سلسله در تقویت مستقیم (افاضات قلمی کیمیاگر وادی معرفت شیخ بی خرقه و خانقاه حیدر آقا تهرانی معجزه)

فرج الله عفیفی‏

نگاهی به تاریخ در ارتباط با تصوف

جو مذهبی ناهمگون شهر کوفه، حضور نحله و فرقه های مختلف شیعی و غیر شیعی که تاریخ از تضارب آراء و اندیشه های پیروان آن ها گزارش ها قابل توجه در نتیجه گیری های مکتب کلامی، حدیثی و فقهی دارد، مسلمانان را به گروه های مختلف عملی تقسیم نموده، از سلسله داری مرسوم در تصوف نه فقط کوچکترین اطلاعی در اختیار نمی گذارد، بلکه به لحاظ مقاصد ضد امامت حسن بصری(6) بعدها سفیان ثوری با معصومین (علیه السلام) می توان نتیجه گرفت در کنار عده ای برای رودرورئی با اصل امامت، از زمان حضرت امام سجاد (علیه السلام) که مصادف با تسلط بیرحمانه دژخیمان بنی امیه براسلام و مسلمین است، فرقه سازی در مسیر استحکام حکومت امویان آغاز گردید، و در پی شهادت حضرت امام صادق (علیه السلام) فرقه ها به صورت سازماندهی شده فعالیت خویش را که بیشتر به جدا سازی امامت سازماندهی شده فعالیت خویش را که بیشتر به جدا سازی امامت از نبوت ختم می شد به طور رسمی آغاز کردند. با این توجه باید برای دستیابی به علت فرقه سازی در اسلام، تحقیق را از زمان شکل گیری حکومت جائرانه بنی امیه آغاز کرد.
معاویه در پی به قدرت رسیدن با مخالفان سرسخت متعدد، که انگیزه ها و اهداف یکسانی را دنبال نمی کردند روبرو شد؛ با توجه با نامیزان بودن مقبولیت مخالفان در جامعه، یقین داشت کاری از پیش نمی برند؛ بلکه بعضا غیر از علویان قابل خریداری هستند. به لحاظ این خصوصیت علویان بود که سمت و سوی و اساس مبارزه را با پیروان شیعی علی بن ابیطالب (سلام الله علیهما) که مانع اصلی تحقق اهداف او بودند گذاشت...
...چون ادعای جانشین عثمان، یگانه مشروعیتی بود که برای به خلافت رسیدن معاویه مطرح می شد، جیره خواران و باج گیران معاویه در جریان دو جنگ جمل و صفین با شعار دین عثمان در مقابل دین علی تفکر عثمانی در مقابل تفکر علوی رسمیت دادند که البته این اقدام معاویه به جهت هواداری از عثمان نبود که خود، اسباب قتل او را فراهم کرده بود، بل انگیزه اصلی آنان کینه دیرینه ای بود که با پیامبر اکرم و خاندان رسالت داشتند و به همین جهت جواز لعن علی امیرالمومنین و جعل احادیث بر ضد حضرت و نفع معاویه از جمله کارهائی بود که کینه بنی سفیان نسبت به آل محمد (علیهم السلام) را تسکین می داد و وسیله ای برای به قدرت رسیدن بود. چنانکه وقتی به مروان اعتراض می شود: چرا دست به این کار می زنید؟ جواب می دهد: برای رسیدن به مراد چاره ای جز این نداریم.(7)
درست مانند صوفیان گنابادی که بنابر گفته یکی از کسبه کوچه حاجی نایب مرحوم اشرف قانعی می گفت: دروغ در ترویج تصوف مانعی ندارد.
آری امویان در این مسیر نه فقط هدفشان فقط کشتار شیعیان بود، بلکه نابودی بنی هاشم و آثار خاندان پیامبر را نیز دنبال می کردند.(8) از سوی دیگر خصوصیت مقاومت شیعیان در مقابل مخالفان موجب شده بود؛ امویان از ابزارهای زندان، تبعید، شکنجه و قتل استفاده کنند(9) که کردند. این نوع برخوردهای وحشیانه با شیعیان ادامه داشت تا زمان بنی عباس که با توجه به عملکرد آنها می توان نتیجه گرفت: عباسیان با استفاده از عنوان بنی عم پیامبر خدا و علی مرتضی، به میدان علویان آمدند. عباسیان نه فقط مانند امویان تشیع را تفکری می دانستند که به بهانه حب اهل بیت قصد نابودی اسلام را دارند،(10) بل رواج می دادند: میراث ختمی مرتبت ویژه آنان بوده و هست(11) حتی برای مقابله کردن با امامان شیعه، خود، را خلیفه الله مطرح می کردند.(12) در معنا عباسیان بر خلاف امویان به زعامت و خلافت اکتفا نمی کردند؛ بلکه داعیه رهبری دینی داشتند که برخورد خلفای عباسی با امامان شیعه و پاسخ های کوبنده ایشان بهترین دلیل برای این دریافت از تاریخ عباسیان است.(13) بر اساس این ادعای بی اعتبار ظلم ها و ستم ها با تکیه برداعیه رهبری دینی و سیاسی صورت می گرفت. عصر منصور دوانیقی که فتنه با علویان را ساز کرد(14) عبد الله محض شیخ بزرگ ایشان را با تمام فرزندان و برادران به زندان افکند؛ نوشته اند در حالی که به دیوارها میخ کوب شده بودند(15) تمامی جان سپردند.(16) محققانی که دوران مخوف عباسیان را مورد تحقیق و تحلیل قرار داده اند اشاره کرده اند: فشار عباسیان را مورد تحقق قرار داده اند اشاره کرده اند: فشار عباسیان! علویان به مراتب از امویان بیشتر بود، بلکه آنچه در دوران منصور، شیعیان تحمل نمودند در همه دوران نود ساله امویان ندیدند.(17)
اقدام دیگر اینها در اثبات این مقاصد و ترویج رقیبان فکری و مذهبی تشیع و امامان شیعه بود(18) که نه تنها زیدیه را در مقابل امامیه تقویت می کردند.(19) بلکه پشمینه پوشان عصر اموی را که به صورت پرسه زدن با اشرافیت بنی امیه مبارزه می کردند و بر اثر تزویر و شیطنت امویان به صوفی فرقه ای تبدیل شده بودند(20) تقویت می نمودند.
به هر روی بلای فرقه سازی عباسیان در کنار فشارهای سیاسی و تقسیم علویان به حسنی و حسینی، در تمامی ادوار تاریخ شیعه، نه فقط فتنه انگیزی کرده، بلکه مبداء و منشائی برای فرقه فرقه کردن شیعیان بوده است؛ که از جمله تبدیل جنبش ضد اموری صوف پوشان به تصوف و شکل دادن آنان به نام صوفی است. که امام صادق (علیه السلام) با انهم ادعائنا فمن مال لدیهم و فهو منهم و یحشر معهم(21) صوفیان دشمنان ما هستند، پس هر کس به آنان میل کند از آنان است و با آنها محشور خواهد شد، ماهیتشان را بر ملاء نمودند. این مخالفت بسیار تند و شدید امام (علیه السلام) با صوفیان، علاوه بر اینکه حکومتیان را متوجه روش امامت در برخورد با اقامت فرقه سازی آنان نمود، به صوفیه نیز تفهیم کرد که مانع اصلی امامت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) که عباسیان ولیعهدی را به حضرت تحمیل می کنند، برای اینکه از چنین اقدام یا سیاست، بل شینتی در تضعیف امام استفاده کرده باشند، صوفیان را وادار می کنند با اعتراض به حضرت امام رضا (علیه السلام)(22) شیطنت واگذاری اجباری ولایت عهدی به امام را به ثمر رسانند.
در عصر حضرت امام هادی (علیه السلام) اعتراض زبانی صوفیه به صورت مخالفت علمی در می آید، چنانکه تاریخ گزارش می کند با حضور حضرتشان، صوفیه وارد مسجد می شوند و بدون توجه یا ادای احترامی به امام زمان خود، حلقه ذکر تشکیل می دهند امام هادی (علیه السلام) می فرمایند: به این جماعت اعتنا نکنید که آنان اهل مکر و خدعه بوده و جانشینان شیاطین و خراب کننده قواعد دین می باشند. زهدشان برای راحت ابدان و تهجد و شب زنده داری آنان برای صید کردن عوام است، عمری را در گرسنگی به سر می برند تا عوامی را مانند خرها پالان کنند و زین بر پشت آنها دارند...(23)
به هر روی همانطور که حضور ائمه (علیهم السلام) در متن جامعه مانع گسترش انحراف فرقه ای می شد و آنها را خنثی می ساخت، بعد از شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) و عدم حضور آشکار امام در جامعه، زمینه را برای بروز انحراف فرقه ای مانند تصوف مساعدتر می نمود؛ به طوری که همان صوفیه پرسه زن اموی که روشی جز در خدمت بنی امیه بودن نداشت، سعی داشت وجود خود را در اسلام به ثبت رساند، در زمان عباسیان مدعی مقاومت معنوی و دینی شد که در انحصار امامان شیعه است. و همین تحول شیطنتن مآبانه، تصوف را به صورت تشکیلاتی در آورد تا با تمام قدرت و جسارت به نام مسلمانی در مقابل شیعه خود را سازماندهی کند، که کرد؛ در مقابل مسجد، خانقاه ساخت، قطب را جایگزین امامت نمود، منابع مالی نیز به وجود آورد(24) تا بر حسب ظاهر بهانه ای برای عدم وابستگی به حکومت جائر را داشته باشند. در معنا همانطور که عباسیان به حکومت اضافه بر غضب خلاف و رواج فساد اخلاقی، مهم تر اعتقادی، ضدیت با اصل امامت، کشتار شیعیان، داعیه رهبری دینی را نیز داشتند، صوفیه در عصر عباسیان بر خلاف دوره بنی امیه که فقط ماموریت تثبیت تصوف و تضعیف امامت را داشتند به صورت تشکیلاتی به تمام معنا در خط مخالف امامت در آمده، با شهادت امام حسن عسکری و آغاز غیبت کبری، همانطور که بعد از نیمه دوم قرن سیزدهم مدعی نیابت وصیتی برای جنید بغدادی پیرو مذهب ابا ثور شدند.(25) در حقیقت با روش ضد امامت عباسیان، هماهنگ شدند. این روش صوفیه تا قاجاریه ادامه داشت، در این دوره به لحاظ ورود معصوم علیشاه از هندوستان، حساسیت پیشوایان دینی را برانگیخت که بیش از پیش داعیه های مدعیان ریاست فرقه های صوفیه را مورد دقت نظر و بررسی قرار دهند. اینجا بود که تصوف اعتبار اسلامی خود را از دست داده، عالمان دینی مسائلی مانند قطبیت را مغایر با تشیع تشخیص داده، با تالیفات زیادی تصوف را کاملا با تشیع غریبه، در حقیقت مغایر دانستند.
البته صوفیه ای که لذت بدعت عشریه مکفی از خمس، دریافت فطریه و نذورات، زندگیش را شیرین کرده بود، نه اینکه حاضر نبود دست از فرقه داری مرسوم در تصوف بکشد، بلکه درصدد تثبیت بیش از پیش خود برآمد؛ و این از زمان رضاخان سوداکوهی معروف به پهلوی با ادعای نویسنده ای از اتباع ذهبیه اغتشاشیه با گمان می بریم ثبوت مذهب تشیع اثنی عشری برای جنید بدیهی باشد(26) شروع شده، با به فرموده امام به ارشاد عباد پرداخت(27) دنبال گردیده، بر آن افزودند که در زمان قائم نیز آن سمت (مجاز در دعوت) را داشت.(28) و این را تکرار کردند تا اینکه نورعلی تابیده بعد از سید هبه الله جذبی(29) بر آن جعلیات قبلی افزود: بعد از غیبت حضرت به او (جنید) اجازه دادند برای خود جانشین تعیین کند(30) جنید درواقع نماینده غیر مستقیم امام می باشند که اخذ بیعت کنند(31) و این را باید نیابت واسطه ای خواند؛ زیرا علی تابنده سلسله اقطاب ماذون را در امر طریقت و داریت، با واسطه به امام می رساند(32) که تمامی این دعاوی بعد از قاجاریه به دلیل عدم ارائه مدرک فاقد ارزش و اعتبار است.

منظور از سلسله در تصوف

شخصیت هائی که رشته ای از علوم را تعقیب کرده، عالمانی را تربیت نموده، این به هم پیوستگی را به صورت مکتب یا حوزه ای علمی در آورده اند، با تعبیر سلسله، واژه ای که بیشتر با آن پیامبران، امامان و سلاطین را تعریف کرده اند، مانند سلسله روات حدیث که به رجال آن اشاره نموده اند... تا اینکه شکل سلسله مداران اتصال دهنده ی روسای زیدیه و اسماعیلیه الگوئی در جهت شکل گیری اتصال بین صوفیان سرشناس صاحب نظر دارای پیرو شده زمینه ای برای فرقه ای شدن تشکیل هائی که استاد و شاگرد، شاگردان شاگرد، مسلسل وار در پی هم قرار می گرفتند، گردید، گروه های صاحب نظر در تصوف مانند خرازیان، جنیدیان و... را از یکدیگر متمایز می نمودند. روند این شکل گیری که شاید بدون هیچ منظور و غرضی صورت گرفته، اتصال علمی بین شاگرد و استاد را به وجود آورده از یک حوزه علمی، فرقه ای مسلکی پدید آورد که با واژه دسته، گروه، جماعت تعریف شده، با حفظ، بل تظاهر به مبانی اسلامی بین گروه های صوفیه به اسلام همبستگی به وجود آورنده تا بر اثر مرور زمان، به صورت فرقه به اسلام ناب محمدی پیوند زده شدند. با تمام ناهماهنگی و ناهنگونی، آن را با مذهب همشان نموده، برای تشکل های فرقه ای موقعیت دینی به وجود آوردند. در حقیقت با پسوند اسلامی که بر فرقه ها افزودند، پدید تصوف را که به تمام معنا با اسلام مطابقت نمی کرد به صورت یک فرقه اسلامی به اسلام مربوط نمودند. اما آنچه تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفته، جهات گریز فرقه داران از واژه فرقه است؛ که سعی کرده اند طریقت یا سلسله را جایگذین آن نموده، با واژه سلسله که حضرات پیرامون و امامان به آن خوانده شده اند، خویش را در فرهنگ جامعه و اذهان، از خطر فراموشی حفظ کنند. در صورتی که برخی از آثار فرقه شناسی دسته بندی های اینگونه ای دهه های نخست پس از رحلت پیامبر اکرم را با عنوان فرقه تعریف و شمارش نموده اند(33) و متقابلا مکاتب فقهی را با توجه به اختلافات حضرات فقهاء با تعبیر اینکه امری پسندیده، بل مرحمت و رحمت است فرقه ندانسته(34) سلسله خوانده اند.
عجیب است با اینکه عده ای دسته های صوفیان را نیز فرقه برشمرده اند(35) خصوصا اینکه واژه فرقه با توجه به معنای لغوی آن نشانگر ویژگی اهل و هوا و هوس است، کوشیده اند با عنوان طریقه و سلسله تعریف کنند. در صورتی که اگر صوفیه متاخر به سلسله و طریقه شناخته شدن احساس می باشند. حتی بعضی از آنها مانند گروهک پیرو نورعلی الهی و اویسیه واژه مکتب را برای خود به کار می برند. و از فرقه خوانده شدن چون در کنار گروه های سیاسی نظیر، خوارج، مرجئه، قدریه و نظریه این ها قرار می گیرند گریزانند. ولی باید توجه داشته باشند، شیعیان رویدادهای سیاسی بعد از رحلت پیامبر اکرم را آغاز پدیده افتراق و دسته بندی های فرقه ای می دانند(36) و نسبت به پدیده تصوف جز این قائل نیستند. متقابلا مورخان اهل سنت با توجه به تعریف خود از فرقه، پیدایش فتنه فرقه گرائی به معنای دقیق را، از زمان شکل گیری خوارج(37) که یک فرقه به تمام معنا سیاسی است می دانند.
با اعتناء به آنچه به طور خلاصه وار اشاره شده و جمع بین دو نظریه پیرامون آغاز فرقه سازی در اسلام، باید به این توجه داشت گروه هائی که خلافت شورائی را در رهبری جامعه بعد از رسول خدا، کفایت کننده از ولایت با امامت می دانستند و شیعیان که جبها مقابل این تز سیاسی را تشکیل می دادند، هر دو گروه را به علت فرقه سازی در اسلام خدا دانسته اند. البته اهل سنت نیز فرقه گرائی به معنای دقیق آن را بعد از خلفای راشدین با شکل گیری خوارج پذیرفته اند.
حال اگر بخواهیم سهم تصوف را بین این استنباط تاریخ مشخص و معین نمائیم باید توجه داشته باشیم، تصوف به عنوان پدیده ای حامی یا توجیه کننده تبدیل خلافت اسلامی به سلطنتی، شبیه به امپراطوری ایران و روم، وارد اسلام شد. شاید در اولین روزهای چنین دستکاری در نوع حکومت اسلامی، این منظور دنیال نمی شد که عناصری مانند سفیان ثوری و ابوهشام کوفی، عبدک صوفی در کنار امامت با تمام خصوصیت های امام معصوم (علیه السلام) مطرح شوند؛ مهم تر مورد حمایت حکومت جائر اموی قرار گیرند. همانطور که فقهای اربعه صاحبان مذهب معرفی می شدند، صوفیان دوره گرد پرسه زن کوچه و بزرن، اجتماع آشفته دوران اموی را در مقابل علویان و سنیان فقهی مشرب تقویت نمودند تا شاید با خیالی آسوده، بدون مزاحمتی حکومت کنند. زیرا برخلاف اینکه بعدها مکتب فقهی فقهاء به صورت مذهب درآمد، آن روزها مذهب محسوب نمی شد که بشود در مقابل اسلام اهل بیت مورد استفاده کسانی قرار گیرد که بقای آنها به اختلاف مسلمانان بستگی داشت. چنانکه از ابوحنیفه نقل شده در مقام فتوا گفت: هذا رایی و هو احسن ما قدرنا علیه فمن جاء با حسن منه فهو اولی بالصواب(38) این رای من است و بهترین نظری است که برآن دست یافته (و آن را برگزیده ام) و اگر کسی بهتر از او نقل شده که گفته است: لاینبغی لمن لم یعرف دلیلی آن یفتی بکلامی(39) حتی وقتی منصور دوانیقی می خواهد مالک کتاب فقیهش را رسمی کند و پیروی از آن را به همه ملل اسلامی بخشنامه نماید، او زیر بار نرفته می گوید: دع الناس ما اختار و لانفسهم مردم را در آنچه که برای خویش بر می گزینند آزاد بگذار.(40)
به هر روی آنچه شک و تردیدی ندارد و قابل انکار نیز نیست این واقعیت است، صوفیان نخستین، همان دوره گردان وابسته به امویان، در میان اختلافات ناشی از قبیل خلافت و رهبری، قضا و قدر، جبر و اختیار، ایمان و کفر، حدوث و قدم قرآن، رویت خدا و... با سلیقه ای به تمام معنا ضد شیعه رشد کرده، حتی در مقابل مرجعیت ائمه اهل بیت (علیهم السلام) مرجع احکام شده، بعدها به صورت مذهب سفیان ثوری (م 161) در کوفه، و حسن بصری (م 211) در بصره، و ابوثوره (م 246) در بغداد(41)
مورد استفاده امویان و عباسیان قرار گرفتند که جنید بغدادی رئیس روسای صوفیه، تابع فقه بل فقیه و مدرس مذهب ابوثور بود.(42)
پدیده تصوف که بعد از حرکت صد اشرافی اموی به صورت گروه پشمینه پوشان با نام اولیاء الله شهرت داده می شدند. با دوره گردی مردم را از رجوع به امام عصر خویش باز می داشتند، بعدها نیز به صورت مذهب درآمده، مورد استفاده حکومت های وقت قرار گرفت. و بدون تاثیر پذیری از اختلافات انشعابات فکری، عقیده ای و تمایزات گروهی به ظاهر دینی و نزاع های درون گروهی و برون دسته ای که فرقه های به وجود آمده داشتند، راه ترقی و پیشرفت را طی می کرد و در اسلام سازی تصوف از فرقه شدن می کوشید. صوفیانی که در تاویل آیات و تطبیق آن با احادیث تبحر پیدا کرده بودند، تصوف را اسلامی نموده، مبانی این ادعا را به دفتر می سپردند. و لذا پس از مطالعه عمیق، ولو کوتاه این دوره از تصوف، به این نتیجه می رسیم در کنار چالش صوفیان و باطن گرایان با متشرعان به ویژه حضرات محدثان و فقیهان، طرح تعمیم مرتبت و منزلت انسان کامل توسط صوفیان صاحب نظر، زمینه ساز اطلاق عنوان قطبیت در انحصار معصوم (علیه السلام) به سران تصوف انسانی گردیده، و در تضعیف اصل امامت ادامه دهنده نبوت خاصه به کار گرفته شده است. و لذا می بینیم تصوف که به صورت جنبش ضداشرافیت اموی و تجدید و یادآوری سنت نبوی آغاز شده بود.(43) مانند خیلی از فرقه های اسلامی که در قرون نخست از نوع جنبش ها بودند و با انگیزه های سیاسی آغاز شدند، بعدها توسط حکومت های رقت رنگ و بوی مذهبی و فلسفی به خود گرفتند.(44) بصورت مذهب در آمده بل دست اندرکاران تصوف فرقه ای کوشیده با نام مذهب تصوف در کنار مذاهب پنجگانه مطرح باشد.
بعد از اسلامی سازی تصوف و شکل گیری حلقه های ذکر، مراسم سماع که نحوه برگزاری آن مطابق موازین شرع مبین اسلام نبوده، صوفیان مورد اعتراض عالمان دینی قرار گرفته، باب مجادلات و احتیاجات مذهبی بین آنان و مسلمانان گشوده تر شد. در این زمان مشاهیر صوفیه به دنبال مستنداتی از قرآن و سنت - هر چند با انگیزه سوء استفاده - بر آمدند، تا شاید مشروع آداب و سنن ابداعی مربوط به تصوف را فراهم آورند. در این مقطع از شکل گیری تصوف در اسلام بود که صوفیان مانند هر دسته فکری به گزینش آیات دلخواه خود می پرداختند و بنیان عقاید خویش را می ساختند. بنابرگزارشی به بیش از چهارصد آیه استناد کرده اند.(45) تا جائی که در اظهار نظر مشاهیر تاثیر گذاشته، به این اشاره کرده اند: غالب آموزه های علمی و نظری خود را از قرآن و سنت گرفته اند.(46) در صورتی که می باید سید حیدر آملی به جای از قرآن و سنت گرفته اند می نوشت با قرآن و سنت تطبیق داده اند.
به هر روی تصوف که مانند جنبش ضد حکومتی زیدیه و اسماعیلیه در روزهای اول جنبشی ضداشرافیت امویان بود، چنان به وسیله امویان دستکاری شده که به صورت فرقه ای در مقابل اسلام اهل بیت در آمده و به دست عباسیان رسمیت پیدا کرده، در هر عصری از جمله ابزار به قدرت رسیدن یا در قدرت باقی ماندن حکومت هائی بود که در عین نامسلمانی مایل بودند به نام مسلمانی حکومت کنند...
... آنچه قابل توجه و دقت نظر است و نیاز به یادآوری دارد این مهم می باشد که تصوف در کنار مکاتب حدیثی - فقهی، در ردیف فرقه های قرن سوم هجری ادامه پیدا کرد. تا اینکه وابستگان به تصوف تشکیلاتی، دو موضوع مهم مربوط به تصوف را مورد توجه قرار داده، آن را برخلاف مصلحت فرقه داری دانستند نخست تصوف را که به صورت مذهب در اسلام مطرح شده بود برخلاف مصلحت تشخیص دادند.
به همین لحاظ ادعا کردند که تصوف همان تشیع است و شیعه همان صوفی مسلمان می باشد. و متقابلا شخصیت های علمی اسلامی شیعی با نوشتن رسائل و تالیف کتاب های ارزنده شایسته تجلیل، چنین ادعائی را مغرضانه بل سود جویانه دانسته، به این اشاره کرده اند: تصوف پدید نو ظهور غرب اسلام بود که جهت تامین اغراض امویان و عباسیان در اسلام شکل گرفت، وابستگی که با غراض مختلف تصوف را رواج می دادند آنگاه که با مخالفت عالمان دین مبین مواجه شدند در اسلامی سازی آن سعی بلیغ نمودند.
و متقابلا با اقامه دلائل مستند، اسلامی سازی آن را زیر سوال برده، کتاب ها و رسائل زیادی در این زمینه تالیف نمود، در اختیار فرد و جامعه گذاشتند. تردیدی نیست بعد از مخالفت عالمان شیعی، با طرح حساب شده تصوف همان تشیع است اندیشه فرار از فرقه ماندن تصوف در اسلام دنبال شده، شاید روایت: الشریعه اقوالی، الطریقه افعالی، و الحوالی...(47) که بعضی آن را مستند نمی دانند مورد توجه قرار گرفته، طریقت را نامی مناسب برای تصوف تشخیص داده، به آن اصرار ورزیده اند. اما چرا از واژه سلسله استفاده کرده اند؟ بعید نیست خواسته اند شجره مشایخ صوفیه را که با مراسم خرقه پوشی و اجازه نویسی شکل می گرفت با سلسله مربوط به رجال روایات همشان سازند، واژه سلسله را جایگزین فرقه نموده، بر اثر استعمال مدام صوفیان، در جمع اهل تصوف رواج دادند. ولی در غیر مجامع و متون متصوفه، تصوف به نام فرقه شهرت داشته و دارد. متفکر شهید استاد مرتضی مطهری درباره صوفیه می نویسند: یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها، حتی آداب مخصوص در معاشرت ها و لباس پوشیدن ها و اجیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاه ها و غیر، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی و اجتماعی رنگ مخصوص داده و می دهد(48) جای دیگر که می نویسند: فعل و انفعال هائی که میان این فرقه و سایر فرق اسلامی رخ داده است.(49) تصوف را فرقه پذیرفته اند.
به هر روی اگر به کارگیری سلسله در معرفی و نام بدرن تصوف فرقه ای به جهت به هم ربط دادن افرادی باشد که فرقه صوفیانه ای را به لحاظ مسلسل بودن تشکیل داده اند، مانعی برای استعمال آن نیست؛ ولی اگر منظور از عنوان سلسله نفی فرقه بودن تصوف باشد، این نه تنها به لحاظ معنای لغوی که برای سلسله نموده اند کاری لغو و بیهوده است؛ بلکه خدعه ای بیش نیست و نمی توان با واژه سلسله فرقه ای بودن تصوف را از بین برد.
متقابلا اگر اطلاق سلسله به تصوف فرقه ای به جهت افرادی باشد که تشکیلات صوفیانه را مانند حلقه ای زنجیر به هم ربط می دهد، چون در بعض از مقاطع زنجیره ای پاره می شود، اطلاق سلسله به چنین تشکیلاتی خدعه و تزویر در امری است که به مردم ناآگاه مربوط می شود؛ در معنا افراد را فریب می دهد:
الف: جهت جعلی بودن اجازات، مانند آنچه برای رسمیت دادن به ریاست منور علیشاه شیرازی و محمد کاظم اصفهانی معروف به سعادت (علیشاه) جعل کردن.
ب: جهت مجاز نبودن فرد مدعی ریاست، مانند میرزا زین العابدین شیروانی معروف به مست علیشاه و میرزا زین العابدین شیرازی رحمت علیشاه و محمد حسن اصفهانی معروف به صفی علیشاه و حاج میرزا احمد اردبیلی در ذهبیه اغتشاشیه و ادعائی که طائفه فرصت طلب عنقا روضه خوان قزوینی برای ریاست عبدالقاهر جهرمی دارند. یا ادعای در خاکسار؛ و تمامی کسانی که بعد از مصباح و رحمت علی طرقی مدعی ریاست در خاکسار هستند.
ج: اجازه ای در دست دارند، ولی اذن قطبیت نیست؛ مانند اجازه ملاسلطان گنابادی که به دو جهت فاقد ارزش در طریق قطبیت است. اول نداشتن عنوان شاه. دوم متن اجازه که بیان کننده نمایندگی مانند ماذونین از ناحیه محمد کاظم اصفهانی سعادت (علیشاه) است.
د: جهت مذهب فرقه است برای کسی که به اصطلاح قطب می شود؛ مانند جنید بغدادی، عبدالله یافعی و کثیری دیگر که چون شیعه نیستند نمی توانند در فرقه ای که سعی دارند شیعه مذهب باشد به ریاست نائل آیند. زیرا اصل قطبیت به شیعه بودن است.
ه: شاگرد رئیس صوفی که از ناحیه پیر و مرادش طرد شده است؛ مانند سید عبدالله برزش آبادی موسس فرقه عبداللهیه که به ذهعبیه اغتشاشیه معروف است.
و: کسانی مانند جواد نوربخش که بعد از مرگ عبدالحسین ذوالریاستین مدعی ریاست شده اند. در صورتی که نامبرده کسی زا به جانشینی خود تعیین نکرده است.

سلسله در طریق مستقیم

منظور مولف عارف کامل واصل مرحوم حیدر آقا تهرانی از طریق مستقیم همان راه راست است که حضرت حمید در قرآن مجید به آن اشاره نموده(50) و علی امیرالمومنین روش ائمه طاهرین (علیه السلام) را طریق و راه طریق و راه وسط و میانه دانسته، فرموده است: من تمسک بن لحق، و من سلک غیره طریقنا غرق، و طریقنا القصد و فی امرنا الرشد(51) هر کس به ذیل ولایت و عنایت ما متمسک شد، به ما می پیوندد و به حق می رسد؛ و هر کس از طریق و روش ما روی تافته راه دیگری سیر می کند، نابود شود؛ که طریق و راه و روش ما حد وسط و میانه است و در اجرای امر و دستور ما رشد و رستگاری می باشد.
از کلام حضرت امام صادق (علیه السلام) نیز فهم می شود طریق انبیاء راه راست می باشد که کامل کننده ایمان است.(52) در حقیقت طریق مستقیم علاوه بر اینکه صراط عبودیت و راه انبیاء می باشد، قبولی ولایت چهارده معصوم (علیهم السلام) است که کلنا محمد می باشند. و متقابلا او که در این طریق نیست، ولایت معصومین را قبول ندارد. به تعبیر امام سجاد (علیه السلام) از ایشان جدا شده،(53) و به فرموده امام صادق (علیه السلام) از آن ذوات مقدسه تخلف ورزیده(54) به هلاکت رسید. در حقیقت به اعتبار کلام امام باقر (علیه السلام) هر کس از اهل بیت روی بگرداند گمراه می شود.(55) چنانکه امام کاظم (علیه السلام) نیر فرموده اند: آنچه باعث از بین رفتن دین می شود، ترک ما و فاصله گرفتن از ما است.(56)
در این صورت طریق مستقیم، ائمه معصومین هستند که ایمان مسلمانی و فرائض دینی به قبولی ولایت و دوستداری ایشان، و بیزاری نه فقط از دشمنان ایشان، بل هر راهی که تحریف کننده اسلام اهل بیت است می باشد، در حقیقت بین سازش با دشمنان ائمه و انکار فضائل ایشان و به عضویت درآمدن فرقه هائی که اسلام ناب را پاره پاره کرده اند تفاوتی نیست. زیرا امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: هرکس فضائل ائمه را انکار کند، از راه راست منحرف شده گمراه می گردد.(57) با اینکه امام کاظم (علیه السلام) فرموده اند: آنچه باعث از بین رفتن می شود ترک و فاصله گرفتن از ما است.(58)
و مسلما به روزگار ما معنای ترک ما یا فاصله گرفتن از ما دوری از تمام خصوصیات شیعه بودن و گرویدن به بدعت هائی است که ولایت با امامت را تحریف می نماید. مانند آنچه زیدیه، اسماعیلیه، شیخیه و تصوف فرقه ای را شکل داده و برقرار نگاه داشته، مثل امامت ابداعی اسماعیلی، رکنیت شیخیه و قطبیت صوفیه که مغایر با تشیع است. در معنا فرقه ای شدن، فرقه ای عمل کردن، فرقه ای اندیشیدن - که نباید تردید داشت جایگاهی در تشیع ندارد - از جمله مبانی سلسله ای شدن است؛ زیرا سلسله در طریق مستقیم که اسلام اهل بیت می باشد ولاغیر، تعیین کننده کجراهه ها بل بیرایه های فرقه گرائی است که با طرح قطبیت، نیابت واسطه ای مرسوم در تصوف فرقه ای و رکنیت شخص را از امامت دور می سازد. چنانکه مدعیان چنین مقامات ساختگی معتقدند تا کسی به عضویت فرقه وابسته واقع نشده است. در صورتی که مرتبه ایمانی و منزلت دینی مدعیان قطبیت و رکنیت و... شرحی بر بیت زیر است:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش
مولف بزرگوار اثر وزین طریق مستقیم در حالی که خود از اکابر عرفانی کاملین واصلین معاصر بوده است، در بخشی از تالیف خود این ادعا را منصفانه به بحث کشیده و بسیار مودبانه رد کرده است.