گلستان سوره ها(آشنایی با سوره ها و مفاهیم قرآن) جلد 1

محمد حسین جعفری‏

14 - ابراهیم

حضرت ابراهیم از پیامبران بزرگ الهی و سوره مکی است.
73) هدف از فرو فرستادن قرآن بر پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) چیست؟ 74) آیا قرآن برای تمامی انسانهاست یا فقط برای مسلمانان؟ 75) آیا بدون عمل به دستورات قرآن انسانها از تاریکی ها نجات می یابد؟
76) داستان هاجر و اسماعیل (صلی الله علیه و آله و سلم) چه بود؟ 77) جریان جاری شدن چشمه زمزم چگونه بود؟
محور اصلی بحث این سوره رسالت و قرآن است. از همین رو با وصف قرآن و تاکید بر فرو فرستادن آن از سوی خداوند آغاز می شود. سپس در آیات مختلف آن، به ارسال رسولان و محتوای دعوت آنها و برخورد کفار با آنان می پاردازد.
در آیه نخست می خوانیم:
(الف، لام، راء، این کتابی است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را به امرا پروردگارشان، از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آوری. به سوی راه آن خداوند پیروزمند ستوده(104).)
با دقت و تامل در این آیه روشن می شود که:
1 - قرآن از سوی خداوند برای هدایت عموم مردم (ناس) فرو فرستاده شده است. کلمه ناس در این آیه هیچ قیدی ندارد و تمامی مردم زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پس از وی را شامل می شود، و نیز در بر گیرنده پیروان تمام ادیان و آیین هاست. قرآن تنها برای مسلمانان نیست، بلکه کفار و مشرکین و بت پرست ها و مسیحیان و یهودیان و... همگی باید به قرآن و دستورات آن روی آورند و در غیر این صورت همه آنان در پیشگاه خداوند مسئولند.
2 - هدف از فرو فرستادن قرآن هدایت انسانها و خارج کردن آنان از تاریکی ها به سوی نور و روشنایی است. آری، قرآن انسانهای گرفتار در تاریکی ها کفر و شرک و گمراهی را به سوی ایمان و توحید و صراط مستقیم الهی رهنمون می گردد. انسانهای اسیر شیطان و نفس و دنیا را به یاد و ذکر خدا و به سوی سعادت دنیا و آخرت هدایت می کند. در پرتو قرآن انسان از اعتقادات و رفتار و کردار ناشایست و ناروا و اخلاق ناشایست جدا و به ایمان و اعمال صالح روی می آورد و به اخلاق نیکو آراسته می گردد.
3 - نتیجه دیگری که در دقت در این آیه به دست می آید این است که ایمان به قرآن تنها به حرف نیست، بلکه دستورات و رهنمودهای قرآن باید در زندگی فردی و اجتماعی انسان مومن حضور داشته باشد. اگر آثار تعالیم قرآن در زندگی فرد و جامعه پیدا و آشکار نباشد و انسانها در تاریکی دنیاپرستی و هوی پرستی و... باقی باشند، نشانه آن است که از قرآن بی بهره اند، هر چند خود را مسلمان و اهل قرآن بدانند. قرآن خوانان نیز هنگام تلاوت باید به دنبال بهره های فکری و عملی باشند.
این سوره همانگونه که با بیان هدف نزول قرآن و نقش بسیار مهم آن آغاز می شود، با سخن از قرآن و آنچه از قرآن منظور و مقصود است به پایان می رسد، در آیه 52 که آخرین آیه است می خوانیم:
(این (قرآن) ابلاغی برای مردم است (تا به وسیله آن هدایت شوند) و بدان بیم یابند و بدانند که او معبودی یگانه است، و تا صاحبان خرد پند گریند.)
در این سوره خداوند با صفت عزیز یعنی پیروزمند و غالب توصیف شده است(105)، و مردم از عزت و اقتدار الهی بیم داده شده اند. از اینرو هنگامی که در اوایل سوره از فرستادن رسولان سخن به میان می آورد، روشن ترین مصداق و مظهر عزت خود در میان انبیا را شاهد می آورد که همانا پیروزی و غلبه حضرت موسی (علیه السلام) بر فرعون و فرعونیان است؛ در حالی که قبل از آن، قوم وی به دست فرعون به ذلت کشیده شده بودند(106).
در اواسط سوره بس از تهدید مشرکین، به آیات توحید می پردازد و برخی از نعمت های الهی را بر می شمارد(107) سپس به عنوان نمونه ای از انسان موحد و مومن و شاکر به حضرت ابراهیم (علیه السلام)، قهرمان توحید اشاره می کند.
در آیات 35 تا 41 به نیایش ها و راز و نیاز آن حضرت می پردازد.
بخشی از دعای آن حضرت در هنگامی که خانواده خویش را در بیابان مکه به خدا می سپارد، چنین است:
(پروردگارا، من ذریه ام(108) را در دره ای بی کشت، نزد خانه محترم تو سکونت دادم.
پروردگارا، تا نماز به پا دارند، پس دل هایی از انسان ها را به سوی آنان گرایش ده و آنان را از محصولات (مورد نیازشان) روزی ده، باشد که سپاسگزاری کنند(109).)
داستان سپردن هاجر و طفل کوچک او اسماعیل به خداوند در روایتی از امام صادق (علیه السلام) بیان شده که خلاصه آن چنین است:
ابراهیم (علیه السلام) در سرزمین شام منزل داشت. همینکه هاجر اسماعیل را به دنیا آورد ساره غمگین گشت؛ چون او فرزندی نداشت. به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر آزرده و غمگین می ساخت.
ابراهیم نزد خدا شکایت کرد. خداوند دستور داد تا اسماعیل و مادرش را از شام به سرزمین مکه ببرد. پس از آن، خدای متعال جبرئیل را با براق بر او نازل کرد، و هاجر و اسماعیل و ابراهیم بر آن سوار شدند و رفتند تا به سرزمین مکه رسیدند.
ابراهیم، هاجر و اسماعیل را در محلی که خانه خدا در آن ساخته شده پیاده کرد و خود بنا بر عهدی که با ساره بسته بود پیاده نشد تا نزد او بازگردد.
در محلی که فعلا چاه زمزم است درختی بود. هاجر پارچه ای را که همراه داشت روی شاخه درخت انداخت تا در زیر سایه آن راحت باشند.
آنگاه که ابراهیم خانواده اش در آنجا منزل داد و عزم بازگشت نمود، هاجر پرسید: آیا ما را در سرزمینی می گذاری که نه انیسی و نه آبی و نه دانه ای در آن است؟ ابراهیم (علیه السلام) گفت: خدایی که مرا فرموده است تا شما را در این مکان بگذارم، خود نیازهایتان را برآورده می کند. این را گفت و راهی شام شد.
همینکه بر بلندی کوهی در آنجا بود رسید نگاهی به پشت سر خود انداخت و گفت: پروردگارا، من ذریه ام را در سرزمین بدون آب و گیاه، نزد خانه محترم تو سکونت دادم، تا نماز بر پادارند، پس دلهای مردم را به آنان مهربان کن و آنان را از محصولات مورد نیازشان روزی ده؛ باشد که سپاسگزاری کنند.
ابراهیم رفت و هاجر ماند. همینکه آفتاب بالا آمد و هوا گرم شد، طفل کوچکش اسماعیل تشنه شد. هاجر برخاست و در طلب آب به محلی که امروزه حاجیان در آنجا سعی به جا می آورند آمد و خود را به بالای تپه صفا رسانید. در نقطه ای از بیابان سرابی پدیدار شد. پنداشت که آب است. سرازیر شد و به سوی آن شتافت، تا به مروه رسید، اسماعیل از نظر او غایب شد(110).
برگشت تا دوباره به صفا رسید؛ و این کار هفت بار تکرار شد. در نوبت هفتم هنگامی که مروه بود به سوی اسماعیل نگریست، به ناگاه دید که از زیر پای اسماعیل آبی پایدار است. به سرعت بازگشت و از اطراف کودک مقداری شن جمع کرد و در حالی که خطاب به آبی که جاری شده بود می گفت: زم، زم یعنی: بایست، بایست، جلوی آب را بست. از آن رو آن آب زمزم نامیده شد.
قبیله جرهم در آن اطراف بودند. هنگامی که در آن سرزمین خشک آب پایدار شد، پرندگان و حیوانات به هوای آن، بدانسو کشیده شدند. این امر توجه آن قبیله را به خود جلب کرد. حیوانات و پرندگان را تعقیب کردند و به زن و کودکی که زیر سایه درختی منزل کرده و چشمه آبی هم از کناراشان روان شده بود، رسیدند.
پس به هر جا گفتند: تو کیستی و ماجرای تو و این کودک چیست؟ گفت: من کنیز ابراهیم خلیل الرحمانم، و مادر فرزندش؛ و این پسر اوست.
خداوند به او فرمان داد که ما را در اینجا سکونت دهد. گفتند: آیا به ما اجازه می دهی که نزد شما باشیم؟ هاجر به آنان گفت: تا ابراهیم بیاید. (یعنی تا آمدن ابراهیم (علیه السلام) برای پاسخ صبر کنید.)
روز سوم که ابراهیم برای دیدن آنان آمد، هاجر گفت: ای خلیل الله، در اینجا قومی هستند از جرهم، از تو می خواهند که به آنها اجازه دهی تا در نزد ما باشند. آیا بدیشان اجازه می دهی؟ ابراهیم گفت: آری.
آن قوم در نزدیکی آنان فرود آمدند و چادرهای خود را بر پا کردند و هاجر و اسماعیل با آنان مانوس شدند.
هنگامی که اسماعیل به راه افتاد، هر کدام از افراد آن قوم یک یا دو گوسفند به اسماعیل بخشیدند و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان تامین می شدند.
تا آن هنگام که اسماعیل بزرگ شد و(111)...

15 - حجر

حجر نام سرزمینی است در میان مدینه و شام. این سوره مکی است.
78) دعوت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز چگونه بود، نخستین افرادی که به وی ایمان آوردند چه کسانی بودند؟ 79) حجر نام چیست؟
80) حضرت صالح (علیه السلام) چه پیشنهادی به قوم خود کرد؟ 81) قوم ثمود با معجزه الهی چه کردند؟ 82) سرانجام قوم ثمود به چه غذایی گرفتار شدند؟
در آیات 93 تا 97 این سوره می خوانیم:
(پس آنچه را که بدان ماموری آشکار کن و از مشرکان روی پرتاب، ما شر مسخره کنندگان را از تو برطرف خواهیم کرد. همانانی که همراه با خدا معبودی دیگر قرار می دهند. پس به زودی (حقیقت را) خواهند دانست؛ و همانا می دانیم که سینه تو از آنچه می گویند، تنگ (و آزرده) می شود.
این آیات بیانگر آغاز دعوت آشکار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. آن حضرت در اول بعثت، دعوت خود را علنی نکرد و تا چند سال دعوتش پنهانی بود؛
زیرا شرایط و اوضاع بسیار بد و نامناسب، و اقدام آشکار ممکن نبود. در این مدت کسانی را که احتمال می داد دعوتش را بپذیرند، ملاقات می کرد و دعوت خود را پنهانی با آنان در میان می گذاشت تا آنکه خداوند تعالی با آیه 93 این سوره، فرمان داد تا دعوتش را علنی کند.
در برخی روایات مدت دعوت پنهانی سه سال ذکر شده است، و نیز آمده است که: در این مدت تنها حضرت علی (علیه السلام) و حضرت خدیجه (علیهما السلام) به آن حضرت ایمان آورده بودند.
همچنین در روایات است که خداوند، سران اتهزا کنندگان را که پنج نفر بودند، در مدت کمی به بدترین صورت ها هلاک کرد و از میان برداشت،
و به وعده خود که فرموده بود: ما شر مسخره کنندگان را از تو برطرف خواهیم کرد، وفا نمود(112).
این سوره در چنین شرایطی در مکه نازل شده است.
در آیات 6 و 7 طعنه کفار بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اینگونه بیان می شود:
(و گفتند: ای کسی که قرآن بر او نازل شده است، به یقین تو دیوانه ای.
اگر راست می گویی چرا فرشته ها را پیش ما نمی آوری؟
سپس در آیات بعد خداوند پاسخ می دهد که ما فرشتگان را جز به حق نمی فرستیم و آن هنگام که ملایکه (برای عذاب آنان) بیایند دیگر فرصتی برای آنان نیست. پس از آن وعده حفاظت از قرآن را به رسول خویش می دهد و وی را دلداری می دهد که این روش کفار و مشرکین در برابر تمام رسولان الهی بوده است که آنان را به ریشخند می گرفتند. یعنی تو نیز همانند آنان با این کردار زشت و غیر انسانی کفار روبرو هستی و باید با بی اعتنایی از آن بگذری.
آنگاه ادامه می دهد که اگر مادری از آسمان بر آنان می گشودیم که همواره از آن بالا می رفتند، باز هم ایمان نمی آوردند. در آن صورت نیز می گفتند ما چشم بندی شده ایم، بلکه گروهی سحر و افسون شده ایم(113).
آری چنین است وضع کسانی که در اثر کردار ناروای خویش بر دل آنان مهر خورده است و آنان هرگز ایمان نمی آورند.
در آیات 49 و 50 چنین می خوانیم:
(به بندگان من خبر ده که منم آمرزنده مهربان؛ و اینکه عذاب من، عذابی است دردناک.)
این دو آیه با مژده و بشارت آمرزش و مهربانی خدا، و نیز بیم و انذار از عذاب دردناک، مردم را برای پذیرش دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سوق می دهد.
سپس برای تاکید انذار، به سه نمونه سهمگین از عذاب الهی بر قوم حضرت لوط (علیه السلام) و قوم حضرت شعیب (علیه السلام) و اصحاب حجر اشاره می کند(114).
نام این سوره از نام سومین قومی که ذکر شد گرفته شده است(115).
حجر نام سرزمینی است میان مدینه و شام. اصحاب حجر مردمی بودند که در آن دیار ساکن بودند، همان قوم ثمود که حضرت صالح (علیه السلام) پیامبرشان بود.
در روایتی از امام باقر (علیه السلام) چنین آمده است که: جبرییل در پاسخ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که از سرگذشت قوم ثمود سوال کرد، گفت:
ای محمد، صالح در سن شانزده سالگی به سوی قوم خود مبعوث شد. پس در میان آنان بود تا سن 120 سالگی رسید، در حالی که هنوز دعوتش را نپذیرفته بودند. قوم او من، همانا من آن هنگام که شانزده ساله بودم به سوی شما برانگیخته شدم و اکنون یکصد و بیست سال دارم. در طول این مدت صد و چهار سال، دعوتم را نپذیرفته اید. بنابراین من به شما پیشنهاد می کنم که یاد شما از من درخواستی کنید (و معجزه ای بخواهید) تا از خدا بخواهم آن را برای شما برآورد، و یا اجازه دهید که من از خدایان شما درخواستی کنم. پس اگر آنچه را که خواستم برآوردند، از میان شما خارج می شوم و این دیار را ترک می گویم.
گفتند: ای صالح، با انصاف سخن گفتی. (روز خاصی را در رابطه با پیشنهاد وی معین کردند) و برای روز قرار آماده شدند.
روز موعود، بت پرستان بت هایشان را بر پشت گرفتند و خارج شدند و غذا و نوشیدنی نیز با خود بردند، و خوردند و نوشیدند. هنگامی که فارغ شدند حضرت صالح را صدا کردند و گفتند: ای صالح بخواه. صالح از بت بزرگشان آغاز کرد و پرسید: اسم این چیست؟ نامش را به او گفتند. صالح او را با نامش صدا کرد، اما پاسخی نشنید. آنگاه از مشرکان پرسید: او را چه شده است که پاسخی نمی دهد؟
به او گفتند: از دیگر بتها بپرس. او تک تک آنان را با نام صدا کرد اما حتی یکی پاسخش را نداد. صالح گفت:این قوم من، همانا دیدید که بت های شما را خواندم اما حتی یکی پاسخم را نگفت. پس اینک شما از من درخواستی کنید تا از خدایم بخواهم و در دم خواسته شما را برآورد.
بت پرستان سرافکنده شرمگین به سوی بت هایشان بازگشتند و به آنان گفتند: شما را چه شده است که به صالح جواب نمی دهید؟ اما باز هم پاسخی نشنیدند. پس گفتند: ای صالح، اندکی ما را با بت هایمان تنها بگذار. پس آن فرش و بساطی را که گسترده بودند و آن ظرفهای غذا و نوشیدنی ها همه را به یک باره رها کردند و خود را در برابر بت ها به خاک افکندند و در حالی که بر سر و روی خویش خام کی ریختند، با تضرع و زاری به بتها می گفتند: اگر امروز به صالح پاسخ ندهید، یقینا آبروی ما می رود و مفتضح می شویم:
آنگاه صالح را صدا زدند و گفتند: ای صالح، بیا و از آنان بخواه.
صالح باز هم از آنان سوال کرد، اما این بار نیز جوابی شنیده نشد.
درخواست صالح از بت ها فقط همین بود که با کلامی او را پاسخ دهند.
پس گفت: ای قوم! همانگونه که می بینید روز گذشت، و من گمان ندارم که هرگز خدایان شما را پاسخ دهند. پس اینک شما از من درخواست کنید تا از خدای خویش بخواهم تا بی درنگ پاسختان دهد.
پس هفتاد تن از سران و بزرگان سرزمین حجر و قوم ثمود در پاسخ وی گفتند: ای صالح، حال، ما از تو درخواست می کنیم. صالح به قوم ثمود گفت: آیا این گروه مورد رضایت شما هستند؟ گفتند: آری، اگر خواسته اینها را برآوردی، خواسته ما را برآورده ای.
آن گروه هفتاد نفری از سران و بزرگان گفتند: ای صالح، ما از تو درخواست می کنیم. اگر پروردگارت خواسته ما را برآورده کرد، تو را پیروی می کنیم و تمام اهل آبادی به دین تو خواهند گروید.
صالح به آنان گفت: هر چه می خواهید درخواست کنید. گفتند: با ما همراه شو تا به این کوه برویم و نزد آن از تو درخواست کنیم.
هنگامی که به آن کوه رسیدند، گفتند: ای صالح از پروردگارت بخواه که هم اکنون از این کوه ماده شتری سرخ مو و حنایی، سالم و بدون عیب، حامله ده ماهه که وقت زادن اوست برای ما بیرون آورد!
صالح گفت: چیزی خواستید که بر من بسیار بزرگ و دشوار است، اما برای پروردگارم سهل و آسان. سپس آن را از خداوند درخواست کرد.
ناگهان کوه شکافی عظیم برداشت که از صدای وحشتناک آن نزدیک و بد عقل از سر آنان بپرد. کوه به اضطراب در آمد همانگونه که زنان در هنگام درد زایمان به اضطراب در می آیند. اندکی بعد ماده شتری سرخ مو و حنایی رنگ، سرش را از شکاف کوه خارج نمود! سپس گردنش را بیرون آورد و پس از آن بقیه پیکرش از کوه خارج شد. آنگاه با تمام قامت بر زمین ایستاد!
مشرکان هنگامی که شتر را دیدند گفتند: ای صالح، پروردگارت چه زود پاسخت گفت! پس، از او بخواه تا فرزندش را نیز برای ما بیرون آرد.
صالح آن را نیز از خدا خواست و ماده شتر بلافاصله نوزادش را به دنیا آورد که پس از تولد در اطراف مادر به حرکت و جنب و جوش در آمد! صالح به آنان گفت: ای قوم آیا چیزی باقی ماند؟ گفتند: نه(116)،...
خدای تعالی به صالح (علیه السلام) وحی نمود که به قوم ثمود بگو: خداوند آب آبادی را بین شما و این ناقه(117) تقسیم کرد، یک روز شما از آن بنوشید و روز دیگر بگذارید ناقه از آن استفاده کند. روزهایی که نوبت نافه بود آن حیوان آب می نوشید و بلافاصله آن را به شیر تبدیل می کرد و تمام مردم از آن شیر استفاده می کردند. چون شب تمام می شود همگی کنار آب می رفتند و از آن استفاده می کردند و در آن روز هیچ از آب نمی نوشید.
مدتی بدینسان گذشت، تا اینکه قوم ثمود بار دیگر سر به طغیان گذاشتند و دشمنی با خدا را آغاز کردند. نزد یکدیگر می رفتند و می گفتند: بیایید این ناقه را بکشیم تا از شر او راحت شویم؛ در حالی که آن ناقه موجب برکت برای آنان بود.
سرانجام مردی به نام قدار که بسیار شقی و سنگدل بود حاضر شد در مقابل دریافت مبلغی ناقه را بکشد.
قدار بر سر راه کمین کرد و با قساوت و بی رحمی تمام، آن آیت الهی را کشت! ناقه به زمین افتاد و بچه اش به بالای کوه گریخت و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و سه بار فریاد کشید!
آری قوم ثمود سرانجام آن ناقه را که معجزه و آیت الهی بود کشتند.
گوشتش را بین خود تقسیم کردند و همگی از گوشت آن خوردند! سپس با توهین و بی احترامی تمام به صالح (علیه السلام) گفتند: اگر تو واقعا پیغمبری، عذابی را که وعده می دهی بر ما فرود آر.
پس از این جنایت و در پی بیش از یکصد سال موعظه و نصیحت آنان توسط صالح (علیه السلام)، سرانجام قوم ثمود به عذابی سهمگین و دهشتناک دچار شدند. در مدت سه روز چهره هاشان دگرگون شد! روز اول زرد شدند، روز دوم سرخ و روز سوم سیاه. آنگاه با نهیبی عظیم در دل شب پرده گوشهایشان پاره شد و دلهایشان چاک و جگرهایشان متورم گردید، و در یک چشم بر هم زدن همگی به هلاکت رسیدند و حتی چهارپایان و گوسفندانشان نیز مردند! فردای آن شب خدای تعالی با صیحه ای آسمانی و آتشین همه آنها را سوزاند و زمین را از پلیدی وجودشان پاک گردانید(118).
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) :
بهترین شما کسی است که قرآن را فرا گیرد و آن را آموزش دهد.
بحار الانوار - جلد 92ه صفحه 186
امیر المومنین علی (علیه السلام):
خانه ای که در قرآن خوانده می شود و خدای عزوجل در آن یاد می شود برکتش بسیار گردد و فرشتگان در آن حاضر شوند و شیاطین از آن دور شوند و برای اهل آسمان می درخشد. چنانکه ستارگان برای اهل زمین می درخشند و خانه ای که در قرآن خوانده نمی شود و خدای عزوجل در آن یاد نمی شود برکتش کم گردد و فرشتگان از آن دور شوند و شیاطین در آن حاضر شوند.
اصول کافی - جلد 4 - صفحه 413

مصباح 16: نحل

16 - نحل
17 - اسراء
18 - کهف
19 - مریم
20 - طه

نحل زنبور عسل، اسرا که سیر احمد است - بعد از آن کهف است و مریم بیستمین طاهاستی