سلسله در تقویت مستقیم (افاضات قلمی کیمیاگر وادی معرفت شیخ بی خرقه و خانقاه حیدر آقا تهرانی معجزه)

فرج الله عفیفی‏

سلسله در طریق مستقیم

منظور مولف عارف کامل واصل مرحوم حیدر آقا تهرانی از طریق مستقیم همان راه راست است که حضرت حمید در قرآن مجید به آن اشاره نموده(50) و علی امیرالمومنین روش ائمه طاهرین (علیه السلام) را طریق و راه طریق و راه وسط و میانه دانسته، فرموده است: من تمسک بن لحق، و من سلک غیره طریقنا غرق، و طریقنا القصد و فی امرنا الرشد(51) هر کس به ذیل ولایت و عنایت ما متمسک شد، به ما می پیوندد و به حق می رسد؛ و هر کس از طریق و روش ما روی تافته راه دیگری سیر می کند، نابود شود؛ که طریق و راه و روش ما حد وسط و میانه است و در اجرای امر و دستور ما رشد و رستگاری می باشد.
از کلام حضرت امام صادق (علیه السلام) نیز فهم می شود طریق انبیاء راه راست می باشد که کامل کننده ایمان است.(52) در حقیقت طریق مستقیم علاوه بر اینکه صراط عبودیت و راه انبیاء می باشد، قبولی ولایت چهارده معصوم (علیهم السلام) است که کلنا محمد می باشند. و متقابلا او که در این طریق نیست، ولایت معصومین را قبول ندارد. به تعبیر امام سجاد (علیه السلام) از ایشان جدا شده،(53) و به فرموده امام صادق (علیه السلام) از آن ذوات مقدسه تخلف ورزیده(54) به هلاکت رسید. در حقیقت به اعتبار کلام امام باقر (علیه السلام) هر کس از اهل بیت روی بگرداند گمراه می شود.(55) چنانکه امام کاظم (علیه السلام) نیر فرموده اند: آنچه باعث از بین رفتن دین می شود، ترک ما و فاصله گرفتن از ما است.(56)
در این صورت طریق مستقیم، ائمه معصومین هستند که ایمان مسلمانی و فرائض دینی به قبولی ولایت و دوستداری ایشان، و بیزاری نه فقط از دشمنان ایشان، بل هر راهی که تحریف کننده اسلام اهل بیت است می باشد، در حقیقت بین سازش با دشمنان ائمه و انکار فضائل ایشان و به عضویت درآمدن فرقه هائی که اسلام ناب را پاره پاره کرده اند تفاوتی نیست. زیرا امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: هرکس فضائل ائمه را انکار کند، از راه راست منحرف شده گمراه می گردد.(57) با اینکه امام کاظم (علیه السلام) فرموده اند: آنچه باعث از بین رفتن می شود ترک و فاصله گرفتن از ما است.(58)
و مسلما به روزگار ما معنای ترک ما یا فاصله گرفتن از ما دوری از تمام خصوصیات شیعه بودن و گرویدن به بدعت هائی است که ولایت با امامت را تحریف می نماید. مانند آنچه زیدیه، اسماعیلیه، شیخیه و تصوف فرقه ای را شکل داده و برقرار نگاه داشته، مثل امامت ابداعی اسماعیلی، رکنیت شیخیه و قطبیت صوفیه که مغایر با تشیع است. در معنا فرقه ای شدن، فرقه ای عمل کردن، فرقه ای اندیشیدن - که نباید تردید داشت جایگاهی در تشیع ندارد - از جمله مبانی سلسله ای شدن است؛ زیرا سلسله در طریق مستقیم که اسلام اهل بیت می باشد ولاغیر، تعیین کننده کجراهه ها بل بیرایه های فرقه گرائی است که با طرح قطبیت، نیابت واسطه ای مرسوم در تصوف فرقه ای و رکنیت شخص را از امامت دور می سازد. چنانکه مدعیان چنین مقامات ساختگی معتقدند تا کسی به عضویت فرقه وابسته واقع نشده است. در صورتی که مرتبه ایمانی و منزلت دینی مدعیان قطبیت و رکنیت و... شرحی بر بیت زیر است:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
مولف بزرگوار اثر وزین طریق مستقیم در حالی که خود از اکابر عرفانی کاملین واصلین معاصر بوده است، در بخشی از تالیف خود این ادعا را منصفانه به بحث کشیده و بسیار مودبانه رد کرده است.

سلسله تا سلسله

در نام بردن پیامبران، امامان و عالمان که محدثان و فقیهان، متکلمان و مفسران می باشند، عنوان سلسله واژه ای است که اشراف و اعیان معنوی دین مقدس با آن مورد تجلیل و تعظیم قرار می گیرند. اگر گروه و جمعیتی مانند عالمان سایر رشته های علمی با چنین منظوری خوانده شوند نه اینکه نهی نشده است، بل مورد احترام قرار گرفته اند. چنانکه با این منظور صوفیان نیز نام برده شوند، نهی و منعی نداشته بلکه معرفی کننده طبقه ای از اجتماع بشری تعریف کننده مبنای اعتقادی جماعتی گردد که بخواهند با آن حقیقتی ولو آسمانی مربوط به ادیان الهی، خاصه دین مبین اسلام را بیان نمایند، تردیدی نیست واژه سلسله با معنای زنجیر اتصال دهنده به کار گرفته نشده، یعنی سلسله به پدیده ای تحریف کننده تبدیل گردیده تا برای همشان سازی باطل در برابر حق مورد استفاده قرار گیرد. بحث سلسله در طریق مستقیم کتاب حاضر توجه دهنده این مهم دینی است، تا سلسله ای که پیشوند فرقه های صوفیه و شیخیه و قادیانه قرار داده شده است، با سلسله که در نام بردن پیامبران و عالمان به صورت سلسله انبیاء و سلسسله علماء جهت تکریم و تعظیم آنان به کار گرفته می شود اشتباه نشده، وسیله اغوا و فریب شیادان مسلک آور و مذهب سازان استعمار نگردد. زیرا اصولا فرقه داران با چنین منظوری از واژه سلسله استفاده کرده اند. در حقیقت سلسله اگر تعریف یا معرفی کننده فرقه با فرقه دارانی مانند صوفیه باشد که قطب زدگی را رواج داده، پذیرفته اند غیر معصومی که هیچگونه برتری نسبت به مردم عادی ندارد، در جایگاه عصمت قرار گیرد و خود را در مقامی بداند که از مناصب مخصوصه امام می باشد، چیزی جز تحریف دین نیست. و آنان که از واژه ای سلسله با این هدف بهره می برند مرتکب معصیت و گناهی نابخشودنی که اغفال مردم است گردیده اند.
پس سلسله وقتی به دار و دسته ای این چنانی اطلاق شود نامی است برای پدیده ای که تحریف کننده دین و اشاعه دهنده منکرات عقیده ای است. در حقیقت دامی شیطانی؛ مانند سامری زمان موسی (علیه السلام) برای گمراه کردن مردمانی نا آگاه می باشد. با این تفاوت که سامری با ساختن گوساله ای هدایت شدگان آئین موسوی را فریب داد و سلسله وسیله مشروع سازی دعاوی گزاف قطب در به انحراف کشاندن امت محمدی. در معنا همانطور که صدای شیطانی گوساله سامری سامری، مردم عوام را پس از هدایت به گمراهی و ضلالت کشید سلسله نیز با آنهائی که مورد تبلیغ قرار گرفته و می گیرند، چنان مکارانه برخورد می نماید که مسلمان را به هنگام آداب مخصوص تشرف، غسل اسلام می دهد! سامری با چنان حیله و تزویری، امت کلیم الله را اغوا کرد که با شنیدن صدائی گوساله پرستی را دین و آئین قرار دادند، سلسله مداران نیز با تبلیغ شدگان چنان می نمایند تا قطب را بدون هیچ امتیازی بر خود ترجیح داده متصرف در امور دانسته، تحریف آئین مسلمانی را عین دین آسمانی فرض کرده، در حالی که روی جسم به قبله دارند گردانیده، در ایاک نعبد و ایاک نستعین که توجه حتی به معصوم را جائز ندانسته اند صورت قطب را در نظر آورده، صمدشناسی صنم پرست گردد. در معنا سلسله که نامی است برای تجلیل و تعظیم طبقه پیامبران و عالمان دین، به جهت فرار از بی اعتباری فرقه خوانده شدن در آئین اسلام مورد استفاده سوداگرانی قرار گرفته که بدون هیچ گونه فضیلتی خویش را سر و گردنی از فرد و جامعه بلند قامت تر می نمایانند تا هم عقیده گشائی کرده، هم در خدمت غریبه های دینی وطنی باشند. با این توضیح کوتاه و توجه به معنای لغوی سلسله که غل و زنجیر می باشد، اگر بر اساس منظور صوفیان سلسله جایگزین نام فرقه بر تشکیلات تصوف گذاشته شود این را تفهیم می کند: سلسله های صوفیان، افراد را به بند و اسارت می کشاند و زنجیری بر دست و پای آنان می نهد.
آغاز رساله
سلسله در طریق مستقیم
تذکراتی که ذیلا داده می شود، قابل توجه و دقت است. و آنچه در متن رساله بین دو قلاب به صورت (...) آورده شد توضیحات ما می باشد. پاورقی ها نیز به صلاح دید ما اضافه گردیده، ارائه مسانید از اقدامات ما محسوب می شود.
اهدا مولف به روح مرحوم شیخ رجبعلی خیاط رضوان الله علیه که بیش از پدر واقعی بنده جناب حاجی میرزا احمد طباخ که او را از اولیاء خدا می شناسم حق ارشاد و تربیت در راه خدا به گردن نگارنده دارد.
جوار حضرت علی بن موسی الرضا (علیه آلاف التحیه و الثناء) نیمه شعبان المعظم 1380 حیدر تهرانی معجزه
بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب موسوم به طریق مستقیم که به قلم المجاهد فی سلوک سبیل الله الواصل الی مقام الدنو الی حقیقه، ارادالله تعالی من المستعدین من تهذیب النفس عن الرذائل الخلیفه و التخلق با خلاق الله و القلب السلیم الذی لامنجه لاحد ممن اتی الله الابه جناب حیدر آقا متخلص به معجزه نگارش یافته ملاحظه گردید. الحق در پاک کردن اصول شامخه معروف و قواع سلوک و تهذیب نفس از آلودگی های مدعیان بی حقیقت و بدعت گذاران(59) بی طریقت اعجاز بیان به کار برده امید است. به مطالعه این گرامی نامه آنها را که از ترس بدعت ها از تهذیب نفس و سلوک راه معرفت نفرت دارند متنبه گردند و تصور نکنند هر ریاضتی باطل است و هر معرفتی ظلال و اهل بدعت بدانند راه خدا جز به متابعت امر شرع میسر نیست و امید است سایر مولفات و آثار ایشان که دیده ایم با ندیده ایم دارای این خاصیت باشد مانند باب الولایه و هزار مخمس وفقه الله تعالی
حررد الاحقر ابوالحسن المدعوبالشعرانی 3/ جمادی الاولی /1387
در این کتاب عقاید افراطی و تفریطی مورد بررسی قرار گرفته و راه حق که همان طریق مستقیم است با لسانی که مورد استفاده عموم باشد بیان می شود. تذکر لازم آنکه باید به مجموع و احکام دین مبین معتقد بود. که ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا.(60) و اگر ما با فکر محدود خود نمی توانیم به تمام معالم و حقایق دین اسلام پی ببریم، باید معتقد باشیم آنچه از خدا به پیغمبر اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) رسیده و از او به اوصیاء گرامیش سپرده شده برحق است. همین گونه که یک طفل نورس قادر نیست فهم یک دانشمند را درک کند، اگر عقل و درایت ما هزار برابر شود باز نزد عقل کل نارسا خواهد بود.
درک اسلام و ایمان و آگاهی هر شخصی متدینی تدریجا دو به کمال می رود؛ و ای بسا شخصی که به اطلاع خانوادگی در دین اکتفا نموده و به امور زندگی پرداخته و گاهی هم در محضر عالمی استفاده کرده است، اینگونه افراد چگونه ممکن است که به تمام اسرار و حکم دستورات الهی پی ببرند! در مقامی که به عقل کل (پیامبر اکرم) خطاب قل رب زدنی علما(61) ((دائم بگو) پروردگارا بر علم من بیفزا) می رسد، ما نمی توانیم فکر محدود خود را ماخذ سنجش در کل حقایق دین بدانیم. در نظر اشخاص روشن بین ایمان بازماند اند؛ و جمعی به ظواهر شرع چندان الفات نداشته و دم از اسرار و عرفان می زنند.
این هر دو دسته در افراط و تفریط می باشند؛ خواه از عامه مردم مانند نگارنده باشند و خواه از اشخاص بااطلاع. آنانکه به ظواهر شرع کمتر التفات دارند باید بدانند عارف بالله کسی است که به دستورات اسلام دلبستگی کامل دارد؛ و آنها که به مراتب نهائی ایمان توجه ندارند، اگر کسی از حقایق دم بزند احیانا وصله نهائی ایمان توجه نداند، اگر کسی از حقایق دم بزند احیانا وصله صوفی گری به او می بندند، اینگونه اشخاص باید معتقد باشند روایاتی که در طرد صوفیه است موردش مانند حسن بصری(62) و ابوهاشم کوفی و من تبع آنان می باشد که با امام عصر خود مخالفت می ورزیدند، باید به آثار علمای برگذیده که بیش از دیگران پی به معانی قرآن و بیانات آل عصمت (علیه السلام) برده اند رجوع شود تا بیش از پیش روشن گردد که مرحوم شهید ثانی و ابن فهد حلی همچنین مرحوم شیخ بهائی و فیض کاشانی و مجلسی اول (محمد تقی) و سیدبن طاووس رضوان الله علیم که هر یک پرچم دار اسلام بوده اند و آثارشان روشنی بخش دل های پاک و جان های مستعد است، تا چه حد این بزرگواران (بدون اینکه به فرقه ای صوفیانه مربوط باشند)(63) از اسرار و حقایق دم زده اند.
پوشیده نیست که بین افراد غیر مسلمان کسانی هستند که از مغایبات خبر می دهند؛ چرا بین علماء شیعه کسانی نباشند که از اسرار عالم خبر داشته باشند و از مراتب نهائی ایمان سخن بگویند که مصداق انه ینظر بنور الله(64) باشند. چنانکه در آثار علمای نامبرده مطالبی دیده می شود که از درک توده مردم بالاتر می باشد. فهمیدن آن تنها از راه تحصیل به دست نمی آید، بلکه مستلزم سال ها سیر و سلوک بوده است. آن بزرگواران که نام پرافتخارشان برده شد هر یک از حجج اسلام بوده اند و اگر شخصی از مطالب عرفانی آنان اشتباه قائل باشد، درباره خود نیز باید احتمال اشتباه بدهد؛ چه عصمکم الله من الزلل و آمنکم من الفتن(65)
(خداوند نگهداشت شما را از لغزش و ایمن داشت شما را از فتنه ها) مختص به چهارده معصوم (علیهم السلام) است. جای تذکر این مطلب است، در کتاب الغدیر جلد یازدهم حضرت آیه الله امینی رحمه الله علیه مطالبی از آقای سعید نفیسی راجع به شیخ بهائی نقل می کند که خلاصه آن این است و طالبین می توانند به کتاب نامبرده صفحه 283 چاپ بیروت رجوع نمایند، آقای سعید نفیسی درباره اشعار نان و حلوای شیخ بهائی سخنانی ایراد فرموده، و در ضمن آنکه بها الدین عاملی به صوفیه شناخته می شود، تجلیل لازم از او به عمل نیامده است. آیه الله امینی رحمه الله علیه به آن آقای مولف شدیدا تاخته و می فرماید: صوفیه ای که ملازم عقیده حلول و وحدت وجود باشد، این اعتقاد کفر است، ولی عرفان حق و ذوق سلیم که بزرگان علمای سیعه معتقد به آن بوده اند، مانند احمدبن فهد حلی و غیر، حق و راه صواب است؛ تا آنجا که می فرماید اینکه مرحوم مقدس اردبیلی در کتاب حدیقه الشیعه صوفیه را طرد می کند و بر آنها خرده گرفته است مقصود صوفیه ای هستند که دارای عقیده حلول و وحدت وجود به معنی کفر آن می باشند.
در این کتاب آنچه شایان توجه است ذکر این مطلب می باشد که آنچه در چهارچوب دین است، مومن بالله اعم از آنکه درک کند و یا درک نکند باید قبول داشته باشد. از خدای تعالی مسئلت می نمایم که ما را از مومنینی قرار دهد که به مجموع دین معتقد می باشند.
این کتاب را در شهر ملکوتی مشهد در جوار حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلف التحیه و الثناء در نیمه شعبان 1380 (49 سال پیش) به پایان رساندم، امید است مورد قبول خدای تعالی و آل محمد (صلی الله الیه و آله و سلم) بوده باشد و آنچه اجر سعی و کوشش این بنده ناچیز است در تدوین این کتاب، صواب آن را هدیه کردم به روح پاک مرحوم شیخ رجبعلی خیاط رضوان الله علیه که آن مرحوم بیش از پدر واقعی بنده جناب حاجی میرزا احمد طباخ که او را از اولیاء خدا می شناسم حق ارشاد و تربیت در راه خدا به گردن نگارنده دارد.اللهم تقبل منا بحق محمد و آل الطیبین الطاهرین.
حیدر تهرانی متخلص به معجزه
قسمت اول
آنچه در این کتاب نوشته می شود معتقدات اینجانب است که بنابه وظیفه دینی و وجدانی خود را موظف بر اظهار آن می دانم.
از متن 50
حمد خدائی را سزاست که انسان را به تشریف فضلنا(66) مشرف و به تاج کرمنا(67) مکرم ساخت و درود و سلام بر عقل کل و خاتم رسل محمد مصطفی (صلی الله الیه و آله و سلم) و آل طاهرینش باد! که هر یک صاحب ولایت کلیه الهیه بوده و دست قدرت آنان در تمام عوالم کارگزار است. مخصوصا صلوات برخاتم اوصیاء صاحب العصر حضرت مهدی موعود باد! و علی آبائه السلام؛ که به مصداق واشرقت الارض بنور ربها(68) عالم را به نور جمال و کمال خویش روشن خواهد ساخت و حقایق دین مبین را آشکار، و به جهانیان طریق مستقیم ارائه خواهد داد.
آنچه در این کتاب نوشته می شود معتقدات اینجانب است که بنا به وظیفه دینی و وجدانی، خود را موظف بر اظهار آن می دانم.
بدیهی است انسانی که در تمام مراحل و جهات زندگی نیازمند به راهنما است چگونه که فرزند به حد رشد می رسد، اگر تسلیم او امر و نواهی پدر دانا سود و روحیه نورس خود را عطف به روح وسیع او دهد، روح پدر بزرگ باعث رشد او می شود.
اگر در راه خدا هم انسان با مردان خیر خواه روحانی مصاحبت داشته و در درس اخلاق آنها حاضر شود،(69) مسلما کسب فیض خواهد کرد. و در درس اخلاق آنها حاضر شود، مسلما کسب فیض خواهد کرد. همانطور که معصوم (علیه السلام) فرماید خذوا العلم من افواه الرجال(70) (علم و دانش را از دهان مردان فراگیرید) و به بسیاری از امور از راه سمع و بصر پی می برد. گرچه این مطلب صحیح است که بعضی از افراد بر اثر تزکیه نفس و عبادت و پرهیزکاری به مصداق اتقوا الله یعلمکم الله(71) از افاضات ربانی مستفیض می شوند، لیکن مدار پیشرفت و نیل به مدارج انسانی تعلیم و تعلم است. و نیز این مطلب بدیهی است که انبیاء معلمان بشر بوده و باب تعلیم و تعلم برای جهانیان گشوده اند و در خبر آمده هلک من لیس له حکیم یرشده.(72) مرحوم شهید ثانی (قدس الله روحه) در کتاب منیه المرید نقل فرمود است که علماء سه دسته اند:
نخست علام بالله، همانا او بنده ای است که معرفت خدا بر او پیروز گردیده غرق مشاهده نور جلال و کبریائی او می باشد و از مقام دانش فارغ البال نیامده، مگر اندازه ای که منوط به احکام شرعیه خود اوست.
دوم عالم بامرالله، و او کسی است که حلال و حرام را شناخته و دقایق احکام را به کف آورده، لیکن به اسرار جلال الهی آگاهی ندارد و از آنها اطلاعی حاصل نکرده (است).
سوم - عالم بالله و امر الله، و در حد مشترک میان معقولات و محسوسات جای گرفته است. چنین آدمی گاهی بر اثر حب خدا همیشه در ذکر اوست، و گاهی بر اثر شفقت با مردم آمیزش کند. و اگر در میان آنان آید، گویا فردی از ایشان است و عالم بالله نمی باشد، و چون به سوی خدا متوجه شود، چنان در ذکر خدا کوشد که گویا خلق را به کلی نمی شناسد. همین معنی راه صدیقین و پیغمبران است. و همین موضوع مراد پیغمبر می باشد که فرمود: از علما بپرس و با حکما مصاحبت نما و با کبرا و بزرگان آمیزش داشته باش.(73) مراد به علما، عالم بامرالله است که این کس باید مسائل عام البلوای مردم را هنگام رجوعشان به ایشان بیاموزد؛ و مرا از حکما، عالم بالله اند که شایسته برای آمیزش اند. مراد از کبرا، علمای بالله و امر الله اند که به همنشینی با ایشان موجب خیر دنیا و آخرت است.
عده علمای اسلام بسیارند که اگر اسامی آنها جمع آوری شود کتابی بزرگ خواهد شد؛ از آن جمله سید بزرگوار علم الهدی و سید رضی، کلینی، شهید اول، شهید ثانی همچنین خواجه نصیرالدین طوسی، سید مهدی بحر العلوم، سیدبن طاوس، و صدوق، مقدس اردبیلی، شیخ بهائی، فیض کاشانی، مرحوم میرزای شیرازی، شیخ مرتضی انصاری (رضوان الله علیهم) و امثال این بزرگواران که بسیارند و هر یک براثر بندگی خدا دارای مقامات و کرامات بوده اند. در کتاب روضات الجنات پاره ای از آنها ذکر شده؛ از آن جمله فاضل خوانساری درباره فقه بزرگوار ملااحمد(74) مقدس اردبیلی نقل کرده است که وی در پارسائی و پرهیزگاری به حد اعلی، و دارای نفس قدسیه بوده که صاحب کرامات گردیده و فائض به دیدار ولی عصر (ارواحنافداه) شده بود. و آنگاه که مراجه با مطلب مشکلی می شده، در دل شب آهنگ به روضه منوره علوی می نموده و درهای بسته آن روضه مقدسه به رویش گشوده می شد و با آن حضرت مکالمه می نموده است. و درباره رضی الدین علی بن طاوس نقل کرده که وی پارساترین مردم عصر خود بوده، در مراتب معنوی صاحب کرامت و مقامات شد تا آنجا که به دیدار ولی عصر (ارواحنافداه) نائل گشت.(75)
اکنون باید ببینیم این دسته از بزرگان مذهب تا چه حد حقایق اسلامی را برای ما بیان کرده اند و اگر کسی منکر اقوال آنها شود مسلما در اشتباه است؛ زیرا آنها بهتر از ما راه بهشت و جهنم را می دانستند. و هیچگاه بنابر اظهار خلاف واقع نداشتند. چون این مقدمه گنجایش آن را ندارد که تمام اقوال آنان ذکر شود، لذا خوانندگان را به کتاب غرر و درر مرحوم آمدی، و کتاب توحید صدوق، و کتاب حقایق فیض، و کتاب منیه المرید شهید ثانی، و معراج السعاده نراقی (رضوان الله علیهم) ارجاع می دهم تا روشن شود که این بزرگواران تا چه اندازه به معالم دین پی برده، و تا چه حد برای به ثمر رساندن شجره دین کوشش و جان فشانی کرده اند. و بعضی از آنان حتی به فیض حضور ولی عصر (عجل الله تعالی) نائل آمده اند؛ از آن جمله مرحوم سید مهدی بحر العلوم که فرمود: حضرت مهدی (علیه السلام) مرا به سینه خود چسباند. (این توجه لازم که مولف معظم ما از روساء فرقه دار صوفیه که داعیه قطبیت و ارشاد داشته اند نمی برد).
باید متوجه بود که انکار این مطالب هیچگاه روا نخواهد بود. خدا تعالی در قرآن مجید می فرماید: یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا(76) در تفسیر برهان چندین روایت درباره این آیه مبارکه وارد است؛ از آن جمله معصوم (علیه السلام) می فرماید: مرا از رابطوا، رابطه با امام عصر می باشد. و در روایت دیگر فرماید: مراد از رابطوا، رابطه با حضرات معصومین (صلوات الله الیهم اجمعین) است.
ای کسی که در مقام انکار بیانات علمائی مانند خواجه نصیرالدین طوسی یا فیض کاشانی یا شیخ بهائی هستی، بینی و بین الله در نزد خود بیندیش که مرحوم شیخ بهائی شخصی معمولی بوده یا یکی از فقهای شیعه به شمار می رود! هنوز رساله جامع عباسی او مورد تحسین علماء است و بعضی از آنان مانند مرحوم آخوند خراسانی بر آن حاشیه نگاشته اند. چگونه عرفانی مانند مطالب کتاب کشکول (شیخ بهائی) یا اوصاف الاشراف خواجه نصیر یا حقایق فیض بوده باشند؛ در صورتی که درک حقایق منوط به فیض الهی است. و در قرآن مجید خدای تعالی تزکیه را قبل از تعلیم کتاب و حکمت فرموده که و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه.(77) برای توضیح این مطلب از کتاب قضاء شرح لمعه از بیان شهید ثانی پس از ذکر اوصاف و شرایط قاضی و مجتهد این مطلب آورده می شود:
و انما تلک القوه بید الله تعالی یوتیها من یشاء من عباده علی وفق حکمته و لکره المجاهده و الممارسه لاهلها مدخل عظیم فی تحصیلها و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و آن الله لمع المحسنین.
و این قده (یعنی ملکه اجتهاد و قوه استنباط) به دست خدای تعالی است؛ هرکه را خواهد می دهد از بندگان خود بروفق حکمت و مراد خود؛ و البته مجهادت و کوشش بسیار و ممارست مدخل عظیمی در تحصیل این قوه دارد. (و کسانی که کوشش در راه ما نمایند هر آینه راهنمائی می کنیم به آنها راه های خود را، و خدا با نیکوکاران است).
اگر با نظر انصاف نگاه کنند بهتر آن است که به علم خود علم نموده، و هیچگاه از راه گفتار یا از راه طبع کتاب در مقام انکار بیانات علمای بزرگ اسلام نباشند؛ مبادا آن بزرگواران مطالب حقی فرموده باشند (که فرموده اند) و دیگران به آنها پی نبرده است؛ هرکه را خواهد می دهد از بندگان خود بروفق حکمت و مراد خود؛ و البته مجاهدات و کوشش بسیار و ممارست مدخل عظیمی در تحصیل این قوه دارد. (و کسانی که کوشش در راه ما نمایند هر آینه راهنمائی می کنیم به آنها راه های خود را، و خدا با نیکوکاران است).
اگر با نظر انصاف نگاه کنند بهتر آن است که به علم خود عمل نموده، و هیچگاه از راه گفتار یا از راه طبع کتاب در مقام انکار بیانات علمای بزرگ ص اسلام نباشند؛ مبادا آن بزرگواران مطلب حقی فرموده باشند (که فرموده اند) و دیگران به آنها پی نبرده انکار کنند! لذا این است که معصوم (علیه السلام) می فرماید: قف عند الشبهات.(78) ناگفته نماند هر یک از فقهاء مذهب شیعه، بیان خواجه نصیر الدین یا شیخ بهائی یا هر کس باشد، صحیح نداند و خواسته باشد رد می کند با اقامه دلیل و منطق رد می کند. از او که بگذرد کسی حق ندارد در مقام انکار گفتار علمای ربانی و عرفانی شامخین(79) بوده باشد؛ بلکه باید دیگران در مقام قبول از آنان باشند. و یا اگر مطلبی است مشکل که برای اهلش گفته اند، چون بعضی از سخنان خواجه نصیرالدین در فصل پنجم اوصاف الاشراف یا پاره ای از مطالب کشکول شیخ بهائی مانند این مطلب را که قبولی آن جزو ضروریات دین نیست، اگر بزرگان مذهب فرموده اند، درکش را برای اهلش واگذارند. چه دین مبین اسلام تا جائی حقایق و معارف دارد که معصوم (علیه السلام) می فرماید: لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لکفره او لقتله.(80) (آن اسرار و رازهائی که در دل سلمان نهفته بود اگر ابوذر بدان آگاهی می داشت او را می کشت) و آن علمائی هم که آن دسته از مطالب را بیان فرموده اند، بهتر از ما به وظیفه خود آشنا بود اند. آن کسی که خود را دوازده امامی می داند، مسلما آنچه اوصیاء پیغمبر فرموده اند قبول دارد. بنابراین چگونه سزاست مطالبی که ذیلا ذکر می شود نظایرش مورد اشکال بعضی قرار گیرد اللهم آن قلوب المجتنبین الیک و الهه(81) (خدایا به راستی دل های فروتنان درگاهت به سوی حیران است) و در دعای شعبانیه حضرت می فرماید: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجت النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک(82) یا در دعای دیگر می فرماید: اللهم ادخلنی فی جنه بحر احدیتک و طمطام یم وحدانیتک.(83)
آیا این گونه ادعیه لازم بوده که معصوم (علیه السلام) فرموده، یا باید آن را نادیده گرفت؟ چرا باید نادیده گرفت، اگر نمی خواستند که نمی فرمودند. صدها مطالبی که در قرآن کریم است با معصومین (علیه السلام) فرموده اند، با همان معنائی که در نظر داشتند لازم و به جا است و هیچگاه روا نیست که در مقام انکار باشیم؛ از آن جمله است: اینما تولوا فثم وجه الله(84) یا ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی(85) همچنین مانند ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و معه(86) (ندیدم چیزی را مگر آنکه خدا را همراه آن و پیش از آن و در آن دیدم) و هکذا من عرف نفسه فقد عرف ربه(87) یا اعرفکم بنفسه اعرفکم بربه.(88) آیا رواست کسی که این گونه عبارات را نقل می کند، او را متهم به صوفی گری نمایند! (مولف معظم ما صوفی گری را مذموم می داند که عالم عارفی را بعضا با چنین اتهامی تخطئه می کنند) ناگفته نماند که ما در مقام انکار کسانی هستیم که در مقام رد مطالب عرفانی هستند. و اگر کسی از جنبه و وصل و فناء و بقاء سخن بگوید، بر او اشکال می کنند. در صورتی که همین مطالب را بعضی دیگر از علماء جلیل بیان فرموده اند؛ از آن جمله است بیان حضرت آقای حاج میرزا جواد آقای طهرانی زارع که در کتاب بیان المطالب فرموده: آری آن حالت هنگام اقبال حق متعال بود. آن حالت هنگام جذبه عزیز قدوس بود. آن حالت نمونه ای از لقاء و وصل ذات مقدس (بود). آن حالت نمونه ای از کشف سبحات جلال بود. آن حالت حالت شهود و وجدان ذات حی قدوس بود. به ذات مقدسش آن حالت هنگام معرفی ذات مقدس حق بود. به ذات مقدس خودش آن حالت نمونه ای از زیارت و روئیت حق متعال بود، به حقیقه الایمان. و چه بسیار شیرین و لذیذ است و حلاوت موانست و مناجات با خداوند! یا من اذاق احبائه حلاوه الموانسه فقاموا بیت یدیه متملقین.(89) و چه ابتهاج شدیدی در آن حال برای عبد خواهد بود!.
نظیر این مطالبی که آقای میرزا جواد آقای تهرانی در میزان المطالب صفحه 31 و 32 عنوان فرموده اند، حکماء و عرفا هم فرموده اند؛ پس نباید به این گونه مطالب بدبین بود. برای نمونه گرفتاری از صدرالمتالهین شیرازی که در اسفار عنوان فرموده اند نقل می شود: فاذن قد انکشف آن مدرکات الخمس کمدرکات سائر القوی الادراکیه مظاهر الهویه التی هی المحبوب الاول و المقصود الکامل للانسان فبعینه یشاهده و ینظر الیه لا علی وجه یعتقده الاشاعره و باذنه یسمع کلامه و بانفه بیشم رائحه طیبه و یجتمع ظاهر بدنه یلمس لا علی وجه یقوله المجسمه تعالی عن المراد و الجسمانیات و ماذکرناه مما اطبق علیه اهل الکشف و الشهود الذینهم خلاصه عبارالله المعبود بل جمیع الموجودات عندهم بالمعنی الذی ذکرناه عقلاء عارفون بربهم مسبحون له شاهدون لجماله شاهدون لکلامه و الیه الاشاره بقوله تعالی و آن من شی ء الا سبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم الخ مراد ما از ذکر مطالب اسفار، به آن است که هرچه حکماء یا عرفاء بزرگ گفته اند باید پذیرفت، بلکه مراد ما آن است که به واسطه مطالب ناروائی که بعضی گفته اند، نباید حقایق و معارف دین را هم عطف به آنها کرد و کلا منکر شد؛ که ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا.(90)
از جمله سخنان ناروای بعضی از متصوفه مانند این بیان (است که) مرحوم شیخ عباسعلی کیوان(91) (رحمه الله علیه) (نقل می کند) که پس از نیل به درجه اجتهاد که در جلد اول تفسیر قرآنش در صفحه 8 ذکر می کند و خود نیز انکار نموده بی آنکه از تکفیر فقهاء و از توهین عوام که این هر دو لازمه تصوف است بترسم، رفتم به سوی سلاسل صوفیه شیعه گرچه اخیرا میان صوفیه اهل سنت هم رفتم و از اقطاب آنها پرسیدم دعوی شما چیست، مرید چه احتیاجی به شما دارد که اگر نیاید ناقص و مرحوم خواهد بود، آیا احتیاج علمی داد با احتیاج روحی دارد، گفتند بالاتر از همه اینها است، قطب جان مرید است، هر که قطبی را مرید نیست، او مردار است، جان ندارد و از همه کمالات انسانی محروم است و نیز علم نافع حقیقی مایه نجات همان است که ما می دانیم و باید مخصوص آن را شفاهاء بی واسطه کتاب آن را تعلیم مرید کنیم که اگر همان علم را از غیر ما یا از کتاب بیاموزد جهل است نه علم، و علامه دهر هم باشد تا آن علم را از ما اخذ نکند هیچ نفهمیده و نجات آخرتی برایش محال است؛ اجتهاد و تقلید و فقه و اصول همه سراب است و خانه ساختن بر آب؛ دین اصلا و فرعا منحصر است به اطاعت ما.
این مطالب را هر شخص متدین نمی پذیرد؛ زیرا نتیجه آن می شود که کلا فقهاء شیعه (رضوان الله علیهم) به حقایق دین نرسیده باشند؛ حتی خواجه نصیرالدین طوسی و شیخ بهائی و مرحوم فیض (رضوان الله علیهم) چه آنها سرسپرده در سلسله نبوده اند. و اگر آن بیان درست بود جا داشت شخص برجسته ای چون شیخ عباسعلی کیوان در ظرف چندین سال که خدمت استاد (ملا سلطان و پسرش ملا علی و نواده اش محمد حسن گنابادی) کرده، علمی تعلیم بگیرد که سرآمد علوم باشد؛ نه آنکه خود در رد آن مکتب کتاب هائی مانند رازگشا و استوارنامه و کیوان نامه تالیف کند! چنانکه خود در جلد اول تفسیر گفته: من از روی صدق و از جان و دل خدمت استاد کردم تا آنجا که شخصی برگزیده و صاحب اسرار معرفی شدم. حال که نتیجه کوشش چنین فردی این است که ذکر شد، بطلان آن داعیه که گفت ما باید حقایق را تعلیم به مرید دهیم مسلم است. و اگر گفته شود فیض الهی شامل حال شخصی چون کیوان نبوده که تعلیم نگرفته، باز این مدعی ثابت است که مستفیض شدن منوط به فیض الهی است، پس چرا استاد (ملاسلطان گنابادی) انحصار به خود دهد. فیض (علیه الرحمه) گوید:
اینکه گویند که گنجینه اسراری هست - نیست اسرار به جز یار هوالله احد
اللهم انی اسئلک فی السر و العلانیه و کلمه الحق فی الغضب و الرضا و القصد فی الفقر و الغناء و اسئلک نعیما لا ینفد و قره عین لاتنقطع و اسئلک الرضا بالقضاء و برکه الموت بعد العیش و برد العیش بعد الموت و لذه الی و جهک و شوقا الی رویتک و لقائک من غیر ضراء و لا فتنه مضله.(92)
ای همنشین دلها با یاد تو نشینم - بر خود نمی دهم راه جز همنشین خود را
اشکم بود چو گوهر، رشک آیدم که ریزم - غیر از به خاک پایت در ثمین خود را
غیر از تو در دو عالم یاری ز کس نخواهم - من خوب می شناسم یار و معین خود را
در بین خوبرویان در هر لباس و هر شکل - از دور می شناسم آن نازنین خود را
در پرده از چه گویم وصف وخی که چون مهر - بی پرده می نماید نور مبین خود را
آن لعبت فریبا آگه ز وحی عشق است - دیدم به دیده دل، روح الامین خود را
اگر از شاهراه مستقیم که همان دستورات دینی است شخص به مقصود نرسد، از چه راهی می تواند به مراتب عالی ایمان ره برد؟ چنانکه در اول مقدمه ذکر شد، کسی منکر راهنما و استاد نیست، چه بین اهل عرفان افراد پارسا و صالح وجود دارند که مصاحب با آنان نافع است؛ ولکن استاد به آن معنی که (روساء صوفیه مانند ملاسلطان گنابادی مدعی آن می باشند و) از بیان مرحوم کیوان گذشت جر معصوم (علیه السلام) نخواهد بود. وانگهی شخص مرید با اختلافات گوناگون که بین سلسله ها وجود دارد، چگونه مربی کامل را بیابد و خود را تسلیم او کند؟! در این باره از خود سخنی نمی گویم، بلکه برای روشن شدن این مطلب یکی از شواهدی را که مولف کتاب مقامات العرفاء آقای سید عبدالحجه بلاغی(93) که ضمنا خود از مدعیان راهبری طریق است راجه به آقای ذوالریاستین(94) و شمس العرفاء (رحمه الله علیهما) ذکر کرده از صفحه 43 کتاب مذکور نقل می کنم: وی می نویسد: در اوان قبل از رحلت شمس العرفا(95) روزی مرحوم حاج ذوالریاستیم مونسعلی شاه از ایشان وقت خواستند و پس از صرف ناهار خلوت کردند و حاجی (ذوالریاستین) به آقای شمس العرفا، اظهار کردند که شما حق دستگیری ندارید و اگر خود را صالح می دانید مدرک شما چیست؟ شمس العرفاء با عصبانیت جواب دادند پنجاه سال در این شهر زحمت کشیدم و یا علی گفتم، حالا این شیخ از من مدرک می خواهد! و در صفحه 107 در ضمن جواب هائی که به آقای شیخ ذبیح الله محلاتی می دهد، درباره خود چنین می گوید:
ما قدرت چاک دادن گریبان روح را در خود می بینیم. طالبین می توانند رد و ایراد دو شخص نامبرده را در کتاب مذکور ملاحظه کنند. و اگر با نظر دقت بررسی شود. نوعا اختلافاتی بین سلسله ها وجود دارد که اگر جمع آوری شود چندین جلد کتاب خواهد شد.
هر کسی که ره در پیش ماست - راه یابد هر که او درویش ماست
وانکه نبود در طریق و راه ما - گمره است و ره نیابد با خدا
وان دگر دلیل از ما مجو - پیش ما از منطق و برهان مگو
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود
نیست این ره را به برهان احتیاج - بایدت تسلیم شد بی احتیاج
درهم و پیچیده تر شد مسئله - گیر کردم بین چندین سلسله (96)
عارف بجنوردی فکور گوید:
تا یک نگردی و یکتا ز طبع خویش - آئینه وار در تو هویدا یگانه نیست
و اگر شود بین فقهاء نیز اختلاف فتوی هست، باید دانست که این اختلاف راجه به استنباط احکام است، یعنی هر فقیهی آنچه را بر طبق موازین شرعی تشخیص داده، برخود و بر مقلدین خود حجت می داند؛ ولی هرگز نه کسی را تقلید و قبول فتوای خود حجت می داند؛ ولی هرگز نه کسی را به تقلید و قبول فتوای خود دعوت می کند و نه فقیه دیگر را در کیفیت استنباط و موازین موجود در ید او تخطئه می کند. و نیز (مانند ملاسلطان گنابادی به شیخ عباسعلی کیوان قزوینی) نمی گوید هر که با من بیعت نکند طاعتش مردود است،(97) و هر که خود را تسلیم من کند ناجی و رستگار است! پس فرق میان این دو بسی واضح و روشن و خالی از اشکال است. برای توضیح این مطلب که میان این دو داعیه، یعنی داعیه استنباط احکام و داعیه قطبیت تفاوت زیاد است. مطلبی از جناب آقای ملا سلطان محمد گنابادی (رحمه الله علیه) نقل می کنم، وی در کتاب سعادت نامه خود صفحه 11 می نویسد: بلکه چون شیخ را دلیل راه و واسطه بین خود و اله می دانند و مظهر تمام اسماء و صفات، بلکه عین اسماء و صفات می خوانند، و معرفت خدا را در وجود او و پیروی او منحصر می سازند، کما قال فی الااخبار نحن الاسماء الحسنی(98) و نحن صفات الله العلیا(99) و بکم عرف الله(100) و بنا عرف الله(101) که بر سبیل حصر هر یک را فرموده اند، چنین می گویند که چون قلب که عقلش نیر گویند حقیقت انسان این بنیان است و عبادت و معصیت و امر و نهی و ثواب و عقاب به او منسوب است؛ کما فی الخبر ایاک آمر و ایاک اثیب و ایاک اعاقب(102) و غیر او از قوای تن به تبعیت او به این دو موصوفید راه عبادت و توجه به معبود را به توسط شیخ آموخته، باید خیال را نیز مشغول صورت ظاهری شیخ دانست که واسطه این راه و مظهر صفات الله است تا به این اشتغال به صور باطله بازمانده و به تبعیت و تقلید قلب، اشتغال به عبادت ورزد صورت مدعی قطبیت با هزار یک صورت ادعای غیر معقول از جمله صور باطله است).(103)
این جانب فقط در مقام انکار مطالب ناروا هستم و نظر به تشنیع و اهانت فردی خاص که ای بسا در عالم معنی از اولیای خدا محسوب شود ندارم؛ زیرا که خود عاقبت شوم و دامنگیر اهانت به اولیاء خدا را می دانم. و وزر و وبال دنیوی و اخروی و سرافکندگی نزد معصومین را که از نتایج آن است می شناسم.
و اما سبب تالیف این کتاب گذشته از آنچه در ابتدای مقدمه ذکر شده، آن است که شبی در کربلاب معلی چنین مشاهده شد که نظما سرودم:
شب به یادش دیده بردر داشتم - با خیالش حال دیگر داشتم
با دلی لبریز از شوق لقا - بودم آن شب در زمین کربلا
کربلائی دلگشاتر از بهشت - حق ز خاکش جان پاکان را سرشت
دل به یاد دوست بستم تا سحر - تا شدم با یادش از خود بی خبر
ناگهان در عالم کشف و شهود - بر من آن مهر حقیقت رخ نمود
قلب عالم مهدی صاحب زمان - در حریم خسرو دین شد عیان
در حرم شد اقتران مهر و ماه - دیده شد روشن از آن نور آله
لب تو از فیض الهی کامیاب - از تو ماند در جهان چندین کتاب
دیدم آن شب صورت آثار خویش - دست خوبان دیدم اندر کار خویش
باشد از لطف خداوند کریم - یک کتاب آن طریق مستقیم
معجزه شق القمر شد آشکار - از جمال ماهشان در شام تار
ادعای حضرات (روسای گنابادی)(104) در مورد لزوم بیعت با توجه به موازین متقن عقلی ناصواب است؛ زیرا اگر همین صورت بیعت با قطب، مناط بود و موجب نجات، باید بیعت طلحه و زبیر که بی واسطه با خود امیر مومنین علی (علیه السلام) انجام یافت، موجب نجات آن دو باشد. در حالی که آن دو از جمله کسانی بودند که به نام خونخواهی عثمان به جنگ آن حضرت آمدند. رسول خدا (صلی الله الیه و آله و سلم) فرمود: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی.(105) آیا برای به کمال رساندن نفس انسانی این دو کفایت نمی کند؟ آیا آیه که می فرماید: و ننزل من القرآن من هو شفاء و رحمه للمومنین و لا یزید الظالمین الا خسارا(106) عمومیت ندارد؟ و مخصوص اجازه یافتن از قطب و مرشد است؟ (در صورتی که اعتقاد به خدا، نبوت عامه و خاصه، امامت دوازده امام (علیه السلام) لوازم ایمان است نه اجازه از قطب در امورات دینداری) و یا این بیان که؛ من اخلص اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمه من قبله علی لسانه(107) فرموده معصوم، عمومی و همیشگی نیست؟ اصحاب سلسله ای که قطبشان از حضرت رضا (صلوات الله علیه) استفاضه و استضائه می کرده، مگر بیانات آن حضرت در زمان خودش فیض بخش نیست؟ آیا آنکه (درباره لزوم بیعت)(108) باید در اشهد انک حی(109) تردید داشت؟ در سوره جمعه می خوانیم: و آخرین منهم لما یلخقوا بهم(110) پرواضح است همانهائی که در زمان حضرت رسول (صلی الله الیه و آله و سلم) آیات قرآن را شنیدند، و هم آنهائی که بعدا ملحق می شوند، باید به قرآن عمل کنند. آیا مومنین هر عصری و زمانی جزء لما بلحقوا بهم نیستند که آیات را از آن حضرت بشنوند؟ کریمه فاستقم کما امرت و من تاب معک(111) به ما می فهماند که باید متابعت اوامر الهی کرد. عالم دین یا استاد می تواند معانی قرآن و اخبار معصومین (علیه السلام) را درک کند و برای دیگران بیان کند و دیگران هم به حکم دستور خدا موظفند که از نهایت احترام را به جا آورند. تا آنجا که در کتاب معراج السعاده قریب به این مضمون وارد است، اگر اهل عالم قدر بندگان خوب خدا را بدانند، به خاک قدمشان تقرب به خدا می جویند.
قال سبحانه و تعالی: و لولا فض الله علیکم و رحمته مازکی منکم من احد ابدا و لکن الله یزکی من یشاء و الله سمیع علیم(112) مسلم است که این فیض شامل حال مراد و مرید هر دو هست، و همه مشمول نعیم ظاهر و باطن حق متعال هستیم؛ چه آنکه حق متعال بینای حال بندگان است. ان الله بعباده لخبیر بصیر(113) (که خدا به اعمال بندگان کاملا بصیر و آگاه است) در سوره الرحمن مکرر می خوانیم فبای آلاء ربکما تکذبان(114) ( - الا ای جن وانس - کدامین نعمت خدایتان را انکار می کنید) در این خطاب جن و انس به طور عموم مخاطبند، نه طبقه ای خاص و دسته ای معین. در زیارت امین الله می خوانیم و سبل الراغبین الیک شارعه(115) آیا دل هائی که شوق و میلشان به سوی خداست، حقتعالی آنها را کفایت نمی کند و شمول این لطف، محتاج نظر و اجازه شخص دیگری است؟ الیس الله عبده(116) (آیا خدا برای بنده اش کافی نیست) در سوره مومن می خوانیم و من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فاولئک یدخلون الجنه یرزقون فیها بغیر حساب(117) (و هر که از مرد و زن عمل صالحی جاودان به جا آورد در صورتی که با ایمان باشند آنان در بهشت جاودان داخل شوند و آنجا به رزق بی حساب برخوردار گردند.آیا این وعده الهی نیز محتاج و منوط به اجازه شخصی است، با آنکه هر کس عمل کند مشمول فیض خدا خواهد بود؟! -مرحوم شهید ثانی - (رحمه الله علیه) در کتاب منیه المرید از معصوم (علیه السلام) نقل کرده من عمل بما علم اورثه الله علم مالم یعلم یعنی هر کس عمل کند به آنچه می داند، خدا به ارث به او خواهد داد دانش آنچه را که ندانسته!
(پس) از آنچه گذشت، راه هدایت را نباید منحصر به دستگیری مربی یا استاد (بنام قطب) دانست. و بوده اند معارفی بین اهل عرفان که در صورت ظاهر استاد نداشته اند؛ از آن جمله است مرحوم شیخ ابوالحسن خرقانی که در شرح حالش نظما مولوی و نثرا مرحوم شیخ عبدالصمد همدانی در کتاب بحرالمعارف این داستان را آورده اند که زمانی با یزید بسطامی (118) به خرقان رسید و در آنجا توقفی کرد و گفت از این خاک پس از دویست و بیست سال یک رجل الهی طلوع می کند به نام شیخ ابوالحسن، تاریخ گذاشتند با ولایت شیخ ابوالحسن مصادف آمد. شیخ ابوالحسن چون پیشگوئی با یزید را شنید، پیر اختیار نکرد؛ به مزار با یزید می رفت و از روح او ارشاد می جست.
هر صباحی تیز رفتی بی فتور - بر سر نشستی با حضور
گفت من هم نیز خوابش دیده ام - وز روان شیخ این بشنیده ام
که حسن باشد مرید و امتم - درس گرید هر صباح از تربتم
هر صباحی رو نهادی سوی گور - ایستادی ناصحی اندر حضور
حکم حق بر لوح می آید پدید - آنچنانکه حکم غیب با یزید
تو خود کتاب مفصل بخوان از این مجمل! اگر تربت با یزید بسطامی این است، باید توجه داشت چه مایه فیضی برای قبور ائمه (علیهم السلام) است.
و ایضا باباطاهر عریان است که می گوید: امسیت کردیا و اصبحت عربیا(119) ای بسا کسی که در یک جلسه درس اخلاق در اثر سخنان آموزنده استادی مسیر زندگیش تغییر کرده، و ای بسا افرادی که در اثر شعر حکمت آمیزی سرمشق زندگی گرفته اند. و بسیار بوده که شخص صاحبدلی به واسطه ساعتی مصاحبت چراغی در دلی افروخته و پند و موعظه اش شمع راه هدایت دیگران شده. و کثیری در زمان رسول خدا (صلی الله الیه و آله و سلم) و ائمه اطهار (علیه السلام) بودند که از آن ذوات مقدسه بهره مند نشدند. کما آنکه در میان کسانی که آیات قرآن را از دو لب خاتم النبیین شنیدند، یکی ابوذر شد و دیگری ابوجهل. چنانچه نراقی (رحمه الله علیه) گوید:
معجزه احمد که مه را می شکافت - در دل بوجهل جاهل ره نیافت
جلوه اش افکند لیکن بی سخن - شور در جان اویس اندر قرن
هر چه حضرت نوح (علیه السلام) زبان به ارشاد فرزندش گشود نتیجه بخش نشد، ولی در دامان بت تراشی چون آزر، حضرت ابراهیم خلیل الرحمن (علیه السلام) به وجود آمد.(120) یخرج الحی من المیت و یخرجج المیت من الحی(121) (از زنده مرده و از مرده زنده بر می انگیزد) به طور کلی نبی یا ولی ارائه طریق می کند و موصل به مطلوب نیست. جائی که خدای تعالی به رسول اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) می فرماید: انک لا تهدی من احببت و کلن الله یهدی من یشاء(122) (ای رسول خدا با اینکه تو هادی خلقی چنین نیست که هر کس را تو خواهی هدایت توانی کرد. لکن خدا هر که را خواهد هدایت می کند) و دیگر کجا نوبت به این سخن می رسد که بدون بیعت، باب هدایت مسدود است.
نگارنده را از ذکر بعضی قسمت های مطالب عرفاء راحت و رنج و نفی و اثبات است. راحت و اثباتم در آن است که تا آخرین نقطه عرفان را به جان معتقدیم؛ رنج و نفیم در آن است که افرادی به دقت در این کتاب ننگریسته، گمان برند که اینجانب حکمت و عرفان را منکر است. در حالی که عرفان به معنی شناسائی حق از راهی که ائمه هدی (علیه السلام) مقرر کرده اند؛ و حکمت بدان معنی که ضاله المومن است، نمی باید و نمی تواند مورد انکار مسلمانی قرار گیرد. و پیشوای موحدان امیر مومنان (علیه السلام) در مقام مناجات حق تعالی عرض می کند یا غایه آمال العارفین(123) اینجانب که امیدوار و آرزومند است، یکی از کمترین پیروان مکتب توحید این بزرگوار شمرده شود، چگونه می شود منکر عرفان و معرفت حق متعال باشد. در این کتاب کوشش حقیر در آن است که مانند آن حیوان که دهان را پر از آب می کرد و طرف آتشی که برای حضرت خلیل افروخته بودند می افشاند تا حرارت آتش را از جسم مقدس او دور کند و نیمی از بدنش در این راه بسوخت، (قصد نمود با تالیف این کتاب شاید) بتواند به قدر وسع و امکان، قدمی در شناسانیدند راه مستقیم الهی بردارد. و امید وار است که این خدمت مورد قبول درگاه خدایتعالی باشد! آری:
به راه بادیه مردن به از نشستن باطل - که گر مرا نیابم به قدر وسع بپویم (124)
اگر ما دوازده امامی و پیرو مکتب اهل بیت هستیم، باید هر آنچه را که اوصیاء پیغمبر (صلی الله الیه و آله و سلم) در معارف فرموده اند به جان و دل بپذیریم و به جان و دل تسلیم دستورات ایشان باشیم. و آنچه را در باب معرفت حق بیان فرموده اند با تفکر دریابیم. در صحیفه علویه جلد دوم وارد است رب اغمسنی فی بح نور هیبتک حتی اخرج منه و فی وجهی شعاعات انوار تخطف ابصار الحاسدین من الجن و الانس اجمعین (یعنی کردگارا فرو بر مرا در دریای نور هیبت خودت تا از آن دریا بیرون آیم و حالی که در رویم شعاع های انواری باشد که برباید چشم های حادسان از جن و انس هنگی را). و در صحیفه سجادیه جلد سوم می خوانیم: اللهم صل علی محمد و آل محمد واجعلنا من الذین شربوا بکاس الصفاء فاورثتهم الصبر علی طول البلاء فقرت اعینهم بما وجدوا من العین حتی تولهت قلوبهم فی الملکوت و جالت بین سرائر حجت الجبروت و مالت ارواحهم الی ظل برد المشتاقین فی ریاض الراحه و معدن العز و عرصات المخلدین.
و در ارشاد القلوب دیلکی (رحمه الله علیه) وارد است: یا موسی ذکری للذاکرین و جنتی للمطیعین و زیارتی للمشتاقین و انا خاصه للمحبین. لذت درک این معانی برای همه یکسان نیست؛ تا انسان در اثر عبادت مجذوب آل محمد (علیهم السلام) نشود، قلبش طاهر نگشته و بهره کامل از مناجات با خدا نمی برد؛ تا وقتی شخص در اثر علاقه به خود افکارش گرد وجود خود می گردد، بی گمان مغلوب هوای نفس است و چون هوای نفس حکمفرما شود، او را به اطاعت خود وامی دارد که: افرایت من اتخذ الهی هواه(125) (ای رسول ما می نگری آن را که هوای نفسش را خدای خود قرار داده) چون چنین شد آئینه دل را کدورت می گیرد. کدورت شخص را از طهارت واقعی دور می کند. و چون طهارت نبود بهره برداری از حقایق قرآن دست نمی دهد که: لا یمسه الا المطهرون(126) (که جز دست پاکان بدان نرسد) هیچگاه کدورات و جسمانیات را به عالم پاک روحانیات راه نیست و ابتهاجی که اهل عبادت مشاهده می کنند سنخ عالم طبیعت نیست؛ بلکه به ماوراء طبیعت بستگی دارد. همانگونه که ایمان ما نیز ایمان به غیب است. چنان است که گفته اند:
رو مجرد شو مجرد را ببین - دیدن هر چیز را شرط است این
انسان در خود عقل و جهل مشاهده می کند و به خوبی می یابد قوه ای او را امر به خیر، و نیروئی امر بشر می کند. و انسان در میان دو نیرو قرار گرفته و یکی از این دو را می پذیرد؛ و همیشه دو بدی شر ثالثی را جلب می کند و دو خوبی، خوبی سوم را می طلبد تا رفته رفته به مرتبه نهائی می رسد. قلبی که طاهر شد آماده پذیرش فیض الهی می گردد و از خدا الهام می گیرد. چنانکه در صحیفه علویه جلد دوم مولی امیر المومنین (علیه السلام) در مقام مناجات حقتعالی عرض می کند: یا معلم موملیه الامل: یعنی ای آنکه به آرزوداران خود آرزو یاد می دهی! و در اسرار الصلوه مرحوم شهید ثانی (رضوان الله علیه) است که خدای تعالی به بندگان برگزیده خود می فرماید: تا حال تو با من مناجات می کردی، و از حال به بعد من با تو مناجات می کنم (و انا اناجیک). مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی (رحمه الله علیه) در جلد اول بیان الفرقان صفحه 14 روایتی از مولا حضرت صادق (علیه السلام) آورده که این معنی را به خوبی بیان می فرماید؛ قال الصادق (علیه السلام): ان اولی الالباب الذین عملوا بالفکره حتی ورثوا منه حب الله فان حب الله اذا ورثه القلب و استضاء به اسرع الیه اللطف فاذا نزل اللطف صار من اهل الفوائد و اذا صار من اهل الفوائد تکلم بالحکمه واذا تکلم بالحکمه صار صاحب الفطنه و اذا نزل منزل الفطنه عمل فی القدره و اذا عمل فی القدره و اذا عمل فی القدره عرف اطباق السبعه فاذا بلغ هذه المنزله صار ینقلب فی فکر و لطف بحکمه و بیان فاذا بلغ هذه المنزله جعل شهوته و محبته فی خالقه فاذا فعل لک نزل منزله الکبری و عاین ربه فی قلبه و ورث الحکمه بغیر ما ورثه الحکماء و ورث العلم بغیر ماورثه العلماء و ورث الصدق بغیر ماورثه الصدیقون. مضمون حدیث این است که صاحبان خرد کسانی می باشند: سررشته عمل را به تفکر سپردند تا از این راه حب خدا را به دست آوردند؛ چه آنگاه که قلب، محبت خدا را به دست آورد و به آن استضائه کند لطف به سوی آن می شتابد. و هرگاه لطف نازل شود، آدمی از اهل فوائد می گردد. و آنگاه که اهل فوائد شود، به حکمت سخن خواهد گفت، و چون به حکمت تکلم کند، صاحب هوش و فطنت می شود. و آنگاه که به سرمنزل هوشیاری و زیرکی رسد، در قدرت عمل می کند. و آنگاه که در قدرت عمل کند، طبقات هفتگانه را باز می شناسد. و چون به این منزلت برسد، به وسیله حکمت و بیان در اندیشه و لطف باز می گردد. و آنگاه که به این منزلت تائل شود، خواسته دل و محبت خود را در خالقش قرار خواهد داد. و چون چنین کند، در سرمنزل اقصی فرود می آید و خدا را در دل خویشتن به عیان می بیند. و حکمت می اندوزد، نه از آن راه که حکیمان اندوختند. و علم می آموزد، نه از آن راه که عالمان آموختند. و صدق و راستی به دست می آورد، نه از از آن راه که صدیقان به دست آوردند.
و هم اکنون روشندلانی هستند که وجودشان چون خورشید تابناک نور بخش دیگران است. همچنین روا نیست که افرادی از درویشان نسبت به علماء سپاسگذار نباشند، زیرا از نظر افراد با اطلاع، علماء برگزیده و بزرگوار از عرفاء کمتر نیستند و آنانند که مانند اختران تابناک در آسمان معرفت می درخشند و خود عارف واقعی می باشند.
اشکال در آن است که پیروان هر دسته متوجه پیشوایان خود هستند و غافل از دسته دیگر می باشند. کسانی در قرن اخیر بین علما وجود داشته اند که هر یک افتخار عالم اسلام به شمار می روند؛ از آن جمله جناب آخوند ملا حسینقلی همدانی (رضوان الله علیه) است که عده کثیری در محضر او به مقامات عالم و درجات نهائی اخلاق و عرفان رسیده بودند؛ یکی از تلامذه آن عالم عظیم الشان جناب آقای حاج شیخ علی زاهد بود که به مصداق النظر الی وجه العالم عباده(127) سیمای ملکوتی او ناظران را متوجه عالم حقیقت می ساخت. و مرا از زیارت آن انسان واقعی بهره ای بوده است. یکی دیگر از شاگردان مرحوم آخوند ملا حسینقلی، آقای حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی بوده که باید او را از کتاب لقاء الله (128) و اسرار الصلوه و مراقبات السنه اش شناخت. این بزرگوار در کتاب مراقبات السنه از مصباح الشریعه نقل کرده است:
المشتاق لا یشتهی طعاما و لایلتذ شرابا و لا یستطب وقادا و لا یانس حمیما و لا یاوی دارا و لا یسکن عمرنا و لا یلبس ثیابا و لا یقر قرارا و یعبد الله لیلا و نهارا راجیا بان یصل مایشتاق الیه و یناجیه بلسان الشوق معبرا عما فی سریرته کما اخبر الله تعالی عن موسی فی میقات ربه و عجلت الیک رب لترضی فسر النبی صلی الله علیه و آله عن حاله انه ما اکل و لا شرب و لانام و لا اشتهی شیئا من ذلک فی ذهابه و مجیئه اربعین یوما شوقا الی ربه.
مشتاق اشتها به خوراکی ندارد و از آشامیدنی لذت نمی یابد و خواب وی را گوارا نیست و انس به خویش و تبار ندارد و در خانه ای ماوی نمی گزیند و در آبادی سکنی نمی گیرد و جامعه نمی پوشد و آرام نمی گیرد و خدا را در شب و روز می پرستد در حالی که امیدوار است به اینکه برسد به آنچه شوق با آن دارد. و با خدا مناجات می کند به زبان شوق، از آنچه در نهان خود دارد. تعبیر می کند همانطور که خدا از موسی (علیه السلام) در قیامت پروردگارش خبر داده (که موسی (علیه السلام) عرض کرد) کردگارا به سوی تو شتاب کردم که راضی شوی، و رسول اکرم (صلی الله الیه و آله و سلم) تفسیر کرد از حال موسی (علیه السلام) که خوراک نخورد و نیاشامید و نخوابید و به چیزی از خوراکی و آشامیدنی و خواب اشتهاء پیدا نکرد در رفتن و آمدن چهل روز از جهل شوق به پروردگارش. درک اینگونه روایات، مختص به صاحبدلان باایمان است؛ و گرچه کوته بیانان نا آشنا به حقایق ایمان این مطالب را تحمل نتوانند، و بلکه در مقام انکار هم بر آیند. دیگر از تلامذه جناب آخوند ملا حسینقلی (رضوان الله علیه) آقای حاج شیخ محمد بهاری است که باید آن بزرگوار را از کتاب تذکره المتقین که تالیف نموده شناخت. هم اکنون بسیارند علمای جلیل القدری که حقایق ایمانی را در کتاب های خود می نگارند؛ از آن جمله علامه طباطبائی (دامت برکاته) است که در رساله الولایه خود ذکر فرموده است، بعد از ذکر چند آیه می فرمایند: و قال تعالی کل شیئی هالک الا وجهه فاخبر بالهلاک لکل شیئی غیر وجهه فبان بذلک آن ما عنده سبحانه وجه له و وجه الشیئی غیر منفصل عن الشیئی و هو ما یواجهک به فهولاء متمکنون بقدمهم الصدق فی سبحات وجهه تعالی مستهلکون فی غمار انواره خارجون عن حیطه العالم غیر مختصین بمکان دون مکان و اینما تولوا فثم وجه الله. یعنی خدای متعال فرمود هر چیزی هلاک است جز وجه الله پس خدا خبر داد که هر چیزی جز وجه او هلاک خواهد شد وجه الله پس خدا از شیئی جدا از شیئی نیست و آن وجه چیزی اس که به وسیله آن به تو مواجهه می کند. پس اینها (اولیاء خدا و نمایندگان او) به قدم صدق خودشان در سبحات وجه الهی متمکن اند، مستهلک و غوطه ور دو انوار اویند، از حیطه عالم بیرون اختصاص به جائی غیر جائی ندارد و هر جا رو برگردانید پس آنجا روی خدا است.
الهنا فاسئلک بناسبل الوصول الیک و سیرنا فی اقرب الطرق للوفود علیک قرب علینا البعید و سهل علینا السعیر الشدید.
معبود! ما را به راهی برکه به درگاه رسیم. و از نزدیک ترین راه ما را ببر. برای ورود بر خودت نزدیک کن به ما دور را، و همواره کن به ما سخت و مشکل را.

قسمت دوم