سلسله در تقویت مستقیم (افاضات قلمی کیمیاگر وادی معرفت شیخ بی خرقه و خانقاه حیدر آقا تهرانی معجزه)

فرج الله عفیفی‏

قسمت دوم

سلسله حلقه دام بلا

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست - هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست - گر همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
سلسله به هم پیوستن را گویند. اکنون باید دید در اصطلاح درویشان مراد از سلسله چیست، آیا مانند شجره نامه سادات با مثل سلسله رجال حدیث است که منتهی به امام می شود؟ درویشان مدعی هستند که سلسله استادان ما به امام می رسد. اگر واقعا مراد همین اتصال باشد که مطلبی نیست؛ و اگر مطلب غیر از این است؛ به این سادگی نیست، بلکه سرسلسله را طور دیگر معرفی کرده و درباره او غلو می کنند، غیر صحیح است. و اگر بگویند این سلسله در طریقت علوی است و پیوستگی به آن پیوند با ولایت است، می گوئیم مراد از این سلسله کدامیک از سلاسل است؛ زیرا همه سلاسل این ادعا را دارند و هر سلسه خود را بر حق می داند. چه اگر سلسله دیگری را به حق بداند، لازمه اش پذیرفتن آن است. و حال آنکه می بینیم هر سلسله طرفدارانی دارد که پیرو سلسله دیگر نیستند. با آنکه صراط الذین انعمت علیهم یک راه را به نشان می دهد که همان راه محمد (صلی الله الیه و آله و سلم) و آل محمد (علیهم السلام) است. و چه بسا دودستگی و تشکیک و تناقضات شجره نامه که در یک سلسله یافت می شود؛ و نوعا هر سلسله بعضی از بزرگان را از خود می دانند. و اگر کسی در این باره توضیح خواسته باشد از باب نمونه می تواند به کتاب مقامات العرفاء تالیف آقای حجتعلی بلاغی مراجعه کند. چنانکه یک شخص، آن سلسله ای که برحق است چگونه پیدا کند؟! در وافی از پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) وارد است بعثت علی شریعه سمحه بیضاء(129) یعنی برانگیخته شدم بر شریعت آسان واضح و روشن. و در زیارات امین الله می خوانیم و سبل الراغبین الیک شارعه یعنی راه های مشتاقان به سویت آشکار است. آیا شرعیت سمه و راه واضح بدین دشواری است که ذکر شد؟ مطلب دیگر آنکه صدی نود و نه شیعیان اثنا عشری که در سلسله وارد نیستند باید پیوند ولایت نداشته باشند. العیاذ بالله! چنانکه گفته شود که پیوند دارند لیکن از جهت عدم بیعت و ورود در سلسله ناقص می باشند باز هم صحیح نیست؛ زیرا لازم می آید که این همه علما و فقها مانند سید رضی و سید مرتضی علم الهدی (قدس الله ارواحهما)و شیخ مفید و شیخ طوسی و علامه حلی و مقدس اردبیلی و شیخ انصاری (رضوان الله علیهم) و سایر بزرگان دین العیاذ بالله! ناقص باشند. و فلان کارگر یا کاسب به صرف اینکه در سلسله وارد شده است و بیعت کرده کامل باشد مسلما چنین نیست و بطلان اینگونه عقیده اظهر من الشمس است و احتیاجی به برهان ندارد؛ بلکه قول حق در این باره این است که هر کس ایمان به خدا و رسول و ائمه (علیهم السلام) داشته باشد و مومن بماجاء به الرسول باشد و بندگی خدا کند، در طریق حق و اهل نجات خواهد بود. چنانکه در قرآن کریم است(130) و آن کس که کردارهای شایسته کند مرد یا زن و او مومن باشد آنان به بهشت در آیند و ستم برایشان نشود به اندازه منقارگاهی.(131) (پوست هسته خرما)
ناگفته نماند ممکن است اشخاصی که دلبستگی به پیر خود دارند اظهار کنند که آن بزرگواران ما را دلیل و رهنما (می باشند) و ما را به مقام معرفه النفس و خدا پرستی می رسانند. دیگر آنکه مرید از راهنمائی های او به پیری کردن از ائمه اطهار (علیه السلام) آشنا شده و از مشتهیات نفس گذشته، مضافا به اینکه جز عمل خیر و بیان حق و حقیقت از مراد خویش ندیده و نشنیده، بلکه همواره از دستورات دینی او به قرب حقتعالی نزدیک شده، خواه مرادش عالم ربانی و یا عارف سبحانی بوده باشد. چگونه مرید چنین نباشد که از دیدار او متوجه حق تعالی می شود و از راهنمائی او با خدا آشنا شده است.
با این تفصیل(132) باید معتقد بود مقام چنین شخصی نسبت به مقام مقام امام زمان (عج الله تعالی فرجه و شریف) قابل مقایسه نیست، تا چه رسد به اینکه شخص مراد متصرف در عالم وجود باشد! از جمله گزافه گوئی ها باید مراجعه شود به کتاب رازگشا تالیف حاج شیخ عباسعلی کیوان (رحمه الله علیه) در جائی که از یکی از اقطاب راجع به شخصیت قطب سوال می کند تا روشن شود که تا چه حد بلند پروازی شده؛ و از آن گزافه گوئی ها در پاورقی همین اوراق ذکر شده است.
چون سخن بدینجا رسید مناسب است درباره تصوف اشاره ای شود. یکی از کتابهائی که در این باره منتشر شده نگاهی به تصوف و کرامت های صوفیان می باشد. مولف محترم جناب آقای محمد جواد مغنیه صد درصد از روی انصاف و تحقیق کامل این کتاب را تالیف فرموده، در صفحه 12 چنین می گوید: تاریخ تصوف به طوری که در کتاب های فلسفی بحث شده است، تصوف به معنای عام آنکه شامل تمام انواع تصوف و صور گوناگون آن می باشد، نمی توان آن را جمله مسائل و موضوعات اسلامی خالص دانست. یعنی در زمره مسائل و موضوعاتی قرار داد که به قول و حدیث پیغمبر (صلی الله الیه و آله و سلم) برگردد، بلکه بعضی از اقسام آن مورد انکار و رد قطعی اسلام واقع شده است؛ مانند اتحاد و حلول و وحدت وجود به آن معنائی که بعضی از متصوفان عقیده دارند. البته ذمی که راجع به تصوف از شرع مقدس وارد است هر محققی قبول دارد؛ و اگر بعضی از عرفای شامخین از تصوف مدح کرده اند چنانکه در کتاب مذکور نیز به مناسب مقام مکرر مدح شده؛ همچنین حافظ شیرازی که یکی از عرفاء والامقام است در مقام تعریف می گوید:
صوفی صومعه عالم قرسم لیکن - حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
فیض کاشانی (رضوان الله الیه) در اشعار خود فرموده است:
صوفیه بسی گفتند درهای نکو سفتند - دل را نکند بیدار الا غزل حافظ
حل و عقیده این مطلب را اینجانب با قلم ناتوان خود در جای خود شرح داده که یکی از آن موارد کتاب حاضر است. آن کسانی که عشق را نادیده گرفته اند و به سوی مقاصد مادی گام بر می دارند، به عبث در این مطالب اظهار نظر می کنند؛ زیرا تا شخص قطع علاقه از مادیات نکند، حقایق در دل او جلوه گر نخواهد شد. نگارنده منکر مقامات عرفاء و مدح اولیاء خدا نیستم، بلکه خود در مقام مدحشان بوده و هستم؛ سخن در آنجا است نسبتی را که باید به امام جعفر صادق (صلوات الله علیه) داد چگونه سزاوار است شخص در مقام دوستی به مراد خود دهد! چنانکه آقایان درویشان بگویند همین طوری که تقلید اعلم واجب است، ما نیز مراد خود را در معارف الهی اعلم شناخته و پیرو او می باشیم. در این باره کسی منکر این معنی نیست که هر انسان باید اخذ معارف از افراد کامل کند؛ تا آنجا که از معصوم (علیه السلام) وارد است هلک من لیس له حکیم یرشده اشخاصی که در مقام ارشاد دیگرانند، مسلما از خود چیزی نداشته و هر چه دارند به برکت قرآن و عترت پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) است که ان ذکر الخیر کنتم ادله و اصله و فرعه و معدنه و ماویه بنابراین همه سرمایه های معنوی از آن ذوات مقدسه سرچشمه می گیرد. به طور کلی هر دسته از هر سلسله به آقایانی که مرادشان هستند دلبستگی کامل دارند؛ و پرواضح است که قبولی اعمال تمام اهل ایمان خواه سمت مرشدیت داشته باشند یا نه به واسطه داشتن حب به مقام ولایت است؛ (که این محبت با تعظیم و تکریم به حسن بصری، جنید بغدادی و هر غیر شیعه دیگری که در شجره های صوفیه وجود دارند سازش ندارد، زیرا تولا بدون تبرا نسبت به مقام ولایت در غیر شیعیان هم دیده شده و می شود) بلکه تا افاضه و اشراق از طرف ولایت کلیه نباشد کسی خداشناس نخواهد شد که و من وحده قبل عنکم.
هر کس نور دلی دارد از شعاع همان خورشید تابان است تا جائی که همه سرنخ ها به یکجا منتهی می گردد و در برابر آن شمس ولایت هم سرنخ ها به یکجا منتهی می گردد و در برابر آن شمس ولایت همه روحانیان چون ستارگان پرتوی ندارند و هر قدرتی در برابر آن قدرت بدون تاثیر خواهد بود. سلسله ای که آقایان درویشان بر حق می دانند در صورتی که این بیان صحیح باشد آیا بیش از جمعی به آن گراینده و معتقدند؛ اما هدف و قدرت امام موعود تا جائی است که سراسر عالم جز موحد باقی نخواهد گذشت. و اگر گفته شود صاحبان سلسله هم که در زمان ما هستند مطیع و پیرو او و هدف او را تعقیب می کنند (می گوئیم) پس از خود چیزی ندارند، ما هم منکر راهنما نیستیم، وقتی که مسلم بود راهنمائی مراتبی دارد و عرفاء گفته اند هر مرتبه از وجود حدی دارد، هر یک از بزرگان تا حدی از خورشید ولایت استضائه کرده اند، می توانند چراغ هدایت بود باشند. در کتاب معانی الاخبار مرحوم صدوق (رحمه الله علیه) صفحه 2 از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده که فرمود حدیثی را که بدانی بهتر است از هزار حدیث که آن را روایت کنی. و مردی از شما فقیه نمی باشد تا معاریض کلام ما را بشناسد. همانا کلمه از کلام ما منصرف برهفتاد وجه می شود که برای ما از تمام هفتاد وجه مخرج است.
بنابراین کسی که طالب معارف است باید نزد ارباب علم و عرفان تعلیم بگیرد. مخصوصا که پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) فرمود اطلبو العلم من المهد الی اللحد. (از گهواره تا گور دانش بجوئید)(133) برای توضیح بیشتر متذکر می شوم در شب های آخر زندگی پرافتخار حضرت امیر المومنین (علیه السلام) که در بستر بیماری بود، و دوستان آن حضرت در خانه مجتبی (علیه السلام) او را در کنار بستر پدر بزرگوارش آورد، جناب اصبغ نظر به جمال علی (علیه السلام) و فرق شکافته آن حضرت می کرد و اشک می ریخت ولای متقیان (علیه السلام) بیاناتی به اصبغ فرمود؛ مسلما کسانی که بیرون در خانه بودند اشتیاق داشتند کلمات مولای خود را از آن شیعی خالص الولایه بشنوند. حال که چنین است بهتر آنکه افرادی که در مقام دوستی ائمه اطهار (علیه السلام) به مرحله قرب رسیده و آشنای به معارف آل محمد (صلی الله الیه و آله و سلم) شده اند فرمایشات آنها را برای دیگران بیان کنند. (در حقیقت ادعائی به هر عنوانی نداشته باشند).
راجع به استاد در کتاب منیه المرید صفحه 172 از انتشارات کتابفروشی اسلامیه مرحوم شهید ثانی (رحمه الله علیه) چنین فرموده است: زمام امرش را به او سپارد و پند و اندرز و خشنودی او را گرچه برخلاف رویه خود پندارد اذعان و اعتراف داشته، و او را بدین معنی شایسته تر داند. و در موضوع رای و اختیار بر او پیشی نگیرد و در همه امورش با استاد مشورت نماید و طبق فرمان او کار سازی کند. همواره با زبان و دل از اندیشه و تدبیر او قدم بیرون ننهد.
با این همه تاکید که درباره استاد شده، از ذکر این مطلب بیعتی را که آقایان درویشان معتقدند به دست می آید. ممکن است کسی خدمت شخصی روحانی را برگزیند و از کلمات جان بخش او بیشتر از دیگران بهرمند شود، لکن چنان نیست که اگر کسی در مجلس عرفاء حاضر نشد و سرسپرده پیری نبود اعمال او مثمر ثمر نباشد؛ که و ما تجزون الا ما کنتم تعلمون.(134) (و جز به کردارتان مجازات نمی شوید).
مطلب دیگر آنکه افرادی که قائلند باید دست بیعت به شیخ وقت یا قطب زمان داد تا قبولی ولایت صدق کند، از ایشان می پرسیم آیا ما ایمان به خدا و رسول داریم یا نه، و ایمان به مدلول الذین یومنون بالغیب(135) ایمان به غیب هست یا خیر؟ و در این قبولی برای اقرار به رسالت حضرت رسول (صلی الله الیه و آله و سلم) هم باید جداگانه دست بیعت داد؟ اگر بگویند بیعت با ولی، قبولی رسالت را هم در بردارد، می گوئیم بنابراین هزاران نفر از اهل ایمان که دست بیعت ندادند، ولی به او امر و نواهی دین عمل می کنند، آیا اعمالشان مثمر ثمر هست یا نه؟ و آیا اوامر الهی را که به تبعیت از حضرت هست با نیست؟ خدای تعالی می فرماید آن کس که اطاعت پیمبر کند خدا را اطاعت کرده است. (آیه 80 سوره نساء) چنانکه گفته شود که امر رسالت را قبول ندارند کاملا حرف بی اساسی است؛ زیرا به فرموده پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) عمل می کنند و تا او را رسول نشناسند تبعیت از او را برخود لازم نمی دانند. و اگر گفته شود اقرار به رسالت دارند، گوئیم چگونه ممکن است که دست دادن و بیعت برای امر ولایت لازم باشد، و برای قبولی رسالت لازم نباشد. در صورتی که کریمه ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله فوق ایدیهم(136) (ای رسول مومنانی که با تو بیعت کردند در حقیقت با خدا بیعت کردند همانا دست تو دست خداست بالای دست آنها). تصریح دارد بر بیعت گرفتن پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم). و به فرمان ادع الی سبیل ربک(137) (پیغام خدا را به شما می رسانم). آنچه را که باید و شاید بیان فرموده است.
بنابراین اعمال پیروان دین که تابع رسول الله (صلی الله الیه و آله و سلم) بوده و اقرار به ولایت دارند ناقص نبوده، و حاشا که نقصی در ایمان آنها بوده باشد.
با این براهین واضح باز هم چنانکه کسی اصرار و ابرام داشته باشد که باید در صورت ظاهر دست بیعت داد. گفته می شود طلحه و زبیر از افرادی بودند که دست بیعت به حضرت امیر (علیه السلام) دادند، لکن در خونخواهی عثمان در صف اول مخالفین آن حضرت بودند. به علاوه افراد بسیاری که باعث خانه نشینی علی (علیه السلام) شدند همان کسانی بودند که در غدیر خم دست بیعت به آن حضرت داده و بخ بخ لک یا علی می گفتند. اما اویس قرن با اینکه پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) را زیارت نکرده بود چنان ایمان قلبی به آن حضرت داشت که رسول خدا می فرمود انی اشم رائحه الرحمن من قبل الیمن(138) (من رایحه رحمان را از سوی یمن استشمام می کنم) گذشته از اینها در جائی که خدایتعالی در قرآن کریم به حبیب خود محمد (صلی الله الیه و آله و سلم) که عقل کل است می فرماید انک لاتهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء همانا که تو رهبری نکنی آن را که دوست داری، ولیکن خدا رهبری کند هر که را خواهد. در مقامی که پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) و همچنین اوصیاء آن حضرت ارائه طریق کنند و هادی خدا یتعالی باشد، دیگر کجا افراد برگزیده می توانند به جز ایشان راهنما بوده باشند؟! در حالی که خطاب به آن حضرت است: یا ایها الذین انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا ای پیمبر! همانا فرستادیمت گواهی و مژده رسانی و بیم دهنده ای و خوانند ای به سوی خدا به فرمانش و چراغی درخشان.
و باید معتقد بود هرگاه یکی از اولیاء اعمال قدرت کرد و سبب بیداردلی شخصی گردید، گذشته از آنکه این امر از مستثنیات است، آن ولی را بهره ای از و ما تشاون الا آن یشاء الله(139) (و شما چیزی نخواهید جز اینکه خدا بخواهد) است و هر یک از اولیاء در حد مظهریت خود از صفات الهی بهره مند می باشند و نسبت به آل محمد (صلی الله الیه و آله و سلم) خاکسارند. سالک راه هدی که نسبت به پیر خود غالی نباشد که گوئی آب حیات به کام جانش ریخته اند؛ نه آنکه تمام مقامات را مختص به مراد خود بداند.
مطلب دیگر آنکه راجع به ولایت حضرت علی (علیه السلام) پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) در سفر حجه الوداع در خطبه غدیر چنین فرموده که عینا از تفسیر صافی صفحه 469 و 470 مجلد اول نقل می شود: معاشر الناس انکم اکثر من آن تصافقونی بکف واحد و امرنی الله آن اخذ من السنتکم الاقرار بما عقدت لعلی من امره المومنین و من جاء بعده من الائمه منی و منه علی ما اعلمتکم آن ذریتی من طلبه فقولوا باجمعکم انا سامعون مطیعون راضون منقادون لما بلغت عن ربنا و ربک فی امر علی و امر ولده من صلبه من الائمه ای گروه های مردم همانا شما بیشتر از این می باشید که با من مصاحفه کنید؛ و نیز همه نمی توانید بیعت خود را با دست به من اعلام کنید، لذا خدا به من فرمان داد که از زبان های شما اقرار بگیرم به آنچه پیمان گرفتم و بستم برای علی (علیه السلام) از فرمانروائی مومنین. (یعنی امیر المومنین بودن علی (علیه السلام)) و هر که بیاید پس از او از ائمه از من و از او، بنابرآنچه شما را اعلام کردم که ذریه من از صلب اوست، پس همگی بگوئید همانا ما شنوندگان، اطاعت کنندگان، راضی و رام می باشیم. برای آنچه تبلیغ کردی از پروردگار ما و پروردگار خودت در امر علی و امر فرزندانش که از صلب او و امام می باشند. این بود نحوه بیعت گرفتن رسول اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) درباره ولایت حضرت علی (علیه السلام) و غیر از دستور الهی درباره بیعت با امیر المومنین (علیه السلام) هر دستوری هست باطل است. در اینجا چند شعر از مولوی (علیه الرحمه) که حاکی از وابستگی اهل ایمان به یکدیگر است آورده می شود:
مومنان معدود لیک ایمان یکی - جسمشان معدود لیکن جان یکی
باز غیر از عقل و جان آدمی - هست جانی در نبی و در ولی
جان گرگان و سگان از هم جداست - متحد جان های شیران خداست
چون نماند خانه ها را قاعده - مومنان مانند نفس واحده
در صفات حق صفات جمله شان - همچو اختر پیش آن خور بی نشان
روح خود را متصل کن ای فلان - زود با ارواح قدس سالکان
زانکه نور انبیا خورشید بود - نور حس ما چراغ و شمع و دود

قسمت سوم هیچگاه منکر مردان خدا نبوده و نیستم

یکی از دوستان درویش، مرا گفت تو را در خواب دیدم که وارد اطاقی شدی و از آن به اطاق دیگری رفتی و به محفل دیگر درآمدی، در اطاق آخر پیر در صدر بود چون به خدمت او رسیدی، دست در دست یکدیگر دادند که حاکی از بیعت تو با او بود.خواب بیننده نام بزرگواری را برد که یک عمر در راه تقوی و محبت امیر المومنین (علیه السلام) گذرانیده بود؛ در پاسخ آن درویش گفتم امیدوارم خدای تعالی روزی را بر من نیاورد که در دل، مهر دوستان حق متعال را نداشته باشم! و رویای شما حاکی از آن است که اینجانب جانم بستگی دارد به شیعیان هیچگاه منکر مردان خدا نبوده و نیستم؛ بلکه معتقدم برکاتی که به اهل عالم نازل می شود و به واسطه بندگان خوب حق تعالی است. در کتاب معراج السعاده در باب شوق لقای حق وارد است چون دوست خدا دست به مناجات بردارد، ملائکه ملکوت به او مباهات می کنند و به دیدن او افتخار می نمایند. بلاد خدا به او معمور و خرم و بندگان خدا به کرامت او نزد خدا مکرمند. اگر خدا را به او قسم دهند و سوال کنند، عطا می کند؛ و به واسطه او از ایشان رفع بلا می نماید، اگر مردمان قدر و مرتبه او را نزد خدا بدانند، به خاک قدم او نزد خدا تقرب می جویند.(140)
کسی که طالب سعادت است و هدایت خود را از خدای تعالی طلب می کند، باید این مطالب را به جان و دل قبول داشته باشد. آنچه مورد اشکال است و به عبارت مختلف مکرر در این کتاب ذکر شده، دین اسلام دسته بندی ندارد. همه و همه در صراط مستقیم به سوی کعبه مقصود می رویم تا چه رسد به آنکه دسته ای شخص معینی را قطب بدانند و دسته دیگری نیز مراد خود را بیش از آنچه هست معرفی کنند؛ تا آنجا که بگویند بدون بیعت با او طریقت کامل نمی باشد. چنانکه در مقدمه، اول اشاره شد. بین معاریف و بزرگان اهل عرفان به اسناد کتبی که مورد پذیرش آقایان دراویش است افرادی بوده اند که در ظاهر دست بیعت به مرادی نداده و صاحب مقامات معنوی بوده اند. از آن جمله در کتاب طرائق الحقایق در جلد دوم چنین می نویسد: قومی باشند که ایشان را اویسیان گویند که ایشان را به پیر حاجت نبود و ایشان را نبوت در حجر خود پرورش دهد بی واسطه غیری؛ چنانچه اویس را داد، اگرچه به ظاهر خواجه انبیاء (صلی الله الیه و آله و سلم) را ندیده بود؛ ولیکن پرورش از وی می یافت و او به نبوت می پرورد تا حقیقت هم نفسی بود. و این مقام مقام عالی است تا اگر اینجا رسانند و این دولت رو به که آرد. ذلک فضل الله یوتیه من یشاء(141) (این است فضل خدا را خواهد عطا کند) و صاحب نفحات (الانس)،(142) بعد از ذکر متابعن آن حضرتند، بعضی از طالبان را به حسب روحانیت تربیت کرده اند، بی آنکه در ظاهر دارای پیری باشند. و عارف صمدانی ملاعبدالصمد همدانی در بحر المعارف بعد از نقل کلام عطار (علیهما الرحمه) می فرماید شیخ ابوالحسن خرقانی از باطل با یزید استضائه می نمود و خواجه حافظ شیرازی نیز نسبت به پیری ظاهرا نداشته است.(143) تمام شد بیان صاحب طرائق. چنانکه به نظر خواننده محترم برسد که حافظ (رحمه الله علیه) در اشعار خود تصریح می کند:
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن - ظلمات است بترس از خطر گمراهی
یا آنکه در غزل دیگر می گوید:
گر در سرت هوای وصال است حافظا - باید که خاک درگه اهل بصر شوی
از این اشعار انحصار کمال به یک فرد به خصوص معلوم نمی شود؛ با آنکه هر شخص طالب کمالی باید نسبت به مربی خود مطبع باشد، و این مسئله را که هر متعلمی نسبت به استاد باید متواضع و تسلیم باشد، علماء بزرگ از قبیل مرحوم شهید (رضوان الله علیه) ملااحمد نراقی (رحمه الله علیه) در کتاب های خود نوشته و تاکید کرده اند. بیان مرحوم شهید (رحمه الله علیه) در قسمت ثانی گذشت؛ و در کتاب معراج السعاده در بیان معرفت علماء و طبقه طلاب علم، مرحوم نراقی (رحمه الله علیه) چنین نگاشته است حقوق معلم خود را بشناسد و ادب او را نگاه دارد و فروتنی و خشوع نسبت به او به جا آورد و در برابر او سختی را بر او رد نکند و به دل او را دوست دارد و اگر بد او مذکور شود، رد کند و اگر نتواند برخیزد. حقوق او را فراموش نکند؛ زیرا که او پدر معنوی و والد روحانی اوست. در کتاب طاقدیس نیز مرحوم نراقی (رحمه الله علیه) در شعری که سرآغازش فرموده:
ای برادر این ره بازار نیست - زاد این ره درهم و دینار نیست
تاکید می کند: هان منه با اندرین ره بی دلیل(144) آیا دلیل و راهنما همان کسی است که آقایان درویش می گویند؟ ممکن است او راهنمای سعادت مرید باشد، لکن انحصار کمال در او برای عامه حق طلبان صحیح نیست. (مولف ما با این توضیح مساله قطب بازی که فرقه سازی می کند را رد می نماید).
در کتاب یکسونگریستن که شرح احوال خواجه ابوسعید (ابوالخیر) (رحمه الله علیه) است برای سالکان به کمال رسیده چنین ذکر شده:
سرانجام تمام شخصیت سالک از صفات حق سرشار و لبریز می شود به حدی که از هستی وی اثری نمی نماند؛ این مرحله فناء نام دارد.
ز بس کردم خیال تو - تو گشتم پای تا سر من
تو آمد خرده خرده - رفت من آهسته آهسته
در این حال انسان کاملا در آستانه مرحله نهائی یا حقیقت کردار، و حقیقت حالات من است. این سیر اخیر برای انسان کامل به منزله تحصیلات دانشگاه الهی خرابات(145) است.
در این دانشگاه استادی وجود ندارد؛ راهنمای سالک، ولایت مطلقبه یا محبت مطلقه است. از این به بعد معلم عشق و سبق(146) عشق، و خود نیز عشق است.
از این بیان که مربوط به کاملین اهل ایمان و توحید است، سعادت یا معارف در وجود یک نفر خلاصه نمی شود؛ (که صوفیان او را قطب سازند) زیرا ممکن است هر طالب سعادتی در این شرائط قرار گیرد واز مبدا فیاض به فیض نهائی و کمال برسد. اگر جمعی از راه فضیلت فرد معینی را برگزیده بدانند، خدای تعالی می فرماید: و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا(147) (و بر بسیاری از مخلوقات خود برتری و فضیلت بزرگ بخشیدم) و اگر از باب علمیت شخصی را بر همه سرودی دهند، پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) درباره علماء فرموده است: علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل(148) (عالمان امت من همچون پیغمبران بنی اسرائیل اند) و حق تعالی در سوره مجادله آیه 11 می فرماید: و الذین اوتوا العلم درجات. (آنان را که دانش داده اند، درجاتی است). و در سوره فاطر آیه 28 نیز فرموده: انما یخشی الله من عباده العلماء. (از (میان) اصناف بندگان تنها (علما) دانایان مطیع و خداترسند). مطلبی که از کتاب یکسو نگریستن درباره مرحله فناء ذکر شد، ای بسا در نظر زاهدان خشک گران آید. برای تحلیل این مطلب، مناسب مقام است متذکر شوم، نگارنده عالمی را ندیدم که در مقام انکار کتاب معراج السعاده باشد. لذا راجع به فناء عبد از کتاب مذکور ذکر می شود:
در بیان مراتب توحید مرتبه و شریکی از برای خدا در وجود قرار ندهد. این مرتبه را اهل معرفت فناء فی الله و فناء فی التوحید گویند؛ زیرا که صاحب آن خود را فانی دانسته، و این مرتبه غایب وصول در توحید است. و چنان تصور نکنی که وصول به این مرتبه ممکن نیست. و با وجود ملاحظه آسمان و زمین و سایر مخلوقات متکثره و موجودات کثیر، موجود را منحصر در یکی دانستن معقول نه؛ زیرا که هرگاه از برای دل شدت استغراق در لجه عظمت و جلال واحد حق و غلبه انوار جمال و کمال وجود مطلق حاصل شود، و اشعه اشراقات نور واجب الوجود بر آن احاطه کند، و آتش محبت و انس، در کانون ضمیرش افروخته گردد، و سایر موجودات ضعیفه از نظر بصیرتش غائب می شوند و بالمره از غیر یک وجود، غافل یا زائل می گردد.
نگویم در آن کس به جز یار نی - ولی غیر او کس پدیدار نی
در آن پرتو افکن یکی نور بود - که از غیر او دیده ها کور بود
همچنان که کسی که مشغول مکالمه سلطانی و مستغرق ملاحظه سوطت او گردد، بسیار می شود که از مشاهده غیر غافل می شود. و عاشقی که محو جمال معشوق باشد، غیر او را نمی بیند. و همچنان که ستارگان در روز موجودند، ولیکن چون نور آنها در جنب نور خورشید ضعیف و مضمحل است به نظر نمی آیند. تمام شد بیان مرحوم نراقی (رحمه الله علیه).
در اول این قسمت کریمه اعدلوا هو اقرب للتقوی(149) (عدالت کنید که عدل به تقوی نزدیکتر است) ذکر شد؛ چگونه شخص عدالت دوست به خود اجازه می دهد مطالب را غیر از آنچه هست قبول داشته باشد یا ذکر کند! اگر انسان منکر بزرگان دین شود، روا نیست. و اگر همه خوبی ها را مختص پیر خود بداند، دور از عدالت می باشد.
مناسب است یادآور شوم دو نوع عرفان است: یکی زاهدانه، یکی عاشقانه؛ و علما عظام نیز تا آخرین نقطه عرفان را قبول دارند. باید به کتاب های آنها از قبیل بحر المعارف ملاعبدالصمد همدانی (رحمه الله علیه) یا اسرار الصلوه مرحوم شهید (رضوان اله علیه) همچنین به کلمات مکنونه و حقایق فیض (رحمه الله علیه) رجوع شود. از این قبیل است بسیاری کتاب های دیگر، مانند مراتبات السنه و اسرار الصلوه و لقاء الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (رحمه الله علیه) (با این شواهد) کجا شیعه دوازده امامی می تواند منکر مقامات معنوی شود؛ همان کسانی که در ظاهر خود را منکر عشق و عرفان وانمود می کنند. چنانکه در شب مهتابی ملاحظه نور نقره فام مهتاب نمایند، به لسان حال و قال اظهار می کنند، چه شب خوش منظره ای است!
و اگر شبی را در گلزاری پای آبشار صبح کنند، وجد و حالی در خود می بینند؛ همین دریافت نوعی از حال عارفانه است. از این تقریرات به دست می آید که راقم به جان و دل معتقد به مقامات معنوی می باشم؛ در صورتی که سرسپرده پیری نیستم. اینقدر هست که یاد حضرت ابوالفضل (علیه السلام) مرا به سوی حقیقت علی امیرالمومنین (صلوات الله و سلامه علیه) می کشاند، و هر بن مویم از یاد آن بزرگوار مرتعش می گردد. بنابراین در خانه کدام پیری بروم که یاد او مرا منقلب سازد. صاحب(150) طرائق در مجلد دوم (151) این شعر را از نظامی گنجوی نقل کرده است:
چون از ران خود خورد باید کباب - چه گردم به دریوزه چون آفتاب
اگر به ز خود گلبنی دیدمی - گل سرخ یا زرد از او چیدمی