گلستان سوره ها(آشنایی با سوره ها و مفاهیم قرآن) جلد 1

محمد حسین جعفری‏

12 - یوسف

حضرت یوسف از انبیای الهی و سوره مکی است.
61) این سوره به بیان چه چیزی می پردازد؟ 62) به دنبال چه جریانی این سوره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده؟ 63) ولایت الهی در داستان حضرت یوسف (علیه السلام) چگونه پیدا و روشن است؟ 64) آیا خطر نفس اماره در نظر یوسف (علیه السلام) خطر کوچکی بود؟ 65) آیا آن حضرت پاکی خویش را از خود می دانست؟
این سوره به جز چند آیه از ابتدا و انتها آن، به داستان حضرت یوسف (علیه السلام) اختصاص داد. نام آن حضرت در کل قرآن 27 بار و در این سوره به تنهایی 25 بار آمده است. در آیه سوم این سوره، قصه یوسف (علیه السلام) احسن القصص یعنی نیکوترین سرگذشت نامیده شده است. در هیچ سوره ای از قرآن کریم داستانی اینگونه بیان شده است.
در آیه هفتم می خوانیم:
(به راستی در (سرگذشت) یوسف و برادرانش برای پرسندگان نشانه ها ( عبرتها) است.)
نقل شده است که یهود به بزرگان قریش گفتند: از محمد بپرسید: چه شد که آل یعقوب از شام به مصر منتقل شدند و قصه یوسف چه بود؟ حضرت بدون اینکه از کسی شنیده باشد و یا از کتابی خوانده باشد، داستان را برای آنان بازگفت(81).
ظاهرا یهود که داستان حضرت یوسف (علیه السلام) را به صورت مفصل در تورات خوانده بودند و از آن با خبر بودند، برای آزمایش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا برای اینکه مردم را نسبت به پیامبری آن حضرت بی اعتماد کنند، با همکاری مشرکین قریش که دشمن سرسخت اسلام بودند، این سوال را از آن حضرت پرسیدند.
با تامل در آیات این سوره روشن می شود که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از این داستان قبلا اطلاعی نداشتند. به دنبال پرسش مشرکین قریش(82) و در جوابشان این سوره نازل شد، و آن حضرت با وحی الهی در جریان جزییات ماجرا قرار گرفتند(83).
با توجه به این امر، وقتی پیامبر گرامی اسلام، داستان را برای آنان به صورت کامل بازگو فرمودند، در واقع نشان روشنی بر نبوت آن حضرت آشکار و بدین وسیله حجت بر مشرکین و یهود تمام می شد. این نکته ای است که آیه 7 بیانگر آنست. آری در این داستان نشانه هایی برای پرسندگان است و نیز نشانه هایی از قدرت و حکمت الهی(84).
در آیه بیست چهارم این سوره، خداوند حضرت یوسف (علیه السلام) را از بندگان خالص خویش معرفی می کند.
غرض این سوره، بیان سرپرستی و ولایتی است که خداوند بر بنده اش دارد؛ آن بنده ای که ایمان خود را خالص و دلش را از محبت پروردگار لبریز کرده و جز او به هیچ سوی دیگر توجه نداشته باشد. در آن صورت خداوند امور چنین بنده ای را، خود به عهده می گیرد و از جام محبت خویش سرشارش می کند. به او زندگانی نیکو و حیاتی الهی(85) می بخشد، اگر چه همه عوامل ظاهری در هلاکتش همسو باشند. او را بزرگ می کند اگر چه حوادث روزگار او را به سوی خواری بکشاند، و او را عزیز می کند هر چند دیگران بخواهند او را ذلیل کنند.
آنچه گفته شد، در داستان حضرت یوسف (علیه السلام) به صورت روشن و آشکار دیده می شود:
او در کودکی به خوابی که دید، مورد محبت خاص پدرش حضرت یعقوب (علیه السلام) قرار گرفت: از این رو برادرانش بر وی حسد بردند و طبق نقشه ای ظالمانه او را در چاه دور افتاده ای افکندند. کاروانیانی که در طلب آب بودند، دلو خود را در درون چاه انداختند و خداوند بدینسان یوسف را از چاه نجات داد. در مصر، در مقابل پول ناچیز به عنوان فروخته شد، اما بدین طریق به خانه عزیز مصر(86) راه یافت و مورد لطف و محبت و اطمینان وی قرار گرفت. زن آن خانه در رابطه با یوسف قصدی ناروا داشت، اما او به لطف و عنایت پروردگار، خود را از پلیدی گناه دور داشت. آن زن وی را نزد همسرش متهم ساخت، ولی چیزی نگذشت که خودش نزد زنان اعیان و اشراف مصر اقرار به پاکی او کرد. دوباره اتهام خود را دنبال کرد تا او را به زندان افکند، لیکن همان زندان و تعبیری که از خواب سلطان(87) نمود، موجب قرب و احترام او در دستگاه سلطان شد و خزانه دار وی گردید. او که روزی پیراهنش باعث بینایی پدر گردید...
خلاصه آنکه هر پیشامدی که سر راه رشد و کمال او می شد، خداوند همان پیشامد را وسیله موفقیت او به بزرگی و عزت می گردانید؛ تا آنجا که به او حکومت و حکمت ارزانی داشت و او را برگزید و نعمت خود را بر او تمام کرد و پس از حضرت یعقوب (علیه السلام) حجت و پیامبر خدا گردید.
آری خداوند اولیای خود را اینچنین سرپرستی و کفایت می کند(88).
پس از آنکه یوسف، خواب پادشاه را به صحیح تر وجهی در زندان تعبیر نمود، پادشاه دستور داد تا یوسف را به نزد او ببرند. اما وی از زندان خارج نشد و درخواست اعاده حیثیت کرد. پس از شهادت زنان به پاکی یوسف (علیه السلام) و اعتراف همسر عزیز مصر به گناه خویش و شهادت به راستگویی او(89)، آن حضرت فرمود:
این (درخواست اعده حیثیت) برای آن بود که (عزیز) بداند من در نهان به او خیانت نکرده ام و خداوند نیرنگ خائنان را به جایی نمی رساند.
و من نفس خود را تبرئه نمی کنم(90)، چرا که قطعا و یقینا نفس آدمی (پیوسته) به بدی فرمان می دهد، مگر آنکه پروردگارم رحمت آورد، که پروردگار من آمرزنده و مهربان است.
و ملک گفت: او را نزد من آورید تا وی را خاص خود کنم. پس چون به او سخن راند، گفت: تو امروز نزد ما دارای جایگاهی بلند و امین (و مورد اعتماد) هستی(91).
یوسف پاک و صدیق (علیه السلام) با سخنان خویش نه تنها خطر عظیم نفس اماره را بیان می کند، بلکه از آنجا که غرق در توحید است، این پاکی و عدم خیانت را به خویشتن نسبت نمی دهد، بلکه آن را از رحمت پروردگار مهربان خویش می داند. با این بیان هم خطر بزرگ نفس اماره را گوشزد می کند و هم در میان آن مردم که بت پرست بودند، خداپرستی را تبلیغ می کند و نیز نعمت پروردگار را بر خویشتن، یادآور می شود(92).

13 - رعد

رعد یعنی صدای غرش آسمان و سوره مکی است.
46) چرا این سوره رعد نام گرفته است؟ 67) هنگام نزول این سوره مشرکین مکه در رابطه با رسالت و معاد، چه می گفتند؟ 68) در این سوره حق و باطل به چه چیزی تشبیه شده است؟ 69) مراد از حق چیست؟ مراد از باطل چیست؟ 70) آرامش دلهای انسان به چیست؟ 71) انسان برای رسیدن به سعادت با چه مشکلاتی روبروست؟ 72) آنچه مشکلات راه سعادت انسان را بر طرف می کند چیست و چگونه این مشکلات را از میان بر می دارد؟
در آیه 13 چون سخن از تسبیح و حمد رعد به میان آمده است این سوره رعد نام گرفته است(93).
تمامی این سوره در مکه نازل شده است. در شرایط و اوضاعی که مشرکین:
- رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را منکر بودند و می گفتند: تو پیامبر نیستی؛ و نیز منکر آن بودند که قرآن از جانب خداوند نازل شده است(94).
- می گفتند: اگر تو پیامبری چرا معجزه نداری. آنان معجزه ای غیر از قرآن می خواستند(95).
- منکر معاد بودند و می گفتند: آیا وقتی خاک شدیم دوباره از نو زنده می شویم؟ چگونه ممکن است انسان بعد از مردن و متلاشی شدن اجزای بدن و پوسیدن و خاک شدن، دوباره زنده شود(96)؟
- چرا عذابی که ما را از آن می ترسانی، نازل نمی شود. اگر راست می گویی، چرا به این وعده ات عمل نمی کنی(97)؟
- مهم تر از همه آنکه برای خدا شریکانی قرار داده بودند و آنها را اولیای امور مردم می پنداشتند(98).
در سوره رعد، اینگونه افکار و سخنان باطل مشرکان مطرح و بدان پاسخ داده می شود، و برخی آیات توحید در هستی، بیان می شود.
از آنجا که یکی از اموری که کفار منکر آن بودند، امر رسالت و قرآن بود، در آیه نخست می فرماید:
(الف، لام، میم، راء این است آیات کتاب؛ و آنچه از جانب پروردگارت نازل شده حق است، اما بیشتر مردم ایمان نمی آورند.)
همانگونه که دار آیه آمده است: قرآن حق است، اما بیشتر مردم که رو به باطل دارند، به کلام پروردگار ایمان نمی آورند.
در آیه 17 با مثال زیبایی، باطل را به کف روی آب تشبیه می کند، که بی خاصیت، توخالی، زایل شونده و دارای عمری بسیار کوتاه است. در مقابل حق را به آب تشبیه می کند که سودمند و ماندگار است.
حق همان قرآن است(99)، همان دعوت الهی است، همان ایمان به خدا و عمل صالح است؛ و باطل، شرک و کردار ناروا و ناشایست است.
مثل حق همانند آبی است که پس از بارندگی در رودها جاری می شود و خیر آن به انسان ها می رسد. از آن برای مصارف آشامیدنی و کشت و زراعت استفاده می شود، و منشا آبادانی و خیر و برکت است.
اما باطل همانند کف بر روی سیلاب است. هر چند ظاهری دارد، اما مجموعه ای از حباب های پوچ است. نه خیر و برکتی دارد و نه دوامی.
آب در چرخه طبیعت ماندگار است، اما عمر کف بیش از چند لحظه نیست.
قرآن در این آیه حق را به طلای ذوب شده و مانند آن نیز مثال می زند.
وقتی طلا را در بوته ذوب می کنند، سرباره ای بر روی آن تشکیل می شود و با حجمی که دارد مانع دیده شدن طلاست. آن سرباره بی ارزش است، اما طلا ارزش بسیاری دارد. حق مانند طلاست و باطل مانند آن سرباره.
آب و طلا هر دو با ارزش و ماندگارند، اما کف ها و سرباره هایی بی ارزش و زائل شونده او رفتنی. حق اصیل و باقی است و باطل گرچه دارای جلوه و نمود است اما سست و بی ارزش و نابود شدنی است. این سنت الهی و قانون خدا در هستی است که: حق پابرجاست و باطل از میان می رود.
در این آیه از حق با عنوان آنچه به مردم منفعت و سود می رساند تعبیر شده است.
خداوند در آیه 28 یک اصل کلی مهم را بیان می کند. آن اصل این است که:
(... آگاه باش که تنها با ذکر (و یاد) خداست دلها اطمینان (و آرامش) می یابد(100).)
این ذکر شامل تمام انواع آن می شود: ذکر و توجه به خدا با فکر و اندیشه و دل، ذکر با زبان، ذکر با قرآن(101).
اطمینان به معنی سکون و آرامش است. انسان وقتی به کسی یا به چیزی دلگرم و خاطر جمع باشد، می گوید: به آن فرد یا به آن چیز اطمینان دارم، یعنی آرامش دل من به آن است.
زندگی انسانها پر است از اضطرابها، دلهره ها و ترس ها؛ و آرامش، گمشده انسان است. هیچ کاس هدفی جز رسیدن به سعادت و نعمت و نیکبختی ندارد و آرامش انسان در رسیدن به آن است. بشر پیوسته تلاش می کند که به سعادت برسد. اما برای دستیابی به سعادت خویش با دو مشکل روبروست(102):
1 - شناخت درستی از سعادت ندارد.
2 - اگر هم سعادت را بشناسد، در اسبابی که وی را به سعادت برساند، دچار مشکل است؛ چرا که این اسباب غالبا ناقصند و یا در راه با مانع برخورد می کنند.
انسان که سعادت خویش را نمی شناسد، سرگردان است. و نمی داند آنچه او را آرام می کند چیست. چون تشنه ای در بیابان حیرت به دنبال آب می گردد. آنچه را که از دور می بیند آب می پندارد، با شتاب به سویش می دود، در حالی که آن سرابی بیش نیست. آری آنچه او به سویش می شتابد، تنها یک تصویر خیالی از آب است. با هر قدمی که برمی دارد، خسته تر و فرسوده تر می شود و از هدف دور می گردد، و هرگز به آرامشی که در پی آن است، دست نمی یابد.
تنها توجه و یاد خداست که این دو مشکل را برای انسان حل می کند.
توضیح مطلب این است که:
1 - تنها خداست که تصویری درست و مطابق با واقع از سعادت نشان می دهد و انسان را از خطا و فریب شیطان و نفس و خیالات پوچ و باطل حفظ می کند.
2 - تنها اوست که می تواند انسان را به سعادت برساند. اسباب رسیدن به سعادت، همه به دست اوست. خداوندی که فوق بندگان و اسباب جهان مادی است؛ پروردگار جهان، ولی و سرپرست مومنان و پناهندگان.
خدایی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است. به هر سو رو کنیم، روی به وجه نیکوی او کرده ایم. محکم ترین تکیه گاه است. در تمام سختی ها یار و یاور مومنان و متوکلان و بهترین انیس و مونس است. سرچشمه همه مهربانی هاست، و همه محبت ها پرتوی از مهر اوست.
انسان با ذکر و یاد خدا و توجه به او، احساس نشاط و اطمینان می کند.
انسان با یاد خدا حیاتی دیگر می یابد و چون گیاهی که ریشه های خود را به منبع آب رسانیده است، طراوت و خرمی می گیرد. انسان نیازمند به ذکر و یاد خداست؛ همانگونه که مارگزیده برای راحتی و آرامش، نیازمند به نوشداروست. ذکر خداوند، برترین عامل سازنده شخصیت یک انسان سالم است. ذکر خدا انسانها را از دلهره ها و اضطرابها و نگرانی ها امنیت می بخشد.
آری تنها با یاد خداست که دل ها آرامش می یابد. این اصلی کلی و قانونی عمومی است و هیچ قلبی از آن مستثنی نیست مگر اینکه در اثر عادت به پلیدی ها کار قلب به جایی برسد که بصیرت و بینایی خویش را از دست بدهد. البته چنین قلبی از ذکر خدا گریزان و از نعمت آرامش محروم است. آن کس که خدا را فراموش کند، خدا نیز او را فراموش می کند، یعنی او را از رحمت او آرامش خویش بی بهره می گرداند(103).
سوره رعد سوره سیزدهم قرآن است و در جزء سیزدهم قرآن واقع شده و آیه ای که کلمه رعد در آن ذکر شده، آیه سیزدهم این سوره است.

14 - ابراهیم

حضرت ابراهیم از پیامبران بزرگ الهی و سوره مکی است.
73) هدف از فرو فرستادن قرآن بر پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) چیست؟ 74) آیا قرآن برای تمامی انسانهاست یا فقط برای مسلمانان؟ 75) آیا بدون عمل به دستورات قرآن انسانها از تاریکی ها نجات می یابد؟
76) داستان هاجر و اسماعیل (صلی الله علیه و آله و سلم) چه بود؟ 77) جریان جاری شدن چشمه زمزم چگونه بود؟
محور اصلی بحث این سوره رسالت و قرآن است. از همین رو با وصف قرآن و تاکید بر فرو فرستادن آن از سوی خداوند آغاز می شود. سپس در آیات مختلف آن، به ارسال رسولان و محتوای دعوت آنها و برخورد کفار با آنان می پاردازد.
در آیه نخست می خوانیم:
(الف، لام، راء، این کتابی است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را به امرا پروردگارشان، از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آوری. به سوی راه آن خداوند پیروزمند ستوده(104).)
با دقت و تامل در این آیه روشن می شود که:
1 - قرآن از سوی خداوند برای هدایت عموم مردم (ناس) فرو فرستاده شده است. کلمه ناس در این آیه هیچ قیدی ندارد و تمامی مردم زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پس از وی را شامل می شود، و نیز در بر گیرنده پیروان تمام ادیان و آیین هاست. قرآن تنها برای مسلمانان نیست، بلکه کفار و مشرکین و بت پرست ها و مسیحیان و یهودیان و... همگی باید به قرآن و دستورات آن روی آورند و در غیر این صورت همه آنان در پیشگاه خداوند مسئولند.
2 - هدف از فرو فرستادن قرآن هدایت انسانها و خارج کردن آنان از تاریکی ها به سوی نور و روشنایی است. آری، قرآن انسانهای گرفتار در تاریکی ها کفر و شرک و گمراهی را به سوی ایمان و توحید و صراط مستقیم الهی رهنمون می گردد. انسانهای اسیر شیطان و نفس و دنیا را به یاد و ذکر خدا و به سوی سعادت دنیا و آخرت هدایت می کند. در پرتو قرآن انسان از اعتقادات و رفتار و کردار ناشایست و ناروا و اخلاق ناشایست جدا و به ایمان و اعمال صالح روی می آورد و به اخلاق نیکو آراسته می گردد.
3 - نتیجه دیگری که در دقت در این آیه به دست می آید این است که ایمان به قرآن تنها به حرف نیست، بلکه دستورات و رهنمودهای قرآن باید در زندگی فردی و اجتماعی انسان مومن حضور داشته باشد. اگر آثار تعالیم قرآن در زندگی فرد و جامعه پیدا و آشکار نباشد و انسانها در تاریکی دنیاپرستی و هوی پرستی و... باقی باشند، نشانه آن است که از قرآن بی بهره اند، هر چند خود را مسلمان و اهل قرآن بدانند. قرآن خوانان نیز هنگام تلاوت باید به دنبال بهره های فکری و عملی باشند.
این سوره همانگونه که با بیان هدف نزول قرآن و نقش بسیار مهم آن آغاز می شود، با سخن از قرآن و آنچه از قرآن منظور و مقصود است به پایان می رسد، در آیه 52 که آخرین آیه است می خوانیم:
(این (قرآن) ابلاغی برای مردم است (تا به وسیله آن هدایت شوند) و بدان بیم یابند و بدانند که او معبودی یگانه است، و تا صاحبان خرد پند گریند.)
در این سوره خداوند با صفت عزیز یعنی پیروزمند و غالب توصیف شده است(105)، و مردم از عزت و اقتدار الهی بیم داده شده اند. از اینرو هنگامی که در اوایل سوره از فرستادن رسولان سخن به میان می آورد، روشن ترین مصداق و مظهر عزت خود در میان انبیا را شاهد می آورد که همانا پیروزی و غلبه حضرت موسی (علیه السلام) بر فرعون و فرعونیان است؛ در حالی که قبل از آن، قوم وی به دست فرعون به ذلت کشیده شده بودند(106).
در اواسط سوره بس از تهدید مشرکین، به آیات توحید می پردازد و برخی از نعمت های الهی را بر می شمارد(107) سپس به عنوان نمونه ای از انسان موحد و مومن و شاکر به حضرت ابراهیم (علیه السلام)، قهرمان توحید اشاره می کند.
در آیات 35 تا 41 به نیایش ها و راز و نیاز آن حضرت می پردازد.
بخشی از دعای آن حضرت در هنگامی که خانواده خویش را در بیابان مکه به خدا می سپارد، چنین است:
(پروردگارا، من ذریه ام(108) را در دره ای بی کشت، نزد خانه محترم تو سکونت دادم.
پروردگارا، تا نماز به پا دارند، پس دل هایی از انسان ها را به سوی آنان گرایش ده و آنان را از محصولات (مورد نیازشان) روزی ده، باشد که سپاسگزاری کنند(109).)
داستان سپردن هاجر و طفل کوچک او اسماعیل به خداوند در روایتی از امام صادق (علیه السلام) بیان شده که خلاصه آن چنین است:
ابراهیم (علیه السلام) در سرزمین شام منزل داشت. همینکه هاجر اسماعیل را به دنیا آورد ساره غمگین گشت؛ چون او فرزندی نداشت. به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر آزرده و غمگین می ساخت.
ابراهیم نزد خدا شکایت کرد. خداوند دستور داد تا اسماعیل و مادرش را از شام به سرزمین مکه ببرد. پس از آن، خدای متعال جبرئیل را با براق بر او نازل کرد، و هاجر و اسماعیل و ابراهیم بر آن سوار شدند و رفتند تا به سرزمین مکه رسیدند.
ابراهیم، هاجر و اسماعیل را در محلی که خانه خدا در آن ساخته شده پیاده کرد و خود بنا بر عهدی که با ساره بسته بود پیاده نشد تا نزد او بازگردد.
در محلی که فعلا چاه زمزم است درختی بود. هاجر پارچه ای را که همراه داشت روی شاخه درخت انداخت تا در زیر سایه آن راحت باشند.
آنگاه که ابراهیم خانواده اش در آنجا منزل داد و عزم بازگشت نمود، هاجر پرسید: آیا ما را در سرزمینی می گذاری که نه انیسی و نه آبی و نه دانه ای در آن است؟ ابراهیم (علیه السلام) گفت: خدایی که مرا فرموده است تا شما را در این مکان بگذارم، خود نیازهایتان را برآورده می کند. این را گفت و راهی شام شد.
همینکه بر بلندی کوهی در آنجا بود رسید نگاهی به پشت سر خود انداخت و گفت: پروردگارا، من ذریه ام را در سرزمین بدون آب و گیاه، نزد خانه محترم تو سکونت دادم، تا نماز بر پادارند، پس دلهای مردم را به آنان مهربان کن و آنان را از محصولات مورد نیازشان روزی ده؛ باشد که سپاسگزاری کنند.
ابراهیم رفت و هاجر ماند. همینکه آفتاب بالا آمد و هوا گرم شد، طفل کوچکش اسماعیل تشنه شد. هاجر برخاست و در طلب آب به محلی که امروزه حاجیان در آنجا سعی به جا می آورند آمد و خود را به بالای تپه صفا رسانید. در نقطه ای از بیابان سرابی پدیدار شد. پنداشت که آب است. سرازیر شد و به سوی آن شتافت، تا به مروه رسید، اسماعیل از نظر او غایب شد(110).
برگشت تا دوباره به صفا رسید؛ و این کار هفت بار تکرار شد. در نوبت هفتم هنگامی که مروه بود به سوی اسماعیل نگریست، به ناگاه دید که از زیر پای اسماعیل آبی پایدار است. به سرعت بازگشت و از اطراف کودک مقداری شن جمع کرد و در حالی که خطاب به آبی که جاری شده بود می گفت: زم، زم یعنی: بایست، بایست، جلوی آب را بست. از آن رو آن آب زمزم نامیده شد.
قبیله جرهم در آن اطراف بودند. هنگامی که در آن سرزمین خشک آب پایدار شد، پرندگان و حیوانات به هوای آن، بدانسو کشیده شدند. این امر توجه آن قبیله را به خود جلب کرد. حیوانات و پرندگان را تعقیب کردند و به زن و کودکی که زیر سایه درختی منزل کرده و چشمه آبی هم از کناراشان روان شده بود، رسیدند.
پس به هر جا گفتند: تو کیستی و ماجرای تو و این کودک چیست؟ گفت: من کنیز ابراهیم خلیل الرحمانم، و مادر فرزندش؛ و این پسر اوست.
خداوند به او فرمان داد که ما را در اینجا سکونت دهد. گفتند: آیا به ما اجازه می دهی که نزد شما باشیم؟ هاجر به آنان گفت: تا ابراهیم بیاید. (یعنی تا آمدن ابراهیم (علیه السلام) برای پاسخ صبر کنید.)
روز سوم که ابراهیم برای دیدن آنان آمد، هاجر گفت: ای خلیل الله، در اینجا قومی هستند از جرهم، از تو می خواهند که به آنها اجازه دهی تا در نزد ما باشند. آیا بدیشان اجازه می دهی؟ ابراهیم گفت: آری.
آن قوم در نزدیکی آنان فرود آمدند و چادرهای خود را بر پا کردند و هاجر و اسماعیل با آنان مانوس شدند.
هنگامی که اسماعیل به راه افتاد، هر کدام از افراد آن قوم یک یا دو گوسفند به اسماعیل بخشیدند و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان تامین می شدند.
تا آن هنگام که اسماعیل بزرگ شد و(111)...