فهرست کتاب


التوحید (ترجمه کتاب توحید شیخ صدوق پیرامون صفات و نشانه های خداوند متعال)

شیخ صدوق مترجم و شارح:استاد علی اکبر میرزایی‏

9. باب القدرة

9. درباره قدرت خداوند

1. حدثنا محمد بن موسی بن المتوکل (رضی الله عنه)، قال: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن محمد بن أبی اسحاق الخفاف، قال: حدثنی عدة من أصحابنا:
أن عبدالله الدیصانی أتی هشام بن الحکم فقال له: ألک رب؟ فقال: بلی، قال: قادر؟ قال: نعم قادر، قاهر، قال: یقدر أن یدخل لدنیا کلها فی البیضة لا یکبر البیضة و لا یصغر الدنیا؟ فقال هشام: النظرة، فقال له: قد أنظرتک حولا، ثم خرج عنه، فرکب هشام الی أبی عبدالله (علیه السلام) فاستأذن علیه فأذن له فقال: یا ابن رسول الله أتانی عبدالله الدیصانی بمسألة لیس المعول فیها الا علی الله و علیک، فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): عما ذا سألک؟ فقال: قال لی کیت، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): یا هشام کم حواسک؟ قال: خمس، فقال: أیها أصغر؟ فقال: الناظر، فقال: و کم قدر الناظر؟ قال: مثل العدسة أو أقل منها، فقال: یا هشام فانظر أمامک و فوقک و أخبرنی بما تری، فقال: أری سماء و أرضا و دورا و قصورا و ترابا و جبالا و أنهارا، فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): ان الذی قدر أن یدخل الذی تراه العدسة أو أقل منها قادر أن یدخل الدنیا کلها البیضة لا یصغر الدنیا و لا یکبر البیضة فانکب هشام علیه و قبل یدیه و رأسه و رجلیه، و قال: حسبی یا ابن رسول الله فانصرف الی منزله، و غدا الیه الدیصانی فقال: یا هشام انی جئتک مسلما و لم أجئک متقاضیا للجواب، فقال له هشام: ان کنت جئت متقاضیا فهاک الجواب، فخرج عنه الدیصانی؛ فاخبر أن هشاما دخل علی أبی عبدالله (علیه السلام) فعلمه الجواب فمضی عبدالله الدیصانی حتی أتی باب أبی عبدالله (علیه السلام) فاستأذن علیه فأذن له، فلما قعد قال له: یا جعفر بن محمد دلنی علی معبودی، فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): ما اسمک؟ فخرج عنه و لم یخبره باسمه، فقال له
أصحابه: کیف لم تخبره باسمک؟! قال: لو کنت قلت له: عبدالله کان یقول: من هذا الذی أنت له عبد فقالوا له: عد الیه فقل له یدلک علی معبودک و لا یسألک عن اسمک، فرجع الیه فقال له: یا جعفر دلنی علی معبودی و لا تسألنی عن اسمی، فقال له أبو عبدالله (علیه السلام): اجلس، و اذا غلام له صغیر فی کفه بیضة یلعب بها، فقال أبو عبدالله (علیه السلام): ناولنی یا غلام الیضة فناوله ایاها فقال أبو عبدالله (علیه السلام): یا دیصانی هذا حصن مکنون له جلد غلیظ و تحت الجلد الغلیظ جلد رقیق، و تحت الجلد الرقیق ذهبة مایعة و فضة ذائبة، فلا الذهبة المایعة تختلط بالفضة الذائبة و لا الفضة الذائبة تختلط بالذهبة المایعة، هی علی حالها لم یخرج منها مصلح فیخبر عن الصلاحها و لا دخل فیها مفسد فیخبر عن فسادها، لا یدری للذکر خلقت أم للانثی، تنفلق عن مثل ألوان الطواویس أتری لها مدبرا؟ قال: فأطرق ملیا؟ ثم قال: أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له، و أن محمدا عبده و رسوله، و أنک امام و حجة من الله علی خلقه، و أنا تائب مما کنت فیه.
1. گروهی از علماء شیعه روایت کرده اند که عبدالله دیصانی به نزد هشام بن حکم آمد و گفت: آیا پروردگار داری؟ جواب داد: بله. گفت: او تواناست؟ جواب داد: بله، او هم تواناست و هم پیروز است. پرسید: آیا قدرت دارد که تمام دنیا را در تخم مرغی داخل کند، بدون این که تخم مرغ بزرگ شده و دنیا کوچک شود؟ جواب داد: به من مهلت بده، تا جوابش را به تو بیاورم. عبدالله دیصانی گفت: یک سال به تو فرصت می دهم. سپس از نزد هشام خارج شد. هشام به نزد امام صادق (علیه السلام) آمده و اجازه خواست و به او اجازه دادند. به حضرت عزض کرد: ای فرزند رسول خدا! عبدالله دیصانی به نزد من آمد و مسئله ای از من پرسید که به جز خداوند و شما، از کسی دیگری نمی توانم کمک بگیرم. حضرت فرمودند: آن مسئله چه بود؟ هشام جریان را توضیح داد. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: ای هشام! حواس تو چقدر است؟ عرض کرد: پنج تا. فرمودند: کدامیک کوچک تر است؟ عرض کرد: حس بینایی. فرمودند: اندازه چشم چقدر است؟ عرض کرد: به اندازه عدس یا کوچک تر از آن. فرمودند: ای هشام! جلو و بالای سر خود را نگاه کن و هر چه می بینی به من بگو. عرض کرد: آسمان، زمین: خانه، خاک، کوه و رودها را می بینم؟ حضرت فرمودند: کسی که قادر است تمام چیزهایی را که دیدی داخل عدس یا کوچک تر از آن کند، باز می تواند که تمام دنیا را داخل تخم مرغ کند، بدون این که دنیا کوچک شده و یا تخم مرغ بزرگ شود. هشام خود را به روی امام انداخت و؛ دست و سر و پای ایشان را بوسید و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! همین اندازه کافی است و به سمت خانه اش حرکت کرد. فردای آن روز عبدالله دیصانی به نزد هشام آمد و گفت: ای هشام! من برای جواب گرفتن نزد تو نیامده ام و فقط برای تسلیم شدن آمده ام. هشام گفت: اگر برای جواب آمده ای، این هم جواب من است. دیصانی از نزد هشام خارج شد و با خبر شد که هشام به نزد امام صادق (علیه السلام) رفته و جواب را از آن حضرت آموخته است. عبدالله دیصانی به راه افتاد تا به درب خانه امام صادق (علیه السلام) رسید و اجازه ورود خواست پس اجازه داده شد؛ و زمانی که نشست، گفت: ای جعفربن محمد (علیه السلام) پروردگارت را به من بشناسان؟ حضرت فرمودند: نام تو چیست؟ عبدالله دیصانی بدون این که نام خود را به آن حضرت بگوید، از آن جا بیرون رفت.
یارانش به او گفتند که چرا نام خود را نگفتی؟ گفت: اگر به حضرت عرض می کردم نام من (عبدالله) است، او همان است که تو بنده اش هستی. یارانش به او گفتند: به سوی ایشان برگرد و بگو تو را به پروردگارت راهنمایی کند، ولی از نامت سؤال نکند. دیصانی به نزد امام بازگشت و عرض کرد: ای جعفر! (نام امام صادق (علیه السلام)) مرا به پروردگارم راهنمایی کن ولی از نامم سؤال نکنید. حضرت به او فرمودند: بنشین. آن حضرت پسر بچه ای داشت که با تخم مرغی بازی می کرد. حضرت به او فرمودند: ای بچه! آن تخم مرغ را به من بده و آن بچه هم تخم مرغ را به حضرت داد. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: ای دیصانی! این، دری پنهان است که دارای پوست سفید می باشد و زیر این پوست سفت، پوست نازکی وجود دارد و زیر آن پوست نازک، طلایی مایع (زردی تخم مرغ) و نقره ای آب شده (سفیدی آن) است و هیچ کدام با دیگری مخلوط نمی شود. (هیچ کس از وضعیت آن خبر ندارد) نه چیز سالمی از آن بیرون آمده، تا از سالم بودنش و نه چیز فاسدی خارج شده که به فاسد بودنش خبر دهند. معلوم نیست که نر یا ماده آفریده شده است. از چنین تخمی، پرنده ای رنگارنگ یعنی طاووس خارج می گردد. آیا برای چنین چیزی مدبری نمی بینی؟ اندکی دیصانی به فکر فرو رفت و سپس گفت: شهادت می دهم که خدایی جز خدای یکانه نیست و شریکی ندارد و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، بنده و فرستاده اوست و شما، رهبر و حجت خداوند بر مردم هستید و من از آن اعتقادی که داشتم، توبه می کنم.
2. حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید (رحمهم الله) قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن خالد، عن بعض أصحابنا، قال:
مر أبو الحسن الرضا (علیه السلام) بقبر من قبور أهل بیته فوضع یده علیه، ثم قال: الهی بدت قدرتک و لم تبد هیئة فجهلوک و قدروک و التقدیر علی غیر ما به وصفوک و انی بری ء یا الهی من الذین بالتشبیه طلبوک، لیس کمثلک شی ء، الهی و لن یدرکوک، و ظاهر ما بهم من نعمتک دلیلهم علیک لو عرفوک، و فی خلقک یا الهی مندوحة أن یتناولوک بل سووک بخلقک، فمن ثم لم یعرفوک، و اتخذوا بعض آیاتک ربا فبذلک و صفوک، تعالیت ربی عما به المشبهون نعتوک.
2. بعضی از علماء شیعه نقل کرده اند که (روزی) امام رضا (علیه السلام) از قبر یکی از خویشاوندانشان عبور می کردند، دست روی قبر گذاشته و فرمودند: پروردگارا! قدرت تو آشکار شد. اما چگونگی تو معلوم نشد و برای تو اندازه تصور کردند و تو را برخلاف آن چه هستی، وصف نمودند و خدایا! من از کسانی که تو را با تشبیه می طلبند، بیزارم. چیزی مثل تو نیست. خدایا! هرگز تو را درک نکردند. نعمت های تو که در میان آنهاست، باعث می شد و به طرف تو راهنمایی شوند و تو را بشناسند و این توان در مخلوقات تو وجود دارد که در حقیقت و ذات تو تفکر کنند، امام تو را با مخلوقاتت برابر دانستند و به همین دلیل، تو را نشناختند و بعضی از نشانه های تو را (مثل خورشید و ماه و ستاره و...) به عنوان خدا گرفتند و پروردگار من از آن چه تشبیه کننده ها وصفش می کنند، برتر است.
3. حدثنا أبی (رحمهم الله) قال: حدثنا سعدبن عبدالله، قال: حدثنا محمد بن الحسین ابن أبی الخطاب، عن أحمدبن محمد بن أبی نصر، قال:
جاء قوم من وراء النهر الی أبی الحسن (علیه السلام) فقالوا له: جئناک نسالک عن ثلاث مسائل، فان أجبتنا فیها علمنا أنک عالم، فقال: سلوا، فقالوا: أخبرنا عن الله أین کان، و کیف کان، و علی أی شی ء کان اعتماده؟ فقال: ان الله عزوجل کیف الکیف فهو بلا کیف، و أین الأین فهو بلا أین، و کان اعتماده علی قدرته، فقالوا: نشهد أنک عالم.
قال مصنف هذا الکتاب: یعنی بقوله: و کان اعتماده علی قدرته أی علی ذاته لأن القدرة من صفات ذات الله عزوجل.
3. محمد بن ابی نصر می گوید: گروهی از ماوراء النهر (عراق) به نزد ابوالحسن (امام رضا (علیه السلام)) آمدند و عرض کردند: به نزد شما آمده ایم تا از سه مسئله سؤال کنیم. اگر به آنها جواب دادید، یقین می کنیم که شما دانا هستید. حضرت فرمودند: بپرسید.
گفتند: ما را از خداوند مطلع کن که کجا و چگونه می باشد. و به چه چیزی تکیه زده است؟ حضرت فرمودند: خداوند، خودش چگونگی را چگونه قرار داده است پس خودش بدون چگونگی است و خودش به مکانیت، مکان داده است، پس خودش بدون مکان است و به قدرت خودش تکیه زده است. آنها گفتند: شهادت می دهیم که شما دانا هستید.
(شیخ صدوق (ره) می گوید: منظور از این که (خداوند به قدرت خود تکیه زده است، یعنی بر ذات خودش تکیه می زند، زیرا قدرت، از صفات ذات خداوند متعال است.)
4. حدثنا محمد بن علی ما جیلویه (رحمهم الله) عن عمه محمد بن أبی القاسم، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن محمد بن علی الکوفی، عن عبدالرحمن بن محمد ابن أبی هاشم عن أحمد بن محسن المیثمی، قال: کنت عند أبی منصور المتطبب، فقال: أخبرنی رجل من أصحابی قال:
کنت أنا و ابن أبی العوجاء و عبدالله بن المقفع فی المسجد الحرام، فقال ابن المقفع: ترون عذا الخلق؟ و أومأ بیده الی موضع الطواف، ما منهم أحد اوجب له اسم الانسانیة الا ذلک الشیخ الجالس - یعنی جعفربن محمد - فأما الباقون فرعاع و بهائم، فقال له ابن أبی العوجاء:
و کیف أو جبت هذا الاسم لهذا الشیخ دون هؤلاء؟ قال: لأنی رأیت عنده مالم أر عندهم، فقال ابن أبی العوجاء: ما بد من اختبار ما قلت فیه منه، فقال له ابن المقفع: لا تفعل، فانی أخاف أن یفسد علیک ما فی یدک، فقال: لیس ذا رأیک، و لکنک تخاف أن یضعف رأیک عندی فی احلالک ایاه المحل الذی و صفت، فقال ابن المقفع: أما اذا توهمت علی هذا فقم الیه، و تحفظ ما استطعت من الزلل، و لا تثن عنانک الی استر سال یسلمک الی عقال، و سمه مالک أو علیک قال: فقام ابن أبی العوجاء، و بقیت أنا و ابن المقفع، فرجع الینا، یا ابن المقفع ما هذا ببشر، و ان کان فی الدنیا روحانی یتجسد اذا شاء ظاهرا و یتروح اذا شاء باطنا فهو هذا، فقال له: و کیف ذاک؟ فقال: جلست الیه، فلما لم یبق عنده غیری ابتدأنی فقال: ان یکن الأمر علی ما یقول هؤلاء و هو علی ما یقولون یعنی أهل الطواف فقد سلموا و عطبتم و ان یکن الأمر علی ما تقولون و لیس کما تقولون فقد استویتم أنتم و هم، فقلت له: یرحمک الله و أی شی ء نقول و أی شی ء یقولون؟ ما قولی و قولهم الا واحدا، قال: فکیف یکون قولک و قولهم واحدا و هم یقولون: ان لهم معادا و ثوابا و عقابا و یدینون بأن للسماء الها و أنها عمران و أنتم تزعمون أن السماء خراب لیس فیها أحدا.
قال: فاغتنمتها منه فقلت له: ما منعه ان کان الأمر کما تقول أن یظهر لخلقه و یدعوهم الی عبادته حتی لا یختلف منهم اثنان ولم احتجب عنهم و أرسل الیهم الرسل؟! و لو باشرهم بنفسه کان أقرب الی الایمان به، فقال لی: و یلک و کیف احتجب عنک من أراک قدرته فی نفسک نشوءک و لم تکن و کبرک بعد صغرک، و قوتک بعد ضعفک و ضعفک بعد قوتک، و سقمک بعد صحتک، و صحتک بعد سقمک، و رضاک بعد غضبک و غضبک بعد رضاک، و حزنک بعد فرحک، و فرحک بعد حزنک، و حبک بعد بغضک، و بغضک بعد حبک، و عزمک بعد ابائک، و ابائک بعد عزمک، و شهوتک بعد کراهتک، و کراهتک بعد شهوتک، و رغبتک بعد رهبتک، و رهبتک بعد رغبتک، و رجاءک بعد یأسک، و یأسک بعد رجائک، و خاطرک بما لم یکن فی و همک، عزوب ما أنت معتقده عن ذهنک، و ما زال یعد علی قدرته التی هی فی نفسی التی لا أدفعها حتی ظننت أن ه سیظهر فیما بینی و بینه.
4. ابو منصور متطبب می گوید: مردی از یاران من خبر داد که با ابن ابی العوجاء و عبدالله بن مقفع در مسجد الحرام بودیم. ابن مقفع گفت: آیا این مردم را می بینید؟ و با دست به محل طواف (که مردم طواف می کردند) اشاره کرد. (و گفت:) هیچ کدام از آنها نام انسان ندارند مگر آن پیری که آن جا نشسته است، و بقیه، اراذل و اوباش و حیوان هستند ابن ابی العوجاء گفت: چگونه فقط نام انسان را بر این شخص لازم می دانی و بر دیگران جایز نمی دانی؟ ابن مقفع گفت: من چیزی نزد آن شخص دیدم که نزد دیگران ندیده ام. ابن ابی العوجاء گفت: پس لازم شد، آن چه درباره او گفتی، امتحان شود؟ ابن مقفع گفت: این کار را نکن، زیرا می ترسم آن چه در دست توست (یعنی اعتقادی که داری) را فاسد کند. ابن ابی العوجاء گفت: من این گونه فکر نمی کنم، بلکه گمان می کنم که تو از این می ترسی که نظر تو در مورد او آن چنان که او را توصیف کردی، ضعیف گردد. ابن مقفع گفت: حال که تو این گونه خیال می کنی، پس برخیز و به نزد او برو، (ولی) تا می توانی خود را از لرزش حفظ کن، و افسار خود را به حال خود رها نکن تا آن را ببندد؛ برای سخن خود اندازه ای قرار بده، و بدان که چه چیز به نفع و چه چیز به ضرر توست. پس ابن ابی العوجاء برخاست و رفت و من (ابومنصور متطبب) و ابن مقفع ماندیم و زمانی که برگشت گفت: ای ابن مقفع! او بشر نیست. و اگر در دنیا یک مقام ملکوتی باشد که در جسم انسانی وجود داد، به طوری که هر زمان خواست، آشکار شده و هر زمان خواست پنهان گردد، همین شخص است. ابن مقفع به او گفت: چطور؟ گفت: نزد آن حضرت نشستم و زمانی که فقط من نزد او ماندم، فرمودند: اگر امر همان باشد که این گروه می گویند و سخن تو هم طبق سخنانشان باشد، آنها سالم مانده و شما نابود می شوید. و اگر امر، آن طوری باشد که شما می گویید، شما و آنها مساوی هستید. به امام عرض کردم: خداوند شما را رحمت کند، مگر ما و آنان چه می گوییم در حالی که سخن هایمان یکی است؟ فرمودند: چگونه سخنان شما و آنها یکی است، در حالی که می گویند: برای آنها معاد، پاداش و عذب وجود دارد، و معتقدند که آسمان دارای خدایی است و حقیقتا آسمان، آباد است؛ ولی شما گمان می کنید که آسمان خراب بوده و کسی در آن نیست.
ابن ابی العوجاء می گوید: فرصت را مغتنم شمردم و عرض کردم: اگر مسئله این است که شما می گویید، چه مانعی وجود داشت که خداوند، خود را برای مردم نشان دهد، و آنها را به طرف عبادت خود بخواند، تا دیگر حتی دو نفر هم اختلاف نکنند. ولی خود را از مردم پنهان داشت و (به جای خود) پیامبرانش را به سوی مردم فرستاد و اگر خودش چنین می کرد، ایمان آوردن به او، نزدیک تر می شد.
آن حضرت به من فرمودند: وای بر تو! چگونه او، خود را از تو پنهان داشته است، در حالی که قدرتش را در درون تو، نشان داده است، به طوری که (ابتداء) نبودی و بعد به وجود آمدی (و متولد شدی) و بعد از کوچکی، بزرگ، بعد از ناتوانی، توانا، بعد از توانایی، ناتوان، بعد از سلامتی، بیمار و بعد از بیماری، سالم، بعد از خشم، خشنود و بعد از خشنودی، خشمگین، بعد از دشمنی، دوست، بعد از دوستی، دشمن، بعد از ناامیدی، مصمم (استوار) و بعد از مصمم بودن، ناامید، بعد از فرار، رو آوردن و بعد از در آورن، قرار، بعد از ناامیدی، امیدوار و بعد از امید، ناامید شدی و در به یاد آوردن آن چه در ذهن تو وجود نداشت (یعنی علم که انسان آگاهی نسبت به چیزی ابتداء در ذهنش نیست و بعد یاد می گیرد) و آن چه تو نسبت به آن معتقد بودی، از دست رفت (و ذهن، از آن خالی شد که همان فراموشی مطالب می باشد.)
و آن حضرت پشت سر هم قدرت خداوند را که در من وجود داشت، شمارش می کرد، به طوری که نتوانستم آنها را انکار کنم؛ بطوریکه گمان کردم که خداوند، بین من و او حضور دارد.
5. حدثنا أحمدبن محمد بن یحیی العطار (رحمهم الله) قال: حدثنی سعدبن عبدالله، عن أحمد بن أبی عبدالله، عن یعقوب بن یزید، عن محمد بن أبی عمیر، عمن ذکره، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
ان ابلیس قال: لعیسی بن مریم (علیه السلام): أیقدر ربک علی أن یدخل الأرض بیضة لا یصغر الأرض و لا یکبر البیضة؟ فقال عیسی (علیه السلام) و یلک، ان الله لا یوصف بعجز، و من أقدر ممن یلطف الأرض و یعظم البیضة.
5. از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمودند: ابلیس به حضرت عیسی (علیه السلام) گفت: آیا پروردگار تو قدرت دارد که زمین را در تخم مرغی قرار دهد، بدون این که زمین کوچک و یا تخم مرغ بزرگ شود؟ حضرت عیسی (علیه السلام) فرمودند: وای بر تو! خداوند به ناتوانی، وصف نمی شود و چه کسی تواناتر از کسی است که زمین را نرم و تخم مرغ را بزرگ کند.
6. حدثنا أبی (رحمهم الله) قال: حدثنا سعدبن عبدالله، قال: حدثنا یعقوب بن یزید، عن حمادبن عیسی، عن ربعی بن عبدالله، عن الفضیل بن یسار قال:
سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول: ان الله عزوجل لا یوصف قال: و قال زرارة: قال أبو جعفر (علیه السلام): ان الله عزوجل لا یوصف و کیف یوصف و قد قال فی کتابه: (و ما قدروا الله حق قدره) فلا یوصف بقدرة الا کان أعظم من ذلک.
6. فضیل بن یسار می گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: خداوند متعال، (به چیزی) توصیف نمی شود؛ زراره می گوید: امام باقر (علیه السلام) فرمودند: خداوند، (به چیزی) وصف نمی شود و چگونه به چیزی وصف شود، در حالی که در قرآن می گوید: آن طور که جایگاه خداوند است، نتوانستند او را بشناسند. پس خداوند به قدرتی وصف نمی شود، مگر این که از آن بزرگ تر است.
7. حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید (رحمهم الله) قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن محمد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن جعفر بن بشیر، عن الحسین بن أبی حمزة، قال:
سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول: قال أبی (علیه السلام): ان محمد ابن علی ابن الحنفیة کان رجلا رابط الجأش - و أشار بیده - و کان یطوف بالبیت فاستقبله الحجاج، فقال: قد هممت أن أضرب الذی فیه عیناک، قال له محمد: کلا، ان لله تبارک اسمه فی خلقه کل یوم ثلاثمائة لحظة أو لمحة، فلعل احداهن تکفک عنی.
7. حسنی بن حمزه می گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: پدرم فرمودند: محمد بن علی بن حنفیه، مردی با یقین و شجاع بود و خانه خدا را طواف می کرد که حجاج با او روبرو شد و گفت: تصمیم دارم که سرت را از بدن جدا کنم محمد حنفیه گفت: هرگز نمی توانی چنین کنی. خداوند در میان آفریده های خود، هر روز سیصد لحظه یا کم تر از آن دارد. شاید یکی از آن لحظات، تو را از من جدا کند (و نگذارد که تو با من چنین کنی.)
8. حدثنا محمد بن علی ما جیلویه (رحمهم الله) عن محمد بن أبی القاسم، عن محمد ابن علی الصیرفی، عن علی بن حماد، عن المفضل بن عمر الجعفی، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
ان الله تبارک و تعالی لا تقدر قدرته، و لا یقدر العباد علی صفته و لا یبلغون کنه علمه و لا مبلغ عظمته، و لیس شی ء غیره، هو نور لیس فیه ظلمة و صدق لیس فیه کذب، و عدل لیس فیه جور، و حق لیس فیه باطل، کذلک لم یزل و لا یزال أبد الابدین، و کذلک کان اذلم یکن أرض و لا سماء و لا لیل و لا نهار و لا شمس، و لا قمر و لا نجوم و لا سحاب و لا مطر و لا ریاح، ثم ان الله تبارک و تعالی أحب أن یخلق خلقا یعظمون عظمته و یکبرون کبریاءه و یجلون جلاله، فقال: کونا ظلین، فکانا کما قال الله تبارک و تعالی.
قال مصنف هذا الکتاب: معنی قوله: هو نور، أی هو منیز و هاد و معنی قوله:
کونا ظلین، الروح المقدس و الملک المقرب، و المراد به أن الله کان و لا شی ء معه، فأراد أن یخلق أنبیاءه و حججه و شهداءه صلوات الله علیهم، و هو الذی یحرسهم به من کید الشیطان و وسواسه و یسددهم و یوفقهم و یمدهم بالخواطر الصادقة ثم خلق الروح الأمین الذی نزل علی أنبیائه بالوحی منه عزوجل، و قال لهما: کونا ظلین ظلیلین لأنبیائی و رسلی و حججی و شهدائی، فکانا کما قال الله عزوجل ظلین ظلیلین لأنبیائه و رسله و حججه و شهدائه، یعینهم بهما و ینصرهم علی أیدیهما و یحرسهم بهما، و علی هذا المعنی قیل للسلطان العادل: انه ظل الله فی أرضه لعباده، یأوی الیه المظلوم، و یأمن به الخائف الوجل، و یأمن به السبل، و ینصف به الضعیف من القوی، و هذا هو سلطان الله و حجته التی لا تخلوا الأرض منه الی أن تقوم الساعة.
8. مفضل بن عمر جعفی، از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: قدرت خداوند، محدود نیست و بندگان نمی توانند او را وصف کنند و به عمق (درون) علم الهی برسند، و به بزرگی او دست پیدا کنند و غیر از او چیزی نیست، (چیز ماندگار؛ و نوری است که در آن تاریکی راه ندارد و حقیقتی است که در آن دروغ نیست؛ هر وعده ای از او صادر می شود، محقق خواهد شد) انصافی است که ظلم ندارد و حقی است که باطل در آن نیست. این گونه نابود نمی شود و تا همیشه نابود نخواهد شد. او، آن زمانی که نه زمین، نه آسمان، نه شب، نه روز، نه خورشید، نه ماه، نه ستاره، نه ابر، نه باران و نه باد بود، همین گونه بود. سپس خداوند متعال اراده کرد که آفریده ای بیافریند که او را، بزرگ بشمارد و جلال او را گرامی بدارد و بزرگی او را آشکار سازد. پس فرمود: دو سایه باشید و همان طور که خداوند فرموده بود، دو سایه شدند.
شیخ صدوق قدس سره می گوید: منظور از این جمله که او نور است یعنی، او نور دهنده و هدایت کننده است؛ و منظور از این که دو سایه شوید منظور جبرئیل و فرشته مقرب است.
و دیگر این که خداوند بود، در حالی که کسی با او نبود و اراده کرد که پیامبران، حجت هایش را گواهان که درود خداوند بر آنها باد، بیافریند. او همان کسی است که آنها را از حیله و وسوسه شیطان محافظت می کند و آنها را راهنمایی کرده و با ذهنی درست، آنها را یاری داد. سپس جبرئیلی که بر پیامبرانش وحی نازل می کرد را فرستاد، و به آن دو فرمود: برای پیامبران، حجت ها و شهادت دهنگان الهی، سایه شوید؛ و به وسیله آن دو، آنها را کمک و یاری داد و محافظتشان نمود و به همین معنا، به سلطان عادل گفته شده است که او، سایه خداوند بر بندگانش در روی زمین است. مظلومان، به او پناه می آورند و انسان ترسیده، به وسیله او آرامش می یابد و به وسیله او، راه ها امن می گردد و ناتوان، حق خود را از توانا می گیرد، و این همان سلطان از طرف خداوند و حجت او می باشد تا روز قیامت، که زمین از او خالی نمی شود.
9. حدثنا محمد بن علی ما جیلویه (رحمهم الله)، عن عمه محمد بن أبی القاسم، عن أحمد بن أبی عبدالله، عن أبی أیوب المدنی عن محمد بن أبی عمیر، عن عمربن اذینة، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
قیل لأمیر المؤمنین (علیه السلام): هل یقدر ربک أن یدخل الدنیا فی بیضة من غیر أن یصغر الدنیا أو یکبر البیضة؟ قال: ان الله تبارک و تعالی لا ینسب الی العجز، و الذی سألتنی لا یکون.
9. عمربن اذینه از امام صادق (علیه السلام) و ایشان فرمودند: به امیر المؤمنین علی (علیه السلام) عرض شد: آیا خداوند قدرت دارد که دنیا را در تخم مرغی داخل کند، بدون این که دنیا کوچک شده یا تخم مرغ بزرگ شود؟ حضرت فرمودند: خداوند متعال به ناتوانی منسوب نمی شود (لقب نمی گیرد) و چیزی که از من پرسیدی، (اصلا) محقق نمی شود.
10. حدثنا جعفربن محمد بن مسرور (رحمهم الله) قال: حدثنا الحسین بن محمد بن عامر، عن عمه عبدالله بن عامر، عن أبی عمیر، عن أبان بن عثمان، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال:
جاء رجل الی أمیرالمؤمنین (علیه السلام) فقال: ایقدر الله أن یدخل الأرض فی بیضة و لا یصغر الأرض و لا یکبر البیضة؟ فقال: و یلک، ان الله یوصف بالعجز و من أقدر ممن یلطف الأرض و یعظم البیضة.
10. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که مردی به نزد امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: آیا خداوند قدرت دارد که زمین را در تخم مرغ داخل کند، بدون این که زمین کوچک شده و تخم مرغ بزرگ شود؟ آن حضرت فرمودند: وای بر تو! خداوند، به ناتوانی وصف نمی شود و چه کسی قدرتمندتر از کسی است که زمین را نرم کرده و تخم مرغ را بزرگ گرداند.
11. حدثنا علی بن أحمد بن عبدالله البرقی (رحمهم الله)، قال، حدثنا أبی، عن جده أحمدبن أبی عبدالله، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، قال:
جاء رجل الی الرضا (علیه السلام) فقال: هل یقدر ربک أن یجعل السماوات و الأرض و ما بینهما فی بیضة؟ قال: نعم، و فی أصغر من البیضة و قد جعلها فی عینک و هی أقل من البیضة، لأنک اذا فتحتها عاینت السماء و الأرض و ما بینهما، ولو شاء لأعماک عنها.
11. احمد بن محمد بن ابی نصر می گوید: مردی به نزد امام رضا (علیه السلام) آمد و عرض کرد: آیا پروردگار تو قدرت دارد که آسمان و زمین و آن چه در میان آنها است را، در تخم مرغی قرار دهد؟ حضرت فرمودند: او از کوچک تر از تخم مرغ هم (می تواند در زمین و آسمان جای دهد) و آن، (به این صورت است که) آسمان را در چشم تو قرار داده است، در حالی که چشم تو از تخم مرغ کوچک تر است، زیرا زمانی که چشم خود را به آسمان و زمین و آن چه میان آنهاست، باز می کنی، (تمام آنها را) در چشم خود می بینی و اگر می خواست، تو را از (مشاهده کردن آنها) کور می کرد. (پس می تواند، چنین کند.)
12. حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق (رحمهم الله)، قال: حدثنا أبو القاسم العلوی، عن محمد بن اسماعیل البرمکی، قال: حدثنا الحسین بن الحسن قال: حدثنا محمد بن عیسی، عن محمد بن عرفة، قال:
قلت للرضا (علیه السلام) خلق الله الأشیاء بالقدرة أم بغیر القدرة؟ فقال: لا یجوز أن یکون خلق الأشیاء بالقدرة لأنک اذا قلت: خلق الأشیاء بالقدرة فکأنک قد جعلت القدرة شیئا غیره، و جعلتها آلة له بها خلق الأشیاء، و هذا شرک، و اذا قلت: خلق الأشیاء بقدرة فانما تصفه أنه جعلها باقتدار علیها و قدرة، و لکن لیس هو بضعیف و لا عاجز و لا محتاج الی غیره.
قال محمد بن علی مؤلف هذا الکتاب: اذا قلنا: ان الله لم یزل قادرا فنما نرید بذلک نفی العجز عنه، و لا نرید اثبات شی ء معه لأنه عزوجل لم یزل واحدا لا شی ء معه، و سابین الفرق بین صفات الذات و صفات الأفعال فی بابه ان شاء الله).
12. محمد بن عرفه می گوید: به امام رضا (علیه السلام) عرض کردم: آیا خداوند، اشیاء را با قدرت یا بدون قدرت خلق کرده است؟ (یعنی آیا با تلاش و کار چنین چیزهایی آفریده و یا با اراده چنین کرده است.) حضرت فرمودند: برای خداوند، آفریدن اشیاء با قدرت (و کار و تلاش) نبوده است، زیرا زمانی که تو می گویی: خداوند، اشیاء را با قدرت (تلاش) آفریده است، یعنی قدرت را چیزی، غیر از او قرار داده ای و آن را وسیله ای در نظر گرفته ای که خداوند به وسیله آن، اشیاء را آفریده است و این شرک (به خداوند) است و زمانی که بگویی: خداوند، اشیاء را با قدرت (تلاش) آفریده است، او را توصیف کرده ای به این که خداوند، بواسطه اقتدار قدرت، آنها را آفریده است، در حالی که او ضعیف و ناتوان نیست و به غیر از خود، نیازی ندارد.
(نویسنده کتاب، محمد بن علی شیخ صدوق قدس سره می گوید: اگر بگوییم او همیشگی است، ناتوانی را از خداوند نفی کرده ایم و چیزی را به همراه خداوند، اثبات نکرده ایم (و قرار نداده ایم) زیرا خداوند همیشه یکی بوده و چیزی همراه او نبوده است و به زودی فرق میان صفات ذات و صفات افعال خداوند را در جای خودش، به خواست خداوند روشن می کنم.)
13. حدثنا حمزة بن محمد العلوی (رحمهم الله)، قال أخبرنا علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن محمد بن أبی عمیر، عن عمربن اذینة، عن أبی عبدالله (علیه السلام) فی قوله عزوجل (ما یکون من نجوی ثلالة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا أدنی من ذلک و لا أکثر الا هو معهم أین ما کانوا) فقال:
هو واحد، أحدی الذات، بائن من خلقه، و بذلک و صف نفسه، و هو بکل شی ء محیط بالاشراف و الاحاطة و القدرة لا یعزب عنه مثقال ذرة فی السماوات و لا فی الأرض و لا أصغر من ذلک و لا أکبر بالاحاطة و العلم لا بالذات لأن الأماکن محدودة تحویها حدود أربعة فاذا کان بالذات لزمه الحوایة.
13. عمر بن اذینه از امام صادق (علیه السلام)، درباره سخن خداوند پرسید که (هیچ آهسته ای میان سه نفر نیست، مگر این که خداوند چهارمین است و پنج نفر نیست، مگر این که خداوند ششمین است و کم تر و چه بیشتر باشد. مگر این که او با آنهاست هر کجا که باشید.) آن حضرت فرمودند: او، یگانه و در ذات یکی است، از مخلوقاتش جداست و به واسطه آن، خودش را توصیف کرده است و او به هر چیزی بااشراف، تسلط و قدرت، احاطه دارد و هیچ چیزی در آسمان و زمین به خاطر کوچکی و بزرگی با احاطه و علمی که او دراد، از او دور نمی شود. نه این که ذاتا (آن جا حضور داشته باشد) زیرا مکان به چهار طرف محدود است. پس زمانی که ذات او (در مکانی حضور داشته باشد، یعنی این که) خداوند هم (به چهار طرف) محدود گردد.
14. حدثنا تمیم بن عبدالله بن تمیم القرشی (رحمهم الله)، قال: حدثنی أبی، عن حمدان بن سلیمان النیسابوری، عن علی بن محمد بن الجهم، قال:
حضرت مجلس المأمون و عنده الرضا علی بن موسی (علیه السلام) فقال له المأمون: یا ابن رسول الله ألیس من قولک ان الأنبیاء معصومون؟ قال: بلی فسأله عن آیات من القرآن، فکان فیما سأله أن قال له: فأخبرنی عن قول ابراهیم: (رب أرنی کیف تحیی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی؟) قال الرضا (علیه السلام): ان الله تبارک و تعالی کان أوحی الی ابراهیم (علیه السلام) أنی متخذ من عبادی خلیلا ان سألنی احیاء الموتی أجبته، فوقع فی نفس ابراهیم (علیه السلام) أنه ذلک الخلیل، فقال: رب أرنی کیف تحیی الموتی قال: أولم تؤمن؟ قال: بلی ولکن لیطمئن قلبی علی الخلة قال: فخذ أربعة من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یأتینک سعیا و اعلم أن الله عزیز حکیم، فأخذ ابراهیم (علیه السلام) نسرا و بطا و طاووسا ودیکا فقطعهن قطعا صغارا، ثم جعل علی کل جبل من الجبال التی کانت حوله - و کانت عشرة - منهن جزءا، و جعل مناقیر هن بین أصابعه، ثم دعاهن بأسمائهن، و وضع عنده حبا و ماء، فتطایرت تلک الأجزاء بعضها الی بعض حتی استوت الأبدان، و جاء کل بدن حتی انضم الی رقبته و رأسه، فخلی ابراهیم عن مناقیر هن فطرن، ثم وقفن فشربن من ذلک الماء و التقطن من ذلک الحب، و قلن: یا نبی الله أحییتنا أحیاک الله، فقال ابراهیم (علیه السلام): بل الله یحیی و یمیت و هو علی کل شی ء قدیر، قال المأمون: بارک الله فیک یا أبا الحسن.
و الحدیث طویل أخذنا منه موضع احاجة.
14. علی بن محمد بن جهم می گوید: در مجلس مأمون حضور داشتم و امام رضا (علیه السلام) هم نزد او بود. مأمون به امام عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! آیا این سخن شما نیست که پیامبران معصوم هستند؟ حضرت فرمودند: بله. پس مأمون سؤالاتی از آیات قرآنی از امام پرسید تا رسید به این سؤال که، به من از سخن حضرت ابراهیم (علیه السلام)، آگاه کن که فرمود: (پروردگارا! به من نشان بده که چگونه مرده ها را زنده می کنی. خداوند فرمود: مگر ایمان نداری؟ جواب داد: بله! اما می خواهم قلبم مطمئن شود.) امام رضا (علیه السلام) فرمودند: خداوند به حضرت ابراهیم (علیه السلام) وحی فرستاد که می خواهم از میان بندگانم، دوستی انتخاب کنم که اگر از من زنده کردن مردگان را بپرسد، جوابش دهم. در درون ابراهیم این مطلب وارد شد که او همان دوست (خداوند) است. پس عرض کرد: پروردگارا! به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی؟ خداوند فرمودند: مگر ایمان نداری؟ جواب داد: بله! اما می خواهم قلبم نسبت به آن دوستی (با تو) مطمئن شود. خداوند فرمود: چهار پرنده بگیر و آنها را قطعه قطعه کن، سپس هر قسمت را بر بالای کوهی قرار بده و آنها را طرف خود بخوان که به سرعت به نزد تو می آیند و بدان که خداوند ارجمند و داناست. حضرت ابراهیم (علیه السلام) عقاب، مرغابی، طاووس و خروس را گرفت و آنها را کشته و به قطعه های کوچک جدا نمود. سپس هر قسمت را بر بالای کوهی قرار داد و منقار پرندگان را میان انگشتانش گذاشت. سپس آنها را به طرف خود خواند و نزد خود، آب و دانه گذاشت. هر کدام از آن قسمت ها، بلند شده و به سوی او حرکت می کردند تا این که بدنشان کامل شد و هر بدنی آمده و به گردن و سر خود متصل گشت. حضرت ابراهیم (علیه السلام)، منقارهای آنها را رها کرد، که پرواز کردند و دوباره نشستند و آب نوشیده و دانه خوردند و گفتند: ای پیامبر خدا! ما را زنده کردی، خداوند تو را زنده کند. حضرت ابراهیم (علیه السلام) فرمود: بلکه خداوند می میراند و زنده می کند او به هر چیزی تواناست. مأمون گفت: ای ابوالحسن! خداوند به تو برکت دهد.
(این حدیث طولانی است که فقط به اندازه نیاز، آن را بیان کردیم.)
15. حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی العطار (رضی الله عنه)، قال: حدثنا سعد بن عبدالله، عن یعقوب بن یزید، عن الحسن بن علی الخزاز، عن مثنی الحناط عن أبی جعفر - أظنه محمد بن نعمان - قال:
سألت أبا عبدالله (علیه السلام) عن قول الله عزوجل (و هو الله فی السماوات و فی الأرض) قال: کذلک هو فی کل مکان، قلت: بذاته؟ قال: و یحک ان الأماکن أقدار، فاذا قلت: فی مکان بذاته لزمک أن تقول فی أقدار و غیر ذلک و لکن هو بائن من خلقه، محیط بما خلق علما و قدرة و احاطة و سلطانا و ملکا، و لیس علمه بما فی الأرض بأقل مما فی السماء، لا یبعد منه شی ء، و الأشیاء له سواء علما و قدرة و سلطانا و ملکا و احاطة.
15. محمد بن نعمان می گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره سخن خداوند پرسیدم که حضرت فرمودند: همین طور است. عرض کردم: آیا با ذات خود فرمودند: وای بر تو! مکان ها، محدودند و زمانی که می گویی، او با ذات در مکانی حضور دارد، یعنی این که تو او را محدود می دانی، در حالی که او از آفریده های خود جداست و با دانش، قدرت، تسلط، حاکمیت و پادشاهی، بر آن چه آفریده است، احاطه دارد و دانش او به آن چه در زمین است، از آن چه در آسمان است، کم تر نیست و از خداوند، چیزی دور نیست و تمام چیز از جهت دانش، قدرت، سلطنت، پادشاهی و بزرگی نزد او مساوی است.
16. حدثنا أبی (رحمهم الله)، قال: حدثنا علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن الحکم، قال:
قال أبو شاکر الدیصانی: ان فی القرآن آیة هی قوة لنا، قلت: و ما هی؟ فقال: (و هو الذی فی السماء اله و فی الأرض اله) فلم أدر بما اجیبه، فحججت فخبرت أبا عبدالله (علیه السلام) فقال: هذا کلام زندیق خبیث، اذا رجعت الیه فقل: کذلک الله ربنا فی السماء اله و فی الأرض اله و فی البحار اله و فی کل مکان اله، قال: فقدمت فأتیت أبا شاکر فأخبر ته فقال: هذه نقلت من الحجاز.
16. هشام بن حکم از ابو شاکر دیصانی نقل می کند که گفته است: در قرآن، آیه ای هست که سخن ما را تقویت می کند (ابو شاکر دیصانی، زندیق بود یعنی به خدا اعتقادی نداشت و یا برای او شریک قرار می داد.) هشام بن حکم می گوید: به او گفتم: کدام آیه. گفت: این آیه: او کسی است که در آسمان خداوند و در زمین هم خداوند است. (یعنی به خیال او در آسمان خدایی و در زمین هم خدایی دیگر وجود دارد.) هشام بن حکم می گوید: من نتوانستم جواب او را بدهم. به امام صادق (علیه السلام)، این مسئله را خبر دادم. ایشان فرمودند: این سخن، شخصی زندیق (و خدانشناس) است. (ای هشام!) وقتی به نزد او برگشتی، بگو: نام تو در کوفه چیست؟ او جواب می دهد: فلانی (ابو شاکر دیصانی) بگو نام تو در بصره چیست؟ می گوید: فلانی (ابو شاکر دیصانی) پس (در این حالت) به او بگو: خداوند هم، این گونه است در آسمان خدا و در زمین (هم) خداست، در دریاها و در هر مکان دیگر خداست. هشام بن حکم می گوید: پس برخاستم و به طرف ابو شاکر دیصانی رفتم و سخن امام را به او گفتم. او جواب داد: این سخنی است که از طرف حجاز آمده است.
17. حدثنا جعفربن محمد مسرور (رحمهم الله) قال: حدثنا الحسین بن محمد بن عامر، عن عمه عبدالله بن عامر، عن الحسن بن محبوب، عن مقاتل بن سلیمان، قال:
قال أبو عبدالله الصادق (علیه السلام): لما صعد موسی (علیه السلام) الی الطور فنادی ربه عزوجل قال: یا رب أرنی خزائنک، فقال: یا موسی انما خزائنی اذا أردت شیئا أن أقول له: کن فیکون.
قال مصنف هذا الکتاب: من الدلیل علی أن الله عزوجل قادر: أن العالم لما ثبت أنه صنع الصانع و لم نجد أن یصنع الشی ء من لیس بقادر علیه بدلالة أن المقعد لا یقع منه المشی و العاجز لا یتأتی له الفعل صح أن الذی صنعه قادر، و لو جاز غیر ذلک لجاز منا الطیران مع فقد ما یکون به من الالة، و لصح لنا الادراک و ان عدمنا الجاسة. فلما کان اجازة هذا خروجا عن المعقول کان الأول مثله.
17. مقاتل بن سلیمان از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که فرمودند: زمانی که حضرت موسی (علیه السلام) از کوه طور بالا رفت، پروردگار خود را (این گونه) صدا زد: پروردگارا! خزائن (گنجینه های معرفت و دانش خود را) به من نشان بده. خداوند فرمود: ای موسی! گنجینه من این است که هر زمانی چیزی اراده کنم، به او می گویم، موجود باش او هم به وجود می آید (یعنی این گونه نیست که از قبل چیزی آماده کرده باشم و به تو نشان دهم.)
(شیخ صدوق قدس سره می گوید: یکی از دلیل هایی که می گوید خداوند تواناست این است: زمانی که ثابت شود جهان، آفریدگار و سازنده ای دارد، ولی دریافتیم که چون توانا نیست، نمی تواند چیزی بسازد، به این صورت که، زمین گیر نمی تواند راه برود و ناتوان نمی تواند کاری انجام دهد، پس نتیجه می گیریم کسی که جهان را ساخته است، تواناست زیرا در غیر این صورت، (که از یک طرف بگوییم: ناتوان است و از طرف دیگر بگوییم: جهان را او آفریده است) پس باید پرواز کردن ما، هم جایز بود، با این که آن چه برای پرواز نیاز است را نداریم و درک کردن ما بدون داشتن حواس صحیح بود، پس چون که محقق شدن این موضوع عاقلانه نیست، اولی هم عاقلانه نخواهد بود.)

10. باب العلم