فلسفه بلایای طبیعی و مصایب

نویسنده : مسعود نادری کلرودی

پیش گفتار

ظهر جمعه بود و ما مهمان. وقتی بر میزبان حاضر شدیم بعد از ساعتی گفتند در کرمان زلزله آمده. من تعجب نکردم چون استان کرمان، منطقه ای زلزله خیز است و حتی شهری مثل جیرفت را، که به دقیانوس نیز معروف بوده، یک بار با خاک یکسان کرده است که آثار آن هنوز در کنار شهر جیرفت بعد از کلرود برجاست. در سالهای اخیر نیز در گلباف و کرمان زلزله های متعددی آمده است.
با خبر تلویزیون متوجه شدم محل زلزله، شهرستان بم بوده است. می خواستم بدانم آیا تلفاتی هم داشته یا نه، اما هنوز خبر دقیقی داده نشده بود.
در بم تا به حال زلزله نیامده بود و دلیل آن، این است که ارگ قدیمی بم با قدمتی بیش از دو هزار سال، تا پیش از وقوع زلزله پابرجا بود. وقتی از عمق واقعه آگاه شدم تصمیم گرفتم به منطقه بروم. ساعت حدود 21 بعد از ظهر با بنده برای عزیمت به منطقه تماس گرفتند.
زمانی که به محل عزیمت رسیدیم دیدم افراد زیادی جمع شده اند و کمکهایی برای آسیب دیدگان فراهم آورده اند. چون تعداد افراد، فراوان بود اعلام کردند آنان که دارای تخصصی هستند در اولویتند. از این رو اسم تعدادی را نوشتند و دو اتوبوس پر شد و دیگر جایی برای سوار شدن نبود. افراد بر جای مانده، می کوشیدند به هر طریقی شده وارد اتوبوس شوند: التماس می کردند، بعضی بغض راه گلویشان را بسته بود و می گفتند ما نیز تخصصی داریم اما از آنها معذرت خواهی می شد.
به هر حال، اتوبوس راه افتاد، اما آنان به دنبال اتوبوس می دویدند و اجازه نمی دادند در آن بسته شود. وقتی این شور و هیجان را دیدم به یاد اوایل انقلاب و یکرنگی و همدلی مردم در آن زمان و هشت سال دفاع مقدس افتادم. همه ناراحت و نگران بودند و برای رسیدن به بم لحظه شماری می کردند و از بنده درباره این شهر و مردم و منطقه می پرسیدند. کم کم از دو راهی بم- جیرفت گذشتیم دیگر به شهر خاموش شدگان و داغدیدگان نزدیک می شدیم؛ شهری که زمان تلؤلؤ چراغهای آن، از دور نمایان بود. راه بندان عجیبی بود. از ساعت 21 بعد از ظهر تا شش صبح در ترافیک ماندیم. این راه بندان بدان جهت بود که سیل کمکهای مردمی به سوی شهر بم سرازیر شده بود و نمایشی بود از عاطفه و احساس مردم و حماسه آفرینی آنان. همه به مردم ایران درود می فرستادند.
بر تابلو نوشته شده بود: فاصله تا بم پنج کیلومتر. نفس ها در سینه ها حبس شده بود و گه گاهی گفته می شد: برای شادی رفتگان زلزله صلوات! برای سلامتی مجروحان حادثه صلوات! تنها صدای صلوات و فاتحه بود که دل سکوت و خاموشی را می شکافت.
هوا کم کم داشت روشن می شد. همه، سرها را از پنجره بیرون آورده بودند تا ببینند چه خبر است. خرابی ها در اوایل شهر کم بود، اما هر چه به مرکز شهر نزدیکتر می شدیم عمق خرابی ها نمایان تر می شد. شدت فاجعه آن چنان بود که همه را گیج و مبهوت کرده بود. بعضی اشک می ریختند و ناله سر می دادند و برخی الله اکبر می گفتند و عده ای آیه استرجاع انا لله و انا الیه راجعون تلاوت می کردند و از خدا برای بازماندگان صبر و برای رفتگان آمرزش می طلبیدند. عزیزی می گفت: مگر با این خرابی، کسی مانده که خدا صبرش بدهد!
دیگر خبری از مردم خونگرم و مهمان نواز بم با آن لهجه شیرین نبود. آن همه حیات و سرزندگی و فعالیت، به باد رفته و در دل خاک مأوا گرفته بود. دیگر از هیاهوی بچه ها خبری نبود. خاک بود و خاک، و مرده پشت مرده. تنها صدای امدادگران و لودرها و کامیونها می آمد
و از این میان تنها نخلهای بم استوار ایستاده بودند. خدایا! این عزیزان کجا هستند!
اعلام شد تعداد اجساد زیاد است. برای دفن آنان به کمک احتیاج داریم لذا من و عده ای بدان جا رفتیم وقتی به محل رسیدیم با صحنه ای بس جانسوز و دلخراش مواجه شدیم. تمام عزیزانی را که در شهر به دنبالشان بودیم در اینجا یافتیم، خاموش و بی حرکت. دیدن طفلی در آغوش مادر، منقلبم ساخت و از خود بی خود شدم.
در هر گوشه گروهی را ریخته بودند. اشکم سرازیر شد، خدایا! چه می بینم!
عزیزان روحانی را می دیدم که دارند بدنها را تیمم می دهند، کفن می کنند و دارند داخل قبر می گذارند و لودرها هم روی آنها خاک می ریزند. غریب بودند و مظلوم. اگر عزیزی از دست می رود عزادار و تشییع کننده دارد، اما اینجا همه تنها بودند و غریب.
اجساد را با هر وسیله ای می آوردند: کامیون، وانت، اتوبوس و... .
خدایا! اینان شیعیان ابا عبد الله الحسین هستند؛ همانانی هستند که در عزای سید و سالار شهیدان بر سر و سینه می زدند و اکنون چون او غریب، در دشت بم، به دیار ابدیت شتافته اند. خدایا! آمرزش خویش را از آنان دریغ مدار و در سایه رحمت خویش جایشان ده!
بعدا از تلویزیون خبری با این مضمون شنیدم که روزنامه ای انگلیسی نوشته بود: مردم ایران که مسلمانند چرا خدا زلزله را برای آنها فرستاده است؟
در قبرستان همه منقلب و حیران بودند و هر کسی مشغول کاری بود: مردی حدود چهل ساله، که بیلی در دست داشت، اشک می ریخت و در حالی که بدن عزیزانش را دفن می کرد رو به آسمان می گفت: خدایا! شکرت. راضی ام به رضای تو!
اما آن طرف تر مردی را دیدم که با ناراحتی می گفت: خدایا! مروتت شکر! این چه بلایی بود که بر سر ما آوردی! اما کسی او را دلداری می داد و می گفت: ناراحت نباش. همه، خانوادگی رفتند و در آن عالم به بهشت می روند مگر نشنیده ای که می گویند هر کسی زیر آوار بمیرد اجر شهید را دارد. راضی باش به رضای حق.
در دیگر سو، دیگری با لهجه بمی می گفت:
گناه! گناه! گناه که زیاد بشه عذاب هم میاره. اما در مراجعت پدری را دیدم که بر بالین زن و دو فرزند چند ماهه و چند ساله اش زار می گریست و می گفت: خدایا! چرا اینها رفتند و من ماندم گناه اینها چه بوده؟ اینها که طفل معصوم و بی گناه بودند!؟
ظهر که برای استراحت و نماز به چادرها رفتیم دیدیم آنجا هم امداد گران دور هم جمع شده اند و هر کس اظهار نظری می کند و دارند واقعه و علل و عوامل آن را بررسی می کنند: آقایی می گفت: می بایستی ساختمانها را قوی و مهندسی می ساختند. خدا که به ما عقل داده اگر مهندسی می ساختند این جور خراب نمی شد و زیر آوار نمی ماندند. دیگری در جواب گفت: خیلی از ساختمانهای مهندسی ساز هم خراب شدند دیگری می گفت: این باعث شد مردم به خود آیند. دیگری می گفت: مردم بم را خدا دوست می داشت و می خواست پاک از این دنیا بروند. فرموده اند: هر کس زیر آوار بماند اجر شهید را دارد. و اکثر آنها که برای نماز بیدار شده بودند زیر آوار نماندند. دیگری می گفت: آقا علت همه این بلاها گناه است، گناه.
آقای روحانی که در جمع آنها بود ناراحت شد و بلند شد و گفت: عزیز من! چرا این طور قضاوت می کنید؟ شما که نمی دانید جریان چه بود؟ این جوری قضاوت نکنید. یعنی چه گناه کردند؟ مگر هر جا بلایی آمده گناه است؟ مردم بم مردمی با غیرت و متعصب، مهمان نواز و جوانمرد بودند. این مردم هم انقلاب کردند و شهید دادند. پدر و مادر شهدا در اینجا بودند. این مردم انقلاب و اسلام را یاری کردند. این مردم حسینی بودند و عزادار حسین و چقدر این مردم در جنگ شرکت کردند و شهید دادند پس هر کجا بلا آمد باید بگوییم گنه کارند!؟ خوب، ممکن است که بین هر اجتماعی گناه کارانی هم باشند، اما این درست نیست که همه را گنه کار بدانیم. می گویند بیشترین بلا برای مومنین و پیامبران در دنیا هست پس نعوذ بالله آنها گنه کارند که دچار بلا شدند. ما نمی دانیم مصلحت خدا چه بوده؟ کارهای خدا دارای مصلحت است و در این وقایع مصالح خاص هست. خیلی جاها پر از فساد است پس چرا آنجا هنوز عذاب نیامده است؟ دیگری گفت: این دنیا ظرفیت عذاب آنها را ندارد. دیگری گفت: در بین آنها اولیاء الله است و خداوند به خاطر آنها عذاب نمی آورد. مگر نشنیده ای که وقتی زکریا بن آدم می خواست از قم برود حضرت رضا (علیه السلام) بدو فرمود: بمان و نرو. خدا به سبب تو عذاب را از این مردم بر می دارد.
دیگری گفت: اگر این وقایع عذاب است پس چرا این بچه ها و اطفال معصوم کشته شده اند، گناه آنان چیست؟ و جواب شنید: عذاب که بیاید تر و خشک را با هم می سوزاند. از آن طرف آوایی بلند شد: الدنیا دار البلاء؛ دنیا، خانه امتحان و آزمایش است. خدا می خواهد ما را امتحان کند، ببیند چند مرده حلاجیم.
جوانی گفت: این حرفا چیه آقا! یک سلسله تغییر و تحولات و حرکت در زمین رخ می دهد و زلزله می شود. اما پزشکی را هم دیدیم که فریاد می زد: مردم به خود آیید و خدا را ببینید!
حق با کیست؟ چه کسی راست می گوید؟ علت این بلاها چیست؟ آیا ما باعث شده ایم؟ آیا علت آنها تغییر و تحولات مادی است؟ ماهیت و حقیقت آنها چیست؟ آیا حقیقت آنها شر است؟ آیا شرور وجود دارد؟ اصلا چرا شر وجود دارد؟ مگر از خدا چه کم می شود که این بلاها نباشد؟ خدا عادل است و حکیم، پس چرا به بعضی خیر و به بعضی شر می رساند، به بعضی مال و به بعضی فقر و مصیبت می دهد؟ آیا حق با آن پیر مرد است که می گفت: این چه بلایی است که بر سر ما آوردی؟ یا آن جوان که می گفت: علت مادی است؟
علت این بلاها و مصایب هر چه باشد آیا می توان جلو آنها را گرفت و قضا و قدر و را تغییر داد، یا اینکه حتمی است و تغییر داده نمی شود؟ و آیا انسان می تواند سرنوشت خود را تغییر دهد یا نه، به این نوع زندگی مجبور است؟ اگر ممکن است چگونه؟ به هنگام نزول بلا و مصیبت و وظیفه ما چیست؟
بنده با دیدن این صحنه ها و اظهار نظرها، که از روح جستجوگر و پرسشگر آدمی سرچشمه می گیرد، به فکر افتادم خیلی سریع پیش از چهلم رفتگان زلزله بم، کتابی مختصر و روان در این زمینه بنگارم و ثواب آنرا به روح رفتگان زلزله بم و همه گذشتگان نثار، و در آمد حاصل از چاپ کتاب را به بازماندگان زلزله بم تقدیم کنم باشد که، ان شاء الله، خداوند عزوجل از بنده بپذیرد.
قم، مسعود نادری

بخش اول: فلسفه بلایای طبیعی و مصایب

در این بخش، بحث می کنیم که چرا بلایای طبیعی و مصایب در زندگی بشر وجود دارد. از این رو، به بعضی از مباحث مقدماتی می پردازیم تا به حل سؤالهایی که در این زمینه می شود، کمک شود.

قضا و قدر

قضا به حسب لغت به معنای فیصله دادن و به تعبیر دیگر، به معنای گذراندن و به پایان رساندن و یکسره کردن است و در معنای داوری کردن نیز به کار رفته است. بنابراین قضای الهی درباره حوادث جهان بدین معناست که خداوند این حوادث را حتمی و قطعی قرار داده است که ناگزیر باید واقع شوند.
قدر به مبنای اندازه و اندازه گیری و چیزی را با اندازه معینی ساختن است و تقدیر الهی، یعنی خداوند اندازه هر شی ء را به او عطا فرماید، چون خداوند کارهای خویش را با علم و اراده انجام می دهد.
بازگشت قضا و قدر به علم و اراده و مشیت الهی است. قضا و قدر به معنای سرنوشت نیز به کار می روند.
آیا قضا و قدر تغییر می کند یا نمی کند؟
بر اساس آیات و روایات ما دو نوع قضا و قدر داریم: قضا و قدر حتمی، و قضا و قدر غیر حتمی و معلق. اولی تغییر ناپذیر است و دومی با اسبابی، که در روایات ذکر شده است مثل دعا، صدقه، صله رحم و...، تغییر می پذیرد.