مرد وفا

نویسنده : آیه الله سید رضا صدر رحمه الله به اهتمام سید باقر خسروشاهی

پیشگفتار

داشتن قلم و توان نویسندگی در عالمان خدا باور و رجال دینی، زمینه های گوناگونی را برای اظهار و ابلاغ پیام ها تحقق ارزش ها در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامی ایجاد می کند؛ زیرا انسان و اجتماع در نگاه دین، هویت و ماهیتی ویژه و الهی دارند و ارزش ها در نظام فکری و فلسفی اسلام، تعریفی خاص و نمودی ویژه پیدا می کنند که با توجه به تعاریف انسان در دیگر مکاتب فراگیر خاصی دارد. حضور دین در صحنه اجتماع، به خصوص بعد فرهنگی آن، اقتضا می کند که اسلام شناسان حقیقی - نه غرب زدگان بی هویت - و فقیهان ما با نگاهی همه جانبه و فراگیر به باورهای دینی بنگرند و برای عرضه آن در ابعاد مختلف و برای مخاطبان گوناگون، با ابزارهای مورد قبول، تلاشی پی گیر داشته باشند. دین، نهادی در عرض سایر نهادهای اجتماعی نیست که آن را تنها از یک بعد و زاویه خاص بنگریم، بلکه عنصری است فرانهادی که همه نهادهای دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد از این رو باید در عرضه آن از تمام وسایل مجاز و ممکن در ابعاد گوناگون بهره برد.
یکی از ابزارهای موفق در ارایه هر فرهنگی برای نفوذ در تمام طبقات جامعه ارایه آن در قالب داستان و اسطوره است. قرآن مجید می تواند الگوی مناسب و موفق در این روش کاربردی باشد که ارزش های فرهنگی و اخلاقی ار در شکل قصه بیان کرده است. عالمان دینی ما نیز در این بعد تلاشی موفق داشته اند؛ به عنوان مثال از نان و پنیر تالیف مرحوم شیخ بهائی، گفتار خوش یا قلی از محمد بن اسماعیل محلاتی، داستان راستان از شهید استاد مطهری می توان نام برد.
مرد وفا از مرحوم آیه الله حاج سید رضا صدر (قدس سره) هم اثری است در این جهت که - چون دیگر آثار معظم له - بحق توانسته به هدف خویش برسد و ارزش های اخلاقی و انسانی را در ضمن داستان هایی چند بیان کند. چه بسا خانوادهایی که این کتاب را سفره عقد ازدواج قرار می دهند، تا با مطالعه آن، از روحانیت مؤلف و کتاب و قهرمانان داستان ها بهره مند شوند.
از خداوند متعال مسالت داریم که توفیق عنایت فرماید تا بتوانیم تمام آثار آن مرحوم را به نحو شایسته در اختیار حوزه های علمیه و امت اسلامی قرار دهیم. در خاتمه از مسئولان محترم مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که امکان انتشار این آثار را فراهم می کنند تشکر می کنم.
سید باقر خسروشاهی

سر دو راهی

جوان ایستاده و دست ها را به موازات یکدیگر گرفته و پارچه ای پشمینه بر روی آنها گسترده بود و به طور طبیعی سایبانی درست کرده و روی سر پدر نگاه داشته بود تا پدر را از گزند آفتاب سوزان محافظت کند. عرق از سر و روی جوان سرازیر بود و قطره قطره بر سینه اش می ریخت گاهی هم قطره های لغزند از سینه جوان می گذشت و بر زمین می چکید.
شدت حرارت آفتاب مهلتی نمی داد که دانه های عرق روی زمین درنگی کند، زود خشکش می کرد ولی جای قطره ها که روی خاک های گرم پهلوی هم چیده شده بود پیدا بود.
کسی که به چهره درخشنده و مردانه جوان نگاه می کرد، برق اشک را در میان چشم های درشت و سیاهش می دید و پی می برد که طاقت جوان طاق شده و دیگر نمی تواند خوداری کند. قطره های اشک از گوشه های چشمش سرازیر شده و از مجرایی که به طور طبیعی در کنار چهره اش درستکرده می گذرد و سپس در آغوش دانه های عرق، قرار گرفته و با یکدیگر بر زمین می ریزند و تابش آفتاب آنها رامی سوزاند، ولی یادگاری از آنها به جای می ماند.
جوان ازاین جهت خشنود بودکه می تواند دانه های اشک را به نام دانه های عرق به پدر بنمایاند تا اشک دیده اش آگاه نشود.
چیزی که رنج جوان را در ان آفتاب سوزان می افزود، سیلی هایی بود که به وسیله بادهای گرم عربستان بر صورتش نواخته می شد و جوان نمی توانست از خود دفاع کند.
گاهی شن های گرم نیز با باد همراه بوده و ضربت های سیلی را دو چندان می کرد، در این موقع بستر اشک در کنار چهره جوان آشکارتر می گردید.
مطابق حرکت آفتاب، جوان، جهت ایستادن خود را تغییر می داد و به گرد پدر می گشت تا مبادا آفتاب گرم به صورت پدر بتابد.
افتاب می تابید و جوان همچنان ایستاده بود. پیکرش می سوخت و جز جز می کرد و جوان ایستاده بود. از بادهای گرم و سوزان که با شن های داغ همراه بود، پی در پی سیلی می خورد، ولی جوان ایستاده بود و سایبان دستی خود را نگاهداری می کرد.
وقتی که ظهر می شد و برای پدر ناهار می آوردند، جوان دست ها را بازتر می گرفت و گسترش سایبان را بیشتر می کرد و بر آویختگی راست و چپ می افزود تا شعاع آفتاب به زیر سایبان نفوذ نکند.
پیرامون این پدر و پسر، سیاه چادرهای عربی بر پا بود. وقت ظهر که حرارت آفتاب به حد اعلی رسید، مردان عشیره دست از کار کشیدند و برای استراحت و تناول غذا به درون سیاه چادرها رفتند تا با زن و فرزند خود ناهار بخورند.
ولی پدر همچنان در زیر سایبان پسر نشسته بود و حرکت نکرد و پس ازآن که ناهار خورد به ساق های پای پسر که در پشتش قرار داشت تکیه کرد تا از خواب کوتاه بعد از نهار بهره مند گردد.
ایا پدر رنجی داشت که نمی توانست از جای برخیزد؟ ایا پاهایش را بسته بودند؟ ایا پیرمرد بود و نیروی حرکت نداشت؟ هر چه بود در تمام روز به خیمه نرفت و همچنان زیر سایبان پسر نشسته بود و یک بار هم به جوانش نگفت: قیس بس است، خسته شدی، برو استراحت کن.
نه، هیچ کدام نبود، نه رنجی داشت و نه پاهایش را بسته بودند و نه آن قدر پیر بود که نیروی حرکت نداشته باشد، بلکه سوگند خورده بود که زیر سقف ننشیند.
پسر همان طور که دست ها را بالای سر پدر نگاه داشته بود، گاهی صورت خود را بر می گردانید و به سیاه چادری نگاه می کرد و از این نگاه نیرو می گرفت و به نگهداری سایبان ادامه می داد.
جوان که به واسطه گردش آفتاب پیوسته جای خود را تغییر می داد و برگرد پدر می گردید، ساعتی را خوش وقت بود که رو به روی سیاه چادری قرار گیرد.
قیس در این وقت، چشمانش را بدان سوی می دوخت و لبخندی بر دهانش نقش می بست، زیرا او را می دید و از دیدارش خستگی خود را فراموش می کرد.
او در چادر نشسته بود و به قیس می نگریست و شوهر باوفا را که بدان حال می دید، باران اشک از دیدگان می بارید، گاه به درون چادر پنهان می شد که پدر شوهر او را نبیند و قیس عزیزش از ا شک دیده اش آگاه نشود.
ساعت خوش او وقتی بود که بر اثر گردش آفتاب، پشت قیس به سیاه چادر او می شد، در این ساعت، دامان خیمه را بالا می زد و درآن جا می نشست و به سراپای شوهر می نگریست و می گریست. چیزی که لبنی را بسیار آزار می داد، این بود که قیس این رنج ها را در راه او تحمل می کند. او هر چه می اندیشید که چگونه این مشکل را حل کند، چاره ای به خاطرش نمی رسید، جزآن که بسوزد و بسازد و از دیدگان اشک بریزد.
مقدار بسیاری از روز گذشته بود و خورشید بیش از این طاقت نداشت که به حالت رنج بار جوان بنگرد، لذا به سوی مغرب می دوید که پنهان شود و این منظره غم انگیز را نبیند.
قیس هر چند بسیار کوفته و خسته شده بود، ولی از نزدیک شدن ساعت دیدار به نشاط آمده بود. آفتاب، نزدیک غروب بود که قیس سایبان را به یک طرف نهاد و در برابر پدر با ادب بایستاد. پدر با اشاره سر رخصت داد و فرزند را آزاد کرد تا برود و استراحت کند.
لبنی که دقیقه های انتظار را می شمرد و پیوسته چشم به راه شوهر بود، به استقبال شتافت. دو دلداده یکدیگر را در آغوش گرفتند و لحظه ای چند،آن دو را سکوت فرا گرفت، ولی مدتش بسیار کوتاه بود و دقایقش بسیار کم، زیرا افراد عشیره که از دور ناظر بودند، به زودی هق هق گریه آن دو را شنیدند، زن و شوهر آن قدر گریستند که لرزه بر اندامشان افتاد و توانایی ایستادن از آنها سلب شد. دمی که خواستند به زمین بخورند، قیس پیگر خود را در زیر اندام لبنی قرار داد که در وقت زمین خوردن به وی آسیبی نرسد.
وقتی که به زمین افتادند، اندام نازنین، روی پیکر مردانه قیس قرار گرفت.
لبنی که این مهر را از شوهر بدید، به زودی از جای جست و بر زمین نشست و خم شد سر قیس را از روی زمین برداشته و به سینه چسبانید، ولی گریه چنان بر او چیره شده بود که دستش می لرزید و سر قیس رو به پایین می رفت تا وقتی که در دامان لبنی قرار گرفت.
کم کم ماه بالا آمد. چشمش که بر این دو جوان افتاد، حالش دگرگون شد و سر شکش جاری گردید و قطره های اشک بر پیراهن آبی اش می چکید، ولی مردم آنها را ستارگانی بر صفحه آسمان می پنداشتند.
لبنی به روی سر قیس خم شده بود و با اشک دیده، گرد و غبار چهره قیس را می شست. چه کند؟ آبی از آن پاکیزه تر و پرقیمت تر نداشت که صورت شوهر عزیز را بشوید.
سر قیس در دامان لبنی بود و دیده قیس به صورت او نگاه می کرد و خستگی روز را از خویش دور می ساخت. او کم کم حالت عادی به خود گرفت و از جای برخاست. چون از گریه لبنی بسیار ناراحت شده بود، سخن آغاز کرد تا لبنی را از گریه باز دارد.
لبنی که احساس کرد قیس از گریستنش ناراحت است، اشک هایش را پاک کرد و چنین گفت: عزیزم! پدرت سوگند خورده تا مرا طلاق ندهی، زیر سقف ننشیند، ولی می دانی که اگر چنین کنی، من و تو هلاک خواهیم شد.
قیس گفت: یقین بدان که در راه تو هر چه قدرت دارم به کار خواهم برد.
معلوم نیست پدر بر پسر چنین حقی داشته باشد که امر کند زنت را باید طلاق بدهی. اطاعت این فرمان از کجا بر من واجب باشد، زیرا با مرگ من همراه خواهد بود. عزیزم! من روز خود را با این رنج به شب می آورم به امیدی که شب را با تو به روز آرم. پس از این، روزها کار من مانند امروز خواهد بود. پدرم از سوگندش دست بردار نیست. من هم از تو دست بر نمی دارم. هر چند روزهای آینده من، تیره و تار باشد، ولی شب های من به ماه رویت همیشه روشن خواهد بود.
لبنی که گیسوانش مانند هاله گرد رویش را گرفته بود. از سخن قیس به وجد آمد و از این تصمیم شکست ناپذیر شوهر بر خود ببالید. نومیدی که بر قلبش چیره شده بود، تبدیل به امید گردید. او قیس را می شناخت که مرد است، هر چه بگوید می کند، وعده دروغ نمی دهد و گفته خود را فراموش نمی کند. خواست زانوی قیس را ببوسد، ولی قیس جلوگیری کرد و بر دامانش نشانید و دانه های اشک را که از وجد بر چهره اش می غلتید، پاک کرد و سپس گفت:
عزیزم! من چون تو را دارم غمی ندارم، هر چه می شود بشود، تنها غمم این است که روز، کمر شب را قیچی می کند و مرا از تو جدا می سازد، ولی به این دل خوشم که روز تلخ، شب شیرین در پی دارد و مرا به تو می رساند؛ آه که تاریکی شب چه قدر لذت دارد! ای کاش، شب، همیشگی بود و پایان نداشت!
شب را به روز آوردند. صبح شد و خورشید سر بر آورد که از حالت دلدادگان خبری یابد. لبنی نگاهی بدو کرده و گفت: ای آفتاب! چه قدر زود بیرون می آیی؟ چه می شد که چند روزی مرخصی بگیری و استراحت کنی و قیس مرا در کنارم بگذاری. حال که چنین نمی کنی، به قیس من رحم کن و او را مسوزان. پدر بر او خشمگین است بس است.
ناله لبنی در دل خورشید اثر کرد و خشم او را بر پدر قیس بر انگیخت و به زودی تازیانه ای را که با سیم زرد بافته شده بود به روی پیکر پدر قیس دراز کرد، ولی قیس دوید و خودش و سایبانش را حائل کرد که پدر را از ضرب تازیانه های خورشید محفوظ بدارد.
روزها می گذشت و شب ها سپری می شد و کار قیس در روز، این بود و در شب آن. روزگار دو دلداده در تب و تاب بود. نه پدر دست از سوگند بر می داشت و نه قیس طاقت جدایی داشت.

ذریح از بزرگان و توانگران عشیره کنانه به شمار می رفت و در میان قوم خود موقعیتی به سزا داشت.
ذریح، جز یک پسر فرزندی نداشت. فرزندی که نسبت به پدر خدمتگزار بود و بسیار مهربان، با آن که یکدانه بود، ولی لوس نبود و به پدر و مادر ناز نمی فروخت. با آن که از نظر زیبایی در میان جوانان امتیاز داشت، ولی مردانگی از قیافه اش نمایان بود. اندام کشیده و رسایش که سینه ای پهن و کمری باریک جلوه ای خاص بدان داده بود، مورد توجه هر بیننده ای قرار می گرفت.
بازوانش ستبر، چشمانش سیاه و درشت و براق، چهره اش گندم گون و نمکین بود.
بیشتر اوقات خود را در خدمت پدر می گذرانید یا با کسب اجازه او به سواری و شکار و گردش و سیاحت می پرداخت.
دلیری او به اندازه ای بود که شب ها در بیابان ها به سر می برد. با آن که قطاع الطریق عرب او را می شناختند و از ثروت پدرش آگاه بودند، از وی می هراسیدند و جرات نمی کردند که به وی دستبردی بزنند.
او یک تنه، حریف چند نفر می شد و در سواری و شمشیر بازی، بسیار زرنگ و چابک بود.
روزی در بیابان، تشنگی سخت به او روی نمود. از دور سیاه چادرهایی را بدید و بدان سوی شد، بلکه جرعه آبی به دست آورد.
آن جا منزلگاه عشیره ای بود به نام کعب. قیس که بدان جا رسید، در کنار سیاه چادری بایستاد و آب خواست. دختری جامی پر کرده بدو داد.
قیس جام را گرفت و بنوشید و سپس نظرش به رخ زیبا و قامت رعنای دختر افتاد، اسیر عشق گردید، جام گرفت و دل از دست بداد. خواسته بود تشنگی را بر طرف سازد، ولی تشنه تر گردید، آن هم تشنه ای که سیرابی نداشت.
صورت زیبای دختر، چشمان جذاب و دلربای او، اندام رسای او، قیس را شیفته و فریفته کرد و دل را در جام نهاد و دو دستی تقدیم لبنی داشت.
لحظه ای درنگ کرد تا بتواند تصمیمی بگیرد و اندکی در فکر فرو رفت، ولی طنین آهنگ لبنی وی را به خود آورد. قیس شنید که لبنی می گوید: از اسب فرود آیید و ساعتی استراحت کنید تا خنک شوید. طنینی بود که از هر موسیقی زیباتر و از هر نوازشی دلرباتر. قیس که دل از کف داده بود، از اسب فرود آمد و به درون خیمه شد تا خستگی بر طرف کند.
حباب پدر لبنی رسید و میهمان غریب را بشناخت و مقدمش را گرامی دانست و شتری به احترامش قربانی کرد و از وی پذیرایی شایانی نمود. قیس با میزبانان وداع کرد و به سوی ایل و تبار خویش رهسپار شد، ولی آرامش خاطرش از دست رفته و به جای آن، آتشی از عشق افروخته بود، آتشی که خاموش شدنی نبود و پیوسته زبانه می کشید.
هر چه روزگار فراق درازتر می شد، عشق قیس شدیدتر و مهرش افزون تر می گردید، سوز و گداز دل را به زبان شعر بیان می داشت و شعرش دهان به دهان می گشت.
قیس می گوید: مرگ من هنوز نرسیده، ولی عشق تا دم مرگ با من همراه است. آیا عشق، جز اشک و آه، چیز دیگری است؟ آیا عشق به جز آتش دل است که خاموش شدنی نیست؟ از من در دیاریار، یادگارهایی موجود است و نشانه هایی است که هر کسی آنها را نمی بیند، زیرا چندان آشکار نیست؛ دیده ای مخصوص می خواهد که آنها را ببیند. آنها قطره های اشک دیده است که بر خاک درش افشانده شده.

قیس از دل لبنی در شک بود و پیوسته از خود می پرسید: آیا او هم مرا دوست می دارد؟ اگر مرا دوست نداشته باشد چه کنم؟ آیا جز سوختن و ساختن چاره ای دارم؟
گاه تصمیم می گرفت که نزد لبنی برود تا از دل او آگاه شود، ولی می ترسید مبادا لبنی دوستش نداشته باشد و نا امید و سیاه روز باز گردد.
اکنون به امید زنده است. اگر لبنی او را دوست نداشته باشد، بایستی بمیرد. زندگی در نومیدی چه ارزشی دارد؟ گاه پرتو امید در دلش تابیدن می گرفت. ملاقات لبنی را به یاد می آورد. پذیرایی گرم او را گواه بر مهر می گرفت. با خود می گفت: من از او آب خواستم، او پس از آن که آب مهرش را به من نوشانید، از من خواست که فرود آیم و استراحتی کنم، این خود نشانه مهر است.
گاه بر خود بانگ می زد و به این افکار، چنین جواب می گفت: لبنی دختری است ایلاتی و شریف زاده. چنین مردی از هر میهمانی پذیرایی می کنند. هر کسی نزد ایشان برود، به فرود آمدنش می خوانند و آسایش خاطرش را فراهم می سازند.
از من هم مانند دیگران پذیرایی کردند. اضافه ای در کار نبود. دختران ایل، خدمتگزار میهمانان هستند. پذیرایی از میهمان ناخوانده، نشانه ادب است، نشانه بزرگواری است، نشانه جوانمردی است، چه ربطی به عشق دارد. عشق پذیرایی ندارد. عشق خودش می باشد و بس.
از این افکار، قلبش می تپید و بر خود می لرزید، نومیدی بر او چیره می شد، رنگ چهره اش به زردی می گرایید و با خود می گفت: آیا جز سوختن و ساختن چاره ای دارم؟
از پدر و مادر نخواست که لبنی را خواستگاری کنند، چون جواب لبنی را نمی دانست. می ترسید مبادا جواب منفی بدهد. دو دلی را بهتر از نومیدی دانست، زیرا در تردید، امید موجود است، ولی نومیدی جز مرگ ثمری ندارد. درخت امید را نباید از دل ریشه کن کرد. بایستی به همین امید، خوش بود و نظری به سوی آینده داشت.
هر چند خاطره خوش و شیرین قیس از گذشته بود. روزگاری بدین منوال گذشت و قیس در امید و نومیدی به سر می برد، لیکن بیشتر در خاطرش می خلید که لبنی هم دوستش می دارد، زیرا در آن ساعت، آن ساعت شیرین که در عمر قیس، همان حساب بود و دگر هیچ، از دیدگان لبنی برق مهری مشاهده کرده بود.
باز به خود می گفت: شاید من اشتباه کرده باشم و آن عشق خودم بوده که در چشم های شهلای لبنی منعکس شده بود. لبنی آیینه ای است که هیچ گونه زنگار ندارد.

طاقت قیس تمام شد. دیگر تاب تحمل نداشت. شوق دیدار لبنی سراپای وجودش را فرا گرفته بود. خواست برود یک بار دیگر لبنی را ببیند، هر چند از دلش جویا نشود. سوار بر اسب شد و به سوی کوی یار تاختن گرفت.
در چه مدتی راه را طی کرد. خودش ندانست، ولی راه به نظرش بسیار دور و دراز آمد. او میل داشت که اسب با یک پرش وی را به در خیمه لبنی برساند.
موقعی که از دور سیاه چادرهای ایل کعب نمایان شد، لرزه به اندامش افتاد و قلبش از جای کنده شد. نفس کشیدن برایش اسان نبود. نیروی اراده هم از وجودش سلب گردید و عنان اسب از کفش رفت و رکاب از پا رها شد. نهایت قدر را به کار برد که از اسب بر زمین نیفتند، ولی اسب را نمی توانست راهنمایی کند، چون از خود بی خود شده بود؛ حیوان به دلخواه خود می رفت.
اسب آهسته حرکت می کرد، آیا از دل قیس آگاه شده بود و دانسته بود که قیس به کوی که می خواهد برود؟ آیا عشق قیس، حیوان را راهنمایی کرد؟ آیا شناسایی از سفر گذشته در خاطر حیوان بود؟ زیرا همان طور به رفتن ادامه داد تا بر در خرگاه لبنی بایستاد.
پیکری بی روح سوار اسب بود؛ پیکری که نمی توانست سخن بگوید، پیکری که نگاه می کرد، ولی نمی دید؛ پیکری که خود را فراموش کرده بود؛ پیکری که وقتی اسب ایستاد نمی دانست چه کند. آیا پیاده شود یا بر اسب همچنان بماند؛ نمی دانست چه بگوید: آیا مانند گذشته آب بخواهد؟ آیا سخن دیگری بگوید؟ آن سخن چه باشد؟ برای آمدنش چه علتی ذکر کند؟
در این سرگردانی به سر می برد که صدایی دلربا و شیرین او را به خود آورد و از تحیر نجاتش داد. صدایی که به او تزریق نیرو کرد. صدایی که اراده از دست رفته را دوباره باز گردانید.
صدای که طنینش مدت ها در گوش قیس باقی بود. قیس شنید که آن آهنگ دلپذیر می گوید: پیاده شوید! این سخن لبنی بود که قیس را به فرود آمدن می خواند.

قیس دلی آشفته داشت، ولی دل لبنی از آن آشفته تر بود. لبنی کاملا قیس را می شناخت و پیش از آن روز، بارها وی را دیده بود و آوازه دلیری و جوانمردی اش را شنیده بود و مهرش در دل او جای گرفته بود. آن روز که قیس را از نزدیک دید، محبتش افزوده گردید و عشقش را در دل جای داد. لبنی خاطره آن روز را از یاد نبرد و پیوسته در برابر چشمش نقاشی می کرد. لبنی می دانست که دل قیس را در دست گرفته، زیرا زن در این جهت از مرد حساس تر است یا آن که مرد در پنهان کردن عشق از زن ناتوان تر.
لبنی با خود می گفت: پس چرا به سراغ من نمی آید؟ چرا احوال مرا نمی پرسد؟ چرا یادی از من نمی کند؟ قیس جوانمرد است، قیس بی وفا نیست و مرا فراموش نمی کند، پس چرا این جا نمی آید؟ مبادا گزندی به او رسیده باشد! مبادا در بستر بیماری خفته باشد! اگر چنین نیست، پس چرا از من دیدن نمی کند؟
روزگار لبنی در انتظار می گذشت و دل را به امید، شاد نگاه می داشت، پیوسته به خود وعده دیدار می داد و می گفت: بالاخره روزی ساعت انتظار به پایان خواهد رسید.
لبنی از لحاظ روانی زنی خوش بین بود و بدبینی را در مغزش کمتر راه بود.
هر چه روزگار فراق طولانی تر می شد، امید لبنی بیشتر می شد، به خاطرش می رسید که ساعت دیدار، نزدیک تر می شود.
قیس از اسب فرود آمد و سراپرده لبنی رفت، هنگامی که از دل لبنی آگاه شد و به عشق او پی برد، چشم هایش برقی زد و رنج فراق و کوفتگی سفر را فراموش کرد.
مدت توقف قیس نزد لبنی چه قدر بود؟ معلوم نیست. دو دلداده با یکدیگر چه گفتند و چه شنیدند، کسی ندانست، ولی در این ملاقات، حالت قیس بر خلاف عاشقان دیگر بود.
عاشق هنگامی که به معشوق می رسد، آرزومند است که هر چه بیشتر نزد معشوق بماند و زمان دیدار طول بکشد، ولی قیس وقتی که از دل لبنی آگاه شد، دیگر نتوانست نزد لبنی بماند، زیرا افراد عشیره کعب دیدند که قیس، پس از ساعتی توقف از خیمه بیرون آمد و همچون باز شکاری بر اسب پرید و به سویی روان گردید.
وقتی که عاشق به سوی معشوق می رود با شوق می رود، با شتاب می رود. وقتی که از نزد معشوق باز می گردد با سردی می رود، آهسته قدم بر می دارد، گاه بر می گردد، به عقب نگاه می کند و دیار یار را می نگرد که زود از او جدا نشود.
ولی قیس با شوق رفته بود و با شوق باز می گشت. به سوی لبنی که می رفت شتابان می رفت، از پیش لبنی که باز می گشت، شتابان باز می گشت، بلکه اگر شوق قیس در باز گشتن شدیدتر از موقع رفتن نبود، کمتر هم نبود.
آری، در موقع رفتن به سوی لبنی می رفت، هنگام بازگشتن هم به سوی لبنی می رفت و از پیش لبنی به پیش لبنی می رفت. لبنی پیوسته در پیش رویش بود، هیچ وقت پشت سرش قرار نگرفت.

ذریح در سرا پرده نشسته، کسانی از مردم ایل کنانه نزد او هستند. قیس نزد پدر مودبانه ایستاده و پس از اندی با اشاره پدر می نشیند.
مجلس به طول می انجامد. پرگویان از پر چانگی دست بر نمی دارند. قیس از درازی جلسه بسیار ناراحت است. او می خواهد پدر را تنها ببیند و چیزی در نهان از وی بخواهد.
میهمانان رفتند و میزبانان تنها ماندند. قیس راز دل را با پدر در میان نهاد و تقاضا کرد که لبنی را بهر او خواستگاری کند.
ذریح از تقاضا بر آشفت و گفت: هیچ زنی شایستگی همسری تو را به جز دختران عمویت ندارند. هر کدام را می خواهی انتخاب کن تا برای تو خواستگاری کنم.
قیس که از مهر پدر، انتظار چنین پاسخی را نداشت، بر خود بپیچید و ناراحتی درونی را هموار کرد و با حالت التماس، تقاضای خود را تکرار کرد، ولس سودی نبخشید.
قیس بر پای پدر افتاد و بوسه زد و گریه کنان انجام دادن مقصودش را از پدر خواست، ولی پدر موافقت نکرد. سخن ذریح همان بود که گفته بود و از قیس خواست که از این خواهش دل، دست بردارد و بیش از این اصرار نکند که به سوی خاندان آنها نخواهد بود؛ وظیفه او حفظ خاندانش می باشد وروا نیست که به زیان خاندانش قدمی بردارد.
ذریح عشق را نچشیده بود و نمی دانست که چیست و چه مزه ای دارد. او به راه عقل می رفت و قیس را راه عشق. عشق با عقل همیشه درجنگند.
از عقل پدر تا عشق فرزند فرسنگ ها راه بود. پدر خواست ثروت فراوانش در دودمان خودش بماند و بیگانه در آن شرکت نکند، ولی قیس یک تار موی لبنی را به همه ثروت پدر نمی داد.
قیس از پدر مایوس شد و نزد مادر آمد تا از مهر مادر کمک بگیرد، مادرش که دل خوشی از زن برادر شوهر نداشت با فرزند همداستان شد و به سراغ ذریح آمد و از او خواست که با مقصود پسر موافقت کند.
این کار هم نتیجه نداد و ذریح همچنان در مخالفت با ازدواج پسرش با دختر حباب کعبی باقی بود و اصرارهای پی در پی قیس در تصمیم ذریح تاثیری نکرد.
تصمیم ذریح نزد خودش بسیار عاقلانه بود و چنین تصمیمی را هوسی زنانه نبایستی از بین ببرد، مخصوصا که زن ها حساب شخصی را بر مصالح اجتماعی مقدم می دارند.
قیس از پدر نومید شد و اطمینان یافت که اصرار مادر هر چه بیشتر شود، پدر در تصمیم خود راسخ تر خواهد شد. هر چه بیندیشید چاره ای به نظر نرسید. راه را از هر طرف بسته دید، امیدش ناامید شد و آماده مرگ گردید، ولی از دل، ندایی شنید که نومید مشو، هنوز راه باز است.
به راستی و درستی ندای دل یقین نداشت، ولی پریشانی اش آرام گرفت. از خود می پرسید چه؟ کی؟ کجا؟ کدام راه؟ حباب که دخترش را بدون خواستگاری پدرم به من نخواهد داد. عمویم هم که با مقصود من قطعا موافق نیست. مادرم هم که وظیفه خود را انجام داده. پس چه کسی می تواند این مشکل را حل کند؟ من مردی را سراغ ندارم که بتواند پدرم را موافق سازد. نمی دانم حل این مشکل، چگونه خواهد بود؟
باز هم در دل به موفقیت خود اطمینان داشت، ولی راه موفقیت پیش او روشن نبود. به خاطرش رسید، لبنی را بردارد و بگریزد! آن گاه به خودش گفت: لبنی دختر با شخصیتی است، هرگز با این کار موافقت نخواهد کرد؛ او حاضر است بمیرد و نگریزد و خودش را ننگین نکند. بر فرض هم لبنی موافقت کند، من به چنین کاری اقدام نخواهم کرد، زیرا تا آخر عمر نقطه ضعفی برای لبنی خواهد بود که هر وقت به یادش بیاید آزرده گردد. من او را دوست می دارم و سربلندی و افتخار او را می خواهم. من نمی توانم ببینم که لبنی میان دختران عرب سرشکسته گردد و با نظر حقارت به وی بنگرند، مسیحیان چنین کارها می کنند و من مسلمانم و شرافت مسلمانی به من اجازه نمی دهد که در این راه قدمی بردارم.
این کار در دوستی خیانت است، لبنی زن من و نزدیک ترین دوستان من است، آیا مرد شرافتمند به نزدیک ترین دوستانش خیانت می کند؟!
عشق حقیقی و اصالت خانوادگی راهنمایی اش کرد که این راه را ببندد.او عاشق بود. عاشق جفای معشوق را می تواند تحمل کند ولی سرافکندگی و بدبختی معشوق برای او قابل تحمل نیست. عاشق جان می دهد که دلدارش را خوش بخت سازد؛ کدام عاشق برای بدبختی معشوق قدمی برداشته است؟ ولی باز هم دل می گفت: نومید نشو! با خود گفت چرا نومید نشوم؟ ایت اطمینان از کجا است؟ راه احتمال بسته است، پس چگونه راه موفقیت باز می باشد؟ شاید عشق مرا گول می زند و چنین اطمینانی در قلب من ایجاد کرده است ولی نه چنین نیست؛ سروش دل خطا ندارد راه باز است، بایستی بگردم و پیدا کنم.
ناگهان از شدت فرخ و شادی از جای برخاست و از این سو به آن سو به جهیدن پرداخت. دیگر به هیچ وجه قادر نبود، خود را نگاه دارد و از شدت خوشحالی نمی توانست از جست و خیز خودارای کند. چشمانش می درخشید لبخندی شیرین بر لبهایش نقش بسته بود. چهره پژمرده اش شاداب شده، رنگ گل به خود گرفته بود.
دیگر قیس قیس نخستین نبود و قیس دیگری شده بود قیس افسرده و سرگردان رفته بود و قیس با نشاط و مصمم آمده بود. نومیدی برخاسته بود و امید جایش نشسته بود.
شدت شعف و خوشحالی زبانش را بنده آورده و قدرت بر سخن گفتن نداشت اگر در طب، جنونی به نام جنون فرح، موجود باشد، همان حالت روحی قیس در آن ساعت بود.
اعصابش به قدری آرام گرفت و توانست خود را از جست و خیز باز دارد، فریادی کشید ولی باز هم توانایی سخن گفتن نداشت. یکی دو فریاد دیگر هم از دل برآورد، قدری آرام شد و توانست این جمله را به طور مقطع ادا کند: ا، ای، جا، جانم به قربانت؟
آخر جمله را توانست به درستی ادا کند. در این هنگام چندین قطره اشک شوق از دیدگان فرو ریخت و به زودی تصمیم گرفت و آهنگ سفر کرد.
دیگر درنگ نکرد و پا برهنه به سویی دویدن گرفت. از شدت شوق فراموش کرد که بر اسب سوار شود، آیا به خاطرش رسید مقدار وقت برای آماده کردن اسب وسوار شدن بر آن، موجب تاخیر است و پیاده رفتن این معطلی ها را ندارد یا در راه شوق پیاده رفتن را بر سواره ترجیح داد؟ یا نزد مقام مقدسی پیاده رفتن را در انجام دادن تقاضا موثر دانست یا آنکه شوق از هر چیزی غافلش کرده بود؟
سنگ های تیز بیابان یربستان در گرمای روز، پاهایش را می سوزانید و در تاریکی شب می برید ولی اگر این سنگ ها برسرش می بارید، وی را از این سفر مقدس باز نمی داشت. وه که عشق به راهنمایی ها می کند و چه سعادتا می بخشد!
سوزش خارهایی را که به هایش می رفت، احساس نمی کرد. فقط گاه گاهی می نشست تا نفس زدنش آرام بگیرد. آن گاه به دویدن می پداخت. او می خواست هر روز زودتر به کعبه مقصود برسد و آن درگاه امید را ببوسد.
قیس به سوی او می دوید تا دستش را به دامانش برساند، چون می دانست که هیچ حاجتمندی از در آن خانه مقدس نا امید باز نمی گردد بزرگ ترها به قیس گفته بودند که در شیر خوراگی با کودکی بزرگوار شیر خورده است. شاید سایه ای هم از این خاطر در مغزش هنوز باقی بود. چه بهتر از این که راز دل را با هم شیر خود بگوید و از او حل مشکل خویش را بخواهد. او کسی است که بیگانگان از خوان مهرش برخوردار می شوند و دشمنانش بهره مند می گردند. پس دوستان وبستگان محال است محروم شوند.
راهپیمایی قیس چقدر طول کشید، معلوم نیست خودش هم نمی دانست سرانجام به شهر مدینه رسید و بر در خانه پسر بزرگ علی (علیه السلام) بایستاد. به جای کوبیدن در بوسیدن را برگزید و با اشک و مژگان آستانه را آب و جارو کرد. آن گاه پای در بنشست که خستگی را بیرون کرده سپس شرفیاب شود.
اطمینان از وصول به مقصد کوفتگی راه، بی خوابی دراز، استراحت فکر، موجب شد که خواب بر وی چیره گردد سر بر آستانه نهاد و خوابش برد.
ملازمان درگاه رسیدند و میهمانی ژولیده مو دیدند که چهره ای گردآلود و دست و پایی خون آلود داشت، دانستند که بسیار خسته و رنجیده است، خواستند پیکر خسته اش را برداشته به مهمان سرا ببرند، ترسیدند از خواب بیدار شود. خواستند زیراندازی بیاورند و مهمان را بر آن بخوابانند ترسیدند بیدار شود. او به خواب احتیاج دارد و نبایستی بیدارش کرد بهترین پذیرایی از چنین مهمانی آن است که بگذارند بخوابد.
چیزی که به خاطرشان آمد این بود که سایبانی بر او قرار دهند تا آفتابش نیازارد. یکی در این سوی کوچه ایستاد و دیگری در آن سوی کوچه تا از عابران خواهش کنند آهسته سخن گویند آهسته قدم بردارند مبادا میهمان پسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیدار گردد.
قیس هم به خواب عمیقی فرو رفته بود. زیرا دیگر غمی نداشت. میهمان غریب از خواب بیدار شد به حضور امام حسن مجتبی (علیه السلام) رسید؛ خستگی و گرسنگی و تشنگی و هر چه بود بر طرف گردید. خسته از شرم نتوانست، حاجت خود را عرضه بدارد ولی آن قدر مهر دید و محبت چشید تا از نیازش پرده برداشت.
امام (علیه السلام)فرمود: برای تو درست می کنم.
قیس چنین می پنداشت که امام به وسیله پیامی مطلب را حل خواهدفرمود، ولی وقتی که دانست آن وجود مقدس، شخصا برای خواستگاری لبنی، عزم سفر دارد، نزدیک بود از شرم بمیرد. پشیمان شد که چرا چنین تقاضایی کرده است، ولی آن قدر مهر و بزرگواری و لطف دید که خودش را فراموش کرد.
هنوز خورشید سر از دریچه بیرون نکرده بود که کاروانی از شهر مدینه خارج شد و به سوی عشیره کعبه رهسپار گردید. هنگامی که خورشید، چشم باز کرد که کاروانیان را بشناسد کاروان سالار را پسر بزرگ علی (علیه السلام) دید که عده ای ملا زمان درگاه در التزام رکابش می باشند.
میهمان خاک آلود آن روز را نگریست که به حمام رفته و سرو رو را پاک کرده و چهره اش می درخشید خلعتی ثمین در بر کرده و اسبی گران بها به وی عنایت شده و رد زمره ملتزمان می باشد، شاد است و خرم است و پروانه وار به گرد آن شمع مقدس می گردد.
به حباب پدر لبنی خبر رسید که سعادت، یارت گشته و بخت مدد کارت، رحمتی بزرگ بر تو نازل شده: فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه ات فرود می آید. با سران قوم به استقبال شتافت و مراتب تعظیم و احترام ره به جای آورد.
پسر فاطمه (علیه السلام) بدو فرمود: آمده ام دخترت را برای قیس پسر ذریح کنانی خواستگاری کنم.
حباب عرض کرد: رای، آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی. برای من بزرگترین افتخار است که بزرگواری مانند وجود مقدست به خواستگاری دخترم آید. این سرافرازی تا روز رستاخیز برای دودمان ما خواهد بود. قیس هم جوان خوبی است و ما چیزی از او در دل نداریم ولی تقاضای از حضرتت دارم، آن است که یک خواستگاری هم از طرف ذریح پدر قیس بشود، زیرا می ترسم اگر پدرش آگاه نشود، این ازدواج برای ما خوش نام نباشد.
پسر پیغمبر به سوی عشیره کنانه رهسپار شد. ذریح و افراد عشیره مراسم ادب و تعظیم را به جای آورند و از آنچه شایسته بود از احترامات کوتاهی نکردند. امام (علیه السلام) ذریح را مخاطب قرار داده و فرمود: تو را سوگند می دهم که هیچ کاری نکنی مگر آن که لبنی را برای قیس خواستگاری کنی.
ذریح عرض کرد: برای اجرای فرمان تو بایستی جان داد. پیش خدا کسی روسپید است که امر تو را اطاعت کند. بزرگوار! از تو به یک اشارت از ما به سر دویدن.
مجلسی از بزرگان عرب آراسته شد. در آن جا ذریح به پا خواست و رد حضور همه لبنی را برای پسرش خواستگاری کرد. آن گاه دو دلداده را به هم تزویج نمودند.
کاروان عروس از عشیره کعب حرکت کرد. دوشیزگان عرب در رکاب عروس کف می زدند و سرود می خواندند. شتربانان حدی حدی آغاز کرده شتران به رقص در آمده بودند.
جوانان عرب به پای کوبی مشغول شدند و زنان هلهله شادی می کشیدند سواران در تاخت و تاز بودند و کاروان شادی را پیوسته دور می زدند.
دوشیزه آسمان هم زلف های طلایی خود را بر کاروان شاد افشانده بود مبادا از دوشیزگان زمین عقب بماند، آن قدر سوره زر کاروان پاشید که خسته شد و رفت در پشت کوه های مغرب اندکی استراحت کرده تا بامدادان بتواند تازه نفس در این جشن شرکت کند.
شب فرا رسید و تاریکی جهان را فرا گرفت، کاروان عروس هنوز در راه بود. جوانان قبیله شاخه های درخت خرما از بار شتران کشیده، آتش زدند و گرداگرد کاروان به حرکت در آوردند تا شب مانند روز روشن گردید.
پاسی از شب گذشته بود که ماه خبر شد که مورد اعتراض قرار گرفته، سوری و سروری برپاست و نامزدش خورشید در آن شرکت کرده؛ پس چرا او عقب مانده و از شرکت در بزم خودداری می کند؟
به زودی سر از خوابگاه برداشت و پرتوهای خود را فرستاد تا بر محمل عروسی سیم و زر نثار کنند و خودش از بالا دیدبانی می کرد مبادا در خدمت کوتاهی شود.
راه دور و دراز منزل داماد طی شد، ولی کسی را خستگی نگشت با آنکه ساعات های بسیاری در راه بودند ولی در نظر پیادگان و سواران همچون نیم لحظه گذشت.
به قیس خبر دادند که کاروان یار نزدیک است. نزد پدر رفت و دست پدر را بوسه داد و به اتفاق به استقبال شتافتند. قیس دامنی از گلهای لاله که خودش آن را گل عشق می نامید پر کرده بود. هنگامی که با محمل لبنی رو به رو شد، گل ها را به پای شتر نثار کرد.
سپس قربانی های جلوی عروس آغاز گردید. قیس و پدرش شنیدند که جباب پدر لبنی در فاصله نزدیکی با کاروان است و همراه عروس می آید و به استقبال او رفتند.
حباب با عده ای از جوانان دلیر عشیره، غرق در آهن و فولاد در پی کاروان روان بود، مبادا از طرف ناکسان عرب به کاروان گزندی برسد.
آمدن پدر عروس همراه دختر به خانه داماد در میان عرب رسم نبود، ولی حباب می خواست خودش دست دخترش را در دست قیس بگذارد تا امر امام را با بهترین وضع انجام داده باشد.
ذریح و حباب یکدیگر را در آغوش گرفتند و قیس در دست پدر زن بوسه زد. ذریح در رکاب حباب راه را پیاده طی می کرد، زیرا حباب میهمان بود و ذریح مسلمان؛ اسلام می گوید: بایستی به میهمان احتارم کرد.
سواران حباب به حترام ذریح، همگی پیاده شدند. حباب هم پس از چند قدم به بهانه آن که می خواهد با ذریح سخن گوید، پیاده شد.
حجله ای عربی آراسته شده بود. پدر عروس، دست دختر را گرفت و پدر داماد دست پسر را و دو امانت را به یکدیگر سپرد. چقدر دلپزیر است انتظاری که سرانجامش امیدواری به امیدش برسد!
روزهای عروس و داماد به خوشی می گذشت. صبحگاهان، خورشید بر آنان سلام می کرد و بزمشان را روشن می نمود و شام گاهان آن ها را به خود وا می گزارد تا ساعتی محفل یار از اغیار خالی باشد ستارگان رد شب ها از این خرم عشق، کوشه ها می گرفتند و می رفتند.
رفتار دو دلداده، بسیار مودبانه بود. کسی بر خلاف نزاکت از آنها چیزی ندید. عشق همیشه با ادب همراه می باشد؛ بی ادبان را از عشق بهره ای نیست.
نقطه ای که در رفتار قیس جلب نظر کرد، آن بود که از ساعتهای خدمت گزاری اش نسبت به پدر اندکی کاسته شده بود. قیس در گذشته یک وظیفه داشت و اکنون دو وظیفه بر دوش دارد، آن وقت پسر بود، اکنون هم پسر می باشد و هم شوهر.
عشق قیس هم روز به روز بیشتر بال می گرفت و بالا می رفت. از دیدگانش عشق آشکار بود از زبانش عشق آشکار بود از رفتار ش عشق آشکار بود قیس از عاشقی گذشته بود و عشق محض شده بود. دیده عشق، یک چیز را می بیند و بس و آن معشوق است و این از ضعف عشق است که نمی تواند چیزهای دیگر را ببیند.
قیس می ترسید لبنی از دستش برود چرخ حسود نتواند چند گاهی دو دلداده را در آغوش یکدیگر ببیند قیس می ترسید که دیو جدایی در کمین باشد و روزی چهره شوم خود را ظاهر کند و به این زندگی شیرین چشم برساند. عاشق در روز وصال، همیشه در بیم است.
قیس حق داشت زیرا از سروش دل چیزی می شنید تفاوت میان دیده و دل همین است. دیده، امروز را می بیند، ولی دل فردا را می بیند.
معلوم نیست که زندگی خوش دو دلداه چقدر طول کشید و آفتاب وصال تا چه مدتی به کلبه آنها تابید، زیرا کم کم، ابرهایی تیره پیداشد و از درخشندگی آنها کاسته گردید. عشق دو دلداه چنان بود که قیس لبنی شده بود و لبنی قیس. لبنی با زبان قیس سخن می گفت و قیس با گوش لبنی می شنید.
قیس جز لبنی نمی دید. هر کس با وی سخن می گفت به زودی تشخیص می داد که دلش در کمد زلفی گرفتار است. آری قیس در برابر عشق، شخصیت خود را از دست داده بود.
دلی بود که تنها امیدش قیس بود. دلی بود که آرزوهایش قیس بود. باغبانی بود که نهالی را با صد امید پروریده بود، اکنون وقت آن بود که از آن ثمر بگیرد. دلی بود آرزومند که روزی قیس عصا کش او بشود و در وقت توانایی، دست ناتوانش را بگیرد. دلی بود بسیار حساس که تارهایش به کوچکترین تماسی از سبک ترین چیز مرتعش می گردید این دل به رفتار قیس با دیده حسرت می نگریست. این دل می دید نخل امیدش را بیگانه ای برده و از آن خود ساخته و حق مشروعش را غصب کرده است. بر او بسیار ناگوار بود که این ظلم را تحمل کند این دل مارد قیس بود.
در آغاز برای آنکه فرزندش در آسایش باشد، صبر کرد، ولی کم کم کاسته صبرش لبریز شد، دیگر طاقت نداشت ببیند، قیس او از آن لبنی شده.
مادر برفرزند حقوقی دارد. اگر فرزند یک دانه باشد، حق او بیشتر می شود.
چون مهری را که در راه خدا چند بن بایستی صرف کند، همه را در راه یکی صرف کرده است. مهر را جز با مهر نمی شود پاسخ داد.
مادر قیییس از پاسخ مهر فرزند، نصیب خود را کم دید و با کسی که مهر قیس را ربوده بود، نمی دانست صمیمی باشد، هر چند او هم گناهی نداشت.
بیچاره مادر! شبها بیدار بنشیند تا کودکش راحت بخوابد. شیره جان را به رایگان به فرزند بدهد از خود کم کند تا بر فرزند دل بندش بیافزاید. روزگاری دراز، زندگی خود را به وقف پرورش و اسایش او کند هنگامی که وقت پاداش برسد، دیگری بیاید و پاداش او را برباید.
کار را او انجام بدهد، مزد به دیگری داده شود گنج او بکشد، ولی گنج از آن نباشد؟ آیا سدایی چنین بی سود عادلانه است؟
قیس هم گناهی نداشت، زیرا عنانش از کف رفته بود و دل از دستداده بود پای خرد در کار نبود، هر چه بود دست عشق بود.
مادر قیس در فکر افتاد که حق خود را پس بگیرد و غاصب پسر را سر جای خود بنشاند، غافل از آن که این کار، فرزندش را حلاک خواهد ساخت. این کار ار به وسیله ایجاد رغیبی برای لبنی در نظر گرفت تا آنچه را که وی از لبنی دیده، او هم از رغبی ببیند. آری، دشمن دشمن، دوست خواهد بود.
این نقشه در نظر مادر بسیار صحیح آمد زیرا هم به فرزندش آزاری نمی رسید و هم از حکومت لبنی بر دل قیس کاسته می شد. مادر از عشق پسر خبری نداشت و نمی دانست وقتی عشقی به دلی راه یافت، دیگر به هیچ وسیله ای بیرون رفتنی نیست. مادر عشق پسر را شهوت جنسی می دانست که هر زیبا رخی را دوست می دارد گر چه خاطرش به لبنی تعلق گرفته ولی اگر پری چهره ای دیگر را به وی نشان دهند، دلش به سوی او نیز خواهد رفت. عجب اشتباهی! دل عاشق هر جایی نیست و عشق اب دلگی سازگار نخواهد بود.
آنان که دم از عشق می زنند و هر زیبا رخی را می پرستند و هر روز در پی دلیری هستند دروغ می گویند اینان دلگی جنسی را عشق می نامند.
عشق ارتباط روح با روح است زیبایی دریچه ارتباط است. یک روح نمی شود با هر روحی سازگار باشد. عشق تا دم آخر باقی می ماند در زمان پیری باقی می ماند. زیبایی می رود ولی عشق باقی می ماند. زیبا پسندان همان که زیبایی رفت آنها هم می روند، بلکه هنوز زیبایی باقی است که می روند! کسی که چند روز پی در پی غذایی رابخورد، ازآن زده خواهد شد، بلکه کسی که همیشه پلو بخورد گاهی هوس نان و پنیر هم می کند. مردان دله، گاهی به سراغ زشت رویان هم می روند. عجیب تر آن که مرد با این دلگی، جنس زن را بی وفا می خواند در صورتی که زن هزاران بار وفا دارتر از مرد است. اگر در هزار زن یک بی وفا پیدا شود، ولی در هزار مرد یک با وفا یافت نمی شود. مرد، زن را گول می زند، می خرد، می فروشد، گناه را هم به گردن او می اندازد!
مادر قیس همچنان در آتش حسد می سوخت. بیچاره زن وقتی که حسد می ورزد با زنی مانند خودش حسد می ورزد. آتش حسد افروخته گردید، دوست و دشمن نمی شناسد و خشک وتر را می سوزاند.
انتقام مادر شوهر به قدری شدید است که اگر فرزند هم مانع باشد، او را هم از بهترین مجری نقشه های زنان شوهران هستند. کمتر شوهری است که به هیچ وجه تحت تاثیر قرار نگیرد. زن برای هم آهنگ ساختن شوهر، وسایل گوناگونی در اختیار دارد، راه هایی را می داند که به عقل جن هم نمی رسد.
زن برای آن که خواسته های شوهر تطبیق دهد، می کوشد تا از رازهای وجودی شوهر آگاه شود. به زودی روحیه شوهر به دست می آورد، طرز فکرش را خوب می خواند به نقاط ضعفش پی می برد. زن می داند که از چه راهی شوهر را به دام اندازد و چگونه به دام اندازد و چه وقت به دام اندازد.
مادر قیس به شوهر چنین گفت: می ترسم قیس بمیرد و فرزندی پیدا نکند، زیرا لبنی نازا می باشد و بچه دار نمی شود. تو مردی هستی ثروتمند، می ترسم ثروت تو از دودمانت بیرون برود و به دیگری برسد بهتر آن است که برای قیس، زن دیگری بگیری شاید خدا به وی فرزندی عنایت کند.
این سخن در ذائقه ذریح، شیرین آمد. زن هم اصرار ورزید و آن قدر بکوشید تا شوهر را بر اجرای آن مصمم کرد.
ذریح در حضور جمعی پسر را مخاطب قرار داد و چنین گفت: فرزند! تو مبتلا به دردی شده ای که من بر حیاط تو بیمناکم. می دانی که من به جز تو، فرزندی ندارم. همسر تو نازا می باشد و فرزندی نخواهد آورد. خوب است با یکی از دختران عمویت ازدواج کنی شاید خدای به تو فرزندی عنایت کند و چشم های ما روشن گردد.
قیس که آماده شنیدن چنین سخنی نبود و از نقشه های پس پرده غافل بود گفت: من دیگر ازدواج نخواهم کرد.
ذریح، از جواب قیس آن هم از حضور جمع ناراحت شد، ولی ناراحتی را بر خود همواره کرد و با ملایمت گفت: من ثروتمند هستم، کنیزکانی زیبا و دلپذیر تهیه کن شاید بهر تو فرزندی بیاورند.
قیس گفت: من نمی توانم کوچک ترین ناراحتی را برای لبنی بخرم.
این بار ذریح نتوانست خشم خود را فرو ببرد، گفت: پس باید لبنی را طلاق بدهی.
قیس گفت: به خدا قسم که مرگ برای من از طلاق لبنی آسان تر است ولی من پیشنهادی دارم پدر گفت: چیست؟
پسر گفت: شما ازدواج کنید، شاید خدای به شما فرزندی دیگر روزی گرداند.
پدر گفت: دیگر از من گذشته است.
پسر گفت: اجازه بدهید من با لبنی بروم و سر به بیابان بگذارم، اگر از این درد مردم شما هر چه می خواهید در اموالتان انجام دهید.
پدر گفت: نمی شود.
پسر گفت: من به تنهایی می روم و لبنی را نزد شما می گذارم تادلم به همین خوش باشد که او همسر من است.
پدر گفت: این هم شدنی نیست، چاره ای نیست جز آن که طلاقش دهی. در این موقع قضبی شدید بر وی مستولی شد و سوگند خورد که در زیر سقفی ننشیند و خانه ای بر وی سایه نیندازد مگر آن که قیس لبنی را طلاق گوید.
روزها گذشت و ذریح ثروتمند در بیابان گرم عربستان در شعاع آفتاب نشسته بود و قیس بالای سر پدر سایبانی افراشته بود تا پدر را از گزند خورشید نگاه دارد.
این وضع ادامه داشت و پایان آن را کسی نمیدانست نه پدر دست از سخنش بر می داشت و نه پسر قدرت بر طلاق داشت، ولی دل ها بر رنجهای جوان می سوخت.
روز به روز قیس ناتوان تر می شد و بیماری اش افزون تر می گردید، تنها دل خوشی او این بود که هنوز لبنی را دارد. اگر مرگ به سراغش آید، سرش در دامان لبنی خواهد بود.
شب ها که دو دلداده به هم می رسیدند، به جای عیش و نوش سرشک از دیدگان جاری می ساختند به طوری که زمین چادر از اشک دیده آنها گل شده بود.
یک سال بر این حال گذشت و پدر بر سوگند خود باقی بود چون حرف مرد یکی است و دو تا نمی شود، مادر هم شفاعتی نکرد؛ دگران هم قدرتی نداشتند با ذریح سخنی گویند.
قییس دیگر اطمینان یافت که پدر از سخن خود دست بردار نیست، از این جهت خود را سر دو راهی دید، از یک سو پدر را می دید و از یک سو لبنی را.
پدر می گفت: یا من، یا لبنی... لبنی هم اشک دیده هدیه ای گران بهاتر نداشت که نثار قدم شوهر کند.
قیس با خود گفت: آیا پدر را اطاعت کنم یا عشق را؟ پدر ریشه من است و من شاخه او هستم. اگر او نمی بود من نمی بودم. اگر پدرم نبود، عشق من نبود. آنچه دارم از پدر دارم. وجود ممن از وجود اوست. پدر مرا بر دامان پروریده. پدر مرا به ثمر رسانیده. پدر از خودش گرفته و به من داده، عمرش را وقف خدمت من کرده. آیا سرپیچی کردن از فرمان چنین کسی خلاف قدردانی نیست؟ خلاف فضیلت و بزرگواری نیست؟
خدا نیکی به پدر و مادر را در ردیف عبادت خویش قرار داده است. آیا نافرمانی پدر بر خلاف رضای خدا نیست چه نیکی به پدر و مادر از انجام دادن خواستههای آنها بالاتر است؟
خوب است خودم را جای پدرم بگذارم و مانند او فکر کنم و از دریچه چشم او بنگرم؛ من فرزندی پروریدم که از نور چشمخود عزیزترش می داشتم دخشنود بودم که به خودم گزندی برسد، ولی به او نرسد. او مردمک چشم من بود. او پاره تن من بود. او تکه ای از قلبم بود. از خود کم می کردم تا به او افزوده گردد. برای نگهداری او، برای تندرستی او رنج ها بردم، سختی ها کشیدم، تلخی ها چشیدم، بدون آن که از او انتظاری داشته باشم.
تنها آرزویم این بود که در وقت توانایی، زیر بازوی ناتوانم را بگیرد و در روزگار پیرذی عصای دستم باشد. اکنون چه قدر تلخ است که به چشم خود می بینم، آرزویم بر باد رفته و هر چه ریسیده ام پنبه گردیده است؟ پسرم بیگانه ای را بر من مقدم می دارد! لبنی نزد او عزیز است ولی برای من دختر مردم است. او برای من نزد مردم حیثیتی نگذاشت.
همه می گویند ذریح چگونه پدری است که پسرش برای خاطر یک زن لگد مالش کرد. دیگر کسانم به سخن من گوش نمی دهند. جایی که نزدیکان با انسان چنین کنند، از دوران چه انتظاری خواهد بود. قطعا دشمنان من از این وضع خشنود می شوند و ممکن است از این پیش آمد به زیان من استفاده کنند.
قیس پس از این افکار به سوی لبنی نگریست. او را دید و در نظر آورد که دلش را بیرون آورده دو دستی تقدیم قیس می کند. با خود گفت: لبنی هستی من است روح من است حیات من است. اگر از لبنی چشم بپوشم بایستی از زندگی چشم بپوشم. حیات بسیار عزیز است، ولی بدون لبنی چه ارزشی دارد. پدرم از عشق خبری ندارد. من اگر از لبنی جدا شدم می میرم. پس با خود گفت: چه مانعی دارد که من بمیرم و جان خود را فدای پدرم کنم.
تا خواست بر این فکر تصمیم بگیرد، دوباره لبنی پیش چشمش مجسم شد، با خود گفت: اگر من بمیرم لبنی هم خواهد مرد. من می توانم جان خود را فدای پدرم کنم لبنی دیگر چرا؟
او نسبت به پدرم دختر مردم است. به چه دلیل زنی بیگانه فدای مردی بیگانه بشود؟ خدا چنین چیزی را روا نمی شمارد. وجدان آن را تصدیق نمی کند. عقل این کا را پسندیده نمی خواهد آن گاه پرسید:
آخر لبنی چه گناهی دراد؟! گناهش این است که من او را دوست می دارم و او مرا دوست می دارد. این را بگفت و قطرهای اشک از دیدگانش جاری گردید.
زندان شکنجه جایی است محدود که از دیده ها پنهان باشد ولی لبنی بیابان بزرگ عربستان را برای شوهر زندان شکنجه می دید. شکنجه ای از این سخت تر نمی شود که پیکر زندانی را آفتاب بسوزاند و او ساعت ها دستهایش را به حالتی افقی نگه دارد. زندان قیس هم شکنجه داشت هم زندان با اعمال شاقه بود، هم در برابر چشم مردم.
معمولا هر فرد زندانی بودن خود را می داند ولی لبنی می دید که قیس عزیزش مدت محکومیت خود را به این زندان نمی داند ندانستن مدت محکومیت خود شکنجه ای روحی است که ناراحتی اش از شکنجه های جسمی بیشتر است.
لبنی حیات قیس را در خطر دید و فکر کرد که این جریان، اگر چندی دیگر ادامه پیدا کند قیس عزیزش از دست خواهد رفت و مردم خواهند گفت که قیس نسبت به پدر فرزندی نافرمان بوده و بر اثر نافرمانی پدر به هلاکت رسیده. لبنی چنین مرگی ننگین برای شوهرش نمی خواست. اضافه بر این مرگ قیس، مرگ لبین نیز می باشد. او قطعا بعد از قیس زنده نخواهد ماند. پس از قیس پدر و مادر قیس هم پشیمان خواهد شد، وقتی که پشیمانی سودی نخواهد داشت، آنها هم از دست خواهند رفت.
پس اگر وضع فعلی ادامه یابد دودمانی نابود خواهند شد. بایستس راهی برای نجات قیس بجوید و پس از مطالعه و تفکر راه را پیدا کرد. را این بود که جان خود را فدای قیس کند.
لبنی چنین به خاطرش آمد که اگر قیس، وی را طلاق دهد و او را از قیس جدا شود، بر اثر جدایی از قیس، خودش به طور قطع خواهد مرد ولی شاید قیس عزیزش زنده بماند و چنانچه پدرش می خواهد زندگی نوینی پیدا کند.
قیس تنها از او نیست، دگران هم به قیس حق دارند پدرش به او حقی دارد، مادرش به او حقی دارد آنها هم بایستی از حق خود بهره مند گردند.
لبنی نتیجه گرفت که باید جان خود را فدای یار کند دلداده بایستی بمیرد تا دلدار زنده بماند بنابراین، طلاق، صد در صد به سود قیس خواهد بود.
از طرفی قیس را هم می شناخت و از عشق او به خودش آگاه بود. وفای قیس را نیز می دانست و یقین داشت که این شوهر زنی دیگر را به جای وی نخواهد برگزید، پس اگر طلاقی رخ بدهد قیس هم خواهد مرد.
در فکر فرو رفت و متحیر گردید که برای نجات قیس چه کند، با خود گفت: ای کاش می شد که ما برای همیشه خوش بودیم!
تا این آرزو را بر زبان آورد به زودی راحت شد پریشانی درونی اش بر طرف گردید گویی اطمینان یافت که به این آرزو خواهد رسید.
به خاطرش آمد که خوشی همیشگی به ظلاق بستگی دارد. طلاق موجب نجات او و قیس خواهد شد. طلاق هرچند جدایی موقتی را در بر دارد ولی هم آغوشی جاودانی را نیز در پی خواهد داشت.
زن مسلمان از طلاق نفرت دارد ولی لبنی با آن که زنی مسلمان بود خود را به طلاق علاقه مند دید! چرا؟ زیرا طلاق وصال همیشگی را برای او و شوهرش فراهم ساخت.
بر اثر طلاق و جدایی موقت از قیس او خواهد مرد. قیس هم پس از مرگ او درنگی نخواهد کرد و به زودی به او خواهد پیوست؛ آن جا در بهشت خدای برای همیشه شاد و خرم به سر خواهند برد و کمترین گردی بر زندگانی درخشان آنها نخواهد نشست.
بالاخره قیس پس از یک سال رنج در حضور پدر لبنی را طلاق گفت.
گویند: وقتی که صیغه طلاق را بر زبان جاری کرد، عقلش از سر پرید و حالتی جنون مانند به وی دست داد و از گفته پشیمان گردید.
به لبنی اطلاع داده شد که شوهرش تو را طلاق داده است لبنی هم پدرش را خبر کرد که کسانی را بفرستد تا او را ببرند.
پشیمانی قیس پس از اجرای صیغه طلاق و رجوع از طلاق بود، بنابراین طلاق بی اثر گردید. پس قیس هنوز شوهر بود و لبنی هنوز زن او. جهل به قوانین اسلام نه تنها این دو جوان را نابود کرد بلکه دودمان آنها را بر باد داد. اگر قیس می گفت: لبنی هنوز زن من است کسی نمی پذیرفت و اگر لبنی می گفت که قیس هنوز شوهر من است باور نمی کردند. دو دلداده خودشان می دانستند که هنوز از آن یکدیگرند. قیس لبنی را زن خود می دانست و لبنی قیس را شوهر خود می شناخت.
محملی آورده بودند و شترانی گرداگرد آن ایستاده بودند، محمل می خواست که لبنی را از آغوش قیس بگیرد و ببرد. این همان محملی بود که لبنی را در آغوش قیس انداخته بود. محمل در نظر قیس بسیار زشت آمد و از زشتی آن در تعجب شد. قیس این محمل را می شناخت، روزی که آن را دیده بود، بسیار زیبایش یافته بود پس چرا امروز این قدر زشت و بدریخت شده؟!
آن روز لبنی را آورده بود، ولی امروز لبنی را می برد. آن روز پیک وصال بود و امروز جغد فراق است. از آن محمل تا این محمل هزاران فرسنگ است. آیا ممکن است این دو محمل یکی باشند؟ آن، روز بود و این هم روزی و دو روز یکی نیستند.
قیس از کنیزک پرسید: چه خبر است؟! مگر من چه کرده ام؟!
کنیزک گفت: از من می پرسی؟! برو از لبنی بپرس؟!
قیس به سوی لبنی رفت تا با وی سخن گوید. کسانی که به دنبال لبنی آمده بودند، جلوگیری کردند.
زین از عشیره قیس به او گفت: چه می پرسی؟ مگر نمی دانی یا خود را به نادانی زده ای؟! لبنی امشب یا فردا می رود.
قیس افتاد و غش کرد. وقتی که به هوش آمد شعری سرو و چنین گفت: به من می گویند که او از پیش تو می رود؛ فردا یا پس فردا به فراق یار عزیز مبتلا خواهی شد. من هم خواهم مرد. ولی لبنی عزیزم از آن نمی ترسم که مرگ من برای خاطر تو باشد بلکه از آن ترسم که هنوز وقت مرگ من نرسیده باشد.
لبنی سفر کرد. قیس هم با دل کاروان یار را مشایعت کرد و اشک دیده را بدرقه راهش قرار داد و سپس در بستر بیماری افتاد.
بیماری اش روز به روز در افزیش بود. پدر، دختران عشیره را طلب کرد و از آنان خواست که گرد بستر قیس بنشینند و دلاری اش دهند و سر گرمش سازند، بلکه لبنی را فراموش کند و دیگری را به جای او برگزیند.
قیس که چشم گشود و دخترکان زیبا را دید که با وی مهربانی می کنند یا دلربایی، چنین گفت: دوشیزگان از قیس عیادت کردند، بیماری از بیماری دل است و بیماری دل، بسیار سخت می باشد و بهبود یافتنی نیست.
چشم می گوید: خود را به روی آنها نمی گشایم، آنان کسی نیستند که من رب آنها گشوده شوم.
ای کاش! لبین از من عیادت می کرد تا چشم به رویش می گشودم و به او می گفتم دیگر از من عیادت نکن زیرا من خواهم مرد. وای بر من! وای بر من! که از عشق چه بر سرم آمد! آیا من دیوانه شده ام؟! هرچه پیش آید خوش آید دل در گرو زلف اوست. وه که چه سودای سودمندی است.
پزشک آوردند تا که بیماری وی را درمان کند. پزشک که می دانست درمان بیماری اش چه چیز است از قیس پرسید: چند وقت است که به عشق این زن دچاری؟
قیس گفت: پیش از آن که ما؛ این جهان قدم گذاریم، روح ما با یکدیگر خو کرده بود. در گهواره عشق ما بیفزود. همچنان که بر عمر افزوده می شد، بر عشق ما نیز افزوده می گشت. مرگ هم نخواهد توانست ما را از هم جدا کند. عشق جاویدان است و از سر بیرون نخواهد شد و در تاریکی قبر هم با ما خواهد بود و آن را روشن خواهد ساخت.
بیماری قیس ادامه پیدا کرد ولی گاه گاهی بهبودی موقتی نصیبش می گردید.
در این هنگام به سراغ لبنی رفت تا از او رویی بیند و از زلف مشکینش بویی آورد. وقتی که بیماریش شدت می یافت هم آغوش بستر می شد.
لبنی با وفا به عیادتش می آمد و در کنار بسترش می نشست و از وی عیادت می کرد. چندی بدین منوال گذشت و زن و شوهر وفادار به این گونه دیدار دل خوش بودند. ولی روزگار این را هم نتوانست ببیند!
پدر لبنی از قیس نزد معاویه زمامدار وقت شکایت کرد. شکایت این بود: وی بعد از طلاق دست از لبنی بر نمی دارد. معاویه به جای آن که رسیدگی کند و زنی به شوهرش برساند و ستمی را از دست دیده ای بر طرف سازد کارد را به استخوان رسانید و سر و امید دو دلداده را ریشه کن ساخت.
معاویه از قانون اسلام آگاهی نداشت و نمی خواست که آگاهی پیدا کند، او فقط می خواست حکومت کند. حس بشر دوستی هم در او نبود که به این دو موجود ناتوان این بشر بیجاره مظلوم رحم کند.
معاویه عرب بود نه مسلمان و نه می خواست که مسلمان باشد و فقط ریا کاری سیاسی را پیشه ساخته بود لذا از نظر عوام فریبی به حاکم مدینه مروان نوشت که قیس را تهدید کن و از ارتباط باز دارد.
معاویه پا را از این فراتر نهاد و با دستوری دیگر، فرمان نابودی دو جوان ار صادر کرد: به پدر لبنی حکم کرد که لبنی را به خالد عطفانی شوهر دهد.
چه قدر تفاوت میان دو بشر موجود است! پسر علی، دلی شکسته را به دست می آورد، ناامیدی را به امید می رساند، ولی پسر ابوسفیان بر زخم دل ریش، نمک می پاشد و امیدی را ناامید می کند.
آن بزگوار، دو دلداده را به هم می رساند و زنی را به شوهر می دهد؛ این ریاکار متظاهر، زنی را از شوهرش جدا می سازد و دستور شوهر دادن زنی شوهر دار را صادر می کند! یزدان پیوند می دهد و اهرمن جدا سازد! از کوزه برون همان تراود که در او است.
قیس که از فرمان معاویه به حاکم مدینه آگاه شد بر ناتوانی و بی تابی اش افزود و چنین سرود: اگر روی او را از من بپوشند و تهدید حاکم یا گفته سخن چین از دیدارش مانع گردد، دیدگانم را نخواهد توانست از اشک باز دارند و عشق را از من بگیرند. وقتی روزگار خوشی داشتیم، سخن پنهان شهد ما را تبدیل به شرنگ کردند. ای کاش، وصل ادامه می داشت تا من آسایشی داشتیم! روش چرخ و کار روزگار همیشه چنین بوده است.
ولی پدر لبنی نتواست یا نخواست لبنی را شوهر بدهد، لذا قیس باز هم به طور نهانی، گاهی از دیدار لبنی بهره مند می شد: دیداری که با ترس و لرز همراه بود، شاید کسان آنها از آن بی خبر نبودند، ولی نادیده می گرفتند، آری هر دلی بر آن دو بشر رنج دیده می سوخت. آن دو هر چه باید رنج ببرند برده بودند و همه می دانستند که دقیقه های آخر عمر را می گذرانند. این وضع هم چندان طول نکشید.
هر چه خواستند این خبر را از قیس پنهان کنند نشد، بالاخره به قیس خبر رسید که لبنی از این جهان رفت و زمین او را در آغوش خود جای داد. سوزش درونی قیس و بی تابی شدید او قابل وصف نبود. با کمال ناتوانی از بستر بیماری برخاست و با تنی چند از جوانان عشیره بر سر قبر لبنی آمد و چنین سرود: لبنی رفت. مرگ او مرگ من می باشد. حسرت بر مرگ چه سودی دارد؟ پس از این، اگر زنده ماندم، حیات خود را به گریه و اشک خواهم گذرانید.
ولی قیس نتوانست این آرزو را انجام دهد، زیرا پس از آن که این شعر را سرود، خود را به روی قبر لبنی بینداخت و آن قدر بگریید تا از هوش برفت. همراهان، وی را به همان حالت بی هوشی برداشتند و به منزل بردند. قیس دیگر به هوش نیامد و سخنی نگفت و همچنان بیمار و مدهوش بود. تا وقتی او را در بستر مرده یافتند.
لبنی بیش از این، تحمل جدایی نداشت. جاذبه او شوهر عزیز را به سوی خود کشید. همان چند روزی که قیس را زنده می پنداشتند، روحش را روح لبنی هم آغوش بود. پیکر رنج دیده قیس را برداشتند و به سوی قبر لبنی بردند و در کنار پیکر لبنی عزیز به خاکش سپردند.

گردن بند مقدس:

گرسنگی در دودمان پیغمبر اسلام حکومت می کرد، روزها می گذاشت و گرده نانی که خود را بدان سیر کنند، یافت نمی شد. دیر زمانی بود که نان گندم از میان ایشان، سفر کرده بود و اخیرا هم نان جو در پی برادر ارجمندش روان شده بود.
فشار گرسنگی روز به روز افزوده می گشت و خاندان رسول خدا همچنان استقامت می ورزیدند و خم به ابرو نمی آوردند.
لبخند شیرین، همچنان بر لب های مقدس پیغمبر رحمت باقی بود. چهره مبارکش هنوز می درخشید. کسانی که از نزدیک با حضرتش سرو کار نداشتند، گمان نمی کردند که خود و خاندانش در جوع به سر می برند. نادانانی که صورت ظاهر را ملاک تشخیص قرار دهند، احتمال نمی دادند که پیغمبر بزرگ، چنین وضعیتی دارد.
چیزی که کار را بر حضرتش دشوار و سخت می کرد، این بود که دست های امید نیازمندان به سویش دراز بود، درماندگان امیدوار بودند که حضرتش به آنها نظر مرحمتی کند. بیچارگان به کویش سفر می کردند و از راه دور و نزدیک به خدمتش می رسیدند تا از خرمن احسانش خوشه ای بر گیرند.
گاه گرسنگی بروجرد مقدسش آن قدر فشار می آورند که شکمش به پشت می چسبید که بر آن سنگ می بست، ولی ابدا به آن توجهی نداشت.
چیزی که روان نازنینش را می آزرد، گرسنگی خاندان بود، گرسنگی یاران بود و تقاضای امیدواران؛ با این حال، کسی از در خانه اش نا امید بر نمی گشت.
بزرگواری اش اجازه نمی داد که نیازمندی از کویش دست خالی بر گردد و بیچاره ای وا بماند.
حضرتش نماز عصر را به جای آورده بود و در مسجد نشسته بود. مسجدی که دیوارهایش از خشت و گل بالا رفته بود و بیش از یک قامت انسان، ارتقاع نداشت. سقف مسجد از پوشال خرما و شاخه های آن پوشیده شده بود و کمتر در آن، گل به کار رفته بود. آن سقف، فقط نماز گزاران را از آفتاب محفوظ می داشت، ولی از ریزش بارارن نمی توانست جلوگیر باشد، ستون های مسجد را الوارهای درخت خرما تشکیل می داد.
حضرتش هر چند روی زمین می نشست و میز نداشت، ولی نشستن آن حضرت با یاران به طور میز گرد بود و شخصیتش در موقع نشستن از دگران ممتاز نبود. ناشناسی که وارد می شد، می پرسید که کدام یک از شماها محمد می باشد.
پیر مردی ژولیده مو، گرد آلود، رنگ پریده، وارد مسجد شد، جامه ای کهنه بر تن داشت، ضعف و ناتوانی چنان بر وی چیره شد بود که خویشتن داری نمی توانست، حالش حکایت می کرد که راه دوری را پیاده پیموده است.
پیامبر مهربان با لبخند مهر، پرسش حالش کرد. پیر مرد بی نوا نفس زنان، به سه جمله کوتاه، حقیقت حال خود را بیان داشت: گرسنه ام، برهنه ام، بی نوایم.
رسول خدا فرمود: چیزی در دست ندارم ولی نشان داد خیر مانند انجام آن است. برو به سراغ دخترم فاطمه.
آن گاه به بلال روی کرده فرموده: او را به در خانه فاطمه برسان خانه فاطمه در کنار مسجد قرار داشت و درش به مسجد باز می شد. برای پیر مرد بی نوا زحمت راهپیمایی نداشت، ولی فاطمه سه روز بود که با شوهرش علی و فرزندانش نانی به دست نیاورده بودند و در گرسنگی به سر برده بودند.
مرد بی نوا که با استراحتی توانسته بود اندک قدرتی به دست آورد، همراه بلال به در خانه فاطمه رسید سلام داد و گفت: ای دودمان پیغمبر شما مردمی هستید که فرشتگان نزد شما رفت و آمد می کنند. جبرئیل کتاب خدا را در خانه شما فرود آورده است.
جواب آمد و علیک السلام. ای مرد! که ای و از کجایی؟
- از عرب هستم و از تنگی و سختی گریخته ام به کوی پدرت پناه آورده ام. شکمی گرسنه دارم بدنی برهنه دارم به من رحم کن تا خدا به تو رحم کند.
دختر پیغمبر گلوبندی در گردن داشت که دختر عمویش حمزه برایش هدیه آورده بود، زود از گردن باز کرد و به او داد و گفت: این را بگیر و بفروش امید است که خدای به تو بهتر از این بدهد.
مرد بی نوا از در خانه فاطمه باز گشت چشمانش می درخشید چهره اش خندان بود و قیافه ژمرده اش عوض شده بود.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هنوز در مسجد بود و یاران در حضورش بودند همه می دانستند که زن و فرزند علی در گرسنگی به سر می برند. حس کنجکاوی در آنها تحریک شده بود، می خواستند بدانند که این مرد، چگونه باز گشته و چه آورده است. چگونه رسول خدا وی را به خانه علی هدایت کرد؟ فاطمه چگونه با وی رفتار کرده؟ چرا به این زودی بازگشت؟ پرسش هایی بود که به خاطر همه می رسید. زود بازگشتن نشانه نومیدی است لبخندی که آن مرد بر لب داشت نشانه موفقیت بود. تحریری فوق العاده به همه دست داده بود تا خطاب مرد بی نوا به ذرسول خدا آن را برطرف کرد: یا رسول الله دخترت گردن بندش را داده تا بفروشم.
آیا منظور از این سخن استجازه از فروش گردن بند بود یا منظور عرضه کردن آن برای فروش بود؟ روشن نشد زیرا پیامبر بزرگ فوری جواب داد: بفروش آیا ممکن است خدای بدین وسیله برای تو خیری فراهم نسازد، در صورتی که دخترم فاطمه آن را به تو بخشیده و او پیشوای همه دختران آدم می باشد.
به زودی مردی از میان حلقه یاران برخاست، مردی که دارای قامتی کشیده، چهره ای گندم گون، چشمانی شهلا بود. قامت رسا و شانه های پهن او، توجه بی نوا را جلب کرد و به او نگریست دید موه های سرش ریخته و فقط چند دانه مو در پیش سر و چند دانه در پشت سر دارد و حکایت می کند که رنج بسیار دیده است.
مردی بی نوا او را شناخت و ندانست که برای چه از جا برخاسته ولی یاران همگی او را می شناختند و به خوبی از سوابق درخشان آگاه بودند.
آنها می دانستند که در میان خودشان، کسی به اندازه او در راه حق رنج نبرده و استقامت به خرج نداده است. هنوز آثار شکنجه هایی که دست تبهکاران بر او وارد کرده، در پیکرش باقی است. بدن او از بی رحمی بشر داستان ها دارد.
آنها می دانستند که خاندان این مرد از نخستین کسانی هستند که به اسلام گرویده اند، وقتی که اسلام ناتوان بود و همه از آن رو گردان بودند. در آن موقع کسی که اسلام می آورد در خطر قرار می گرفت. نخستین مردمی که اسلام را پذیرفتند ناتوانان و ستمکشان بودند قدرتمندان قریش آنچه نیرو داشتند در شکنجه و آزار آنان به کار می بردند.
اصحاب پیغمبر می دانستند که این خانواده چه رنج ها دیده و چه شکنجه ها چشیده اند و چه قربانی ها داده اند. پدر و مارد عمار، نخستین مرد و زنی بودند که در راه خدا شهید شدند. ابوجهل این خانواده ضعیف و بی نوا را در آفتاب سوزان حجاز لخت و عریان به روی سنگ ریزه هایی که از حرارت آفتاب گداخته شده بود، می خوابانید و بر سینه های آنها سنگ های بسیار بزرگی می نهاد تا از ایمان به خدا و رسول دست بردارند؛ گاه بر پیکر برهنه آنها قدر تازیانه می نواخت که گوشت بدنشان به این سو و آن سو می پرید. وقتی که آتش خشمش شعله ور گردید زوبینی به دست گرفت و در پیش مادر عمار فرو کرد و آن زن با ایمان را شهید ساخت. آن گاه یاسر پدر عمار را شهید کرد و عبدالله برادر عمار را از بام خانه بر زمین پرتاب کرد، پیکر جوان خرد شد و از دنیا رفت.
خود عمار که در آن آفتاب سوزان در زیر شکنجه قرار داشت، همه این جنایات را به چشم می دید و ناظر بود که با پدر و مادر و برادرش چه کردند، او منتظر بود که نوبت او کی رسد.
در این موقع، ظرف بزرگی را آوردند که از پوست بود. آن را پر از آب کردند و عمار را با پیکر مجروح در میان آن انداختند و سپس از این سو به آن سویش می کشیدند و هل می دانند. گاه عمار را در میان آب فرو می کردند، ولی عمار استقامت می کرد.
اکنون سالها از آن روزهای سیاه می گذرد و هنوز آثار آن شکنجه ها که بزرگ ترین نشان افتخار است، در تن عمار باقی می باشد.
عمار بسیار مورد لطف و عنایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و رد میان مسلمانان موقعیتی به سزا داشت و همه با دیده تقدیس و احترام دو می نگریستند. وقتی که از جایی برخاست، چشم ها به او دوخته شد تا بدانند چه می خواهد بکند و چه می خواهد بگوید.
عمار عرض کرد: یا رسول الله! اجازه می فرمایید که من این گردن بند را بخرم؟ پیغمبرفرمود: و هر کس با تو در خرید آن شرکت کند، خدای در آتش دوزخ عذابش نخواهد داد.
عمار به مرد بی نوا روی کرد و پرسید: گردن بند را چند می فروشی؟
بی نوا گفت: هشت دینار زر، دویست درهم سیم، بردی از یمن، چارپایی که تو را به خانه می رساند می دهم و تو را از نان و گوشت، سیر خواهم کرد.
مرد بی نوا از این نیکوکاری عمار در تعجب شد و گفت: ای مرد تو چقدر جوانمرد هستی! عمار و مرد بی نوا از مسجد خارج شدند.
این بار سومی بود که بی نوا حضور پیغمبر مهربان شرفیاب می شد و هر بار، حالش از گذشته بهتر بود. اکنون شکمش سیر است، جامه ای از برد یمانی به تن کرده، زر و سیم بسیاری همراه دارد و زبانش به سنای رسول گویاست.
عرض می کند یا رسول الله گرسنه بودم سیرم کردی، برهنه بودم، پوشیده ام کردی، پیاده بودم سواره ام کردی، بی نوا بودم توانگرم کردی، پدر و مادرم به فربانت!
آن گاه دست به دعا برداشت و چنین گفت: پروردگارا! جز تو کسی را نمی پرستم! تویی که روزی رسانی؛ پروردگارا، به فاطمه پاداشی بده که چشمی ندیده باشد و گوشی نشنیده باشد.
پیغمبرفرمود: آمین.
آن گاه به یاران روی کرد وفرمود: خدا به فاطمه چینن چیزی داده است، من، پدر فاطمه هستم و پدری مانند پدر فاطمه نمی باشد. علی شوهر فاطمهمی باشد و اگر علی نبود فاطمه را شوهری نبود. خدای حسن و حسین را به فاطمه داده که سرور اهل بهشتند و مانند آنها کسی یافت نمی شود.
جبرئیل به من خبر داد: وقتی که فاطمه از دنیا می رود و به خاک سپرده می شود، دو فرشته به قبرش می آیند و از او می پرسند: خدای تو کیست؟ فاطمه می گوید: الله، خدای من است. می پرسند؟ پیغمبر تو کیست: می گوید: پدرم. می پرسند:امام تو کیست ؟ می گویند: این کسی است که سر قبر من ایستاده، علی بن ابی طالب.
عمار، گردن بند مقدس را به مشک بیالود و در بردی از یمن بپیچید و به غلامش داد و گفت: برو حضور رسول خدا، این را و تو را نثار مقدمش کردم.
غلام شرفیاب شد و پیام خواجه خود را حضور خواجه کاینات رسانید.
حضرتش فرمود: برو نزد دخترم فاطمه، تو را و گردن بند را به وی بخشیدم.
غلام به سوی دخت رسول شد و سخن پدر را به دختر ابلاغ کرد. فاطمه گلوبند را بگرفت و به غلام گفت: برو، تو را در راه خدا آزاد کردم.
غلام می خندید و می رفت. از وی سبب پرسیدند. گفت: خنده ام از این گردن بند است که چه قدر با برکت بود: گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشانید، پیاده ای را سوار کرد، بی نوایی را به نوا رسانید، بنده ای را آزاد کرد و خود به جای خویش باز گشت.