فهرست کتاب


التوحید (ترجمه کتاب توحید شیخ صدوق پیرامون صفات و نشانه های خداوند متعال)

شیخ صدوق مترجم و شارح:استاد علی اکبر میرزایی‏

43. باب حدیث ذعلب

43. درباره حدیث ذعلب(204)

1. حدثنا أحمد بن الحسن القطان و علی بن أحمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله) قالا: حدثنا أحمد بن یحیی بن زکریا القطان، قال حدثنا محمد بن العباس قال: حدثنی محمد بن أبی السری، قال: حدثنا أحمد بن عبدالله بن یونس، عن سعد الکنانی، عن الأصبغ بن نباتة، قال:
لما جلس علی (علیه السلام) فی الخلافة و بایعه الناس خرج الی المسجد متعمما بعمامة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لابسا بردة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) متنعلا نعل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) متقلدا سیف رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فصعد المنبر فجلس (علیه السلام) علیه، متمکنا، ثم شبک بین أصابعه فوضعها أسفل بطنه، ثم قال: یا معشر الناس سلونی قبل أن تفقدونی، هذا سفط العلم، هذا لعاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هذا مازقنی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) زقا زقا، سلونی فان عندی علم الأولین و الاخرین، أما و الله لو ثنبت لی الوسادة فجلست علیها لأفتیت أهل التوراة بتوراتهم حتی تنطق التوراة فتقول: صدق علی ما کذب، لقد أفتاکم بما أنزل الله فی، و أفتیت أهل الانجیل بانجیلهم حتی ینطق الانجیل فیقول: صدق علی ما کذب، لقد أفتاکم بما أنزل الله فی و أفتیت أهل القرآن بقرآنهم حتی ینطق القرآن فیقول: صدق علی ما کذب، لقد أفتاکم بما أنزل الله فی، و أنتم تتلون القرآن لیلا و نهارا فهل فیکم أحد یعلم ما نزل فیه، و لو لا آیة فی کتاب الله لأخبرتکم بما کان و بما یکون و ما هو کائن الی یوم القیامة و هی هذه الایة (یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب.)
ثم قال: سلونی قبل أن تفقدونی، فو الله الذی فلق الحبة و برأ النسمة لو سألتمونی عن آیة آیة فی لیل انزلت أو فی نهار انزلت، مکیها و مدنیها، سفریها و حضریها، ناسخها و منسوخها، محکمها و متشابهها، و تأویلها و تنزیلها لأخبرتکم فقام الیه رجل یقال له: ذعلب و کان ذرب اللسان، بلیغا فی الخطب، شجاع القلب فقال: لقد ارتقی ابن أبی طالب مرقاة صعبة لاخجلنه الیوم لکم فی مسألتی ایاه، فقال: یا أمیرالمؤمنین هل رأیت ربک؟ قال: و یلک یا ذعلب لم أکن بالذی أعبد ربالم أره، قال: فکیف رأیته؟ صفه لنا؟ قال: و یلک لم تره العیون بمشاهدة الأبصار، و لکن رأته القلوب بحقائق الایمان، و یلک یا ذعلب ان ربی لا یوصف بالبعد، و لا بالحرکة، و لا بالسکون، و لا بالقیام قیام انتصابت و لا بجیئة و لا بذهاب، لطیف اللطافة لا یوصف باللطف، عظیم العظمة لا یوصف بالعظم، کبیر الکبریاء لا یوصف بالکبر، جلیل الجلالة لا یوصف بالغلظ، رؤوف الحرمة لا یوصف بالرقة مؤمن لا بعبادة، مدرک لا بمجسة، قائل لا باللفظ، هو فی الأشیاء علی غیر ممازجة. خارج منها علی غیر مباینة، فوق کل شی ء فلا یقال: شی ء فوقه، و أمام کل شی ء فلا یقال: له أمام، داخل فی الأشیاء لا کشی ء فی شی ء داخل، و خارج منها لا کشی ء من شی ء خارج، فخر ذعلب مغشیا علیه، ثم قال: تالله ما سمعت بمثل هذا الجواب، و الله لا عدت الی مثلها.
ثم قال: سلونی قبل أن تفقدونی، فقال الیه الأشعث بن قیس، فقال: یا أمیرالمؤمنین کیف یؤخذ من المجوس الجزیة و لم ینزل علیهم کتاب و لم یبعث الیهم نبی؟ قال: بلی یا أشعث قد أنزل الله علیهم کتابا و بعث الهیم رسولا، حتی کان لهم ملک سکر ذات لیلة فدعا بابنته الی فراشه فارتکبها، فلما أصبح تسامع به قومه فاجتمعوا الی بابه، فقالوا: أیها الملک دنست علینا دیننا و أهلکته فاخرج نطهرک و نقم علیک الحد، فقال لهم: اجتمعوا و استمعوا کلامی فان یکن لی مخرج مما ارتکبت، و الا فشأنکم، فاجتمعوا فقال لهم: هل علمتم أن الله لم یخلق خلقا أکرم علیه من أبینا آدم و امنا حواء؟ قالوا: صدقت أیها الملک، قال: أفلیس قد زوج بنیه من بناته و بناته من بنیه؟ قالوا: صدقت هذا هو الدین فتعاقدوا علی ذلک، فمحا الله ما فی صدورهم من العلم، و رفع عنهم الکتاب، فهم الکفرة یدخلون النار بلاحساب، و المنافقون أشد حالا منهم، قال الأشعث: و الله ما سمعت بمثل هذا الجواب، و الله لا عدت الی مثلها أبدا.
ثم قال: سلونی قبل أن تفقدونی، فقام الیه رجل من أقصی المسجد متوکئا علی عصاه، فلم یزل یتخطی الناس حتی دنا منه فقال: یا أمیرالمؤمنین دلنی علی عمل أنا اذا عملته نجانی الله من النار، قال له: اسمع یا هذا ثم افهم ثم استیقن، قامت الدنیا بثلاثة: بعالم ناطق مستعمل لعلمه، و بغنی لا یبخل بماله علی أهل دین الله، و بفقیر صابر، فاذا کتم العالم علمه، و بخل الغنی، و لم یصبر الفقیر فعندها الویل و الثبور، و عندها یعرف العارفون بالله أن الدار قد رجعت الی بدئها أی الکفر بعد الایمان، أیها السائل فلا تغترن بکثرة المساجد و جماعة أقوام أجسادهم مجتمعة و قلوبهم شتی، أیها السائل انما الناس ثلاثة: زاهد و راغب و صابر، فأما الزاهد فلا یفرح بشی ء من الدنیا أتاه و لا یحزن علی شی ء منها فاته، و أما الصابر فیتمناها بقلبه، فان أدرک منها شیئا صرف عنها نفسه لما یعلم من سوء عاقبتها، و أما الراغب فلا یبالی من حل أصابها أم من حرام، قال له: یا أمیرالمؤمنین فما علامة المؤمن فی ذلک الزمان؟ قال: ینظر الی ما أوجب الله علیه من حق فیتولاه و ینظر الی ما خالفه فیتبرأ منه و ان کان حمیما قریبا، قال: صدقت و الله یا أمیرالمؤمنین ثم غاب الرجل فلم نره. فطلبه الناس فلم یجدوه، فتبسم علی (علیه السلام) علی المنبر ثم قال: مالکم هذا أخی الخضر (علیه السلام).
ثم قال: سلونی قبل أن تفقدونی فلم یقم الیه أحد، فحمد الله و أنثی علیه و صلی علی نبیه (صلی الله علیه و آله و سلم)، ثم قال للحسن (علیه السلام): یا حسن قم فاصعد المنبر فتکلم بکلام لا تجهلک قریش من بعدی فیقولون: ان الحسن بن علی لا یحسن شیئا، قال الحسن (علیه السلام): یا أبت کیف أصعدو أتکلم و أنت فی الناس تسمع و تری، قال له: بأبی و امی اواری نفسی عنک و أسمع وأری و أنت لا ترانی، فصعد الحسن (علیه السلام) المنبر فحمد الله بمحامد بلیغة شریفة و صلی علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) صلاة موجزة، ثم قال: أیها الناس سمعت جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: أنا مدینة العلم و علی بابها و هل تدخل المدینة الا من بابها، ثم نزل فوثب الیه علی (علیه السلام) فحمله و ضمه الی صدره، ثم قال للحسین (علیه السلام): یا بنی قم فاصعد المنبر و تکلم بکلام لا تجهلک قریش من بعدی فیقولون: ان الحسین بن علی لا یبصر شیئا، و لیکن کلامک تبعا لکلام أخیک، فصعد الحسین (علیه السلام) المنبر فحمد الله و أثنی علیه و صلی علی نبیه (صلی الله علیه و آله و سلم) صلاة موجزة، ثم قال: معاشر الناس سمعت جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو یقول: ان علیا هو مدینة هدی فمن دخلها نجا و من تخلف عنها هلک، فوثب الیه علی فضمه الی صدره و قبله، ثم قال: معاشر الناس اشهدوا أنهما فرخا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ودیعته التی استودعنیها و أنا أستودعکموها، معاشر الناس و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) سائلکم عنهما.
1. اصبغ بن نباته می گوید: زمانی که امام علی (علیه السلام) به خلافت رسید و مردم با ایشان بیعت کردند، آن حضرت به سوی مسجد آمدند در حالی که عمامه رسول خدا را بر سر گذاشته، لباس ایشان را بر تن کرده، نعلین آن حضرت را به پا داشته و شمشیر ایشان را به خود آویزان کرده بودند و بالای منبر رفتند. آن حضرت به آرامی نشستند، سپس انگشتان (مبارک) خود را داخل هم کرده و زیر شکم خود گذاشتند. سپس فرمودند: ای مردم! قبل از این که مرا در میان خود پیدا نکنید (هر چه می خواهید) از من بپرسید، این صندوق دانش است و این آب بر آمده از دهان مبارک پیامبر خداوند است. این همان چیزی است که اندک اندک به من چشاند. از من بپرسد. زیرا دانش گذشتگان و آیندگان نزد من وجود دارد. قسم به خدا که اگر برای من تختی حاضر کنند تا بر آن بنشینم، به یهودیان با توراتشان سخن می گویم به طوری که تورات به سخن آمده و بگوید: علی راست گفت و دروغ به زبان نیاورد و به آن چه که خداوند در من (تورات) نازل کرد، به شما فتوا داد. (ای مسلمانان!) شما شبانه روز قرآن می خوانید، اما آیا کسی هست که بداند که در قرآن چه چیزهایی نازل شده است؟ و اگر این آیه در قرآن نبود، شما را از آن چه بوده و تا روز قیامت خواهد بود، خبر می دادم و و آن آیه این است: خداوند هر چه را بخواهد از بین می برد یا باقی می گذارد و اصل کتاب، نزد او است.(205) سپس فرمودند: قبل از آن که مرا از دست بدهید، از من سؤال کنید که در شب نازل شده یا روز، جزء آیات مکی است یا مدنی، در سفر (برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) نازل شده یا در وطن، ناسخ است یا منسوخ، محکم است یا متشابه (نیازمند به تفسیر) و تفسیر آن چه می باشد را به شما خبر می دهم. در این جا مردی به نام ذعلب که دارای زبانی رسا و خطیبی توانا و نترس بود برخاست و گفت: فرزند ابوطالب به مکان بلندی که بسیار سخت است قدم نهاده است. امروز با پرسیدن یک سؤال او را نزد شما شرمنده می کنم. و سپس پرسید: ای امیر مؤمنان! آیا پروردگار خود را دیده ای؟ آن حضرت فرمود: وای بر تو ای ذعلب! من پروردگاری را که ندیده باشم، نمی پرستم. ذعلب پرسید: چگونه او را دیده ای؟ او را برای ما وصف نمایید. آن حضرت فرمودند: چشم ها او را با نگاه کردن نمی بینند، بلکه دل ها با حقیقت ایمان او را درک می کنند. وای بر تو ای ذعلب! پروردگار من به مسافت، حرکت، توقف، ایستادن، آمدن و رفتن توصیف نمی شود. لطف او فراوان اما به لطف هم توصیف نمی گردد. دارای عظمت بسیار وسیعی است اما به آن هم وصف نمی شود. جایگاه بزرگی دارد، اما به آن نیز توصیف نمی گردد. بزرگی او فراوان است و به خشم وصف نمی شود. بسیار مهربان است اما به نازک دلی توصیف نمی گردد. تصدیق کننده است اما نه با عبادت، درک می کند اما نه با جست و جو، سخن می گوید اما نه به وسیله لفظ، او در میان اشیاء حاضر است بدون این که در آنها مخلوط باشد، از اشیاء بیرون است بدون این که از آنها جدا باشد، بالای هر چیزی است، به طوری که گفته نمی شود: چیزی بالای او است، رو بروی هر چیزی است به طوری که گفته نمی شود: او مقابلی دارد، داخل اشیاء است نه مثل چیزی که داخل چیزی است، از اشیاء بیرون است اما نه مثل بیرون بودن چیزی از چیز دیگر. در این جا ذعلب بهت زده شد و سر به زیر انداخت و گفت: به خدا قسم مانند این جواب را (از کسی) نشنیده بودم و دیگر سؤالی نمی پرسم. سپس امام علی (علیه السلام) فرمودند: قبل از این که در میان شما نباشم، از من بپرسید. اشعث بن قیس برخاست و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! چگونه از زرتشتیان جزیه گرفته می شود در حالی که کتابی برای آنها نازل و پیامبری فرستاده نشده است. آن حضرت فرمود: ای اشعث! خداوند بر آنها کتاب و پیامبر فرستاد تا زمانی که پادشاهی بر آنها مسلط شد و شبی در حالتی که مست بود دخترش را به خلوت خود برد و با او نزدیکی کرد. زمانی که صبح شد، مردم از این ماجرا با خبر شدند و در مقابل خانه او اجتماع کردند و گفتند: ای پادشاه! دین ما را آلوده کرده و آن را نابود ساختی، اینک بیرون بیا تا تو را با حدی که می زنیم پاک سازیم. پادشاه به مردم گفت: همه جمع شوید و سخن مرا گوش کنید. اگر برای این کار خود دلیلی داشتم، مرا رها سازید ولی اگر دلیلی نداشتم، آن وقت (برای حد زدن من) جمع شوید. سپس به آن ها گفت: مگر نمی دانید که خداوند مخلوقی را گرامی تر از پدر و مادرمان یعنی آدم و حوا نیافریده است. آنها گفتند: ای پادشاه! راست می گویی. گفت: آیا آدم پسرانش را به ازدواج دخترانش در نیارود؟ گفتند: راست گفتی! این (کار) بر اساس همان دین است. پس به این کار روی آوردند و خداوند دانش را از سینه هایشان نابود ساخت و کتاب را از میانشان برداشت. پس آنها کافرانی هستند که بدون حساب وارد جهنم می شوند ولی منافقان از آنها هم بدتر می باشند. اشعث گفت: به خدا قسم! مانند این جواب را نشنیده بودم و دیگر سؤالی نمی پرسم. سپس (دوباره) آن حضرت فرمودند: قبل از آن که مرا از دست بدهید، سؤال کنید. مردی در آخر مسجد در حالی که به عصایی تکیه زده بود بلند شد و از میان مردم حرکت کرد تا به آن حضرت رسید و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا به سوی کاری راهنمایی کنید که هر وقت آن را انجام دادم، خداوند مرا از آتش جهنم نجات دهد. آن حضرت فرمودند: این را بشنو سپس بفهم و بعد نسبت به آن یقین پیدا کن. دنیا با سه نفر استوار است: دانشمند گویایی که دانش خود را به کار می برد، ثروتمندی که با ثروت خود بر اهل دین خدا خسیسی نمی کند و فقیری که صبور است. پس زمانی که دانشمند، علم خود را پنهان سازد و ثروتمند، بخل بورزد و فقیر صبر نداشته باشد. گرفتاری و بیچارگی می آید و عارفان الهی می دانند که دنیا به ابتداء خود برگشته است یعنی بعد از ایمان به سوی کفر رفته است. ای سؤال کننده! زیادی مساجد و گروه هایی که جسمشان کنار هم اما دل هایشان دور هم است، تو را مغرور نسازد. ای سؤال کننده! مردم سه گروهند: بی اعتنا نسبت به دنیا، مشتاق به دنیا و صبور. اما بی اعتنا نسبت به دنیا از چیزی که از دنیا به او رسیده است خوشحال نمی شود و از چیزی که از دست داده است، ناراحت نمی گردد. اما صبور با قلب خود آرزوی دنیا را دارد به طوری که اگر چیزی از دنیا به دست بیاورد، از آن چشم پوشی می کند، زیرا نتیجه بد آن را می داند. اما مشتاق به دنیا ترسی ندارد که از حلال یا حرام به او رسیده است. آن مرد عرض کرد: ای امیر مؤمنان! نشانه مؤمن در آن زمان چیست؟ آن حضرت فرمودند: باید به چیزی نگاه کند که خداوند بر او واجب کرده است و همان کارها را انجام دهد و نگاه کند که خداوند چه چیزهایی را حرام کرده است که همان کارها را انجام ندهد، اگر چه آن چیز رفیق صمیمی او باشد. عرض کرد: ای امیر مؤمنان! قسم به خدا که راست گفتید. سپس آن مرد غائب شد به طوری که او را ندیدم. مردم هر چه جست و جو کردند آن را ندیدند. امام علی (علیه السلام) که بر روی منبر بودند، لبخندی زدند و فرمودند: به دنبال چه کسی می گردید؟ این مرد برادرم حضرت خضر بود. سپس آن حضرت فرمودند: قبل از آن که مرا از دست بدهید، سؤال کنید. در این هنگام دیگر کسی بلند نشد. سپس آن حضرت خداوند را ستایش کردند و بر پیامبرش درود فرستادند و به امام حسن (علیه السلام) فرمودند: ای حسن! بلند شو و بر بالای منبر برو و سخنی بگو تا قبیله قریش بعد از من نسبت به جایگاه تو نادان نشوند و نگویند: حسن فرزند علی چیزی نمی داند. امام حسن (علیه السلام) عرض کردند: ای پدر! چگونه بر منبر رفته و سخنرانی کنم در حالی که شما در میان مردم هستید و می شنوید و می بینید. امام علی (علیه السلام) فرمودند: پدر و مادرم به فدایت! طوری خود را از تو می پوشانم و گوش می دهم که من تو را ببینم اما تو مرا نبینی. امام حسن (علیه السلام) بالای منبر رفته و خداوند را با نهایت ستایش، ستود و بر پیامبر به طور خلاصه درود فرستاد. سپس فرمود: ای مردم! از جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود: من شهر علم و علی دروازه آن است و آیا کسی به جز او از دروازه وارد شهر خواهد شد؟ سپس از منبر به پایین آمده و امام علی (علیه السلام) به طرف ایشان رفتند و بلند کردند و به سینه خود چسباندند. سپس به امام حسین (علیه السلام) فرمودند: ای فرزندم! به منبر بالا برو و سخنرانی کن که قبیله قریش بعد از من نسبت به جایگاه تو نادان نباشند و نگویند: حسین فرزند علی چیزی نمی داند. و سخن تو مانند سخن برادرت باشد. امام حسین (علیه السلام) به بالای منبر رفته و خداوند را ستودند و او را مورد ستایش قرار دادند و بر پیامبر الهی درود فرستادند، سپس فرمودند: ای مردم! از جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود: به طور یقین علی همان شهر هدایت است که هر کس وارد آن شود نجات پیدا می کند و کسی که از آن منحرف شود، نابود خواهد شد. پس علی (علیه السلام) به سوی آن حضرت رفتند و به سینه خود چسباندند و بوسیدند و فرمودند: ای مردم! شهادت بدهید که این دو عزیز رسول خدا و امانت او هستند که به دست ما سپرده است و من نیز این دو را نزد شما به امانت می گذارم. ای مردم! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) (در روز قیامت) از این دو (امانت) می پرسد.
2. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله) قال: حدثنا محمد ابن أبی عبدالله الکوفی، قال: حدثنا محمد بن اسماعیل البرمکی، قال: حدثنی الحسین بن الحسن، قال: حدثنا عبدالله بن داهر قال: حدثنی الحسین بن یحیی الکوفی، قال: حدثنی قثم بن قتادة، عن عبدالله بن یونس، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
بینا أمیرالمؤمنین (علیه السلام) یخطب علی منبر الکوفة اذ قام الیه رجل یقال له: ذعلب ذرب اللسان، بلیغ فی الخطاب شجاع القلب، فقال: یا أمیرالمؤمنین هر رأیت ربک؟ فقال: و یلک یا ذعلب ما کنت أعبد ربا لم أره، قال: یا أمیرالمؤمنین کیف رأیته؟ قال: و یلک یا ذعلب لم تره العیون بمشاهدة الأبصار، و لکن رأته القلوب بحقائق الایمان، و یلک یا ذعلب ان ربی لطیف اللطافة فلا یوصف باللطف، عظیم العظمة لا یوصف بالعظم، کبیر الکبریاء لا یوصف بالکبر، جلیل الجلالة لا یوصف بالغلظ، قبل کل شی ء فلا یقال: شی ء قبله، و بعد کل شی ء فلا یقال، شی ء بعده شائی الأشیاء لا بهمة، دراک لا بخدیعة، هو فی الأشیاء کلها غیر متمازج بها و لا بائن عنها، ظاهر لا بتأویل المباشرة، متجل لا باستهلال رؤیة، بائن لا بمسافة، قریب لا بمداناة، لطیف لا بتجسم، موجود لا بعد عدم، فاعل لا باضطرار، مقدر لا بحرکة، مرید لا بهمامة، سمیع لا بالة، بصیر لا باداة، لا تحویه الأماکن، و لا تصحبه الأوقات، و لا تحده الصفات، و لا تأخذه السنات، سبق الأوقات کونه، و العدم وجوده، و الا بتداء أزله، بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له، و بتجهیره الجواهر عرف أن لا جوهر له، و بمضادته بین الأشیاء عرف أن لا ضد له، و بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له، ضاد النور بالظلمة، و الجسو بالبلل، و الصرد بالحرور، مؤلف بین متعادیاتها، مفرق بین متدانیاتها، دالة بتفریقها علی مفرقها و بتألیفها علی مؤلفها، و ذلک قوله عزوجل: (و من کل شی ء خلقنا زوجین لعلکم تذکرون) ففرق بها بین قبل و بعد لیعلم أن لا قبل له و لا بعد، شاهدة بغرائزها علی أن لا غریزة لمغرزها، مخبرة بتوقیقها أن لا وقت لموقتها، حجب بعضها عن بعض لیعلم أن لا حجاب بینه و بین خلقه غیر خلقه، کان ربا اذلا مربوب، و الها اذلا مألوه، و عالما اذلا معلوم، و سمیعا اذلا مسموع.
ثم أنشأ یقول:
و لم یزل سیدی بالحمد معروفا - و لم یزل سیدی بالجود موصوفا
و کنت اذ لیس نور یستضاء به - و لا ظلام علی الافاق معکوفا
و ربنا بخلاف الخلق کلهم - و کل ما کان فی الأوهام موصوفا
فمن یرده علی التشبیه ممتثلا - یرجع أخا حصر بالعجز مکتوفا
و فی المعارج یلقی موج قدرته - موجا یعارض طرف الروح مکفوفا
فاترک أخا جدل فی الدین منعقما - قد باشر الشک فیه الرأی مأووفا
واصحب أخاثقة حبا لسیده - و بالکرامات من مولاه محفوفا
أمسی دلیل الهدی فی الأرض منتشرا - و فی السماء جمیل الحال معروفا
قال: فخر ذعلب مغشیا علیه، ثم أفاق، و قال: ما سمعت بهذا الکلام، و لا أعود الی شی ء من ذلک.
قال مصنف هذا الکتاب: فی هذا الخبر ألفاظ قد ذکرها الرضا (علیه السلام) فی خطبته و هذا تصدیق قولنا فی الأئمة (علیهما السلام) ان علم کل واحد منهم مأخوذ عن أبیه حتی یتصل ذلک بالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم).
2. عبدالله بن یونس از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: روزی امیر مؤمنان علی (علیه السلام) بر روی منبر مسجد کوفه خطبه می خواندند که ناگهان مردی به نام ذعلب که زبان تندی داشت، خطیب خوبی و آدمی نترس بود، برخاست و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! آیا پروردگار خود را دیده اید؟ آن حضرت فرمودند: وای بر تو ذعلب! پروردگاری را که ندیده باشم، نمی پرستم. عرض کرد: ای امیر مؤمنان! چگونه او را دیده ای؟ آن حضرت فرمودند: وای بر تو ای ذعلب! چشم ها او را نمی بینند، اما قلب ها با حقیقت ایمان او را درک می کنند. وای بر تو ای ذعلب! پروردگار من دارای لطف است اما به لطف وصف نمی شود، دارای جایگاه بزرگی ولی به بزرگی توصیف نمی گردد. بسیار برتر است، اما به برتری و بالایی وصف نخواهد شد. در بزرگی سرور است اما به خشم توصیف نمی شود. او قبل از هر چیزی بوده است، پس گفته نمی شود که چیزی قبل از او بوده است. بعد از هر چیزی بوده است، پس گفته نمی شود که چیزی قبل از او بوده است. بعد از هر چیزی بوده است، پس گفته نمی شود که چیزی بعد از او هست. اشیاء را می خواهد اما نه با زحمت، درک می کند اما نه با فکر، او در تمام اشیاء است نه این که با آنها مخلوط شود و از آنها جدا گردد، آشکار است نه با تماس مستقیم، معلوم است اما نه با دیدن، دور است اما نه به مسافت، نزدیک است اما نه به متصل شدن و چسبیدن، لطیف است اما نه با جسم، موجود است نه این که اول نیست باشد، انجام دهنده کار است نه روی ناچاری، اندازه گیرنده است اما نه با حرکت، اراده می کند اما نه با تلاش، می شنود اما نه با ابزار، می بیند اما نه با وسیله. مکان ها او را در بر نمی گیرند و زمان ها او را همراهی نمی کنند و صفات او را محدود نمی سازند و خواب او را فرا نمی گیرد، بودن او از زمان ها، وجودش بر نیستی و همیشه بودنش بر آغاز و ابتدا مقدم است. به وسیله شعور اندیشمندان شناخته می شود که او دارای حس نیست و با آماده سازی ذات اشیاء معلوم می شود که او جوهری ندارد و با اختلاف میان اشیاء معلوم می شود که او اختلافی ندارد و با همراهی میان اشیاء معلوم می شود که او دارای همنشین و همراهی نیست. نور را با تاریکی، تری را به خشکی و سرما را با گرما متضاد قرار داد. میان مخالفانشان الفت ایجاد کرد و میان مجتمع کنندگانشان جدایی انداخت. با جدایی انداختن و الفت برقرار کردن میان آنها معلوم ساخت که جدا کننده و الفت دهنده ای وجود دارد. و این همان سخن خداوند است که می فرماید: و از هر چیزی، دو چیز (زوج) آفریدیم تا شاید متذکر شوید.(206)
میان قبل و بعد جدایی انداخت تا معلوم شود که برای او قبل و بعدی وجود ندارد. با خواست هایشان بر این مسئله شاهد گرفت که خواسته ای برای او وجود ندارد، با زمان بندی اشیاء خبر داد که برای او زمانی نیست. بعضی از بعضی دیگر پنهان کرد تا دانسته شود میان او و مخلوقاتش جز همان مخلوقات حجابی نیست. او زمانی پرورش دهنده بود که پرورش شونده ای نبود، زمانی خداوند بود که مخلوقی در کار نبود، و زمانی دانشمند بود که دانشی وجود نداشت و زمانی که چیز شنیدنی نبود، او شنوا بود. سپس آن حضرت این شعر را سرودند: همیشه سرور من به ستایش شناخته شده است، و همیشه سرور من به بخشندگی توصیف می شود، زمانی بودی که نوری برای روشنایی نبود و هیچ تاریکی بر افق ها سایه نینداخته بود، پروردگار ما بر خلاف تمام مخلوقات است و تمام چیزهایی که در ذهن هستند، توصیف شده می باشند، کسی که او را با شباهت دادن به چیزی تشبیه کند، مانند شخص گرفتاری به ناتوانی بر می گردد، موج قدرت او در آسمان ها موجی به راه می اندازد، به طوری که با روح بازداشت شده مقابله می کند، مجادله در دین که انسان را غرق می کند رها کن، که نگاه آفت زده با شک در ارتباط است، و با فرد مورد اعتمادی که به سرور خود علاقه دارد و بزرگی های او را نگه می دارد همراهی کن، شب را به راهنمای هدایت که بر روی زمین است به صبح برسان، در حالی که دو آسمان به وضعیت زیبا شناخته شده است.
(راوی می گوید:) ذعلب بهت زده شد و سر به زیر انداخت، سپس به خود آمد و گفت: چنین کلامی نشنیده بودم و دیگر به چنین تفکراتی بر نمی گردم.
(شیخ صدوق نویسنده این کتاب می نویسد: در این روایت، جملاتی وجود دارد که در خطبه امام رضا (علیه السلام) نیز آمده است و این نشان دهنده راست بودن سخن امامان معصوم است که فرمودند: علم هر کدام از امامان از پدر بزرگوارشان گرفته شده است، تا این که به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برسد.

44. باب حدیث سبخت الیهودی