فهرست کتاب


التوحید (ترجمه کتاب توحید شیخ صدوق پیرامون صفات و نشانه های خداوند متعال)

شیخ صدوق مترجم و شارح:استاد علی اکبر میرزایی‏

29. باب أسماء الله تعالی و الفرق بین معانیها و بین معانی أسماء المخلوقین

29. درباره اسامی خداوند و فرق معنای اسم های خدا با اسم خلق او

1. حدثنا محمد بن علی ما جیلویه (رحمهم الله)، قال: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن المختار بن محمد بن المختار الهمدانی، عن الفتح بن یزید الجرجانی عن ابی الحسن (علیه السلام) قال:
سمعته یقول: هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر، الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، منشی ء الأشیاء و مجسم الأجسام و مصور الصور، لو کان کما یقولون لم یعرف الخالق من المخلوق، و لا المنشی ء من المنشأ، لکنه المنشی ء، فرق بین من جسمه و صوره و أنشأه و بینه اذ کان لا یشبهه شی ء و لا یشبه هو شیئا، قلت: أجل، جعلنی الله فداک، لکنک قلت: الأحد الصمد، و قلت: لا یشبه هو شیئا، و الله واحد و الانسان واحد، لیس قد تشابهت الوحدانیة؟! قال: یا فتح أحلت ثبتک الله، انما التشبیه فی المعانی، فأما فی الأسماء فهی واحدة، و هی دلالة علی المسمی، و ذلک أن الانسان و ان قیل واحد فانما یخبر أنه جثة واحدة و لیس باثنین، فالانسان نفسه لیس بواحد، لأن أعضاءه مختلفة و ألوانه مختلفة غیر واحدة، و هو أجزاء مجزأة لیست بسواء، دمه غیر لحمه و لحمه غیر دمه، و عصبه غیر عروقه، و شعره غیر بشره، و سواده غیر بیاضه و کذلک سائر الخلق، فالانسان واحد فی الاسم لا واحد فی المعنی، و الله جل جلاله هو واحد فی المعنی، لا واحد غیره، لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیادة و لا نقصان فأما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف من أجزاء مختلفة و جواهر شتی غیر أنه بالاجتماع شی ء واحد، قلت: جعلت فداک فرجت عنی فرج الله عنک، فقولک: اللطیف الخبیر فسره لی کما فسرت الواحد، فانی أعلم أن لطفه علی خلاف لطف خلقه للفصل، غیر أنی احب أن تشرح ذلک لی، فقال: یا فتح انما قلنا: اللطیف، للخلق اللطیف، و لعلمه بالشی ء اللطیف، أو لا تری و فقک الله و ثبتک الی أثر صنعه فی النبات اللطیف، و غیر اللطیف و فی الخلق اللطیف من الحیوان الصغار من البعوض و الجرجس و ما هو أصغر منهما مما لا یکاد تستبینه العیون، بل با یکاد یستبان لصغره الذکر من الانثی و الحدث المولود من القدیم، فلما رأینا صغر ذلک فی لطفه، و اهتدائه للسفاد، و الهرب من الموت، و الجمع لما یصلحه مما فی لجج البحار و ما فی لحاء الأشجار و المفاوز و القفار؛ و فهم بعضها عن بعض منطقها، و ما یفهم به أولادها عنها، و نقلها الغذاء الیها، ثم تألیف ألوانها حمرة مع صفرة، و بیاض مع حمرة، و مالا تکاد عیوننا تستبینه بتمام خلقها و لا تراه عیوننا و لا تلمسه أیدینا. علمنا أن خالق هذا الخلق لطیف، لطف فی خلق ما سمیناه بلا علاج و لا أداة و لا آلة، و أن صانع کل شی ء فمن شی ء صنع و الله الخالق اللطیف الجلیل خلق و صنع لا من شی ء.
1. فتح بن یزید جرجانی می گوید: از امام موسی کاظم (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: خداوند مهربان، دانا، شنوا، بین، یگانه، یکتا، بی نیاز، نه تولد کرده، نه متولد شده و کسی هم شأن او نیست. جسم ها را جمسیت داده و صورت ها را به تصویر کشده است. اگر خداوند آن گونه باشد که می گویند، آفریدگار از آفریده شده، ایجاد کننده از ایجاد شونده شناخته نمی شد، در حالی که خداوند ایجاد کننده است و فرق است میان خداوند و مخلوقی که به او جسم و صورت بخشیده و به وجود آورده است؛ زیرا خداوند به چیز شباهت ندارد و چیزی هم به او شبیه نیست. عرض کردم: بله، همین طور است. خداوند مرا فدای شما گرداند. اما شما فرمودید: یگانه و بی نیاز است و (در جای دیگر) فرمودید: او به چیزی شباهت ندارد. در حالی که خداوند یگانه و انسان هم یکی است و آیا آنها در یکی بودن به همدیگر شباهت ندارند؟ آن حضرت فرمودند: ای فتح! خداوند تو را ثابت قدم نماید. سخن غیر ممکنی را گفتی، شباهت در معانی است و در اسمها یگانگی وجود دارد و اسم آن است که بر مسمای خود دلالت دارد. یعنی این که انسان (اگر چه گفته شده یکی می باشد.) خبر می دهد که یک هیکل داشته و داری دو هیکل نیست. پس انسان ذاتا یکی نیست، زیرا اعضاء و زنگ هایش متفاوت و غیر واحد است و اجزاء جدا از هم دارد و مساوی با یکدیگر نیست. خون او غیر از گوشتش و گوشتش غیر از خون او، (سیستم) عصبی او غیر از رگ هایش و موی او غیر از پوستش و سیاهی او غیر از سفیدی اش است و دیگر مخلوقات نیز همین طور هستند. پس انسان در اسم یکی است (به تمام انسان ها انسان می گویند) نه این که در معنا هم یکی باشد، در حالی که خداوند در معنا یکی است و غیر از او یگانه ای وجود ندارد و هیچ اختلاف، تفاوت، زیادی و کمی در او نیست. اما انسان آفریده شده، ساخته شده، ایجاد شده از اجزاء متفاوت و عناصر گوناگون، با جمع شدن (تمام اعضاء و جوارح در یک جا) یک چیز شده است. عرض کردم: فدای شما شوم! که مشکل مرا حل کردید، خداوند گره از کار شما باز کند. سخن دیگر خود که فرمودید: خداوند مهربان و دانا است را برای من توضیح دهید، همان طوری که یگانگی خداوند را تفسیر کردید. من می دانم که مهربانی خداوند با مهربانی خلق او متفاوت است و دوست دارم آن را برای من تفسیر کنید. آن حضرت فرمودند: ای فتح! این که گفتیم: خداوند مهربان است یعنی برای خلق خود مهربان است و به این دلیل است که به چیزهای لطیف، آگاهی دارد. مگر نمی بینی به اثر آفرینش او در گیاهان لطیف و غیر لطیف و در مخلوقات لطیف مثل حیوان کوچک مانند: پشه و جیرجیرک و آن چه کوچک تر از آنها هستند. یعنی حیواناتی که چشم آنها را نمی بیند و به خاطر کوچکی، نر و ماده ای و جوانی و پیری شناخته نمی شوند. پس زمانی که دیدم کوچکی آنها با همه ظرافتشان و هدایت آنها به جفت گیری، فرار از مرگ، جمع آوری آن چه به صلاحشان است مانند آن چه در درون دریاها، وسط درختان، غارها و بیابان وجود دارد و فهم هر کدام از سخنان هم و آن چه فرزندانشان از آنها یاد می گیرند و غذایی که به فرزندان خود می دهند و ترکیب رنگ هایشان مثل سرخی با زردی، سفیدی با سرخی و آن چه با تمام خلقتشان با چشم نمی بینیم و با دستانمان لمس نمی کنیم، می فهمیم که آفریدگار این مخلوقات لطیف است و در میان مخلوقات خود بدون راه چاره، ابزار و وسیله ای، او را لطیف نامیدیم و این که او سازنده هر چیزی آن را از چیزی می سازد در حالی که خداوند آفریدگار، لطیف و بزرگ بدون چیزی مخلوقات را آفریده است.
2. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله) قال: حدثنا محمد بن یعقوب الکلینی، قال: حدثنا علی بن محمد، عن محمد بن عیسی، عن الحسین بن خالد، عن أبی الحسن الرضا (علیه السلام) أنه قال:
اعلم - علمک الله الخیر - أن الله تبارک و تعالی قدیم، و القدم صفة دلت العاقل علی أنه لا شی ء قبله و لا شی ء معه فی دیمومیته، فقد بان لنا باقرار العامة مع معجزة الصفة أنه لا شی ء قبل الله و لا شی ء مع الله فی بقائه و بطل قول من زعم أنه کان قبله أو کان معه شی ء و ذلک أنه لو کان معه شی ء فی بقائه لم یجز أن یکون خالقا له لأنه لم یزل معه: فکیف یکون خالقا لمن لم یزل معه، و لو کان قبله شی ء کان الأول ذلک الشی ء لا هذا، و کان الأول أولی بأن یکون خالقا للأول الثانی.
ثم وصف نفسه تبارک و تعالی بأسماء دعا الخلق اذ خلقهم و تعبدهم و ابتلاهم الی أن یدعوه بها، فسمی نفسه سمیعا بصیرا قادرا قائما ظاهرا باطنا لطیفا خبیرا قویا عزیزا حکیما علیما و ما أشبه هذه الأسماء، فلما رأی ذلک من أسمائه الغالون المکذبون و قد سمعونا نحدث عن الله أنه لا شی ء مثله و لا شی ء من الخلق فی حاله قالوا: أخبرونا اذ زعمتم أنه لا مثل لله شبه له کیف شار کتموه فی أسمائه الحسنی فتسمیتم بجمیعها؟! فان فی ذلک دلیلا علی أنکم مثله فی حالاته کلها أو فی بعضها دون بعض، اذ جمعتکم الأسماء الطیبة، قیل لهم: ان الله تبارک و تعالی ألزم العباد أسماء من أسمائه علی الختلاف المعانی و ذلک کما یجمع الاسم الواحد معنیین مختلفین، و الدلیل علی ذلک قول الناس الجائز عندهم الشائع، و هو الذی خاطب الله به الخلق و کلمهم بما یعقلون لیکون علیهم حجة فی تضییع ما ضیعوا، و قد یقال للرجل: کلب و حمار و ثور و سکرة و علقمة و أسد، و کل ذلک علی خلافه و حالاته لم تفع الأسامی علی معانیها التی کانت بنیت علیها، لأن الانسان لیس بأسد و لا کلب، فافهم ذلک رحمک الله.
و انما نسمی الله بالعالم بغیر علم حادث علم به الأشیاء، و استعان به علی حفظ ما یستقبل من أمره و الرویة فیما یخلق من خلقه، و بعینه ما مضی مما أفنی من خلقه مما لو لم یحضره ذلک العلم و یعنه کان جاهلا ضعیفا کما أنا رأینا علماء الخلق انما سموا بالعلم لعلم حادث اذ کانوا قبله جهلة، و ربما فارقهم العلم بالأشیاء فصاروا الی الجهل و انما سمی الله عالما لأنه لا یجهل شیئا، فقد جمع الخالق و المخلوق اسم العلم و اختلف المعنی علی ما رأیت، و سمی ربنا سمیعا لا بجزء فیه یسمع به الصوت و لا یبصر به، کما أن جزءنا الذی نسمع به لا نقوی علی النظر به، و لکنه أخبر أنه لا یخفی علیه الأصوات، لیس علی حد ما سمینا نحن، فقد جمعنا الاسم بالسمیع و اختلف المعنی، و هکذا البصر لا بجزء به أبصر، کما أنا نبصر بجزء منا لا ننتفع به فی غیره، و لکن الله بصیر لا یجهل شخصا منظورا الیه، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی، و هو قائم لیس علی معنی انتصاب و قیام علی ساق فی کبد کما قامت الأشیاء و لکن أخبر أنه قائم، یخبر أنه حافظ، کقولک: الرجل القائم بأمرنا فلان، و هو قائم علی کل نفس بما کسبت، و القائم أیضا فی کلام الناس الباقی، و القائم أیضا یخبر عن الکفایة، کقولک للرجل قم بأمر فلان أی اکفه، و القائم منا قائم علی ساق، فقد جمعنا الاسم و لم یجمعنا المعنی، و أما اللطیف فلیس علی قلة و فضافة و صغر، و لکن ذلک علی النفاذ فی الأشیاء و لامتناع من أن یدرک، کقولک لطف عنی هذا الأمر، و لطف فلان فی مذهبه و قوله یخبرک أنه غمض فبهر العقل و فات الطلب و عاد متعمقا متلطفا لا یدرکه الوهم، فهکذا لطف الله، تبارک و تعالی عن أن یدرک بحد أو یحد بوصف، و اللطافة منا الصغر و القلة، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی، و أما الخبیر فالذی لا یعزب عنه شی ء و لا یفوته شی ء، لیس للتجربة و لا للاعتبار بالأشیاء فیفیده التجربة و الاعتبار علما لوالا هما ما علم، لأن من کان کذلک کان جاهلا، و الله لم یزل خبیرا بما یخلق و الخبیر من الناس المستخبر عن جهل المتعلم، و قد جمعنا الاسم و الختلف المعنی، و أما الظاهر فلیس من أجل أنه علا الأشیاء بر کوب فوقها، و قعود علیها، و تسنم لذراها، ولکن ذلک لقهره و لغلبته الأشیاء و لقدرته علیها کقول الرجل: ظهرت علی أعدائی و أظهرنی الله علی خصمی، یخبر عن الفلج و الغبة - فهکذا ظهور الله علی الأعداء.
و وجه آخر أنه الظاهر لمن أراده، لا یخفی علیه شی ء و أنه مدبر لکل ما برأ، فأی ظاهر أظهر و أوضح من الله تعالی، و انک لا تعدم صنعه حیثما توجهت، و فیک من آثاره ما یغنیک، و الظاهر منا البارز بنفسه و المعلوم بحده، فقد جمعنا الاسم و لم یجمعنا المعنی، و أما الباطل فلیس علی معنی الاستبطان للأشیاء بأن یغور فیها، و لکن ذلک منه علی استبطانه للأشیاء علما و حفظا و تدبیرا، کقول القائل أبطنته، یعنی خبرته و علمت مکتوم سره، و لباطن منا بمعنی الغائر فی الشی ء المستتر به، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی، و أما القاهر فانه لیس علی معنی علاج و نصب و احتیال و مداراة و مکر، کما یقهر العباد بعضهم بعضا، فالمقهور منهم یعود قاهرا، و القاهر یعود مقهورا، و لکن ذلک من الله تبارک و تعالی علی أن جمیع ما خلق ملتبس به الذل لفاعله و قلة الامتناع لما أراد به، لم یخرج منه طرفة عین غیر أنه یقول له: کن فیکون، و القاهر منا علی ما ذکرته و وصفت، فقد جمعنا الاسم و اختلف المعنی، و هکذا جمیع الأسماء و ان کنا لم نسمها کلها، فقد یکتفی للاعتبار بما ألقینا الیک، و الله عوننا و عونک فی ارشادنا و توفیقنا.
2. حسین بن خالد از امام رضا (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: خوب بفهم (خداوند تو را به خوبی بیاموزد.) که خداوند همیشگی است (همیشه بوده و خواهد بود.) قدیم بودن صفتی است که انسان اندیشمند را به این راهنمایی می کند که چیزی قبل و همراه او در همیشگی بودن وجود نداشت. تمام اندیشمندان معترفند که اگر چه صفت قدیم و همیشگی خداوند برای ما قابل درک نیست، اما معلوم است که چیزی قبل از خداوند و همراه او و در پایداریش نبوده است، و سخن کسی که خیال می کند قبل با همراه او چیزی بوده است، باطل می شود، یعنی اگر همراه خداوند در پایداریش کس دیگری بود، خداوند (دیگر) آفریدگار او نبود، زیرا (باید) از همیشه همراه خداوند بود، پس خداوند چگونه می توانست آفریدگار کسی باشد که از ازل همراه او بوده است و اگر قبل از خداوند کسی وجود داشت، آن چیز اول می شد نه خداوند و کسی که اول باشد، سزاوار بود که آفریدگار (او می باشد. سپس خداوند خود را در قرآن) به نام هایی توصیف کرده است که تا هر وقت بندگان خود را آفرید و آنها به عبادت خود فرمان داد و به سختی ها دچارشان ساخت، آن نام را بخوانند. پس خود را شنوا، بینا، قدرتمند، استوار کننده، آشکار کننده، پنهان، لطیف، آگاه، قوی، عزیز، حکیم، دانا و مانند آنها نامید. زمانی که غلو کنندگان و دروغگویان این نام ها را شنیدند، با این که می دانند ما درباره خداوند می گوییم: هیچ چیزی شبیه و هیچ مخلوقی جایگاه او را ندارد. گفتند: به ما بگویید که چگونه خیال می کنید چیزی شبیه خداوند نیست، با این که شما در نام های خوب با خداوند شرکت دارید و همان نام ها را بر خود می گذارید؟ و این دلیلی است که شما در تمام یا بعضی مواقع مانند او هستید. به آنان گفته شد: خداوند به بندگان خود تکلیف کرده که نام های او را با اختلاف در معانی آنها بر خود بگذارند، مثل این که یک اسم دارای دو معنا باشد، زیرا سخن گفتن در میان مردم شایع است، مثل همان سخن گفتنی که خداوند بندگان خود را مورد خطاب قرار داده است و طوری با آنها سخن گفته که بفهمند و چنان که به دستوری عمل نکنند، بر ضد آنان حجت خواهد بود. گاهی به انسان نام هایی مثل سگ، الاغ، گاو نر، سکره، علقمه و شیر گفته می شود، در حالی که هیچ کدام از این نام ها با انسان تناسبی ندارد یعنی این اسامی بر معنای که به خاطر آنها ساخته شده اند، به وجود نیامده اند، زیرا انسان شیر و سگ نیست. خداوند تو را رحمت کند، این را خوب بفهم. ما خداوند را به موجودی آگاه می نامیم، بدون این که دانشی داشته باشد که به وسیله آنها به چیزی آگاهی پیدا کند و بخواهد با آن دانش، امور آینده خود را حفظ کند و یا در آفریدن مخلوقات خود به وسیله آن علم، تفکر کند. تمام مخلوقات او که از بین رفته اند، نزد او حاضر هستند مثل چیزهایی که اگر به وجود نمی آمد و نگه نمی داشت، نادان و ناتوان می شد، مانند انسان های دانشمندی که مردم به آنها دانشمند می گویند، با این که قبلا دانا نبودند و این به خاطر همان دانشی است که به وجود آمده است و گاهی آن دانش از بین می رود و نادانی می آید. پس به این دلیل، خداوند آگاه است که چیزی برای او ناشناخته نیست و آگاه هم در آفریدگار و هم در آفریده شده به کار می ورد، با این تفاوت که معانی آن دو جدا می باشد و پروردگار ما، شنوا نامیده شده است، ولی نه با وجود ابزاری که با آن صدا را بشنود و یا ببیند، مثل ابزاری که بدر ما وجود دارد و به وسیله آن می شنویم، اما با آن ابزار نمی توانیم ببینیم، در حالی که خداوند (به ما) خبر داده است که صدا بر او پنهان نیست، نه مثل آن چه خود را شنوا می نامیم. پس با خداوند در شنوایی یکی هستیم، اما معانی آن متفاوت است. بینایی نیز مثل شنوایی است (یعنی) خداوند به وسیله عضو نمی بیند، آن طوری که ما به وسیله عضوی می بینیم و از آن (بینایی) در جای دیگر (مثلا به جای شنوایی) استفاده نمی کنیم، بلکه خداوند بصیر است، (یعنی) هیچ شخصی که به سوی او نگاه می کند، در خداوند (چیز) نامعلومی نمی بیند. پس (در این جا نیز) اسم یکی و معنا متفاوت است و خداوند ایستاده است و این به معنای ایستادن بر روی دو پا در نهایت سختی نیست، آن طوری که چیزها می ایستند، اما خبر داده است که خداوند ایستاده است و خبر می دهد که نگهبان است. مثل سخن تو که می گویی: فلان مرد به کار ما ایستاده است (یعنی رسیدگی می کند.) او قائم بر هر کسی است نسبت به آن چه به دست می آورد و قائم در زبان مردم نیز به معنای باقی است و قائم نیز از کافی بودن خبر می دهد. مثل سخن تو که به دیگری می گویی: به کار فلانی برخیز یعنی کار او را کفایت کن و قائم در میان ما به معنای روی پا ایستاده است. در این جا نیز با خداوند در اسم یکی و در معنا مختلف است و اما لطیف به معنای کمی، لاغری و ناچیز بودن نیست، بلکه به معنای نفوذ در چیزها و درک نشدنی می باشد مثل سخن تو که میگویی: این کار از نگاه من دور ماند یا فلانی در رفتن و سخن گفتن لطیف است و یا به تو خبر می دهد که فلانی چشم برهم نهاد، اندیشه او شگفت زده شد و در خواست او از بین رفت و اندیشمند در خود فرود رفته بازگشت. خیال، خداوند را درک نمی کند و لطف خدا نیز این گونه است یعنی برتر است کار این که قابل درک شود یا به صفتی تعریف گردد، در حالی که لطافت ما به کوچکی و کمی است. پس در اسم (با خدا) یکی هستیم و در معنا متفاوتیم. اما دانا کسی است که چیزی از او مخفی نماند و چیزی را از دست ندهد، نه به خاطر تجربه و آزمایش چیزها که در آن صورت همان تجربه و آزمایش به وجود می آورد که اگر آن دو نباشند، دانسته نمی شوند، زیرا کسی که چنین باشد، نادان است در حالی که خداوند همیشه به آن چه آفریده است، آگاه می باشد و خبیر در میان مردم به معنای کسی است که بعد از آن که نادان بوده است تعلم آموخته و آگاه شده است و در اسم (با خداوند) یکی و در معنا متفاوتیم و اما ظاهر به این معنا نیست که خداوند بر چیزها به وسیله بالا رفتن و نشستن و رسیدن به قله آنها آشکار می شود، بلکه به دلیل غلبه و قدرتش ظاهر می گردد. مثل کسی که می گوید: بر دشمنان خود پیروز شدم و خداوند مرا بر دشمنم پیروز گرداند که از زمین گیر شدن و شکست خوردن خبر می دهد و معنای ظهور خداوند بر دشمنان نیز همین است و دیگر این که خداوند بر هر چه خواسته است، ظهور دارد و چیزی بر او مخفی نمی شود و او سامان دهنده هر چیزی است که به وجود آمده است، پس چه چیزی آشکارتر و روشن تر از خداوند وجود دارد؟ و به هر جا که نگاه کنی آفریده های او دور نیست و در خودت نیز آثار او وجود دارد که تو را بی نیاز می سازد و ظاهر در میان ما آشکار ساختن خویش و معلوم بودن به وسیله اندازه است. پس در نام یکی و در معنا متفاوتیم و اما باطن به معنای پنهان شدن از چیزها به طوری که در آن فرو برود نیست، بلکه باطن از سوی خداوند آگاهی از نظر علمی، محافظت کردن و سامان دهی چیزها است. مثل این که کسی بگویید: (اَبطَنتُهُ) یعنی از آن خبر گرفته و راز پنهانی آن را دانستم و باطن در میان ما، به معنای فرو رفتن در چیزی است که مخفی می باشد. پس در نام یکی و در معنا متفاوت شدیم. و امام قاهر از سوی خداوند یعنی این که او بر تمام چیزهایی که آفریده است، پیروز است و آفریده ها در برابر او فروتن هستند و در برابر آن چه او خواسته است، کمتر امتناع می کنند و زمانی که می گوید: موجود شو، با یک چشم به هم زدن به وجود می آید و قاهر در میان ما همان است که بیان کردم و توصیف نمودم. پس در اسم یکی و در معنا متفاوت شدیم و تمام اسمها اگر چه نام نبردیم همین طور است، اما آن چه برای تو بیان کردیم، برای فهمیدن کافی است و خداوند در هدایت و توفیق یاور ما و شما باشد.
3. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله) قال: محمد بن یعقوب، قال: حدثنا علی بن محمد، عن صالح بن أبی حماد، عن الحسین بن یزید، عن الحسن بن علی بن أبی حمزة، عن ابراهیم بن عمر، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
ان الله تبارک و تعالی خلق اسما بالحروف و هو عزوجل بالحروف غیر منعوت و باللفظ غیر منطق، و الشخص غیر مجسد، و بالتشبیه غیر موصوف، و باللون غیر مصبوغ، منفی عنه الأقطار، مبعد عنه الحدود، محجوب عنه حس کل متوهم، مستتر غیر مستور، فجعله کلمة تامة علی أربعة أجزاء معا، لیس منها واحد قبل الاخره، فأظهر منها ثلاثة أسماء لفاقة الخلق الیها و حجب واحدا منها، و هو الاسم المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة التی اظهرت، فالظاهر هو الله تبارک و تعالی، و سخر سبحانه لکل اسم من هذه أربعة أرکان فذلک اثنا عشر رکنا، ثم خلق لکل رکن منها ثلاثین اسما، فعلا منسوبا الیها فهو الرحمن الرحیم، الملک، القدوس، الخالق، الباری ء، المصور، الحی، القیوم، لا تأخذه سنة و لا نوم، العلیم، الخبیر، السمیع، البصیر، الحکیم، العزیز، الجبار، المتکبر، العلی، العظیم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهیمن، الباری ء المنشی ء، البدیع، الرفیع، الجلیل، الکریم، الرزاق، المحیی، الممیت، الباعث الوارث، فهذه الأسماء و ما کان من الأسماء الحسنی حتی تتم ثلائمائة و ستین اسما فهی نسبة لهذه الأسماء الثلاثة، و هذه الأسماء الثلاثة أرکان و حجت للاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة، و ذلک قوله عزوجل: قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمان أیا ما تدعوا فله الأسماء الحسنی.
3. ابراهیم بن عمر از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: خداوند اسمی را به حروف آفرید در حالی که خودش به وسیله حروف توصیف نمی شود و با لفظ به زبان نمی آید و با شخص مجسم نمی شود و به شباهت (به چیزی) وصف نمی گردد و به رنگ رنگ آمیزی نمی شود. سرزمین ها از او دور شده است (نمی توان گفت در کجا ساکن است.) اندازه نیز از او دور می باشد. احساس هر خیال پردازی از او پوشیده و بدون پوشش پنهان است. خداوند آن نام را با چهار جز همراه قرار داد که هیچ کدام از آنها مقدم بر دیگری نیست. از آن کلمه، سه نام را به خاطر نیاز مردم آشکار کرد و یکی را پنهان نگه داشت و آن نام در همین نام های سه گانه قرار دارد. آن نام آشکار همان (الله) است. خداوند برای هر کدام از آن نام ها چهار رکن قرار داد که در مجموع دوازده رکن می باشد سپس برای هر رکنی سی نام آفرید ونام های نسبت داده شده به آنها بالا رفت (زیاد شد.) پس او: مهربان بخشنده، پادشاه، مقدس، آفریدگار، به وجود آورنده، چهره پرداز، استوار، کسی که به او کسالت و خواب راه پیدا نمی کند، دانا، آگاه، شنوا، بینا، ارجمند، بزرگ، بزرگ داشته شده، والا مرتبه، عظیم، همیشه پیروز، توانا، درود، نیکوکار، قدرتمند، به وجود آورنده، ایجاد کننده، سازنده، بالا، همیشه بزرگ، پسندیده، روزی دهنده، زنده کننده، مرگ دهنده، برانگیزنده و وارث.
این نام ها و نام های نیکویی که وجود دارد (مخصوص خداوند است.) تا جایی که سیصد و شصت اسم شد و این اسامی به همان نام های سه گانه نسبت داده شده است و این نام های سه گانه رکن و پوششی برای آن یک نام مخفی و ذخیره شده در این نام های سه گانه می باشد و این همان سخن خداوند است که فرموده است: ای پیامبر! بگو خدا را یا رحمان را بخوانید، به هنگامی که او را صدا می زنید، پس نام های نیکویی مخصوص او وجود دارد.(60)
4. أبی (رحمهم الله)، قال: حدثنا أحمد بن ادریس، عن الحسین بن عبیدالله، عن محمد بن عبدالله؛ و موسی بن عمرو؛ و الحسین بن علی بن أبی عثمان، عن ابن سنان، قال:
سألت أبا الحسن الرضا (علیه السلام) هل کان الله عارفا بنفسه قبل أن یخلق الخلق؟ قال: نعم، قلت: یراها و یسمعها، قال: ما کان الله محتاجا الی ذلک، لأنه لم یکن یسألها و لا یطلب منها، هو نفسه و نفسه هو، قدرته نافذة، و لیس یحتاج أن یسمی نفسه، و لکن اختار لنفسه أسماء لغیره یدعوه بها، لأنه اذا لم یدع باسمه لم یعرف، فأول ما اختار لنفسه العلی العظیم لأنه أعلی الأشیاء کلها، فمعناه الله، و اسمه العلی العظیم، هو أول أسمائه لأنه علی، علا کل شی ء.
4. ابن سنان می گوید: از امام رضا (علیه السلام) پرسیدم: آیا خداوند قبل از این که مخلوقات خود را بیافریند، نسبت به خودش آگاهی داشت؟ آن حضرت فرمودند: بله. عرض کردم: آیا خود را می دید و صدای خود را می شنید؟ آن حضرت فرمودند: خداوند نیازی به این چیزها نداشت، زیرا کسی از او نمی پرسید و چیزی درخواست نمی کرد و فقط او بود. قدرتش نافذ بود و نیاز نداشت که خود را معرفی کند، ولی نام هایی برای خود انتخاب نمود تا غیر او به وسیله آن نام ها صدایش بزنند، زیرا اگر او به نامش خوانده نشود، شناخته نخواهد شد. پس اولین نامی که برای خود انتخاب کرد، والا تبار بزرگ بود، چون که او از هر چیزی بالاتر بود. پس معنای آن اسم، الله و نامش والا تبار بزرگ است و آن اولین اسم او است، زیرا او برتر است و بر هر چیزی برتر می باشد.
5. و بهذا الاسناد، عن محمد بن سنان قال:
سألته عن الاسم ما هو؟ قال: صفة لموصوف.
5. محمد بن سنان می گوید: از امام رضا (علیه السلام) پرسیدم: اسم چیست؟ آن حضرت فرمودند: صفتی برای موصوف است.
6. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله)، قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله، عن محمد بن اسماعیل، عن بعض أصحابه، عن بکربن صالح، عن علی بن الحسن بن محمد، عن خالدبن، یزید، عن عبد الأعلی، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
اسم الله غیر الله، و کل شی ء وقع علیه اسم شی ء فهو مخلوق ما خلا الله فأما ما عبرته الألسن أو ما عملته الأیدی فهو مخلوق، و الله غایة من غایاه، و المغیی غیر الغایة، و الغایة موصوفة، و کل موصوف مصنوع، و صانع الأشیاء غیر موصوف بحد مسمی، لم یتکون فتعرف کینونته بصنع غیره، و لم یتناه الی غایة الا کانت غیره، لا یذل من فهم هذا الحکم أبدا، وهو التوحید الخالص، فارعوه و صدقوه و تفهموه باذن الله، من زعم أنه یعرف الله بحجاب أو بصورة أو بمثال فهو مشرک، لأن الحجاب و المثال و الصورة غیره، و انما هو واحد موحد فکیف یوحد من زعم أنه عرفه بغیره، و انما عرف الله من عرفه بالله، و من لم یعرفه به فلیس یعرفه، انما یعرف غیره، لیس بین الخالق و المخلوق شی ء، فالله خالق الأشیاء لا من شی ء کان، و الله یسمی بأسمائه و هو غیر أسمائه و الأسماء غیره.
6. عبد الأعلی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: نام خدا غیر از ذات خداوند است و هر چیزی که بر آن نام شی ء قرار داده شود به جز خداوند، آفریده شده است. اما آن چه با زبان بیان می کنند یا دست ها انجام می دهند و خداوند پایان هر پایانی است و پایان یافته غیر از پایان است و پایان توصیف شده است (یعنی آغاز و پایانی دارد. و هر چیزی که توصیف شده باشد، ساخته شده است و سازنده چیزها غیر از توصیف شده با اندازه شناخته شده می باشد. خداوند به وجود نیامده است تا بودن او به وسیله ساختن غیر او شناخه شود و به جز او، تمام چیزها به پایان می رسند و کسی که این را بداند، ذلیل نمی شود واین همان توحید (یکتا پرستی) خالص و محض است، آن را نگه دارید و تصدیق نمایید و به اذن خداوند آن را خوب بفهمید. کسی که خیال کند خداوند را به وسیله حجاب (پرده ای) یا به چهره و یا نمونه ای می شناسد، مشرک است؛ زیرا حجاب، چهره و نمونه غیر از او هستند، در حالی که او (خداوند) یگانه و یکتا است. پس چگونه کسی که گمان می کند خداوند را به وسیله غیر او شناخته، و کسی که خداوند را به وسیله خداوند نشناسد، او را نشناخته است، او را شناخته و کسی که خداوند را به وسیله خداوند نشناسد، او را نشناخته است و فقط غیر او را شناخته است. بین آفریدگار و آفریده شده چیزی وجود ندارد. پس خداوند آفریدگار تمام چیزها است، نه از چیزی که بود، و خداوند به نام هایش خوانده می شود، در حالی که او غیر از نام های خود اوست و نام ها (نیز) غیر از او هستند.
7. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله)، قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله الکوفی، قال: حدثنی محمد بن بشر، عن أبی هاشم الجعفری، قال:
کنت عند أبی جعفر الثانی (علیه السلام) فسأله رجل فقال: أخبرنی عن الرب تبارک و تعالی له أسماء و صفات فی کتابه، فأسماؤه و صفاته هی هو؟ فقال أبو جعفر (علیه السلام) ان لهذا الکلام و جهین: ان کنت تقول: هی هوأی أنه ذو عدد و کثرة فتعالی الله عن ذلک، و ان کنت تقول: لم تزل هذه الصفات و الأسماء، فان لم تزل یحتمل معنیین: فان قلت: لم تزل عنده فی علمه و هو مستحقها فنعم، و ان کنت تقول: لم یزل تصویرها و هجاؤها و تقطیع حروفها فمعاذ الله أن یکون معه شی ء غیره، بل کان الله و لا خلق، ثم خلقها و سیلة بینه و بین خلقه یتضرعون بها الیه و یعبدونه، و هی ذکره و کان الله و لا ذکر، و المذکور بالذکر هو الله القدیم الذی لم یزل، و الأسماء و الصفات مخلوقات المعانی، و المعنی بها هو الله الذی لا یلیق به الاختلاف و الئتلاف و انما یختلف و یأتلف المتجزی ء، فلا یقال: الله مؤتلف، و لا الله کثیر و لا قلیل، و لکنه القدیم فی ذاته، لأن ما سوی الواحد متجزی ء و الله واحد، لا متجزی ء، و لا متوهم بالقلیة و الکثرة، و کل متجزی ء و متوهم بالقلیة و الکثرة فهو مخلوق دال علی خالق له، فقولک: ان الله قدیر خبرت أنه لا یعجزه شی ء فنفیت بالکلمة العجز، و جعلت العجز سواء، و کذلک قولک: عالم انما نفیت بالکلمة الجهل، و جعلت الجهل سواء فاذا أفنی الله الأشیاء أفنی الصور و الهجاء، و لا ینقطع و لا یزال من لم یزل عالما.
قال الرجل: کیف سمی ربنا سمیعا؟ قال: لأنه لا یخفی علیه ما یدرک بالأسماع، و لم نصفه بالسمع المعقول فی الرأس، و کذلک سمیناه بصیرا لأنه لا یخفی علیه ما یدرک بالأبصار من لون و شخص و غیر ذلک، و لم نصفه بنظر لحظ العین، و کذلک سمیناه لطیفا لعلمه بالشی ء اللطیف مثل البعوضة و أحقر من ذلک، و موضع الشق منها و العقل و الشهوة و السفاد و الحدب علی نسلها، افهام بعضها عن بعض، و نقلها الطعام و الشراب الی أولادهاء الجبال و المفاوز و الأودیة و القفار، فعلمنا أن خالقها لطیف بلا کیف، و انما الکیفیة للمخلوق المکیف، و کذلک سمی ربنا قویا لا بقوة البطش المعروف من المخلوق و لو کان قوته قوة البطش المعروف من الخلق لوقع التشبیه و لاحتمل الزیادة، و ما احتمل الزیادة احتمل النقصان، و ما کان ناقصا کان غیر قدیم، و ما کان غیر قدیم کان عاجزا، فربنا تبارک و تعالی لا شبه له، و لا ضد و لاند و لا کیف و لا نهایة و لا أقطار، محرم علی القلوب أن تمثله، و علی الأوهام أن تحده، و علی الضمائر أن تکیفه، جل عن أداة خلقه و سمات بریته، و تعالی عن ذلک علوا کبیرا.
7. ابوهاشم جعفری می گوید: نزد امام جواد (علیه السلام) بودم که مردی از ایشان پرسید: به من از پروردگار خبر بده که دارای نام ها و صفات در کتابش می باشد. آیا نام ها و صفاتش همان خود (خداوند) هستند؟ آن حضرت فرمودند: این سخن، دو صورت دارد: اگر بگویی که آن صفات، همان خدا هستند یعنی خداوند دارای عدد و زیادی است، پس خداوند از این سخنان برتر است و اگر بگویی که این نام ها و صفات همیشگی هستند، خود ازلی بودن (همیشگی) دو معنای احتمالی دارد: اگر بگویی که از ازل در علم او بوده و او مستحق آن نام ها است، صحیح می باشد (و خوب است.) و اگر بگویی که شکل نام ها، بخش ها و جدا شدن حروف ازلی است، به خدا پناه برده می شود از این که چیزی غیر از او با خداوند باشد، بلکه خداوند وجود داشت، در حالی که مخلوقی نبود و سپس خداوند آنها را آفرید و خداوند حروف را آفرید تا بین او و مخلوقاتش وسیله ای باشد که (مخلوقات) به وسیله آن حروف به سوی خداوند گریه می کنند و او را می پرستند و این نام ها و صفات، یاد خداوند هستند در حالی که خدا بود و یادی نبود و آن چه یادآور می شود، همان خداوند ازلی است که همیشگی است و نام ها و صفات از معانی به وجود آمده اند و معانی همان خداوند ازلی است که تفاونت و اشتراک شایسته او نیست، بلکه چیزهای قابل تجزیه و جدایی از هم جدا شده و به یکدیگر متصل می شوند. پس گفته نمی شود: خداوند یک جا جمع شده است. او نه زیاد و نه کم است، بلک ذاتا قدیم (همیشگی) می باشد، زیرا هر چیزی غیر از خداوند قابل تجزیه است در حالی که خداوند تجزیه پذیر نیست و به کمی و زیادی وارد ذهن نمی شود و هر چیزی که قابل تجزیه و به کمی و زیادی در ذهن ما آید، آفریده شده است و دلالت می کند بر این که آفریدگاری دارد و همین طور سخن تو که می گویی: (خداوند) آگاه است یعنی کلمه جهل را از او دور کرده ای و نادانی را غیر او قرار داده ای. پس زمانی که خداوند چیزها را از بین می برد، چهره ها و بخش ها را از بین برده است در حالی که او همیشه و بدون هیچ فطع شدنی آگاهی از او گرفته نمی شود. دوباره آن مرد پرسید: چگونه پروردگار ما شنوا نامیده شده است؟ فرمودند: زیرا آن چه به وسیله گوش ها شنیده می شود، از او مخفی نمی باشد و او را به گوشی که در سر وجود دارد توصیف نمی کنیم و این که او را بینا می نامیم، زیرا آن چه به وسیله چشم ها دیده می شود مثل رنگ و افراد و غیر آنها بر او پوشیده نیست و او را به نگاه کردن توسط چشم توصیف نمی کنیم و همین طور او را لطیف می نامیم، زیرا او به چیزی لطیف مثل پشه و کوچک تر از آن و جای رویش، شکافتن، عقل، شهوت، تولید نسل، فهماندن به همدیگر و منتقل کردن غذا و آب در کوه ها، غارها، بیابان ها و رودها به فرزندانشان علم دارد. پس می دانیم که آفریدگار آنها بدون چگونگی لطیف است و چگونگی مخصوص آفریده هایی است که دارای چگونگی می باشند و همین طور پروردگار ما قدرتمند نامیده شده است، البته نه این که مثل مخلوقات دارای نیرو و قدرت است و اگر قدرت او مانند قدرتی باشد که در مخلوقات است، شباهت به وجود می آمد و احتمال زیادی در آن است و هر چیزی که احتمال زیادی داشته باشد، احتمال کمی هم دارد و آن چه کم باشد، غیر ازلی خواهد بود و آن چه غیر ازلی باشد، ناتوان است و پروردگار ما هیچ شباهتی ندارد و هیچ مخالف، همتا، چگونگی، پایان و زمانی برای او نیست. بر قلب ها حرام است که او را به تصویر بکشند و بر ذهن جایز نیست که او را محدود بسازند و بر درون (انسان) حرام است که برای او چگونگی در نظر بگیرد. خداود از ابزار مخلوقات و نشانه های بندگان خود برتر و بزرگ تر از آنها است.
8. حدثنا أحمد بن الحسن القطان، قال: حدثنا أحمد بن یحیی بن زکریا القطان، قال: حدثنا بکربن عبدالله بن حبیب، قال: حدثنا تمیم بن بهلول، عن أبیه، عن أبی الحسن العبدی، عن سلیمان بن مهران، عن الصادق جعفربن محمد، عن أبیه محمد بن علی، عن أبیه علی بن الحسین، عن أبیه الحسین بن علی، عن أبیه علی بن أبی طالب (علیهما السلام) قال:
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان لله تبارک و تعالی تسعة و تسعین السما مائة الا واحدا، من أحصاها دخل الجنة، و هی: الله، الاله، الواحد، الأحد، الصمد، الأول، الاخره، السمیع، البصیر، القدیر، القاهر، العلی، الأعلی، الباقی، البدیع، الباری ء، الأکرم، الظاهر، الباطن، الحی، الحکیم، العلیم، الذاری ء، الرزاق، الرقیب، الرؤوف الرائی، السلام، المؤمن، المهمین، العزیز، الجبار، المتکبر، السید، السبوح الشهید، الصادق، الصانع، الطاهر، العدل، العفو، الغفور، الغنی، الغیاث، الفاطر، الفرد، الفتاح، الفالق، القدیم، الملک، القدوس، القوی، القریب، القیوم، القابض، الباسط، قاضی الحاجات، المجید، المولی، المنان، المحیط، المبین، المقیت، المصور، الکریم، الکبیر، الکافی، کاشف الضر، الوثر، النور، الوهاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادی، الوفی، الوکیل، الوارث، البر، الباعث، التواب، الجلیل، الجواد، الخبیر، الخالق، خیر الناصرین، الدیان، الشکور، العظیم، اللطیف، الشافی.
8. امام حسین (علیه السلام) از پدر بزرگوارش امام علی (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: برای خداوند نود و نه اسم وجود دارد، کسی که آنها را بشمارد (و به زبان بیاورد) داخل بهشت خواهد شد: خدا، پروردگار، یگانه، یکتا، بی نیاز، اول، آخر، شنوا، بینا، توانا، پیروز، بلند مرتبه، برتر، ماندگار، سازنده، آفریننده، گرامی، آشکار، درون (باطل)، زنده، فرزانه، دانا، بردبار، نگهبان، بر حق، حساب گر، ستوده، آگاه، مهربان، بخشنده، آفریدگار، روزی دهنده، نگهبان، مهربان، بیننده، درود، تصدیق کننده، شاهد، برتر، پیروز، بزرگ، سرور، پاک، گواه، راست گو، سازنده، پاکیزه، عادل، بخشنده، بسیار بخشنده، بی نیاز، فریاد رس، آفریدگار، یکتا، حاکم، گشاینده، ازلی، پادشاه، منزه از عیب، قدرتمند، نزدیک، استوار، گیرنده، دهنده (با بخشندگی)، برطرف کننده نیازها، بخشنده، یاور، نعمت دهنده، تسلط یافته، آشکار، با قدرت، چهره پرداز، بخشنده، بزرگ، کفایت کننده، برطرف کننده گرفتاری، تنها، نور، بسیار بخشنده، حمایت کننده، وسعت دهنده، دوست داشتنی، هدایت کننده، وفا کننده، نگهبان، وارث، نیکو کار، توبه پذیر، بزرگ، بخشنده، دانا، آفریدگار، بهترین یاور، پاداش دهنده، شکرپذیر، نیکی کننده و شفابخش.
9. حدثنا أحمد بن زیادبن جعفر الهمدانی (رضی الله عنه)، قال: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن أبی الصلت عبد السلام بن صالح الهوری، عن علی ابن موسی الرضا، عن أبیه، عن آبائه، عن علی (علیهما السلام) قال:
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): لله عزوجل تسعة و تسعون اسما، من دعا الله بها الستجاب له، و من أحصاها دخل الجنة.
قال محمد بن علی بن الحسین مؤلف هذا الکتاب: معنی قول النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ان لله تبارک و تعالی تسعة و تسعین اسما من أحصاها دخل الجنة، احصاؤها هو الحاطة بها و الوقوف علی معانیها، و لیس معنی الاحصاء عدها، و بالله التوفیق.
9. امام علی (علیه السلام) فرمودند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: برای خداوند نود و نه نام وجود دارد، کسی که خداوند را با آنها صدا بزند، دعایش مستجاب است و کسی که آنها را بشمارد، داخل بهشت می شود.
و شیخ صدوق نویسنده این کتاب می گوید: منظور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمودند: خداوند دارای نود و نه نام است، کسی که آنها را بشمارد وارد بهشت می شود. منظور از شمردن تسلط پیدا کردن بر آنها است و متوقف شدن (فهمیدن) معنای آنها می باشد و منظور از (احصاء) شمارش نیست و توفیق به دست خداوند است.)
(در این جا نویسنده بزرگ این کتاب تمام نام های خداوند را مورد بررسی قرار داده است.)
الله، الاله
الله و الاله هو المستحق للعبادة، و لا یحق العبادة الا له، و تقول: لم یزل الها بمعنی أنه یحق له العبادة، و لهذا لما ضل المشرکون فقدروا أن العبادة تجب اللأصنام سموها آلهة و أصله الالاهة و هی العبادة، و یقال: أصله الأله، یقال: أله الرجل یأله، الیه، أی فزع الیه من أمر نزل به، و ألهه أی أجاره، و مثاله من الکلام الامام فاجتمعت همزتان فی کلمة کثر استعمالهم لها و استثقلوها فحذفوا الأصلیة، لأنهم و جدوا فیما بقی دلالة علیها، فاجتمعت لامان أولاهما ساکنة فأدغموها فی الاخری، فصارت لاما مثقلة فی قولک: الله.
خداوند، پرودگار
الله شایسته برای پرستش است و فقط او شایسته عبادت است تو می گویی: او همیشه اله بود، یعنی شایسته بندگی است و به همین دلیل، زمانی که مشرکان گمراه گشتند و تصور کردند که بندگی برای بت ها لازم است را (آلهه) نامیدند که ریشه آن (الاهه) به معنای عبادت است. گفته شده ریشه آن (أله) است. گفته می شود: حادثه ای که به شخصی رخ دهد، به او پناهنده می شود و (اَلَهَهُ) یعنی او را پناه داد. نمونه آن در بین واژه ها واژه (أمام) است که دو همزه در کلمه ای جمع شده و کابرد فراوان دارد و آن کلمه را سنگین می کند، همزه اصلی را حذف کردند، زیرا در همزه باقی مانده دلالت کافی بر آن وجود دارد و سپس دو لام (کنار یکدیگر) جمع شدند که اولی آن دو ساکن بود. بنابراین در لام دیگر ادغام و تبدیل به لام تشدید دارد در واژه الله شد.
الواحد، الأحد
الأحد معناه أنه واحد فی ذاته لیس بذی أبعاض و لا أجزاء و لا أعضاء، و لا یجوز علیه الأعداد و الاختلاف، لأن اختلاف الأشیاء من آیات و حدانیته مما ذل به علی نفسه، و یقال: لم یزل الله واحدا، و معنی ثان أنه واحد لا نظیر له فلا یشارکه فی معنی الوحدانیة غیره، لأن کل من کان له نظراء و أشباه لم یکن واحدا فی الحقیقة، و یقال: فلان واحد الناس أی لا نظیر له فیما یوصف به، و الله واحد لا من عدد، لأنه عزوجل لا یعد فی الأجناس، و لکنه واحد لیس له نظیر.
و قال بعض الحکماء فی الواحد و الأحد: انما قیل: الواحد لأنه متوحد و الأول لا ثانی معه، ثم ابتدع الخلق کلهم محتاجا بعضهم الی بعض، والواحد من العدد فی الحساب لیس قبله شی ء، بل هو کل عدد، و الواحد کیف ما أدرته أو جزأته لم یزد علیه شی ء و لم ینقص منه شی ء، تقول: واحد فی واحد واحد، فلم یزد علیه شی ء و لم یتغیر اللفظ عن الواحد، فدل علی أنه لا شی ء قبله، و اذا دل علی أنه لا شی ء قبله دل علی أنه محدث الشی ء و اذا کان هو محدث الشی ء دل أنه مفنی الشی ء، و اذا کان هو مفنی الشی ء دل أنه لا شی ء بعده، فاذا لم یکن قبله شی ء و لا بعده شی ء فهو المتوحد بالأزل، فلذلک قیل: واحد، أحد.
و فی الأحد خصوصیة لیست فی الواحد، تقول لیس فی الدار، واحد، یجوز أن واحدا من الدواب أو الطیر أو الوحش أو الانس لا یکون فی الدار، و کان الواحد بعض الناس و غیر الناس، و اذا قلت: لیس فی الدار أحد فهو مخصوص بالادمیین دون سائرهم، و الأحد ممتنع من الدخول فی الضرب و العدد و القسمة و فی شی ء من الحساب، و هو متفرد بالأحدیة، والواحد منقاد للعدد و القسمة و غیرهما داخل فی الحساب، تقول: واحد واثنان و ثلاثة فهذا العدد، و الواحد علة العدد و هو خارج من العدد و لیس بعدد، و تقول: واحد فی اثنین أو ثلاثة فما فوقها فهذا الضرب، و تقول: واحد بین اثنین أو ثلاثة لکل واحد من الاثنین نصف و من الثلاثة ثلث فهذه القمسة، و الأحد ممتنع فی هذه کلها لا یقال: أحد و اثنان، و لا أحد فی أحد، و لا واحد فی أحد، و لا یقال: أحد بین اثنین، و الأحد و الواحد و غیرهما من هذه الألفاظ کلها مشتقة من الوحدة.
یگانه و یکتا
یکتا آن است که در ذات خود یگانه بوده و پاره، جزء و عضو ندارد و شمارش و گوناگونی بر او جایز نیست، زیرا گوناگونی چیزها از نشانه های یگانگی او است که به وسیله آنها به سوی خود هدایت می کند و گفته می شود: خدا همیشه یگانه بود. معنای دوم این است که او بی نظیر می باشد و کسی در یگانگی با او شریک نیست، زیرا هر کسی که دارای نظیر و مانند باشد، دیگر یگانه نخواهد بود گفته می شود: فلانی یگانه مردم است، یعنی در اوصافی که دارد، نظیر ندارد. تعدادی از حکیمان درباره واحد گفته اند: گفته می شود: (واحد) چون او یگانه است و اولی است، به طوری که دومی ندارد. سپس خداوند همه آفریده ها را نیازمند به یکدیگر آفرید. واحد، عددی است در حساب چیزی که قبل از او چیزی بر آن اضافه نشده و کم نمی گردد، می گوییم: یک ضرب در یک، یک است و چیزی بر آن اضافه نشده و واژه (یک) هم تغییر نمی کند و این شهادت می دهد چیزی قبل از آن نبود، زمانی که چنین شهادتی باشد که چیزی قبل از آن نبود، گواه بر این است که او ایجاد کننده چیز است و اگر او ایجاد کننده چیزها است نابوده کننده آنها نیز هست و اگر نابود کننده باشد، شهادت می دهد که بعد از او هم چیزی باقی نمی ماند و زمانی که چیزی قبل و بعد از او نیست، (واحد) نیست. می گویی: (واحدی در خانه نیست) یعنی حتی از چهارپایان، پرندگان، درندگان و یا انسان در خانه وجود ندارد و (واحد) به انسان و غیر انسان گفته می شود. ولی زمانی که گفتی: در خانه احدی نیست. مخصوص انسان نه غیر آن می باشد. احد در ضرب، شمردن، تقسیم و در چیزی از محاسبه کارآیی ندارد و او یگانه، در احدیت است ولی (واحد) در شمارش، تقسیم و غیر آنها مورد محاسبه قرار می گیرد. (مثلا) می گویی: یک، دو و سه تا به بیشتر که این همان ضرب است. (واحد) شمارش و بیرون از شمارش است و خودش عدد نیست. می گویی: یک ضرب در دو و یا ضرب در سه که همان ضرب است و یا می گویی: یک از او یا یک از سه یعنی برای یک از بین دو نصف و از بین سه، یک سوم است و این همان تقسیم است ولی در همه این موارد، (احد) کارآیی ندارد و نمی توان گفت: (احد و اثنان) و یا (احد ضرب در احد) و یا یکی از (احد) و نیز گفته نمی شود: احد بین دو تا. احد و واحد و مانند آنها همگی از واژه (وحدة) گرفته شده اند.
الصمد
الصمد معناه السید و من ذهب الی هذا المعنی جاز له أن یقول لم یزل صمدا، و یقال للسید المطاع فی قومه الذی لا یقضون أمرا دونه، صمد، و قد قال الشاعر:
علوته بحسام ثم قلت له - خذها حذیف فأنت السید الصمد
و للصمد معنی ثان و هو أنه المصمود الیه فی الحوائج، یقال: صمدت صمد هذا الأمر أی قصدت قصده، و من ذهب الی هذا المعنی لم یجز له أن یقول: لم یزل صمدا، لأنه قد و صفه عزوجل بصفة من صفات فعله، و هو مصیب أیضا، الصمد الذی لیس بجسم و لا جوف له. و قد أخرجت فی معنی الصمد فی تفسیر قل هو الله أحد فی هذا الکتاب معانی اخری لم احب اعادتها فی هذا الباب.
سرور
معنای صمد، سرور است و کسی که معنای صمد را سرور بداند می تواند بگوید: خداوند همیشه سرور بوده است. به سروری که در میان خویشاوندان خود مورد اطاعت قرار گرفته و کاری بدون اجازه او انجام نمی دهند، هم (صمد) گفته می شود و شاعر می گوید: شمشیر خود را بلند کردم و به او گفتم: او را برنده قرار بده که تو سرور و مورد اطاعت هستی.
(صمد) معنای دیگر هم دارد، یعنی به کسی که در نیازمندی ها به او حمله می کنند، (مثلا) گفته می شود: این موضوع را قصد کردم. کسی که (صمد) را این چنین معنا کند، نمی تواند بگوید: (او از اول صمد بوده است، زیرا چنین شخصی نمی تواند خداوند را به یکی از صفت های فعلی او توصیف کند، اگر چه درست توصیف کرده باشد و صمد به چیزی که جسم نیست هم گفته می شود.
در این کتاب برای (صمد) در تفسیر (قل هو الله احد) معنای دیگری هم آورده ام که تکرار آن را در این قسمت نمی آورم.
الأول و الاخر
الأول و الاخر معناهما أنه الأول بغیر ابتداء و الاخر بغیر انتهاء.
اول و آخر
این دو کلمه به آن معنا است که خداوند، اول بدون آغاز و آخر بدون پایان است.
السمیع
السمیع معناه أنه اذا وجد المسموع کان له سامعا، و معنی ثان أنه سمیع الدعاء، أی مجیب الدعاء، و أما السامع فانه یتعدی الی مسموع و یوجب و جوده، و لا یجوز فیه بهذا المعنی لم یزل، و الباری ء عز اسمه سمیع لذاته.
شنوا
معنای (سمیع) این است که اگر شنیدنی وجود داشته باشد، او شنونده است و معنای دیگرش این است که شنونده دعا یعنی مستجاب کننده آن است، اما (سامع) آن است که به شنیدنی نیازمند می باشد و باید شنیدنی باشد و خداوند به این معنا ازلی نیست و او ذاتا شنوا است.
البصیر
البصیر معناه اذا کانت المبصرات کان لها مبصرا، و لذلک جاز أن یقال: لم یزل بصیرا، لم یجز أن یقال: لم یزل مبصرا لأنه یتعدی الی مبصر و یوجب و جوده، و البصارة فی اللعنة مصدر البصیر و بصر بصارة و الله عزوجل بصیر لذاته، و لیس و صفنا له تبارک و تعالی بأنه سمیع بصیر و صفا بأنه عالم، بل معناه ما قدمناه من کونه مدرکا و هذه الصفة کل حی لا آفته به.
بینا
یعنی زمانی که دیدنی هایی باشد، او بیننده آن ها است، به همین دلیل جایز است که گفته شود: او همیشه بینا بوده است، ولی نمی توان گفت: او همیشه (مبصر) بوده است، زیرا مبصر (نگاه کننده) این است که وجودی باشد تا دیده شود و به عبارت دیگر باید دیدنی ای وجود داشته باشد. (بصارت) در لغت، مصدر بصیر است و گفته می شود: (بصیر، بصارة) و خداوند ذاتا بصیر است و این که خداوند را به بینایی و شنوایی وصف می کنیم، به معنای آگاه بودن او نیست، بلکه به این معنا است که او درک کننده است و این صفت، صفت هر زنده ای است که بی نقص باشد.
القدیر، القاهر
القدیر و القاهر معناهما أن الأشیاء لا تطیق الامتناع منه و مما یرید الانفاذ فیها، و قد قیل: ان القادر من یصح منه الفعل اذا لم یکن فی حکم الممنوع، و القهر الغلبة، و القدرة مصدر قولک: قدر قدرة أی ملک، فهو قدیر قادر مقتدر، و قدرته علی مالم یوجد و القتداره علی ایجاده هو قهره و ملکه له، و قد قال عز ذکره: (مالک یوم الدین) و یوم الدین لم یوجد بعد، و یقال: انه عزوجل قاهر لم یزل، و معناه أن الأشیاء لا تطیق الامتناع منه و مما یرید انفاذه فیها، و لم یزل مقتدرا علیها و لم تکن موجودة کما یقال: مالک یوم الدین، و یوم الدین لم یوجد بعد.
توانا و پیروز
قدیر و قاهر یعنی اشیاء، از او دستور می گیرند و آن را می پذیرند. گفته شده است: قادر کسی است که کار غیر محال، از او جایز باشد و (قهر) به معنای مسلط شدن است و (قدرة) مصدر است. می گویی: (قدر - قدرة) یعنی مالک شد. خداوند قدیر، قادر و مقتدر است و قدرت خداوند بر آن چه که به وجود نیامده و توانایی اش بر ایجاد آن به معنای مسلط و مالک شدن او بر آن چیز است. خداوند فرموده است: او، صاحب روز قیامت است.(61) و روز قیامت هنوز نیامده است. گفته می شود: خداوند همیشه قاهر بوده است یعنی اشیاء از دستور خواست او سرپیچی نمی کنند و همیشه بر آنها توانا بود، اگر چه موجود نبودند، همان طوری که گفته می شود: مالک روز قیامت است، با این که هنوز قیامت نیامده است.
العلی الأعلی
العلی معناه القاهر فالله العلی ذو العلی و العلاء و التعالی أی ذو القدرة و القهر و الاقتدار، یقال: علا الملک علوا، و یقال لکل شی ء قد علا: علا یعلو علوا و علی یعلی علاء و المعلاة مکتسب الشرف و هی من المعالی، و علو کل شی ء أعلاه - برفع العین و خفضها - و فلان من علیة الناس و هو اسم، و معنی الارتفاع والصعود و الهبوط عن الله تبارک و تعالی منفی، و معنی ثان أنه علا تعالی عن الأشباه و الأنداد و عما خاضت فیه و ساوس الجهال و ترامت الیه فکر الضلال، فهو علی متعال عما یقول الظالمون علوا کبیرا، أما الأعلی فمعناه العلی و القاهر، و قوله عزوجل فی تحریض المؤمنین علی القتال: (و لا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الأعلون ان کنتم مؤمنین) و قوله عزوجل (ان فرعون علا فی الأرض) أی غلبهم و استولی علیهم، و قال الشاعر فی هذا المعنی:
فلما علونا واستوینا - ترکناهم صرعی لنسر و کاسر
و معنی ثان أنه متعال عن الأشباه و الأنداد أی متنزه کما قال: و تعالی عما یشرکون.
والا تبار و برتر
علی به معنای پیروز است، یعنی خداوند علی، صاحب اقتدار است. (علاء و تعالی) به معنای صاحب قدرت، مسلط شدن و توانایی می باشد. گفته می شود: پادشاه تسلط مخصوص پیدا کرد. بر هر چیزی که تسلط پیدا کند گفته می شود: (علا، یعلو، علوا) (علی، یعلی و علاء) و به کسی که شرافت به دست آورد (معلاة) گفته می شود که از خانواده (معالی) است. هر چیزی قسمت بالای آن، علو است و گفته می شود: فلانی از طبقه بالای جامعه است و علی، اسم است. مفهوم بلند داشتن، بالا و فرود از خداوند منتفی است. معنای دوم (علی) این است که خداوند از شبیه و مانند داشتن و از آن چه وسوسه های نادان در آن حرکت می کند و ذهن گمراهان به آن نمی رسد، پاک است. او از آن چه ستمکاران می گویند برتر و پاک تر است. اعلی به معنای والا تبار و پیروز است.
برای تأیید این سخن باید گفت: همان کلام خداوند به حضرت موسی (علیه السلام) است که فرمود: مترس، زیرا تو اعلی هستی(62). یعنی پیروز هستی و خداوند در تشویق مؤمنان بر جنگ فرموده است: سست نشوید و ناراحت مباشید در حالی که اگر مؤمن باشید، پیروز خواهید شد.(63) و فرموده است: فرعون در زمین مسلط بود. یعنی بر آنان غلبه کرد و تسلط یافت و شاعر در مورد همین بحث می گوید: زمانی که مسلط شدیم و بر آنان تسلط پیدا کردیم، آنان را برای لاشخوران و مرغان شکاری روی زمین رها کردیم. معنای دوم این است که خداوند از داشتن شبیه، پاک و منزه است، همان طوری که فرموده است: خداوند از آن چه به او شرک می ورزند، برتر است.(64)
الباقی
الباقی معناه الکائن بغیر حدث و لا فناء، و البقاء ضد الفناء، بقی الشی ء بقاء، و یقال: ما بقیت منهم باقیة و لا وقتهم من الله واقیة، و الدائم فی صفاته هو الباقی أیضا الذی لا یبید و لا یفنی.
پایدار
پایدار یعنی بودن بدون ایجاد شدن و فنا شدن است و پایدار بر ضد فنا و نیستی است و گفته می شود: (آن چیز، خوب باقی ماند.) و نیز گفته می شود: باقی مانده ای از آنها نماند و هیچ نگه دارنده ای آنان را از (عذاب) خدا نگه نداشت و (دائم) در صفاتش، به معنای باقی است که نابود نشده و از بین نمی رود.
البدیع
البدیع معناه مبدع البدائع و محدث الأشیاء علی غیر مثال و احتذاء، و هو فعیل بمعنی مفعل کقوله عزوجل: عذاب ألیم و المعنی مؤلم و یقول العرب: ضرب و جیع و المعنی، موجع، و قال الشاعر عی هذا المعنی:
أمن ریحانة الداعی السمیع - یؤرقنی و أصحابی هجوم
فالمعنی الداعی المسمع، و البدع الشی ء الذی یکون أولا فی کل أمر، و منه قوله عزوجل: (قل ما کنت بدعا من الرسل) أی لست بأول مرسل، و البدعة اسم ما ابتدع من الدین و غیره، و قد قال الشاعر فی هذا المعنی:
و کفاک فم تخلقا للندی - و لم یک بخلهما بدعة
فکف عن الخیر مقوبضة - کما حط عن مائة سبعة
و اخری ثلاثه آلافها - و تسع مائیها لها شرعة
و یقال: لقد جئت بأمر بدیع أی مبتدع عجیب.
سازنده
(بدیع) یعنی او چیزهای نو و بدون نمونه و الگو به وجود آورنده است.
(بدیع) بر وزن (فعیل) به معنای انجام دهنده است، مثل سخن خداوند که فرموده است: (عذاب الیم) یعنی عذابی دردناک است. عرب ها می گویند: (ضرب و جیع) که به منای کتک زدن با درد است و شاعر به همین معنا گفته است: آیا از بوی خوشی که برانگیزنده و خبر دهنده است مرا برگ برگ می کنی در حالی که یارانم در خواب هستند.. معنای داعی سمیع در شعر (داعی مسمع) است. بدیع چیزی است که در هر چیزی اول می باشد و کلام خداوند همین است که فرمود: بگو: من پیامبر جدیدی نیستم.(65) یعنی من اولین فرستاده نمی باشم و (بدعت) چیزی است که در دین و یا غیر دین ایجاد شود. شاعر در همین مورد می گوید: دست های تو برای بخشش آفریده نشده است و بخل آن دو چیز تازه ای نیست، پس از خیر دست کشیده، همان طوری که از صد به هفت قناعت کرد، دست دیگر بر سه هزار و نهصد آن گذری است، گفته می شود: چیز (بدیعی) آورده ای یعنی کار عجیبی انجام داده ای.
الباری ء
الباری ء معناه أنه باری ء البرایا، أی خالق الخلائق، برأهم یبرأهم أی خلقهم یخلقهم، و البریة الخلیقة، و أکثر العرب علی ترک همزها، و هی فعیلة بمعنی مفعولة، و قال بعضهم: بل هی مأخوذة من بریت العود، و منهم من یزعم أنه من البری و هو التراب أی خلقهم من التراب، و قالوا: لذلک لا یهمز.
آفریدگار
(باری ء) یعنی این که او آفریننده آفریننده ها است و آفریدگار مخلوقات می باشد و مخلوقات را آفریده و می آفریند و آفریده است. بیشتر عرب ها بدون همزه تلفظ می کنند و (بریه) بر وزن (فعلیه) به معنای ساخته شده است. بعضی دیگر گفته اند: این کلمه از (چوب را تراشیدم.) گرفته شده است و بعضی دیگر خیال می کنند که از ریشه (بری) به معنای خاک است یعنی آنان را از خاک آفریده و گفته اند به همین دلیل با همزه خوانده نمی شود.
الأکرم
الأکرم معناه الکریم، و قد یجی ء أفعل فی معنی الفعیل، مثل قوله عزوجل: (و هو أهون علیه) أی هین علیه، و مثل قوله عزوجل: لا یصلاها الا الأشقی و قوله: (و سیجنبها الأتقی) یعنی بالأشقی و الأتقی الشقی و التقی، و قد قال الشاعر فی هذا المعنی:
ان الذی سمک السماء بنی لنا - بیتا دعائمه أعز و أطول
گرامی
به معنای پسندیده است و وزن (افعل) گاهی به معنای فعیل می آید، مانند سخن خداوند که فرموده است: او بر آن آسان تر است.(66) و نیز سخن خداوند که فرموده است: جز انسان شقی را نمی سوزاند و از نیکوکاران دوری می کند.(67) که منظور از (اشقی و اتقی، شقی و تقی) می باشد و شاعر در همین معنا سروده است: کسی که برای ما آسمان را ساخته است، خانه ای ساخته که ستون هایش عزیز و بلند است.
الظاهر
الظاهر معناه أنه الظاهر بایاته التی أظهرها من شواهد قدرته و آثار حکمته و بینات حجته التی عجز الخلق جمیعا عن ابداع أصغرها و انشاء أیسرها و أحقرها عندهم کما قال الله عزوجل: (ان الذین تدعون من دون الله لم یخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له) فلیس شی ء من خلقه الا و هو شاهد له علی وحدانیته من جمیع جهاته، و أعرض تبارک و تعالی عن وصف ذاته فهو ظاهر بایاته و شواهد قدرته، محتجب بذاته، و معنی ثان أنه ظاهر غالب قادر علی ما یشاء، و منه قوله عزوجل: (فأصبحوا ظاهرین) أی غالبین لهم.
آشکار
(ظاهر) یعنی این که خداوند به وسیله نشانه های خود آشکار است به طوری که به عنوان شاهد قدرت و آثار حکمت و بیان حجتش از چیزهایی که تمام مردم از ساختن کوچک ترین و به وجود آوردن آسان ترین آنها در نگاهشان ناتوان هستند، آشکار ساخته است، همان طوری که فرموده است: کسانی که غیر از خدا چیزهایی دیگر را می پرستند، اگر آنها را جمع کنند، نمی توانند پشه ای بیافرینند.(68)
بنابراین چیزی از آفریده های او نیست مگر این که شاهد بر یگانگی او از هر جهت می باشد. خداوند ذات خود را توصیف نکرده است، بلکه او به نشانه ها و شواهد قدرتش آشکار است در حالی که ذاتش پنهان می باشد. معنای دیگر (ظاهر) این است که بر هر چیزی پیروز و توانا است که آن را می خواهد و سخن خداوند که فرموده است: پس ظاهر گردیدند.(69) یعنی بر آنها پیروز شدند.
الباطن
الباطن معناه أنه قد بطن عن الأوهام، فهو باطن بلا احاطة، لا یحیط به محیط لأنه قدم الفکر فخبت عنه و سبق المعلوم فلم یحط به وفات الأوهام فلم تکتنهه، و حارت عنه الأبصار فلم تدرکه، فهو باطن، و محتجب کل محتجب، بطن بالذات، و ظهر و علا بالایات، فهو الباطن بلا حجاب و الظاهر بلا اقتراب؛ و معنی ثان أنه باطن کل شی ء أی خبیر بصیر بما یسرون و ما یعلنون و بکل ما ذرأ؛ و برأ؛ و بطانة الرجل و لیجته من القوم الذین یداخلهم و یداخلونه فی دخیلة أمره، و المعنی أنه عالم بسرائرهم، لا أنه عزوجل یبطن فی شی ء یواریه.
باطن
باطن یعنی این که او از گمان ها (و خیال ها) مخفی می باشد، بنابراین او درون است بدون این که مسلطی بر او تسلط داشته باشد، زیرا او بر اندیشه سبقت دارد. یعنی از خیال پنهان است و بر دانسته ها مقدم می باشد، بنابراین دانسته ها بر او تسلط ندارد و بر ذهن ها مقدم است، و او را درک نکرده اند و چشم نسبت به او ناتوان و نمی توانند درک کنند. پس او درون هر درونی و پوشیده هر پوشیده ای است. به ذات خود پوشیده و به آیاتش آشکار و پیروز می باشد. پس او پنهان بدون پوشش و آشکار، بدون نزدیکی است. معنای دوم این است که او آگاه هر چیز است، یعنی آگاه و بینا به آن چه که مخفی می کنند و یا آشکار می سازند و به هر چه منتشر ساخته و آفریده می گردد، می باشد. ویژگی شخص در مورد خویشانش است که در هر حادثه ای در کارشان دخالت می کند و یا آنان دخالت می کنند، به این معنا که خداوند دانا به اسرار آنان است نه آن که خداوند در چیزی مخفی می شود که آن چیز او را می پوشاند.
الحی
الحی معناه أنه الفعال المدبر، و هو لنفسه لا یجوز علیه الموت و الفناء، و لیس یحتاج الی حیاة بها یحیی.
زنده
(حی) یعنی این که او فعال و مدبر است. او زنده به خویش است و مرگ و نیستی نسبت به او جایز نمی باشد و نیازمند به زندگی که به وسیله آن زنده باشد، نیست.
الحکیم
الحکیم معناه أنه عالم، و الحکمة فی اللغة العلم، و منه قوله عزوجل: (یؤتی الحکمة من یشاء) و معنی ثان أنه محکم و أفعاله محکمة متقنة من الفساد، و قد حکمته و أحکمته لغتان، و حکمة اللجام سمیت بذلک لأنها تمنعه من الجری الشدید و هی ما أحاطت بحنکه.
حکیم
معنای حکیم این است که او آگاه (عالم) است. حکمت در زبان (عربی) علم است و از همین باب است که خداوند فرموده است: به هر کس بخواهد حکمت می دهد.(70) معنای دیگر حکیم این است که او محکم کننده است و کارهایش استوار و به دور از هر گونه فساد می باشد.
(حکمته و احکمته) دو کلمه هستند یعنی آن را محکم کردم و افسار را از آن جهت (حکمته) گفته اند که (حیوان را) از تند رفتن نگه می دارد و بر لگام آن احاطه دارد.
العلیم
العیم معناه أنه علیم بنفسه، عالم بالسرائر، مطلع علی الضمائر، لا یخفی علیه خافیة، و لا یعزب عنه مثقال ذرة، علم الأشیاء قبل حدوثها، و بعد ما أحدثها، سرها و علانیتها، ظاهرها و باطنها، و فی علم عزوجل بالأشیاء علی خلاف علم الخلق دلیل علی أنه تبارک و تعالی بخلافهم فی جمیع معانیهم و الله عالم لذاته، و العالم من یصح منه الفعل المحکم المتقن، فلا یقال: انه یعم الأشیاء بعلم کما لا یثبت معه قدیم غیره، بل یقال: انه ذات عالمة، و هکذا یقال فی جمیع صفات ذاته.
آگاه
(علیم) یعنی این که او به ذاتش آگاه و به رازها دانا است. از درون آگاهی دارد، هیچ پوشیده ای بر او پوشیده نیست و به ذره ای از او مخفی نمی ماند، قبل از پیداش چیزها بر آنها آگاه بود، همان طور که پس از ایجادشان بر پنهان و آشکار، ظاهر و باطنشان آگاه است. علم خداوند بر اشیاء، بر خلاف علم مخلوقات، خود دلیلی است که خداوند در همه مفاهیم، مخالف آنان است.
خداوند دانا به ذات است و عالم کسی است که کار محکم از او جایز است. بنابراین گفته نمی شود که او چیزها را به علم می داند، همان طوری که در کنار او قدیم دیگر اثبات نمی شود (موجودی نیست که مثل خداوند همیشگی بوده و باشد.) بکله گفته می شود: او ذاتی دانا دارد و همین طور در همه صفت های ذاتی او چنین گفته می شود.
الحلیم
الحلیم معناه أنه حلیم عمن عصاه لا یعجل علیهم بعقوبته.
بردبار
یعنی این که او بر کسی که نافرمانی اش کند، صبور است و در عذاب کردن عجله نمی کند.
الحفیظ
الحفیظ الحافظ، و هو فعیل بمعنی الفاعل، و معناه أنه یحفظ الأشیاء و یصرف عنها البلاء، و لا یوصف بالحفظ علی معنی العلم لأنا نوصف بحفظ القرآن و العلوم علی المجاز، و المراد بذلک أنا اذا علمناه یذهب عنا کما اذا حفظنا الشی ء لم یذهب عنا.
نگه دارنده
(حفیظ) یعنی نگهبان و بر وزن فعیل و به معنای فاعل و انجام دهنده می باشد. یعنی او چیزها را نگه می دارد و بلاها را از آنها دور می سازد و خداوند به حفظ بر معنای علم توصیف نمی شود، زیرا ما که به حفظ قرآن و یا دانش توصیف می شویم، به شکل مجازی است و منظورمان این است که هر وقت آن را دانستیم، از ذهن ما نمی رود، همان طوری که وقتی چیزی را نگه می داریم، از نزد ما نمی رود.
الحق
الحق معناه المحق، و یوصف به توسعا لأنه مصدر و هو کقولهم غیاث المستغیثین و معنی ثان یراد به أن عبادة الله هی الحق و عبادة غیره هی الباطل، و یؤید ذلک قوله عزوجل: (ذلک بأن الله هو الحق و أن ما یدعون من دونه هو الباطل) أی یبطل و یذهب و لا یملک لأحد ثوابا و لا عقابا.
حق
حق به معنای محق است و از باب وسعت دادن در معنا به آن وصف می شود، زیرا حق، مصدر است و مثل عبارت (غیاث المستغیثین) پناه پناه دهندگان می باشد. (البته) حق معنای دیگر هم دارد. یعنی عبادت خداوند بر حق است و عبادت غیر او باطل می باشد و سخن خداوند این را تأیید می کند که فرموده است: آن به خاطر این است که خداوند همان حق است و آن چه به خاطر او (به عنوان خدایی) می خوانند، باطل است. یعنی باطل می شود و از بین می رود و برای کسی مالک پاداش و عذاب نیست.
الحسیب
الحسیب معناه أنه المحصی لکل شی ء، العالم به، لا یخفی علیه شی ء، و معنی ثان أنه المحاسب لعباده یحاسبهم بأعمالهم و یجازیهم علیها، و هو فعیل علی معنی مفاعل مثل جلیس و مجالس، و معنی ثالث: أنه الکافی، و الله حسبی و حسبک أی کافینا، و أحسبنی هذا الشی ء أی کفانی، و أحسبته أی أعطیته حتی قال: حسبی، و منه قوله عزوجل: (جزاء من ربک عطاء حسابا) أی کافیا.
حساب گر
(حسیب) یعنی او شمارش کننده همه چیزها است، به آن دانا است و چیزی بر او پوشیده نیست. معنای دوم (حسیب) این است که او بر بندگانش حساب گر است، کار آنها را حساب می کند و به آنها پاداش می دهد. (حسیب) بر وزن فعیل به معنای مفاعل است. مثل (جلیس و مجالس). معنای سوم (حسیب) این است که او کافی است. (خداوند برای من و تو کافی است.) و این چیز برای من کافی است و کفایتم می کند. و (احسبته) یعنی به او آن چنان بخشش کردم تا این که گفت: بس است و سخن خداوند هم این چنین است که فرمود: پاداش از سوی خداوند تو، یک پاداش حساب شده است. یعنی کافی می باشد.
الحمید
الحمید معناه المحمود، و هو فعیل فی معنی المفعول، و الحمد نقیض الذم، و یقال: حمدت فلانا اذا رضیت فعله و نشرته فی الناس.
ستوده
معنای (حمید) ستوده است و بر وزن فعیل اما به معنای مفعول است. ستایش ضد سرزنش می باشد. وقتی از کار کسی خشنود باشی و آن را میان مردم مطرح کنی، گفته می شود: فلانی را ستایش کردی.
الحفی
الحفی معناه العالم، و منه قوله عزوجل: (یسئلونک کأنک حفی عنها) أی یسألونک عن الساعة کأنک عالم بوقت مجیئها، و معنی ثان أنه اللطیف، و الحفایة مصدر؛ الحفی: اللطیف المحتفی بک ببرک و بلطفک.
عالم
(حفی) یعنی آگاه که خداوند فرموده است: از تو می پرسند، مثل این که عالم هستی.(71) یعنی از تو در هنگام قیامت می پرسند مثل این که به وقت رسیدن آن آگاه هستی. معنای دیگر (حفی) این است که او لطیف است. (الحفایه) مصدر است. (الحفی) یعنی لطیفی که بر نیکی ها و لطائف تو آگاه است.
الرب
الرب معناه المالک، و کل من ملک شیئا فهو ربه، و منه قوله عزوجل: (ارجع الی ربک) أی الی سیدک و ملیکک، و قال قائل یوم حنین: لأن یربنی رجل من قریش أحب الی من أن یربنی رجل من هوازن. یرید یملکنی و یصیر لی ربا و مالکا، و لا یقال لمخلوق: الرب بالألف و اللام لأن الألف و اللام دالتان علی العموم، و انما یقال للمخلوق: رب کذا فیعرف بالاضافة لأنه لا یملک غیره فینسب الی ما یملکه، و الربانیون نسبوا الی التأله و العبادة للرب فی معنی الربوبیة له، و الربیون الذین صبروا مع الأنبیاء (علیهما السلام).
پروردگار
(رب) به معنای مالک است. کسی که مالک چیزی باشد، او پروردگارش می باشد و خداوند فرموده است: به سوی پروردگار خود برگرد.(72) یعنی به سوی سرور و مالک خود برگرد و شخصی در روز جنگ حنین گفت: این که مردی از قریش پروردگار من باشد، برای من دوست داشتنی تر از آن است که مردی از قبیله هوازن پروردگار من باشد. ینی مالک من شود و پروردگار و مالک من گردد. به مخلوق (الرب) با الف و لام گفته نمی شود، زیرا الف و لام دلالت بر عموم می کند، بلکه به مخلوق (رب فلان) گفته می شود و با اضافه شناخته می گردد، زیرا آن چیز را غیر آن شخص، مالک نیست. بنابراین به آن چه که مالک آن است، نسبت داده می شود.
(ربانیون) منسوب به تأله و عبادت پروردگار می باشد، یعنی پرورده شده خداوند و آنها کسانی هستند که همراه پیامبران صبوری کردند.
الرحمن
الرحمن معناه الواسع الرحمة عباده یعمهم بالرزق و الانعام علیهم، و یقال: هو اسم من أسماء الله تبارک و تعالی فی الکتب لا سمی له فیه و یقال للرجل: رحیم القلب و لا یقال: الرحمن لأن الرحمن یقدر علی کشف البلوی و لا یقدر الرحیم من خلقه علی ذلک، و قد جوز قوم أن یقال للرجل: رحمن وأرادوا به الغایة فی الرحمة، و هذا خطأ، و الرحمن هو لجمیع العالم و الرحیم بالمؤمنین خاصة.
مهربان
(رحمان) یعنی رحمت خداوند بر بندگانش وسیع است که شامل روزی و نعمت دهی بر آنان هم می گردد. گفته می شود: این نام از نام های خداوند در کتاب ها است و در این خصوص برای او هم نامی وجود ندارد. به شخص گفته می شود: (رحیم القلب) ولی گفته می شود: (رحمان)، زیرا رحمان یعنی این که نسبت به برطرف کردن گرفتاری ها توانا است، ولی بندگان خدا نسبت به این کار، توانا نیستند. بعضی به این که به شخص (رحمان) گفته می شود، جایز می دانند و منظورشان، نهایت مهربانی است و این اشتباه است. رحمان برای همه جهانیان و رحیم مخصوص مؤمنان است.
الرحیم
الرحیم معناه أنه رحیم بالمؤمنین یخصهم برحمته فی عاقبة أمرهم کما قال الله عزوجل: و کان بالمؤمنین رحمیا و الرحمن و الرحیم اسمان مشتقان من الرحمة علی وزن ندمان و ندیم، و معنی الحرمة النعمة، و الرحم المنعم کما قال الله عزوجل لرسول (صلی الله علیه و آله و سلم): (و ما أرسلناک الا رحمة للعالمین) یعنی نعمة علیهم و یقال للقرآن: هدی و رحمة، و للغیث رحمة یعنی نعمة، و لیس معنی الرحمة الرقة لأن الرقة عن الله عزوجل منفیة، و انما سمی رقیق القلب من الناس رحیما لکثرة ما توجد الرحمة منه، و یقال: ما أقرب رحم فلان اذا کان ذا مرحمة و بر، و المرحمة الرحمة، و یقال: رحمته مرحمة و رحمة.
بخشنده
(رحیم) یعنی این که خداوند به مؤمنان، بخشنده است و در نهایت کار آنها را به رحمت خویش ویژه ساخته است، همان طوری که خداوند فرموده است: به مؤمنان رحیم بود. رحمان و رحیم (و نام مشتق از رحمت بر وزن ندمان و ندیم است.) معنای رحمت، نعمت است و راحم به معنای نعمت دهنده می باشد. همان طوری که خداوند به پیامبر خود فرموده است: تو را فقط برای رحمت به جهانیان فرستادیم. یعنی بر جهانیان نعمت است و به قرآن، هدایت و رحمت و به یاران هم رحمت به معنای نعمت گفته می شود. رحمت، به معنای دلسوزی نیست، زیرا دلسوزی از خداوند نفی شده است و به این دلیل به افراد دلسوز رحیم گفته می شود که در آنها نعمت بسیاری دیده شده است و زمانی که شخصی اهل نعمت دهی و بخشش باشد، می گویند: فلانی تا چه اندازه به رحمت نزدیک است. مرحمت نیز به معنای رحمت است و گفته می شود: (رحمته، مرحمة و رحمة) یعنی به او نعمت دادم.
الذاری
الذاری ء معناه الخالق یقال: ذرأ الله الخلق و برأهم أی خلقهم و قد قیل: ان الذریة منه اشتق اسمها کأنهم ذهبوا الی أنها خلق الله عزوجل خلقها من الرجل، و أکثر العرب علی ترک همزها و انما ترکوا الهمزة فی هذا المذهب لکثرة ترددها فی أفواههم کما ترکوا همزة البریة و همزة بری و أشباه ذلک، و منهم من یزعم أنها من ذروت أو ذریت معا یرید أنه قد کثرهم و بثهم فی الأرض بثا، کما قال الله تعالی: (و بث منهما رجالا کثیرا و نساء).
آفریدگار
(ذاری) به معنای آفریدگار است. مثل این که گفته می شود: خداوند آنها را آفرید. نقل شده است: نام (الذریه) از همین ماده (ذری) می باشد. مثل این که آنها معتقدند که خداوند، ذریه شخص را از آن شخص آفریده است. بسیاری از عرب ها همزه را در این کلمه رها کرده اند و همان طوری که همزه (البریه) و همزه (بری) و امثال آن را به خاطر فراوانی کاربرد رها کرده اند، در (اذریه) هم رها می کنند. بعضی گمان می کنند که آن از ماده (ذروت) یا (ذریت) است. یعنی این که خداوند، آنها را فراوان و در روی زمین قرار داده است. مثل این که خداوند فرموده است: و از آن دو، مردان و زنان زیادی به وجود آورد.(73)
الرازق
الرازق معناه أنه عزوجل یرزق عباده برهم و فاجرهم رزقا بفتح الراء روایة من العرب، و لو أرادوا المصدر لقالوا: رزقا، بکسر الراء و یقال: ارتزق الجند رزقة واحدة أی أخذوه مرة واحدة.
روزی دهنده
(رازق) یعنی این که خداوند به بندگان خوب و بد خود روزی می دهد، (رزق) نیز یکی از نقل های عرب زبانان در مورد روزی می باشد که اگر منظورشان مصدر باشد، (رزق) می گویند و گفته می شود: لشکر یک بار روزی داده شد، یعنی یک بار روزی گرفتند.
الرقیب
الرقیب معناه الحافظ و هو فعیل بمعنی فاعل، و رقیب القوم حارسهم.
رقیب
(رقیب) به معنای نگهبان و بر وزن فعیل به معنای فاعل است و منظور از رقیب قوم، نگهبان آن گروه می باشد.
الرؤوف
الرؤوف معناه الرحیم، و الرأفة الرحمة.
مهربان
(رؤوف) به معنای رحیم و رأفت یعنی رحمت است.
الرائی
الرائی معناه العالم، و الرؤیة العلم، و معنی ثان: أنه المبصر و معنی الرؤیة الابصار، و یجوز فی معنی العلم لم یزل رائیا، و لا یجوز ذلک فی معنی الابصار.
آگاه
(رائی) به معنای عالم است و رویه به معنای علم می باشد. (رائی) یعنی این که خداوند بیننده است و (رؤیت) به معنای دیدن می باشد. در مورد (رائی) که علم است، می توان گفت: خداوند از ازل رائی (آگاه) بود ولی در رائی به معنای دیدن، چنین معنایی ندارد.
السلام
السلام معناه المسلم، و هو توسع الأن السلام مصدر، والمراد به أن السلامة تنال من قبله، و السلام و السلامة مثل الرضاع و الرضاعة و اللذاذ و اللذاذة، و معنی ثان أنه یوصف بهذه الصفة لسلامته مما یلحق الخلق من العیب والنقص و الزوال و الانتقال و الفناء و الموت، و قوله عزوجل: (لهم دار السلام عند ربهم) فالسلام هو الله عزوجل و داره الجنة، و یجوز أن یکون سماها سلاما لأن الصائر الیها یسلم فیها من کل ما یکون فی الدنیا من مرض و وصب و موت و هرم و أشباه ذلک، فهی دار السلامة من الافات و العاهات، و قوله عزوجل (فسلام لک من أصحاب الیمین) یقول: فسلامة لک منهم أی یخبرک عنهم سلامة و السلامة فی اللغة الصواب و السداد أیضا، و منه قوله عزوجل: (و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما) أی سدادا و صوابا، و یقال: سمی الصواب من القول سلاما لأنه یسلم من العیب و الاثم.
سلام
(سلام) به معنای مسلم می باشد که نوعی وسعت در معنا است، زیرا سلام، مصدر است یعنی سلامت از ناحیه او می باشد و سلام و سلامة مثل رضاع و رضاعة و یا لذاذ و لذاذة. معنای دوم آن، این می باشد که خداوند زمانی که به واسطه این صفت، توصیف می شود از هر عیب، نقص، هلاکت، جابجایی، نابودی و مرگ که از اوصاف بندگان می باشد، در امان است. خداوند فرموده است: برای آنان نزد خداوند درود و سلامت است.(74) پس سلام همان خداوند و خانه او بهشت می رود، و وارد آن می شود، در آن جا از هر چیزی که در دنیا از بیماری، مرگ، پیری و مانند آن وجود داشته است، در امان می باشد. بنابراین آن جا خانه امن از آفت ها و بیماری ها است. خداوند فرموده است: سلام بر تو از اصحاب یمین.(75) گفته می شود: سلام برای تو از آنان یعنی به تو سلامتی آنان خبر می دهد و سلامت در لغت، درستی و استواری نیز می باشد و مثل سخن خداوند که فرموده است: زمانی که نادانان آنها را مورد خطاب قرار دهند، به آنها می گویند: سلام.(76) و منظور سخن روشن و واضع است و گفته شده است: به همین دلیل به سخن، سلام می گویند که از عیب و گناه سالم است.
المؤمن
المؤمن معناه المصدق، و الایمان التصدیق فی للغة یدلک علی ذلک قوله عزوجل حکایة عن اخوة یوسف (علیه السلام): (و ما أنت بمؤمن لنا و لو کنا صادقین) فالعبد مؤمن مصدق بتوحید الله و بایاته، و الله مؤمن مصدق لما و عده و محققه، و معنی ثان: أنه محقق حقق و حدانیته بایاته عند خلقه و عرفهم حقیقته لما أبدی من علاماته و أبان من بیناته و عجائب تدبیره و لطائف تقدیره، و معنی ثالث أنه آمنهم من الظلم و الجور، قال الصادق: سمی الباری ء عزوجل مؤمنا لأنه یؤمن من عذابه من أطاعه، و سمی العبد مؤمنا لأنه یؤمن علی الله عزوجل فیجیز الله أمانه و قال (علیه السلام): المؤمن من آمن جاره بوائقه، و قال (علیه السلام): المؤمن الذی یأتمنه المسلمون علی أموالهم و أنفسهم.
تصدیق کننده
مؤمن به معنای تصدیق کننده است و در لغت ایمان به معانی تصدیق است و سخن خداوند در قرآن از قول برادران حضرت یوسف بر همین موضوع دلالت می کند که فرموده است: اگر چه راست بگوییم، تو حرف ما را قبول نمی کنی.(77) پس بنده، مؤمن و قبول کننده توحید و آیات خدا می باشد و خداوند، مؤمن و قبول کننده آن چه که وعده داده است و انجام دهنده آن می باشد. معنای دوم این است که خداوند یگانگی خویش را با آیات خود نزد بندگانش به اثبات رسانده و حقیقت خود را به آنان، به وسیله آن چه که از نشانه های خود آشکار کرده و از دلیل های خود و تدبیرهای شگفت و تقدیرهای ظریف خود که پرده برداشته است معرفی نموده است. معنای سوم مؤمن این است که او آنان را از ستم در امان ساخته است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند نیز مؤمن نامیده شده است، زیرا کسی که از او اطاعت کند، او را از عذاب خود در امان نگه می دارد و به بنده مؤمن گفته می شود، زیرا به درگاه خداوند امان می جوید و خداوند امان او را می پذیرد و نیز آن حضرت فرموده است: مؤمن کسی است که همسایه اش از دست او در امان باشد و باز می فرماید: مؤمن کسی است که از او بر دارایی و جان خود مطمئن باشد.
المهمین
المهمین معناه الشاهد، و هو کقوله عزوجل: (و مهیمنا علیه) أی شاهدا علیه، و معنی ثان أنه اسم مبنی من الأمین اسم من أسماء الله عزوجل، ثم بنی کما بنی المبیطر من البیطر و البیطار، و کأن الأصل فیه مؤیمن فقلبت الهمزة هاء کما قلبت همزة أرقت و أیهات فقیل: هرقت و هیهات، و أمین اسم من أسماء الله عزوجل، و من طول الألف أراد یا أمین فأخرجه مخرج قولهم: أزید. علی معنی یا زید، و یقال: المهیمن اسم من أسماء الله عزوجل فی الکتب السابقة.
گواهی دهنده
مهیمن به معنای شاهد است. مانند سخن خداوند که فرموده است: گواه بر او است.(78) معنای دوم آن است که اسم مبنی از ریشه (الامین) باشد و (الامین) نامی از نام های خداوند است و همان طوری که کلمه (مبیطر) از (بیطر و بیطار) گرفته شده است کلمه مهیمن نیز از آن ساخته شده است، مثل این که اصل آن (مؤیمن) بوده که همزه آن به هاء تبدیل شده است، همان طوری که کلمه (أرقت و ایهات) همزه تبدیل شده و (هرقت و هیهات) ساخته شده است. امین نامی از نام های خداوند می باشد و کسی که الف آن را کشیده ادا کند، در واقع (یا امین) می خواند، مثل کسی که می گوید: (ازید) به معنای (یا زید) و گفته می شود: (مهیمن) نامی از نام های خداوند درکتاب های (آسمانی) قبلی است.
العزیز
العزیز معناه أنه لا یعجزه شی ء و لا یمتنع علیه شی ء أراده، فهو قاهر للأشیاء، غالب غیر مغلوب، و قد یقال فی المثل: من عزبز أی من غلب سلب، و قوله عزوجل حکایة عن الخصمین: (و عزتی فی الخطاب) أی غلبنی فی مجاوبة الکلام، و معنی ثان: أنه الملک و یقال للملک: عزیز کما قال اخوة یوسف لیوسف (علیه السلام): (یا أیها العزیز) و المراد به یا أیها الملک.
عزیز
عزیز یعنی چیزی خداوند را ناتوان نمی کند و هر چه بخواهد انجام می دهد. و بر تمام چیزها پیروز است و هرگز شکست نمی خورد. ضرب المثل می گوید: کسی که پیروز شود، غارت می کند. در کلام خداوند به نقل از دو طرف دعوا آمده است: او بر من در سخن گفتن پیروز شد. یعنی در گفت و گو بر من غالب آمد. معنای دوم عزیز این است که او پادشاه است و به پادشاه عزیز می گویند همان طوری که برادران یوسف به آن حضرت عرض کردند: ای عزیز(79) و منظور (ای پادشاه) بود.
الجبار
الجبار معناه القاهر الذی لا ینال، و له التجبر و الجبروت أی التعظم والعظمة، و یقال للنخلة التی لا تنال: جبارة، و الجبر أن تجبر انسانا علی ما یکرهه قهرا تقول: جبرته علی أمر کذا و کذا، و قال الصادق (علیه السلام): لا جبر و لا تقویض بل أمر بین أمرین عنی بذلک: أن الله تبارک و تعالی لم یجبر علی المعاصی و لم یفوض الیهم أمر الدین حتی یقولون فیه بارائهم و مقائسهم فانه عزوجل قد حد و وظف و شرع و فرض و سن و أکمل لهم الدین، فلا تفویض مع التحدید و التوظیف و الشرع و الفرض و السنة و اکمال الدین.
شکست ناپذیر
جبار به معنای قدرتمندی که مغلوب نمی شود و تجبر و جبروت یعنی بزرگ و روزی و عظمت به او تعلق دارد. به درخت نخلی که بلند و غیر قابل دسترس باشد، جباره می گویند و (جبر) یعنی این که کسی را بر آن کاری که علاقه ندارد به زور وادار کنی که آن کار را انجام دهد، می گویی: او را بر چنین و چنان کاری مجبور ساختم. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: جبر (مجبور شدن بر کاری) و تفویض (واگذاری کارها به انسان) وجود ندارد، بلکه امر چیزی میان آن دو می باشد و منظور این است که خداوند بندگانش را بر نافرمانی مجبور نساخته است و کار دین را هم بر آنان نداده است تا در آن به نظریات و اندازه های خود سخن بگویند. خداوند معین کرده، موظف نموده، قانون ساخته، واجب و مستحب تعیین کرده و دین خود را برای انسانها کامل کرده است و با وجود تعیین، وظیفه مشخص کردن قانون، واجب و مستحب و کامل کردن دین جایی برای تفویض (واگذار کردن کارها به خود انسان) وجود ندارد.
المتکبر
المتکبر مأخوذ من الکبریاء، و هو اسم للتکبر و التعظم.
(متکبر) از کبریاء گرفته شده که نامی برای تکبر و بزرگ بینی است.
السید
السید معناه الملک، و یقال لملک القوم و عظیمهم: سیدهم، و قد سادهم یسودهم. و قیل لقیس بن عاصم: بم سدت قومک؟ قال: ببذل الندی، و کف الأذی، و نصر المولی، و قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): علی سید العرب، فقالت عائشة: یا رسول الله ألست سید العرب؟ فقال: أنا سید ولد آدم، و علی سید العرب، فقالت: یا رسول الله و ما السید؟ قال: من افترضت طاعته کما افترضت طاعتی و قد أخرجت هذا الحدیث مسندا فی کتاب معانی الأخبار، فعلی هذا الحدیث السید هو الملک الواجب الطاعة.
سرور
سید به معنای پادشاه است. به پادشاه و بزرگ هر ملتی سید آن ملت می گویند. بر آنان پادشاهی کرد و پادشاهی می کند. به قیس بن عاصم گفته شد: به چه وسیله ای بر قوم خود آقایی کردی؟ گفت: به بخشیدن ثروت، آزار نرساندن و یاری کردن دوستان. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: علی، سید عرب است. عایشه گفت: ای رسول خدا! آیا شما سید عرب نیستند؟ آن حضرت فرمودند: من سید فرزندان آدم و علی سید عرب است. عایشه پرسید: ای رسول خدا! سید به چه معنا است؟ آن حضرت فرمودند: سید یعنی کسی که فرمان برداری از او واجب است همان طوری که اطاعت از من واجب است. این حدیث را در کتاب (معانی الاخبار) به صورت مستند آورده ام و بنابراین حدیث، سید یعنی پادشاهی که اطاعت از او واجب است.
السبوح
هو اسم مبنی علی فعول، و لیس فی کلام العرب فعول الا سبوح و قدوس، و معناهما واحد، و سبحان الله تنزیها له عن کل مالا ینبغی أن یوصف به، و نصبه لأنه فی موضع فعل علی معنی تسبیحا لله یرید سبحت تسبیحا لله، و یجوز أن یکون نصبا علی الظرف، و معناه نسبح لله و سبحوا لله.
سبوح
(سبوح) اسمی مبنی بر وزن فعول است که در زبان عربی به جز کلمه سبوح و قدوس که هر دو یک معنا دارند، کلمه ای بر وزن فعول وجود ندارد و سبحان الله به معنای پاکیزه دانستن خداوند از هر آن چه شایسته نیست، می باشد. (سبحان) حرکت نصب (فتحه) دارد زیرا به جای فعل به معنای (تسبیحا لله) آمده است و منظور این است که خداوند را تسبیح کردم و نصب بودن آن می تواند به خاطر (ظرف) بودن باشد و منظورش این است که تسبیح خدا می کنیم و آنها تسبیح خدا می کنند.
الشهید
الشهید معناه الشاهد بکل مکان صانعا و مدبرا علی أن المکان مکان لصنعه و تدبیره، لا علی أن المکان مکان له، لأنه عزوجل کان و لا مکان.
گواه
شهید به معنای شاهد بودن در هر جایی به عنوان آفریننده و تدبیر کننده است. بنابراین که آن مکان، مکان ساختن و تدبیر آن چیز باشد و نه آن که مکان، مکانی باشد که خداوند در آن است، زیرا خداوند وجود داشت زمانی که مکانی وجود نداشت.
الصادق
الصادق معناه أنه صادق فی وعده، و لا یبخس ثواب من یفی بعهده.
راست گو
صادق یعنی او در وعده اش راست گو است و در پاداش کسی به عهد خود وفا کند، بخیلی نمی کند.
الصانع
الصانع معناه أنه صانع کل مصنوع أی خالق کل مخلوق، و مبدع جمیع البدائع، و کل ذلک دال علی أنه لا یشبهه شی ء من خلقه، لأنا لم نجد فیما شاهدنا فعلا یشبه فاعله، لأنهم أجسام و أفعالهم غیر أجسام و الله تعالی عن أن یشبه أفعاله، و أفعاله لحم و عظم و شعر و دم و عصب و عروق و أعضاء و جوارح و أجزاء و نور و ظلمة و أرض و سماء و حجر و شجر و غیر ذلک من صنوف الخلق و کل ذلک فعله و صنعه عزوجل، و جمیع ذلک دلیل علی وحدانیتة شاهد علی انفراده و علی أنه بخلاف خلقه و أنه لا شریک له.
و قال بعض الحکماء فی هذا المعنی و هو یصف النرجس:
عیون فی جفون فی فنون - بدت فأجاد صنعتها الملیک
بأبصار التغنج طامحات - کأن حداقها ذهب سبیک
علی غصن الزمرد مخبرات - بأن الله لیس له شریک
سازنده
صانع یعنی سازنده هر چیز ساخته شده ای و آفریدگار هر آفریده شده ای و ایجاد کننده تمام ساخته ها می باشد و تمام آنها شاهد بر این است که هیچ کدام از آفریده هایش به او شباهت ندارد، زیرا ما آن چه را که مشاهده می کنیم، کاری را شبیه آن پیدا نمی شود، به خاطر اینکه آنچه که کار را انجام می دهد جسم می باشد و کارهایشان غیر از جسم هایشان می باشد و خداوند پاک تر از آن است که شبیه کارهای خود باشد. و آنچه را که خداوند آفریده از گوشت، استخوان، مو، خون، عصب، رگ، اعضاء، جوارح، اجزاء، نور، تاریکی، زمین، آسمان، درخت و انواع دیگر از آفریده ها می باشد و تمام آنها، از سوی خداوند است و دلیل بر یگانگی او و گواه بر تنهایی اش می باشد و همین است که خداوند را از آفریده هایش جدا می کند و شریکی برای او نیست. بعضی از حکیمان درباره توصیف گل نرگس گفته اند:
چشم هایی در لابه لای پیک ها بر شاخسار روییده اند و خداوند آنها را به خوبی آفریده است.
به ناز دیدگان به بالا می نگرند مثل این که سیاهی چشمشان طلای ذوب شده است که بر شاخسار زمرد گزارش گران این حقیقت است که برای خداوند شریکی وجود ندارد.
الطاهر
الطاهر معناه أنه متنزه عن الأشباه و الأنداد و الأضداد و الأمثال و الحدود و الزوال و الانتقال و معانی الخلق من الطول و العرض و الأقطار و الثقل و الخفة، و الرقة و الغلظة، والدخول و الخروج، و الملازقة و المباینة، والرائحة و الطعم، و اللون و المجسة، و الخشونة و اللین، و الحرارة و البرودة، و الحرکة و السکون، و الاجتماع و الافتراق، و التمکن فی مکان دون مکان، لأن جمیع ذلک محدث مخلوق و عاجز ضعیف من جمیع الجهات، دلیل علی محدث أحدثه و صانع صنعه، قدر قوی طاهر من معانیها لا یشبه شیئا منها، لأنها دلت من جمیع جهاتها علی صانع صنعها و محدث أحدثها و أوجبت علی جمیع ما غاب عنها من أشباهها و أمثالها أن یکون دالة علی صانع صنعها، تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا.
طاهر
طاهر یعنی خداوند از شبیه، مثل، ضد، نمونه، چهار چوب، از بین رفتن، منتقل شدن، ویژگی های آفریده ها مثل طول، عرض، منطقه، سنگینی، سبکی، نازکی، زبری، ورود، خروج، چسبندگی، جدایی، بو، مزه، رنگ، درشتی، نرمی، گرمی، سردی، حرکت، سکون، جمع شدن، پراکندگی، بودن در جایی و نبودن در جای دیگر پاک و دور می باشد، زیرا همه اینها به وجود آمده اند و ناتوان آفریده شده اند و از همه جهت ضعیف هستند و گواه بر آن هستند که ایجاد کننده ای آن را ایجاد کرده و سازنده ای آن را ساخته است. و آن سازنده و ایجاد کننده، توانا، قوی و پاک از آن مفاهیم است. چیزی از آنها شبیه او نیست، زیرا آنها از هر جهت گواه بر این هستند که سازنده ای آن ها را ساخته و پدید آورنده ای آنها را به وجود آورده و بر همه آن چه؟ از نظائر و امثال این پدیده ها که از چشم پنهان است، واجب ساخته که بر سازنده ای که آن ها را ساخته، دلالت کنند و خداوند از این آفریده ها برتر است.
العدل
العدل معناه الحکم بالعدل و الحق، و سمی به توسعا لأنه مصدر و المراد به العادل، و العدل من الناس المرضی قوله و فعله و حکمه.
عدل
عدل به معنای داوری بر اساس عدالت و حق است و به خاطر وسعت در لفظ به این نام که مصدر است نامیده شده است و مقصود، عادل است و انسان عادل کسی است که سخن، کار و داوری اش مورد رضایت باشد.
العفو
العفو اسم مشتق من العفو علی وزن فعول، و العفو: المحو، یقال: عفا الشی ء اذا امتحی و ذهب و درس، و عفوته أنا اذا محوته، و منه قوله عزوجل (عفا الله عنک لم أذنت لهم) أی محا الله عنک اذنک لهم.
بخشش
عفو، نامی است که از عفو بر وزن فعول است به معنای پاک کردن است. گفته می شود: (عفا الشی ء) زمانی که پاک شود، از بین برود و نابود شود و زمانی که چیزی را نابود کنیم، می گوییم: من او را بخشیدم و خداوند در همین زمینه فرموده است: خداوند از تو بگذرد، چرا به آنها اجازه دادی.(80) یعنی تو به آنها اجازه دادی، خداوند از تو نابود کرد.
الغفور
الغفور اسم مشتق من المغفرة، و هو الغافر الغفار، و أصله فی اللغة التغطیة و الستر، تقول: غفرت الشی ء اذا غطیته، و یقال: هذا أغفر من هذا أی أستر، و غفر الصوف و الخز ما علا فوق الثوب منهما کالزئبر، سمی لأنه ستر الثوب، و یقال لجنة الرأس: مغفر لأنها تستر الرأس، و الغفور: الساتر لعبده برحمته.
غفور
غفور اسمی است که از مغفرت گرفته شده است و خداوند غافر و غفار می باشد. اصل آن در لغت به معنای پوشش و پنهان بودن است. زمانی که چیزی را بپوشانی، می گوید: (غفرت الشی ء) یعنی چیزی را پوشاندم و گفته می شود: این از آن اغفر است یعنی پوشاننده تر است. به آن چه که روی لباس از پشم و خز به شکل برآمده قرار می گیرد، می گویند: غفر الصدف و السخر و از آن جهت غفر می گویند که لباس را می پوشاند و به سپر سر، مقفر می گویند، زیرا سر را می پوشاند و غفور، پوشانده بنده به وسیله رحمت است.
الغنی
الغنی معناه أنه الغنی بنفسه عن غیره و عن الاستعانة بالالات و الأدوات و غیرها، و الأشیاء کلها سوی الله عزوجل متشابهة فی الضعف و الحاجة لا یقوم بعضها الا ببعض و لا یستغنی بعضها عن بعض.
بی نیاز
(غنی) یعنی اینکه او بی نیاز از کمک گرفتن از دیگری و ابزار و آلات و غیر آن می باشد و همه چیزها به جز خداوند در ناتوانی و نیازمندی مساوی هستند و هر کدام از آنها بدون دیگری برقرار نمی شود و هیچ کدام از دیگری بی نیاز نمی باشد.
الغیاث
الغیاث معناه المغیث سمی به توسعا لأنه مصدر.
پناه دهنده
غیاث به معنای پناه دهنده و یاری کننده است و غیاث نامیده شده است، زیرا مصدر می باشد.
الفاطر
الفاطر معناه الخالق، فطر الخلق أی خلقهم و ابتدأ صنعة الأشیاء و ابتدعها فهو فاطرها أی خالقها و مبدعها.
آفریدگار
معنای فاطر، آفریدگار است و (فطر الخلق) یعنی مخلوقات را آفرید و اشیاء را ساخت و به وجود آورد. پس خداوند فاطر مخلوقات است یعنی آفریدگار و به وجود آوردنده آنها است.
الفرد
الفرد معناه أنه المتفرد بالربوبیة و الأمر دون خلقه، و معنی ثان: أنه موجود وحده لا موجود معه.
فرد
فرد یعنی او در پروردگاری و کارهای خود یگانه و بدون آفریده هایش می باشد. معنای دوم این است که او تنهای از موجودات و موجودی همراه او نمی باشد.
الفتاح
الفتاح معناه أنه الحاکم و منه قوله عزوجل: (و أنت خیر الفاتحین) و قوله عزوجل: و هو الفتاح العلیم.
داور
(فتاح) به معنای حاکم و داور است، مثل سخن خداوند که فرمود: و تو بهترین داور هستی.(81) و سخن دیگر خداوند که فرمود: او داوری آگاه می باشد.(82)
الفالق
الفالق اسم مشتق من الفلق، و معناه فی أصل اللغة الشق، یقال: سمعت هذا من فلق فیه، و فلقت الفستقة فانفلقت، و خلق الله تبارک و تعالی، کل شی ء فانفلق عن جمیع ما خلق، فلق الأرحام فانفلقت عن الحیوان، و فلق الحب و النوی فانفلقا عن النبات، و فلق الأرض فانفلقت عن کل ما اخرج منها، و هو کقوله عزوجل: (و الأرض ذات الصدع) صدعها فانصدعت، و فلق الظلام فانفلق عن الاصباح، و فلق السماء فانفلقت عن القطر، و فلق البحر لموسی (علیه السلام) فانفلق فکان کل فرق منه کالطود العظیم.
شکافنده
فالق، نامی است که از فلق گرفته شده است و معنای آن در ریشه، شکاف شده می باشد. گفته می شود: من این سخن را از میان دو لبش شنیدم و یا فندق را باز کردم و باز شد. خداوند تمام چیزها را آفرید و هر آن چه که آفریده بود، از یکدیگر جدا شدند. رحم ها را گشود و حیوان پا به جهان نهاد. دانه و هسته را باز کرد و گیاهان از آن بیرون زدند. زمین باز شد و هر چه از زمین باید خارج شود، خارج شد. فلق مثل صدع در سخن خداوند آمده است که فرمود: قسم به زمینی که شکاف برداشته است.(83) آن را شکاف داد و شکاف پذیرفت. تاریکی را گشود و روشنایی از آن بیرون آمد، آسمان را شکافت و باران شروع به باریدن کرد، دریا را برای موسی شکافت و دریا گشوده شد و هر قسمتی مانند کوهی بلند سر برافراشت.
القدیم
القدیم معناه أنه المتقدم للأشیاء کلها، و کل متقدم لشی ء یسمی قدیما اذا بولغ فی الوصف، و لکنه سبحانه قدیم لنفسه بلا أول و لا نهایة، و سائر الأشیاء لها أول و نهایة، و لم یکن لها هذا الاسم فی بدئها، فهی قدیمة من وجه و محدثة من وجه، و قد قیل: ان القدیم معناه أنه الموجود لم یزل، و اذا قیل لغیره عزوجل: انه قدیم کان علی المجاز لأن غیره محدث لیس بقدیم.
قدیم
قدیم یعنی او بر هر چیزی مقدم است. هر مقدم بر چیزی وقتی در مورد آن مبالغه شود، به آن قدیم می گویند، اما خداوند ذاتا قدیم است، اول و آخری ندارد، در حالی که تمام چیزها اول و آخری دارند و این نام بر آن چیزها از اول نیست، بلکه چیزها از جهتی قدیم و از جهتی پدید آمده هستند. گفته شده که معنای قدیم آن است که او از ازل هست. زمانی که این واژه بر غیر از خداوند گفته شود یعنی آن چیز به طور مجازی قدیم است، زیرا غیر از خداوند پدید آمده بود و قدیم نیستند.
الملک
الملک هو مالک الملک قد ملک کل شی ء، و الملکوت ملک الله عزوجل زیدت فیه التاء کما زیدت فی رهبوت و رحموت، تقول العرب: رهبوت خیر من رحموت أی لأن ترهب خیر من أن ترحم.
مالک
(ملک) یعنی مالک سرزمین ها و همه چیز را در سرزمین خود دارد. ملکوت، سرزمین خداوند است. در این کلمه حرف (تاء) اضافه شده است، همان طوری که در (رهبوت و رحموت) تاء اضافه است. عرب می گویند: رهبوت بهتر از رحموت است، یعنی این که بترسانی بهتر از آن است که مورد ترحم قرار بدهی.
القدوس
القدوس معناه الطاهر، و التقدیس التطهیر و التنزیه، و قوله عزوجل حکایة عن الملائکة: (و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک) أی ننسبک الی الطهارة، و نسبحک و نقدس لک بمعنی واحد، و حظیرة القدس موضع الطهارة من الأدناس التی تکون فی الدنیا و الأوصاب و الأوجاع و أشباه ذلک، و قد قیل: ان القدوس من أسماء الله عزوجل فی الکتب.
قدوس
قدوس به معنای پاک و تقدیس به معنای پاک سازی و منزه است. سخن خداوند به نقل از فرشتگان که فرمودند: ما به ستایش تو تسبیح و پاک می کنیم.(84) یعنی ما تو را به پاکی منسوب می سازیم و (نسبح و نقدس) به یک معنا است. حظیرة القدس جای پاک از پلیدی ها، بیماری ها، دردهای دنیوی و مانند آن است و گفته شده است: قدوس نام خداوند در کتاب های آسمانی قبلی است.
القوی
القوی معناه معروف و هو القوی بلا معاناة و لا استعانة.
قدرتمند
قوی یعنی شناخته شده است و او بدون اینکه از کسی کمک بگیرد و کم بخواهد، قدرتمند است.
القریب
القریب معنه المجیب، و یؤید ذلک قوله عزوجل (فانی قریب أجیب دعوة الداع اذا دعان) و معنی ثان، أنه عالم بوساوس القلوب لاحجاب بینه و بینها و لا مسافة، و یؤید هذا المعنی قوله عزوجل: (و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب الیه من حبل الورید.) فهو قریب بغیر مماسة بائن من خلقه بغیر طریق و لا مسافة، بل هو علی المفارقة لهم فی المخالطة، و المخالفة لهم فی المشابهة، و کذلک التقرب الیه لیس من جهة الطرق والمسائف، انما هو من جهة الطاعة و حسن العبادة، فالله تبارک و تعالی قریب دان دنوه من غیر سفل، لأنه لیس باقتطاع المسائف یدنو، و لا باجتیاز الهواء یعلو، کیف و قد کان قبل السفل و العلو و قبل أن یوصف بالعلو و الدنو.
قریب
قریب به معنی اجابت کننده و پاسخ گو است و این را سخن خداوند تأیید می کند که فرموده است: من اجابت می کنم هر کسی را که مرا صدا بزند.(85) معنای دوم این است که او به وسوسه دل ها آگاه است و بین او و آنها حجاب و فاصله ای نیست. این نیز با سخن خداوند تأیید می شود که فرموده است: ما انسان را آفریدیم و از آن چه او در درون خود دارد، آگاهیم و به او از رگ گردن نزدیک تر هستیم.(86) پس او بدون تماس با مخلوقاتش نزدیک است، از آنها بدون راه و مسافت دور است، بلکه او با جدایی و پیوند با آنها و با مشابهت، مخالف آنها است و نزدیک شدن به او به روش راه پیمودن و طی مسافت نیست، بله از او فرمانبری و عبادت خوبی است، پس خداوند نزدیک است و نزدیکی او بدون پایین بودن است، زیرا بدون پیمودن مسافت، نزدیک است و بدون گذشتن از آب و هوای بالا است، زیرا او قبل از آن که پایین و بالایی وجود داشته باشد، به علوّ و دنوّ توصیف شده است.
القیوم
القیوم و القیام هما فیعول و فیعال من قمت بالشی ء اذا ولیته بنفسک و تولیت حفظه و الصلاحه و تقدیره، و نظیره قولهم: ما فیها من دیور و لا دیار.
قیوم
قیوم و قیام بر وزن فیعول و فیعال از ریشه (قمت الشی ء) است. این عبارت زمانی بکار می رود که آن چیز را خود شخص عهده دار شود و به حفظ و اصلاح و اداره کردن آن بپردازد. شبیه این کلمه، سخن عرب ها است که می گویند: در آن جا دیّار و دیّوری نبود. یعنی هیچ کسی وجود نداشت.
القابض
القابض اسم مشتق من القبض، و للقبض معان، منها: الملک یقال: فلان فی قبضی و هذه الضیعة فی قبضی، و منه قوله عزوجل: (و الأرض جمیعا قبضته یوم القیامة) و هذا کقول الله عزوجل: (و له الملک یوم ینفخ فی الصور) و قوله عزوجل: (و الأمر یومئذ لله) و قوله عزوجل: (مالک یوم الدین) و منها: افناء الشی ء، و من ذلک قولهم للمیت: قبضه الله الیه، و منه قوله عزوجل: (ثم جعلنا الشمس علیه دلیلا ثم قبضناه الینا قبضا یسیرا) فالشمس لا تقبض بالبراجم، و الله تبارک و تعالی قابضها و مطلقها، و من هذا قوله عزوجل: (و الله یقبض و یبسط و الیه ترجعون) فهو باسط علی عباده فضله، و قابض ما یشاء من عائدته و أیادیه، و القبض قبض البراجم أیضا و هو عن الله تعالی ذکره منفی، و لو کان القبض و البسط الذی ذکره الله عزوجل من قبل البراجم لما جاز أن یکون فی وقت واحد قابضا و باسطا لاستحالة ذلک، و الله تعالی ذکره فی کل ساعة یقبض الأنفس و یبسط الرزق و یفعل ما یرید.
قابض
(قابض) نامی است که از قبض گرفته شده است و قبض دارای چند معنا است: یعنی به معنای مالکیت، مثل این که گفته می شود: فلانی در قبض من است، این کالا در قبض من است و سخن خداوند که فرموده است: و تمام زمین در روز قیامت در تسلط من است.(87) و این مانند سخن خداوند است که می فرماید: روزی که در صور دمیده می شود، پادشاهی مخصوص او است.(88) و فرمود: فرمان در آن روز (قیامت) مخصوص خداوند است.(89) و دیگر این که خداوند می فرماید: خداوند صاحب روز قیامت است.(90) و معنای دیگر قبض، نابود کردن چیز است و همین است که مردم درباره انسان مرده می گویند: خداود او را به سوی خود قبض نمود و مانند کلام خداوند که می فرماید: سپس خورشید را بر آن راهنما قرار دادیم و بعد آن را به تدریج به سوی خود برگرداندیم.(91) زیرا خورشید را با انگشتان نمی توان گرفت و خداوند گیرنده و رها کننده است و سخن خداوند نیز همین است که می فرماید: و خداوند جمع می کند و باز می نماید و به سوی او بر می گردید.(92) خداوند توسعه دهنده برتری خود بر بندگانش است و باز گیرنده هر آن چه که از نعمت ها داده و حمایت های او است و قبض به معنای گرفتن با دست هم است و این قبض از خداوند، منتفی شده است و قبض و بسط خداوند با دست نیست و در یک زمان هم قبض و هم بسط کننده است، زیرا چنین کاری محال است و خداوند در هر لحظه جان ها را می گیرد و روزی را گسترش می دهد و آن چه می خواهد، انجام می دهد.
الباسط
الباسط معناه المنعم المفضل، قد بسط علی عباده فضله و احسانه، و أسبغ علیهم نعمه.
گشایش دهنده
باسط به معنای نعمت دهنده است که با فضل و نیکی خود گشوده و نعمت خود را بخشیده است.
قاضی الحاجات
القاضی اسم مشتق من القضاء، و معنی القضاء من الله عزوجل علی ثلاثة أوجه: فوجه منها هو الحکم و الالزام، یقال: قضی القاضی علی فلان بکذا أی حکم علیه به وألزمه ایاه، و منه قوله عزوجل: (و قضی ربک ألا تعبدوا الا ایاه) و وجه منها هو الخبر، و منه قوله عزوجل: (و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب) أی أخبرناهم بذلک علی لسان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و وجه منها هو الاتمام، و منه قوله عزوجل: (فقضاهن سبع سماوات فی یومین) و منه قوله الناس: قضی فلان حاجتی، یرید أنه أتم حاجتی علی ما سألته.
به جا آوردنده نیازها
قاضی از قضاء گرفته شده است و معنای قضا از سوی خداوند بر سه صورت است: یکی داوری و الزام که گفته می شود: قاضی بر فلان شخص چنین داوری کرد یعنی بر او به این چیز داوری نمود و او را بر انجام این کار مجبور ساخت و خداوند فرموده: و پروردگار تو داوری کرد به این که جز او کسی را عبادت نکنید.(93) صورت دیگر آن خبر دادن است و سخن خداوند نیز به همین صورت است که فرمود: در کتاب (تورات) به بنی اسرائیل خبر دادیم.(94) یعنی با زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن خبر داد و صورت دیگر آن تمام کردن است و خداوند فرموده: هفت آسمان را در دو روز به اتمام رساند.(95) و سخن مردم نیز به همین صورت است که: فلانی نیاز مرا به جا آورد یعنی آن چه از او خواستم برآورده کرد.
المجید
المجید معناه الکریم العزیز، و منه قوله عزوجل: (بل هو قرآن مجید) أی کریم عزیز. و المجد فی اللغة نیل الشرف، و مجد الرجل و أمجد لغتان و أمجده کرم فعاله، و معنی ثان: أنه مجید ممجد، مجده خلق أی عظموه.
مجید
مجید به معنای پسندیده و برتر است و خداوند فرموده است: بلکه آن قرآن پسندیده است.(96) مجد در لغت به معنای دست یابی به شرافت است. مجد الرجل و امجد دو کلمه هستند.
(امجد) یعنی به کارهای خود شرافت داد. معنای دوم این است که مجید، تمجید شده است. آفریده اش او را تمجید می کند، یعنی بزرگ می شمارد.
المولی
المولی معنه الناصر ینصر المؤمنین و یتولی نصرهم علی عدوهم و یتولی ثوابهم و کرامتهم، و ولی الطفل هو الذی یتولی اصلاح شأنه، و الله ولی المؤمنین و هو مولاهم و ناصرهم، و المولی فی وجه آخر هو الأولی، و منه قول النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) من کنت مولاه فعلی مولاه و ذلک علی اثر کلام قد تقدمه و هو أن قال: ألست أولی بکم منکم بأنفسکم، قالوا: بلی یا رسول الله، قال: من کنت مولاه أی من کنت أولی به منه بنفسه فعلی مولاه أی أولی به منه بنفسه.
مولا
مولا یعنی یاور که مؤمنان را یاری می کند و پیروزی آنان بر دشمنانشان و پاداش دادن و کرامت بخشیدنشان را بر عهده بگیرد. صاحب کودک کسی است که سامان بخشیدن به کارهای او را در دست می گیرد. خداوند، ولی مؤمنان است و او مولا و یاور آنان می باشد. مولی در معنای دیگر به معنای اولی است. پیامبر فرمود: کسی که من مولای او هستم علی مولای او است، همین معنا را می دهد. بعد از آن که آن حضرت پرسیدند: آیا من از شما به خودتان سزاوارتر نیستم؟ جواب دادند: بله، ای رسول خدا! و سپس فرمودند: کسی که من مولای او هستم، یعنی کسی که من به او از خودش سزاوارترم، علی مولای او است یعنی علی از او به خودش سزاوارتر است.
المنان
المنان معناه المعطی المنعم، و منه قوله عزوجل: (فامنن أو أمسک بغیر حساب) و قوله عزوجل: و لا تمنن تستکثر.
نعمت دهنده
(منان) یعنی کسی که نعمت می دهد و سخن خداوند همین است که فرمود: او را ببخش، یا او را بدون حساب نگه دار.(97) و یا مثل سخن خداوند که فرمود: منت مگذار و بزرگی مجوی.(98)
المحیط
المحیط معناه أنه محیط بالأشیاء عالم بها کلها، و کل من أخذ شیئا کله أو بلغ علمه أقصاه فقد أحاط به، و هذا علی التوسع لأن الاحاطة فی الحقیقة احاطة الجسم الکبیر بالجسم الصغیر من جوانبه کاحاطة البیت بما فیه و احاطة السور بالمدن، و لهذا المعنی سمی الحائط حائطا، و معنی ثان یحتمل أن یکون نصبا علی الظرف، معناه مستولیا مقتدرا، کقوله عزوجل: (و ظنوا أنهم أحیط بهم) فسماه احاطة لهم لأن القوم اذا أحاطوا بعدوهم لم یقدر العدو علی التخلیص منهم.
مسلط
محیط یعنی او بر هر چیزی تسلط دارد و نسبت به همه آنها آگاه است و کسی که چیزی به طور کامل بگیرد یا دانش او به نهایت برسد، در واقع بر آن مسلط است و این همان وسعت دادن در معنا است، زیرا احاطه، یعنی احاطه جسم بزرگ بر جسم کوچک از همه طرف، مثل احاطه خانه بر آن چه که درون آن می باشد و یا احاطه دیوار شهر بر خود شهر و حیاط را نیز به همین جهت که احاطه دارد، حیاط می نامند. و شاید معنای دیگر محیط این باشد که بنا بر ظرف بودن منصوب است و به معنای متولی و مقتدر است. مثل سخن خدا که فرمود: و گمان کردند که به آنها احاطه شده است.(99) و احاطه بر آنها محیط نامیده شده است، زیرا زمانی که گروهی بر دشمنان پیروز شوند، دشمن نمی تواند خود را از دست آنها نجات دهد.
المبین
المبین معناه الظاهر البین حکمته، المظهر لها بما أبان من بیناته و آثار قدرته،، و یقال: بان الشی ء و أبان و استبان بمعنی واحد.
آشکار کننده
مبین یعنی حکمت او آشکار و روشن است و به وسیله آن چه که بینات و آثار قدرتش آشکار ساخته حکمتش را روشن کرده است. گفته شده است: ابان، بان و استبان به یک معنا است.
المقیت
المقیت معناه الحافظ الرقیب، و یقال: بل هو القدیر.
نگهبان
(مقیت) به معنای نگهبان و مراقبت است و گفته شده است: به معنای توانا نیز می باشد.
المصور
المصور هو اسم مشتق من التصویر، یصور الصور فی الأرحام کیف یشاء، فهو مصور کل صورة، و خالق کل مصور فی رحم و مدرک ببصر و ممثل فی نفس، و لیس الله تبارک و تعالی بالصور و الجوارح یوصف، و لا بالحدود و الأبعاض یعرف، و لا فی سعة الهواء بالأوهام یطلب، و لکن بالایات یعرف، و بالعلامات و الدلالات یحقق، و بها یوقن، و بالقدرة و العظمة و الجلال و الکبریاء یوصف، لأنه لیس له فی خلقه شبیه و لا فی بریته عدیل.
چهره پرداز
(مصور) نامی است که از تصویر گرفته شده است. چهره ها را در رحم ها آن گونه که می خواهد می نگارد. پس او چهره پرداز تمام چهره ها است و او آفریدگار هر چهره پردازی در رحم ها، هر چیز قابل دیدن و هر گمانی که در ذهن است. خداوند به صورت اعضاء و جوارح توصیف نمی شود و به چهارچوب و پاره پاره بودن شناخته نمی شود، در گستره هوا به وسیله خیال، قابل جست و جو نیست، بلکه به آیه ها شناخته می شود و به نشانه ها و دلالت ها ثابت می گردد و به آن ها یقین حاصل می شود و به قدرت و بزرگی توصیف می شود، زیرا برای او در بین مخلوقاتش هماهنگی نیست و هم پایه ای وجود ندارد.
الکریم
الکریم معناه العزیز، یقال: فلان أکرم علی من فلان أی أعز منه، و منه قوله عزوجل: (انه لقرآن کریم) و کذلک قوله عزوجل: (ذق انک أنت العزیز الکریم)، و معنی ثان: أنه الجواد المفضل، یقال: رجل کریم أی جواد، و قوم کرام أی أجواد، و کریم و کرم مثل أدیم و أدم.
پسندیده
(کریم) به معنای عزیز است. مثل این که گفته می شود: فلانی از فلانی به من کریم تر یعنی عزیزتر است و سخن خداوند هم به همین معنا است که فرمود: حقیقتا آن قرآن عزیزی است.(100) و دیگر فرموده است: بچش، زیرا تو عزیز و کریمی.(101) معنای دوم آن بخشنده است و این که گفته می شود: مرد کریم یعنی بخشنده و قوم کرام یعنی بخشندگان و کریم و کرم مثل أدیم و أدم است.
الکبیر
الکبیر السید، یقال لسید القوم: کبیرهم، و الکبریاء اسم التکبر و التعظم.
بزرگ
کبیر به معنای آقای است و به سرور گروه، بزرگ گفته می شود و کبریاء اسمی است که به معنای بزرگی است.
الکافی
الکافی اسم مشتق من الکفایة، و کل من توکل علیه کفاه و لا یلجئه الی غیره.
کافی
کافی اسمی است که معنا کفایت (بس بودن) را دارد و کسی که به خدا اکتفاء کند، او را بس است و خود را به دیگر نمی سپارد.
کاشف الضر
الکاشف معناه المفرج یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء، و الکشف فی اللغة رفعک شیئا عما یواریه و یغطیه.
بر طرف کننده گرفتاری
منظور از (کاشف) گشاینده است و خداوند زمانی که شخص گرفتار او را صدا بزند، به او پاسخ می دهد و بدی را از او برطرف می سازد. کشف در لغت یعنی کنار زدن چیزی است که شخص را در بر گرفته است.
الوتر
الوتر الفرد، و کل شی ء کان فردا قیل: وتر.
وتر
وتر یعنی فرد و تنها و هر چیزی که فرد باشد، به آن وتر می گویند.
النور
النور معناه المنیر، و منه قوله عزوجل: (الله نور السماوات و الأرض) أی منیر لهم و آمرهم و هادیهم؛ هم یهتدون به فی مصالحهم کما یهتدون فی النور و الصیاء و هذا توسع اذ النور الضیاء و الله عزوجل متعال عن ذلک علوا کبیرا، لأن الأنوار محدثة، و محدثها قدیم لا یشبهه شی ء، و علی سبیل التوسع قیل: ان القرآن نور لأن الناس یهتدون به فی دینهم کما یهتدون بالضیاء فی مسالکهم، و لهذا المعنی کان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) منیرا.
نور
(نور) به معنای روشنایی دهنده است که خداوند در همین زمینه می فرماید: خداوند روشنایی دهنده آسمان و زمین است.(102) یعنی نور دهنده به آنها، دستور دهنده و هدایت کننده آنهاست و مردم به وسیله خدا در جهت مصلحت خود هدایت می شوند، همان طوری که در نور و روشنایی راه خود را پیدا می کنند و این کاربرد، مجازی است، زیرا نور و روشنایی است و خداوند از چنین نسبت دادن هایی بدور است، از آن جهت که نورها آفریده شده اند و آفریدگار آنها قدیم است و چیزی شبیه او نیست و به طور مجازی گفته می شود که قرآن نور است، چون که مردم در راه های خود به وسیله نور راه را پیدا می کنند و در دین خود نیز به قرآن پناهنده می شوند و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به همین معنا نور دهنده است.
الوهاب
الوهاب معروف و هو من الهبة یهب لعباده ما یشاء و یمن علیهم بما یشاء، و منه قوله عزوجل: یهب لمن یشاء اناثا و یهب لمن یشاء الذکور.
بخشنده
وهاب به معنای شناخته شده است و از ریشه (هبه) می باشد که به بندگان خود هر چیزی را که بخواهد می بخشد و آن را می خواهد به آنها می دهد و سخن خداوند به همین معنا است که فرمود: به هر کسی بخواهد دختر و به هر کسی بخواهد پسر می دهد.(103)
الناصر
الناصر و النصیر بمعنی واحد، و النصرة حسن المعونة.
یاری دهنده
(ناصر) و (نصیر) به یک معنا هستند و نصرت به معنای خوب یاری دادن است.
الواسع
الواسع الغنی، و السعة الغنی، یقال: فلان یعطی من سعة أی من غنی، و الوسع جدة الرجل و قدرة ذات یده، و یقال: أنفق علی قدر و سعک.
بی نیاز
واسع و سعه به معنای بی نیاز است و زمانی که گفته می شود: فلانی از سعه خود می بخشد یعنی از بی نیازی می دهد و وسع به معنای دارا بودن شخص است و قدرتمند بودن او است و گفته می شود: به اندازه توان خود انفاق کن.
الودود
الودود فعول بمعنی مفعول کما یقال: هیوب بمعنی مهیب، یراد به أنه مودود و محبوب، و یقال: بل فعول بمعنی فاعل کقولک: غفور بمعنی غافر أی سود عباده الصالحین و یحبهم، و الود و الوداد مصدر المودة، و فلان و دک و دیدک أی حبک و حبیبک.
محبوب
(ودود) بر وزن فعول ولی به معنای مفعول است، همان طوری که گفته می شود: هیوب که به معنای مهیب است و منظور از (ودود) دوست داشتنی و محبوب می باشد و گفته شده است: فعول به معنای فاعل هم می آید، مثل غفور که به معنای غافر است. یعنی خداوند بندگان شایسته خود را دوست دارد و به آنها علاقمند است. (ودّو وِ داد) مصدر (موَدّة) است و زمانی که گفته می شود: فلان و دّک و دیدک یعنی دوست و رفیق تو.
الهادی
الهادی معناه أنه عزوجل یهدیهم للحق، و الهدی من الله عزوجل علی ثلاثه أوجه: فوجه هو الدلالة قد دلهم جمیعا علی الدین، و الثانی هو الایمان و الایمان هدی من الله عزوجل کما أنه نعمة من الله عزوجل. و الثالث هو النجاة و قد بین الله عزوجل أنه سیهدی المؤمنین بعد وفاتهم فقال: (و الذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل أعمالهم سیهدیهم و یصلح بالهم) و لا یکون الهدی بعد الموت و القتل الا الثواب و النجاة، و کذلک قوله عزوجل: (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم) و هو ضد الضلال الذی هو عقوبة الکافر، و قال الله عزوجل: (و یضل الله الظالمین) أی یهلکهم و یعاقبهم، و هو کقوله عزوجل: (أضل أعمالهم) أی أهلک أعمالهم و أحبطها بکفرهم.
هدایت کننده
(هادی) یعنی این که خداوند مخلوقات را به سوی حق هدایت می کند و هدایت از سوی خداوند، سه صورت دارد: یکی به معنای راهنمایی کردن است یعنی این که خداوند تمام مردم را به سوی دین خود راهنمایی می کند.
دوم: به معنای ایمان است و ایمان همان هدایت از سوی خداوند است. همان طور که ایمان، نعمتی از سوی خداوند می باشد. سوم: به معنای نجات است و خداوند روشن ساخته که انسان های مؤمن بعد از مرگشان نجات پیدا می کند و خداوند فرموده اند: کسانی که در راه خدا کشته شوند اعمالشان هرگز از بین نمی رود و به زودی نجات پیدا می کنند و کارهایشان را اصلاح می کند.(104)
و هدایت بعد از مرگ و کشته شدن فقط به معنای ثواب و نجات است.
و همین طور خداوند فرموده است: کسانی که ایمان آورده و عمل شایسته انجام دادند به واسطه ایمانشان آنها را هدایت می کند.(105) و این بر ضد گمراهی است که عذاب کافران است و خداوند فرموده است: خداوند کافران را گمراه می کند.(106) یعنی آنها را به هلاکت می اندازد و عذابشان می کند و این مثل سخن خداوند است که فرمود: کارهایشان گمراه شد.(107) یعنی به خاطر اعمالشان نابود شدند و کفرشان اعمالشان را از بین برد.
الوفی
الوفی معناه أنه یفی بعهدهم و یوفی بعهده، یقال: رجل و فی و موف و قد و فیت بعهدک و أو فیت لغتان.
وفادار
(وفی) یعنی خداوند به پیمان و عهد خود وفادار است و گفته می شود: مرد وفادار وفا شد و (مثل) دو عبارت: به عهد خود وفا کردی و وفا شدی که دو نوع بیان جداگانه هستند.
الوکیل
الوکیل معناه المتولی أی القائم بحفطنا، و هذا هو معنی الوکیل علی المال منا، و معنی ثان أنه المعتمد و الملجأ، و التوکل الاعتماد علیه و الالتجاء الیه.
نگهبان
وکیل به معنای متولی است یعنی کسی که برای نگه داری ما اقدام می کند و این همان وکیل بر دارایی (و ثروت) ما است و معنای دوم آن تکیه گاه و پناهگاه می باشد.
الوارث
الوارث معناه أن کل من ملکه الله شیئا یموت و یبقی ما کان فی ملکه و لا یملکه الا الله تبارک و تعالی.
وارث
وارث یعنی این که هر کسی که خداوند او را صاحب چیزی کرده است، می میرد و هر چیزی که در ملک خداوند است باقی می ماند و کسی به جز خداوند مالک آن نمی شود.
البر
البر معناه الصادق، یقال: صدق فلان و بر، و یقال: برت یمین فلان اذا صدقت، و أبرها الله أی أمضاها علی الصدق.
راستی
(بر) به معنای راست گویی است. گفته می شود: فلانی راست گفت و کار خوب انجام داد و گفته می شود: قسم خوردن فلانی راست در آمد. (ابرها الله) یعنی خداوند او را به راستی پذیرفت.
الباعث
الباعث معناه أنه یبعث من فی القبور و یحییهم و ینشرهم للجزاء و البقاء.
برانگیزنده
باعث یعنی این که خداوند هر چیزی که در قبرها است را بر می انگیزاند و آنها را زنده می کند و برای پاداش و بقاء (در دنیای پس از مرگ) آنها را پراکنده می سازد.
التواب
التواب معناه أنه یقبل التوبة و یعفو عن الحوبة اذا تاب منها العبد، یقال: تاب العبد الی الله عزوجل فهو تائب الیه و تاب الله علیه أی قبل توبته فهو تواب علیه، و التوب التوبة، و یقال: اتأب فلان من کذا - مهموزا - اذا استحیی منه، و یقال: ما طعامک بطعام توبة أی لا یحتشم منه و لا یستحیی.
توبه پذیر
(تواب) یعنی کسی که توبه را می پذیرد و زمانی که بنده ای توبه کند، از گناه او می گذرد. گفته می شود: بنده ای به سوی خدا توبه کرد یعنی به سوی خداوند بازگشت و (تاب الله علیه) یعنی این که خداوند توبه بنده اش را پذیرفت. پس خداوند نسبت به او تواب است. والتوب هم به معنای توبه است. گفته می شود: فلانی از فلان چیز توبه کرد و این زمانی است که از آن چیز خجالت کشیده باشد و گفته می شود: غذای تو غذای توبه نیست یعنی از آن خجالت نمی کشد و کسی از آن دوری نمی کند.
الجلیل
الجلیل معناه السید، یقال لسید القوم: جلیلهم و عظیمهم، و جل جلال الله فهو الجلیل ذو الجلال و الاکرام، و یقال جل فلان فی عینی أی عظم و أجللته أی عظمته.
سرور
(جلیل) به معنای سرور است. به سرور گروه گفته می شود: جلیل آنها و بزرگ آنها است و خداوند بزرگ و با عظمت است. پس او جلیلی صاحب بزرگی و احترام است و گفته می شود: فلانی در چشم من بزرگ شد و (اجللته) یعنی او را بزرگ شمرد.
الجواد
الجواد معناه المحسن المنعم الکثیر الانعام و الاحسان، یقال: جاد السخی من الناس یجود جودا. و رجل جواد، و قوم أجواد و جود ای أسخیاء، و لا یقال لله عزوجل: سخی لأن أصل السخاوة راجع الی اللین، یقال: أرض سخاویة و قرطاس سخاوی اذا کان لینا.
و سمی السخی سخیا للینه عند الحوائج الیه.
بخشنده
جواد به معنای نیکوکار، بخشنده، نعمت دهی زیاد و نیکی کردن است. گفته می شود: مردم جواد، اقوام جواد یا جود که به معنای افراد بخشنده هستند و به خداوند سخی (سخاوتمند) گفته می شود، زیرا اصل کلمه (سخاوت) به نرمی تمایل دارد. گفته می شود: زمین سخی، کاغذ سخی و این ها را زمانی می گویند که زمین و کاغذ نرم باشد و به این دلیل سخی نامیده شده است که هنگام برخورد با نیازها، نرم است.
الخبیر
الخبیر معناه العالم، و الخبر و الخبیر فی اللغة واحد، و الخبر علمک بالشی ء، یقال: لی به خبر أی علم.
آگاه
خبیر به معنای آگاه و عالم است و خبر و خبیر به یک معنا است. منظور از خبر آگاهی پیدا کردن به چیزی است و گفته می شود: من به آن خبره هستم. یعنی آگاه هستم.
الخالق
الخالق معناه الخلاق، خلق الخلائق خلقا و خلیقة؛ و الخلیقة: الخلق، و الجمع الخلائق؛ و الخلق فی اللغة تقدیرک الشی ء، یقال فی المثل: انی اذا خلقت فریت لا کمن یخلق و لا یفری، و فی قول أئمتنا (علیهما السلام): ان أفعال العباد مخلوقة خلق تقدیر لا خلق تکوین؛ و خلق عیسی (علیه السلام) من الطین کهیئة الطیر هو خلق تقدیر أیضا، و مکون الطیر و خالقه فی الحقیقة هو الله عزوجل.
آفریدگار
خالق یعنی خلاق به معنای کسی که مخلوقات را آفرید و خلیقه همان خلق است و جمع آن خلایق می باشد. خلق به معنای اندازه گرفتن چیزی است. مثل ضرب المثل عربی که می گویند: زمانی که اندازه گیری می کنم، آن را می برم نه مثل کسی که وقتی اندازه گیری می کند، آن را نمی برد و در کلام امامان ما آمده است: تمام کار بندگان به نوع آفریدن تقدیر و تکوین آفریده شده است و آفریدن پرنده توسط حضرت عیسی از خاک همان آفریدن تقدیر است در حالی که ایجاد کننده و آفریدگان پرنده، خداوند است.
خیر الناصرین
خیر الناصرین و خیر الراحمین معناه أن فاعل الخیر اذا کثر ذلک منه سمی خیرا توسعا.
بهترین یاری دهندگان
خیر الناصرین و خیر الراحمین یعنی انجام دهنده کار خوب و آن زمانی است که انجام دهنده کار خوب فراوان باشد و البته از باب وسعت دادن و مجازی، خیر نامیده شده است.
الدیان
الدیان هو الذی یدین العباد و یجزیهم بأعمالهم، و الدین الجزاء، و لا یجمع لأنه مصدر، یقال: دان یدین دینا، و یقال فی المثل: کما تدین تدان أی کما تجزی تجزی، قال الشاعر:
کما یدین الفتی یوما یدان به - من یزرع الثوم لا یقلعه ریحانا
پاداش دهنده
(دیان) یعنی کسی که به بندگان خود پاداش داده و به اعمالشان جزا می دهد و دین به معنای پاداش است و این کلمه جمع ندارد، زیرا مصدر است. گفته می شود: (دان، یدین، دینا) و در ضرب المثلی آمده است: همان طوری که پاداش می دهی، پاداش داده می شوی. شاعری گفته است: جوانمرد همان طوری که پاداش می دهد، روزی هم پاداش خواهد شد و کسی که پیاز بکارد، ریحان درو نمی کند.
الشکور
الشکور و الشاکر معناهما أنه یشکر للعبد عمله، و هذا توسع لأن الشکر فی اللغة عرفان الاحسان، و هو المحسن الی عباده المنعم علیهم، لکنه سبحانه لما کان مجازیا للمطیعین علی طاعاتهم جعل مجازاته شکرا لهم علی المجاز کما سمیت مکافأة المنعم شکرا.
شکرپذیر
شکور و شاکر هر دو به یک معنا هستند یعنی او عمل بندگان خود را مورد شکر قرار می دهد و این کاربرد مجازی است، زیرا شکر در لغت (عربی) به معنای شناخت نیکی است و خداوند خودش احسان کننده بر بندگان و نعمت دهنده به آنان است، اما از آن جایی که خداوند بر فرمانبران به دلی فرمان پذیری پاداش می دهد، پاداش خود را نیز به نام شکر گذاشته است، همان طوری که پاداش دادن به نعمت دهنده شکر است.
العظیم
العظیم معناه السید، و سید القوم عظیمهم و جلیلهم، و معنی ثان: أنه یوصف بالعظمة لغلبته علی الأشیاء و قدرته علیها و لذلک کان الواصف بذلک معظما، و معنی ثالث: أنه عظیم لأن ما سواه کله له ذلیل خاضع فهو عظیم السلطان، عظیم الشأن، و معنی رابع: أنه المجید یقال: عظم فلان فی المجد عظامة، والعظامة مصدر: الأمر العظیم، و العظمة من التجبر، و لیس معنی العظیم ضخم طویل عریض ثقیل لأن هذه المعانی معانی الخلق و آیات الصنع و الحدث و هی عن الله تبارک و تعالی منفیة، و قد روی فی الخبر أنه سمی العظیم لأنه خالق الخلق العظیم و رب العرش العظیم و خالقه.
بزرگ
عظیم به معنای سرور است و به سرور گروه و بزرگ آنها، عظیم گفته می شود و معنای دوم آن پیروز شدن بر چیزها و قدرت آن بر آنها می باشد و توصیف کننده به این وصف بزرگ شمرده می شود و معنای سوم آن، این است که او بزرگ است، زیرا غیر از او همه ذلیل هستند، پس خداوند در پادشاهی بزرگ است و جایگاه بزرگی دارد. معنای چهارم آن مجید است. گفته می شود: فلانی در مجد، بزرگ است و (عظامة) مصدر و به معنای کار بزرگ است و عظمت از تجبّر گرفته شده است و عظیم چیز کلفت، طولانی، پهن و سنگین نیست، زیرا این ها به معنای پدیده آمده و نشانه های ساخته شده است و چنین معانی ای از خداوند منتفی است. در روایتی آمده است: خداوند به عظیم نامیده شده است، زیرا او آفریده مخلوقات بزرگ است و پروردگار عرش بزرگ و آفریدگار آن است.
اللطیف
اللطیف معناه أنه لطف بعباده فهو لطیف بهم، بار بهم، منعم علیهم و اللطف البر و التکرمة، یقال: فلان لطیف بالناس بار بهم یبرهم و یلطفهم الطافا، و معنی ثان أنه لطیف فی تدبیره و فعله یقال: فلان لطیف العمل، و قد روی فی الخبر أن معنی اللطیف هو أنه الخالق للخلق اللطیف کما أنه سمی العظیم لأنه الخالق للخلق العظیم.
لطیف
لطیف یعنی او نسبت به بندگانش لطیف و مهربان است. او به بندگان خود لطف دارد به طوری به آنها نعمت می دهد لطف به معنای نیکی و بزرگداشت است. معنای دوم این است که او در تدبیر کارهایش لطیف است. گفته می شود: فلانی در کارها دقت می کند. در روایتی آمده است لطیف یعنی او آفریدگار آفریده های لطیف است، همان طوری که از آن جهت که آفریدگار آفریده های بزرگ بود عظیم نامیده شده بود.
الشافی
الشافی معناه معروف و هو من الشفاء کما قال الله عزوجل حکایة عن ابراهیم (علیه السلام): (و اذا مرضت فهو یشفین) فجملة هذه الأسماء الحسنی تسعة و تسعون اسما.
شفا دهنده
شافی به معنای شفا دهنده است که از (شفاء) می باشد، همان طوری که خداوند از قول حضرت ابراهیم (علیه السلام) فرموده است: زمانی که مریض شدم، او مرا شفا می دهد.(108) تمام نام هایی که برای خداوند بردیم نود و نه نام شد.
التبارک
و أما تبارک فهو من البرکة و هو عزوجل ذو برکة و هو فاعل البرکة و خالقها و جاعلها فی خلقه، و تبارک و تعالی عن الولد و الصاحبة و الشریک و عما یقول الظالمون علوا کبیرا، و قد قیل: ان معنی قوله الله عزوجل: (تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا) انما عنی به أن الله الذی یدوم بقاؤه و تبقی نعمع و یصیر ذکره برکة علی عباده و استدامة لنعم الله عندهم هو الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا و الفرقان هو القرآن و انما سماه فرقانا لأن الله عزوجل فرق به بین الحق و الباطل، و عبده الذی أنزل علیه ذلک هو محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و سماه عبدا لئلا یتخذ ربا معبودا، و هذا رد علی من یغلوا فیه، و بین عزوجل أنه نزل علیه ذلک لینذر به العالمین و لیخوفهم به من معاصی الله و ألیم عقاله، و العالمون: الناس الذی له ملک السموات و الأرض و لم یتخد ولدا کما قالت النصاری اذ أضافوا الیه الولد کذبا علیه و خروجا من توحیده و لم یکن له شریک فی الملک و خلق کل شی ء فقدره تقدیرا یعنی: أنه خلق الأشیاء کلها علی مقدار یعرفه و أنه لم یخلق شیئا من ذلک علی سبیل سهو و لا غفلة و لا علی تنحیب و لا علی مجازفة، بل علی المقدار الذی یعلم أنه صواب من تدبیره و أنه استصلاح لعباده فی أمر دینهم و أنه عدل منه علی خلقه لأنه لولم یخلق ذلک علی مقدار یعرفه علی سبیل ما و صفناه لوجد فی ذلک التفاوت و الظلم و الخروج عن الحکمة و صواب التدبیر الی العبث و الظلم و الفساد کما یوجد مثل ذلک فی فعل خلقه الذین ینحبون فی أفعالهم و یفعلون من ذلک ما لا یعرفون مقداره، و لم یعن بذلک أنه خلق لذلک تقدیرا یعرف به مقدار ما یفعله ثم فعل أفعاله بعد ذلک، لأن ذلک انما یوجد من فعل من لا یعلم مقدار ما یفعله الا بهذا التقدیر و هذا التدبیر، و الله سبحانه لم یزل عالما بکل شی ء، و انما عنی بقوله: فقدره تقدیرا أی فعل ذلک علی مقدار یعرفه - علی ما بیناه - و علی أن یقدر أفعاله لعباده بأن یعرفهم مقدارها و وقت کونها و مکانها الذی یحدث فیه لیعرفوا ذلک، و هذا التقدیر من الله عزوجل کتاب و خبر کتبه الله لملائکته و أخبرهم به لیعرفوه، فلما کان کلامه لم یوجد الا علی مقدار یعرفه لئلا یخرج عن حد الصدق الی الکذب و عن حد الصواب الی الخطأ، و عن حد البیان الی التلبیس، کان ذلک دلالة علی أن الله قد قدره علی ما هو به و أحکمه و أحدثه فلهذا صار محکما لا خلل فیه و لا تفاوت و لا فساد.
تبارک
تبارک از برکت گرفته شده است یعنی خداوند صاحب برکت است. او انجام دهنده، آفریدگار و قرار دهنده برکت در میان مخلوقات خود می باشد و او از داشتن فرزند، شریک و آن چه به ستمکاران می گویند، مبارک است. منظور از سخن خداوند که فرموده است: بزرگ و مبارک است کسی که بر بنده خود جدایی از حق و باطل را داد تا برای جهانیان هشدار دهنده باشد.(109) این است که خداود کسی است که پایداری او همیشگی و نعمت ها و یادش بر بندگانش برکت و ادامه دهنده نعمت های خداوند بر آنان است. و فرقان همان قرآن می باشد و فرقان یعنی خداوند به وسیله قرآن بین حق و باطل جدایی انداخته و بنده ای که قرآن بر او نازل شد، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است و او را بنده نامیده تا به عنوان پروردگار و معبود قرار نگیرد و این ردّ بر کسانی است که در مورد جایگاه آن حضرت بزرگ نمایی می کنند و خداوند می گوید که او فرستاده شده است تا به جهانیان هشدار بدهد و آنها را از نافرمانی و رنج عذاب خود به وسیله ایشان بترساند و عالمین، همان مردم هستند. کسی که آسمان ها و زمین به او تعلق دارد و فرزندی نگرفته است. همان طوری که مسیحیان گفتند و به دروغ برای بیرون رفتن از یگانگی خداوند فرزند را به خداوند نسبت دادند. در پادشاهی برای او شریکی وجود ندارد و تمام چیزها را آفرید و به آنها سامان بخشید. یعنی او همه چیز را به مقداری که می دانست، آفرید و این که او هیچ یک از آفریده ها را بر پایه اشتباه و عظمت و تلاش و به طور اتفاقی نیافریده است، بلکه به مقداری که می دانست وجود دارد، مقدر نمود و به اصلاح بندگان در امر دینشان و عدالت در حق آفریدهایش پرداخت، زیرا اگر او چیزها را به مقداری می دانست، به طوری که ما توصیف می کنیم، آنها را نمی آفرید و در آفرینش تفاوت، ستم و خروج از حمت و تدبیر به بیهودگی، ستم و فساد پیدا نمی شد، همان طوری که در کار بندگانش تلاش می کنند و چیزهایی را می سازند، چنین چیزی به دست نمی آید و نه این که خداوند برای کارهایش پیمانه ای آفریده که به وسیله آن، اندازه آن چه که انجام می دهد را می شناسد و کارهایش را بعد از آن انجام می دهد، زیرا این کار شایسته افرادی است که اندازه آن چه را که انجام می دهند، جز به این اندازه گیری و چاره جویی نمی دانند و خداوند همیشه به همه چیز دانا بود. و این جمله که به اندازه تقدیر کرد یعنی آن را به مقدرای که می دانست، انجام داد و این که کارهایش را برای بندگانش سامان داد تا مقدار، وقت و مکانی که کار در آن جا انجام می گیرد را به بندگان خود معرفی کند و آنها بشناسد و این تقدیر از سوی خداود نوشته شده و خبری است که برای فرشتگان خود معرفی کند و آنها بشناسند و این تقدیر از سوی خداوند نوشته شده و خبری است که برای فرشتگان خویش نوشته و به آنان خبر داده تا بشناسند. و از آن جایی که سخن خداود جز به مقداری که معرفی کرده، پیدا نمی شود تا از مرز راستی به دروغ نرسد و از درستی نادرستی کشیده نشود و از اندازه بیان به فریب کاری نرسد، این امر دلالت بر آن دارد که خداوند آن را آن گونه که هست، مقدر کرده، استحکام داده و ایجاد کرده است و به همین دلیل استوار شده و در آن نقص، تفاوت و فساد وجود ندارد.
10. حدثنا غیر واحد، قالوا: حدثنا محمد بن همام، عن علی بن الحسین قال: حدثنی جعفربن یحیی الخزاعی، عن أبیه، قال:
دخلت مع أبی عبدالله (علیه السلام) علی بعض موالیه یعوده، فرأیت الرجل یکثر من قول آه فقلت له: یا أخی اذکر ربک و استغث به، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): ان آه اسم من أسماء الله عزوجل فمن قال: آه فقد استغاث بالله تبارک و تعالی.
10. جعفر بن یحیی خزاعی از پدرش نقل می کند که می گوید: با امام صادق (علیه السلام) به نزد یکی از شیعیان برای عیادت رفتیم. دیدم که آن مرد زیاد آه و ناله می کند. به او گفتم: ای برادر! پروردگار خود را به یاد بیاور و از او کمک بخواه. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: (آه) یکی از نام های خداوند است، کسی که بگوید: آه، از خداوند کمک خواسته است.
11. حدثنا أبو الحسن علی بن عبدالله بن أحمد الاصبهانی الأسواری قال: حدثنا مکی بن أحمد بن سعدویه البرذعی، قال: أخبرنا أبو اسحاق ابراهیم بن عبدالرحمن القرشی بد مشق و أنا أسمع، قال: حدثنا أبو عامر موسی بن عامر المری قال: حدثنا الولید بن مسلم، قال: حدثنا زهیر بن محمد، عن موسی بن عقبة، عن الأعرج، عن أبی هریرة أن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قال:
ان لله تبارک و تعالی تسعة و تسعین اسما مائة الا واحدا، انه وتر یحب الوتر، من أحصاها دخل الجنة، فبلغنا أن غیر واحد من أهل العلم قال: ان أولها یفتتح بلا اله الا الله وحده لا شریک له، له الملک و له الحمد، بیده الخیر، و هو علی کل شی ء قدیر، لا اله الا الله له الأسماء الحسنی: الله، الواحد، الصمد، الأول، الاخر، الظاهر، الباطن، الخالق، الباری ء، المصور، الملک، القدوس، السلام، المؤمن، المهمین، العزیز، الجبار، المتکبر، الرحمن، الرحیم، اللطیف، الخبیر، السمیع، البصیر، العلی، العظیم، الباری ء، المتعالی، الجلیل، الجمیل، الحی، القیوم، القادر، القاهر، الحکیم، القریب، المجیب، الغنی، الوهاب، الودود، الشکور، الماجد، الأحد، الولی، الرشید، الغفور، الکریم، الحلیم، التواب، الرب، المجید، الحمید، الوفی، الشهید، المبین، البرهان، الرؤوف، المبدی ء، المعید، الباعث، الوارث، القوی، الشدید، الضار، النافع، الوافی، الحافظ، الرافع، القابض، الباسط، المعز، المذل، الرازق، ذوالقوة المتین، القائم، الوکیل، العادل، الجامع، المعطی، المجتبی، المحیی، الممیت، الکافی، الهادی، الأبد، الصادق، النور، القدیم، الحق، الفرد، الوتر، الواسع، المحصی، المقتدر، المقدم، المؤخر، المنتقم، البدیع.
11. ابو هریره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: خداوند دارای نود و نه نام است (یعنی یکی مانده به صد نام) و خداوند یکی است و یکی را هم دوست دارد. کسی که آنها را بشمارد (احاطه پیدا کند) داخل بهشت می شود. پس به چند نفر از ما اهل علم رسیده است که آن حضرت (در نام های خداوند) فرمودند: اولین نام آنها که شروع می شود لا اله الا الله (هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست) تنها است و شریکی ندارد و ستایش، مخصوص اوست و خوبی به دست او می باشد و او بر هر چیزی توانا است، هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست، او صاحب نام های نیکو است: (مانند:) خدا، یگانه، بی نیاز، اول، پایان، آشکار، باطن، آفریدگار، آفریننده، چهره پرداز، پادشاه، پاکیزه، درود، تصدیق کننده، شاهد، سربلند، بزرگ، مهربان، بخشنده، لطیف، دانا، شنوا، بینا، والا تبار، همیشه بزرگ، آفریننده، برتر، بزرگ، زیبا، زنده، استوار، توانا، پیروز، فرزانه، نزدیک، اجابت کننده، بی نیاز، بخشنده، محبوب، شکرپذیر، یکتا، سرپرست، رشید، بخشنده، پسندیده، بردبار، توبه پذیر، پروردگار، صاحب بزرگی ستوده، وفا کننده، گواه، آشکار کننده، دلیل، مهربان، آغازگر، بازگردانده، برانگیزنده، وارث، قدرتمند، شدید، ضرر زننده، سود دهنده، وفادار، نگهبان، برطرف کننده، گیرنده، دهنده، عزیز کننده، ذلیل کننده، روزی دهنده، صاحب قدرت محکم، استوار، نگهبان، عادل، جمع کننده، دهنده، انتخاب کننده، زنده کننده، کسی که می میراند، کفایت کننده، هدایت کننده، همیشگی، راست گو، نور، ازلی، برحق، یکتا، یک، وسیع، شمارش گر، توانا، مقدم، مؤخر، انتقام گیرنده و سازنده.
12. حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید (رضی الله عنه)، قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن محمد بن عیسی بن عبید، عن الحسن بن محبوب، عن علی ابن رئاب، عن غیر واحد، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
من عبدالله بالتوهم فقد کفر، و من عبد الاسم و لم یعبد المعنی فقد کفر، و من عبدالاسم و لم یعبد المعنی فقد کفر، و من عبد الاسم و المعنی فقد أشرک، و من عبد المعنی بایقاع الأسماء علیه بصفاته التی وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه و نطق به لسانه فی سرائره و علانیته فاولئک أصحاب أمیرالمؤمنین (علیه السلام). و فی حدیث آخر: اولئک هم المؤمنین حقا.
12. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که آن حضرت فرمودند: کسی که خداوند را با خیال بپرستد، کافر شده است و کسی که نام (خدا) را بپرستد و معنای الهی را نپرستد، (نیز) کافر می باشد و کسی که اسم و معنا را با هم عبادت کند، (به خداوند) مشرک شده است و کسی که معنا را به واسطه قرار دادن نام ها بر آن بپرستد، به طوری که خداوند خود را بر اساس آن توصیف نموده و قلبش را با آن پیوند زده و زبانش را به او در پنهانی و آشکاری باز کرده است، از یاران امیر مؤمنان علی (علیه السلام) است و در حدیث دیگری آمده است که آنها همان مؤمنان حقیقی هستند.
13. حدثنا محمد بن محمد بن عصام الکلینی، و علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله)، قالا: حدثنا محمد بن یعقوب الکلینی، عن علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن النضربن سوید، عن هشام بن الحکم:
أنه سأل أبا عبدالله (علیه السلام) عن أسماء الله عزوجل و اشتقاقها، فقال: الله مشتق من اله، و اله یقتضی مألوها، و الاسم غیر المسمی، فمن عبد الاسم دون المعنی فقد کفر و لم یعبد شیئا، و من عبد الاسم و المعنی فقد أشرک و عبد الاثنین، و من عبد المعنی دون الاسم فذاک التوحید، أفهمت یا هشام، قال: قلت: زدنی، قال: لله عزوجل تسعة و تسعون اسما، فلو کان الاسم هو المسمی لکان کل اسم منها هو الها، و لکن الله عزوجل معنی، یدل علیه بهذه الأسماء و کلها غیره، یا هشام الخبز اسم للمأکول و الماء اسم للمشروب و الثوب اسم للملبوس و النار اسم للمحرق، أفهمت یا هشام فهما تدفع به و تنافر أعداءنا و الملحدین فی الله و المشرکین مع الله عزوجل غیره؟ قلت: نعم، فقال: نفعک الله به و ثبتک یا هشام، قال هشام: فو الله ما قهرنی أحد فی التوحید حینئذ حتی قمت مقامی هذا.
13. هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) درباره نام های خدا و مشتقات آن پرسید. آن حضرت فرمودند: (الله) یعنی خدا از اله (موجودی که در مورد آن سرگردان هستند) مشتق شده است.
و (اله) پروردگار خود را می خواند و اسم غیر نامیده شده می باشد. پس کسی که اسم را بدون معنا بپرستد، کافر است و چیزی را عبادت نکرده است وکسی که اسم و معنا را با هم عبادت کند، مشرک می باشد و دو (خدا) را عبادت کرده است و کسی که معنا را بدون اسم بپرستد، یکتا پرست است.
ای هشام! آیا خوب فهمیدی؟ عرض کردم: بیشتر بفرمایید. آن حضرت فرمودند: برای خداوند نود و نه نام وجود دارد، اگر اسم همان نامیده باشد و هر یک اسم پروردگار خواهد بود، ولی خداوند معنایی است که به واسطه این نام ها بر آنها دلالت دارد و اسامی غیر از خدا هستند. ای هشام! نان، نامی برای خوردنی و آب، نامی برای نوشیدنی و لباس، نامی برای پوشیدنی و آتش، نامی برای سوزاندنی است. ای هشام! آیا خوب فهمیدی؟ به گونه ای که (شبهات) را با آنان دفع کنی و (دشمنان)، انکار کنندگان و مشرکان الهی که غیر خدا را با آن خواندند را دور نمایی؟ عرض کردم: بله. آن حضرت فرمودند: ای هشام! خداوند به وسیله فهم آنها به تو سود داده و ثابت قدم نماید. هشام عرض کرد: به خدا قسم از آن روز به بعد کسی مرا در بحث خداشناسی شکست نداده است.
14. حدثنا أبو الحسن علی بن عبدالله بن أحمد الأسواری، قال: حدثنا مکی ابن أحمد بن سعدویه البرذعی، قال: أخبرنا اسماعیل بن محمد بن الفضل بن محمد بن المسیب البیهقی قال: حدثنی جدی، قال: حدثنا ابن أبی اویس، قال: حدثنی أحمد بن محمد بن داود بن قیس الصنعانی، قال: حدثنی أفلح بن کثیر، عن ابن جریح، عن عمر و بن شعیب، عن أبیه، عن جده عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم):
أن جبرئیل نزل علیه بهذا الدعاء من السماء و نزل علیه ضاحکا مستبشرا، فقال: السلام علیک یا محمد، قال: و علیک السلام یا جبرئیل، فقال: ان الله بعث الیک بهدیة، فقال: و ما تلک الهدیة یا جبرئیل؟ فقال: کلمات من کنوز العرش أکرمک الله بها، قال: و ما هن یا جبرئیل؟ قال: قل: یا من أظهر الجمیل و ستر القبیح، یا من لم یؤاخذ بالجریرة و لم یهتک الستر، یا عظیم الغفو، یا حسن التجاوز، یا واسع المغفرة، یا باسط الیدین بالرحمة، یا صاحب کل نجوی، و یا منتهی کل شکوی (یا مقیل العثرات) یا کری الصفح، یا عظیم المن ای مبتدئا بالنعم قبل الستحقاقها یا ربنا و یا سیدنا و یا مولانا و یا غایة رغبتنا أسألک یا الله أم لا تشوه خلقی بالنار فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): یا جبرئیل فما ثواب هذه الکلمات؟ قال: هیهات هیهات، انقطع العلم، لو اجتمع ملائکة سبع سماوات و سبع أرضین علی أن یصفوا ثواب ذلک الی یوم القیامة ما و صفوا من ألف جزء جزءا واحدا، فاذا قال العبد: یا من أظهر الجمیل و ستر فی الدنیا و الاخرة، و اذا قال: یا من لم یؤاخذ بالجریرة و لم یهتک الستر لم یحاسبه الله یوم القیامة و لم یهتک ستره یوم یهتک الستور، و اذا قال: یا عظیم العفو غفر الله له ذنوبه و لو کانت خطیئته مثل زبد البحر، و اذا قال: یا حسن التجاوز تجاوز الله عنه حتی السرقة و شرب الخمر و أهاویل الدنیا، و غیر ذلک من الکبائر، و اذا قال: یا واسع المغفرة فتح الله عزوجل له سبعین بابا من الرحمة فهو یخوض فی رحمة الله عزوجل حتی یخرج من الدنیا، و اذا قال: یا باسط الیدین بالرحمة بسط الله یده علیه بالرحمة، و اذا قال: یا صاحب کل نجوی و (یا) منتهی کل شکوی أعطاه الله عزوجل من الأجر ثواب کل مصاب و کل سالم و کل مریض و کل ضریر و کل مسکین و کل فقیر الی یوم القیامة، و اذا قال: یا کریم الصفح أکرمه الله کرامة الأنبیاء، و اذا قال: یا عظیم المن أعطاه الله یوم القیامة امنیته و امنیة الخلائق، و اذا قال: یا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها أعطاه الله من الأجر بعدد من شکر نعماءه و اذا قال: یا ربنا و یا سیدنا و یا مولانا قال الله تبارک و تعالی: اشهدوا ملائکتی أنی غفرت له و أعطیته من الأجر بعدد من خلقته فی الجنة و النار و السماوات السبع و الأرضین السبع و الشمس و القمر و النجوم و قطر الأمطار و أنواع الخلق و الجبال و الحصی و الثری و غیر ذلک و العرش و الکرسی، و اذا قال: یا مولانا ملأ الله قلبه من الایمان، و اذا قال: یا غایة رغبتنا أعطاه الله یوم القیامة رغبته و مثل رغبة الخلائق، و اذا قال: أسألک یا الله أن لا تشوه خلقی بالنار قال الجبار جل جلاله: استعتقنی عبدی من النار، اشهدوا ملائکتی أنی قد أعتقته من النار و أعتقت أبویه و اخوته و أخواته و أهله و ولده و جیرانه، و شفعته فی ألف رجل ممن وجب لهم النار، و آجرته من النار، فعلمهن یا محمد المتقین و لا تعلمهن المنافقین فانها دعوة مستجابة لقائلیهن ان شاء الله، و هو دعاء أهل البیت المعمور حوله اذا کانوا یطوفون به.
قال مصنف هذا الکتاب: الدلیل علی أن الله تعالی عزوجل عالم حی قادر لنفسه لا بعلم و قدرة و حیاة هو غیره أنه لو کان عالما بعلم لم یخل علمه من أحد أمرین اما أن یکون قدیما أو حادثا، فان کان حادثا فهو جل ثناؤه قبل حدوث العلم غیر عالم، و هذا من صفات النقص، و کل منقوص محدث بما قدمنا، و ان کان قدیما و جب أن یکون غیر الله عزوجل قدیما و هذا کفر بالاجماع، فکذلک القول فی القادر و قدرته و الحی و حیاته، و الدلیل علی أنه تعالی لم یزل قادرا عالما حیا أنه قد ثبت أنه عالم قادر حی لنفسه و صح بالدلیل أنه عزوجل قدیم و اذا کان کذلک کان عالما لم یزل اذ نفسه التی لها علم لم تزل، و هذا یدل علی أنه قادر حی لم یزل.
14. از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که آن حضرت فرمودند: جبرئیل در حالی که خندان و خوشرو بود با این دعا از آسمان بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و عرضه داشت: ای محمد! درود بر تو. آن حضرت نیز فرمودند: ای جبرئیل! درود بر تو باد. جبرئیل عرض کرد: خداوند هدیه ای به سوی تو فرستاده است. آن حضرت فرمودند: ای جبرئیل! آن هدیه چیست؟ جبرئیل عرض کرد: آن هدیه سخنانی از گنج های عرش است که خداوند به وسیله آنها تو را گرامی داشته است.
آن حضرت فرمودند: ای جبرئیل! آن سخنان چیست؟ جبرئیل عرض کرد: (ای محمد!) بگو: ای کسی که زیبایی را آشکار کرده و زشتی را پنهان می کنی، ای کسی که به لغزش گرفتار نمی شوی و پرده (حرمت) کسی را پاره نمی کنی، ای کسی که در بخشش بزرگی و به خوبی (از گناهان) می گذری. ای کسی که در بخشش وسعت داری. ای کسی که دو دستت به مهربانی باز است، ای صاحب هر صدای آهسته و ای انتهای هر شکایت. ای برطرف کننده لغزش ها، ای کسی که در بخشندگی وسعت داری، ای کسی که در منت گذاری بزرگی، ای کسی که قبل از مستحق بودن به نعمت ها، آغازگر آن هستی. ای پروردگار ما! ای سرور ما! ای آقای ما! ای نهایت اشتیاق ما، ای خدا! از تو می خواهم که صورت مرا با آتش (جهنم) زشت نکنی. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ای جبرئیل! گفتن این سخنان چه پاداشی دارد؟ جبرئیل عرض کرد: دور است! دور است! دانش از بین رفت. اگر فرشتگان هفت آسمان و زمین جمع شوند تا پاداش آن را تا روز قیامت توصیف کنند، یک جزء از آن را نمی توانند وصف نمایند. پس زمانی که بنده می گوید: ای کسی که زیبایی را آشکار و زشتی را پنهان می کنی، خداوند به واسطه مهربانی خود زشتی های او را در دنیا پوشانده و در آخرت زیبا می سازد و خداوند هزار گناه را در دنیا و آخرت از او می پوشاند و زمانی که می گوید: ای کسی که به لغزش گرفتار نمی شوی و پرده کسی را پاره نمی کنی، خداوند در روز قیامت او را مورد حساب قرار نمی دهد و روزی که پرده ها پاره می شود، پرده آنها را پاره نمی کند و زمانی که می گوید: ای کسی که در بخشش بزرگ هستی، خداوند گناهان او را می بخشد اگر چه گناهان او به اندازه کف دریا باشد و زمانی که بگوید: ای کسی به نیکی گذشت می کنی، خداوند از او حتی از گناهانی مانند دزدی، نوشیدن شراب و گرفتاری های دنیا و دیگر گناهان بزرگ می گذرد و زمانی که بگوید: ای کسی که در بخشش، وسعت داری، خداوند برای او هفتاد در رحمت را باز می کند و او در رحمت الهی غوطه ور می شود، تا زمانی که از دنیا بیرون می آید و زمانی که بگوید: ای کسی که با مهربانی دست های خود را باز کرده ای، خداوند دست خود را با مهربانی بر او باز می کند و زمانی که بگوید: ای همراه هر صدای آهسته و ای پایان هر شکایت خداوند ثواب هر انسان مصیبت دیده، سالم، بیمار، زمین گیر، و نیازمند را به او می دهد و زمانی که بگوید: ای کسی که بخشندگی او وسیع است، خداوند مانند گرامی داشتن پیامبران، او را گرامی می دارد و زمانی که بگوید: ای کسی که زیاد نعمت می دهی، خداوند به او در روز قیامت آرزوهای او و مردم را برآورده می سازد و زمانی که بگوید: ای کسی که قبل از مستحق بودن (کسی) نعمت ها را آغاز کردی، خداوند به او به اندازه کسانی که شکر نعمت او را به جا آورده اند، پاداش می دهد و زمانی که بگوید: ای پروردگار ما! ای سرور ما! ای آقای ما! خداوند می فرماید: ای فرشتگان من! شهادت بدهید که من او را بخشیدم و به او به اندازه افرادی که در بهشت، جهنم، آسمان و زمین هفت گانه، خورشید، ماه، تمام ستارگان، انواع مخلوقات، کوه ها، ریگ ها، خاک و غیر از آن ها، عرش و کرسی پاداش می دهم و زمانی که بگوید: ای صاحب اختیار ما! خداوند قلب او را از ایمان پر می کند و زمانی که بگوید: ای پایان اشتیاق ما! خداوند در روز قیامت به اندازه اشتیاق او و اشتیاق تمام مخلوقات به او (پاداش) می دهد و زمانی که بگوید: ای خدا! از تو می خواهم که صورت مرا در آتش (جهنم) نسوزانی. خداوند می فرماید: بنده مرا از آتش (جهنم) معاف کنید و ای فرشتگان من! او و پدر، مادر، برادران، خواهران، همسر، فرزندان و همسایگانش از آتش (جهنم) آزاد کردم و شفاعت او را در حق هزار نفر از کسانی که آتش بر آنها واجب است را می پذیرم و از آتش پناه دادم.
پس ای محمد! این دعا را به نیکوکاران بیاموز و به منافقین یاد مده، زیرا این دعایی است که اگر خدا بخواهد، هر کس بخواند، دعایش مستجاب می شود و آن دعای ساکنان بیت المعمور (خانه فرشتگان در آسمان چهارم) است که به هنگام طواف به دور آن می چرخند.
(شیخ صدوق نویسنده این کتاب می گوید: دلیل بر این که خداوند زنده و نسبت به خویشتن نه به وسیله علم خود قدرتمند است و قدرت و بزرگی او غیر از خودش می باشد و اگر به واسطه علم آگاه باشد، علم او از دو حال خارج نمی باشد: یا علم او قدیم (ازلی) و یا حادث (بعد از نبودن، به وجود آمده است.) است، که اگر حادث باشد باید گفت که خداوند قبل از به وجود آمدن علم، عالم نبوده است و این جزء صفات موجود ناقص است و هر ناقصی حادث است، همان طوری که قبلا گفتیم و اگر علم خداوند (ازلی) باشد، واجب است که غیر از خداوند هم ازلی وجود داشته باشد و این به اتفاق همه کفر است. سخن در مورد توانا بودن و قدرت خداوند و زنده بودن و زندگی هم این گونه است و دلیل بر این که خداوند از ازل توانا، آگاه و زنده بوده، این است که ثابت شده که خداود ذاتا آگاه، توانا و زنده می باشد و با دلیل به اثبات رسیده که خداوند ازلی است و زمانی که این گونه باشد، پس خداوند از ازل آگاه بوده است، زیرا خداوند که آگاه بوده، از ازل آگاه بوده است و همین دلالت می کند بر این که خداوند از ازل توانا و زنده بوده است.

30. باب القرآن ما هو؟