فهرست کتاب


التوحید (ترجمه کتاب توحید شیخ صدوق پیرامون صفات و نشانه های خداوند متعال)

شیخ صدوق مترجم و شارح:استاد علی اکبر میرزایی‏

42. باب اثبات حدوث العالم

42. درباره اثبات حادث بودن جهان هستی

1. حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید (رحمهم الله)، قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن أحمد بن محمد بن عیسی، عن الحسین بن سعید، قال: حدثنی علی بن منصور، قال: سمعت هشام بن الحکم یقول:
دخل أبو شاکر الدیصانی علی أبی عبدالله (علیه السلام) فقال له: انک أحد النجوم الزواهر، و کان أباؤک بدورا بواهر، و امهاتک عقیلات عباهر، و عنصرک من أکرم العناصر، و اذا ذکر العلماء فبک تثنی الخناصر فخبرنی أیها البحر الخضم الزاخر ما الدلیل علی حدوث العالم؟ قال أبو عبدالله (علیه السلام): نستدل علیه بأقرب الأشیاء قال: و ما هو؟ قال: فدعا أبو عبدالله (علیه السلام) ببیضة فوضعها علی راحته، فقال: هذا حصن ملموم داخله غرقی ء رقیق لطیف به فضة سائلة و ذهبة مائعة ثم تنفلق، عن مثل الطاووس، أدخلها شی ء فقال: لا، قال: فهذا الدلیل علی حدوث العالم، قال: أخبرت فأوجزت، و قلت فأحسنت، و قد علمت أنا لا نقبل الا ما أدر کناه بأبصارنا، أو سمعناه باذاننا، أو شممناه بمناخرنا أو ذقناه بأفواهنا أو لمسناه بأکفنا أو تصور فی القلوب بیانا أو استنبطه الرویات ایقانا، قال أبو عبدالله: ذکرت الحواس الخمس و هی لا تنفع شیئا بغیر دلیل کما لا یقطع الظلمة بغیر مصباح.
1. هشام بن حکم می گوید: ابو شاکر دیصانی به نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و عرض کرد: شما یکی از ستاره های درخشان می باشید و پدران شما ماه های درخشان و مادرانتان برگزیدگان با بینش بودند و عنصر شما از بهترین عناصر است. زمانی که یادی از اندیشمندان شود، نسبت به شما در مرحله دوم (بعدی) قرار دارند. ای دریای وسیع و عمیق! به من بگویید دلیل حادث بودن جهان هستی چیست؟ (که قبلا نبوده و سپس به وجود آمد.) آن حضرت فرمودند: برای دلیل آوردن در مورد آن به نزدیک ترین چیز اشاره می کنم. عرض کرد: آن چه می باشد؟ آن حضرت تخم مرغی را خواستند و آن را در مقابلشان گذاشتند و فرمودند: این قلعه ای است که دور آن بسته می باشد و درون آن پر، نازک و لطیف است که سفیدی و زردی ای روان را در خود دارد و زمانی که باز می شود، طاووسی از آن خارج می گردد، آیا چیزی در تخم وارد شده است؟ عرض کرد: خیر. آن حضرت فرمودند: همین دلیلی برای حادث بودن جهان هستی است. عرض کرد: خبر دادید، کوتاه فرمودید، سخن گفتید و خوب بیان کردید و شما می دانید که جز آن چه با چشم های خود می بینیم و با گوش های خود می شنویم و با بینی های خود می بوییم و با دست هایمان لمس می کنیم و در دل هایمان نقش می بندد و ذهن های ما آن را درک می کند، قبول نخواهیم کرد. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: حواس پنچ گانه را به یاد آوری که بدون دلیل فایده ای ندارند، همان طوری که تاریکی بدون چراغ قطع نمی شود.
2. حدثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی (رضی الله عنه)، قال: حدثنا علی بن ابراهیم ابن هاشم، عن أبیه، عن العباس بن عمرو الفقیمی، عن هشام بن الحکم:
أن ابن أبی العوجاء دخل علی الصادق (علیه السلام) فقال له: یا ابن أبی العوجاء أمصنوع أنت أم غیر مصنوع؟! فقال: لا، لست بمصنوع، فقال له الصادق (علیه السلام): فلو کنت مصنوعا کیف کنت تکون فلم یحر ابن أبی العوجاء جوابا، و قام و خرج.
2. هشام بن حکم می گوید: ابن ابی العوجاء به نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و آن حضرت پرسیدند: آیا تو ساخته شده هستی یا خیر؟
عرض کرد: خیر. آن حضرت فرمودند: اگر ساخته شده بودی، چگونه بودی؟ ابن ابی العوجاء بدون این که جوابی داشته باشد برخاست و رفت.
3. حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی العطار (رحمهم الله) قال: حدثنا سعد بن عبدالله، قال: حدثنا ابراهیم بن هاشم، عن علی بن معبد، عن الحسین بن خالد، عن أبی الحسن علی بن موسی الرضا (علیهما السلام):
أنه دخل علیه رجل فقال له: یا ابن رسول الله ما الدلیل علی حدث العالم؟ قال: أنت لم تکن ثم کنت، و قد علمت أنک لم تکون نفسک و لا کونک من هو مثلک.
3. حسین بن خالد می گوید: مردی به نزد امام رضا (علیه السلام) آمد و عرض کرد: چه دلیلی بر حادث بودن جهان هستی وجود دارد؟ آن حضرت فرمودند: تو نبودی و سپس به وجود آمدی و می دانی که خود به خود ایجاد نشده ای، و کسی که مثل تو است (انسان دیگر) تو را به وجود نیاورده است.
4. حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید (رحمهم الله)، قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن ابراهیم بن هاشم، عن محمد بن حماد، عن الحسن بن ابراهیم عن یونس بن عبد الرحمن، عن یونس بن یعقوب، قال: قال لی علی بن منصور: قال لی هشام بن الحکم:
کان زندیق بمصر یبلغه عن أبی عبدالله (علیه السلام) علم فخرج الی المدینة لیناظره فلم یصادفه بها، فقیل له: هو بمکة فخرج الزندیق الی مکة، و نحن مع أبی عبدالله (علیه السلام) فقاربنا الزندیق و نحن مع أبی عبدالله (علیه السلام) فی الطواف فضرب کتفه کتف أبی عبدالله (علیه السلام) فقال له أبو عبدالله جعفر (علیه السلام): ما اسمک؟ قال: اسمی عبدالملک، قال: فما کنیتک؟ قال: أبو عبدالله، قال: فمن الملک الذی أنت له عبد، أمن ملوک اسماء أم من ملوک الأرض؟! و أخبرنی عن ابنک أعبد اله السماء؟ أم عبد اله الأرض؟! فسکت، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): قل ما شئت تخصم، قال هشام بن الحکم: قلت للزندیق: أما ترد علیه؟! فقبح قولی، فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): اذا فرغت من الطواف فأتنا، فلما فرغ أبو عبدالله (علیه السلام) أتاه الزندیق، فقعد بین یدیه، و نحن مجتمعون عنده، فقال للزندیق: أتعلم أن للأرض تحتا و فوقا؟! قال: نعم، قال: فدخلت تحتها؟! قال: لا، قال: فما یدریک بما تحتها؟! قال: لا أدری الا أنی أظن أن لیس تحتها شی ء، قال أبو عبدالله (علیه السلام): فالظن عجز مالم تستیقن، قال أبو عبدالله: فصعدت السماء؟! قال: لا، قال: فتدری مافیها؟! قال: لا، قال: فأتیت المشرق و المغرب فنظرت ما خلفهما؟! قال: لا، قال: فعجبا لک، لم تبلغ المشرق و لم تبلغ المغرب و لم تنزل تحت الأرض و لم تصعد السماء و لم تخبر هنالک فتعرف ما خلفهن و أنت جاحد ما فیهن، و هل یجحد العاقل ما لا یعرف؟! فقال الزندیق: ما کلمنی بهذا أحد غیرک، قال أبو عبدالله (علیه السلام): فأنت فی شک من ذلک، فلعل هو أو لعل لیس هو، قال الزندیق: و لعل ذاک، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): أیها الرجل لیس لمن لا یعلم حجة علی من یعلم، فلا حجة للجاهل علی العالم، یا أخا أهل مصر تفهم عنی، فانا لا نشک فی الله أبدا، أما تری الشمس و القمر و اللیل و النهار یلجان و لا یشتبهان، ذهبان و یرجعان، قد اضطرا، لیس لهما مکان الا مکانهما، فان کانا یقدران علی أن یذهبا فلا یرجعان فلم یرجعان؟! و ان لم یکونا مضطرین فلم لا یصیر اللیل نهارا و النهار لیلا، اضطرا و الله یا أخا أهل مصر الی دوامهما، و الذی اضطرهما أحکم منهما و أکبر منهما، قال الزندیق: صدقت.
ثم قال أبو عبدالله (علیه السلام): یا أخا أهل مصر! الذی تذهبون الیه و تظنونه بالوهم فان کان الدهر یذهب بهم لم لا یردهم، و ان کان یردهم لم لا یذهب بهم، القوم مضطرون، یا أخا أهل مصر السماء مرفوعة و الأرض موضوعة، لم لا تسقط السماء علی الأرض، و لم لا تنحدر الأرض فوق طاقتها؟ فلا یتماسکان و لا یتماسک من علیهما، فقال الزندیق: أمسکهما و الله ربهما و سیدهما فامن الزندیق علی یدی أبی عبدالله (علیه السلام): فقال له حمران بن أعین: جعلت فداک ان آمنت الزنادقة علی یدیک فقد آمنت الکفار علی یدی أبیک، فقال المؤمن الذی آمن علی یدی أبی عبدالله (علیه السلام): اجعلنی من تلامذتک، فقال أبو عبدالله (علیه السلام) لهشام ابن الحکم: خذه الیک فعلمه هشام، فکان معلم أهل مصر و أهل شام، و حسنت طهارته حتی رضی بها أبو عبدالله (علیه السلام).
4. هشام بن حکم می گوید: شخص خدانشناسی در مصر بود که خبر علم و دانش امام صادق (علیه السلام) به او (هم) رسیده بود. پس به سوی مدینه آمد تا با آن حضرت مناظره کند، اما ایشان را ندید. به او گفته شد که آن حضرت به مکه رفته اند. ما به همراه امام صادق (علیه السلام) در حال طواف بودیم. (او به مکه آمده و در صف طواف کنندگان قرار گرفت) شانه خود را به شانه آن حضرت زد. امام (علیه السلام) پرسیدند: اسم تو چیست؟ جواب داد: عبدالملک. دوباره پرسیدند: کنیه ات چیست؟ عرض کرد: ابو عبدالله. آن حضرت پرسیدند: پادشاهی که تو بنده او هستی، کیست؟ آیا از پادشاهان آسمان یا زمین است؟ و از فرزند خود بگو که آیا بنده خدای آسمان یا خدای زمین است؟ او ساکت شد. آن حضرت فرمودند: بگو که درباره چه چیزی مناظره می کنی؟ هشام بن حکم می گوید: به آن مرد خدانشناس گفتم: پس چرا جواب آن حضرت را نمی دهی. اما او حرف را به تندی رد کرد. امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: زمانی که طواف را تمام کردی به نزد ما بیا. زمانی که امام (علیه السلام) طواف را به پایان رساند، آن مرد به نزد ایشان آمد و در مقابل آن حضرت نشست و ما نیز به دور ایشان جمع شدیم. آن حضرت به مرد خدانشناس فرمود: آیا می دانی که زمین بالا و پایین دارد؟ عرض کرد: بله. فرمودند: آیا به پایین آن رفته ای؟ عرض کرد: خیر. پرسیدند: تو چه می دانی که پایین زمین چیست؟ جواب داد: نمی دانم، اما گمان می کنم چیزی نباشد. آن حضرت فرمودند: گمان تو در جایی که یقین نداری، گمان بیهوده ای است.
دوباره پرسیدند: آیا به آسمان رفته ای؟ جواب داد: خیر. فرمودند: آیا می دانی در آسمان چه چیزهایی وجود دارد؟ جواب داد: خیر. فرمودند: آیا به مشرق و مغرب (دنیا) رفته ای که ببنی پشت آنها چه چیزهایی هست؟ جواب داد: خیر. آن حضرت فرمودند: بسیار جای تعجب است که تو نه به شرق و غرب (دنیا) رفته ای، نه به پایین زمین و نه به بالای آسمان قدم گذاشته ای و خبری از آن جا، نداری تا از پشت آنها باخبر شوی، اما با این حال چیزهایی که در آنها وجود دارد را انکار می کنی؟ آیا شخص عاقل چیزی را که نمی شناسد، انکار می کند؟ آن مرد عرض کرد: جز شما کسی با من این گونه سخن نگفته است. آن حضرت فرمودند: در این موارد شک داری؟ یعنی احتمال می دهی که خدایی باشد یا نباشد؟ جواب داد: شاید باشد. آن حضرت فرمودند: ای مرد؟ کسی که چیزی نمی داند بر کسی که همه چیز می داند، حجتی نخواهد داشت. و در واقع برای شخص نادان نسبت به دانا حجتی در کار نیست. ای برادر ساکن مصر! حرف مرا بفهم. ما هرگز در مورد خداوند شک نداریم. مگر نمی بینی که خورشید، ماه، شب و روز در حال حرکت هستند، اما به یکدیگر مشتبه نمی شوند. می روند و می آیند و ناچار به آن هستند و به جز جایگاهی که ندارند، جای برای آنها نیست که بخواهند بروند و دیگر برنگردند. پس چرا برگشته اند؟ اگر ناچار بودند پس چرا شب، روز و روز، شب نمی شود؟ ای برادر ساکن مصر! قسم به خدا که آن ها تا زمانی که هستند، ناچار می باشند و کسی که آن دو را این گونه قرار داده است از آن دو استوارتر و بزرگ تر است. آن مرد عرض کرد: راست فرمودید. آن حضرت فرمودند: ای برادر اهل مصر! چیزی که نسبت به آن اعتقاد دارید و گمان می کنید که خیال است، پس اگر روزگار آنها را می برد پس چرا بر نمی گرداند؟ و اگر بر می گرداند، پس چرا نمی رود؟ بنابراین مردم ناچار می باشند. ای برادر ساکن مصر! آسمان در بالا و زمین به زیر قرار داده شده است، پس چرا آسمان به زمین نمی افتند و چرا زمین از محیط خود بیرون نمی رود و آسمان و زمین به هم نمی چسبند و هر چه در آنها وجود دارد به یکدیگر متصل می شوند؟ آن مرد جواب داد: به خدا قسم که پروردگار و سرورشان آن دو را نگه داشته است و آن مرد خدانشناس به دست امام صادق (علیه السلام) به خداوند ایمان آورد. حمران بن اعین به امام عرض کرد: فدای شما شوم! همان طوری که کافران به دست پدر بزرگوارتان ایمان آوردند، افراد خدانشناس هم به دست شما ایمان می آورند. آن مرد تازه ایمان آورده به امام عرض کرد: مرا از شاگردان خویش قرار دهید. امام (علیه السلام) به هشام بن حکم فرمودند: دست او را بگیر و به او آموزش (دین اسلام) بده. و هشام نیز به او آموزش داد، به طوری که او جزء معلمان مصر و شام شد و ایمان و اعتقادش صحیح گشت و امام صادق (علیه السلام) از او خوشنود شد.
5. حدثنا أبی و محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید (رحمهم الله) قالا حدثنا أحمد ابن ادریس؛ و محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن أحمد، عن سهل بن زیاد، عن محمد بن الحسین، عن علی بن یعقوب الهاشمی، عن مروان بن مسلم، قال:
دخل ابن أبی العوجاء علی أبی عبدالله (علیه السلام) فقال: ألیس تزعم أن الله خالق کل شی ء؟ فقال أبو عبدالله (علیه السلام): بلی، فقال: أنا أخلق، فقال (علیه السلام) له: کیف تخلق؟! فقال: أحدث فی الموضع ثم ألبث عنه فیصیر دواب، فأکون أنا الذی خلفتها، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): ألیس خالق الشی ء یعرف کم خلقه؟ قال: بلی، قال: فتعرف الذکر منها من الانثی، و تعرف کم عمرها؟! فسکت.
5. مروان بن مسلم می گوید: ابن ابی العوجاء به نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و عرض کرد: آیا گمان نمی کنید که خداوند آفریدگار هر چیزی است؟ آن حضرت فرمودند: بله. عرض کرد: من هم می توانم بیافرینم. آن حضرت فرمودند: تو چگونه می آفرینی؟ عرض کرد: در جایی مدفوع می کنم، سپس مدتی صبر کرده تا تبدیل به موجودات شود، پس من آن موجودات را آفریده ام. آن حضرت فرمودند: آیا آفریدگار نباید بداند که چه مقدار آفریده است؟ جواب داد: بله. پس ایشان فرمودند: آیا می دانی که کدامیک از آن موجودات نر و کدامیک ماده است و می دانی که عمرشان چقدر می باشد؟ ابن ابی العوجاء در این جا ساکت شد.
6. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله)، قال: حدثنا محمد ابن یعقوب الکلینی باسناده رفع الحدیث:
أن ابن أبی العوجاء حین کلمه أبو عبدالله (علیه السلام) عاد الیه فی الیوم الثانی فجلس و هو ساکت لا ینطق، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): کأنت جئت تعید بعض ما کنا فیه، فقال: أردت ذاک یا ابن رسول الله فقال أبو عبدالله (علیه السلام): ما أعجب هذا، تنکر الله و تشهدأنی ابن رسول الله، فقال: العادة تحملنی علی ذلک، فقال له العالم (علیه السلام): فما یمنعک من الکلام؟ قال: اجلالا لک و مهابة ما ینطلق لسانی بین یدیک فانی شاهدت العلماء و ناظرت المتکلمین فما تداخلنی هیبة قط مثل ما تداخلنی من هیبتک، قال: یکون ذلک، و لکن أفتح علیک بسؤال و أقبل علیه، فقال له: أمصنوع أنت أم غیر مصنوع؟! فقال عبد الکریم بن أبی العوجاء أنا غیر مصنوع، فقال له العالم (علیه السلام): فصف لی لو کنت مصنوعا کیف کنت تکون فبقی عبد الکریم ملیا لا یحیر جوابا، و ولع بخشبة کانت بنی یدیه و هو یقول: طویل عریض عمیق قصیر متحرک ساکن، کل ذلک صفة خلقه فقال له العالم (علیه السلام): فان کنت لم تعلم صفة الصنعة غیرها فاجعل نفسک مصنوعا لما تجد فی نفسک مما یحدث من هذه الامور، فقال له عبد الکریم: سألتنی عن مسألة لم یسألنی أحد عنها قبلک و لا یسألنی أحد بعدک عن مثلها، فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): هبک علمت أنک لم تسال فیما مضی فما علمک أنک لا تسأل فیما بعد، علی أنک یا عبد الکریم نقضت قولک لأنک تزعم أن الأشیاء من الأول سواء فکیف قدمت و أخرت.
ثم قال: یا عبد الکریم أزیدک و ضوحا أرأیت لو کان معک کیس فیه جواهر فقال لک قائل: هل فی الکیس دینار؟ فنفیت کون الدینار فی الکیس، فقال لک قائل: صف لی الدینار و کنت غیر عالم بصفته، هل کان لک أن تنفی کون الدینار فی الکیس، و أنت لا تعلم؟ قال: لا، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): فالعالم أکبر و أطول و أعرض من الکیس، فلعل فی العالم صنعة لا تعلم صفة الصنعة من غیر الصنعة فانقطع عبد الکریم، و أجاب الی الاسلام بعض أصحابه، و بقی معه بعض.
فعاد فی الیوم الثالث فقال: اقلب السؤال؟ فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): سل عما شئت، فقال: ما الدلیل علی حدث الأجسام؟ فقال: انی ما وجدت شیئا صغیرا و لا کبیرا الا اذا ضم الیه مثله صار أکبر، و فی ذلک زوال و انتقال عن الحالة الاولی و لو کان قدیما ما زال و لا حال لأن الذی یزول و یحول یجوز أن یوجد و یبطل، فیکون بوجوده بعد عدمه دخول فی الحدث، و فی کونه فی الاولی دخوله فی العدم، و لن یجتمع صفة الأزل و العدم فی شی ء واحد فقال عبد الکریم: هبک علمت فی جری الحالتین و الزمانین علی ما ذکرت و استدللت علی حدوثها، فلو بقیت الأشیاء علی صغرها من أین کان لک أن تستدل علی حدوثها؟ فقال العالم (علیه السلام): انما نتکلم علی هذا العالم الموضوع، فلو رفعناه و وضعنا عالما آخر کان لا شی ء أدل علی الحدث من رفعنا ایاه و وضعنا غیره و لکن اجیبک من حیث قدرت أنک تلزمنا، و نقول: ان الأشیاء لو دامت علی صغرها لکان فی الوهم أنه متی ما ضم شی ء منه الی مثله کان أکبر، و فی جواز التغیر علیه خروجه من القدم کما بان فی تغیره دخوله فی الحدث، لیس لک وراءه شی ء یا عبد الکریم، فانقطع و خزی.
فلما کان من العام القابل التقی معه فی الحرم، فقال له بعض شیعته: ان ابن أبی العوجاء قد أسلم فقال العالم (علیه السلام): هو أعمی من ذلک لا یسلم، فلما بصر بالعالم (علیه السلام) قال: سیدی و مولای، فقال له العالم (علیه السلام): ما جاء بک الی هذا الموضع؟ فقال: عادة الجسد و سنة البلد و لنبصر ما الناس فیه من الجنون و الحلق و رمی الحجارة، فقال العالم (علیه السلام): أنت بعد علی عتوک و ضلالک یا عبد الکریم، فذهب یتکلم، فقال له: لا جدال فی الحج و نفض رداءه من یده، و قال: ان یکن الأمر کما تقول - و لیس کما تقول - نجونا و نجوت، و ان یکن الأمر کما نقول - و هو کما نقول - نجونا و هلکت، فأقبل عبد الکریم علی من معه فقال: وجدت فی قلبی جزازة فردونی، فردوه و مات لا (رحمهم الله).
قال مصنف هذا الکتاب (رحمهم الله): من الدلیل علی حدث الأجسام أنا وجدنا أنفسنا و سائر الأجسام لا تنفک مما یحدث من الزیادة و النقصان و تجری علیها من الصنعة و التدبیر و یعتورها من الصور و الیئات، و قد علمنا ضرورة أنا لم نصنعها و لا من هو من جنسنا و فی مثل حالنا صنعها، و لیس یجوز فی عقل، و لا یتصور فی وهم أن یکون مالم ینفک من الحوادث و لم یسبقها قدیما، و لا أن توجد هذه الأشیاء علی ما نشاهدها علیه من التدبیر و نعاینه فیها من اختلاف التقدیر، لا من صانع، أو تحدث لا بمدبر، و لو جاز أن یکون العالم بما فیه من اتقان الصنعة و تعلق بعضه ببعض و حاجة بعضه الی بعض، لا بصانع صنعه، و یحدث لا بموجد أو جده لکان ما هو دونه من الاحکام و الاتقان أحق الجواز و أولی بالتصور و الامکان، و کان یجوز علی هذا الوضع وجود کتابة لا کاتب لها، و دار مبنیة لا بانی لها، و صورة محکمة لا مصور لها، و لا یمکن فی القیاس أن تأتلف سفینة علی أحکم نظم و تجتمع علی أتقن صنع لا بصانع صنعها، أو جامع جمعها، فلما کان رکوب هذا و اجازته خروجا عن النهایة و العقول کان الأول مثله، بل غیر ما ذکرناه فی العالم و ما فیه من ذکر أفلاکه و اختلاف أوقاته و شمسه و قمره و طلوعهما و غروبهما و مجی ء برده و قیظه فی أوقاتهما و اختلاف ثماره و تنوع أشجاره و مجی ء ما یحتاج الیه منها فی ابانه و وقته أشد مکابرة و أوضح معاندة و هذا واضح و الحمد لله.
و سألت بعض أهل التوحید و المعرفة عن الدلیل علی حدث الأجسام، فقال: الدلیل علی حدث الأجسام أنها لا تخلو فی وجودها من کون وجودها مضمن بوجوده، و الکون هو المحاذاة فی مکان دون مکان، و متی وجد الجسم فی محاذاة دون مجاذاة مع جواز وجوده فی محاذاة اخری علم أنه لم یکن فی تلک المحاذاة المخصوصة الا لمعنی، و ذلک المعنی محدث، فالجسم اذا محدث اذ لا ینفک من المحدث و لا یتقدمه.
و من الدلیل علی أن الله تبارک و تعالی لیس بجسم أنه لا جسم الا و له شبه اما موجود أو موهوم، و ماله شبه من جهة من الجهات فمحدث بما دل علی حدوث الأجسام، فلما کان الله عزوجل قدیما ثبت أنه لیس بجسم. و شی ء آخر: و هو أن قول القائل جسم سمة فی حقیقة اللغة لما کان طویلا عریضا ذا أجزاء و أبعاض محتملا للزیادة فان کان القائل یقول: ان الله عزوجل جسم، یحقق هذا القول و یوفیه معناه لزمه أن یثبته سبحانه بجمیع هذه الحقائق و الصفات، و لزمه أن یکون حادثا بما به یثبت حدوث الأجسام أو تکون الأجسام قدیمه، و ان لم یرجع منه الا الی التسمیة فقط، کان واضعا للاسم فی غیر موضعه، و کان کمن سمی الله عزوجل انسانا و لحما و دما، ثم لم یثبت معناها و جل خلافه ایانا علی الاسم دون المعنی، و أسماء الله تبارک و تعالی لا تؤخذ الا عنه أو عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) أو عن الائمة الهداة (علیهما السلام).
6. در روایتی آمده است: زمانی که ابن ابی العوجاء با امام صادق (علیه السلام) سخن گفت و رفت دوباره در روز دوم برگشت و نزد آن حضرت آمده و نشست و سکوت کرده و حرفی نزد. آن حضرت فرمودند: مثل این که آمده ای تا بحثی که دیروز داشتیم را ادامه بدهی؟ جواب داد: بلکه، ای فرزند رسول خدا! همین را می خواستم. آن حضرت فرمودند: چقدر جای تعجب دارد. از یک طرف خداوند را انکار می کنی و از سوی دیگر شهادت می دهی که من فرزند رسول خدا هستم. عرض کرد: من بر اساس عادت این چنین کنم. امام (علیه السلام) فرمودند: پس چرا حرف نمی زنی؟ او گفت: به دلیل بزرگی که دارید، زبانم در مقابل شما حرکت نمی کند. من دانشمندان زیادی دیده ام و با علماء فراوانی بحث کرده ام، اما عظمت هیچ کسی مثل شما در دل من قرار نگرفته است. آن حضرت فرمودند : آری چنین است، اما من سؤالی از تو می پرسم: آیا تو آفریده شده ای یا خیر؟ جواب داد: آفریده نشده ام. آن حضرت فرمودند: به من بگو که اگر آفریده شده بودی به چه صورت بودی؟ عبد الکریم (ابن ابی العوجاء) به فکر فرو رفت و جوابی نداشت که بگوید، و به همین دلیل به قطعه چوبی که در مقابلش بود توجه کرد و گفت: این چوب طولانی، پهن، عمیق، کوتاه، دارای حرکت و ساکن می باشد و همگی صفات همین چوب هستند. آن حضرت فرمودند: اگر این موارد جزء صفات آفریده شدگان است، پس خود را نیز جزء همان آفریده شده ها بدان، زیرا تمام این صفات در تو هم وجود دارد. او گفت: سؤالی از من پرسیدی که کسی از من نپرسیده بود، بعد از شما نیز کسی چنین سؤالی نمی پرسد. امام (علیه السلام) فرمودند: این که قبل از من کسی از تو چنین سؤالی نکرده است، صحیح می باشد اما از کجا معلوم است که بعد از من هم کسی از تو این سؤال را نپرسید. ای عبد الکریم! حرف خود را با این جمله خراب کردی، زیرا گمان می کنی که اشیاء از همان اول مثل یکدیگر بودند. پس به چه علت مرا مقدم کرده و دیگران را مؤخر دانستی؟ سپس فرمود: ای عبد الکریم! توضیح بیشتری خواهم داد. تو گمان می کنی که اگر به همراه تو کیسه ای پر از جواهرات باشد و کسی به تو بگوید: آیا در کیسه دینار است؟ و تو بگویی که در کیسه دینار نیست و باز از تو بپرسد: دینار را برای من توضیح بده و تو به ویژگی های آن آشنایی نداشته باشی. آیا می توانی وجود دینار را انکار کنی در حالی که می دانی دینار چیست؟ عرض کرد: خیر. فرمودند: دنیا بزرگ تر، دارزتر و گسترده تر از کیسه است. شاید در دنیا نوع ساختی باشد که تو نتوانی آنها را از یکدیگر تشخیص بدهی. این جا بود که عبدالکریم (ابن ابی العوجاء) سخن خود را قطع کرد و بعضی از یاران او اسلام آوردند. و بعضی دیگر بر عقیده او باقی ماندند.
ابن ابی العوجاء روز سوم به نزد آن حضرت برگشت و عرض کرد: آیا می توانم سؤال (دیروز) خود را عوض کنم؟ امام (علیه السلام) فرمودند: هر چه می خواهی سؤال کن. پرسید: چه دلیلی بر حادث بودن جسم ها وجود دارد؟ (که جسم انسان قبلا نبوده و الان هست؟) آن حضرت فرمودند: من هیچ چیز کوچک و بزرگی پیدا نکردم مگر این که اگر مثل خودش را به او متصل کنیم بزرگ می شود و در چنین کاری نابودی و جابه جایی از حالت اولی است. حال اگر آن چیز قدیم باشد، نابود و جابه جا نخواهد شد، زیرا آن چه نابود شدنی و قابلیت جابه جایی دارد، می تواند وجود پیدا کرده و یا از بین برود. پس با وجودی که بعد از نبودنش دارد، حادث می گردد و نمی توان گفت از همان اول بوده است، زیرا قدیم (همیشگی) و عدم (نبودن از اول) در کنار هم جمع نمی شوند. عبدالکریم پرسید: شما به وجود آمدن دو صورت و دو زمان را بیان کردید و نسبت به آن استدلال نمودید. حال اگر چیزی که کوچک است بر همان کوچکی خود باقی بماند، چگونه شما بر حادث بودن آن استدلال می کنید؟ آن حضرت فرمودند: ما در مورد دنیایی که قرار داده شده است صحبت می کنیم که اگر بخواهیم آن را برداشته و دنیای دیگر را به جای آن بگذاریم، چیزی بهتر از این ثابت نمی کند که ما آن را برداشته و چیز دیگری گذاشتیم، ولی من به گونه ای جواب تو را می دهم که بتوانی ما را ملزم بسازی (سخنان مرا درک کنی) اگر اشیاء در کوچکی خود باقی بمانند، ذهن صحیح است که اگر آن را به مثل خودش متصل کنی، بزرگ تر خواهد شد. پس با قابلیت تغییر، از قدیم (ازلی بودن) خارج می شود و با تغییر پذیری، حادث خواهد بود. ای عبد الکریم! برای سخنان تو جایی باقی نمی ماند. او نیز ساکت شد و رفت. (راوی می گوید:) سال بعد ابن ابی العوجاء را در حرم (خانه خدا) دیدم. بعضی از یاران امام صادق (علیه السلام) گفتند: او مسلمان شده است اما امام فرمودند: ابن ابی العوجاء کورتر از آن است که بخواهد اسلام بیاورد. زمانی که چشم او به امام صادق (علیه السلام) افتاد، عرض کرد: ای سرور و مولای من! آن حضرت فرمودند: چه چیز باعث شده است که به این جا بیایی؟ عرض کرد: بدنم با این هوا سازگار است و وابستگی که به این شهر دارم و دیوانگی، سر تراشی و سنگ پرتاب کردن مردم (مسلمان) را ببینم. آن حضرت فرمودند: ای عبد الکریم! تو هم چنان بر گمراهی خود باقی مانده ای؟ او خواست تا با امام سخن بگوید اما آن حضرت فرمودند: در حج نمی توان مجادله کرد و ردای خود را از دست او خارج ساختند و فرمودند: اگر مسئله آن طور که تو می گویی باشد (که نیست) ما و تو (هر دو) نجات پیدا کرده ایم و اگر مسئله آن طوری باشد که ما می گوییم (که هست) ما نجات پیدا کرده و تو نابود می شوی. پس عبدالکریم (ابن ابی العوجاء) رو به یاران خود کرد و گفت: در قلب خود فشاری احساس می کنم، مرا برگردانید، او برگشت (و بعد از مدتی) مرد. (خداوند او را مورد رحمت خود قرار ندهد.)
(شیخ صدوق می گوید: یکی از دلیل هایی که جسم ها حادث هستند، این است که ما در وجود خود و دیگر اجسام می بینیم که از زیادی و کمی جدا نیست و آفریده و ساخته شده بر آنها جریان دارد و شکل و صورت هایی بر آن عارض می گردد و می دانیم که نه ما و نه کسی که از جنس و شبیه به ما آن را به وجود نیاورده است و از نظر عقلی هم جایز نیست و در ذهن هم نمی آید آن چیزی که از اتفاقات نیست و قدیم نمی باشد و این اشیاء که در آن ها تدبیر دیده و در مقدار و اندازه شان اختلاف می بینیم، از سوی ایجاد کننده ای نباشد و با بدون تدبیر کننده به وجود آمده باشد. و اگر جایز باشد که جهان با همه استواری در ساخت و ارتباط قسمت های آن به یکدیگر و نیازمندیشان به هم، بدون سازنده ای باشد که آن را به وجود آورده است، باید چیزهایی که استحکامشان کم تر از آن است بهتر در ذهن بیاید مثلا نوشته ای باشد که نویسنده ای ندارد، خانه ای که سازنده ای ندارد، نقاشی کشیده شده، اما نقاش وجود نداشته باشد. بنابراین نمی توان حتی تصور کرد که یک کشتی ساخته شود و استحکام هم داشته باشد، اما سازنده ای برای او نباشد. پس از آن جا که اعتقاد به چنین چیزی بی عقلی است، اولی هم چنین است. البته غیر از آن چه گفتیم نیز چنین هستند (یعنی به وجود آورنده دارد) مثل روزگار، اختلاف زمان ها، خورشید، ماه، طلوع و غروب آن دو، سرما و گرما در فصل خودشان اختلاف میوه ها، گوناگونی درختان و سرسبز شدن و میوه دادن درختان به وقت خود، همگی نشان می دهد که ادعای آفریدگار نداشتن آنها شدیدترین لجاجت و روشن ترین دشمنی است و این مسئله ای روشن است و سپاس مخصوص خداوند می باشد. از کسی که خداشناس و اهل معرفت بود، دلیل حادث بودن جسم ها را پرسیدم. او جواب داد: دلیلش این است که بودن وجودشان، وجودشان را نشان می دهد و وجود داشتن به جای دیگری آمدن است و زمانی که جسمی در جایی باشد یا این که می توانست در جای دیگری هم قرار بگیرد، معلوم می شود که آن جسم مخصوص آن جا نبوده است مگر این که بگوییم که آفریده شده است. پس جسم ایجاد شده است، زیرا از آفریدگار خود جدا نیست و بر او مقدم نمی شود. یکی از دلیل هایی که ثابت می کند خداوند جسم نیست، آن است که هر جسمی مثل و مانندی در وجود یا در خیال می توان برای او تصور کرد و هر چیزی که برای شبیهی باشد، آفریده شده است به واسطه همان دلیلی که بر حادث بودن جسم - دلالت می کند. پس همین که خداوند قدیم (و ازلی) است و جسم نمی باشد معلوم می شود که جسم نیست و دیگر این که جسم در لغت یعنی چیزی که دارای طول، عرض، اجزاء، بخش و قابلیت اضافه شدن را دارد. حال اگر کسی بگوید: خداوند جسم است، باید این ویژگی ها را نیز برای خداوند ثابت کند و در نتیجه لازم می آید که خداوند حادث باشد زیرا چیزهایی که حادث بودن جسم ها را ثابت می کند در مرود خداوند هم گفته ایم و یا این که بگوییم اجسام همگی قدیم (و ازلی هستند) و اگر منظور حادث بودن برای خدا فقط بیان یک نام تنها باشد باید گفت که این نام در غیر جای مناسب خود استفاده شده است مثل این که شخصی آمده و خداوند را انسان یا گوشت و خون بنامد، اما معنایشان را برای خداوند ثابت نسازد و اختلاف انسان با خدا را فقط در نام و نه در معنا بگذارد، ولی نام های خداوند جز از خدا و یا از رسول او و یا از بزرگان دین (امامان معصوم (علیهما السلام)) گرفته نمی شود.
7. حدثنا أحمد بن الحسن القطان، قال: حدثنا الحسن بن علی السکری قال: حدثنا محمد بن زکریا، عن جعفر بن محمد بن عمارة، عن أبیه، عن جعفر بن محمد، عن أبیه محمد بن علی، عن أبیه علی بن الحسین، عن أبیه الحسین (علیهما السلام) قال:
قال أمیرالمؤمنین (علیه السلام): ان للجسم ستة أحوال: الصحة و المرض و الموت و الحیاة و النوم و الیقظة، و کذلک الروح فحیاتها علمها، و موتها جهلها، و مرضها شکها، و صحتها یقینها، و نومها غفلتها، و یقظتها حفظها.
و من الدلیل علی أن الأجسام محدثة أن الأجسام لا تخلو من أن تکون مجتمعة أو مفترقة، و متحرکة أو ساکنة، و الاجتماع و الافتراق و الحرکة و السکون محدثة، فعلمنا أن الجسم محدث لحدوث مالا ینفک منه و لا یتقدمه.
فان قال قائل: ولم قلتم: ان الاجتماع و الافتراق معنیان و کذلک الحرکة و السکون حتی زعمتم أن الجسم لا یخلو منهما؟ قیل له: الدلیل علی ذلک أنا نجد الجسم یجتمع بعد أن کان مفترقا، و قد کان یجوز أن یبقی مفترقا، فلو لم یکن قد حدث معنی کان لا یکون بأن یصیر مجتمعا أولی من أن یبقی مفترقا، علی ما کان علیه، لأنه لم یحدث نفسه فی هذا الوقت فیکون بحدوث نفسه ما صار مجتمعا و لا بطلت فی هذا الوقت فیکون لبطلانها، و لا یجوز أن یکون لبطلان معنی ما صار مجتمعا، ألا تری أنه لو کان انما یصیر مجتمعا لبطلان معنی و مفترقا لبطلان معنی لوجب أن یصیر مجتمعا و مفترقا فی حالة واحدة لبطلان المعنیین جمیعا و أن یکون کل شی ء خلا من أن یکون فیه معنی مجتمعا مفترقا، حتی کان یجب أن یکون الأعراض مجتمعة متفرقة لأنها قد خلت من المعالی و قد تبین بطلان ذلک، و فی بطلان ذلک دلیل علی أنه انما کان مجتمعا لحدوث معنی و متفرقا لحدوث معنی، و کذلک القول فی الحرکة و السکون و سائر الأعراض.
فأن قال قائل: فاذا قلتم: ان المجتمع انما یصیر مجتمعا لوجود الاجتماع و مفترقا لوجود الافتراق فما أنکرتم من أن یصیر مجتمعا مفترقا لوجود هما فیه کما الزمتم ذلک من یقول: ان المجتمع انما یصیر مجتمعا لانتفاء الافتراق و مفترقا لانتفاء الاجتماع، قیل له: ان الاجتماع و الافتراق هما ضدان و الأضداد تتضاد فی الوجود فلیس یجوز وجودهما فی حال لتضادهما، و لیس هذا حکمهما فی النفی لأنه لا ینکر انتفاء الأضداد فی حالة واحدة کما ینکر وجودهما، فلهذا ما قلنا ان الجسم لو کان مجتمعا لانتفاء الافتراق و مفترقا لانتفاء الاجتماع لوجب أن یصیر مجتمعا مفترقا لانتفائهما، ألا تری أنه قد ینتفی عن الأحمر السواد و البیاض مع تضادهما و أنه لا یجوز وجودهما و اجتماعهما فی حال واحدة، فثبت أن انتفاء الأضداد لا ینکر فی حالة واحدة کما ینکر وجودها، و أیضا فان القائل بهذا القول قد أثبت الاجتماع و الافتراق و الحرکة و السکون و أوجب أن لا یجوز خلو الجسم منها لأنه اذا خلا منها یجب أن یکون مجتمعا مفترقا و متحرکا ساکنا اذ کان لحلوه منها ما یوصف بهذا الحکم، و اذا کان ذلک کذلک، و کان الجسم لم یخل من هذه الحوادث یجب أن یکون محدثا،
و یدل علی ذلک أیضا أن الانسان قد یؤمر بالاجتماع و الافتراق و الحرکة و السکون و یفعل ذلک و یحمد به و یشکر علیه و یذم علیه اذا کان قبیحا، و قد علمنا أنه لا یجوز أن یؤمر بالجسم و لا أن ینهی عنه و لا أن یمدح من أجله و لا یذم له، فواجب أن یکون الذی امر به و نهی عنه و استحق من أجله المدح و الذم غیر الذی لا یجوز أن یؤمر به، و لا أن ینهی عنه، و لا أن یستحق به المدح و الذم، فوجب بذلک اثبات الأعراض.
فان قال: فلم قلتم: ان الجسم لا یخلو من الاجتماع و الافتراق و الحرکة و السکون و لم أنکرتم أن یکون قد خلافیما لم یزل من ذلک؟ فلا یدل ذلک علی حدوثه. قیل له: لو جاز أن یکون قد خلا فیما مضی من الاجتماع و الافتراق و الحرکة و السکون لجاز أن یخلو منها الان و نحن نشاهده، فلما لم یجز أن یوجد أجسام غیر مجتمعة و لا مفترقة علمنا أنها لم تخل فیما مضی.
فان قال: وم أنکرتم أن یکون قد خلا من ذلک فیما مضی و ان کان لا یجوز أن یخلو الان منه؟ قیل له: ان الأزمنة و الأمکنة لا تؤثران فی هذا الباب، ألا تری لو کان قائل قال: کنت أخلو من ذلک عام أول أو منذ عشرین سنة و ان ذلک سیمکننی بعد بعد هذا الوقت أو یمکننی بالشام دون العراق أو العراق دون الحجاز لکان عند أهل العقل مخلبلا جاهلا، و المصدق له جاهل، فعلمنا أن الأزمنة و الأمکنة لا تؤثران فی ذلک، و اذا لم یکن لها حکم و لا تأثیر فی هذا الباب فواجب أن یکون حکم الجسم فیما مضی و فیما یستقبل حکمه الان، و اذا کان لا یجوز أن یخلو الجسم فی هذا الوقت من الجتماع و الافتراق و الحرکة و السکون علمنا أنه لم یخل من ذلک قط، و أنه لو خلا من ذلک فیما مضی کان لا ینکر أن یبقی علی ما کان علیه الی هذا الوقت، فکان لو أخبرنا مخبر عن بعض البلدان الغائبة أن فیما أجساما غیر مجتمعة و لا مفترقة و لا متحرکة و لا ساکنة أن نشک فی ذلک و لا نأمن أن یکون صادقا، و فی بطلان ذلک دلیل علی بطلان هذا القول، و أیضا فان من أثبت الأجسام غیر مجتمعة و لا مفترقة فقد أثبتها غیر متقاربة بعضها عن بعض، و لا متباعدة بعضها عن بعض، و هذه صفة لا تعقل لأن الجسمین لابد من أن یکون بینهما مسافة و بعد، أو لا یکون بینهما مسافة و لا بعد و لا سبیل الی ثالث، فلو کان بینهما مسافة و بعد لکانا مفترقین و لو کان لا مسافة بینهما و لا بعد لوجب أن یکونا مجتمعین لأن هذا هو حد الاجتماع و الافتراق، و اذا کان ذلک کذلک فمن أثبت الأجسام غیر مجتمعة و لا مفترقة فقد أثبتها علی صفة لا تعقل، و من خرج بقوله عن المعقول کان مبطلا.
فان قال قائل: ولم قلتم: ان الأعراض محدثة و لم أنکرتم أن تکون قدیمة مع لجسم لم تزل؟ قیل له: لأنا وجدنا المجتمع اذا فرق بطل منه الاجتماع و حدث له الافتراق، و کذلک المفترق اذا جمع بطل منه الافتراق و حدث له الاجتماع و القدیم هو قدیم لنفسه و لا یجوز علیه الحدوث و البطلان، فثبت أن الاجتماع و الافتراق محدثان، و کذلک القول فی سائر الأعراض، ألا تری أنها تبطل بأضدادها ثم تحدث بعد ذلک، و ما جاز علیه الحدوث و البطلان لا یکون الا محدثا، و أیضا فان الموجود القدیم الذی لم یزل لا یحتاج فی وجوده الی موجد، فیعلم أن الوجود أولی به من العدم لأنه لولم یکن الوجود أولی به من العدم لم یوجد الا بموجد و اذا کان ذلک کذلک علمنا أن القدیم لا یجوز علیه البطلان اذا کان الوجود أولی به من العدم، و أن ما جاز علیه أن یبطل لا یکون قدیما.
فان قال: ولم قلتم: ان ما لم یتقدم المحدث یجب أن یکون محدثا؟ قیل له: لأن المحدث هو ما کان بعد أن لم یکن، و القدیم هو الموجود لم یزل، و الموجود لم یزل یجب أن یکون متقدما لما قد کان بعد أن لم یکن، و ما لم یتقدم المحدث فحظه فی الوجود حظ المحدث لأنه لیس له من التقدم الا ما للمحدث، و اذا کان ذلک کذلک و کان المحدث بماله من الحظ فی الوجود و التقدم لا یکون قدیما بل یکون محدثا، فذلک ما شارکه فی علته و ساواه فی الوجود و لم یتقدمه فواجب أن یکون محدثا.
فان قال: أو لیس الجسم لا یخلو من الأعراض و لا یجب أن یکون عرضا فما أنکرتم أن لا یخلو من الحوادث و لا یجب أن یکون محدثا؟ قیل له: ان وصفنا العرض بأنه عرض لیس هو من صفات التقدم و التأخر، انما هو اخبار عن أجناسها و الجسم اذا لم یتقدمها فلیس یجب أن یصیر من جنسها، فلهذا لا یجب أن یکون الجسم و ان لم یتقدم الأعراض عرضا اذا لم یشارکها فیما له کانت الأعراض أعراضا، و وصفنا القدیم بأنه قدیم هو اخبار عن تقدمه و وجوده لا الی أول، و وصفنا المحدث بأنه محدث هو اخبار عن کونه الی غایة و نهایة و ابتداء و أول، و اذا کان ذلک کذلک فما لم یتقدمه من الأجسام فواجب أن یکون موجودا الی غایة و نهایة، لأنه لا یجوز أن یکون الموجود لا الی أول لم یتقدم الموجود الی أول و ابتداء، و اذا کان ذلک کذلک فقد شارک المحدث فیما کان له محدثا و هو وجوده الی غایة، فلذلک وجب أن یکون محدثا لوجوده الی غایة و نهایة، و کذلک الجواب فی سائر ما تسأل فی هذا الباب من هذه المسألة.
فان قال قائل: فاذا ثبت أن الجسم محدث فما الدلیل علی أن له محدثا؟ قیل له: لأنا وجدنا الحوادث کلها متعلقة بالمحدث. فان قال: ولم قلتم: ان المحدثات انما کانت متعلقة بالمحدث من حیث کانت محدثة؟ قیل: لأنها لولم تکن محدثة لم تحتج الی محدث، ألا تری أنها لو کانت موجودة غیر محدثة أو کانت معدومة لم یجز أن تکون متعلقة بالمحدث، و اذا کان ذلک کذلک فقد ثبت أن تعلقها بالمحدث انما هو من حیث کانت محدثة، فوجب أن یکون حکم کل محدث حکمها فی أنه یجب أن یکون له محدث، و هذه أدلة أهل التوحید الموافقة للکتاب و الاثار الصحیحة عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و الأئمة (علیهما السلام).
7. امام حسین (علیه السلام) از امام علی (علیه السلام) نقل می کنند که آن حضرت فرمودند: برای جسم شش حالت وجود دارد: سلامتی، بیماری، مرگ، زندگی، خواب و بیداری و روح نیز همین طور است که زندگی روح به علمش، بیماری او به شکش، سلامتی او به یقینش، خواب او به غفلتش و بیداری او به نگه داریش (از گناه) است.
(شیخ صدوق می نویسد: از دلیل های حادث بودن جسم، این است که جسم ها یا با هم، یا جدا از یکدیگر یا دو حالت توقف و یا در حرکت هستند. و تمام این ویژگی ها، حادث می باشند و چون این ویژگی ها از امور جدا نشدنی و مقدم نشده بر خود جسم هستند، در نتیجه جسم هم حادث می باشد. اگر کسی بگوید: چرا ویژگی های که نام برده شد، به عنوان معنایی تصور کردید که به خیال شما جسم از یکی از ویژگی ها خالی نیست. در جواب می گوییم: این که جسم با آن که قابلیت جدایی را داشت اما می بینیم که بعد از جدایی، جمع شده است، خودش دلیل به حساب می آید و چنان که معنای جدید به وجود نیامده باشد، جمع شده باشد و بطلان به معنای جمع شدن نیست، زیرا اگر باشد یا با بطلان آن، چیزی پراکنده شود، لازم است که چیزی در یک حالت هم جمع و هم جدا شود از آن جهت که هر دو معنا باطل شده است و یا این که هر چیزی را خالی از معنای جمع و جدایی بدانیم و حتی باید گفت: اعراض، جمع شده و جدا می شوند، زیرا اعراض آن ویژگی را ندارند و باطل بودن این مسئله روشن است و در باطل بودنش ثابت شد که جمع شدن جسم به خاطر به وجود آمدن مفهوم آن است و جدایی آن نیز به خاطر همان است و در مورد ویژگی هایی که نام بردیم نیز چنین می باشد. اگر کسی بگوید: این که شما می گویید: جسم به خاطر وجود مفهوم جمع شدن، جمع شده و به دلیل وجود جدایی، جدا می شود، که شما انکار نکردید که به خاطر وجود مفهوم جدایی و جمع شدن در آن، جمع و جدا شده است، همان طوری که اگر کسی به این مسئله معتقد باشد که: جمع شدن از آن جهت جمع شدن محسوب می شود که جدایی از آن منتفی شده باشد و جدایی هم از آن جهت جدایی نامیده می شود که جمع شدن در آن منتفی است. می توان با این جمله آن شخص را ملزم به پذیرش نمایید. در جواب می گوییم: جمع شدن و جدایی متضاد یکدیگر هستند و در واقع متضاد در وجود، ضد یکدیگر می باشند و در حال تضاد جایز نیست که هر دو موجود باشند ولی در مورد نفی آنها این مسئله صادق نیست، زیرا منتفی بودن ضدها در یک صورت قابل انکار نیست اگر چه در مورد وجود هر دو جای انکار وجود دارد. پس این که گفتیم، جسم اگر جمع باشد، به دلیل این است که جدا نیست و اگر جدا باشد، به خاطر این است که جمع نیست، باعث خواهد شد که چیزی به دلیل منتفی بودن مفهوم جدایی و جمع شدن، مجتمع و متفرق گردد، همان طوری که سیاهی و سفیدی از قرمزی نفی می شود، زیرا متضاد یکدیگر هستند اما جایز نیست که هر دو در یک حالت موجود باشند، پس ثابت شد که نبودن دو چیز متضاد در یک حالت، قابل انکار نیست بر خلاف وجود هر دو در یک صورت که صحیح نمی باشد و دیگر این که اعتقاد به این مسئله آن ویژگی ها را ثابت می کند و خالی نبودن جسم از یکی از این صورت ها را لازم دانسته است، زیرا اگر جسم از یکی از این ویژگی ها خالی باشد، لازم می آید که جسم در یک زمان هم جدا و هم جمع یا هم متحرک و هم بی حرکت باشد، زیرا وقتی جسم از این ویژگی ها خالی نباشد، باید گفت که آنها آفریده شده اند و این بحث نیز دلالت می کند که انسان به جمع شدن، جدایی، حرکت و توقف مأمور می گردد و آن را انجام می دهد و مورد ستایش قرار می گیرد و اگر کاری زشت باشد، مورد سرزنش قرار خواهد گرفت و از طرف دیگر به جسم فرمان داده می شود و مورد نهی و ستایش یا سرزنش قرار می گیرد، این غیر از آن است که فرمان داده نشده و نهی نمی شود و مستحق ستایش و سرزنش واقع نمی گردد و با چنین استدلالی اعراض ثابت می شوند. اگر کسی بگوید: چرا شما می گویید، جسم از یکی از دو وضعیت جمع شدن و جدایی یا حرکت و توقف خالی نیست و چرا خالی بودن آن را انکار می کنید؟ و چنین دلیلی بر حادث بودن جسم دلالت نمی کند. در جواب می گوییم: اگر جسم در گذشته امکان داشت که از یکی از این ویژگی ها خالی باشد، حال نیز چنین است به طوری که آن را ببینیم و چون جایز نیست که اجسامی پیدا شود که نه جمع شده و نه جدا می باشند، در نتیجه می فهمیم که در گذشته نیز چنین نبوده اند. اگر گفته شود: چرا به دلیل خالی بودن جسم در حال حاضر از ویژگی های گفته شده، شما می گویید که در گذشته نیز چنین بوده است؟ در جواب می گوییم: زمان و مکان در این مورد تأثیری ندارند، به همین دلیل اگر کسی بگوید: من در سال اول یا از بیست سال گذشته از آن ویژگی ها خالی بودم و این ویژگی برای من ممکن است یا این ویژگی ها در شام برای من امکان داشته ولی در عراق و حجاز ندارد. اندیشمندان او را نادان به حساب می آورند و قبول کردن چنین سخنی هم نادانی است. از این جا می فهمیم زمان و مکان در آن بی تأثیر است و چون برای زمان و مکان حکمی و تأثیری نباشد، واجب خواهد بود که حکم جسم در گذشته و آینده همان حکم فعلی باشد و اگر تا اکنون جسمی خالی از ویژگی ها نباشد، می فهمیم که از یکی از این ویژگی ها خالی نخواهد بود و اگر در گذشته خالی بوده، نمی توان پایداری او را تا الان انکار نمود. به همین دلیل اگر شخصی از شهر دوری خبر بیاورد که در آن جا جسم هایی هستند که جمع شده، جدا، متوقف و متحرک نیستند، در خبری که آورده است شک می کنیم و آن را باور نخواهیم کرد و در باطل بودن چنین خبری باطل بودن خبر هم پنهان است و کسی که اجسام غیر جمع شده را به اثبات برساند، آن اجسام را دور یا نزدیک به همدیگر قرار نداده است. و چنین بحثی با این خصوصیات کار شناسانه نیست، زیرا میان دو جسم یا باید فاصله باشد و یا نباشد و راه سومی میانشان نیست یعنی اگر میان آن دو جسم فاصله باشد، جدایی ثابت می شود و اگر فاصله نباشد، مجتمع به وجود می آید و تعریف اجتماع و افتراق همین است. پس اگر کسی به وجود اجسام را به صورت جمع شده و جدا شده اثبات نکند، صفات غیر کار شناسانه ای را به اثبات رسانده و کسی که سخن نامعقولی بزند، مبطل می باشد. پس اگر کسی بگوید: چرا شما می گویید که اعراض آفریده شده اند و چرا ازلی بودن آنها را به دنبال جسم انکار می کنید؟ در جواب می گوییم: زمانی که می بینیم چیزی جمع شده است، اما از هم جدا گردد، دیگر جمع شدن آن ممکن نیست و جدایی بر آن حادث می شود و اگر چیزی جدا شده و جمع شود، جدا شدن آن ممکن نمی باشد و اجتماع بر آن حادث خواهد شد. پس چیزی که قدیم است، خود به خود قدیم می باشد و دیگر حادث و باطل شدن بر آن عارض نمی شود. بنابراین معلوم شد که جمع شدن و جدایی دو چیز آفریده شده هستند و در بحث اعراض نیز چنین مسائلی مطرح می باشد. مگر نمی بینی که اعراض به وسیله متضادهای خود باطل می شود و سپس به وجود می آیند و چیزی که حادث و بطلان بر آن جاری است، دیگر غیر حادث نخواهد بود و دیگر این که موجود ازلی در وجود خود به ایجاد کننده نیاز ندارد، پس وجود او سزاوارتر از این است که معدوم باشد، زیرا اگر وجود برای او از عدم سزاوارتر نباشد، فقط به وجود ایجاد کننده، موجود می شود ، پس نتیجه می گیریم که بر ازلی، بطلان راه ندارد، زیرا برای او وجود سزاوارتر از عدم است و چیزی که بطلان در حق او جایز باشد، ازلی نخواهد بود و اگر کسی بگوید: چرا شما گفتید: چیزی که بر آفریده شده مقدم نباشد، لازم است که آفریده شده باشد؟ در جواب می گوییم: زیرا آفریده شدن چیزی است که بعد از عدم و نیستی، به وجود آمده است و قدیم، موجودی ازلی است و موجود ازلی بر موجود حادث مقدم است و چیزی که از آفریده شدن مقدم نشود، وجودی برای او نفعی ندارد، زیرا از مقدم شدن به جز آن چه آفریده شده است، سهمی ندارد و در این صورت آفریده شده با استفاده از وجود و مقدم شدن، نمی تواند قدیم و ازلی باشد، بلکه آفریده شده خواهد بود و این همان چیزی است که با آن در علت و وجودش شریک و مساوی است و مقدم نخواهد شد، در نتیجه لازم است که آفریده شده باشد. اگر کسی بگوید: جسم از اعراض خالی نیست و از طرفی جسم لازم است که عرض نباشد، چرا از این که جسم خالی از حوادث نباشد و آفریده شده بودنش را نیز انکار می کنید؟ در جواب می گوییم: زمانی که می گوییم: فلان چیز عرض است. به این معنا نیست که عرض جزء ویژگی های مقدم یا مؤخر شدن است، بلکه تنها جزئی از اجناس عرض می باشد و زمانی که جسم بر اعراض مقدم نشود، دیگر لازم نیست که جزء اعراض گردد. به همین دلیل ضروری نیست که جسم با آن که از اعراض مقدم نمی شود، دیگر عرض هم باشد، زیرا شباهتی به اعراض ندارد و این که در تعریف قدیم می گوییم: او قدیم است یعنی می خواهیم خبر بدهیم که وجود دارد و مقدم است و درباره چیزی که آفریده شده است می گوییم: آن آفریده شده است، یعنی دارای ابتداء و پایان است، زیرا دیگر جایز نیست که موجود نه سومی اول بر موجودی بر اولی مقدم شود، که در این صورت آن چه آفریده شده است، در آن چه که به خاطر آن آفریده شده می باشد (یعنی اول و پایان داشتن) همراهی می کند. به همین دلیل لازم است که آفریده شده باشد، زیرا وجودش پایان دارد و جواب سایر سؤالاتی که در این باب در مورد همین مسئله شد، به همین صورت می باشد. اگر گفته شود: چنان که ثابت گردد که جسم، ایجاد شده است، دلیل این که او ایجاد شده است، چه می باشد؟ در جواب می گوییم: زیرا ما تمام آفریده شده ها را به ایجاد کننده مربوط می دانیم و اگر کسی بگوید: اگر آفریده نشده باشند، جایز نیست که به ایجاد کننده وابسته شود. مگر نمی بینی که اگر موجودی آفریده شده نباشد و یا نیست شود، دیگر جایز نیست که به ایجاد کننده ای وابسته باشد و اگر به چیزی وابسته باشد معلوم می شود که آفریده شده است و لازم است که حکم هر آفریده شده ای این باشد که وجود ایجاد کننده ای برای او الزامی باشد و این دلیل هایی بود که خدا شناسان آورده اند و بر اساس قرآن و روایات صحیح از رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم (علیهما السلام) است.

43. باب حدیث ذعلب