سلمان و بلال

نویسنده : جواد محدثی

مقدمه:

سلمان کیست؟
در این نوشته با چهره پرفروغش و شخصیت استثنائی اش آشنا خواهیم شد.
اما... بصورت خلاصه اینکه: سلمان، جویای حق و طالب یقینی از ایران بود. پس از فراز و نشیب های گوناگون در زندگی حقجویانه اش و پیمودن راههائی طولانی و سفرهائی پرماجرا، بالاخره به حق رسید و خدا را شناخت و مزد آنهمه تلاش را برای رسیدن به راه درست و مکتب الهی، در اسلام یافت.

آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز - پای پر آبله و بادیه پیمای من است

در راه حق طلبی، حتی به بردگی هم گرفتار شد ولی در نهایت، به هدف رسید و در اسلام مقامی بس والا یافت و مدال افتخار آفرین سلمان، از ما خانواده است(1) را از جانب پیامبر دریافت نمود.
در دوران شکوفائی نهضت اسلام، خدمات ارزنده ای نمود و از یاران بسیار نزدیک و مقرب پیامبر شد و پس از رحلت آن حضرت، همواره در راه حق، استوار و ثابت قدم ماند.
در زهد و تقوا، زبانزد خاص و عام بود.
در عبادت و جهاد، نمونه بشمار می رفت.
در علم و ایمان، سرآمد روزگار خود بود.
تواضع و فروتنی اش، در خط ولایت، خضوع و خشوعش، عدالت و کمالش، همه و همه، الگو و اسوه ای برای طالبان راه در میان آنهمه بیراهه و انحراف بود.
سلمان، به افتخار اسلام نائل گشت، توسط پیامبر آزاد شد، مدتی حاکم مدائن بود، و در همه حال، گامی از راه دین کنار نرفت.
سلمان، این عصاره فضیلت ها و کمالات، در سال 35 هجری، در حالیکه 350 سال از عمرش می گذشت، با فرجامی نیک و عاقبتی خداپسند، به دیدار حق شتافت.
این، اجمالی بود از چهره این صحابی بزرگ و شخصیت بی نظیر عالم اسلام که در این مقدمه اشاره شد.
صفحات این نوشته، ما را با سیمای الهام بخش سلمان، این مسلمان واقعی بیشتر آشنا خواهد ساخت، تا از این اسوه، سرمشق بگیریم و به این الگو، تأسی بجوئیم.
اینک، پا به پای تاریخ، همراه با سلمان:

سلمان، از زبان خودش:

سلمان را بی واسطه از زبان خودش بشناسیم. در حدیثی طولانی، سلمان زندگی و تاریخچه حیات پیش از اسلام خود را اینگونه بیان کرده است:
در روستای جی اصفهان(2) دهقان زاده ای بودم که پدرم در زمین خود کشاورزی می کرد و به من علاقه زیادی داشت.
در آئین مجوس(3) خیلی زحمت کشیدم، همیشه مواظب آتشی بودم که می فروختیم و نمی گذاشتیم که خاموش شود.
پدرم باغی داشت، روزی مرا به آنجا فرستاد. در راه به کلیسای مسیحیان رسیدم. صدای نماز و نیایش آنها، مرا مجذوب ساخت. برای کسب خبر بیشتر به درون صومعه رفتم. با دیدن مراسم نیایش آنان، با خود گفتم، این دین، بهتر از آئین ماست. تا غروب همانجا ماندم و به باغ پدرم نرفتم تا اینکه کسی را به دنبال من فرستاد. بدنبال این رغبت و علاقه، از مرکز دین آنان پرسیدم، گفتند: در شام است. چون پیش پدرم برگشتم مشاهدات خود و علاقه خویش را نسبت به معبد و آئین آنان ابراز کردم. پدرم با من در این باره بحث کرد و گفتگویمان به مشاجره کشید تا اینکه مرا زندانی ساخت و برپاهایمان زنجیربست.
به مسیحیان پیغام دادم که من دین آنان را برگزیده ام. هرگاه قافله ای از شام بر آنان وارد شود مرا با خبر سازند تا همراهشان به شام بروم. و چنین کردم. از بند پدر گریخته و همراه کاروان به شام رفتم و به حضور اسقف، که رئیس کلیسا و عالم بزرگشان بود رفته، داستان خویش را برایش نقل کردم، پیش او بودم و به عبادت و درس می پرداختم.
پس از فوت آن اسقف که مردی دنیا دوست بود، جانشین وی را که به امور آخرت راغب تر و در دین کوشاتر بود، بیشتر دوست داشتم. محبت شدید من نسبت به او، دیری نپائید، زیرا مرگ او هم فرا رسید. قبل از فوتش از او راهنمائی خواستم و پرسیدم که پس از خود، مرا به خدمت چه کسی توصیه می کنی؟ و او مرا به مردی در موصل راهنمائی کرد. پس از مدتی که در موصل بودم، با فوت او، برای آینده امور دین خود، سراغ عابدی در نصیبین رفتم و پس از وی هم، آهنگ سفر به عموریه - یکی از شهرهای روم - کردم و ضمن استفاده از محضر اسقف آنجا، برای امرار معاش خود چند گاو و گوسفند خریدم.
به آن شخص گفتم: پس از خود، مرا به التزام و خدمت چه کسی سفارش می کنی؟ گفت من کسی را که مثل خودم باشد سراغ ندارم. ولی تو در عصری زندگی می کنی که بعثت پیامبری بر اساس آئین حق ابراهیم علیه السلام نزدیک است. آن پیامبر به سرزمینی دارای نخلستان که بین دو بیابان سنگلاخ واقع شده هجرت می کند. اگر توانستی خود را به او برسان.
از نشانه های آن پیامبر اینست که: صدقه نمی خورد، ولی هدیه قبول می کند و میان دو کتف او نشانه نبوت نقش بسته است، اگر او را ببینی حتماً می شناسی.
روزی همراه قافله ای که از جزیرة العرب بود به سوی آن دیار روان شدم، آنها از روی ستم، مرا در وادی القری به یک یهودی فروختند. مدتی به خیال اینکه این محل پر درخت، همان سرزمین موعود است بسر بردم ولی آنجا نبود. روزی یک یهودی مرا از آن مرد خرید و بهمراه خود برد تا اینکه به شهر مدینه رسیدیم.
در مدینه، در باغ خرمای آن شخص کار می کردم.
مدتی گذشت. خداوند آن پیامبر را برانگیخت و... بالاخره پس از سالهائی چند که از بعثت می گذشت به مدینه هجرت کرد و در قبا میان طائفه بنی عمرو بن عوف فرود آمد. از گفتگوی مالک خود با یکی از عمو زادگانش پی بردم که آن پیامبر که در جستجویش هستم هموست. شبانه بصورت مخفی از خانه آن شخص بیرون آمده خود را به قبا رساندم. خدمت پیامبر رسیدم. چند نفر هم در حضورش بودند. گفتم: شما در اینجا غریب و مسافرید. من مقداری غذا همراه دارم که نذر کرده ام صدقه بدهم. و چه کسی از شما سزاوارتر...
پیامبر به اصحاب خود فرمود: بخورید به نام خدا. ولی خودش دست به غذا نزد. پیش خود گفتم: این نخستین نشانه، که پیامبر صدقه نخورد.
فردای آنروز، مجدداً همراه با غذائی خدمتش رسیدم و از روی احترام، بعنوان هدیه تقدیمش کردم. به اصحابش فرمود: بخورید به نام خدا. و خودش نیز با آنان میل فرمود. گفتم: این نشانه دوم. او هدیه را پذیرفت.
در جستجوی نشانه سوم بودم. پس از چند روز او را همراه اصحابش در قبرستان بقیع دیدم. دو عبا در برداشت. یکی را پوشیده و یکی را به شانه انداخته بود. پشت سرش قرار گرفتم تا مهر نبوت را ببینم. همینکه متوجه مقصود من شد عبا را از دوش خود برداشت و من آن علامت و مهر نبوت را، آنگونه که توصیفش را شنیده بود دیدم. خود را روی پایش انداخته و بر آن بوسه زدم و گریه کردم.
از من ماجرا را پرسید من داستان و سرگذشت خویش را برای آن حضرت بازگو کردم. از آن پس، مسلمان شدم ولی چون برده بودم از شرکت در جنگ بدر و احد محروم ماندم.
ولی به پیشنهاد پیامبر با صاحب و مالک خود مکاتبه(4) نمودم و با یاری و کمک مسلمین و عنایت خداوند آزاد گردیدم و اینک بعنوان یک مسلمان آزاد، زندگی می کنم و در جنگ خندق و سایر جنگ ها شرکت کرده ام(5).

در دیر بود جایم به حرم رسید پایم -- به هزار در زدم من
قدم شهود بر بارگه قدم نهادم -- علم وجود در پیشگه خدا زدم من

فضیلت های برجسته سلمان:

سلمان، که الگوی یک مسلمان کمال جو و پاک و وارسته و خود ساخته است، ارزش های متعالی بسیاری را در وجود خویش، جمع کرده بود و فضیلت های گوناگونی را دارا بود. به برخی از این فضائل، که نمود و جلوه بیشتری دارد اشاره می کنیم: