فهرست کتاب


التوحید (ترجمه کتاب توحید شیخ صدوق پیرامون صفات و نشانه های خداوند متعال)

شیخ صدوق مترجم و شارح:استاد علی اکبر میرزایی‏

37. باب الرد علی الذین قالوا: ان الله ثالث ثلثة و ما من اله الا اله واحد

37. درباره ردّ سخن کسانی که می گفتند: خداوند سومین از میان سه (خدا) است و درباره این که خدایی جز خدای یگانه نیست.

1. أبی (رحمهم الله)، قال: حدثنا أحمد بن ادریس و محمد بن یحیی العطار، عن محمد ابن أحمد، عن ابراهیم بن هاشم، عن محمد بن حماد، عن الحسن بن ابراهیم، عن یونس بن عبد الرحمن، عن هشام بن الحکم، عن جاثلیق من جثالقة النصاری یقال له: بریهة:
قد مکث جاثلیق النصرانیة سبعین سنة و کان یطلب الاسلام و یطلب من یحتج علیه ممن یقرأ کتبه و یعرف المسیح بصفاته و دلائله و آیاته، قال: و عرف بذلک حتی اشتهر فی النصاری و المسلمین و الیهود و المجوس حتی افتخرت به النصاری و قالت: لولم یکن فی دین النصرانیة الا بریهة لأجزأنا، و کان طالبا للحق و الاسلام مع ذلک و کانت معه امرأة تخدمه، طال مکثها معه، و کان یسر الیها ضعف النصرانیة و ضعف حجتها، قال: فعرفت ذلک منه، فضرب بریهة الأمر ظهرا لبطن و أقبل یسأل فرق المسلمین و المختلفین فی الاسلام من أعلمکم؟ و أقبل یسأل عن أئمة المسلمین و عن صلحائهم و علمائهم و أهل الحجی منهم، و کان یستقری ء فرقة فرقة لا یجد عند القوم شیئا، و قال: لو کانت أئمتکم أئمة علی الحق لکان عندکم بعض الحق، فوصفت له الشیعة، و وصف له هشام بن الحکم.
فقال یونس بن عبد الرحمن: فقال لی هشام: بینما أنا علی دکانی علی باب الکرخ جالس و عندی قوم یقرؤون علی القرآن فاذا أنا بفوج النصاری معه ما بین القسیسین الی غیر هم نحو من مائة رجل علیهم السواد و البرانس، و الجاثلیق الأکبر فیهم بریهة حتی نزلوا حول دکانی و جعل لبریهة کرسی یجلس علیه فقامت الأساقفة و الرهابنة علی عصیهم، و علی رؤوسهم برانسهم، فقال بریهة:
ما بقی من المسلمین أحد ممن یذکر بالعلم بالکلام الا و قد ناظرته فی النصرانیة فما عندهم شی ء و قد جهت اناظرک فی الاسلام، قال: فضحک هشام فقال: یا بریهة ان کنت ترید منی آیات کایات المسیح فلیس أنا بالمسیح و لا مثله و لا ادانیه، ذاک روح طیبة خمیصة مرتفعة، آیاته ظاهرة، و علاماته قائمة، قال بریهة: فأعجبنی الکلام و الوصف.
قال هشام: ان أردت الحجاج فهاهنا، قال بریهة نعم فانی أسألک ما نسبة نبیکم هذا من المسیح نسبة الأبدان؟ قال هشام: ابن عم جده (لامه) لأنه من ولد اسحاق و محمد من ولد اسماعیل، قال بریهة، و کیف تنسبه الی أبیه؟ قال هشام: ان أردت نسبه عندکم أخبرتک، و ان أردت نسبه عندنا أخبرتک، قال بریهة: ارید نسبه عندنا، و ظننت أنه اذا نسبه نسبتنا أغلبه، قلت: فانسبه بالنسبة التی ننسبه بها، قال هشام: نعم، تقولون: انه قدیم من قدیم فأیهما الأب و أیهما الابن قال بریهة: الذی نزل الی الأرض الابن، قال هشام: الذی نزل الی الأرض الأب قال بریهة: الابن رسول الأب، قال هشام: ان الأب أحکم من الابن لأن الخلق خلق الأب، قال بریهة: ان الخلق خلق الأب و خلق الابن؛ قال هشام: ما منعهما أن ینزلا جمیعا کما خلقا اذا اشترکا؟! قال بریهة: کیف یشترکان و هما شی ء واحد انما یفترقان بالاسم، قال هشام: انما یجتمعان بالاسم، قال بریهة: جهل هذا الکلام، قال هشام: عرف هذا الکلام، قال بریهة: ان الابن متصل بالأب، قال هشام: ان الابن منفصل من الأب، قال بریهة: هذا خلاف ما یعقله الناس، قال هشام: ان کان ما یعقله الناس شاهدا لنا و علینا فقد قلبتک لأن الأب کان و لم یکن الابن فتقول: هکذا یا بریهة؟ قال: ما أقول: هکذا، قال: فلم استشهدت قوما لا تقبل شهادتهم لنفسک، قال بریهة: ان الأب اسم و الابن اسم یقدر به القدیم قال هشام: الاسمان قدیمان کقدم الأب و الابن؟ قال بریهة: لا و لکن الأسماء محدثة قال: فقد جعلت الأب ابنا و الابن ابا، ان کان الابن أحدث هذه الأسماء دون الأب فهو الأب، و ان کان الأب أحدث هذه الأسماء دون الابن فهو الأب و الابن أب و لیس هاهنا ابن قال بریهة: ان الابن اسم للروح حین نزلت الی الأرض، قال هشام: فحین لم تنزل الی الأرض فاسمها ما هو؟ قال بریهة: فاسمها اثنان، قال بریهة: هی کلها واحدة روح واحدة، قال: قد رضیت أن تجعل بعضها ابنا و بعضها أبا، قال بریهة: لا لأن اسم الأب و اسم الابن واحد، قال هشام: فالابن أبو الأب، و الأب أبو الابن، و الابن واحد؛ قالت الأساقفة بلسانها لبریهة: ما مر بک مثل ذا قط تقوم، فتحیر بریهة و ذهب لیقوم فتعلق به هشام، قال: ما یمنک من الاسلام؟ أفی قلبک حزازة؟ فقلها و الا سألتک عن النصرانیة مسألة واحدة تبیت علیها لیلک هذا فتصبح و لیس لک همة غیری، قالت الأساقفة: لا ترد هذه المسألة لعلها تشککک قال بریهة: قلها یا أبا الحکم.
قال هشام: أفرأیتک الابن یعلم ما عند الأب؟ قال: نعم، قال: أفرأیتک الأب یعلم کل ما عند الابن؟ قال: نعم، قال: أفرأیتک تخبر عن الابن أیقدر علی حمل کل ما یقدر علیه الاب؟ قال: نعم، قال: أفرأیتک تخبر عن الأب أیقدر علی کل ما یقدر علیه الابن؟ قال: نعم، قال هشام: فکیف یکون واحد منهما ابن صاحبه و هما متساویان و کیف یظلم کل واحد منهما صاحبه؟ قال بریهة: لیس منهما ظلم، قال هشام: من الحق بینهما أن یکون الابن أب الأب و الأب ابن الابن، بت علیها یا بریهة، و افترق النصاری و هم یتمنون أن لا یکونوا رأوا هشاما و لا أصحابه.
قال: فرجع بریهة مغتما مهتما حتی صار الی منزله فقالت امرأته التی تخدمه: مالی أراک مهتما مغتما؟ فحکی لها الکلام الذی کان بینه و بین هشام، فقالت لبریهة: و یحک أترید أن تکون علی حق أو علی باطل؟! فقال بریهة، بل علی الحق، فقالت له: أینما وجدت الحق فمل الیه، و ایاک و اللجاجة فان اللجاجة شک و الشک شوم و أهله فی النار، قال: فصوب قولها و عزم علی الغدو علی هشام.
قال: فغدا علیه و لیس معه أحد من أصحابه، فقال: یا هشام ألک من تصدر عن رأیه و ترجع الی قوله و تدین بطاعته؟ قال هشام: نعم یا بریهة، قال: و ما صفته؟ قال هشام: فی نسبه أو فی دینه؟ قال: فیهما جمیعا صفة نسبه و صفة دینه، قال هشام: أما النسب خیر الأنساب: رأس العرب و صفوة قریش و صفوة قریش و فاضل بنی هاشم کل من نازعه فی نسبه وجده أفضل منه لأن قریشا أفضل العرب و بنی هاشم أفضل قریش، و أفضل بنی هاشم خاصهم و دینهم و سیدهم، و کذلک ولد السید أفضل من ولد غیره و هذا من ولد السید، قال: فصف دینه، قال هشام: شرائعه أو سفة بدنه و طهارته؟ قال: صفة بدنه و طهارته، قال هشام: معصوم فلا یعصی، و سخی فلا یبخل، شجاع فلا یجبن، و ما استودع من العلم فلا یجهل، حافظ للدین قائم بما فرض علیه، من عترة الأنبیاء، و جامع علم الأنبیاء، یحلم عند الغضب، و ینصف عند الظلم، و یعین عند الرضا، و ینصف من الولی و لعدو، و لا یسأل شططا فی عدوه و لا یمنع افادة و لیه، یعمل بالکتاب و یحدث بالاعجوبات، من أهل الطهارات، یحکی قول الأئمة الأصفیاء لم تنقض له حجة، و لم یجهل مسألة، یفتی فی کل سنة، و یجلو کل مدلهمة.
قال بریهة: و صفت المسیح فی صفاته و أثبته بحججه و آیاته، الا أن الشخص بائن عن شخصه و الوصف قائم بوصفه، فان یصدق الوصف نؤمن بالشخص، قال هشام: ان تؤمن ترشد و ان تتبع الحق لا تؤنب.
ثم قال هشام: یا بریهة ما من حجة أقامها الله علی أول خلقه الا أقامها علی وسط خلقه و آخر خلقه فلا تبطل الحجج، و لا تذهب الملل، و لا تذهب السنن.
قال بریهة: ما أشبه هذا بالحق و أقربه من الصدق، و هذه صفة الحکماء یقیمون من الحجة ما ینفون به الشبهة، قال هشام: نعم، فارتحلا حتی أتیا المدینة و المرأة معهما و هما یرید ان أبا عبدالله (علیه السلام) فلقیا موسی بن جعفر (علیهما السلام) فحکی له هشام الحکایة، فلما فرغ قال موسی بن جعفر (علیهما السلام): یا بریهة کیف علمک بکتابک؟ قال: أنا به عالم، قال: کیف ثقلت بتأویله؟ قال: ما أو ثقنی بعلمی فیه قال: فابتدأ موسی بن جعفر (علیهما السلام) بقراءة الانجیل، قال بریهة: و المسیح لقد کان یقرأ هکذا و ما قرأ هذه القراءة الا المسیح، ثم قال بریهة: ایاک کنت أطلب منذ خمسین سنة أو مثلک، قال: فامن و حسن ایمانه و آمنت المرأة و حسن ایمانها.
قال: فدخل هشام و بریهة و المرأة علی أبی عبدالله (علیه السلام) و حکی هشام الحکایة و الکلام الذی جری بین موسی (علیه السلام) و بریهة، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم فقال بریهة: جعلت فداک أنی لکم التوراة و الانجیل و کتب الأنبیاء؟ قال: هی عندنا و راثة من عندهم نقرأها کما قرؤوها و نقولها کما قالوها، ان الله لا یجعل حجة فی أرضه یسأل عن شی ء فیقول: لا أدری فلزم بریهة أبا عبدالله (علیه السلام) حتی مات أبو عبدالله (علیه السلام) ثم لزم موسی بن جعفر (علیهما السلام) حتی مات فی زمانه فغسلة بیده و کفنه بیده ولحده بیده، و قال: هذا حواری من حواریی المسیح یعرف حق الله علیه، قال: فتمنی أکثر أصحابه أن یکونوا مثله.
1. هشام بن حکم می گوید: جاثلیق مسیحی از میان دانشمندان بزرگ مسیحی که به او بریهه می گفتند، هفتاد سال رهبری دینی مسیحیان را بر عهده داشت و در جست و جوی اسلام بود و از کسانی بود که کتاب های اسلام را خوانده و مسیح را خوب می شناخت و با او مناظره می کردند. خصوصیات و نشانه های اسلام را می پرسید و به این دانش ها شناخته شده بود (و در مجموع) در میان مسیحیان، مسلمانان، یهودیان و مجوسیان مشهور بود و مسیحیان به او افتخار می کردند و می گفتند: اگر در میان مسیحیت کسی به جز بریهه نبود برای ما کافی بود و به دنبال حقیقت و اسلام بود. با او زنی بود که خدمتکاری اش می کرد و زمان زیادی را با او گذارنده بود و همین زن ضعف های مسیحیت و دلایلش را به او منتقل می کرد و آن برنامه های او را می دانست (که درباره اسلام تحقیق می کند) بریهه موضوع را زیرو رو کرده و تصمیم گرفت که از فرقه های مختلف و گوناگون در اسلام پرس و جو نماید و بداند که داناترین فرد در میان مسلمانان کیست؟ از رهبران، شایستگان، دانشمندان و اندیشمندان مسلمان در همین مورد تحقیق کرد و در مورد تمام فرقه مسلمانان تحقیق داشت اما چیزی به دست نمی آورد و می گفت: اگر رهبران شما بر حق بودند باید چیزی از حق نزد آنها بود. (این وضع ادامه داشت.) تا این که هشام بن حکم را به او معرفی کردند. یونس بن عبد الرحمن می گوید: هشام برای من نقل کرد: روزی در کنار مغازه ام نشسته بودم و گروهی نیز برای آموختن قرآن نزد من بودند که ناگهان گروهی از مسیحیان را دیدم که میان آنها بزرگانشان نیز حضور داشتند و صد نفر بودند به طوری که قبای سیاهی بر تن و کلاهی بر سر داشتند و رئیس آنها بریهه بود.
همه آنها در کنار مغازه من جمع شدند و برای بریهه صندلی آماده کردند تا روی آن بنشیند و دیگران کلاه به سر بر عصاهای خود تکیه زدند.
بریهه گفت: دیگر مسلمان دانشمندی با علم کلام نمانده که با او درباره مسیحیت مناظره نکرده باشم و (فهمیدم که) چیزی نزد آنها وجود ندارد. (اینک) به نزد تو آمده ام تا درباره اسلام با تو مناظره کنم. هشام به خنده افتاد و گفت: ای بریهه! اگر از من نشانه هایی مثل نشانه های مسیح را می خواهی، من مسیح نیستم و نه مثل او و نزدیک به او هم نمی باشم. او روحی پاک داشت و معجزه های او هنوز باقی است (و از آنها یاد می شود.) بریهه گفت: سخنان و توصیفات او مرا به تعجب وا داشت. هشام گفت: اگر می خواهی مناظره کنی همین جا باید انجام داد. بریهه گفت: خوب است، من از تو می پرسم که نسبت جسمانی میان پیامبر شما و مسیح چیست؟ هشام گفت: پسر عموی جد (مادری) او، زیرا مسیح از فرزندان اسحاق و محمد از فرزندان اسماعیل است. بریهه پرسید: چگونه مسیح را به پدرش نسبت می دهی؟ هشام گفت: دست تو است، اگر می خواهی بر اساس اعتقاد ما و اگر می خواهی بر اساس اعتقاد شما بگویم. بریهه گفت: بر اساس اعتقاد ما بگو. (بریهه با خود گفت:) گمان کردم که اگر بر اساس اعتقاد ما بگوید، بر او پیروز خواهم شد، به همین دلیل بر او گفتم: بر اساس اعتقادی که ما داریم سخن بگو. هشام گفت: اشکالی ندارد، شما معتقدید که مسیح قدیمی از قدیم است. بنابراین کدام پدر و کدام پسر است؟ بریهه گفت: کسی که به زمین آمد پسر بود. هشام گفت: کسی که بر زمین آمد پدر بود. بریهه گفت: این پسر است که فرستاده پدر است. هشام گفت: پدر مستحکم تر از پسر است، زیرا تمام آفریده ها آفریده پدر هستند. بریهه گفت: آفریده ها هم آفریده پدر و هم پسر می باشند. هشام پرسید: چه عاملی مانع شد آن دو که مشترکا آفریده اند با هم به زمین نیایند. بریهه گفت: چگونه با یکدیگر شراکت دارند در حالی که آن دو در معنا یکی هستند و تفاوتشان فقط در نام است. هشام گفت: آنها در نام با یکدیگر جمع هستند. بریهه گفت: این سخن درست نیست هشام گفت: صحیح است. بریهه گفت: پسر به پدر متصل است. هشام گفت: پسر غیر از پدر است. بریهه گفت: این بر خلاف تصورات مردم است. هشام گفت: اگر آن چه مردم تصور می کنند، شاهد ما بر ضرر شما باشد، در این صورت بر تو پیروز شده ام، زیرا پدر بود و پسر نبود. ای بریهه! آیا شما چنین نمی گویید؟ بریهه گفت: من چنین نمی گویم. هشام گفت: پس چرا گروهی به عنوان شاهد آورده شده است که شهادت آنها را بر خود قبول نمی کنی. بریهه گفت: پدر، نام و پسر نامی است که به وسیه او قدیم تقدیر می کند. هشام گفت: نام ها هم قدیمی هستند، همان طوری که پدر و پسر قدیمی هستند. بریهه گفت: نام ها آفریده شده اند. هشام گفت: جای پدر و پسر را عوض کردی، زیرا اگر پسر این نام ها را به وجود آورده است، پس او پدر است و اگر پدر این نام ها را ایجاد کرده است پس او پدر است. در این صورت پدر، پدر است و پسر تبدیل به پدر می گردد و دیگر پسری باقی نخواهد ماند. بریهه گفت: پسر نام روحی است که به زمین آمد.
هشام گفت: قبل از آمدن به زمین نامش چه بود؟ بریهه گفت: نام او قبل و بعد از آمدن به زمین پسر بود. هشام گفت: پس این روح قبل از آمدن به زمین همه اش یکی بود و دو نام داشت. بریهه گفت: همه، یک روح بود. هشام گفت: پس قبول کردی که قسمتی از آن پسر و قسمتی دیگر پدر می باشد. بریهه گفت: خیر، زیرا نام پدر و پسر یکی است. هشام گفت: بنابراین پسر، پدرِ پدر و پدر، پسر و پسر تنها است. دیگر بزرگان مسیحی به بریهه با زبان خودشان گفتند: از زمانی که شروع به مناظره با مسلمانان کردی، با چنین چیزی روبرو نشده بودی. بریهه سرگردان شد و خواست از جای خود بلند شود که هشام او را گرفت و گفت: چرا اسلام نمی آوری؟ اگر در دل خود کینه ای نسبت به اسلام داری، بیان کن در غیر این صورت سؤالی از تو درباره مسیحیت می کنم که با آن شب تاریک، صبح شود و تو فکری جز من (و این سؤال) نداشته باشی. بزرگان مسیحی به بریهه گفتند: به این سؤال پاسخ مده، زیرا در شک می افتی. بریهه گفت: ای ابوحکم! آن سؤال را بپرس. هشام گفت: به نظر تو فرزند آن چه را نزد پدر بود می دانست؟ بریهه گفت: بله. هشام پرسید: آیا پدر هم آن چه نزد پسر بود را می دانست؟ جواب داد: بله. هشام گفت: آیا می خواهی بگویی که پدر بر حمل آن چه که پسر حمل می کرد، توانا بود؟ بریهه گفت: بله. هشام گفت: چگونه یکی از آن دو پسر همراه خودش بود در حالی که آن دو مثل هم بودند و چرا یکی از آن دو نسبت به همراه خود ستم کرده است؟ بریهه گفت: ستمی در بین آنها نبود. هشام گفت: آیا این عدالت است که پسر، پدر پدر و پدر، پسرِ پسر باشد. ای بریهه! در این مورد خوب فکر کن. مسیحیان همراه بریهه پراکنده شدند به طوری که آرزو می کردند که ای کاش هشام و یاران او را نمی دیدند. بریهه غمگین شد و در فکر فرو رفت تا به خانه اش رسید. همان زن خدمتکارش به او گفت: چرا غمگین هستی؟ بریهه داستان خود را به هشام نقل کرد. آن زن گفت: تو می خواهی به طرف حق باشی یا به طرف باطل؟ بریهه گفت: به سوی حق. آن زن گفت: هر طرفی که حق را دیدی به همان طرف تمایل پیدا کن و از لجاجت دوری نما، زیرا لجاجت شک است و شک، بدبختی به همراه دارد و کسی که مردد باشد، در آتش است. بریهه سخن آن زن را صحیح دانست و تصمیم گرفت که فردا به نزد هشام برود. بریهه، فردای آن روز در حالی که کسی از یارانش نبودند، به نزد هشام آمد و گفت: ای هشام! آیا تو کسی را داری که نظرش را بیان کنی و از سخنان او پیروی نمایی؟ هشام گفت: آری. بریهه پرسید: خصوصیات او چیست؟ هشام گفت: از نظر دینی یا از نظر نسب بگویم. بریهه گفت: از هر دو جهت او را توصیف کن. هشام گفت: از نظر نسب دارای بهترین نسب است به طوری که بزرگ عرب و انتخاب شده قریش و برتر قبیله بنی هاشم می باشد.
کسی که در نسب با او منازعه کند، شکست خواهد خورد، زیرا بزرگ ترین عرب ها قریش بوده و بزرگ ترین قریش بنی هاشم هستند و بزرگ ترین بنی هاشم کسی است که مخصوص بر دین و سرور آنان است. فرزند سید از فرزند غیر سید برتر است و این فرد (که من پیرو او هستم) از سادات و بزرگان است. بریهه گفت: از دین او بگو. هشام گفت: آیا منظور تو دین خود او، یا توصیف یا پاکی اش است؟ بریهه گفت: وصف خودش و پاکی اش را بگو. هشام گفت: او معصوم است و گناه نمی کند، بخشنده است بخل نمی ورزد، شجاع است و نمی ترسد. نسبت به علمی که به ایشان داده شده است، نادانی نمی کند، نگهبان دین است. آن چه بر ایشان واجب است، انجام می دهد، از خاندان پیامبر بوده و دانش پیامبران را دارد. به هنگام خشم، صبور و در مقابل ستم، منصف است. (به همه چیز) با رضیت نگاه می کند و عدالت را نسبت به دوست و دشمن اجرا می کند. به دنبال دشمن برای رسوا کردنش نیست و مانع از سود بردن دوستش نمی شود. به کتاب (خدا) عمل می کند و شگفتی های آن را می گوید. او از پاکان است و سخن رهبران انتخاب شده (از سوی خداوند) را بیان می کند. به ضرر او دلیلی اقامه نمی شود. نسبت به هیچ مسأله ای نادان نیست و در مورد هر روشی، نظر می دهد و پرده در مقابل هر تاریکی را بر می دارد. بریهه گفت: با این خصوصیات مثل این که مسیح را توصیف کرده باشی و نشانه های او را به اثبات رساندی و فقط این فرد با آن متفاوت است، اما صفات یکدیگر را دارند. اگر این خصوصیات صحیح باشد، به او ایمان می آورم، هشام گفت: اگر ایمان بیاوری، راه راست را پیدا کرده ای و اگر از آن پیروی کنی، پشیمان نخواهی شد.
سپس هشام گفت: ای بریهه! خداوند هیچ حجتی را بر آفریده اول خود اقامه نمی کند. مگر این که آفریده های وسطی و پایانی هم اقامه می کنند. پس حجت ها باطل نمی شوند و ملت ها و سنت ها از بین نمی روند. بریهه گفت: چقدر این سخن شبیه به حق و نزدیک آن است و این وصف انسان های حکیم می باشد. (به طوری که) دلیل هایی می آورند که شبهات را از بین می برند. هشام گفت: بله، بنابراین هر دو آماده سفر شدند و آن زن خدمت کار هم با آنها بود. آن دو در مدینه به نزد امام صادق (علیه السلام) می رفتند که در میان را امام موسی کاظم (علیه السلام) را دیدند. هشام داستان خود و بریهه را به عرض امام موسی کاظم (علیه السلام) رساندند و بعد آن حضرت فرمودند: ای بریهه! چقدر از کتاب اطلاع داری؟ بریهه عرض کرد: نسبت به آن آگاهم. امام فرمودند: نسبت به تفسیر آن تا چه اندازه قدرت داری؟ عرض کرد: به مقدار علمی که دارم. آن حضرت شروع به خواندن انجیل کردند. بریهه عرض کرد: مسیح نیز چنین می خواند و کسی جز مسیح انجیل را این گونه نخوانده است. سپس عرض کرد: من از پنجاه سال قبل به دنبال شما و امثال شما بودم و بعد ایمان آورد و ایمانش خوب شد و آن زن نیز به خوبی ایمان آورد. هشام، بریهه و آن زن به نزد امام صادق (علیه السلام) آمدند و هشام داستان را برای آن حضرت تعریف کردند و کلام امام موسی کاظم (علیه السلام) به بریهه را نیز بیان کرد. امام صادق (علیه السلام) این آیه را تلاوت فرمودند: فرزندانی که بعضی از بعضی دیگر هستند و خداوند شنوا و آگاه است.(189) بریهه عرض کرد: جانم به فدای شما! شما از کجا تورات، انجیل و کتاب های آسمانی را می دانید؟ آن حضرت فرمودند: آنها نزد ما است و به ارث از آنها به ما رسیده است. همان گونه که آنها می خوانند ما هم می خوانیم و آن چه آنها می گفتند، ما هم می گوییم. خداوند حجتی بر روی زمین قرار نداده است که هر وقت چیزی از او پرسیده شود بگوید: نمی دانم. بریهه تا زمانی که امام صادق (علیه السلام) زنده بودند همراه ایشان بودند و سپس بعد از (شهادت آن حضرت) همراه امام موسی کاظم (علیه السلام) بودند تا این که بریهه از دنیا رفت و امام موسی کاظم (علیه السلام) با دست مبارک خود، او را غسل داده و کفن کرد و در قبر نهاد و فرمود: این یکی از حواریون من از میان حواریون مسیح است که حق خدا را بر گردن خود می داند. بیشتر یاران آن حضرت آرزو کردند که مثل او بودند.

38. باب ذکر عظمة الله جل جلاله