فهرست کتاب


داستان های بحارالانوار جلد 9

محمود ناصری

کوری شفا یافته

شخصی به نام اعمش می گوید: کنیزی سیاه چهره نابینا را در مدینه دیدم که آب به مردم می داد و می گفت: در راه محبت علی بنوشید.
پس از مدتی او را در مکه دیدم که بینا بود و به مردم آب می داد و می گفت: در راه محبت سرورم علی آب بنوشید، به افتخار آن کس که خداوند به خاطر او بینایی ام را دوباره به من عنایت کرد.
نزدیک رفتم، گفتم: شما را چندی پیش در مدینه دیدم به مردم آب می دادی و نابینا بودی و امروز می بینم بینا هستی، قضیه بینایی تو از چه قرار است؟
گفت: روزی شخصی از من پرسید: تو کنیز آزاد شده علی بن ابی طالب (علیه السلام) و از ارادتمندان او هستی؟
گفتم: آری.
گفت: خدایا! اگر این کنیز راست می گوید بینایی اش را به او باز گردان. به خدا سوگند! بعد از دعای آن مرد خداوند نعمت بینایی را به من بازگرداند و بینا شدم.
به او گفتم: تو کیستی؟
گفت: من خضر پیغمبر، و از شیعیان علی هستم.(46)

بهترین انسان

شعبی، یکی از علمای بزرگ می گوید:
هنگامی که نوجوان بودم از میدان کوفه عبور می کردم، ناگهان علی (علیه السلام) را دیدم که در میان دو کیسه طلا و نقره ایستاده و مردم را با تازیانه از کیسه ها دور می کرد.
آنگاه همه آن طلا و نقره را میان مردم تقسیم نمود، طوری که چیزی از آن همه پول باقی نماند و چیزی از آن به خانه خود نبرد.
من نزد پدرم آمدم و گفتم:
من امروز شخصی را دیدم یا بهترین انسان ها است و یا نادان ترین آنها است
پدرم پرسید: چه کسی را دیدی؟
گفتم: امیرمؤمنان علی (علیه السلام) را دیدم که طلا و نقره را میان مردم به گونه ای تقسیم کرد که چیزی برای خودش باقی نماند و دست خالی به خانه برگشت.
پدرم گریست و گفت:
یا بنی بل رأیت خیرالناس: فرزندم! بلکه بهترین انسان ها را دیده ای!(47) که بیت المال را به طور مساوی بین مردم تقسیم کرده چنانچه سهم خویش را نیز به مردم داده است.

هزار در و هزار حرف

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بستر رحلت بود، به حاضران فرمود:
ادعو الی خیلی: دوستم را نزد من حاضر کنید.
دو همسر پیامبر (عایشه و حفضه) کسانی را به دنبال پدران خود (ابوبکر و عمر) فرستادند، آن دو آمدند.
هنگامی که نظر پیامبر بر آنها افتاد روی برگردانید، بار دیگر فرمود:
دوستم را حاضر کنید.
کسی را به دنبال علی (علیه السلام) فرستادند، وقتی که علی وارد شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخنانی به حضرت فرمود.
هنگامی که علی (علیه السلام) از نزد پیامبر بیرون آمد، ابوبکر و عمر به او گفتند: دوستت به تو چه سخنی گفت؟
علی (علیه السلام) فرمود:
پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هزار در علم به من یاد داد که از هر در آن هزار در دیگر گشوده می شود و هزار حرف به من آموخت که از هر حرف آن هزار حرف گشوده می شود.(48)