فهرست کتاب


مبانی اخلاق اسلامی

آیت الله مختار امینیان

3. شیخ جعفر شوشتری:

در میان مؤمنین به خصوص علمای اعلام نمونه های زیادی وجود دارد که به

انسانیت به مقام و لباس نیست:

همان طور که قبلا گفتیم، انسان عرفانی با انسان عرفی تفاوت بسیاری دارد. اهل معرفت انساینت را در سیرت می بینند، نه در صورت.

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست - ای برادر سیرت زیبا بیار

این واقعیت در زندگی امام علی (علیه السلام) به خوبی هویدا بود:

باعلی گفتا یکی در رهگذار - کز چه باشد جامه تو وصله دار
تو امیری و شهی و سروری - از تمام رادمردان برتری
ایم امیر تیز رای و تیز هوش - جامه ای چون جامه شاهان بپوش
گفت صاحب جامه را بین، جامه چیست؟ - دید باید اندرون جامه کیست
ایرج میرزا نیز در بیان تفاوتن انسانیت و اخلاق انسانی و عظمت ناشی از آن، با عظمت ناشی از مقام و موقعیت اجتماعی شعر زیبایی دارد و در آن چنین می سراید:
پدری با پسری گفت به خشم - که تو آدم نشوی جان پسر
حیف از این عمر، که ای بی سر و پا - از پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست - بی خبر روز دگر کرد سفر
رفت از پیش پدر تا که کند - بهر خود فکر دگر، کار دگر
سال ها رفت و پس از تلخی ها - زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت حشمت و والایی یافت - حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن - امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز - سوی حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خود خواهی و خشم - بر سراپای پدر کرد نظر
گفت: ای پیرشناسی تو مرا؟ - گفت: کی می روی از یاد پدر
گفت: گفتی که تو آدم نشوی - حالیا حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سری داد تکان - گفت این حرف و برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی - گفتم: آدم نشوی، جان پسر!

آدمی ممکن است حاکم باشد؛ اما فاقد انسانیت، شاه باشد؛ اما شاهی از انسانیت تهی، صاحب سرمایه کلان یا عالم و نویسنده و یا سخنور و گوینده و یا دارای چندین عناوین فریبنده دیگر باشد؛ اما از ارزش های انسانی به دور باشد و از مقام و منزلت واقعی انسانیت بهره ای نبرده باشد. هم چنین بر عکس ممکن است فردی بی سواد یا فاقد مقام و منزلت اجتماعی باشد، ولی ارزش های انسانی در او موج بزند.
در ایام تحصیل که در شهر مذهبی قم به تعلیم و تعلم اشتغال داشتم، روزی در مدرسه فیضیه دیدم جمع کثیری از طلاب محترم گرد شخصی جمع شده اند. پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: وی شخصی است که تمام قرآن شریف رابا نشانی آیات و کلمات حفظ است. کم کم به کنار او رسیدم. طلبه ای پرسید که کلمه قرآن در چند جای قرآن آمده است؟ او بی درنگ پاسخ داد و تمام مواردش را قرائت نمود. من نیز سوالی کردم و جواب صحیح شنیدم. صورت او را با سیرتش سنجیدم. تعجب کردم؛ زیرا قیافه بسیار ساده ای داشت. از نظر سن، شصت ساله به نظر می رسید. وضعیت لباسش در سطح پایینی بود. عبای کهنه نائینی بر دوش داشت و گیوه کهنه ای در پا و کلاهی نیمه مندرس بر سر. از قیافه اش آثار بی سواد مشاهده می شد؛ اما از درون قلبش بارقه علم و معرفت شعله می زد.
بسیار میل داشتم او را بشناسم. روزی یکی از دوستانم گفت: دیشب کربلایی کاظم پیش من بود؛ خیلی از محضرش بهره مند شدم. گفتم: پرسیدی از کجا به این مقام رسیده است؟ گفت: آری، اما سفارش کرده است به کسی نگوییم. من اصرار کردم تا برایم بازگو کند. گفت: نامش کربلایی کاظم بود.
می گفت: من یک آدم ساده و بی سوادی بودم؛ روزها از شهر همدان به بیابان می رفتم، پشه ای خار جمع نموده، به ناتوایی ها می فروختم. گاه گاهی با خدای خود می گفتم: خدایا! دیگر پیر شده ایم، خارکنی برایم دشوار شده است؛ خودت چاره ای برایم بفرما. بگشای خدایا ه گشاینده تویی.
روزی از بیابان بر می گشتم؛ در حالی که پشته خاری بر پشت و ذکر خدا بر لب داشتم. در کوچه دیدم. پس از سلام و علیک به من گفت: آقا شما راخواسته است. من بی درنگ بارم را بر زمین نهاده، به جانب مسجد شتافتم. فکر می کردم پیشنماز مسجد مرا خواسته است. چون وارد مسجد شدم، دیدم سیدی بسیار زیبا و خوش منظر در میان محراب نشسته و دو نفر سید دیگر در دو جانبش ایستاده اند. عرض ادب نموده، سلام گفتم، آقا جواب داد، فرمود: کربلایی کاظم! حالت چطور است؟ گفتم: الحمد الله! فرمود: کربلایی کاظم! قدری برایم قرآن بخوان. گفتم: آقا من سواد ندارم، قرآن را یاد نگرفته ام؛ فقط حمد و سوره را می دانم. فرمود: نه، تو قرآن را می دانی؛ قرآن بخوان. گفتم: آقا! من اصلا مکتب نرفته ام و قرآن یاد نگرفته ام آقا، این بار با تندی فرمود: تو قرآن را می دانی، قرآن بخوان.
(شاید این تندی، همان اعمال روح ولایت است که امام با آن می تواند در تمام کاینات تصرف کند.) به یک باره متوجه شدم که تمام آیات و کلمات قرآن شریف پیش چشم آشکار است. شروع کردم به قرائت قرآن. آقا تبسم کردند و فرمودند: تو می گفتی من قرآن نمی دانم. گفتم: آقا! خدا می داند که من قبلا قرآن نمی دانستم؛ اما الان قرآن را می دانم. فرمودند برو؛ قرآن تو را کفایت می کند. من خداحافظی کردم و با خوش حالی از مسجد بیرون آمده، کوله بارم را به دوش گرفته، کمی راه رفتم؛ ناگهان به فکرم افتاد که من از چه راهی قرآن را یاد گرفتم و این آقا کی بود؛ حتما امام زمان بوده است، بارم را به زمین افکندم و به سوی مسجد دویدم؛ اما متاسفانه کسی را ندیدم. کربلایی کاظم گفت: از آن روز به بعد تا به حال، خداوند به وسیله قرآن شریف روزی ام را می رساند. جواب پرسش ها را می دهم. مردم به من کمک می کنند؛ مقداری برای خود مصرف می کنم و مقداری هم به فقرا می دهم. آری،

به ذره گر نظر از لطف بو تراب کند - به آسمان رود و کار آفتاب کند

یک نمونه دیگر:

استاد مطول و معالم بنده، مرحوم حجه الاسلام و المسلمین آقا سید صدرالدین صدر تنکابی سلیمان آبادی که از شاگردان و پرورش یافتگان عالم ربانی، صاحب کرامات، آیت الله مرحوم آقا شیخ علی اکبر الهیان آخوند محله ای رامسری بوده، نقل می کرد که مردی تحصیل نکرده و درس نخوانده در مدرسه التفاتیه قزوین به تدریس شرح لمعه شهید ثانی اشتغال یافت. جریان واقعه چنین است نام برده در یک باغستان میوه متعلق به یکی از مالکین قزوین باغبانی می کرد. روزی همسر صاحب باغ به اتفاق چند نفر از دوستان و همسرانش به عنوان تفریح به باغستان رفتند و در اتاقی که برای پذیرایی آماده شده بود، نشستند. به باغبان دستور دادند تا مقداری میوه برایشان آماده کند. شیطان که دشمن ذاتی و آشکار انسان استا ا ز موقعیت استفاده کرده، زنان را به شیطنت وادار کرد. زن ها تصمیم گرفتند که قدری سر به سر باغبان ساده و بیچاره بگذارند.
چون باغبان با سبد میوه وارد اتاق پذیرایی شد، یکی از خانم ها طبق تبانی قبلی با عجله از جا برخاست و در اتاق را بست و پشت در نشست. خانم دیگری از باغبان ساده دل خواست تا تمام لباس هایش را از تن بیرون کند و شروع کرد به کندن لباس ها. باغبان که هرگز منتظر چنین واقعه ای نبود، شرمنده گشته، با دلی شکسته متوسل به حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا (علیه السلام) شد و شروع به گریستن کرد. یکی از خانم ها از دیدن این حالت باغبان منقلب شد و فریاد زد: چرا بیچاره را اذیت می کنید؟ بگذارید برود. در را باز کردند باغبان از اتاق بیرون رفت لباس هایش را گرفت و پوشید و از باغ فرار کرد.
چون به شهر رسید گذارش به مدرسه علمیه التفاتیه افتاد؛ وارد مدرسه شد؛ دید طلاب گروه گروه هم نشسته با هم باحثه می کنند. کم کم پیش رفت؛ کنار دو نفر از طلاب ایستاد و به بحث های آنان گوش فرا داد. احساس کرد بحث هایش را می فهمید ونیز درک می کند که کدام یک درست می گوید و کدام یک نادرست. کنارشان نشست و وارد بحث شد و با بیانی لطیف، حق مطلب را برایشان ثابت کرد.
طلاب دیدند این مرد با لباس کشاورزی و چهره ای روستایی، شرح لمعه را خوب می داند؛ از او تقاضا کردند کتاب شرح لمعه را برای طلاب مدرسه تدریس کند. او هم پذیرفت و تا آخر عمر به تدریس شرح لمعه در مدرسه التفاتیه مشغول بود.
از این گونه ماجرا باید دریافت که مقام انسانیت را باید باتصیه و تزکیه نفس و با جهاد و ریاضت نفس به دست آورد نه با پست و مقام. پس از این که مقدمه لازم است مراحل تزکیه را به طور اجمال بیان کنیم.