بَردُ الیَقین(مجموعه هفده رساله عرفانی)

نویسنده : به اهتمام:م. نجفی

اهدا به

روح ملکوتی و مطهر مفسر کبیر قرآن، جامع منقول، معقول و مشهود، سالک عارف واصل، منبع فیوضات ربانی و کاشف حقایق قرآنی، علامه سید محمد حسین طباطبایی علیه تحیات رَبِّ العالمین و حشَرَه الله مَع اجدادِه الطَّاهِرینَ القِدِّیسین

مقدمه ناشر

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
اَلْحَمْدُلِلَّه رَبِّ العالَمین، وَ الصَّلوة و السَّلام عَلی محمدٍ وَ آلِهِ الطیِّبینَ الطّاهِرینَ القدِّیسین، وَ لَعنَةُ الله عَلی اَعدائِهِم اِلی یَومِ الدِّین.
مجموعه حاضر تحت عنوان برد الیقین شامل هفده رساله عرفانی است که همگی از آثار نفیس و گران بهای عارفان نامدار اسلام هستند.
مجموع این آثار را می توان در دو بخش قرار داد:
1 - آثاری که مربوط به عرفان نظری هستند؛ یعنی به تبیین، تفسیر و تحلیل هستی، خدا، جهان، انسان، مبدأ و معاد با نگاه عرفانی پرداخته اند. در این دسته از آثار، هستی شناسی و جهان بینی با دیدگاه عرفانی ارائه شده است. رساله هایی مثل تبیان الرموز، شرح مطلع خطبه حکیم، وحدت وجود و جام جهان نما در این بخش قرار دارند.
2 - آثاری که مربوط به عرفان عملی هستند و به بیان کیفیت سیر و سلوک توحیدی و اخلاقی با دیدگاه عرفانی پرداخته اند. در این دسته از آثار، منازل و مراحل سلوک موحدانه و متشرعانه توضیح داده شده است. سالک الی الله در این آثار با راه و رسم منزل ها آشنا می گردد. رساله های التحصین، السائر الحائر، آیین رهروان، هفت وادی، نور وحدت و... در این دسته قرار می گیرند.
این آثار همانگونه که بیان خواهد شد، در گذشته های دور و نزدیک به صورت پراکنده و یا در مجموعه های مختلف به چاپ رسیده است و اکنون بعد از بازنگری، تصحیح، ویراستاری و یافتن منابع آیات، روایات و اقوال بزرگان، تحت عنوان برد الیقین تقدیم جامعه علمی و فرهنگی می گردد.
امید این که طالبان راه کمال و مشتاقان سیر و سلوک، با تمسک به قرآن و عترت و خوشه چینی از خرمن پربرکت اکابر و اعاظم معرفت و سلوک، این راه پرفراز و نشیب را به سلامتی طی کنند.
رساله های این مجموعه عبارت است از:
1. تبیان الرموز
2. شرح مطلع خطبه حکیم
3. شرح مختصر بر فرازی از دعای عرفه
4. وحدت وجود
5. جام جهان نما
6. رساله معرفت
7. حقیقة الحقایق
8. نور وحدت
9. شرح حدیث حقیقت
10. تشویق السالکین
11. مشواق
12. التحصین
13. رساله ای در سفر
14. آیین رهروان در سیر و سلوک
15. السائر الحائر
16. رسائل لاهیجی
17. شرح بیتی از سنایی
در پایان مراتب امتنان و سپاس خود را از محقق ارجمند و مصحح محترم که به تحقیق، تصحیح، ویراستاری و مراجعه به منابع و مصادر این مجموعه رسائل اقدام نمودند، اعلام می داریم و موفقیت نظام ملکی و ملکوتی ایشان را از خداوند منّان مسئلت می کنیم.
انتشارات آیت اشراق

مقدمه مصحح

تبیان الرموز
تبیان الرموز، شرح و ترجمه مقدمه شرح فصوص الحکم داوود بن محمود القیصری (751 ه) است.
همانگونه که در مقدمه رساله حقیقة الحقایق آمده است، یکی از مهم ترین آثار نفیس در علم عرفان نظری، کتاب بی بدیل فصوص الحکم، تألیف شیخ اکبر، محی الدین عربی رحمه الله است. با توجه به اهمیت این کتاب در تدوین و احیای عرفان نظری و تأثیرات عمیق آن در این حوزه، از زمان تألیف آن تا کنون شروح و تعلیقات بسیاری بر آن نوشته شده است.
از میان این شروح، شرح قیصری رحمه الله به دلایل مختلف، مورد توجه و اقبال پژوهشگران و طلاب معارف عمیق اسلامی قرار گرفت و در حوزه های علمیه به کتاب رسمی و درسی این علم شریف تبدیل شد.
با توجه به پیچیدگی های این علم و دقت و عمق این متن، عارف دانشمند، قیصری رحمه الله برای فراهم آوردن مقدمات و تمرین ذهنی جهت فهم و درک بهتر این متن، مقدمه ای عالمانه، مفید و عمیق بر آن نوشت. در این مقدمه متین و متقن، شارح فاضل رضی الله عَنْهُ دوازده مطلب مهم به شرح زیر را مورد بررسی و تبیین قرار داده است:
1. در حقیقت وجود که مساوق با حق است.
2. اسماء و صفات حق
3. اعیان ثابته
4. جوهر و عرض بنابر طریقه اهل الله
5. عوالم کلیه و حضرات خمس الهیه
6. در آن چه که متعلق به عالم مثال است
7. مراتب کشف و انواع آن
8. عالم، صورت حقیقت انسانیه است
9. حقیقت خلافت محمدیه صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم
10. روح اعظم و مراتب و اسمای او در عالم انسانی
11. قیامت کبری
12. نبوت، رسالت و ولایت
این مقدمات نیز همچون متن فصوص مورد توجه و اقبال محافل علمی و مشتاقان علم عرفان واقع شده و مورد تدریس قرار می گیرد. در دوران اخیر، بارها این مقدمه همراه با متن فصوص، توسط حکمای مکتب حکمت متعالیه و عرفان در حوزه های علمیه تدریس شده است. همچنین مرحوم آیت الله سید جلال الدین آشتیانی شرح مفصلی بر مقدمه قیصری به زبان فارسی تألیف کرده اند که در مشهد، تهران و قم به چاپ رسیده است. تعلیقه حضرت امام خمینی رحمه الله بر مقدمه و شرح فصوص نیز از آثار نفیس عرفانی در دوران معاصر است.
اما مترجم و شارح رساله تبیان الرموز مرحوم ملا صالح بن شیخ امام الدین، مشهور به فخر العلماء کردستانی رحمه الله، زنده به سال 1304 ه. ق است.
مترجم، این کتاب را به درخواست امان الله خان ثانی در سال 1268 ه.ق در کردستان تألیف کرده است. مرحوم معصومعلی شیرازی رحمه الله در کتاب مستطاب طرائق الحقایق از امان الله خان یاد کرده و او را علاقه مند و مأنوس با عالمان و اهل معرفت دانسته است.
ملا محمدصالح، از علمای محترم کردستان بوده و به علم، زهد، طهارت نفس و تقوا شهرت داشته است.
این اثر در سال 1360 ش به کوشش دانشمند محترم، جناب آقای محمود فاضل همراه با مقدمه ایشان توسط چاپخانه خراسان به چاپ رسیده است.
در چاپ جدید که اکنون توسط انتشارات آیت اشراق به خوانندگان فرهیخته تقدیم می گردد، کارهای زیر انجام پذیرفته است:
1. مقابله با متن عربی مقدمه قیصری
2. اصلاح اغلاط حروفچینی
3. ویراستاری لفظی و مفهومی متن
4. استخراج آیات و روایات

شرح مطلع خطبه حکیم
شرح مطلع خطبه حکیم سبزواری، عنوان شرح مختصری است که حکیم اشراقی و عارف صمدانی، مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدرضا ربانی رحمه الله (1423 - 1334 ه) بر دو سطر از خطبه حکیم متأله، مرحوم حاج ملا هادی سبزواری رحمه الله در کتاب شریف شرح منظومه، مرقوم داشته اند.
حاج ملاهادی سبزواری (1297 - 1212 ه) از اعاظم حکما و از شارحان مکتب حکمت متعالیه صدرایی است. کتاب شریف شرح منظومه او که نمایانگر مکتب صدر المتألهین است از زمان حیات مؤلف حکیم آن، تاکنون از مهم ترین کتب درسی فلسفی حوزه های علمیه می باشد.
بنابر اهمیت این کتاب و تأثیر گذاری آن در حوزه تفکر فلسفی ایران در صد سال اخیر، ده ها شرح، تعلیقه و حاشیه توسط دانشمندان و حکمای معاصر بر آن نوشته شده است.
شرح مطلع خطبه حکیم که اینک تقدیم ارباب معرف می گردد، به قلم مرحوم آیت الله ربانی رحمه الله است. مرحوم آقای ربانی، حکمت و عرفان را در حوزه فلسفی تهران و در محضر آیات عظام و حکمای کرام، مرحوم آقا میرزامهدی آشتیانی، مرحوم آقا سید محمدکاظم عصار، مرحوم آقا سیدابوالحسن قزوینی و مرحوم حکیم الهی قمشه ای رضوان الله علیهم فراگرفت. با توجه به توضیحات و بیاناتی که مستقیماً از مرحوم آقای ربانی رحمه الله شنیده شده، این شرح مختصر را می توان بخشی از تقریرات آن مرحوم از درس منظومه استاد بزرگ ایشان، فیلسوف اعظم، مرحوم آقا میرزامهدی آشتیانی رحمه الله دانست.(1)
طبق سیره علمی و عملی آن عارف راحل، صبغه عرفانی این شرح بر صبغه فلسفی آن غالب است؛ کلّ یَعمَلُ عَلَی شاکِلَتهِ.
هر خیالی آمد و در دل نشست - هر کجا که می گریزی با تو هست

تحقیق عرشی عرفانی بر فرازی از دعای عرفه
رساله دیگری که در دنبال شرح مطلع خطبه حکیم آمده است، شرح عرفانی کوتاه و ارزشمندی بر فرازی از دعای عرفه حضرت امام الاحرار، سید العشاق، مبدء الاشواق، ابی عبدالله الحسین صلوات الله علیه و علی المستشهدین بین یدیه، از همین مؤلف است.
این دعای عظیم الشأن دارای مضامین عالی عرفانی است. حضرت سید الشهداء، امام حسین علیه السلام، در روز عرفه در صحرای عرفات در جانب چپ کوه مقابل کعبه ایستادند و در نهایت خشوع و تذللی که شایسته مقام ولایت کلیه مطلقه است، دست های مبارک را به سوی آسمان بلند کردند و در حالی که اشک حرم نشین نهانخانه عشقشان از دیده های مبارکشان جاری بود با پروردگار راز و نیاز نمودند. این دعا را مرحوم سید بن طاووس رحمه الله در کتاب شریف اقبال نقل کرده اند.
با تأملی اندک در این دو رساله، مراتب علمی و ذوق عرفانی و تبحر مؤلف عارف آن در معارف حقه، به خوبی آشکار می گردد.

وحدت وجود یا وحدت موجود
مسئله توحید و تبیین آن از مهم ترین دغدغه های متفکران و دانشمندان اسلامی در دوره های مختلف بوده است.
متکلمان اشاعره، معتزله و امامیه هر یک برداشت و نظرات مختلف خود را از توحید ارائه کرده اند. حکیمان و فیلسوفان نیز تفسیر خاص خود را از این اصل مطرح کرده اند. عرفان و عارفان نیز در یک سازمان و هندسه فکری منظم و متقن، به تفسیر و تبیین هستی و توحید پرداخته، قرائتی خاص، جالب و جاذب را در این حوزه مهم معرفتی ارائه کرده اند که اصطلاحاً آن را وحدت وجود می خوانند.
عارفان، مسئله توحید اولیا یا وحدت وجود را از ویژگی های معارف وحیانی قرآن و کلمات دُرر بار معصومان علیهم السلام می دانند و بر این ادعای خود شواهد فراوانی را ارائه می کنند.
توجیه عارفان به خاطر لطافت، عمق و پیچیدگی های علمی، گاه مورد انکار یا طعن حضرات متکلمان قرار گرفته است، اما در تاریخ تفکر و اندیشه اسلامی شاهد آن هستیم که بسیاری از فقهای بزرگ و انسان های متشرع، در مسئله توحید، از قائلان و مدافعان وحدت وجود بوده و هستند و از تفسیر و قرائت عارفانه از توحید جانبداری کرده و می کنند.
عالمان و فقیهان بزرگی چون، جناب صدر المتألهین و شاگردان مکتب او، ملامحمدتقی مجلسی، آقا محمدرضا قمشه ای، حاجی سبزواری، آقا میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، آقا سید احمد کربلایی، آقا میرزا محمد علی شاه آبادی، آقا میرزا مهدی آشتیانی، آقا میرزا احمد آشتیانی، آقا شیخ ابراهیم امام زاده زیدی، علامه طباطبایی و حضرت امام خمینی رضوان الله علیهم اجمعین معتقد به وحدت وجود بوده اند و هر کدام به نحوی مفسر و نشر دهنده این تفکر اعلای توحیدی بوده اند و رسائل مستقلی در این باره مستند به قرآن، برهان و شهود و کلمات توحیدی ائمه معصوم علیهم السلام تألیف کرده اند.
البته شایسته است که پژوهشگران فرهیخته، کتابنامه و تاریخچه تطوّر این مطلب مهم را - از صدر اسلام تاکنون - تدوین کنند.
با نگاه اجمالی به قائلان به وحدت وجود می توان بسیاری از فقیهان، عالمان، فیلسوفان، متشرعان و زاهدان بزرگ را در میان آنان دید، که هر یک به منزله سلمان و ابوذر زمان خود بوده، به شدت ملتزم آداب شرعی بوده اند، بزرگانی که از نظر علمی در جایگاهی رفیع قرار داشته اند و زانوی ادب و تواضع و تلمذ در درگاه نورانی و کلمات توحیدی ائمه قدّیسین زده اند که به سادگی نمی توان به تکفیر و طعن و لعن آنان پرداخت و با انگ تصوف آنان را طرد و نفی نمود. محروم کردن مجامع و مراکز درسی و حوزوی از این بخش عظیم و اصیل تفکر اسلامی، خیانت به جامعه علمی است.
در میان این فقیهان و بزرگان شیعه، مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ محمدحسین کاشف الغطاء رحمه الله جایگاهی بس عظیم و غیرقابل انکار دارد. ایشان از شاگردان حوزه فقهی و اصولی مراجع و آیات عظام، آخوند خراسانی، آقا سید محمد کاظم یزدی، حاج آقا رضا همدانی رحمه الله و... است.
او دروس معقول و حکمت را نیز از محضر نورانی آقا میرزا محمد باقر اصطهباناتی و حاج شیخ احمد شیرازی فرا گرفته است.
مرحوم کاشف الغطاء رحمه الله در علوم مختلف دینی متبحّر و صاحب نظر بوده و تألیفات گسترده ای از خود به یادگار گذاشته است. ایشان تمام کتاب های صدر المتألهین، از جمله اسفار، مشاعر عرشیه و شرح اصول کافی را نزد استادان این فن به خوبی آموخت، سپس به تعلم کتاب های فصوص الحکم، نصوص و فکوک صدر الدین قونوی و مثنوی مولانا جلال الدّین پرداخت.
مرحوم کاشف الغطاء علاوه بر کمالات علمی و روحانی، از دوران جوانی، از مخالفان سرسخت تسلط استعمار، مخصوصاً انگلیس در کشورهای اسلامی بود. او به عنوان روحانی و فقیه بزرگ شیعه، در جنگ جهانی اول هنگامی که استعمار انگلیس بخشهای بزرگی از عراق را به اشغال خود در آورده بود، شخصاً به جبهه های نبرد با انگلیسی ها شتافت و با گرفتن اسلحه به دست، از دین و میهنش دفاع کرد.
خدمات بی شمار این عالم متعهد، عارف آگاه و فقیه بزرگ در به ثمر رساندن وحدت اسلامی، و اعتلای کلمه توحید و توحید کلمه بر کسی پوشیده نیست. مرحوم کاشف الغطاء رحمه الله از ابتدای اشغال فلسطین توسط صهیونیست های
غاصب، با تمام توان برای آزادی سرزمین اسلامی فلسطین تلاش کرد. او سرانجام پس از عمری جهاد علمی و عملی، با توشه ای از طهارت نفس و محبت و مودت به موالیانش یعنی امامان معصوم علیهم السلام، در 18 ذی قعده 1373 دعوت حق را لبیک گفت و به لقاء خداوند شتافت. سلام و تحیات خداوند و اولیائش بر او و همه ادامه دهندگان راه او در امت اسلامی باد!
رساله حاضر، یعنی وحدت وجود یا وحدت موجود، یکی از تألیفات پرثمر و گران سنگ این فقیه مجاهد و حکیم متأله است. در این رساله موجز، مؤلف دانشمند، با تمسک به استدلالات عقلی و با استفاده از آیات قرآنی و روایات اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین و استشهاد از کلمات عارفانی مثل شیخ اکبر ابن عربی، مولانا، صدرالدین قونوی، شیخ محمود شبستری و دیگران به تبیین و تفسیر وحدت وجود پرداخته است.
اصل این رساله به زبان عربی است که در مجموعه ای از آثار مرحوم کاشف الغطاء به نام فردوس العارفین به چاپ رسیده و بعدها توسط دانشمند فاضل، جناب آقای سعید رحیمیان همراه با تعلیقات و توضیحات به فارسی ترجمه شده است.

رساله جام جهان نما
این رساله مختصر را عارف موحد و پرشور، شمس مغربی بنا به درخواست مریدان و شاگردانش که مشتاق و طالب معارف توحیدی و مطالب عرفانی بودند نگاشته است.
گرچه خود در ابتدای رساله می فرماید: این رساله را برای گشودن درِ معانی و باز کردن رموز معقولات نوشته ام، اما خواننده محترم تا زمانی که با مقدمات و اصطلاحات این قوم آشنایی کامل نداشته باشد، بهره و نصیبی چندان از آن نخواهد برد. مخصوصاً علاوه بر عمیق بودن مطالب، نثر جناب مغربی خلاف نظمش، چندان روان و آسان نمی نماید.
مغربی قدس سره این رساله را بر دو دایره استوار ساخته است: دایره اول در حضرت احدیت و واحدیت است، و دایره دوم در بیان ظاهر وجود می باشد.
از اشعار موحدانه و همین رساله عمیق جام جهان نما، به خوبی معلوم است که این عارف دانشمند به صورت عمیقی تحت تأثیر مکتب عرفانی و توحیدی ابن عربی رحمه الله بوده است؛ چنان که مسئله وحدت وجود و حکمت ذوقی و مسئله مهم انسان کامل و ولایت، محور اصلی اشعار عارفانه و مجذوبانه اوست.
مغربی را می توان از شارحان و مروّجان مکتب ابن عربی دانست. نام شریفش ابوعبدالله، شمس الدین محمد بن عز الدین بن عادل یوسف البزازینی است. دانشمندان در کتب تراجم و رجال، از او به ملا محمد شیرین و شمس مغربی یاد کرده اند و قدوة العارفین و زبدة الواصلینش دانسته اند، مذهبش را وحدت وجود و مشربش را لذت شهود گفته اند و جامع علوم ظاهری و باطنی اش خوانده اند.
مغربی از مریدان شیخ اسماعیل سیسی رحمه الله، مرشد و پیر معروف طریقت کبرویه بوده. وی در تبریز مجلس درس و موعظه داشته و به ارشاد و دستگیری مریدان مشغول بوده است. احمد بن موسی رشتی، از شاگردان مغربی می گوید: این فقیر رساله جام جهان نما در توحید را دو نوبت نزد مصنف آن یعنی مغربی علیه الرحمة به قرائت خوانده ام و بر مشکلات آن وقوف یافته ام و بنا به خواهش جمال الدین یوسف میر شکی که از مریدان عارف مغربی بود شرحی بر این رساله نگاشته ام.
دیوان شمس مغربی همراه با رساله جام جهان نما تاکنون چندبار به چاپ رسیده است.
اولین چاپ حروفی آن به همت و تصحیح دانشمند گرامی، جناب آقای سید ابوطالب میرعابدینی در سال 1358 توسط انتشارات زوار تهران منتشر شد.
سپس برای دومین بار با تحقیق و تصحیح مجدد توسط آقای میر عابدینی در سال 1381 به وسیله انتشارات امیرکبیر به چاپ رسید.
همچنین دیوان محمد شیرین مغربی، به تصحیح و اهتمام دکتر لوئیزان، در سال 1372 به صورت مشترک توسط دانشگاه تهران و دانشگاه مک گیل، با مقدمه دانشمند فقید خانم ماری شیمل، در قطع رحلی منتشر شد.
در تصحیح رساله جام جهان نما در این مجموعه، از نسخه تحقیق شده جناب آقای دکتر سید ابوطالب میرعابدینی استفاده شده است.
شرح رساله معرفت
طبق مقدمه ای که بر چاپ اول این رساله نوشته شده است، این رساله منسوب به جناب نجم الدین کبری است که شرح حالش در همین مجموعه آمده است.
اصل این رساله به زبان تازی بوده که یکی از اولیای گمنام که اهل قلمی وزین و زیبا بوده و بر صورت و معنا تسلط داشته، آن را به فارسی ترجمه و شرح کرده است. متن در کمال فصاحت و بلاغت و دارای عباراتی دلکش و مجذوبانه است. مطالعه این متن عمیق و زیبا انسان را به یاد نوشته های عارف همدانی، عین القضاة رحمه الله، فخرالدین عراقی رحمه الله و جناب احمد غزالی رحمه الله می اندازد. مترجم دانشمند آن، چنان مستغرق بحار توحید و مجذوب دیار عشق بوده که در خط خط آن، بی تابی، شوریدگی، شیفتگی و عشق ورزی او نسبت به جمال جمیل معشوق خودنمایی می کند و خواننده را نیز با خود به مثابه قطره ای در دریای پر تلاطم توحید محو می نماید. بی جهت نیست اگر خواننده اهل وجد در حین مطالعه این اثر نفیس زمزمه کند:
پر کاهم در مسیر تندباد - من نمی دانم کجا خواهم فتاد
این رساله بیش از پنجاه سال پیش توسط سالکی فاضل تصحیح شده و همراه مقدمه ای مفید توسط چاپخانه احمدی شیراز به چاپ رسیده است و اکنون انتشارات آیت اشراق مفتخر است که از این گنجینه و میراث گران بهای عرفان اسلامی رونمایی دوباره می کند و آن را در معرض اهل ذوق و وجد قرار می دهد. شاید عاشقی دلسوخته و مجذوبی شوریده از نفحات رحیمیه این تحفه بهره مند گردد و به شکرانه آن، به بینوایان و واماندگان تفقدی نماید.
در تجدید چاپ این اثر سعی نمودیم که حتی الامکان با ویراستاری و علامت گذاری متن، مطالعه این اثر وزین را سهل کنیم و تا جایی که توانستیم مدارک و منابع احادیث و روایات ائمه قدیسین سلام الله علیهم و کلمات عارفان که نزدیک ترین کلمات به منطق خاندان وحی است را یافته و در پاورقی آوردیم.
لازم به یادآوری است که به خاطر عدم دسترسی به نسخه های دیگر، و وجود اغلاط و احیاناً جا افتادگی و ابهام در بعضی عبارات نسخه موجود، نتوانستیم به صورت دقیق تری به تصحیح متن حاضر بپردازیم. همچنین بعضی عبارات را به صورت استحسانی تصحیح کردیم. البته این موارد بسیار نادر است. امید این که خوانندگان محترم قصور و تقصیر ما را با تغافل کریمانه خود بنگرند.

حقیقة الحقائق
رساله دیگری که به نظر خوانندگان فرهیخته و دوستداران معارف ربوبی تقدیم می رسد، حقیقة الحقایق نام دارد. ظاهراً این اسم از فصل اول رساله تحت عنوان فی حقیقة الحقایق اخذ شده است.
این رساله را شیخ اکبر، ابن عربی رضی الله عَنْهُ برای یکی از مریدان و فرزندان روحانی خود نگاشته است.
در اولین فصل این رساله کوتاه، به بیان عالم کبیر و عالم صغیر و مقایسه آن ها پرداخته است. انسان را عالم صغیر و شایسته خلافت الهی دانسته و به لطافتی که ویژه این عارف بزرگ است، از حدیث مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه سخن گفته و معرفت حق تعالی را مترتب بر معرف نفس دانسته است.
در فصل دوم، دو نوع معرفت عقلی و شهودی را مورد بحث قرار داده است. از معرفت شهودی با عنوان معرفت حق به حق یاد کرده و عالم را آیینه ای دانسته که حق در او تجلی کرده است؛ لاجرم عالم را مرآت حق نما دانسته؛ چنان چه خداوند سبحان می فرماید:
سَنُریَهُم ءَیاتِنا فِی الأَفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهم حتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُم.
فصل سوم، در تحقیق صفات حق تعالی است. در این فصل مواردی از اختلاف اقوال عالمان درباره صفات و اسماء خداوند را نقل کرده است. ظهور کمالات را به اقتضای تجلی صفات دانسته و انسان را بزرگترین مظهر اسماء و صفات خداوند سبحان معرفی کرده، که وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَسماءَ کُلَّهَا شناسنامه قرآنی انسان است.
فصل چهارم، در ظهور حق تعالی است و این که تحقق عالم به ظهور و تجلی اسماء خداوند است. او در عین ظهور و آشکاری در مظاهر، پنهان است و در عین پنهانی ظاهر.
در فصل پنجم، به این مطلب اشاره شده که مقصود از ایجاد عالم، انسان است و موجودات دیگر فرع بر او هستند. انسان محل ظهور همه اسماء و صفات حق است، و کسی که اراده کرده است که حق را بشناسد، باید در آیینه ایزد نما یعنی انسان کامل نظاره کند.
هر که خواهد همنشینی با خدا - گو نشیند در حضور اولیا
مَن زَارَنِی فَقَد زَارَ اللَّه
در فصل ششم، بیان شده که انسان آیینه تمام نمای حق است، اما ظهور حق در این آیینه به حسب اختلاف استعدادها مختلف است.
در فصل هفتم بیان شده که انسان موصوف به تمام صفاتی است که خداوند خود را به آن صفات موصوف دانسته، غیر از وجوب ذاتی که مختص ذات اقدس اله است.
سیه رویی ز ممکن در دو عالم - جدا هرگز نشد و الله اعلم
فصل هشتم، به این حقیقت بلند اختصاص یافته که ظهور حق احد واحد در صور اعیان کثیره، موجب قدحی در وحدت ذات اقدس خداوند نمی گردد.
حق ز ایجاد جهان افزون نشد - آن چه اول آن نبود اکنون نشد
لیک افزون گشت اثر زایجاد خلق - در میان این دو افزونی است فرق
کَانَ اللهُ وَ لَم یَکُن مَعَهُ شَی ءٍ
عطار نیشابوری رحمه الله می فرماید:
دائماً او پادشاه مطلق است - در کمال عز خود مستغرق است
او به سر ناید زخود آن جا که اوست - کی رسد عقل وجود آن جا که اوست
شیخ اکبر، محی الدین مشهور به ابن عربی، از مشاهیر و اکابر عرفای اسلام است. این دانشمند بزرگ و عارف محقق بیش از سیصد کتاب ارزشمند در موضوع عرفان نظری و عملی تألیف کرده است. فتوحات مکیه و فصوص الحکم از مهم ترین تألیفات اوست. اندیشه های مهم عرفانی او مخصوصاً درباره توحید اولیا یا وحدت وجود، مسئله انسان کامل، ولایت و... طی قرون متمادی تأثیرات عمیقی بر عرفا و محققان بزرگ بر جای گذاشته است.
صدر المتألهین شیرازی، فیلسوف بزرگ و پایه گذار حکمت متعالیه احترام زیادی برای مقام علمی و عرفانی او قائل است و در تدوین دائرة المعارف حکمت متعالیه یعنی کتاب ارزشمند اسفار اربعه به استفاده از بعضی نظرات این عارف سترگ و تبیین آن پرداخته است.
محی الدین، در 17 رمضان سال 560 ه.ق در شهر مرسیه دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را در خانواده ای که به علم، زهد و تقوا مشهور بودند گذراند. در عنفوان جوانی با توجه به زمینه خانوادگی و استعداد روحانی شگرفی که داشت، به عرفان و تصوف گرایش پیدا کرد. مشایخ بسیاری را در اقصی نقاط کشورهای اسلامی از اسپانیا تا مکه و دمشق و مصر و بغداد و... درک کرد. هر جا عالم بزرگ یا عارف محقق یا مجذوب شوریده، یا زاهد ناسک، یا عابد متحجدی را می یافت، به سوی او می شتافت و به خوشه چینی از خرمن او می پرداخت.
او در بعضی کتاب هایش افتخار می کند که به زیارت قطب عالم امکان، ولی الله اعظم و خاتم اولیا، حضرت مهدی عج نایل گردیده است.
آراء و اندیشه های او در اصول و محکمات دین، مثل توحید، جبر و اختیار و ولایت تکوینی انسان کامل، با اندیشه های معرفتی شیعه کاملاً منطبق است.
محی الدین در آثارش به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عشق می ورزد.
متن عربی این رساله توسط جناب آقای نجفقلی حبیبی در مجموعه گنجینه بهارستان جلد 1 که مجموعه 18 رساله در منطق، فلسفه، کلام و عرفان است، تصحیح شده و به چاپ رسیده است. (از ص 423 تا ص 434)
این مجموعه ارزشمند به کوشش و اهتمام محقق گران قدر، جناب آقای علی اوجبی توسط کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی در سال 1378 در تهران به چاپ رسیده است. ترجمه این متن، در سال 1340 شمسی به کوشش آقای محمد دبیر سیاقی توسط مؤسسه مطبوعات علمی تحت عنوان 16 رساله از شاه داعی شیرازی چاپ شده است.
همچنین جناب آقای نجیب مایل هروی، کتاب شناس و محقق پرکار معاصر، ترجمه شاه داعی از رساله حقیقة الحقایق را در مجموعه ای به عنوان ده رساله فارسی شده ابن عربی از ص 63 تا ص 74، توسط انتشارات مولی در سال 1367 به چاپ رسانده است.
مترجم این رساله، جناب مولانا سید نظام الدین، شاه محمود حسین ملقب به داعی شیرازی است. نسب شریفش با نوزده واسطه به شهید زید بن علی بن الحسین الشهید می رسد.
اجداد و نیاکان پاک او همگی از پارسایان، عالمان، عارفان و مجاهدان شجاع بودند که در برابر حکومت های غاصب و ظالم قیام کردند و بعضی از آن ها به درجه رفیع شهادت نایل آمدند.
تولد این عارف حکیم، در سال 810 ه.ق و وفاتش در سال 856 ه. ق بود. مولانا شاه داعی بیشتر عمر شریف خود را در شهر شیراز گذراند و از ابتدای جوانی به تحصیل علم، تهذیب نفس، سیر و سلوک و خدمت به بندگان خدا مشغول بود. جناب داعی در حدود 24 سالگی به خدمت حضرت نورالدین، شاه نعمت الله ولی رسید و تحت تربیت وی مراتب سلوک را سپری کرد. او علاوه بر درک محضر شاه نعمت الله، از انفاس قدسی و محضر تربیتی شیخ مرشدالدین، ابواسحاق بهرانی نیز بهره های فراوانی برد. از ایشان آثار و تألیفاتی به یادگار مانده؛ از جمله شرح گلشن راز، شرح مثنوی مولانا جلال الدین، شرح حدیث کمیل کامل، معروف به حدیث حقیقت از حضرت سید الموحدین و امام العارفین، امام علی بن ابی طالب سلام الله علیه، و ده ها رساله دیگر.

رساله نور وحدت
رساله نور وحدت به قلم عارفی است متمکن در توحید، که علاوه بر خردورزی و واجد بودن مقام علمی و دانش عرفانی، قلب شریفش منور به نور وحدت است.
اساس سیر و سلوک توحیدی او چنان که از متن بسیار ارزشمند و عرشی این رساله روشن می شود، بر معرفت نفس در پرتو فکر، ذکر و مراقبه موحدانه است.
دستورات نورانی این رساله برای رفع اثنینیت و انیّت موهومه و رساندن سالک به توحید خواص، بلکه خاص الخاص است. کما قالَ سیِّد العارفِین و قبلَةُ الموحّدین و امیرالمؤمنین علیه السلام، فِی تعریف الحقیقة: ... الحقیقة مَحو الموهومِ معَ صَحوِ المَعلوم.
حقیقت محو اوهام خیال است - شهود بی حجابِ آن جمال است
چو محو از دل شد اوهام و خیالات - بر افتد پرده ارض و سماوات
مرحوم محمد معصوم شیرازی رحمه الله در کتاب ارزشمند طرائق الحقایق درباره خواجه عبدالله معروف به حوراء مغربی می نویسد:
خواجه عبدالله، المعروف به خواجه حوراء، المتخلص به مغربی، رساله ای دارد، نامش نور وحدت است، و اول آن رساله می گوید: در شب جمعه مبارک در عُرس خواجه بهاء الحق و الدین المعروف به نقشبندی در سیم ربیع الاول سنه 1503 شروع در اظهار این اسرار واقع شد و عناوین مطالب آن رساله، همه، ای سید ای سید است، و الحق مشتمل بر بسی مطالب توحید است.
و این که مرقوم داشته در عُرس خواجه بهاءالدین، چون در لغتْ طعام ولیمه را عرس به ضمّتین و بالضم نیز می گویند؛ و اصطلاح اهل هند و خراسان آن است که در هر سال شب وفات آن بزرگ را طعام می دهند و در سر مزار وی اجتماع می نمایند؛ و بهاءالدین نقشبند در سیم ماه ربیع الاول سنه 791 فوت شده؛ لهذا گفت: در شب ربیع الاول در عرس خواجه شروع در رساله نموده.(2)
متأسفانه از مرحوم خواجه حوراء مغربی رضی الله عَنْهُ اطلاعات بیشتری در دست نداریم. امیدواریم که در آینده بتوانیم نسبت به این عارف موحد اطلاعات بیشتری کسب کنیم و جان تشنه طالبان طریق توحید و ولایت را از سیره علمی و عملی آن جناب سیراب نماییم.

شرح حدیث حقیقت
در برخی از کتب روایی و عرفانی، حدیثی بلندپایه، از قطب ارائک توحید، امام العارفین و سید الموحدین، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام، تحت عنوان حدیث حقیقت نقل شده است.
در آن حدیث، کمیل کامل رضی الله عَنْهُ که از اصحاب سرّ شاه اولیا بود، از آن حضرت سؤال می کند: ما الحقیقة؛ حقیقت چیست؟... حضرت امیر علیه السلام در جواب کمیل مطالب عرشی بلندی بیان می فرمایند. با توجه به اهمیت این حدیث، بسیاری از اعاظم حکما و عرفا به نقل، شرح و تحقیق پیرامون این حدیث شریف نورانی پرداخته اند؛ مانند:
شیخ الرئیس ابن سینا، مرحوم خواجه نصیر طوسی رحمه الله به نقل از مرحوم ملا عبدالرزاق کاشانی رحمه الله، ملا عبدالرزاق کاشانی در شرح منازل السایرین، قطب راوندی رحمه الله، قاضی نورالله شوشتری رحمه الله، ملا محسن فیض کاشانی رحمه الله، ملا عبدالرحمن دماوندی رحمه الله، مهدی محی الدین الهی قمشه ای رحمه الله، مرحوم آقا محمدرضا ربانی رحمه الله، شاه داعی شیرازی (در اثر حاضر)، عارف شهیر سید حیدر آملی رحمه الله، شیخ احمد احسایی رحمه الله، ابن ابی جمهور احسایی رحمه الله، سید علی خان صاحب شرح صحیفه سجادیه، شیخ محمد لاهیجی در شرح گلشن راز، صائن الدین علی الترکه رحمه الله، آخوند ملا محمد تقی مجلسی رحمه الله، مرحوم حاجی ملاهادی سبزواری رحمه الله، ملا عبدالصمد همدانی رحمه الله، میرزا آقا اعلی اخگر حیدر آبادی و حاج شیخ جواد کربلایی در انوار ساطعه.
مفصل ترین شرح بر این حدیث، تألیف مرحوم آخوند ملا عبدالله زنوزی، متوفی 1257 ه.ق است که انوار جلیه نام دارد و با تعلیق و تصحیح فیلسوف و حکیم متأله، مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی رحمه الله، به چاپ رسیده است .
شرح مختصری که در این جا تقدیم ارباب معرفت می گردد، به قلم عارف نامی قرن نهم، حضرت شاه داعی شیرازی است.
این رساله، کمیلیه ثانیه نام دارد. مرحوم شاه داعی قبل از این شرح، شرح دیگری بر این حدیث نوشته اند که مغلق و مشکل بوده، سپس به درخواست بزرگی اقدام به نوشتن این شرح کرده که فصیح تر و فایده اش عام تر باشد.
امید این که طالبان معارف علوی از این چشمه طهور معرفت سیراب گردند.
رساله تشویق السالکین
رساله تشویق السالکین از تألیفات مرحوم آخوند ملا محمد تقی مجلسی رحمه الله، والد معظم علامه محدث مرحوم ملا محمدباقر مجلسی رحمه الله، صاحب کتاب ارزشمند بحارالانوار است.
این پدر و فرزند از مفاخر ارزشمند شیعه محسوب می شوند که در تحکیم مبانی مذهب اهل بیت علیهم السلام سهم بسزایی دارند.
مجلسی اول رحمه الله در این رساله موجز، به تبیین مطالب عرفان عملی پرداخته و بخشی از آداب سلوک و عبودیت را به صورت مختصر ذکر کرده است.
ایشان به طور جدی معتقد است که مشایخ اهل معرفت و سلوک، پیروان راستین اهل بیت عصمت و طهارت هستند و اعتراض و انکار بر ایشان روا نیست.
مرحوم مجلسی اول در این رساله اظهار فرموده که مشایخ اهل طریقت نه تنها بدعت گذار نبودند، بلکه مطالبی مانند عزلت، ریاضت، انقطاع از خلق، مجاهده، تهذیب نفس، اشتغال به ذکر، زهد، صمت و... را از موالیان خود یعنی ائمه علیهم السلام، مخصوصا حضرت امیرالمؤمنین و امام المتقین علیه السلام اخذ کرده اند. مؤلف سالک و عارف این رساله، در اثبات مطالب خود از کتب خواجه نصیر الدین طوسی، سید حیدر آملی، شهید ثانی، ابن فهد حلی و شیخ بهایی رضوان الله علیهم که از اکابر علمای امامیه اند استشهاداتی آورده است.
او از قول ابن عربی، سهروردی، عطار، روزبهان، عبدالرزاق کاشانی و دیگر مشایخ و ارباب سلوک نقل کرده که ایشان نه تنها علم و عمل به شریعت غرّای محمدی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم و التزام دقیق به آداب شرعی را شرط اساسی و اولیه سلوک الی الله می دانند، بلکه مریدان خود را به ترک مکروهات و عمل به مستحبات ترغیب و تشویق می کردند و گاه بعضی از مباحات را نیز بر خود روا نمی داشتند، و به طور جدی از شبهات احتراز می ورزیدند و به هیچ وجه تسامح و تساهل در عمل به شریعت و سلوک معنوی را روا نمی داشتند.
مرحوم آخوند ملا محمد باقر مجلسی رحمه الله، صاحب کتاب ارزشمند بحارالانوار، در رساله ای موجز که به مرحوم ملا خلیل مرقوم فرموده اند، روش عرفا را در مباحث نظری و عملی بر روش حکما و متکلمان ترجیح داده اند. ایشان در این رساله فرموده اند: ... باید دانست که راه دین یکی است، و حق تعالی یک پیغمبر فرستاده و یک شریعت قرار داده، و لیکن مردم در مراتب عمل و تقوا مختلف می باشند، و جمعی از مسلمانان که عمل را به ظواهر شرع شریف نبوی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم کنند و به سنن و مستحبات عمل نمایند و ترک مکروهات و مشتهیات کنند، و متوجه امور دنیا نگردند، و پیوسته اوقات خود را صرف عبادات و طاعات کنند، و از اکثر خلق که معاشرت ایشان موجب تضییع عمر است کناره جویند، ایشان را مؤمن زاهد متقی می گویند و مسمّا به صوفیه ساخته اند... این جماعت زبده مردمند، و لیکن چون در هر سلسله جمعی داخل می شوند که آن ها را ضایع می کنند و در هر فرقه از شیعه و سنی و زیدی و صاحبان مذاهب باطله می باشند، همچنین در میان سلسله صوفیه، شیعه و سنی و ملحد می باشند؛ و چنان که سلسله شیعه در میان علما از سلسله های دیگر ممتاز بوده، همچنین سلسله صوفیه شیعه نیز از غیر ایشان ممتاز بوده... صوفیه شیعه همیشه علم و عمل و ظاهر و باطن را با یکدیگر جمع می کرده...(3)
ملامحمد تقی مجلسی در سال 1003 ق در اصفهان دیده به جهان گشود. او از کودکی در محیط علمی و معنوی و خانوادگی خود با مبانی دین و مذهب آشنا شد. یکی از بستگان نزدیک او به نام درویش محمد عاملی که از عالمان بزرگ بود، مرحوم مجلسی را به تحصیل علم و تهذیب نفس تشویق و ترغیب کرد. ملامحمد تقی از نوجوانی تحت تعلیم و تربیت پدرش و پدر بزرگش - درویش محمد - قرار گرفت.
وی علاوه بر تحصیل فقه و اصول و حکمت و دیگر علوم متداول حوزه آن زمان و تسلط بر کتاب و سنت و فراگیری گسترده علم شریف حدیث، دست ارادت بر دامن پر برکت و نورانی حضرت شیخ بهاءالدین عاملی، معروف به شیخ بهایی رحمه الله زد و مجذوب این شخصیت پر آوازه و بی نظیر شد، و مراتب سیر و سلوک و عرفان عملی را نزد این عارف و سالک بزرگ طی کرد.
مجلسی رحمه الله که مجذوب و سر سپرده ائمه علیهم السلام بود، در سن 31 سالگی مشتاقانه و بی تابانه خود را به بارگاه ملکوتی سید اوصیا و ولی اولیاء، قطب عالم امکان، امام العارفین، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام رساند و در آن روضه مقدسه به تحصیل علم و تهذیب نفس و ریاضات مشروع پرداخت و باب های فیض و مکاشفه به رویش گشوده شد. او بین صفای نجف و مروه سهله و کوفه در سعی بود و سر از پا نمی شناخت.
پس از تمکین در علم و عمل، به شرح احادیث اهل بیت عصمت و طهارت پرداخت و در این عرصه نیز با موفقیت، گام های بلند و استواری برداشت. او مثل سایر عارفان و سالکان معتقد بود که: با فقه است که سعادت ابدی و کمالات همیشگی برای انسان حاصل می شود.
شرح زیارت جامعه، الاحیاء الاحیاء شرح ناتمام تهذیب، لوامع صاحبنقرانی (شرح فارسی من لا یحضره الفقیه)، روضة المنقیس، شرح خطبه همام، چهل حدیث و... از جمله دستاوردهای عظیم مرحوم مجلسی رحمه الله است.
او علاوه بر تألیف، بر کرسی تدریس نیز نشست و طی سالیانی، جمع زیادی از طالبان علوم اسلامی در محضر درسش حاضر شده، به کمالات علمی دست یافتند.
او اگر طالب حقیقی و صادق معارف ربوبی و سیر و سلوک و دل سوخته ای را می یافت، به مصداق وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ از او دستگیری می کرد و چه بسیار گمنامانی که تحت تربیتش به کمالات معنوی و سلوکی نائل شدند.
عارف متأله و فقیه پارسا، مرحوم آخوند ملا محمد تقی مجلسی رحمه الله سرانجام در یازدهم شعبان 1070 ق در اصفهان دعوت حق را لبیک گفت و به جوار رحمت ایزدی پیوست و پیکر مطهرش در همان شهر به خاک سپرده شد.

رساله مشواق
مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در کتاب مشواق به توضیح و بیان بخشی از اصطلاحات عرفا پرداخته است. در علم عرفان همچون علوم دیگر، برای تفهیم مقاصد از اصطلاحات خاصی استفاده می شود. اصطلاحات، چه در عرفان نظری و چه در عرفان عملی دارای جنبه سرّی و قدسی است؛ به همین خاطر پیچیدگی های ویژه ای دارد و صورتی رازگونه به خود گرفته تا دست هر نامحرمی آن را لمس نکند.
ناگفته نماند که بسیاری از این اصطلاحات و منازل سلوکی، چه در حوزه علمی و چه در حوزه عملی، از قرآن و ادعیه گرفته شده که اجمالاً به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.
اصطلاحاتی مانند حب، برق، قبض، بسط، فقر انقطاع، خرق حجب، قلب، روح، سرّ، ریاضت، مجاهده، شراب، سکر، محو، فنا، نفس اماره، شوق، رغبت، عزلت، یقظه، ذوق، ودّ، اشفاق، وصل، اقبال، ادبار، حلاوت، هجر، ناله، بکاء، خشیت، قرب، بعد منازل، کشف لقاء، طلب، شیخ، عارف، معرفت، صحو، محو، اطمینان، ذکر، ذکر خفی، افتقار، انکسار، احدیت واحدیت، هو هویت، جذبه، سلوک، سالک، تجلی، فرار، طهارت، حجب نوری، صعق، مراقبه و محاسبه، در قرآن و ادعیه به کار رفته و این متون مقدس، منشأ استفاده و تفسیر اصطلاحات توسط عارفان و مجذوبان می باشد.
با توجه به این که این اصطلاحات، در منازل سلوک و عرفان عملی توسط عرفا و گاهی نیز در علم اخلاق به کار گرفته می شود، دانشمندان اسلامی به شرح و توضیح مرادات خود از این اصطلاحات پرداخته اند.
کتاب مختصر مشواق از جمله آثاری است که مؤلف دانشمند و عارف آن به توضیح بعضی از این اصطلاحات اقدام کرده. این اثر بارها به صورت مستقل و یا در ضمن مجموعه هایی به چاپ رسیده و اکنون با تصحیح و حروفچینی جدید و ویراستاری های لازم، خدمت ارباب معرفت تقدیم می گردد.
در پایان این مقدمه مناسب است که بیان شاعر بزرگ و عارف نامدار، محمد شیرین مغربی رضی الله عَنْهُ در خصوص بعضی از این اصطلاحات را زینت بخش این اوراق کنم:
پس ار بینی در این دیوان اشعار - خرابات و خراباتی و خَمّار
بت و زنار، تسبیح و چلیپا - مغ و ترسا و گبر و دیر و سینا
شراب و شاهد و شمع و شبستان - خروش بربط و آواز مستان
می و میخانه و رند خرابات - حریف و ساقی و مرد مناجات
نوای ارغنون و ناله نی - صبوح و مجلس و جام پیاپی
خم و جام و سبو و می فروشی - حریفی کردن اندر باده نوشی
زمسجد سوی میخانه دویدن - در آن جا مدتی چند آرمیدن
گرو کردن به باده خویشتن را - نهادن بر سر می جان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لاله - حدیث شبنم و باران و ژاله
خط و خال و قد و بالا و ابرو - عذار و عارض و رخسار و گیسو
لب و دندان و چشم شوخ سرمست - سر و پا و میان و پنجه و دست
مشو زنهار از آن گفتار در تاب - برو مقصود از آن گفتار در یاب
مپیچ اندر سر و پای عبارت - اگر بینی زارباب اشارت
نظر را نغز کن تا نغز بینی - گذر از پوست کن تا مغز بینی
نظر گر برنداری از ظواهر - کجا گردی زارباب سرائر
چو هر یک را از این الفاظ جانی است - به زیر هر یکی پنهان جهانی است
تو جانش را طلب از جسم بگذر - مسمّا جوی باش از اسم بگذر
فرو مگذار چیزی از دقایق - که تا باشی زاصحاب حقایق
مؤلف این رساله مرحوم ملا محسن فیض کاشانی متولد 1007 ق از شاگردان نامدار و بلندآوازه حضرت صدر المتألهین شیرازی - ملاصدرا - است.
او در خانواده ای که مشهور به علم و ادب و عرفان بودند متولد شد. پدرش از فقها و متکلمان بزرگ کاشان بود. فیض در عنفوان جوانی جهت تکمیل و تحصیل علوم دینی به اصفهان رفت و از محضر علما و دانشمندان بزرگی مثل مرحوم ملا محمدتقی مجلسی، شیخ بهایی، میرفندرسکی، صدرالمتألهین در کلام، فلسفه و عرفان کمال استفاده را کرد به طوری که خود از مشعل داران علوم و معارف اسلامی شد.
مرحوم فیض دارای تألیفات سودمند فراوانی است. تألیفات او در تفسیر قرآن، حدیث و روایت، اخلاق، عرفان، فلسفه، کلام، شعر و ادب می باشد.
تفسیر صافی، کتاب وافی، علم الیقین، محجة البیضاء، حقایق کلمات مکنونه و اصول المعارف از مهم ترین آثار و تألیفات این حکیم و محدث نامدار است.
مرحوم ملامحسن فیض کاشانی رحمه الله در سن 84 سالگی ندای حق را لبیک گفت و به جوار رحمت الهی شتافت. او در کاشان به خاک سپرده شد و مزار پاکش مقدم دوستداران علم، معرفت و ادب است.

ترجمه کتاب التحصین
التحصین فِی صفات العارفین یکی از متون ارزشمندی است که در موضوع سیر و سلوک و عرفان عملی توسط علامه بزرگوار، فقیه و حکیم گرامی، صاحب روح و معرفت قدسی، حضرت احمد بن فهد حلی رضوان الله تعالی علیه تألیف شده است.
مؤلف دانشمند و عارف، در این اثر به بررسی عزلت و گمنامی از دیدگاه ائمه معصوم علیهم السلام پرداخته است.
مؤلف التحصین جمال العارفین و قدوة السالکین، احمد بن فهد حلی اسدی متولد 757 ه .ق است. در آن زمان حله از شهرهای مهم شیعه محسوب می شد و دارای حوزه علمیه قدرتمند و با نشاطی بود. مرحوم ابن فهد در حوزه علمیه شهر حله شروع به تحصیل علوم و معارف اسلامی نمود. او همراه با فراگیری علوم دینی، به تهذیب نفس و ریاضت های عملی مشروع پرداخت. دو بال علم و عمل صالح، او را به ستاره ای درخشان در آسمان معارف اسلامی تبدیل کرد. ابن فهد از والامقام ترین علمای امامیه - کثرهم الله - محسوب می شود.
عارف کامل و موحد عظیم الشأن، مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی فرموده اند: سه نفر در طول تاریخ عارفان، به مقام تمکن در توحید رسیده اند: 1. سید بن طاووس 2. احمد بن فهد حلی 3. سید مهدی بحر العلوم؛ رضوان الله علیهم اجمعین!
تألیفات ابن فهد حلی رحمه الله از گران بهاترین میراث های ارجمند و ماندگار شیعه محسوب می شود. او در موضوعات مختلف همچون فقه، ادعیه، تاریخ، استخراج حوادث، حکمت، اخلاق و سیر و سلوک، اسرار نماز و اعتقادات تألیفات نفیسی به جای گذاشته است. کتاب شریف عدة الداعی و نجاح السّاعی که موضوع آن، آداب معنوی دعا و اخلاق است از مهم ترین و مشهورترین آثار این فقیه پارسا و حکیم عارف است.
حضرت استاد آیت الله حسن زاده دام ظله به طور مکرر طلاب و جستجوگران راه کمال و فلاح را به مطالعه، تدبر و عمل به این کتاب نفیس سفارش فرموده اند.
در سال 840 ه.ق مرحوم ابن فهد رحمه الله از طرف حاکم بغداد که از بزرگان اهل سنت بود به بغداد فرا خوانده شد. حاکم بغداد مجلس مناظره ای تشکیل داد و ابن فهد و عالمان شیعه و بزرگان علمای اهل سنت، در این جلسه با حضور حاکم و صاحب منصبان حکومتی به بحث و مناظره ای طولانی پرداختند. ابن فهد در این مناظره به خوبی توانست حقانیت عقلی و تاریخی تشیع را برای میزبانان خود تبیین کند و به اثبات برساند.
تبحر علمی، اخلاق عملی، شرح صدر، قوت روحانی، قداست معنوی و استدلال های متین و عالمانه این دانشمند بزرگ چنان جلسه را به تسخیر خود در آورده بود که سرانجام حاکم بغداد مذهب شیعه را انتخاب کرد و تشیع را به عنوان مذهب رسمی حوزه حکمرانی اش اعلام نمود.
دانشمند فرزانه، ابن فهد حلی رحمه الله پس از عمری طولانی در کسب علم و عمل صالح و سیر و سلوک معنوی، با به جای گذاشتن تألیفات گران بها و تربیت شاگردانی بزرگ که هر یک از ستارگان دانش و معنویت بودند، در سن 85 سالگی بدن خاکی را ترک کرد و بر مسند مصر وجود سکنی گزید. رحمت و رضوان خداوند بر او باد!

رساله ای در سفر
رساله سفر از تألیفات شیخ مجد الدین بغدادی است. موضوع این رساله سفر است. شیخ مجد الدین در این رساله پرمحتوا به بیان سه سفر عوام، خواص و خاص الخاص پرداخته است. سفر از اصطلاحات مهم در عرفان نظری و عملی است. مشایخ اهل معرفت درباره آن تألیفات و تصنیفات ماندگاری از خود به جای گذاشته اند.
شیخ محمود شبستری در جواب سائل که پرسیده:
مسافر چون بود، رهرو کدام است - که را گویم که او مرد تمام است
می فرماید:
مسافر آن بود کو بگذرد زود - زخود صافی شود چون آتش از دود
سپس در دنباله به چگونگی سفر، مسافر و سیر می پردازد.
در روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام وارد شده که: سافِروا تصحّوا و تغتَنِموا؛(4) محققان اهل سلوک، این سیر و سفر را به سیر و سفر معنوی تفسیر کرده اند.
عارف محقق، شیخ عبدالرزاق کاشانی رحمه الله فرموده است:
السَّفرُ عبارَة عَن تَوجّه القَلب اِلی اللهِ تَعالَی...(5)
سفر توجه دل است به حضرت حق؛ و اسفار چهار است:
اول: سیر الی الله از منازل نفس و وصول به افق مبین و آن، نهایت مقام دل است و مبدأ تجلیات اسمائیه.
دوم: سیر فِی الله، به اتّصاف به صفات حق و تحقق به اسمای حق تا به افق اعلی که مقام روح است و نهایت حضرت واحدیت.
سوم: ترقی است به عین جمع و حضرت احدیت و این مقام قاب قوسین است ما بقیت اثنینیة [موقعی که دوئیّت باقی است ]؛ و چون دویی مرتفع شود و مغایرت مندفع، نهایت ولایت بود.
چهارم: سیر بالله عن الله از برای تکمیل، و این مقام بقای بعد از فناست و مقام فرق بعد از جمع.(6)
حضرت امام رحمه الله می فرمایند: مادامی که حب نفس در دل است و انسان در بیت مظلم نفس است، مسافر الی الله نیست، بلکه از مخلدین الی الْأَرْض است؛ و اول قدم سفر الی الله، ترک حب نفس است و قدم بر انانیّت و فرق خود گذاشتن است؛ و میزان در سفر، همین است؛ و بعضی گویند یکی از معانی آیه شریفه وَ مَن یَخرُج مِن بَیتِه مَهَاجِراً اِلی اللهِ وَ رَسوُلِه ثُمَّ یُدرکهُ المَوتُ فَقَد وَقَعَ اَجرُهُ عَلَی اللهِ [و کسی که از خانه خویش برای هجرت به سوی خدا و پیامبرش بیرون رود و به ناگاه، مرگ او را دریابد، بی تردید اجر او بر خداست ] این است که کسی که خارج شد از بیت نفس و هجرت به سوی حق کرد به سفر معنوی، پس از آن، او را فنای تام ادراک کرد، اجر او بر خدای تعالی است؛ و معلوم است برای چنین مسافری جز مشاهده آن ذات مقدس و وصول به فنای حضرتش اجری لایق نیست.
بعضی محققان فرموده اند: سفر در عرفان عملی، از خود، در خود و به خود است.
اءقرَأ کِتبَکَ کَفی بِنَفسِکَ الیَومَ عَلَیکَ حَسِیباً.
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد - و آن چه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
خداوند به اقتضای حکمت بالغه خود، انسان را مرآت و مظهر همه اسماء و صفات خود قرار داده و در شأن انسان فرموده: وَ عَلَّم ءَادَمَ الأَسماءَ کُلَّها.
در ابیاات منسوب به امام الموحدین، امیرالمؤمنین علیه السلام است که فرموده:
دوائک فِیک و لا تبصر - و دائکَ منکَ و لا تشعر

ای نسخه نامه الهی که تویی - وی آیینه جمال شاهی که تویی
بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست - از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی
اما، مجد الدین بغدادی رحمه الله (556 - 616) منسوب است به بغدادک، که از نواحی خوارزم است. وی از مریدان و شاگردان شیخ نجم الدین کبری رحمه الله است. کنیه او ابوسعید و لقبش مجد الدین و نامش شرف است.
شیخ نجم الدین رازی، مؤلف کتاب ارزشمند مرصاد العباد از تربیت یافتگان اوست.
شیخ عطار مرید او بوده چنان که در تذکرد الاولیاء این مطلب را بیان فرموده است.
شیخ مجد الدین را در سال 616 ه.ق به امر محمد خوارزم شاه به جیحون انداختند و او را غرق کردند؛ به همین خاطر در کتب سیر و تذکره ها او را شهید خوانده اند. به این ترتیب هم شیخ عطار، هم شیخ نجم الدین کبری و هم شیخ مجد الدین به سعادت شهادت نایل آمده اند.
رضوان الله تعالی علیهم اجمعین!

آیین رهروان در سیر و سلوک
شیخ الاسلام، ابواسماعیل عبدالله بن منصور، معروف به خواجه عبدالله انصاری (396 - 481 ه.ق) از مشاهیر عرفاست.
او از نبیرگان ابوایوب انصاری، صحابی معروف پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم است.
خواجه در زادگاه خود، شهر هرات، به تحصیل علم و تهذیب نفس پرداخت و در سنین نوجوانی علوم متداول زمان خود اعم از ادبیات، منطق، کلام، فلسفه، حدیث، تفسیر قرآن و فقه را به خوبی فرا گرفت. مرحوم خواجه رضی الله عَنْهُ در فرا گرفتن و حفظ حدیث سعی فراوان داشت و با تکیه به حافظه قوی خود هزاران حدیث را حفظ داشت.
وی در سلوک معنوی و علوم ربوبی، محضر بزرگان بسیاری را درک کرد. با عارف شهیر، سلطان ابوسعید ابوالخیر رحمه الله ارتباط داشت، اما ارادت وی و تربیت معنوی و سلوک او به شیخ الشیوخ، حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی رحمه الله نسبت دارد.
در این باره فرموده: ... مشایخ من در حدیث و علوم شریعت بسیارند، اما پیر من در تصوف و حقیقت، شیخ ابوالحسن خرقانی رحمه الله است و اگر او را ندیدمی، کجا حقیقت دانستمی؟
محل تولد، اقامت و وفات مرحوم خواجه رحمه الله شهر هرات بود.
او در این شهر به تعلیم و تربیت و ارشاد و موعظه اشتغال داشت و اکنون مرقد مطهر و آرامگاهش در همین شهر قرار دارد.
از خواجه عبدالله رحمه الله آثار نفیسی به یادگار مانده که به دو دسته تقسیم می شوند: دسته اول آثاری است که از تألیفات قلمی اوست، و دسته دوم تقریرات درس و املای افاضات آن دانشمند عارف است.
از جمله آثار املایی مرحوم خواجه رحمه الله همین کتاب نفیس (منازل السائرین) است. این کتاب از پخته ترین و معروف ترین کتب درسی سیر و سلوک الی الله است که خواجه آن را به درخواست گروهی از اهل فقر و سیر در هرات املا فرموده است. اصل این کتاب به زبان عربی است. خواجه رحمه الله در این کتاب، منازل سالکان را در ده منزل بیان فرموده و هر منزل را در ده بخش توضیح داده که مجموعاً صد باب می شود.
محققان و مدرسان بزرگ اخلاقی عرفانی، کتاب منازل العارفین را از مهم ترین کتب درسی سیر و سلوک دانسته و به تدریس و شرح و ترجمه آن پرداخته اند، چنان که امام عارف راحل، عنایت خاص به این اثر نفیس داشت.
شرح عارف محقق، کمال الدین عبدالرزاق کاشانی رحمه الله، از مهم ترین این شروح محسوب می شود.
اثری که در این مجموعه خدمت طالبان علوم معنوی و اخلاقی تقدیم می شود، آیین رهروان در سیر و سلوک نام دارد. این کتاب تألیف جناب آقای احمد مدرس خوشنویس می باشد. ایشان در مقدمه ای که بر اثر خود مرقوم فرموده چنین نوشته اند:
... چون شرح منازل السایرین شیخ عبدالرزاق کاشانی رحمه الله که سابقاً در ایران چاپ شده به زبان تازی بود و طالبان حقیقت نمی توانستند از مطالب آن استفاده کنند، سی سال پیش والد ما، عارف محقق ربانی، حضرت آقای حاج میرزا محسن عماد الفقراء اردبیلی قدس سره (1288 - 1374 ق) متن و شرح را به فارسی ترجمه و توضیحاتی نیز افزوده بودند. ولی کتاب مزبور چون مانند اصل شرح منازل عربی، نیازمند شرح و توضیح بود، حقیر ناچیز، احمد عماد الفقرا که از سرمایه علم و عمل تهی دست بوده و خود را شایسته انجام این امر مهم نمی دیدم تصمیم گرفتم که اصول مطالب شرح منازل (متن و شرح) را به طور اختصار و گویا انتخاب و با مراجعه به آرای عرفای متأخرین به فارسی ترجمه و شرح نمایم، تا برای صاحبان حال و سالکان و صاحبدلان، مراجعه به آن سهل و آسان باشد.(7)
انتشارات آیت اشراق مفتخر است که در راستای احیای متون فلسفی و عرفانی، اینک این اثر را به محضر دوست داران معرفت تقدیم می دارد. امید این علوم ربوبی، برای همه مشتاقان کمال، مشوق عمل صالح باشد؛ چرا که جز با عمل صالح و تقوا و عبودیت در مکتب ثقلین، هیچ کمالی برای انسان حاصل نمی شود.

السائر الحائر
رساله السائر الحائر از رسائل فارسی شیخ نجم الدین کبری رحمه الله است. بعد از آن که جناب شیخ، رساله الهائم الخائف... را به زبان عربی نگاشت و بعضی از شرایط سلوک را در آن برای اهل سلوک ذکر کرد، عده ای از مریدان و شاگردان او از حضرتش تقاضا نمودند که بر همین سبک و سیاق آن را به فارسی مرقوم فرمایند. شیخ رحمه الله تقاضای آنان را قبول کرد و ده شرط سلوک را با استناد به کلام وحی و احادیث نبوی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم در این رساله به رشته تحریر در آورد که دانستن و عمل کردن به آن برای طالبان کوی دوست ضروری است. امید این که سالکان راه خدا با تمسک به قرآن و عترت این راه پرفراز و نشیب را به سلامتی بپیمایند.
نجم الدین کبری، از اکابر و مشاهیر عرفاست که در سال 540 ق در یکی از شهرهای خوارزم متولد شد. از سنین نوجوانی به تحصیل علم، مناظره و مباحثه مشغول شد. او علاوه بر فراگیری علوم و دانش های رسمی، به وادی سلوک معنوی وارد شد و به محضر نورانی عارف مجذوب، بابا فرج تبریزی شتافت و خدمتش را گرامی داشت و از او بهره ها برد.
نجم الدین در مصر محضر معنوی شیخ روزبهان مصری را نیز درک کرد و از انفاس قدسی و دستورات سلوکی او استفاده کامل نمود. او همچنین از شیخ اسماعیل قصری، ابومنصور و محمد بن اسعد حفده، شیخ عمار یاسر و جمعی دیگر از ارباب معرفت، بهره های علمی و معنوی برد. نجم الدین به دستور مشایخ سلوکی خود، به خلوت و ریاضت مشغول شد تا جایی که ابواب عوالم غیب به رویش گشوده شد.
در دامن تربیتی شیخ نجم الدین، افراد زیادی تربیت شدند و به کمال رسیدند که معروف ترین آن ها عبارتند از:
شیخ مجد الدین بغدادی، شیخ سعد الدین حموی، شیخ سیف الدین باخرزی، شیخ نجم الدین رازی و... که هر کدام از مشعل داران علم و معرفت هستند.
در تاریخ آمده است که چون کفار چنگیزی به خوارزم هجوم آوردند، به او پیام دادند تو از شهر بیرون رو تا در امان باشی و خونت ریخته نشود و کشته نگردی. شیخ رحمه الله در جواب گفت: من هفتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بوده ام، اکنون بی مروتی است که آن ها را رها کنم و به این ترتیب از شهر بیرون نرفت و همراه با مردم به مقابله با سپاه کفار پرداخت و در این ماجرا به دست مغولان کافر کشته شد. شهادت او را به سال 618 ه ثبت کرده اند.

رسائل لاهیجی
شیخ شمس الدین محمد لاهیجی، از عرفای قرن 9 ه.ق است که در شیراز می زیست. وی مرید عارف شهیر، سید محمد نوربخش رحمه الله است و سید محمد نوربخش، از شاگردان ابن فهد حلی است که شرح حالش در همین مجموعه گذشت.
بیشتر شهرت لاهیجی به خاطر شرح عالمانه و عارفانه ای است که بر گلشن راز عارف شبستری نوشته است. این شرح جامع، از نفیس ترین آثار عرفانی به زبان فارسی است.
لاهیجی رحمه الله از شارحان شیعی مکتب عرفان ابن عربی رضی الله عَنْهُ محسوب می شود.
مرحوم قاضی نورالله شوشتری در کتاب مجالس المؤمنین می گوید: لاهیجی از اعظم و افضل و اکمل خلفای حضرت سید محمد نوربخش رحمه الله است... و همه به وجود او افتخار می کنند.
مرحوم لاهیجی، عارفی محقق، واجد حقایق و مسلط به دقایق و سالکی مستقیم بوده و شدیداً مورد احترام اکابر علمای عصر خود مثل میر صدر الدین شیرازی و علامه جلال الدین دوانی است تا جایی که مرحوم قاضی نورالله شوشتری می نویسد: از بعضی ثقات شنیده شده که هر گاه علامه دوانی به زیارت شیخ می رفته، چون نعلین او را بر آستان خانه می دید، اول آن ها را برداشته، به چشم و روی خود می مالید، بعد از آن متوجه سلام شیخ می گردد.
به هر حال بسیاری از طالبان و سالکان، از مکتب تربیتی او استفاده کردند و مراتب سیر و سلوک را طی نمودند.
مجموعه رسائل مختصری که در این بخش خدمت خوانندگان محترم تقدیم می شود به قلم این عارف محقق می باشد که عبارتند از:
1. شرح دو بیت معروف زیر، از مثنوی:
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد - موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چون به بی رنگی رسی کان داشتن - موسی و فرعون کردند آشتی
عارف لاهیجی، منزل بی رنگی را مرتبه احدیت صرفه نامیده، سپس به مراتب تنزلات اشاره کرده و رنگ را به تعینات و کثرات تطبیق نموده است. بعد از آن با اشاره ای اجمالی، مراتب تجلیات را در قوس نزول و ترقیات را در قوس عروج بیان فرموده است.
2. شرح و توضیح در معنای این بیت:
زدریای شهادت چون نهنگ لا بر آرد هو - تیمم فرض گردد نوح را در وقت طوفانش
مؤلف دانشمند، ابتدا به بیان این حقیقت پرداخته که جمیع اعیان موجودات، تجلیات و ظهورات هستی مطلق هستند. سپس به بیان مراتب تجلیات حق پرداخته، از تجلی ذاتی آغاز کرده تا به مرتبه جامعه انسانی رسیده است، آن گاه به سیر عروجی سالک و رسیدن به مقام فناء فِی الله و بقاء بالله اشاره کرده است.
3. در رساله سوم، محقق لاهیجی رحمه الله جواب فردی را داده که از او معنای رباعی عرفانی معماگونه ای را سؤال کرده است. او در جواب فرموده است: معرفت کشفی، بعد از تجافی از دار غرور و آزادی از سجن طبیعت میسر می گردد.
آری! انسان تا در زندان طبیعت مسجون است، مسخر ارباب متفرق از کثرات و تقیدات است. هنگامی که به واسطه علم، تقوا، مراقبه و ریاضات و عنایت ولیّ ای از اولیای خدا از سجن طبیعت خلاص شود، چهره دل آرای واحد قهار، او را از خود می رباید و به مقام فناء در احدیت نایل می گردد و ماه کنعانی اش چنین نغمه سرایی می کند که: یَصحِبَی السِّجنِ ءَأَربابٌ مَتَفَرِّقونَ أَمِ اللهُ الوَاحِدُ القَهَّارُ.
پس از کشف غطاء طبیعت که مانع ادراک است، انسان می یابد که خداوند حق مبین است و حجاب غفلت و اشتغال به هوای نفس، مانع شهود و رؤیت حق است.
به هر حال، رسیدن به توحید شهودی، در پرتو رهایی از موطن محسوسات و قوای وهمی بهیمی میسر است و راه آن منحصر در تقوا و عبودیت و مراقبه دائمی و تمسک عملی به ذیل عنایت مقام ولایت کلیه مطلقه ائمه قدیسین علیهم السلام است.
4. مؤلف دانشمند، در شرح بیتی از عارف سنایی رحمه الله که گفته: عاشقان در دمی دو عید کنند به مسئله تجدد امثال و سریان حرکت و تحول در سراسر هستی در پرتو امداد نفس رحمانی پرداخته است. در نظر عرفای شامخین، همه اعیان موجودات از جمله انسان همواره در حال تحول و تبدل و تکامل هستند و عالم و آدم لحظه به لحظه نو می شوند، اما در نظر غافلان نابینا، همه چیز ثابت و صامت می نماید.

مناسب است در این جا جهت آشنایی بیشتر خوانندگان فرهیخته با عمق افکار و اندیشه های عرفانی و ولایی این عارف والامقام به بخشی از بیان عارفانه و عالمانه ایشان در شرح کتاب مستطاب و بسیار نفیس شرح گلشن راز اشاره کنیم.
ظهور کل او باشد به خاتم - بدو یابد تمامی هر دو عالم
یعنی ظهور تمامی ولایت و کمالش به خاتم اولیاء خواهد بود. چون کمال حقیقت دایره در نقطه اخیره به ظهور می رسد و خاتم الاولیاء عبارت از امام مهدی عج است که موعود حضرت رسالت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم است، حیث قال: لو لم یبق مِن الدنیا الَّا یوم لطوّل الله ذلِکَ الیوم، حتّی یبعث فیه رجلاً منّی أَو مِن اهل بیتی، یواطی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم اَبی، یملاء الاَرضَ قِسطاً وَ عدلاً کَما مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً.
وَ قالَ اَیضاً صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم: اَلمَهدی مِن عِترَتی مِن اَولادِ فاطمَة علیها السلام.
بدو یابد تمامی دور عالم یعنی به خاتم الاولیاء که عبارت از [حضرت ] مهدی (عج) دور عالم تمامی و کمال تام یابد، و حقایق اسرار الهی در زمان آن حضرت (عج) تمام ظاهر می شود، زیرا که چنانچه در دور نبوت کمال احکام شرعیه و اوضاع ملیّه در زمان خاتم انبیاء صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم به ظهور پیوسته ختم نبوت شد، در دور ولایت نیز اسرار الهی و حقایق و معارف یقینی در دور خاتم اولیاء صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم به کمال رسیده و به آن حضرت مختتم می شود. فلهذا در صفت حضرت مهدی (عج)، حضرت رسالت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم فرموده که: یرضی عَنْهُ ساکن السّماءِ وَ ساکِن الأَرض، لا یدع السَّماء مِن قَطرها شیئاً الا صبته مِداراً، و لا تدع الْأَرْض مِن نباتها شیئاً الّا اخرَجتَه، حتّی یتمنِّی الأحیاء احیاء الأموات
یعنی خشنود باشد از وی - امام مهدی علیه السلام - ساکنان آسمان و ساکنان زمین؛ و آسمان چیزی از آبهای خود را امساک نمی کند، بلکه همه را فرو می ریزد. و زمین نیز چیزی از روئیدنی های خود را نمی گذارد مگر این که آن ها را بیرون می دهد. و در آن هنگام زندگان می گویند: ای کاش مردگان زنده می شدند و این روزگار خوش را در می یافتند، تا این که فرمود: ایده و غرض حیات - معنوی - را حاصل می کردند و عارف حقیقی می گشتند... و شیخ سعد الدین حمویه قدس سره فرمود که:
لَن یخرج المهدی علیه السلام حتّی یَسمع مِن شِراکَ نَعله اَسرار التّوحید... چنان چه جمیع انبیا علیهم السلام اقتباس نور نبوت تشریعی از مشکوة نبوت خاتم الانبیاء صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم می نمایند جمیع اولیاء نور ولایت و کمال از آفتاب ولایت خاتم الأولیاء می برند، فلهذا ولایت خاتم الأولیاء علیه السلام مسمی به ولایت شمسیه است و ولایت سایر اولیاء مسمی به ولایت قمریه.
چون مأخذ نور ولایت جمیع او که مشتمل بر جمیع حقایق عالم است 3 الرحمن به آن دانسته شود و نفس کلیه که در تحت عقل است عالم کلی دیگر است که اسم الرحیم به او دانسته شود و انسان کامل که جامع جمیع است اجمالاً در مرتبه روح و تفصیلاً در مرتبه قلب، عالم کلی است که به آن اسم جامع الله دانسته شود و از آن جا که هر فردی از افراد عالَم علامتی بود مر اسمی از اسماء را و حال این که هر اسمی به علت اشتمال بر ذات جامعه مر جمیع اسماء را جامع همه اسماست، لاجرم هر فردی از افراد عالَم نیز عالمی است که جمیع اسماء به آن ها دانسته شود، پس عوالم از این حیثیت غیر متناهیه اند، لیکن چون که حضرات کلیه الهیه پنجند، عوالم کلیه جامعه مر ما عدا را نیز پنج بودند:
اولِ حضرات، حضرت غیب مطلق است و عالمِ آن عالم اعیان ثابته در حضرت علمیه است و در مقابل این عالم، حضرت شهادت مطلقه است و عالم آن عالم ملک است، و دیگر حضرت غیب مضاف است و این حضرت منقسم شود به آن که اقرب به غیب مطلق است و عالمِ آن عالم ارواح جبروتیه و ملکوتیه است یعنی عالم عقول و نفوس مجرده. و به آن که اقرب به شهادت است و عالمِ این عالم مثال است؛ و انقسام غیب مضاف به علتِ آن است که مر ارواح را صوری است مثالیه مناسب با عالم شهادت، و صوری است عقلیه مجرده مناسب با غیب مطلق، و پنجم حضرات حضرت جامعه است مر چهار حضرات گذشته را و عالم آن عالم انسان است که(8) جامع جمیع عوالم و ما فیهاست، پس عالمِ ملکْ مظهر عالم ملکوت است که عالم مثالی مطلق باشد، و عالم مثالی مظهر عالم جبروت است که عالم مجردات باشد، و عالم جبروت مظهر اعیان ثابته است، و عالم اعیانْ مظهر اسماء الهیه و حضرات واحدیت است و این مظهر حضرت احدیت است.
تنبیه
باید دانسته شود که این عوالم کلیه و جزئیه، کتب الهیه اند که احاطه به کلمات تامات دارند، چنان چه در سابق اشاره به این فقره رفت. پس عقل اول و نفس کلیه که دو صرت باشند مر ام الکتاب را که حضرت علمیه است، دو کتاب الهی اند و گاه به عقل اول ام الکتاب گویند که احاطه اجمالی بر اشیاء دارد و به نفس کلیه، کتاب مبین گویند چون که اشیاء مفصلا در آن ظاهرند، و کتاب محو و اثبات [همان ]حضرت نفس منطبعه در جسم کلی است از جهت تعلق [آن ] به حوادث، و این محو و اثبات واقع نشود مگر برای صور شخصیه که در حضرت آن نفس منطبعه اند به اعتبار حالاتی که لوازم اعیان آن اشخاص باشند به حسب استعدادت اصلیه ای که ظهورشان مشروط به اوضاع فلکیه معدّه مر آن ذوات راست، که متلبس شوند به آن صور با احوالاتی که بر آن ها از حق سبحانه فایض آید به اسم مدبر و ماحی و مثبت و فعال لِما یَشاء و امثال این اسماء؛ و انسان کامل کتاب جامع است مر این کتب را، زیرا نسخه عالم کبیر است. حضرت یعسوب الموحدین علیه السلام فرماید:
دواءک فیک و ما تشعر - و دائک منک و با تبصر
و تزعم اءِنَّکَ جرم صغیر - و فیک انطوی العالم الاکبر
و انت الکتاب المبین الَّذِی - باحرفه یظهر المضمر
و شیخ عرب رحمه الله فرماید:
انا القرآن و السبع المثانی - و روح الروح لا روح الاوانی
فؤادی عند مشهودی مقیم - یشاهده و عندکم لسانی
پس، از جهت روح و عقل کتاب عقلی مسما به ام الکتاب، و از جهت قلبْ کتاب لوح محفوظ و از جهت نفس کتاب محو و اثبات است. فَهُوَ الصُّحُفِ المُکَرَّمَةِ المَرفُوعَةِ المُطَهَّرَة.(9) آن صحفی است که ادراک اسرار و معانی آن نشود وَ لا یمسُّها اءِلّا المُطَهَّرُونَ(10) و آن چه از کتب که ذکر شد اصولند. اما فروع، پس هر چه در وجود است به علت انتقاش احکام موجودات در آن اِما کلّا اَو بعضاً و امّا مجملاً اَو مفصلاً کتابی است از کتب الهیه والله اَعلَمُ بِهِما.
تنبیه آخر
بدان که نسبت عقل اول به عالم کبیر بعینها نسبت روح انسانی است به بدن و قوای بدن، و نفسِ کلیه قلبِ عالم کبیر است، چنان چه ناطقه قلب انسان است؛ از اینجاست که عالم را انسان کبیر گفته اند وهم نباید برد که صوری که عقل اول یا نفس کلیه بر آن ها مشتمل است غیر حقایق آن صورند، به این معنا که آن صور از حق افاضه بر عقل و نفس شده باشند منفکَّةً عَن حقایقها، بل اضافه آن صور بر عقل و نفس عبارت از ایجاد آن حقایق در عقل و نفس است، و هر چه از حقایق در خارج است، مانند سایه است برای آن صور؛ زیرا همان صورند که در خارج ظاهر شده اند به واسطه ظهور آن ها اولاً در عقل و نفس، و علم به آن ها حاصل شده برای نفس و عقل، به عین آن صور فایضه، نه به صور منتزعه از خارج؛ و آن حقایق عین حقیقت عقل اول، بل عین کل عالِم به آن حقایقند از جهت وجود محض، اگر چه از جهت تعینات و معلومیتْ غیر باشند، زیرا گفتیم همه حقایق راجع به وجود مطلق باشند بحسب الحقیقة و همه عین یکدیگرند بحسب الوجود، اگرچه متغایرند به حسب تعینات.
ایضاً: عقلِ اول اول صورتی است که ظاهر شده در خارج مر حضرت الهیه را و بیان کردیم که اسماء الهیه در این مرتبه از وجهی عین و از وجهی غیرند، پس مظهر اسماء هم این گونه اند. سایه از اصل می برد مایه.
پس اتحاد حقایق در عقل مانند اتحاد بنی آدم است در آدم قبل از ظهور هر یک به تعین خاص خود، اگر چه به حسب هویات در وقت ظهور غیرند، بل آدم حقیقی عقل است و اوّل ما خُلِق الله نُوری(11) مؤید این تحقیق است، و اختلاف به ماهیات مانند اختلاف به هویات است؛ زیرا هر یک از این ها عبارت است از مابه الشی ء هو هو، و فرق در میانشان این است که ماهیات در کلیات مستعمل است و هویات در جزئیات. پس گفته نشود که بنی آدم متحدند بالنوع و ماهیات مختلفند بالذات، پس اتحادشان غیر ممکن است، زیرا بیان کردیم که ماهیات وجودات خاصه علمیه اند که متعین به تعینات کلیه شده اند، و همه متحد در وجودند من حیث هو هو، و فرق و تمیز عقلی در بین عالم و معلومْ منافی وحدت نیست در وجود، چنان چه اشعه که در روز حاصلند یا در شب قمراء، در وجود واحدند، با این که عقل حکم می کند که نور شمس یا قمر غیر نور کوکب دیگر است و اصل در اتحاد علم با معلوم و عالم نیست مگر اتحاد اسماء و صفات و اعیان با حق تعالی شأنه، لا غیر، و هکذا حال هر صورتی که در هر عالم است چه منتزعه چه غیر منتزعه؛ چون آن صور منفک از حقایق خود نمی باشند، زیرا چنان چه در خارج موجودند، نیز در عالم عقلی موجودند و هکذا در عالم مثالی و ذهنی، و صورت شی ء منفک از شی ء و از حقیقت خود علم به آن نیست، زیرا صورت در نزد قائلان غیرِ حقیقت شی ء است، و انسان را چون که نسخه عالم کبیر است به علت اشتمال بر آن چه در اوست، عین عالم کبیر توان گفت، و محجوب نکرده انسان را مگر نشئه عنصریه؛ پس به قدر زوال احتجاب، حقایق در او ظاهر شوند. پس حال انسان با معلوماتش مانند حال عقل اول است، بل به حسب تحقیقْ علمِ انسان فعلی است از جهتی، یعنی من حیث المرتبه، اگر چه انفعالی است از وجه دیگر، بل علم انسان اتصالش به علم فعلی بیشتر است از عقل اول که خلیفه اوست و متصرف در کل عوالم او؛ و حقیقت این کلام معلوم اخص خواص است، نه عوام، و الله المُستَعان وَ عَلَیهِ التَّکلان.
ترجمه ششم
در ایضاح آن چه تعلق به عالم مثال دارد
بدان که عالم مثال عالمی است روحانی، و از جوهر نورانی شبیه به جوهر جسمانی در این که محسوس و مقداری است و [شبیه ] به جوهر مجرد عقلی در این که نورانی است، و جسمِ مرکبِ مادی نیست و جوهرِ مجرد عقلی نه، زیرا برزخ بین است و حد فاصل بحرین، که هر چه برزخ بین دو شی ء است غیر آن دو شی ء باید باشد، بل مر او را دو جهت باشد، هر جهتی شبیه است به یکی از آن دو شی ء، اَلّلهُمَّ مگر این که بگوییم که جسم نوری است در غایت لطافت، پس حد فاصل بین جوهر مجرد لطیف و بین جواهر جسمانیه کثیف است، اگر چه بعضی از آن اجسام نیز الطف از بعضی باشند؛ مانند سماویات نسبت به ارضیات مثلا.
پس عالم مثال عالم عرض نیست چنان چه بعضی زعم دارند؛ زیرا زعم آن بعض این است که صور مثالیه منفک از حقایق خود باشند چنان چه در صور عقلیه زعم بوده. حق این است که جمیع حقایق جوهریه موجودند در کل عوالم روحانیه و عقلیه و خیالیه، و مر آن ها راست صوری به حسب عوالم، و بعد از تحقیق دانی که قوت خیالیه نفس کلیه محیطه به جمیع آن چه غیر آن بر آن احاطه داده از قوای خیالیه، محل و مظهر آن عالم مثال است؛ و عالم مثال از آن گویند که مشتمل است بر مثال و صورت آن چه در عالم جسمانی است، و نیز اول مثالِ صوری است برای آن چه در حضرت علمیه الهیه است از صور اعیان و حقایق، و ایضا آن را خیال منفصل نام نهاده اند چون که غیر مادی و شبیه به خیال متصل است، پس هیچ معنایی از م عانی و هیچ روحی از ارواح نیست مگر [آنکه ] برای او هست صورت مثالیه مطابقه مر کمالات آن را، زیرا برای هر یک نصیبی است از اسم الظاهر. لهذا در حدیث صحیح وارد است که حضرت نبی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم در سدره، جبرئیل علیه السلام را دید و مر او را ششصد پر بود. ایضاً در حدیث است که جبرئیل در هر صبح و شام داخل نهر حیات شود، بعد از آن برون آید و پر خود را بر فشاند و خدای تعالی از هر قطره از آن رشحات، ملائک خلق فرمایند چنان چه شماری ندارند.
و این عالم مشتمل است بر عرش و کرسی و هفت آسمان و هفت زمین و آن چه در آن هاست از املاک و غیرها. از این مقال طالب متنبه شود بر چگونگی معراج نبوی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم و بر مشاهده او علیه الصلوة و السلام آدم علیه السلام را در آسمان اول، و یحیی علیه السلام را و عیسی را در دوم یا چهارم و یوسف علیه السلام را در سیم و ادریس علیه السلام را در چهارم و هارون علیه السلام را در پنجم و موسی علیه السلام را در ششم و ابراهیم علیه السلام را در هفتم صلوات الله علیهم اجمعین، و هم متنبه شود بر فرق بین آن چه در خواب و آن چه در قوه خیالیه مشاهده نماید، از عروج به آسمان؛ چنان چه برای متوسطان در سلوک حاصل آید، و بین آن چه در این عالم روحانی مشاهده کند و این صور محسوسه ظلال آن صور مثالیه اند.
از این جاست که عارف به فراست کشفیه از صورت عبد، احوال آن عبد را داند. حضرت رسالت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم فرموده: اتَّقوا فَراسَةِ المؤمن فاءِنَّه یَنظُرُ بِنُورِ الله(12) و فرموده نوشته شده بر ناصیه دجال: ک، ف، ر، و نخواند آن را مگر مؤمن، و قال تعالی شأنه: سِیماهُم فِی وُجُوهِهم مِّن اَثَرِ السُّجودِ(13) در حق اهل بهشت [و] یُعرفُ الْمُجرِمُونَ بِسِیمَهُم(14) در حق اهل دوزخ؛ و مثالات مقیده که خیالانند نمونه ای از آن است و سایه است از ظلال آن که حق تعالی آن را خلق فرموده تا دلیل باشد بر وجود عالم روحانی. لهذا ارباب کشف، آن را متصل به این عالم گردانیده و مستنیر از آن نموده اند مانند جداول و انهار متصله به بحر و روزنها و شبایکی که نور از آن ها داخل خانه شود، و برای هر چه که در عالم ملک است، مثالی است مقید مانند خیال در عالم انسانی، چه فلک باشد، چه ستاره، چه عنصر، و چه غیرها، زیرا مر هر فردی از آن ها را روحی و قوای روحانیه ای است و مر آن راست نصیبی از عالم خود، و الا عوالم متطابق نیایند، غایةُ ما فِی البابِ در جمادات مانند ظهور در حیوانات ظاهر نباشند، قال تعالی شأنه: وَ اءنْ مِّن اءِلَّا یُسبِّحُ بِحَمدِهِ و لَکِن لَّا تَفقَهُونَ تَسبِیحَهُم.(15) در حدیث است مؤید این فقره از مشاهده حیوانات اموری را که از بنی آدم مشاهده نکند آن ها را مگر ارباب کشف، و این شهود یمکن در عالم مثالیِ مطلق و یمکن در عالم مثالی مقید باشد، و اللهُ اَعلَم؛ و محجوبان از انسان که مشاهده نکنند، در اسفل سافلین باشد.
سالک هر گاه در سیر خود متصل به مثال مطلق شد به سبب عبور از مثال مقید، می رسد به آن چه آن را در خیال مشرکان اهده می نماید و امر را بیند علی ما هو علیه، به علت تطابق با صور عقلیه که در لوح محفوظند و آن مظهر علم الهی است، و از این جا برای انسان اطلاع بر عین ثابته خود و احوال آن حاصل شود به مشاهده که از ظلال به انوار انتقال نماید، چنان چه به انتقال معنوی بر آن ها اطلاع حاصل نماید و اءن شاء الله بعد از این، این تحقیق خواهد آمد.
هرگاه امری مشاهده کند در خیال مقید، گاه خطا رود و گاه اصابه نماید، زیرا آن مشاهده یا امر حقیقی است یا نه؛ اگر حقیقی است، اصابه یافته و الا ناشی از اختلاف صادر از تخیلات فاسده است، چنان چه عقل مشوب به وهم مر وجود را وجودی و مر آن وجود را وجود دیر و مر باری را شریکی تعقل نماید و هکذا از امور اعتباری که در نفس الامر آن ها را حقیقتی نباشد، قال الله تعالی شأنه: اءنْ هِیَ اءِلّا أَسماءٌ سَمَّیتُموهَآ أَنتُم و ءَابَاؤُکُم مَّا أَنزل اللهُ بِهَا مِن سُلطَنٍ(16) و مر اصابه واقعات حقه فِی نفس الامر را اسبابی است. بعضی از آن اسباب راجع به بدن و بعضی به نفس و بعضی به هر دو باشند.
اما اسباب راجعه به نفس مانند توجه تام به حق، و عادت نمودن به صدق، و میل نفس به عالم روحانی عقلی، و پاکی از نقایص، و دوری از شواغل بدنیه، و اتصال به محامد، که این امور موجب تقویت و تنویرند و به قدر قوت نفس قادر بر خرق عالم حسی شود [و ]رفع ظلمت کند. نیز من اسبت بین آن و ارواح مجرده به علت اتصاف به صفات آن ها قوت یابد، پس بر آن معانی فایض شوند که آن را به جانب ارواح جذب نمایند، پس شهود تام مر نفس را حاصل آید. بعد از آن هرگاه حکم آن فیض منقطع شد، باز نفس به عالم شهادت راجع شود و همان صور به سبب انطباع در خیال، صفت علمی و نقش نفس گردند.
اما اسبابی که راجع به بدن باشند مانند اعتدال مزاج شخصی و مزاج دِماغی.
اما اسبابی که راجع به هر دو باشند، اتیان به طاعات و عبادات بدنیه و خیرات، و استعمال قوا و آلات به موجب اوامر الهیه، و حفظ اعتدال در بین افراط و تفریط، و دوام وضو، و ترک اشتغال به غیر حق، و دائماً اشتغال به ذکر و غیر آن، خصوص از اول شب تا وقت خواب؛ و اسباب خطا هر چه غیر اسباب مذکوره باشد مانند سوء مزاج دماغی، و اشتغال نفس به لذات دنیویه، و استعمال قوت متخیله در خیالات فاسده، و فرو رفتن در شهوات، و حرص بر مخالفت شرعیه که همه این ها باعث ظلمت و زیادی حجب باشد.
پس هر گاه با این احوال نفس از ظاهر به باطن به جهت خواب میل کرد، این معانی برای آن متجسد می شوند، پس آن را از عالم حقیقی خود باز می دارد [و] هر آینه رؤیاهای او اضغاث احلام باشند و اعتبار به آن ها نیست، یا خود بیند آن چه م تخیله تخیل نموده بعینه، و آن چه بیند سبب انحراف مزاج بسا باشد، که او را پریشان نمایند، به طوری که مزاج بدنش [را] تغییر دهند. پس این امور گاهی در بیداری باشند و گاه در خواب، و چنان چه خواب به اصغاث احلام و غیر آن ها منقسم شود، همچنان آن چه در بیداری بیند منقسم می شود به امور حقه حقیقیه محضه واقعه در نفس الامر و به امور خیالیه صرفه که برای آن ها حقیقتی نیست. گاه شیطان این ها را مخلوط می نماید به کمی از امور حقیقیه، تا بیننده گمراه گردد، لهذا سالکْ محتاج آید به مرشدی که او را نجات دهد و از تلبیسات ابلیسیه برهاند؛ و قسم اول یا م تعلق به حوادث باشد یا نباشد. اگر متعلق به حوادث است، در وقت وقوع آن ها چنان چه دیده و مشاهده کرده یا بر سبیل تعبیر و عدم وقوع آن ها، برای او تمیز میان امورِ مشاهده شده و امور خیالیه حاصل گردد، و عبور حقیقت از صور اصلیه خود، به جهت مناسباتی است که در بین صور ظاهریه ای است که آن حقیقت در آن هاست و در بین آن حقیقت.
اما هر گاه از امور متعلقه به حوادث نباشد، پس برای رائی در فرق میان آن و میان خیالیه صرفه میزان ها باشد ارباب ذوق و کشف به حسب مکاشفاتِ خود آن میزان ها را شناسد و به آن میزان ها فرق را داند؛ چنان چه مر حکما را در صحت و فساد نظر میزانی است که علم منطق باشد. بعضی از آن موازین عام است، مانند قرآن و حدیث که منبی ء باشند از کشف تام محمدی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم، و بعضی خاص است و آن متعلق به حال کل واحدی از سالکان است که از اسم الحاکم و از صفت غالبه بر او بر آن ها فایض شود؛ و الله الهادی.
تنبیه
باید دانست که هر چه در عالم حسْ وجودی دارد، در عالم مثال هم دارد، نه به عکس. از اینجاست که ارباب شهود، عالم حسی را نسبت به عالم خیالی مانند حلقه ای دیده اند که در وادی غیر متناهی افتاده باشد. هرگاه خداوند عالم نوعی را اراده فرماید که در صورت حسیه ظاهر کند و آن نوع در این عالم صورتی نداشته باشد مانند عقول مجرده، هر آینه آن را به اشکال محسوسات متشکل فرماید به مناسباتی که در بین عقول و آن صور است به قدر استعداد آن چه متشکل است، مانند ظهور جبرئیل علیه السلام در صورت دحیه کلبی و به صورت دیگر، چنان چه نقل شده از عمر در حدیث سؤال از ایمان و اسلام و احسان، و هکذا آن چه در ملائکه سماویه و عنصریه است، و جن نیز اگر چه اجسام ناریه دارد؛ قال تعالی: وَ خَلَقَ الجَآنَّ مِن مَّارجٍ مِّن نَّارٍ.(17) انسان کامل نیز متشکل به اشکال غیر اشکال محسوسه گردد، و این در دنیا به علت قوت انسلاخ است از ابدان، و در آخرت به علت ازدیاد آن قوت است به سبب ارتفاع مانع بدنی؛ و مر انسان راست دخول در عالم ملکوت مانند دخول ملائکه در عالم حس و تشکل ایشان به اشکال حسیه؛ و مر آن راست که ظاهر شود در خیالات مکاشفان مانند ظهور ملائکه و جن، و این ها مسما به بدلا باشند. اصحاب ذوق به موازین خود فرق کنند در بین این ها و ملائکه. گاه خداوند عالم آن ها را الهام فرماید تا فرق نمایند، گاه فرق حاصل شود به اخبار از نفس خودشان، و گاه ظاهر شوند در نزد غیر اصحاب کشف از صالحان و عابدان، ممکن نیست فرق حاصل شود مر آن ها را مگر به قرائن به طریق ظن فقط.
تنبیه آخر
بر توست که بدانی برزخی که بعد از مفارقت از بدن و پس از نشئه دنیاویه، ارواح در آن جا قرار گیرند، غیر برزخی است که در بین ارواح مجرده و اجسام است، زیرا مراتب تنزلات و معارج وجود، دوری باشد، و مرتبه ای که پیش از نشئه دنیویه است، از مراتب تنزلات است و مر آن راست اولیت، و نشئه ای که بعد از نشئه دنیویه است، از مراتب معارج است و مر آن راست آخریت.
و ایضاً صوری که لاحق ارواح میش وند در برزخ اخیر، صور اعمال و نتیجه افعالند که در دنیا داشته اند، به خلاف صور برزخ اول، پس عین یکدیگر نخواهند بود. لکن در این که عالم روحانی و جوهر نورانی، غیر مادی و مشتمل بر مثال صور عالمند با هم اشتراک دارند.
شیخ عرب در فتوحات برزخ اول را به غیب امکانی و ثانی را به غیب مهالی نام نهاده، که چه آن چه در اول است ممکن است که در شهادت ظاهر شود و محال است رجوع آن چه در اخیر است به عالم شهادت، و کم است آن که مکاشف اخیر باشد به خلاف اول. از این جاست که بسیارند از ما [که ]مشاهده کنند برزخ اول را و می دانند که چه در عالم دنیاوی واقع می شود، و قادر نیست بر کشف احوال موتی؛ و الله هُوَ العَلیمُ الخَبِیر.
ترجمه هفتم
در کشف مراتب کشف و انواع آن بر سبیل اجمال
بدان که کشف در لغت، رفع حجاب است و در اصطلاح اطلاع بر آن چه ورای حجاب است از معانی غیبیه و انوار حقیقیه یا وجوداً یا شهوداً.
کشفْ [یا] معنوی [است ] و [یا] صوری. صوری آن است که حاصل می شود در عالم مثالی از راه حواس خمس، و این یا به طریق مشاهده است مانند رؤیت مکاشفْ صورِ ارواحِ متجسده و انوار روحانیه را، و یا به طریق سماع مانند سماع نبی علیه السلام وحی نازل را کلاماً منظوما، یا مثل صلصه جرس یا دَویٍّ نحل چنان چه در حدیث وارد است که پیامبر اکرم صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم این اصوات را می شنید و مراد از آن می فهمید؛ یا بر سبیل استنشاق، و آن تنسم حضرت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم بود به نفحات الهیه و تنشق او صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم به فتوحات ربوبیه، قال النبی صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم: اءنّ لِلَّهِ فِی أَیّامِ دَهرِکُم نَفَحات اءِلّا فَتَعرَّضوا لَها(18) و فرمود: اءِنِّی لَأَجِدُ نَفس الرَّحمنِ مِن قِبَلِ الیَمَن،(19) یا بر سبیل ملامسه و این به اتصال است در بین نورین یا جسدین مثالیین، چنان چه عبدالرحمن بن عانس رضی الله عَنْهُ(20) نقل فرموده که فرموده حضرت رسالت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم: رَأَیتُ رَبِّی تَبارکَ وَ تَعالَی فِی اَحسَنِ صُورَةٍ.(21) پس گفت: یا محمد! در چه اختصام می نمایند ملاء اعلی؟ پس حضرت کف مبارک را بر کتف من نهاد چنان چه برودت آن در بین دو پستان من ظاهر شد، پس دانستم آن چه را در آسمان ها و زمین ها بود، پس این آیه را بر خواند: وَ کَذلِکَ نُریَ اءِبراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ و الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ المُوقِنینَ،(22) یا بر طریق ذوق مثل کسی که انواع اطعمه را بیند، پس از آن ها چشد و اطلاع بر معانی غیبیه حاصل نماید، قال علیه السلام: اءِنِّی رأَیتُ اَشرَبُ اللَّبنِ حتَّی خَرَجَ الری مِن اَظافِیری فَأعطیت فَضلِی عمر(23) یعنی دیدم که شیر می آشامم تا این که سیرابی از بن ناخنهای من بیرون شد (کنایه است از زیادی سیرابی) پس بازمانده را به عمر دادم.
این انواع گاهی جمع شود بعضی از آن ها با بعضی و گاه منفرد شوند، و همه از تجلیات اسمائیه است، زیرا شهود از تجلیات اسم البصیر است و سماع از اسم السمیع و هکذا بواقی؛ زیرا مر هر یکی را اسمی است که مر بی آن است، و همه سوادن و خدّام اسم العلیم باشند، اگر چه همه از امهات باشند.
انواع کشف صوری یا متعلق به حوادث دنیویه اند یا نه. پس اگر متعلق به حوادث دنیویه اند مانند برگشتن حضرت ایالت ادام الله جلاله از سفر خیر الاثر محل ارمان و بذل التفات او با صداقتمند خود که مؤلف کتاب است، آن را رهبانیه گویند که اطلاع بر مغیبات دنیویه دارند به حسب ریاضات خود. اهل سلوک به علت علوّ همتْ التفات به این نوع مکاشفات ننماید، زیرا صرف همت به امور اخرویه و احوال آن کنند، بل بعضی که غایت مقصد خود را فناء فِی الله و بقاء بالله کرده اند، التفات به امور اخرویه هم نفرمایند، جعلنا الله منهم! و اگر متعلق به حوادث دنیویه نیستند بل متعلق به مکاشفات امور حقیقیه اند و حقایق روحانیه اند از ارواح عالیات و ملائکه سماویه و ارضیه، پس آن مطلوب و معتبر است، و این گونه مکاشفات بی اطلاع بر معانی غیبیه کمتر واقع شود، بل اکثر متضمن مکاشفات معنویه اند؛ پس این اعلی است مرتبةً و اکثر است یقیناً، زیرا جامعه صورت و معناست.
و مر سالک را مراتبی است به حسب ارتفاع حجب کلّاً او بعضاً، زیرا آن که مشاهده اعیان ثابته در حضرت علمیه الهیه است، اعلی است مرتبةً از کل و بعد از او اعلی مرتبةً آن است که آن ها را در عقل اول و سایر عقول مشاهده نماید. بعد از آن، کسی است که در لوح محفوظ مشاهده نماید و در سایر نفوس مجرده، بعد از آن در کتاب محو و اثبات، بعد از آن در باقی ارواح عالیه و کتب الهیه از عرش و کرسی و سماوات وعناصر و مرکبات که همه کتاب الهی و مشتمل بر ما تحت خودند از حقایق و اعیان، و اعلی المراتب در سماع آن است که بی واسطه کلام حق را سماع نماید؛ مانند سماع پیغمبر ما صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم در معراج و در اوقاتی که اشاره به آن ها فرموده به قول خود: لِی مَعَ اللهِ وَقتٌ لا یَسَعُنِی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّب وَ لا نَبِیٌّ مُرسَل(24) و مانند سماع موسی علیه السلام کلام حق را. بعد از آن سماع کلام حق است به واسطه جبرئیل علیه السلام مانند سماع قرآن مجید. بعد از آن سماع کلام عقل اول و سایر عقول. بعد از آن سماع کلام نفس کلیه و ملائکه سماویه و ارضیه به ترتیب مذکور، و علی هذَا القیاس.
منبه این انواع مکاشفات، قلب انسانی است بذاته و به عقلی که منور عملی و مستعمل حواس است، یعنی حواس روحانیه، زیرا مر دل را چشم است و گوش و سایر حواس، چنان چه به آن اشاره فرموده خداوند به قول خود: فَاءِنَّها لا تَعمَی الأَبصَرُ وَ لَکن تَعمَی القُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدورِ،(25) خَتَم اللهُ عَلی قُلُوبِهم وَ عَلَی سَمعِهِم وَ عَلی أَبصارِهِم غِشَوَةٌ(26) و در احادیث مشهوره است موید این مقال، و آن حواس روحانی اصل این حواس جسمانیه اند. پس هرگاه رفع حجاب در بین شد، اصل متحد به فرع گردد و فرع مشاهده نماید آن چه [را] اصل مشاهده کند، و روح مشاهده نماید جمیع این ها را بذاته، زیرا این حقایق در مرتبه روح متحدند، چنان چه سابقا بیان شد.
این مکاشفات در ابتدای سلوک اولاً واقع در خیال مقید شوند؛ بعد از آن به تدریج و [با ]حصول ملکه، انتقال به عالم معانی مطلق نماید، پس مطلع شود بر آن چه اختصاص به عناصر دارد، بعد ترقی به سماوات کند، پس سیر کند صعوداً و عروجاً تا رسد به لوح محفوظ و عقل اول که صورت ام الکتاب است، بعد از آن منتقل شود به حضرت علم الهی، پس بر اعیان مطلع شود حسب ما شاء الحق سبحانه و تعالی، کما قال تعالی: وَ لا یُحیطُونَ بِشی ءٍ مِن علمِهِ الا بِما شآءَ(27) و این ترقیات به قدر امکان عباد است در مراتب شهود، که فوق این مرتبه، شهود ذات است که مُفنی بندگان است در وقت تجلی، تا این که از پس پرده های اسمائیه متجلی شود، و آن عین الاعیان است که شیخ عرب رضی الله عَنْهُ اشاره فرموده فِی الفص الشیثی: فَلا تَطمَعُ وَ لا تَتعَبُ نَفسَکَ فاءِنَّها الغایَةُ الَّتی ما فَوقَها غَایَة.
اما کشف معنوی که مجرد از صور حقایق، و حاصل است از تجلیات اسم العلیم و الحکیم، عبارت از ظهور معانی غیبیه و حقایق عینیه است، و مر این را نیز مراتبی است: اولِ آن مراتب ظهور معانی است در قوه مفکره، بی استعمال مقدمات و ترکیب قیاسات، بل به این که ذهن از مطالب به مبادی منتقل شود و این مسما است به حدس؛ بعد از آن در قوه عاقله که مستعمل مفکره است، و این عاقله قوه ای است روحانی غیر حالّ در جسم [که ]مسماست به نور قدسی [و] حدس از لوامع انوار اوست، زیرا قوه مفکره جسمانی است، پس حجابی شود به جهت نوری که کاشف است مر معانی غیبیه را. پس این ادنی مراتب کشف است و از اینجاست که گفته اند: فتحْ نفسی است و روحی؛ اما نفسی عطای علم تام نقلی و عقلی فرماید، اما روحی عطای معرفت وجودی فرماید، نه نقلی و عقلی. بعد از آن در مرتبه قلب و در این مقام اگر ظاهر معنایی از معانی غیبیه باشد، نه حقیقتی از حقایق و نه روحی از ارواح، مسما به الهام است و اگر روحی از ارواح مجرده یا عینی از اعیان ثابته باشد، مسماست به مشاهده قلبیه. بعد از آن در مرتبه روح، پس منعوت است به شهود روحی و این به مثابه آفتاب است که منوِّر سماوات مراتب روح و اراضی مراتب جسد است، پس روح بذاته از خدای علیم علیم معانی غیبیه را بی واسطه اخذ کند به قدر استعداد اصلی خود، و افاضه نماید بر ما تحت خود از قلب و قوای روحانیه و جسمانیه، هرگاه سالک از کملین باشد، و الا پس روح از قطب اخذ کند به قدر استعداد و قربی که به قطب دارد، یا از ارواحی که خود در تحت تصرف آن هاست از جبروت و ملکوت. بعد از آن در مرتبه سرّ و بعد از آن در مرتبه خفی به حسب مقاماتشان، و تعبیر از آن و اشاره به آن ممکن نباشد. هرگاه این معنا ملکه و مقام شد مر سالک را، هر آینه عذلم او متصل به علم حق شود [به نحو] اتصال فرع به اصل، پس برای او اعلی مقامات کشف حاصل آید.
چون هر یک از مراتب کشف صوری و معنوی به حسب استعداد سالک است و به علت مناسبات روح و توجه سرّ به سوی هر یک از انواع کشف است و این امور اختلاف دارند، پس مقامات کشف هم متفاوت شدند. اصح و اتمّ مکاشفات برای کسی است که مزاج روحانی او اقرب به اعتدال تام باشد؛ مانند روح انبیا علیهم الصلاة و السلام و مانند اولیا، پس مر آن راست که اقرب به آن ها باشد.
کیفیت وصول به مقامی از مقامات کشف و بیان آن چه از آن لازم آید، تعلق به علم سلوک دارد و آن چه برای متصرفان در وجود روی می دهد مانند احیا و اماته و قلب آب به هوا و بالعکس و طی زمان و مکان و غیر این ها، به جهت اتصاف است به صفت قدرت و اسمایی که مقتضی این تصرفاتند در وقت تحقق آن ها به وجود حقانی، یا به واسطه یا بی واسطه به خاصیت اسمی که حاکم است بر آن ها؛ فافهَم!
تنبیه
فرق بین الهام و وحی این است که الهام بی واسطه ملک، از حق حاصل شود مر سالک را به وجه خاص که مر حق راست با هر موجودی، و وحی به واسطه ملک است؛ پس احادیث قدسیه را وحی نگویند اگر چه قرآن مجید کلام حق تعالی می باشند.
ایضاً بیان شد که وحی حاصل شود به شهود ملک و سماع کلام او، پس [وحی نوعی ] از کشف شهودی [است که ]متضمن کشف معنوی می باشد، به خلاف الهام که از کشف معنوی فقط باشد. نیز وحی از خواص نبوت است که تعلق به ظاهر دارد و الهام از خواص ولایت است، و نیز وحی مشروط به تبلیغ [است ]به خلاف الهام.
فرق بین واردات رحمانیه، ملکیه، شیطانیه و جنیه تعلق به میزان سالک دارد و با این [حال ]باز اشاره به کمی از آن ها می نماییم و آن اشاره این است که هر وادی که سبب خیر شود به طوری که مأمون از غائله عاقبت گرد و سریع الانتقال به سوی غیر نباشد و بعد از آن توجه تامی به حق و لذت عظیمی که ترغیب بر عبادت دهد حاصل کند، آن ملکی یا رحمانی باشد و خلاف این شیطانی است.
این که گفته اند آن چه از یمین و قدام حاصل شود، اکثر ملکی یا رحمانی و آن چه از یسار یا خلاف ظاهر گردد، اکثر شیطانی باشد از ضوابط نیست، زیرا شیطان از همه جهات آید: قال تعالی: ثُمَّ لَأَتِینَّهُم مِن بَینِ أَیدیهِم وَ مِن خَلفِهم وَ عَن أَیمَنِهم وَ عَن شَمآئِلِهم و لا تَجدُ أَکثَرَهُم شَکِرینَ.(28)
آن چه شیطانی نباشد، یا تعلق به امور دنیا دارد مانند احضار شی ء خارجی غایب از مکاشفات در حال، مثل احضار فواکه صیفیه در شتا مثلا، و مانند اخبار از قدوم غایب در فلان روز، آن جنی باشد، و طی زمان و مکان و نفوذ در جدران بی انشقاق، از خواص آن هاست و خواص ملک مرتبه اعلی است، پس اگر برای کمل باشد، به معاونت ملک است؛ و اگر تعلق به دنیا ندارد و به آخرت دارد یا از قبیل اطلاع بر ضمایر و خواطر است، آن ملکی باشد که جن قادر بر آن نباشد.
اگر به طوری است که مکاشف را قوت تصرف در ملک و ملکوت مانند احیا و اماته و اخراج محبوسان در برازخ و ادخال مریدان در عوالم ملکوتیه حاصل کند، آن رحمانی است، و گاه به هر چه غیر شیطانی باشد رحمانی گویند و اللهُ هُوَ العَلیمُ الحَکِیم.
ترجمه هشتم
در تعیین آن که عالمْ صورت است مر حقیقت انسانی را به حسب مراتب آن
بیان شد که اسم الله جامع جمیع اسماء و مقدم بر همه اسماء الهیه است و در انسان متجلی است، پس انسان بر هر مرتبه و مظهری مقدم است؛ و مر این اسم الهی را دو اعتبار است: یکی اعتبار ظهور ذات آن اسم در هر فردی از افراد اسماء، و یکی اعتبار اشتمال آن اسم بر همه اسماء الهیه من حیث المرتبة الالهیه. پس به اعتبار اول مظهر همه اسماء، مظهر این اسم اعظم می گردد، زیرا ظاهر و مظهر در وجود، شیئی واحدند، کثرت و تعددی در وجود نیست و امتیاز به حسب عقل است، چنان چه اهل نظر گویند که وجود در خارج عین ماهیت است و در عقل غیر [آن ]، پس اشتمالِ این مظهر بر سایر مظاهر مانند اشتمال حقیقت است بر افراد متنوعه، و به اعتبار ثانی مشتمل است بر مظاهر به اشتمال کل بر اجزائی که آن اجزاء عین کل هستند به اعتبار اول.
هرگاه این تحقیق را دانستی، معلوم تو شد که حقایق عالم در علم و عین همه مظاهر حقیقت انسانیه اند که مظهر اسم الله باشد، و ارواح نیز همه جزئیات ذروح اعظم انسانی باشند روحانیاً اَو فلکیاً، عنصریاً اَو حیوانیاً، و نیز صور آن ها صورت آن و لوازم آن ها لازم آن باشند. از این جاست که عالمِ مفصّل را انسان کبیر گفته اند به جهت ظهور حقیقت انسانی در آن؛ و به جهت این اشتمال و ظهور تمام اسرار الهیه در آن، نه در غیر آن، مستحق خلافت در بین سایر حقایق آمد، و لِلّهِ در القائل:
سبحان من اظهر ناسوته - سرّ سنا لا هوته الثاقب
ثُمَّ بدا فِی خلقه ظاهراً - فِی صورة الآکل و الشارب
پس اول ظهور انسان در صورت عقل اول بود که آن صورت اجمالیه مرتبه عمائیه ای است که حضرت رسالت در جواب اعرابی که گفت: این کانَ ربّنا قَبل أن یَخلق الخَلق، اشاره به آن فرموده، قال علیه السلام: اَوّل ما خَلَقَ الله نُوری(29) و اراده عقل فرمود به تایید قول او علیه السلام: اول ما خَلقَ الله العَقل؛(30) بعد از آن در صورت عقول و نفوس ناطقه فلکیه و غیرها و در صورت طبیعت و هیولای کلیه و صورت جسمیه بسیطه و مرکبه باجمعها، و مؤید این است قول امیر علیه السلام در خطبه ای که برای خلق می فرمودند:
اَنا نقطةُ باء(31) بسم الله، اَنا جنبُ الله الَّذِی فَرطتُم(32) فیه، وَ اَنا القَلَم، وَ اَنا اللّوحِ المَحفُوظِ، وَ اَنا العَرش وَ اَنا الکُرسیّ، وَ اَنا السَّمواتِ السَّبع، وَ اَنا الأَرَضُون، تا این که در اثناء خطبه از محو به صحو آمد و حکم تجلی وحدت از او مرتفع گشت و به عالم بشریت بازگشت و مر او را حق به حکم کثرت تجلی فرمود، پس شروع به اعتذار فرمود و اقرار به ضعف و عبودیت و انقهار خود در تحت حکم اسماء الهیه نمود. از اینجاست که گفته اند انسان کامل باید در جمیع موجودات سرایت کند، مانند سرایت حق در آن ها و این در سفر ثالث [است ] که از حق به خلق به حق است(33) و در وقت این سفر کمال سالک به اتمام رسد و مر او را حق الیقین حاصل آید، و در اینجا بیان شود که آخریت عین اولیت است و پیدا گردد سرّ: هُوَ الاَوَّلُ وَ الأَخِرُ و الظّهِرُ و البَاطنُ وَ هُوَ بِکلِّ شَی ءٍ عَلیمٌ.(34)
شیخ عرب رضی الله عَنْهُ در فتوحات در بیان مقام قطبی فرموده که کاملی را که حق تعالی اراده فرماید آن که قطب عالم باشد و خلیفة الله در عالم باشد، هرگاه واصل شود به عناصر، مثلا در تنزل در سفر ثالث باید مشاهده نماید جمیع آن چه را اراده می کند که داخل شود از افراد انسانیه تا روز قیامت، و باز به این شهود استحقاق مقام را ندارد تا مراتب تمام افراد را نیز نداند، فَسُبحانَ مَن دبرَ کُلَّ شَی ء بِحِکمَتِهِ وَ اتقَنَ مَا صَنَعَ بِرَحمَتِهِ.
تنبیه
چنان چه دانستی که مر حقیقت انسانیه را ظهوراتی است در عالم تفصیلاً، هکذا بدان که مر او راست ظهوراتی در عالم انسانی اجمالا، پس اول المظاهر او در انسان(35) صورت روحیه مجرده مطابقه است با صورت عقلیه. بعد از آن صورت، صورت قبیله مطابقه با صورتی است که مر نفس کلیه راست. بعد ازن صورتی است که مر نفس حیوانیه راست و مطابق با طبیعت کلیه و نفس منطبقه فلکیه و غیرها. بعد از آن صورت دخانیه لطیفه که مسماست به روح حیوانی که در نزد اطبا مطابق با هیولای کلیه است. بعد از آن صورت دمویه مطابقه با صورت جسم کلی است. بعد از آن صورت اعضائیه است که مطابق است با اجسام عالم کبیر. به این تنزیلات در مظاهر انسانیه حاصل شد تطابق در بین نسختین، و تفصیل این در کتاب تدبیرات الالهیة فِی المملکة الانسانیه است که حضرت شیخ رضی الله عَنْهُ تألیف فرموده اند، از آن جا باید جست.
ترجمه نهم
در بیان خلافت محمدیه صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم و آن که او قطب اقطاب است
در حینی که مقرر شد مر هر اسمی از اسماء الهیه را صورتی است در علم، مسما به ماهیت و عین ثابته است و این که برای هر فردی از آن، صورت خارجیه ای است که مسما به مظاهر و موجودات عینیه است، و این که آن اسماء، ارباب آن مظاهر و آن مظاهر، مربوب آن اسماء باشند، و دانستی که حقیقت محمدیه صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم صورت اسم جامع الهی است و آن اسمِ جامع رَب الاسماست و از او فیض به جمیع اسماء رسد و اسماء همه از آن اسم استمداد نمایند، پس لازم است بدانی که آن حقیقت مربی صور کل عالم است به واسطه ربی که در آن ظاهر و رَبِّ الارباب است. پس به صورت خارجیه که مناسب صور عالم است و آن صور مظهر اسم الظاهر ند تربیت صور عالم فرماید، و به باطن صورت خارجیه تربیت باطن عالم فرماید؛ زیرا اوست صاحب اسم اعظم و مر او راست ربوبیت مطلقه. از این جاست که فرموده: خَصَصتُ بِفاتِحةُ الکِتاب وَ خَواتِیمِ سُورةِ البَقَرة که فاتحة الکتاب مصدر است به اَلْحَمْدُلِلَّه رَبِّ العَالَمین، پس جامع عوالم اجسام و ارواح آمد؛ و این ربوبیت از جهت حقیقت است نه از جهت بشریت، زیرا از این جهت محتاج به رَبِّ است و عبد و مربوب است، چنان چه می فرماید تعالی شأنه: قُل اءنَّما أَنا بَشَرٌ مِثلُکُم یُوحی اءِلیَّ(36) و یقول جل کبریائه: وَ أَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبدُ اللهِ(37) پس او را عبدالله فرمود تا تنبیه باشد بر این که مظهر اسم الله است نه اسم دیگر بخصوصه و به جهت حقیقت او فرمود: وَ ما رَمَیتَ اءِذ رَمیتَ وَ لَکنَّ اللهَ رَمی (38) که رمی را به الله اسناد داد و این ربوبیت متصور نیست مگر به اعطای هر ذی حقی حقش را و مگر به افاضه جمیع ما یحتاج الیه العالم، و این معنا ممکن نیست مگر به قدرت تامه و صفات الهیه بجمیعها. پس مر او راست کل اسماء که به آن ها تصرف کند در عالم به قدر استعداد هر یک، و چون که مر این حقیقت را دو جهت بود: یکی ربوبیت و یکی عبودیت، لاجرم صحیح نیست مر او را ربوبیت اصالتی، بل ربوبیت او صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم تبعیتی است و معنای خلافت این است، و خلافت کبری چنین.
پس مر او راست قدرت احیا و اماته و لطف و قهر و رضا و سخط و جمیع صفات تا به آن ها در عالم و در نفس خود که من حیث البشریت از عالم است تصرف فرماید، و گریه او و ضیقت صدر مبارک او منافی مذکور نباشد، زیرا این ها بعضی از مقتضیات ذات مبارک و صفاتش بود؛ ولی از جهت مرتبه اش: لا یَعزُبُ عَن عِلمِهِ مِثقَال ذَرةٍ فِی الْأَرْضِ و لَا فِی السَّماءِ؛(39) و عجز او که به قول خود می فرماید: اَنتُم اَعلَمُ بِأُمورِ دُنیاکُم(40) از جهت بشریت او بود.
الحاصل آن که ربوبیت او مر عالم را به صفات الهیه است که من حیث المرتبة مر او را باشند؛ و عجز و مسکنت و ضراعت و جمیع آن چه لوازم نقصان باشد، از بشریت است که حاصل است مر او را از تقید و تنزل به عالم سفلی تا احاطه فرماید به ظاهر خواص عالم ظاهر را و به باطن خواص عالم باطن را، تا مجمع بحرین آید و مظهر عالمین. پس نزول نیز کمال اوست، چنان چه عروجش به مقام اصلی خود کمالی است، بل آن که دلش به نور معرفت روشن است داند که نقائص او کمالات اویند، و حقیر در مثنوی خود خطاب و عرض به آن جناب کرده ام:
ای برآورده سر از جیب حدوث - لیک خود نیالوده با عیب حدوث
و چون که این خلافت به حکمِ وَ ما کانَ لِبَشرٍ أَن یُکلِّمَه اللهُ اءِلّا وَحیاً أَو مِن ورَآی ءِ حِجَابٍ(41) در عالم از حق واجب بود، لاجرم واجب آمد در هر زمان ظهور خلیفه ای، تا حاصل آید مر ناس را با او صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم ائتلاف و استیناس، و متصف آید کل واحدی به کمال لایق او به علت اتباع و استیناس، چنان چه حق می فرماید: وَ لَو جَعَلنَهُ مَلَکاً لَّجَعلنهُ رَجُلاً و لَلَبسنَا عَلَیهِم ما یَلبِسُونَ؛(42)[ و این خلافت ] جز با بنی نوع نباشد، و ظهور آن حقیقت ابتداء با جمیع کمالات ممکن نبود، پس ظاهر آمد به صور خاصه هر یک از آن صور در مقام خاص لایق به اهل آن زمان بر حسب اقتضای اسم الدهر در آن حینْ ظهورِ کمال را و آن صور انبیاء علیهم السلام است.
پس اگر اعتبار تعینات انبیا کنی به غلبه احکام کثرت و خلقیت بر تو، حکم نمایی به امتیاز آن ها و غیریت آن ها با یکدیگر، و حکم نمایی که غیر حقیقت محمدیه صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم اند؛ زیرا هر یک از آن ها مظهر بعضی از اسماء است و او مظهر کل است، و اگر اعتبار کنی حقیقت آن ها را و رجوع کل آن ها را به حضرت واحدیت به علت غلبه احکام وحدت، حکم نمایی به وحدت همه و اتحاد دین همه؛ قال تعالی شَأنَه: لَا نُفرِّقُ بَینَ أَحدٍ مِّن رُّسُلِهِ.(43)
پس قطب آن است که مدار احکام عالم بر اوست و او مرکز دایره وجود ازل و ابد است، و واحد است به حکم وحدت و آن حقیقت محمدیه صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم باشد، و به اعتبار حکم کثرت متعدد است و قبل از انقطاع نبوت قائم به مرتبه قطبیتْ گاهی نبی ظاهر باشد مثل ابراهیم علیه السلام و گاهی ولیّ پنهان باشد مانند خضر در زمان موسی علیه السلام پیش از تحقق موسی علیه السلام به مقام قطبیت، و در وقت انقطاع نبوت یعنی نبوت تشریع به علت اتمام دایره آن و در وقت ظهور ولایت از باطن، قطبیت به اولیا مطلقاً انتقال پذیرد.
پس در این مرتبه در هر عهدی از عهود و هر زمانی از ازمنه، باید یکی قائم به مقام قطبیت باشد تا حفظ ترتیب و نظام عالم کند، قال سبحانه و تعالی: وَ لکلِّ قومٍ هَادٍ،(44) وَ اءنْ مِّن اءِلّا خَلَا فِیها نَذِیرٌ(45) چنان چه در حضرت ختم المرسلین صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم فرمود: اءن أَنتَ اءِلّا نَذِیرٌ؛(46) تا این که دایره ولایت نیز ختم شود به خاتم اولیا که آن خاتم ولایت مطلقه است، و نزد بعضی آن خاتم عبارت از حضرت عیسی علیه السلام است و نزد بعضی حضرت صاحب الزمان افاض الله علینا من برکاتهم. هرگاه دایره ولایت نیز به اتمام رسد، قیام ساعت واجب آید به اقتضای اسم الباطن، و اسمی که متولد از باطن و ظاهر است که برزخ بین آن دو اسم است و حد فاصل است مر ظهور کمالات و احکام خود را، پس هر صورتی معنا و هر معنایی صورت گردد، یعنی آن چه در باطن مستور است از هیئات نفس، بر صورت حقیقیه خود ظاهر شود و هر صورتی که معانی حقیقیه در آن محتجب شده اند پنهان گردد. پس صورت جنت و نار و حشر و نشر بر طبق اخبار انبیا علیهم الصلوة و السلام هویدا گردد.
تنبیه
باید دانست که مر جنت و نار را مظاهر است در جمیع عوالم، زیرا شکی نیست که مر آن ها را حقیقت و عین ثابته در حضرت علمیه باشد، و به درستی که خداوند عالم به اخراج آدم و حوا از بهشت خبر داده، پس مر آن را وجودی در عالم روحانی قبل از وجود در عالم جسمانی بوده، و هکذا دوزخ را در عالم روحانی وجودی است زیرا مثال است مر آن را که در حضرت علمیه است. در احادیث است آن چه دال بر وجود آن هاست در عالم روحانی، و هر دو را حضرت رسالت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم در دار دنیا ثابت فرموده که فرموده: اَلدُّنیا سِجنُ المؤمن وَ جَنَّة الکَافِرْ(47) چنان چه در عالم برزخ ثابت فرموده که: القَبر رَوضة مِن رِیاضِ الجَنَّة اَو حُفرة مِّن حُفَرِ النِّیران(48) و در عالم انسانی نیز مر آن دو را وجودی است، زیرا مقام روح و قلب و کمالات هر دو عین نعیم است، و مقام نفس و هوی و مقتضیات آن ها نفس جحیم.
از این جاست که هر که داخل مقام قلب و روح و متصف به اخلاق حمیده شود، متنعم به انواع نعم گردد و هر که در مقام نفس و لذات آن ایستد، معذب به اقسام بلا و نقم آید، و آخر مراتب مظاهر هر دو در آخرت است، و برای هر یک از این مظاهر لوازمی است که لایق به عالم خود باشند.
هکذا مر قیامت را پنج نوع است به عدد حضرات خمس. بعضی از آن، آن است که در هر ساعتی و آنی باشد، زیرا در هر آنی شأنی از معانی و تجلیات و کائنات و فاسدات و غیرها از غیب به شهادت ظاهر آید و از شهادت به غیب رود. از اینجاست که قیامت را به اسم ساعت مسما دارند، قال تعالی: بَل هُم فِی لَبْسٍ مِّن خَلقٍ جَدیدٍ،(49) کُلَّ یَومٍ هُوَ فِی شأنٍ،(50) و نوعی از آن موت طبیعی است که حضرت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم فرماید: مَن ماتَ فَقَد قامَت قِیامَتِهِ(51) و در مقابل این، موت ارادی است که برای سالکان متوجه به حق قبل از موت طبیعی حاصل آید. فرموده صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم: مَن اَرادَ أَن یَنظُرَ اِلی مَیت یَمشی عَلی وَجهِ الْأَرْضِ فَلْیَنْظُرَ اِلی اَبی بَکرٍ و فرمود: مُوتُوا قَبل أَن تَمُوتُوا،(52) پس اعراض از متاع دنیا و طیبات آن و کفّ نفس از اتّباع لذات فانیه را موت فرمود. از اینجاست که برای سالک منکشف شود آن چه برای میت شود، و نام این قیامت صغری باشد بو بعضی موت ارادی را قیامت وسطی گفته اند، و طبیعی را صغری و این به علت زعمی است که در آن نظرها باشد، و نوعی از آن همین قیامت موعود و منتظر کل است، چنان چه فرموده تعالی عزه: وَ أَنَّ السَّاعةَ ءَاتِیَةٌ اَکادُ أُخفِیهَا،(53) و غیر ذالک از آیات و احادیث داله بر قیامت. این قیامت به طلوع آفتاب ذات احدیت است از مغرب مظاهر خلقیه و انکشاف حقیقت کلیه و ظهور وحدت تامه و انقهار کثرت کونیه، چنان چه فرموده تعالی شَأنَه: لِمَنِ المُلکُ الیَومَ لِلَّهِ الوَاحدِ القَهَّارِ(54) و امثال این؛ و در مقابل این قیامت، آن است که برای عارفان موحد از فناء فِی الله و بقاء بالله قبل از وقوع حکم آن تجلی قهری بر خلق حاصل آید؛ و برای هر یک از این انواع لوازمی است و نتایجی که کلام مجید مشتمل بر بیان بعض آن ها باشد و احادیث صحیحه به صراحت و اشارت دلالت می فرمایند، و کشف بعضی از آن لوازم و نتایجْ حرام است، و الله اَعلمُ بِالحَقایِقِ وَ الْاَحوَالِ.
ترجمه دهم
در تفسیر روح اعظم و مراتب و اسمای آن در عالم انسانی
بدان که روح اعظمی که در حقیقت همان روح انسانی است، مظهر است مر ذات الهی را از وجه ربوبیت؛ به علت این ممکن نیست جولان توسن عقل و خیال در میدان معرفت و شرح حال آن لا یَعلَمه الّا الله؛ و مر آن را در عالم کبیر مظاهر و اسماء باشد از عقل اول و قلم اعلی و نور و نفس کلیه و لوح محفوظ و غیر ذلِکَ
چنان چه تنبیه بر این کردیم که حقیقت انسانیه ظاهر است در این صور در عالم کبیر، هکذا مر آن را در عالم صغیر انسانی، مظاهر و اسماء به حسب ظهورات و مراتب آن باشد، و آن این است: سرّ و مفی و قلب و روح و کلمه و رُوع (به ضم را) و فؤاد و صدر و عقل و نفس، چون که فرموده سبحانه تعالی: فَاءِنَّهُ یَعلَمُ السِّرَّ وَ أَخفَی،(55) قُلِ الرُّوحُ مِن أَمرِ رَبّی،(56) اءنّ فِی ذلِکَ لَذِکری لِمَن کانَ لَهُ قَلبٌ،(57) بِکَلِمةٍ مِّن اللهِ(58) در شأن حضرت عیسی علیه السلام، مَا کَذَبَ الفُؤادُ مَا رَأَی ،(59) أَلم نَشرَح لَکَ صَدرَکَ،(60) وَ نفسٍ و مَا سَوَّاها(61) و در حدیث صحیح وارد است: اءنّ رُوحُ القُدُس نَفثُ فِی رَوعی أن نَفساً لَن تَموتَ حتّی تستَکمِلُ رِزقُها.(62)
اما سرّ از جهت آن گویند که مدرک انوار اوست مر ارباب قلوب و راسخین فِی العلم بالله را، [و ]غیر ایشان را دخلی در آن نباشد، اما خفی به جهت آن که حقیقتش بر عارف و عامی پنهان باشد. اما روح به اعتبار ربوبیت اوست مر بدن را و معدن حیات حسیه و منبع فیضان حیات است بر جمیع قوای نفسانیه.
اما قلب به اعتبار تقلب و تحول اوست در بین وجهی که به آن وجه تابع حق شود و از او استفاضه انوار نماید و در بین وجهی که به آن تابع نفس حیوانی شود و آن چه استفاضه نموده بر آن افاضه نماید. اما کلمه به اعتبار ظهور اوست در نفس رحمانی مانند ظهور کلمه در نفس انسانی. اما فؤاد به اعتبار تأثّر اوست از مُبدع او که فؤاد جرح و تأثیر است در لغت. اما صدر به اعتبار وجهی است که تابع بدن است و تصدر بر بدن دارد. اما روع به اعتبار خوف اوست از قهر مبدع او که اخذ آن از روع است، [و آن ]فزع و بیم [است ]. اما عقل به جهت تعقل اوست مر موجد خود را و غیر موجد را. اما نفس به اعتبار تعلق اوست به بدن و تنفس آن در آن، زیرا از نفس به معنای سیر و حرکت و تدبیر مأخوذ است، و در وقت ظهور افعال نباتی از آن آن را نفس نباتیه نامند، و در وقت ظهور افعال حیوانی نفس حیوانیه گویند، بعد از آن به اعتبار غلبه قوای حیوانیه بر قوای روحانیه آن را اماره خوانند، و در وقت تلالؤ نور قلب از غیب به جهت اظهار کمال به علت این که قوه عاقله وخامت و فساد عاقبت آن را درک نماید لوامه خوانند به علت لوم بر افعال خود، و این مرتبه مانند مقدمه است برای ظهور مرتبه قلبیه. پس هرگاه نور قلب غالب شد و سلطان او بر قوای حیوانیه ظاهر آمد و نفس اطمینان یافت، آن را مطمئنه دانند و هرگاه استعداد آن به حمد کمال رسید و نور و اشراق آن قوی گشت و آن چه در قوه او بود از کمالات به فعل آمد و مرءآت تجلی الهی شد، آن را قلب گویند، و این قلب است که مجمع بحرین و ملتقای عالمین است. از این جاست که سعه حق را دارد و عرش رحمان شود. در حدیث است: لَا یَسعُنی اَرضِی وَ لا سَمائِی وَ ( اءنَّما) یَسَعُنی قَلب عَبدِیَ المؤمن التَّقی النَّقی(63) و قَلبُ المؤمن عَرشُ الرَّحمنِ.(64) پس اگر اعتبار حقیقت واحده معروضه مر این اعتبارت را کنیم [و ]حکم کنیم به این که همه شی ء واحدند صادق آید، و اگر با هر اعتباری اعتباری نماییم و حکم به مغایرت کنیم باز حق باشد.
تنبیه
بدان که مرتبه روحیه، ظل مرتبه احدیه است، و مرتبه قلبیه ظل مرتبه واحدیه الهیه است، و با امعان نظر هر که تأمل نماید در ابحاث سالفه. تطبیق تواند داد و الله الهادی.
تنبیه آخر
بدان که روح از جهت جوهرش و از جهت تجرد، با بدن مغایر است، و متعلق است به آن به تعلق تدبیر و تصرف، قائم بالذات و غیر محتاج به بدن است در بقا و قوام؛ و از این جهت که بدن صورت و مظهر او و کمالات اوست و قوای او در شهادت محتاجند به بدن، غیر منفک از بدن است، بل ساری است در بدن نه به سریان حلول و اتحادی که در نزد اهل نظر شهرت دارند، بل مانند سریان وجود حق مطلق در جمیع موجودات؛ لا جرم به این اعتبار مغایرتی با بدن ندارد. هر که کیفیت خالق را و ظهور او را در خلق داند و بداند که اشیاء از چه وجه با حقْ واحد و از چه وجه مغایرند، هر آینه نسبت روح را که رَبِّ بدن است با بدن که مربوط است در غیریت و عینیت ادراک نماید و هُوَ الهَادِیْ.
ترجمه یازدهم
در تقریر رجعت روح و مظاهر او به جانب او تعالی در وقت قیامت کبری
بیان شد که مر حق سبحانه را تجلیات ذاتیه و اسمائیه و صفاتیه است، و مر اسماء صفات را دولی است که حکم و سلطنت آن اسماء و صفات در عالم در وقت ظهور آن دول ظاهر شود، و لهذا الارتباط حضرت رسالت صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم فرماید: مَن عَرَف نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه(65) و لا شک آخرت حاصل نشود مگر به ارتفاع حجب و ظهور حق به وحدت حقیقیه، چنان چه هر شیئی در آخرت بر حقیقت خود ظاهر آید و باطل از حق جدا گردد؛ زیرا روز فصل و قضا باشد و محل و مظهر این تجلی روح باشد. پس واجب است که در وقت تجلی وحدت حقیقیه، روح فانی در حق شود و به فنای او جمیع مظاهر او فانی شوند؛ قال تعالی: وَ نُفِخَ فِی الصّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّمواتِ وَ مَن فِی الْأَرْضِ اءِلّا مَن شآءَ اللهُ(66) و آن ها کسانی باشند که برای آن ها قیامت کبری سبقت یافته و از این جاست که گفته اند: کُلّ شی ءٍ یَرجَعُ اءِلی اَصلِهِ و فرموده تعالی شأنَه: وَ للهِ مِیرَاثُ السَّمواتِ و الْأَرْضِ،(67) کُلّ شی ءٍ هالِکٌ اءِلّا وَجهَهُ،(68) کُلّ مَن عَلَیها فَانٍ وَ یَبقی وَجهُ ربِّکَ ذُو الجَلالِ وَ الاءِکرَامِ(69) و این رجعت گاهی به زوال تعینات خلقیه و فنای وجه عبودیت در وجه ربوبیت باشد مانند انعدام تعین قطرات در وقت وصول آن به بحر، قال تعالی: یَومَ نَطوِی السَّماءِ کَطَیِّ السِّجلِّ لِلکتُبِ کَما بَدأنَا أَوَّل خَلقٍ نُّعیدُهُ وَعداً عَلینآ اءنّا کُنا فَعلِینَ(70) یعنی تعیّن سمایی را از آسمان زایل کنیم تا به ارتفاع وجود مقید، به وجود مطلق رجعت نماید، و این که فرموده لِمَنِ المُلکِ... اشارت است به ظهور دولت حکم احدیت.
در حدیث است خداوند عالم بمبیراند جمیع موجودات حتی ملائکه و ملک الموت را، پس آن ها را عود فرماید به جهت فصل و قضا و نزول هر یک به مقام خود از جنت یا دوزخ.
ایضا: چنان چه وجود تعنیات خلقیه به تجلیات الهیه است در مراتب کثرت، هکذا زوال آن ها به تجلیات ذاتیه باشد در مراتب وحدت، و از جمله اسماء مقتضیه این تجلی اند اسمِ القهار، الواحد، الاحد، الفرد، الصمد، الغنی، العزیز، المعید، الممیت، الماحی و غیرها؛ و انکار این مراتب و مقاصد از کسی است که ذوق حلاوت ایمان به انبیا علیهم السلام را ندارد و مغرور به حکم عقل ضعیف [است ]، ولی کسی که دیده ایمانش به کحل ایقان منور شده، هر آینه عالم را [چنین ] بیند [که ] دائماً متبدل است و تعیناتش متزایل؛ چنان چه فرموده: بَل هُم فِی لَبسٍ مِّن خَلقٍ جَدِیدٍ(71) و گاهی به اختفای تعینات باشد در حقیقتِ وحدت، مانند اختفای کواکب در وقت طلوع آفتاب، و وجه عبودیت به وجه ربوبیت مستور گردد، پس حق ظاهر و خلق مخفی گردد. از این مقال است قول منشد شعر:
تسترت عن دهری بظل جناحه - فعینی تری دهری و لیس یرانی
فلو تسئل الایام ما اسمی ما درت - و این مکانی ما درین مکانی
و این اختفا در مقابل اختفای حق است به عبد در حال اظهار حق عبد را، و گاهی به تبدیل صفات بشریه به صفات الهیه باشد بی تبدیل ذات، که هر وقت صفتی از صفات بشریه از بشر زایل آید صفتی از صفات الهیه مقام آن نشیند، و در این وقت سمع او و بصر او سمع و بصر حق شود، به او شنود و به او بیند؛ چنان چه حدیث قدسی به این ناطق است، و در این حال تصرف کند به هر چه خدا اراده فرماید، و هر یک از این اقسام گاهی معجل باشد و گاه مؤجل. اما معجل مانند این که مر کمل را و افرادی راست که قیامت آن ها به فناء فِی الحق قائم شده و خود صورتاً در دنیا باشند، و اما مؤجل همان ساعت موعود است به زبان انبیا صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین.
تنبیه
نباید وهم برد که آن فناء فِی الحق همان فنای علمی است که حاصل آید مر عارفانی را که ارباب حال و شهود نباشند با بقای عین و صفت، که چه در بین آن که تصور محبت کند و در بین آن که محبت حالت او باشد فرقان عظیم است. تصور عسل، حلاوت عسل را به کام نرساند [و] ادراک آتش جان را نسوزاند، قال الشاعر:
لا یعرف الحب الا من یکابده - و لا الصبابة الا من یعاینها
یعنی: نشناسد عشق را مگر کسی که آن را بچشد (ذوق این می نشناسی به خدا تا نچشی)، و نداند سوزش عاشقی را مگر کسی [که به ] معاینه آن را دیده باشد. حق این است اظهار آن هر کس را که نچشیده باشد اخفاست، و علم به چگونگی آن تجلی قهاریِ وحدتی هر کس را امکان ندارد مگر جناب احدیت را و هر کس را که آن جناب جل جلاله به تشریف این مشهد شریف و به تجلی ذاتی که مفنی اعیان است بالاصاله مخصوص فرموده باشد، کما قال تعالی شأنَه: فَلمّا تَجلّی ربُّه لِلجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ موسی صَعِقاً.(72)
هرگاه فقرات سابقه را دانستی، معلوم تو شد معنای اتحادی که از این طایفه عِلیه علیهم الرحمه اشتهار یافته و قاصران به تکفیرشان شتافته ند. نیز معلوم تو شد معنای اتحاد هر اسمی از اسماء با مظهر و صورتش یا اسمی با اسم دیگر یا مظهری با مظهری دیگر؛ و به رأی العین دیدن تو اتحاد اقطار امطار را با تعداد آن ها و انوار آفتاب و کواکب و غیر را که در یک خانه تابند و تبدل صور عالم کون و فساد را بر هیولای واحده، دلیل عیانی است بر اثبات حقایقی که مشروح و مفصل بر تو عرضه داشتیم، با این که جسم کثیف است، پس ظن تو چیست در وجودی که خیبر ولطیف است، و ظاهر در مراتب وضیع و شریف، و حلول اتحاد در بین دو شی ء متغایر من کُلّ الوجوه در نزد اهل الله شرک است، زیرا در نزد آن ها اغیار همه فانی به نور وحدت قهارند، و اللهُ هُوَ البَاقِی.
ترجمه دوازدهم
در تحریر نبوت و رسالت و تصویر ولایت
بیان شد این که مر حق تعالی راست ظاهری و باطنی. اما باطن شامل وحدت حقیقیه ای است که مر غیب مطلق راست، و شامل کثرت علمیه ای است که حضرت اعیان ثابته باشد.اما ظاهر لامحاله خالی از کثرت نخواهد بود زیرا ظهور اسماء و صفات از جهت خصوصیات و تعیناتی که موجب تعددند بی این که هر یک از آن ها را صورتی باشد مخصوص خود، امکان نپذیرد، پس کثرت لازم است، و هر یک از آن ها طالب ظهور و سلطنت و احکام باشد، پس نزاع و تخاصم در اعیان خارجیه به علت احتجاب هر یک از آن ها از اسمی که در مظهر دیگر ظاهر است واقع افتاد. لهذا امر الهی محتاج آمد به حکم عدلی در بین اعیان که حفظ نظام عالم کند در دنیا و آخرت و حکم نماید به واسطه رَبِّ خود که رَبُّ الأَرباب است در بین اسماء نیز به عدالت، هر یک را برساند به کمال ظاهر و باطن خود، و آن نبی حقیقی و قطب ازلی و ابدی است اولاً و آخراً، ظاهراً و باطناً، و آن حقیقت محمدیه صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم است چنان چه خود اشاره فرموده به قول خود: کُنتُ نبیّاً وَ آدمُ بَینَ الماءِ وَ الطِّین(73) یعنی در بین علم و جسم. اما حکم در بین مظاهر فقط، نه در بین اسماء، همانا نبی است که نبوتش بعد از ظهور حاصل آید به نیابت نبی حقیقی. پس نبی کسی است که از حق به خلق مبعوث باشد به جهت هدایت و ارشاد عباد به سوی کمالاتی که در حضرت علمیه مر آن ها را بر حسب اقتضای استعداداتی که در اعیان ثابته آن هاست مقدر شده اند. این نبی گاه مشرع و صاحب شریعت و کتاب است مانند مرسلین و گاه نه چنین است مانند انبیای بنی اسرائیل. مراد از نبوت بعثت است، و بعثتْ اختصاصی است الهی که مر نبی را حاصل آید از تجلی ای که موجب اعیان است در علم و آن فیض اقدس است؛ و چون که هر یک از مظاهر طالب این مقام اعظم است به حکم تفوق بر ابنای جنس خود، لا جرم نبوت به اظهار معجزات و خوارق عادات و تحدی و معارضه ابنای جنس مقترن آمد تا نبی از متنبی جدا شود. پس انبیا صلوات الله علیهم مظاهر ذات الهیه اند از جهت ربوبیت آن ها مر ظاهر و را و از جهت عدالت در بین مظاهر، و نبوت مختص به ظاهر است، و کل انبیا در دعوت و هدایت و تصرف در خلق و غیر این ها از لوازم و ما لا بد منه در نبوت اشتراک دارند، و هر یک از آن دیگر به حسب حیطه تامه مانند اولی العزم از مرسلین صلوات الله علیهم اجمعین و غیر تامه مانند انبیای بنی اسرائیل امتیاز دارند. پس نبوت دایره تامه است مشتمل بر دوایر متناهیه متفاوته به حسب الحیطه، و به درستی که دانستی این که ظاهر اخذِ تایید و قوت و قدرت و تصرف و علوم و جمیع آن چه از حق بر او ظاهر و فایض آید نکند الا به مدد باطن، و آن مقام ولایت باشد که مأخوذ است از ولی به معنای قریب، و ولی به معنای الحبیب نیز از این مأخوذ است. پس باطن نبوت ولایت است، و ولایتْ عامه و خاصبه باشد.
ولایت عامه شامل است بر هر که ایمان آورده و صاحب عمل صالح باشد، هر یک به قدر کمال و نقصان خود در این معنا، چنان چه حق تعالی فرماید: اللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِّنَ الظُّلُماتِ اءِلَی النُّورِ(74) و ولایت خاصه شامل واصلان از اهل سلوک است فقط در وقت فنای آن ها در حق و بقای ایشان به حق. پس ولایت خاصه عبارت از فنای عبد است در حق، و ولی، فانی فِی الحق و باقی بالحق است، و مراد به فنا، انعدام عین عبد مطلقا نیست، بل مراد از آن، فنای جهت بشریت در جهت ربانیت است، زیرا مر هر عبدی را جهتی است از حضرت الهیه؛ چنان چه فرماید تعالی وجهه: وَ لِکُلِّ وِجهَةٌ مُوَلِّیهَا.(75) این فنا حاصل نشود مگر به توجه تام به جانب جناب حق سبحانه و تعالی، زیرا به این توجه قوی شود جهت حقّیّت او و مغلوب آید جهت خلقیتش تا این که آن جهت بر این یکی قاهر و غالب آید و این را اصالتاً فانی کند مانند آتش پاره(76) که از مجاورت آتش و استعداد قبول ناریت و قابلیتی که در آن مخفی است کم کم مشتعل شود تا این که آتش گردد، پس حاصل آید از آن آن چه از آتش حاصل آید مثل احراق، انضاج، اضائه و غیرها، وانگهی قبل از اشتعال، بارد، مظلم و کدر بود.
این توجه تام میسر نشود الا به محبت ذاتیه که در عبد کمون دارد، و ظهور آن نباشد مگر به اجتناب از آن چه با آن تضاد و تنافر دارد و آن پرهیز است از ماعدای محبت ذاتیه. پس محبت مَرکب و توشه تقواست، و این فنا موجب آن است که به تعینات حقانیه و صفات ربانیه مرة بعد اخری متعین گردد و آن بقای بالحق باشد.
پس هرگز مطلق تعین از فانی زایل نگردد، و دایره این مقام اعظم از دایره نبوت است. از اینجاست که نبوت انختام یافت و ولایت را دوام است، و لهذا ولی اسمی از اسمای حق شد، نه نبی، و چون که ولایت را حیطه بیشتر از نبوت بود و آن باطنِ این بود، هر آینه شامل آمد انبیا و اولیا را، پس انبیا اولیای فانی فِی الحق و باقی بالحق باشند [و] منبی ء و مخبر از غیب و اسرار غیب باشند بر حسب اقتضای دهر. این مقام نیز اختصاص الهی غیر کسبی است، بل جمیع مقاماتْ اختصاصیه عطائیه غیر کسبیه اند و حاصلند از عین ثابته به فیض اقدس، و ظهور این مقامات بر سبیل تدریج به حسب حصول شرایط و اسبابْ موهم محجوبان است که پندارند به عمل و کسب باشند، و فِی الحقیقة نه چنین است. پس اول ولایت آخر و انتهای سفر اول است که سفری است از خلق به حق به سبب ازاله تعشق از مظاهر و اغیار و خلاصی از قیود و استار و عبور از منازل ومقامات و حصول بر مراتب و درجات؛ و مجرد حصول علم یقینی شخص را به اهل این مقام لاحق نکند، زیرا تجلی حق (تجلی اجماله) مر کسی راست که اسم و رسم او محو و از او زایل باشد.
تا خون نکنی دیده و دل پنجه سال - هرگز ندهند راهت از قال به حال
و چون که مراتب و مقاما متمایزند، لاجرم ارباب این طریقه مقامات کلیه را تقسیم نموده اند به علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین. علم الیقین تصور امر است علی ما هو فِی نفس الامر علیه، و عین الیقین مشاهده آن امر است چنان چه هست در واقع، و حق الیقین فناء فِی الحق و بقای به حق است علماً و شهوداً و حالاً، نه علما فقط یا علماً و شهوداً فقط. مر کمال ولایت را نهایتی نباشد، پس مراتب اولیا غیر متناهیه اند؛ و چون که بعضی از مراتب اقرب از بعضی باشند در نبوت و ولایت، جناب شیخ عرب رضی الله عَنْهُ انبیا را در کتاب فصوص الحکم به ترتیب مراتب ذکر فرموده، نه بر طبق تقدم و تأخر زمانی؛ و چون که آن که مبعوث است به حق از حق به خلق، گاه با شریعت است و گاه بی شریعت، لاجرم نبی به مرسل و غیر مرسل انقسام پذیرد. پس مقام مرسلین اصلی است که جامع مقام نبوت و رسالت و ولایت است، بعد از آن مقام انبیا علیهم السلام که جامع نبوت و ولایت است، اگر چه مرتبه ولایت انبیا اعلی است از نبوت انبیا، و نبوت اعلی از رسالت، زیرا ولایت آن ها جهت حقیقت حقیه آن هاست به علت فنایشان در حق، و نبوتشان جهت مَلَکیه است، زیرا به این نبوت مناسبت با عالم ملائکه به هم رسانند، و اخذ وحی از ایشان نمایند، و رسالتشان جهت بشریت مناسب با عالم انسانی است، و به این تفرقه اشاره فرموده شیخ رضی الله عَنْهُ به قول خود که می فرماید: مَقامُ النُّبُوَّة فِی بَرزَخ دُونَ الوَلِیّ وَ فَوقَ الرَّسُول یعنی نبوت کمتر از ولایت خودشان است، نه کمتر از مطلق ولایت و بالاتر از رسالت است.
تتمیم
باید دانست عادتی که مر آن ها راست متعلق است به تقدیر ازلی که واقع در حضرت علمیه است و جاری است علی سنة الله، و خرق عادت نیز متعلق به آن تقدیر ازلی است، لیکن نه علی سنة الله، بل اظهار للقدرة. این خرق عادت گاه از اولیا نیز صادر شود و آن را کرامت گویند، و گاه از اصحاب نفوس قویه صادر شود از اصل فطرت، اگر چه اولیا نباشند؛ و این ها بر دو قسم باشند: یا خیر بالطبعند و یا شریر. اول اگر به مقام اولیا رسیده اند آن ها را ولی گویند و الا از صلحای مؤمنان باشند که آن ها را مفلحان توان گفت، و ثانی شریر و ساحرند و این ها را اگر اسباب خارجیه مساعده نماید، مستولی بر عالم و صاحب قرن و زمان خود گردند؛ جَعَلَنا اللهُ مِن الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ وَ اتَّصِفُوا بالفَناءِ الاَتمّ وَ فازُوا باللِّقاء.
اَلّلهُمَّ ارْزُقنا وَ جَمیعَ اُمَّةِ محمَّدٍ صلَّی اللهُ علَیهِ وَ آله و سَلَّم حُسْن الخاتِمَة.
به علت انکدار خاطر از غلبه مخالفت روزگار، به این چند رُقعه اختصار نموده، فِی 25 شهر شوال المعظم 1268.(77)
اَلْحَمْدُلِلَّه اوَّلاً و آخِراً و ظَاهِراً وَ باطِناً وَ صلی اللهُ عَلی محمّد وَ عِترَتِهِ الطّاهِرینَ.
اَلّلهُمَّ اجْعَلنا مِنَ المُتَمَسِّکینَ بِوِلایَةِ عَلیِّ بنِ اَبی طالِب عَلَیهِماالسَّلام.
غدیر 1429.