زن در زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

نویسنده : شهید بنت الهدی صدر مترجم : محمود شریفی‏

زندگی نامه شهید بنت الهدی

شهید بنت الهدی صدر، در سال 1357 ه.ق (56 سال پیش) در شهر کاظمین، در خانه مرد بزرگی همچون علامه «سیّد حیدر صدر» - که به علم و ایمان معروف بود- پا به عرصه گیتی گذارد و نامش را «آمنه» خواندند. مادر وی دختر علامه بزرگ، شیخ عبدالحسین آل یاسین و خواهر آیت اللَّه شیخ محمد رضا آل یاسین و شیخ مرتضی آل یاسین بود.
با تولد آمنه - که تنها فرزند دختر این خانواده بود- شادی بسیاری فضای خانه را پر کرد و پدر و مادرش بر این رحمت الهی سپاس فراوان گفتند؛ ولی دریغا که آمنه تنها شش ماه زیر سایه وجود پدر زیست! پس از آنکه علامه سیّد حیدر صدر چشم از این جهان بست، آمنه در دامن مادر و زیر سایه دو برادرش سیّد اسماعیل و سیّد محمدباقر رشد و تربیت یافت. در خردسالی خواندن و نوشتن را نزد برادرانش فرا گرفت و در همان کودکی همراه برادرانش - که برای ادامه تحصیل عازم حوزه علمیه نجف بودند - به آن شهر مقدس رفت.
با وجود مدرسه علمیه ویژه بانوان در نجف، او تحصیلات خود را در زمینه ادبیات، اصول فقه و علم حدیث، نزد برادرانش آموخت و به مطالعه در زمینه اخلاق، تفسیر، سیره و... پرداخت تا اینکه با کمک الهی و با داشتن هوش و استعداد خدادادی توانست در هر مرحله به موفقیتهای چشمگیری دست یابد.
او با راهنمایی ها و ارشادات دو برادر بزرگوارش، بویژه شهید آیت اللَّه سیّد محمدباقر صدر به مرحله ای از روشن بینی و آگاهی اسلامی و سیاسی رسید که احساس کرد علاوه بر «خودسازی» به عنوان یک زن مسلمان و آگاه و مسئول، بار سنگین رسالت انذار و تبشیر زنان جامعه خویش را بعهده دارد و باید با سلاح علم و قلم در پیاده کردن این رسالت بزرگ گام بردارد؛ بویژه زمانی که جامعه اسلامی بخصوص زنان و دختران به جای اینکه تربیت کننده جامعه ای سالم و انسانهای پرتلاش باشند با دوری از اسلام، بیشتر گرفتار بندهای اسارت استعمارگران می شوند و ناخواسته در دام طرحها و توطئه های پلید و فریبنده آنان افتاده، بتدریج به وسیله ای برای تخدیر و انحراف جامعه تبدیل می شوند؛ از اینرو آمنه که بعدها «بنت الهدی» لقب گرفت، از همان سنین جوانی وارد فعالیتهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی شد و خدمات ارزنده ای نیز به جامعه خویش، بخصوص زنان عرضه کرد و با زیر نظر گرفتن مدارس مختلف در شهرهای کاظمین و بغداد، توانست در تربیت دختران مسلمان و آگاه سهم بسزایی داشته باشد.
همچنین با تأسیس یک مرکز فرهنگی در شهر کاظمین و برپایی اجتماعات مختلف، موفق شد یک سلسله فعالیتهای فرهنگی و سیاسی در بین بانوان بنیاد نهد.
یکی از خواهران مجاهد عراقی درباره او چنین می گوید:
«بنت الهدی آگاهی را در میان زنان بالا برد و حجاب را رواج داد و باعث شد تا دیدگاههای جامعه درباره زن و دیدگاههای زنان درباره اسلام تغییر کرد و رژیم (عراق) از این امر احساس خطر کرد.»
تألیفات بسیار خوب و آثار قلمی گرانقدر او در زمینه ها و موضوعات مختلف اسلامی - اجتماعی از احساس وظیفه و سوز دردمندانه او سرچشمه می گرفت. وی می کوشید تا دین خود را نسبت به جامعه بویژه دختران و زنان ادا کند و با نوشته هایش چراغی روشن سر راه زندگی آنان - که در ابتدای راه بودند و بی خبر از دامها و خطرها - برافروزد.
او نخستین نوشته های خود را در سال 1381 ه.ق مقارن 1340 ش. در مجله «الاضواء» منتشر ساخت و بعدها کتب متعددی نوشت و از خود به یادگار گذاشت. نام تعدادی از آنها به این شرح است:
1. الباحثة عن الحقیقة.
2. صراع (که ترجمه آن با نام ستیز، توسط دفتر نشر و فرهنگ اسلامی منتشر شده است.)
3. لقاء فی المستشفی (ترجمه آن از سوی سازمان تبلیغات اسلامی با نام «ملاقات در بیمارستان» منتشر شده است.)
4. امرأتان و رجل (ترجمه آن به نام سرنوشت دو دختر توسط مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شده است.)
5. مذاکرات الحج.
6. لیتنی کنت اعلم (ترجمه آن نیز به نام «ای کاش می دانستم» توسط مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شده است.)
7. الفضیلة تنتصر.
8. انحالة الضائعه.
9. نساء العقیده.
10. کلمة و دعوة.
11. النکران الجمیل.
12. المرأة مع النبی فی حیاته و شریعته (که اکنون ترجمه آن تقدیم شما می گردد.)
او با تألیف این کتابها که بیشتر در قالب داستان است، تلاش کرد تا اسلام ناب را به جامعه اسلامی عرضه کند و مسلمانان را با قوانین و مسائل اخلاقی و اجتماعی اسلام آشنا ساخته، الگویی از انسان مسلمان به جامعه معرفی نماید.
رژیم بعث عراق که با جهت گیری ضد دینی خود، تحمل فعالیتهای موج آفرین و بیدادگر او و برادر بزرگوارش شهید آیت اللَّه صدر را نداشت، به بهانه های مختلف از جمله ملی کردن مدارس، تلاش کرد تا جلوی فعالیتهای او را بگیرد؛ ولی هرگز موفق نشد. تا جاییکه هنگام اولین مرحله دستگیری برادر مجتهد و مجاهدش، آیت اللَّه شهید سیّد محمدباقر صدر(1) شجاعانه به مزدوران رژیم گفت:
«تا کی وجدانتان در خواب خواهد بود؟ و چرا تن به این زندگی ضلالت بار داده اید؟...»
فردای آن روز، صبح زود به بازار نزدیک حرم رفت و با فریادهای تکبیر و سخنان پرشور خود مردم را به قیام فراخواند. و همین فریادها بود که انگیزه یک حرکت عظیم عراق گشت؛ آنچنان که رژیم بعث عراق را به وحشت انداخت و رژیم ناچار شد آیت اللَّه صدر را آزاد کند.
از آنجا که تحمل فردی چون حضرت آیت اللَّه صدر و خواهر مکرمه اش بنت الهدی برای رژیم عفلقی و خونخوار عراق مشکل بود، دوباره در بیستم جمادی الاول 1400 ه.ق. اقدام به دستگیری آن بزرگوار و خواهرش نمود تا شاید با تهدید و ارعاب و شکنجه، آنان را تسلیم خواسته های خود کند؛ولی چون از تسلیم شدن آنان ناامید شد، دست پلیدش را به خون دو فرزند پاک و مجاهد اسلام آلود و آن دو را با مظلومیت تمام در زندان به شهادت رساند.
شهید آمنه بنت الهدی صدر، زن مسئول و مجاهد و خواهر با وفای شهید آیت اللَّه سید محمد باقر صدر - که تمامی عمر در محضر برادر به آموزش اشتغال داشت و به دنبال راه اسلام را می پیمود - در پرواز به «به ملکوت اعلی نیز همراه او به خدا پیوست و پس از عمری که در رکاب برادر به جهاد مقدس با طاغوت پرداخت، سرانجام در تاریخ بیست و سوم جمادی الاول 1400 ه.ق. در کنار آن شهید بزرگوار به فیض بزرگ شهادت نائل آمد و مصداق بارز فضل اللَّه المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما گشت. این حیات و این شهادت بر او گوارا و راهش پر رهرو باد.(2)
محمود شریفی
20/5/1371

مقدمه

ای مردم از پروردگارتان بترسید، او شما را از یک تن آفرید و از آن یک تن، همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد. و بترسید از آن خدایی که با سوگند به نام او از یکدیگر چیزی می خواهید و زنهار! از خویشاوندان مبرید؛ به درستی که خداوند مراقب شماست.(3)
اسلام تنها مکتبی است که حقوق و مزایایی را به زن داده است که هیچ مکتب و رژیمی، نه قبل از اسلام نه بعد از آن به او نداده است؛ زیرا آگاهی و شناخت بشر به هر جا هم برسید، باز در مقابل علم آفریننده ناقص است، آن آفریدگاری که زن و مرد را از یک «نفس» فرار داد و آنها را با ویژگیهایی - که برای هیچیک کمبود بشمار نمی رود متمایز ساخت و بخاطر آن ویژگیها تعهدات و تکالیفی نیز به عهده آنها گذاشت که ناشی از برتری یکی بر دیگری نیست. بلکه بخاطر این است که چیزی با چیز دیگر کامل می شود و یا به چیزی دیگر نیاز دارد. این هم از حکمت و مصلحت اندیشی است که خدای متعال برای آباد کردن این هستی قرار داده. و چنانچه جایی برای برتری باشد، خداوند آنرا نیز در آیات زیادی از قرآن بیان فرمود است. از جمله این آیه مبارکه است که فرمود:
یا ایهاالناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عنداللَّه اتقیکم ان اللَّه علیم خبیر(4)
ای مردم ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را گروه گروه و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. به درستی که گرامی ترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست. خدا دانا و کاردان است.
و سنت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین سند و روشن ترین دلیل در چگونگی برخورد مرد با زن است و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - که تجسم اسلام است - برای همه ما الگوی شایسته ای است؛ چرا که زندگی را در برخورد با زن بعنوان همسر و پدر گذرانده و هم اوست که می فرماید:
«جز انسان بزرگوار زن را گرامی نمی دارد و جز شخص پست به او اهانت نمی کند.»(5)
گفتار را طولانی نمی کنیم، بلکه فرصت را در اختیار خواننده می گذاریم تا با آنچه که نویسنده اسلامی، بانوی بزرگوار و دانشمند شهید آمنه صدر (بنت الهدی) درباره زن در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مکتب او نوشته آگاهی پیدا کرده، خود داوری کند که: تنها مکتب اسلام در مورد زن منصفانه عمل کرده و منزلت و شخصیت او را بالا برده است. و همچنین از یاوه بافیهای پرگویانی که نیت سوء دارند و برای حقوق زن اشک تمساح ریخته، به اسلام در مورد شخصیت زن تهمت می زنند پرده برداریم. آنان می خواهند که زن را فریفته و او را با شعار علم، دانش و پیشرفت وسیله وسیله بهره وری کالا و ابزار تولید ساخته، از همه ارزشها و ایده آلهایی که اسلام زن را بواسطه آن امتیازات از مرد جدا ساخته، تهی و عاری سازند.
از خدای متعال می خواهیم که گامهایمان را استوار گرداند و ما را در همه ابعاد زندگی برای حرکت در مسیر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم (ع) موفق و پیروز گرداند؛ او سرور و مولای ماست، بر او تکیه کردیم و بازگشت به سوی اوست.
دارالاسلامیه

زنهایی در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

روزگار ظلمت بود، اگرچه برای او عصر نور بود. عصر جهل و نادانی بود؛ اگرچه او در آن روزگار آگاه ترین به شمار می رفت. عصر وحشیگری و دشمنی بود، ولی او نمونه انسان کامل بود. آری او همسر فرزانه بهترین جوان روزگارش، عبداللَّه، فرزند عبدالمطلب بود، و کیست که عبداللَّه را نشناسد و امتیازات او را انکار کند. او آرزو و دلخواه دختران جوان و پاکدامن قریش بود. و او آن بانو را انتخاب کرد، نه دیگری را تا همسر خود و مادر فرزندانش باشد، پس چه کسی از آمنه، دختر وهب - که از ریشه دارترین خانواده ها بود و در بهترین دامنها تربیت یافت - سزاوارتر است که این جایگاه و مقام یگانه را پر کند.
آری این بانو همان آمنه دختر وهب، فرزند عبدمناف، فرزنده زهره، فرزند کلاب، فرزند مره، فرزند کعب است که در سایه درخت بلندی نشست تا خاطره روزهای سختی و ساعتهای خوشی و صفا را به یاد آورد و به پژواک زمان از دست رفته گوش فرا دهد؛ در حالیکه آن صدا در اعماق جانش به زیباترین صوت انعکاس می یافت و از یاد دوست غایب خود پشتوانه ای از شجاعت بجوید که او را بر تحمل تلخی جدایی یاری کند. پس آن همسر خوبی که به ناچار از یکدیگر جدا گشته اند، الآن کجاست؟ چقدر به او نیازمند است. در این روزهایی که نزدیک است به استقبال مولود تازه و عزیزی برود، چقدر به او نیازمند است... که بیاید و او را با دلسوزی اش آرامش بخشد و در آرزوها و امیدها شریک او شود و با آمنه منتظر نخستین فرزندشان باشند.
آه که نزدیک است آمنه ضربان قلب فرزند گرامی خود را بشنود. او به همین دلیل خوشبخت بود با وجود این که در اثر دوری پدر مهربانش تیرگی بر خویشبختی او سایه افکنده بود، ولی برگشت و گفت: امید است که دیدار نزدیک باشد. و صبر کرد تا خبر آمدن مسافری که این روزها انتظارش را می کشید بشنود. آمنه تردیدی ندارد که عبداللَّه در تلاشش برای زود برگشتن لحظه ای کوتاهی نمی کند. عبداللَّه هم به زودی همه توان خود را بکار می بنند که کارش را در سریعترین وقت انجام دهد؛ زیرا در مکه همسر و عروسی که فرزندی در شکم و محبت و عشقی در قلب دارد، چشم به راه است.
آمنه تردیدی ندارد که شوهرش مایل است که به سرعت برگردد و سهل انگاری در سفرش نمی کند و از پیوستن سریع به خانواده سر باز نمی زند؛ هر چند در بیرون به او خوش بگذرد. آری آمنه هرگز آن لحظه ای را که قافله در حال حرکت بود و شوهرش برای وداع او آمده بود فراموش نمی کند. و هرگز خطوط برجسته و روشن مهربانی و دوستی را که بر صورت نورانی عبداللَّه ترسیم شده بود از یاد نمی برد. و فراموش نمی کند که آنچنان پیش او ایستاده بود، گویی نمی خواهد یا نمی تواند جدا شود؛ تا اینکه برادرانش در حالیکه مدت جدایی را برای او ناچیز جلوه می دادند و با او شوخی و خنده می کردند او را از برابرش کنار بردند و نیز فراموش نمی کند عبداللَّه در حالیکه بسوی کاروان می رفت، تمام وجودش متوجه او بود. در هر نگاهی از نگاههای عبداللَّه معنایی از معانی دوستی و محبت را - هنگامی که بر می افروخت و انسانی به انسانی می پیوست - می خواندی. شوهر مسافر آمنه احساس می کرد پشت سرش چیزی را گذاشته که هیچ مسافری تاکنون مانند آن را جا نگذاشته است.
عبداللَّه احساس می کرد آمنه به فرزندی گرانبها حامله است؛ در این نگاههای کوتاه داخل چهارچوب چشمش نوری مقدس و آسمانی می درخشد. ولی عبداللَّه ناچار است سفر کند. پس با آرزوی آنکه به زودی برای دیدار برگردد به سفر رفت.
و آمنه همچنان پریشان حال و دستخوش اندیشه ها و رویاها بود. گاهی از آنها خسته می شد و گاهی با آنها همراه بود تا اینکه از آرزوهایش جدا شود. این صداهای ناآشنا از حیاط خانه به گوش می رسید و حرکتی غیر طبیعی در اطراف خانه پدید می آمد. به خاطر این پدیده تازه گاهی نشاطی پیدا می کرد. و لحظه اندکی امیدواری در درونش پیدا می شد.
چه می شد اگر دوست غایب او و برادران و همراهانش بر می گشتند! ای کاش صدای گامهایی را که می شنید صدای قدمهای آنها بود که بطور اتفاقی برگشته اند! کاش عبداللَّه مدت سفر را کوتاه می کرد و به سوی آمنه و خانه و فرزند محبوبش بر می گشت! با عجله در حالتی میان امیدواری و ناامیدی بر می خاست و با گامهای حسرت بار می رفت؛ بطوریکه نزدیک بود قلبش از خودش سبقت بگیرد و می رفت تا خبر بگیرد. در راه با صدایی که گویی صدای فرد نیمه جانی است می پرسید: چه شده؟ آیا عبداللَّه آمده!؟ او احساس می کرد که آنجا افراد تازه واردی هستند و خانه در آرامش معمولی نیست، ولی عبداللَّه را نمی دید. انتظار داشت او را ببیند؛ ولی وقتی عبداللَّه را ندید، از همسفرانش درباره عبداللَّه سؤال کرد و جواب را شنید. ولی مثل اینکه همه جواب را نمی فهمید؛ چون این خبر او را غافلگیر کرده بود و قبل از اینکه بشنود و بفهمد، به واسطه رنجی که دیده بود فلج شده بود، بدون اینکه از واقعیت آگاه شود. و جواب این بود که عبداللَّه نیامده ولی بقیه آمدند. دوباره پرسید: پس عبداللَّه کجاست و چرا از آنها جدا شد و جا ماند؟ و پاسخ شنید که عبداللَّه مریض شد و در بین راه مهمان قبیله ای شد تا از او پرستاری کنند تا نیرو گرفته بتواند به سفر ادامه دهد. پاسخ را شنید و فهمید که دیگر او نخواهد آمد و چنین گفت:
آه، چه کسی را بعد از عبداللَّه دارم و چه کسی پدر فرزندم خواهد بود؟ و اینگونه آرزوهای آمنه بر باد رفت و کاخ آرزوهایش ویران شد. آمنه بعد از اینکه شعله نورانی سعادتش در سپیده زیبایی خاموش شد، لباس عزا به تن کرد، از لذتهای همراهان دور ماند، از دنیا و شادیهای آن رو گرداند، با رنجهای دردناک انس گرفت و زیر آسمان اندوه شدید و در چهارچوب دردهای تلخ به خود پرداخت.او دیگر جز به یاد زنده نبود و جز با کالای سعادت گمشده به سر نمی برد. پس از انکه از رفیق و همپایش جدا شد، همچون شکوفه ای نگران در داغی تلخ و اندوهی کشنده فرو رفت.
نزدیک بود که آمنه بعد از داغ عبداللَّه از زندگی کنار کشیده، گوشه گیری را اختیار کند؛ زیرا زندگی بدون عبداللَّه معنی و مفهومی نداشت و عبداللَّه همه زندگی او بود.
ولی روزنه ای از امید و احساس ناآگاهانه او را به زندگی ناخواسته اش پیوند می داد و با تمام وجود احساس می کرد با زندگان همراه است، و این احساس به او یادآوری می کرد که او در قبال عبداللَّه مسئولیتی دارد و باید آنرا ادا کند، و در رحمش امانتی از همسر عزیزش دارد که به هیچ وجه نباید آنرا فراموش کند یا خود را به فراموشی بزند.
احساس می کرد که هنوز رسالتش نسبت به عبداللَّه پایان نیافته، و تا زمانی که نوزاد عبداللَّه با اوست، وظیفه دارد زندگی کند؛ به همین خاطر با آن درد جانکاه و شدید می ساخت و چه بسیار از روزهایی که با شوهر گرانقدرش بود یاد می کرد. از روزهایی که عبداللَّه هنوز به زندگی او وارد نشده بود، و او هم با عبداللَّه نبود و از اینکه عبداللَّه چگونه او را از بین دیگران برگزید، با اینکه دختران بسیاری از قریش او را احاطه کرده بودند؛ بهمین خاطر مورد حسادت قرار می گرفت. و چقدر موجب خوشحالی و افتخار آمنه شد. چرا که عبداللَّه بن مطلب یک داماد عادی و ساده نبود، بلکه او از تبار بنی هاشم و سرآمد جوانان قریش به شمار می آمد. چه می شد اگر بین آند و جدایی نمی افکند و می گذاشت برای مدت کوتاهی هم که شده، طعم خوشبختی را بچشند، و کاش مرگ به عبداللَّه مهلت می داد تا فرزند عزیزش را ببیند و به این کودک رحم می کرد که زود به دنیا بیاید تا آمنه از او استقبال کند؛ در حالیکه او یتیم بود. آمنه هرگز ساعت وداع را از یاد نمی برد و سفارشهای عبداللَّه را فراموش نمی کند که به او گفت: «تا می تواند از فرزندش محافظت و مراقبت نماید». ولی اکنون او کجاست؟ در حالیکه وقت آن بود آن عزیز مورد انتظار اینجا باشد و چشمش به فروغ زندگی روشن شود. محمدبن عبداللَّه به دنیا می آید، در حالیکه یتیم است و جدش کفالت او را به عهده دارد و مادر عزادارش، آمنه دختر وهب، آن طفل یتیم را دامن گرفته است. و آن نخستین زن در زندگی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) است.
روزها می گذرد و هفته ها و ماهها هم به دنبالش و آمنه با فرزند گرانقدرش مشغول است و جان و مال را فدای او می کند. محمد به سنی می رسد که مادرش وادار می شود او را به دایه ها بسپارد، چون در آن زمان معروف بود که اگر طفلی در صحرا رشد کند و در هوای آزاد بیابان تربیت گردد، مفیدتر و مصمم تر از بچه های شهر خواهد بود. روی همین حساب مادرش او را به حلیمه سعدیه می سپارد به این شکل حلیمه دومین زن در زندگی رسول خدا به شمار می رود. حلیمه در حالیکه طفلی یتیم به همراه دارد با شوهرش به طرف قبیله بنی سعد بر می گردد. و چه کند که غیر از او کسی را نیافته است، در صورتی که بقیه دایه ها فرزندان ثروتمند را به چنگ آورده اند و از پدر و مادران آنها مال و ثروت فراوانی گرفته اند...
از آن روزی که حلیمه این یتیم را در بغل گرفت، احساس کرد که آن طفل همه چیز اوست و احساس کرد که جداً دوست دارد همه چیز آن طفل باشد.
کودک را هنوز نبرده بود که احساس کرد او را عاشقانه دوست دارد و هنوز به محل خود نرسیده بود که احساس کرد گنجی گرانبها دارد، برتر از همه گنجها.
احساسی از اعماق جانش می گرفت که او بر سایر دایه ها برتری دارد. شواهد روشنی پیدا شد که این احساس را تأیید می کرد؛ چون برکت همه قبیله را فراگرفت و توشه و ثروت رو به افزونی گذاشت. آنچه را دیده بود به شوهرش گفت و او را نسبت به برکات روشنی که برای آنها به وجود آمده بود آگاه ساخت.
شوهرش گفت که امیدوار است این پسر به مقامی برسد و سفارش کرد تا توجه و لطف خاصی نسبت به او داشته باشد، ولی حلیمه نیازی به هیچگونه سفارشی نداشت؛ زیرا همه عواطف مادری نسبت به این طفل کوچک در قلب او جمع شده بود و چشمه خشک نشدنی مهر و عاطفه در قلبش می جوشید. او را بر فرزندان خود برتری داده، در بهترین جای قلبش جای داده بود و حفاظت و نیکی و سخاوتش نسبت به او بیشتر بود.
دلیل و بهانه های زیادی می تراشید تا هر چه می تواند بیشتر او را نگهدارد. چون نمی توانست از او جدا شود و او را از آغوش و دامنش دور سازد. آن کودک برای او چشمه خیر و برکت و سعادت و خوشبختی بود.
محمد، فرزند عبداللَّه نیز این چنین بود، او را دوست می داشت، به او تکیه می کرد و در کوچکی و بزرگی به او کاملاً احترام می گذاشت. و سعادتمندانه با او زندگی کرد و بدون حرف و زحمت از او جدا شد و همیشه، حتی بعد از نبوت هم از او به خوبی و بزرگی یاد می کرد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) او را مادر صدا می کرد وقتی حلیمه پیش او می آمد، کنار خودش برای او جا باز می کرد و نسبت به او مهربانی و نیکی بسیار می کرد...
سپس محمد بن عبداللَّه نزد مادر و جدش بر می گردد تا در آغاز کودکی از تربیت مادر بهره ببرد و در سایه جدش و گفتار و کردارش بزرگ شود. ولی سرنوشت دوباره به سراغ او می آید تا مادرش را از او بگیرد. در حالی که هنوز کودکی خردسال بود... او در سفری به قصد دیدار دایی هایش مادر را همراهی می کرد و خدمتگذار امانتدار آن بانو (ام ایمن) هم با آنها بود که در بین راه و بیابان بی انتها و دور از شهر، تقدیر دست دراز می کند تا آخرین پشتوانه زندگی او را از او بگیرد، مادرش بیمار می شود و مرگ او را از فرزندش جدا می کند.
محمد خردسال دوباره یتیم می شود؛ یا به تعبیر دیگر دوباره یتیم می شود و دست روزگار بی آنکه مهلتش دهد، جد نیکوکارش را هم از او می گیرد، همان جدی که در دلسوزی برایش پدر بود و در مهربانی همچون مادر. در این هنگام عمویش ابوطالب سرپرستی او را به عهده می گیرد و خانه دلش را برای او می گشاید. فاطمه بنت اسد، همسر بزرگوارش نیز به بهترین وجه از او سرپرستی می کند و او را در بلندای قلبش جای می دهد و با تمام توان دست یاری و مهربانی به سوی او می گشاید.
فاطمه بنت اسد سومین زن در زندگی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است. او هیچ تفاوتی بین محمّد با سایر فرزندانش قائل نمی شد، بلکه حس می کرد که محمد دارای موقعیت و عظمتی است که در بالاترین مرتبه قلب او جای دارد و همیشه او را زیر نظر داشت. او به سوی شکوفایی جوانی در حرکت بود و جوانی را حرکت می بخشید و به طرف «مرد شدن» به تمام معنا در حرکت بود.
فاطمه او را در پشتیبان و پناهگاه آینده خود می دید و از وجود استوار و مستحکم او استمداد می طلبید. وقتی که می دید محمد، پسر گرانقدرش علی را در آغوش می گیرد بسیار افتخار می کرد. به این توجه روحی افتخار می کرد و آن را به فال نیک می گرفت.
محمد نخستین کسی بود که علی(ع) فرزند فاطمه بنت اسد، به او لبخند زد؛ آن هم زمانی که از خانه کعبه بیرون آمد و علی را در میان بازوان مهربانش داشت. فاطمه هرگز فراموش نمی کند که علی در خانه کعبه و در شرافت ترین نقطه آن متولد شد. اینک این علیِ عزیز اوست و تحت تربیت و توجیهات پسر عموی امین و راستگویش، محمدبن عبداللَّه شروع به رشد کرده و اینک نوجوانی شده است. محمد در اوج جوانی اش محبتهای فاطمه بنت اسد را فراموش نکرد و هرگز مهربانی او را از یاد نبرد. او برای فاطمه در تمام حالات و دوران زندگی اش همچون فرزند بود و زمانی که گرسنگی تمام مکّه را فرا گرفته بود، محمد فرزند فاطمه بنت اسد یعنی علی را برای خودش برگزید.
عمویش ابوطالب نسبت به انجام وظایف زندگی در زحمت بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هم در آن زمان با همسرش خدیجه، دارای خانه ای مستقل شده بود و از آن زمان که خانه مسکونی و خانه قلبش را به روی پسر عمویش گشود در تمام شرایط و اوضاع زندگی حتی یک روز هم از او جدا نشد.
فاطمه بنت اسد که این پیوند عاطفی بین او و فرزندش را می دید خوشحال می شد و از محمد شادمان می گشت و او را گرامی داشته، بر او اعتماد و توجه می کرد. هردو، فاطمه را مادر خود می دانستند و فرقی بین فرزند او و فرزند عمویش نبود.
در روایت آمده: وقتی علی بن ابیطالب(ع) خبر وفات مادرش را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) داد رسول خدا در جواب فرمود: ای علی! او مادر من هم بود...
پیامبر بزرگوار(صلی الله علیه و آله و سلم) پیراهن مبارک خود را داد که فاطمه بنت اسد را با آن همراه کفنش بپیچند تا پوشش و نگهدار او گردد، و بعد از اینکه مردم از کنار قبر او متفرق شدند، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) کنار قبر او نشست و برای او دعا کرد و از خدا خواست تا به او پاداش نیک عنایت کند آنگاه به یاد گذشته های خود با او افتاد، هنگامی که کودکی کوچک و یتیم بود و فاطمه با او مهربانی می کرد، و در جوانی توجه خاصی به او داشت... سرانجام افسرده و غمگین از کنار قبر برخاست.
پس فاطمه سومین زنی بود که در زندگی پیامبر وارد شد، زیر سایه عواطف او بزرگ شد تا اینکه در کنار همسرش خدیجه قرار گرفت.
خدیجه دختر خویلد فرزند... از نظر کمال، جمال، شخصیت و بزرگواری، سرور زنان زمان خود بود، از تبار درخت بلندی با شاخه های ثابت و استوار، و شاخه های درختی ریشه دار که در میان خویشان خود به بلندی روح و همت عالی شناخته شده و دارای شخصیتی والا، فکری ثابت و دیدگاهی صحیح بود. او با این همه ثروتهای معنوی و ادبی، ثروتمند هم بود و در پی کسی بود که مالش را به او بسپارد.
به این شرط که امین و با صداقت باشد و با مالش تجارت کند. در تلاش بود تا گمشده خود را از میان جوانان یا بزرگان قریش پیدا کند و چون زن بود، نمی توانست مراقبت و نظارت دقیق بر کارهای آن فرد داشته باشد؛ از اینرو نیاز داشت کسی را پیدا کند که مورد اطمینان باشد و با اطمینان خاطر اموالش را به او بسپارد.
محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرزند عبداللَّه نیز به نوبه خود، در پی کسی بود تا اموالی در اختیار او بگذارد تا با آن تجارت نماید. او گرچه جوان شماره یک قریش و مورد توجه همه بود، ولی از آنچه که دیگران به آن نیاز داشتند بی نیاز نبود و مثل دیگران می شنید که خدیجه دختر خویلد، پی کسی است تا مالش را به او بدهد تا تجارت کند؛ بنابراین جلو افتاد و برای انجام این کار اعلام آمادگی کرد.
خدیجه پیشنهاد او را با کمال اطمینان و خشنودی پذیرفت، چون او را می شناخت و چیزهای زیادی از او می دانست و در مکه کسی نبود که محمد امین و با صداقت را نشناسد.
پس خدیجه به این معامله راضی است، آن را به فال نیک می گیرد و اموالش را در اختیار او می گذارد؛ در حالی که مطمئن است اموالش را به شخصی امین و شیفته «امانتداری» سپرده است. از اینرو نفس راحت و عمیقی کشیده و در انتظار برگشتن محمد و غلامش میسره - که همراه او فرستاده بود می نشیند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای خدیجه سود فراوان و پاکی را می آورد و خدیجه متوجه غلامش میسره شده و درباره همسرش سؤال می کند که آنچه از او دیده و دریافت کرده برای او توضیح دهد. او مطمئن است که غلامش از قضیه محمد به شگفت آمده و غلامش به طور پیوسته اوصاف و شخصیت محمد را بر می شمارد و رفتار و کردار او را توصیف می کند و فوق العادگی رفتار و کردار او را هر چه می دانست بیان می کند و خدیجه هم با تمام فکر و قلبش به او گوش می دهد و با تمام وجود از او می خواهد که زیادتر بگوید. هیچ یک از گفتار او را منکر نمی شد و هیچ خبری را بعید نمی شمرد؛ چون او می دانست که محمدبن عبداللَّه با مردان دیگر تفاوت دارد از او چیزهایی شنید که مطمئن شد که او در آینده مقامی اسمانی خواهد داشت. و خدیجه در این زمان زنی بود که اواخر 40 سالگی را طی می کرد. او یکبار با فردی ازدواج کرده بود و شوهرش در اوایل جوانی خدیجه از دنیا رفته بود.
خدیجه تحت تأثیر شخصیت محمد قرار می گیرد و روح بلند و کامل او بر افکار و آرزوهای خدیجه مستولی می شود، از صمیم قلب علاقه مند می شود که در زندگی ارزشمندش به او نزدیک گردد و برای او یک همسر به تمام معنا کامل، وفادار و با صداقت باشد.
آری، خدیجه با آن همه مال، ثروت، جمال، عزت و عظمت کسی را خدمت محمدِ امین و راستگو می فرستد و از روی علاقه شخصی و فانی شدن در روح و جان او خواهان ازدواج با او می گردد.
پیامبر در آن زمان جوانی 25 ساله و دارای شخصیتی قوی، مرتبه ای بلند، منزلتی متعالی و در حد اعلای عزت، جمال و بزرگواری بود که به آسانی برای او امکان داشت از هر دختری از دختران با شخصیت و زیبای قریش خواستگاری کند.
پیامبر مرد شماره یک جوانان قریش و پیشتاز آنان در همه زمینه ها بود؛ ولی علاقه درونی و پنهانی و دور از عواطف شهوانی و خواسته های مادی او را به طرف خدیجه می کشید. بانویی که پانزده سال از او بزرگتر بود، با گرایشی والاتر از بهره جویی جسمی و اهداف کم ارزش که دیگران به آن سو کشیده می شوند. پیامبر در ازدواج یک نوع پیوند روحی مقدسی می دید که ماده بر آن غلبه نمی کند و کششهای حیوانی در آن حاکم نمی شود. پس ازدواج در دیدگاه پیامبر قبل از اینکه یک نوع پیوند جسمی باشد، ارتباط دو روح و اتحاد دو قلب به همدیگر است.
و چه کسی از خدیجه شایسته تر بود که در بالاترین جای قلب محمد و زندگی او قرار گیرد؛ بنابراین خدیجه به عنوان چهارمین زن در زندگی مرد جاودانه اش داخل شد، نه در زندگی او فقط به عنوان اینکه محمد پسر عبداللَّه است، بلکه به عنوان مردی که رسول خدا و خاتم پیامبران خدا نیز هست.
آن دو از هم جدا بوند و تقدیر آسمانی بی آنکه احساس کنند آن دو را پیوند داد تا ثروت خدیجه را به دعوت محمد ضمیمه کند، و این دعوت چقدر نیاز به پشتوانه دارد تا راه خودش را بپیماید. هر یک از آنها گمشده مطلوب خود را در برگزیده و همراهش پیدا کرد؛ پس خدیجه پرورش یافته ناز و نعمت و پذیرفته شده در دامان نعمت و ثروت در همسر محبوب و دست خالی خود فانی می شود و در هر لحظه که بر معنایی از معانی او آگاهی پیدا می کند، فنایش بیشتر می شود و همین فانی شدن برای او محبوبیّت به شمار می رود.
و محمدبن عبداللَّه از نظر قیافه و ظاهر، نیکوترین مرد قریش و از نظر اصالت، ریشه دارترین و از نظر زبان، راستگوترین و از نظر روح و قلب قوی ترین و از نظر درجه، بالاترین و نامی ترین قریش به شمار می رود. او در حالی که بیست و پنج سال دارد در مقابل همسر با وفایش - که چهل ساله است - اخلاصی همانند اخلاص یک شوهر به تمام معنا مطمئن به او دارد و به مهربانی و عطوفت او همانند یک فرزند به مادرش تکیه و اعتماد می کند. خدیجه چهارمین زنی بود که در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد. ولی آیا پیامبر آن سه بانوی پیش از خدیجه را فراموش کرد؟ آیا یاد آنان را سست گرفت یا وجودشان را در زندگی محو و هیچ شمرد؟ هرگز، هرگز! زیرا محمد کسی نبود که محبت را فراموش کند و یا اینکه خود را به ندانم کاری بزند.
خیلی از اوقات که در تنهایی به سر می برد و با افکار و اندیشه های خود مشغول بود به روزهای نوجوانی و کودکی خود می اندیشید. زمان مادرش آمنه را تا زمان دایه اش حلیمه و زن عموی بزرگوارش فاطمه بنت اسد را به یاد می آورد. و برای آنها طلب رحمت و آمرزش می کرد. زندگی گذشته اش را همانند نواری می دید جلوی چشمش در حرکت بود. بزرگواری ها، آرزوها، رنج ها و گرفتاری ها در بر داشت.
سپس به زمان حال بر می گشت و افکارش را در خدیجه متمرکز می کرد؛ همان خانم پاکیزه ای که احساس می کرد با وجود او نیرویی پنهانی پشتیبان اوست و وجودش با او محکم است؛ گویی می دانست در آینده همراه او خواهد ایستاد، زیرا غیر او کسی نخواهد بود و هنگامی که هیچکس او را تأیید نمی کند، او تصدیقش می کند. سالها پشت سر هم می آمد و حوادث پی درپی رخ می داد و محمدبن عبداللَّه و خدیجه با هم راه زندگیشان را می گذراندند. در حالیکه آسمان دوستی و محبت، بر سر آنها سایه افکنده بود و دست اخلاص و وفاداری، آن دو را در برگرفته بود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خیلی از اوقات برای ساعتهای طولانی در غار حرا معتکف می شد و با تمام وجود از دنیا کناره می گرفت و در ملکوت آسمانها سیر و سیاحت می کرد؛ تا حدی که خدیجه خیال می کرد شوهرش دیر کرده و سر وقت مشخص نیامده. خود حرکت می کرد و به جاهایی که می دانست همیشه به آنجا می رود می رفت، مخصوصا غار حرا که جای خلوت خوبی به شمار می رفت.
خدیجه خودش برای او آب و غذا می برد تا از سلامتی او هم مطمئن شود. خدیجه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را برای این اعتکاف تشویق می کرد؛ چرا که مطمئن بود شوهر گرانقدرش در پی این خلوتها رسالت مقدسی به دوش خواهد گرفت. از این رو خدیجه هیچگاه از غیبت پیامبر رنجیده و خسته نمی شد و واقعیت را درک می کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هرجا که می رفت او هم می رفت و با او در غار معتکف بود و همراه او در بیابانها و صحراها به سر می برد.
اگر جسم خدیجه همراه او نبود، ولی روح و فکرش هرگز از او جدا نمی شد.
خدیجه حرکات و سکنات او را زیر چشم مهربان و بیدارش داشت و نسبت به پیامبر مهربان و دوست بود.
یکی از روزها محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از اینکه ساعتهای طولانی در غار حرا گذرانده بود به خانه آمد. خدیجه حرکت کرد تا از او با خوشحالی استقبال کند. برای خدیجه باور کردنی نبود که این طور رنگ پیامبر پریده باشد و ضعف و سستی برا او غالب گردد. رنگ پیامبر پریده و عرق کرده بود و می لرزید. از خدیجه خواست که او را با لحاف بپوشاند. خدیجه نیز او را پوشاند و اصرار داشت آنچه را که مورد شبهه و ابهام است بفهمد. زیرا ضعف برای محمد سابقه نداشت و تا آن هنگام اتفاق نیفتاده بود که اضطراب اینطور بر او مسلط شود. او می دانست که شوهر دوست داشتنی اش احساس ضعف نمی کند و بهیچ دلیل هر چه سخت و کاری هم باشد از پا در نمی آید، از اینرو با اصرار سؤال می کرد و پیامبر از پاسخ طفره می رفت، خدیجه همسر و رفیق با صداقت می خواست تا حال او را درک کند تا اینکه از حرکت با او در هر میدان و بسوی هر هدف از جایگاه طبیعی خود عقب نماند سرانجام پیامبر خدا آنچه را که شنیده و احساس کرده بود برای او بیان کرد و داستان روح را برای او نقل کرد که در غار حرا ناگهانی بر او نازل شد و گفت: «بخوان». و پیامبر پاسخ داد: «من نمی توانم بخوانم.» تا سه بار به او گفت:
اقرا باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرا و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان مالم یعلم
بخوان به نام پروردگارت که آفریننده عالم است. آن خدایی که انسان را از خون بسته آفرید. بخوان به نام پروردگارت که گرامی ترین است. آن آفریدگاری که نوشتن با قلم آموخت و به انسان آنچه را که نمی دانست تعلیم داد.
خدیجه در حالی که در نخستین حالت نشاط روحی و شادی بود از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کرد: «آیا از او پرسیدی که تو کیستی، اسمش را سؤال نکردی؟» پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ داد: «شنیدم که می گفت: من جبرئیل هستم آمده ام تا رسالت پروردگارت را به تو برسانم...» گویا می خواست خدیجه احساس او را درک کند و در اندیشه ها همراهی اش کند.
سپس فرمود: «من بر خودم می ترسیدم» خدیجه (س) با شور و شتاب پاسخ داد: «نه، به خدا هرگز، خدا هرگز تو را خوار نمی کند. تو صله رحم می کنی، زحمت دیگران را بر دوش می کشی، و تولید می کنی، و مهمان نواز هستی و در مشکلات مردم یاور آنانی و راستگو و امین مردمی.
خدیجه با این کلمات حکیمانه و فصیح که حالت تشویق و تصدیق داشت، به شوهرش پاسخ داد و همه آن کلمات، نشانگر صداقت او به محمد فرزند عبداللَّه بود. سپس وحی بر او نازل شد تا به او دستور دهد که انذار و ابلاغ کند و دیگران را به رسالت آسمانی دعوت کند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دست به کار شد تا انذار کند و خدیجه هم شروع کرد و با تمام نیرو و امکانات مادی و معنوی عاطفی خود با پیامبر همراه شد و همه را در اختیار او گذاشت.
او در حرکتش در همه زمینه ها همراهی می کرد. هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای نخستین بار برای نماز به سوی مسجد حرکت کرد، پسرعمویش علی بن ابیطالب(ع) هم با او حرکت کرد، خدیجه نیز در نماز نفر سوم بود. ترس موجب عقب نشینی او نشد و شک و تردیدی در حرکتش ایجاد نگشت؛ زیرا او محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را می شناخت، دیگران او را نمی شناختند در حالیکه خدیجه به او اطمینان کامل داشت.
و این یکی از ابعاد معجزه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، زیرا اکثر فوق العاده تاریخ، با دو چیز تلخ روبرو بودند: یکی رفتار همسرانشان و دیگری ایمان نداشتن زنانشان به شخصیت آنها. زیرا انسان معمولی هرچه فوق العاده و یگانه باشد، خالی از عیب و نقص و ضعف نیست. و اگر بتواند عیب و نقص را از هر کسی مخفی کند آنرا از همسرش - که نزدیکترین فرد به اوست - نمی تواند مخفی نگه دارد. ولی قضیه در مورد رسول خدا و خدیجه درست به عکس است. در این روز خدیجه اولین کسی بود که او را تصدیق و تأیید کرد، چون پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بالاتر و والاتر از همه مردان بود، هر چند فوق العاده و بی نظیر باشند؛ از این رو هرچه شخصی به او نزدیک تر بود، به او علاقه و عشق می ورزید، عقیده اش بیشتر می شد و ایمانش به رسالت و دعوت پیامبر راسخ تر و محکم تر می گشت.
زمانی که با کسی ملاقات می کرد و با او دست می داد، دستش را از دست او نمی کشید تا او دستش را بکشد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حتی از دوشیزگان پرده نشین هم با حیاتر بود. و در مقابل پلیدیهای مردم صبورترین افراد بود.
نسبت به همه ضعیفان مهربان و دلسوز و نسبت به فقیران و مستمندان نیکوکار بود، هرگز کسی را نمی زد و بر سر خادمی فریاد نمی کشید. «انس» می گوید: «من ده سال به پیامبر خدمت کردم. او یکبار هم به من «اف» نگفت و هرگز کاری را که انجام دادم نگفت چرا کردی و کاری را که انجام ندادم نگفت چرا نکردی.»
«زید بن حارثه» در کوچکی از خانواده اش ربوده شد(6) و سپس پدر و پسر بعد از ناامیدی از هم، یکدیگر را پیدا کردند و با اشتیاق به هم رسیدند، زید مخیّر شد که با پدر برگردد یا خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بماند و ماندن پیش رسول خدا را بر بازگشت با پدر ترجیح داد و ماند؛ چون جدا شدن از پشتیبان مهربان و دلسوز و کسی که او را در محبت خودش غرق کرده بود برایش دشوار بود، زیرا او فردی ضعیف و فراری بود که بستگانش را نمی دید و نمی شناخت.
غلام انسان معمولا حقد و کینه مولایش را در دل می گیرد زیرا بزرگی و مالکیت او را می بیند و عظمت او را انکار می کند. ولی شوبان، غلام پیامبر لاغر شد و شب و روز غم و اندوه در چهره اش ظاهر گشت، هنگامی که پیامبر پرسید چرا اینطوری شدی؟ در پاسخ گفت: مرگ من نزدیک شده و می ترسم از تو جدا شوم. تو در قیامت در بهشت و در جوار انبیا قرار می گیری و من قدرت نخواهم داشت تو را ببینم.
از اینرو این آیه نازل شد:
و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم اللَّه علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهدا و الصالحین و حسن اولئک رفیقا(7)
و آنانکه از خدا و رسول او اطاعت کنند، با کسانی که خدا به آنان لطف و عنایت کامل فرموده؛ یعنی با پیامبران و صدیقان و شهدا و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان در (بهشت) چه نیکو رفیقانی هستند.
اینها ابعادی است که از حقیقت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بعنوان یک انسان، حتی در نظر همسر و غلام و همراهش پرده برداری می کند. همان کسانی که طبعا مخفی ترین ابعاد نقص و نقاط ضعف فرد برای آنها روشن می شود.
آری پیامبر خدا قبل از پیامبری و بعد از آن در محیط کوچک و بزرگ اینچنین بود و به همین دلیل - به خاطر اینکه انسان کاملی بود - خداوند متعال او را برای نبوت مبعوث کرد، و رسالت سنگین و مقدس بعثت پیامبری برای مردم را بر دوش او نهاد.
آری محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان مرد شماره یک و انسان شماره یک مبعوث شد تا پیامبر شماره یک باشد و سپس خدیجه یار و یاور او شد، چقدر آن دو مورد آزمایش قرار گرفتند، و کافران چقدر بر آنها سخت گرفتند و زندگی آنها با خطر تهدید شد. بارها اتفاق افتاد که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیش خدیجه آمد در حالیکه توسط دشمنان زخمی شده و ضربه دیده بود؛ ولی این اوضاع و احوال برای خدیجه چیزی جز پایداری، قوت، مصمم تر شدن و استواری به همراه نداشت.
نور اسلام تا اعماق فکر و روح خدیجه نفوذ کرد و با آن نور هدایت و درخشندگی یافت. از خصوصیات اسلام به عنوان یک عقیده انقلابی و هماهنگ با عقل و فطرت و نافذ در وجود انسان این است که وقتی در هر قلبی استقرار پیدا کرد، در مقابل او درهایی از ایثار و فداکاری به روی او می گشاید.
چه بسیار بودند زنان مسلمانی، که پدران و فرزندانشان، شهید شدند، اما استوار و قوی ایستادند. کسانی امثال مادر «عمار یاسر» به خاطر اسلام، مرگ را سبک می شمردند، همان مادری که در مقابل همه وسایل وحشتناکی که برای شکنجه و تنبیه او و فرزند و شوهرش به کار گرفته بودند، استوار ایستاد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) موقع شکنجه بر آنان می گذشت، در حالی که اشک از چشمش سرازیر بود آنها را به بهشت بشارت می داد.
زنهای مسلمان زیادی غیر از او بودند که در سخت ترین و شدیدترین دوران، اسلام را به آغوش کشیدند، افسوس که ذکر نام همه آنها در اینجا مقدور نیست.
زن مسلمان به میدان جهاد می رفت تا برادران و فرزندان خود را برای ورود به میدان جنگ تحریک و ترغیب کند. او با آنها بود و مداوایشان می کرد، به تشنگان آب می داد و از آسیب دیدگان پرستاری می کرد، و از دست دادن فرزندان و برادران و عموها ثمری جز علاقه بیشتر به اسلام و فدا شدن در راه آن برایش نداشت. زن مسلمان گاهی خبر مرگ عزیزان و دوستانش را می شنید؛ ولی همان وقت نگران سلامتی پیامبر بود؛ بنابراین شگفت نیست که خدیجه همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نخستین ایمان آورنده و قویترین بازوی او باشد.
واقعیت این است که من وقتی به سیره زنان اسلام می نگرم و فداکاری و همراهی و مواضع آنان را می خوانم، این سؤال برایم پیش می آید آیا ما هم واقعا زن مسلمان هستیم؟ این همان اسلام است که بعد از انتشار از غار حرا و خانه خدیجه قلب او را نورانی کرد.
از این رو خدیجه شایسته این خیزش سریع اسلامی بود. او بود که محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را از زمانهای خیلی زود، و بعد از اینکه فهمید او صاحب رسالت مقدسی است، برای خودش برگزید؛ به همین خاطر وقتی خبر نزول وحی را برای شوهرش در غار حرا شنید، ناگهانی و بعید ندانست و با شنیدن چند کلمه از شوهرش قانع شد و به سرعت او را تصدیق و تأیید کرده، از او پشتیبانی نمود. خدیجه از نظر اندیشه، دوراندیشی، عمق فکری، احساس، صداقت و سخاوت نیرومندترین زن بود.
خدیجه ام المؤمنین، همراه با حیات رسالت محمدی زنده بود و تمام زحمتها و مشکلات را در راه آن کوچک شمرد و تمام اموال خود را در این راه داد؛ تا جایی که آن زن ثروتمند و بی نیاز، فقیری تهیدست شد.زیرا به واسطه دعوتش پشتوانه مالی اش را تمام کرد. و چیز اندکی هم باقی نماند. هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرسنه می شد، خدیجه هم از گرسنگی به خود می پیچید و با سیری پیامبر او هم سیر می شد. این مسئله تفاوت میان خدیجه و سایر زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را روشن می کند. همان تفاوتی که رسول خدا را وا می داشت تا آخرین روز زندگی شریفش نسبت به او اظهار علاقه کند. زیرا خدیجه در آن روز غربت و تنهایی اسلام آنچه را که داشت برای اسلام داد. و در آن روزی که هیچ زن نمازگزاری با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نبود خدیجه با او نماز خواند.
در حالیکه سایر زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از گسترش اسلام در همه جا با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مجادله می کردند و از او نفقه بیشتر و زندگی وسیعتر می خواستند، و نصیحتهای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آنها را از خواسته خود منصرف نمی کرد. تا جایی که در روایت آمده، روزی ابوبکر بر پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و زنان پیامبر هم خدمت او بودند. دید پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اندوهناک است، قضیه را فهمید. بلند شد و بسوی دخترش حمله کرد تا گردنش را بزند؛ چون او پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را آزرده بود و به خاطر خواسته های مادی خود به روش دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اعتراض کرده بود؛ تا اینکه آیه نازل شد و زنان پیامبر را مخیر ساخت که یا لذتهای زندگی دنیوی را انتخاب کنند، یا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را، و آنها بعد از بسته شدن راههای همراهی پیامبر عظیم الشأن را انتخاب کردند.(8) و خدیجه - که درود و خدا بر او باد - در حد توانی که داشت از هیچ کوششی در کمک برای تبلیغ و دعوت به اسلام دریغ نکرد؛ مثلا وقتی قریش بنی هاشم را در منطقه ای که شعب یا شعب ابوطالب خوانده می شد، در محاصره قرار دادند و از رساندن آب و نان و توشه به آنها ممانعت کردند، اگر اموال خدیجه نبود مرگ در اثر گرسنگی همه بنی هاشم را تهدید می کرد.
خدیجه (س) کسانی را برای خرید غذا به صورت پنهان و با گرانترین قیمت می فرستاد و از فرزندان برادران و خواهرانش برای این کار کمک می گرفت و به این ترتیب غذا برای محاصره شدگان بنی هاشم تأمین شد.
بهمین جهت و جهات دیگری که در موضع گیریهای درخشانش در تاریخ اسلام، خدیجه جای والایی در زندگی پیامبر یافت.
خدیجه (س) در سال سیزدهم بعثت وفات کرد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به شدت برای غمگین شد در همان سال عمویش ابوطالب نیز وفات کرد از این رو آن سال، سال حزن و اندوه نامیده شد. بخاطر اینکه رسول خدا برای از دست دادن خدیجه و عمویش ابوطالب اندوهناک شد.
آری، خدیجه چهارمین زنی بود که در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده بود، در سخت ترین دوران زندگی پیامبر وفات کرد؛ ولی هرگز از زندگی پیامبر خارج نشد و برای او یادگاری گرانبها و گرانقدر بجا گذارد. آن یادگار، صدیقه طاهره، فاطمه زهرا(س) سرور زنان جهان بود.
در بعضی روایات آمده که حضرت خدیجه بعد از خودش چهار دختر به نامهای زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه به جای گذاشت. (این موضوع را در جای خود بحث و بررسی خواهیم کرد)
فاطمه زهرا(س) در زندگی با عظمت پیامبر نقش محوری داشت تا جایی که او را مادر پدرش خواندند. او در برابر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وظایف دختری و مادری را انجام می داد و می کوشید تا جای خالی مهر و محبت مادرش خدیجه را پر کند. و همچون خدیجه کوشش می کرد برای رسالت پیامبر. سن کم او مانع از این نمی شد که تمام مشکلات و سختیهای پدرش را هرچه هم بزرگ و خطیر باشد نشناسد و هیچگاه احساس ضعف، سستی، تردید و عقب نشینی نمی کرد. ابن مسعود در رواتی می گوید:
در حالیکه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) در کنار کعبه مشغول نماز بود، ابوجهل و یارانش هم نشسته بودند. روز قبل از آن گوسفندی سر بریده شده بود.ابوجهل گفت: کدام یک از شما بر می خیزد برود و شکمبه گوسفند فلان قبیله را بیاورد و هنگامی که محمد به سجده رفت بین دو شانه اش بگذارد؟ شقی ترین فرد برخاست و آن را آورد. زمانی که پیامبر به سجده رفت، آنرا بین شانه های پیامبر گذاشت و همه به شدت خندیدند؛ به حدی که از خنده روی هم می افتادند. من ایستاده بودم و نگاه می کردم؛ اگر من می توانستم آن را بر می داشتم. پیامبر از سجده برنخاست تا اینکه شخصی رفت و به فاطمه (س) خبر داد و فاطمه آمد و آنرا دور انداخت، سپس رو به آنها کرد و ملامتشان نمود. این یکی از روایاتی است که منزلت و مقام فاطمه در قلب پیامبر را حکایت می کند و جایگاه پیامبر را در دعوت و رسالت پیامبر روشن می کند. گویا فاطمه (س) با وجود کوچکی سنش، احساس می کرد به عنوان پنجمین زنی که در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده مسئولیت دارد تا حرکت پیامبر را با تمام شجاعت و تلاش همراهی کند.
ما اکنون نمی توانیم تصور کنیم که در آن زمان، اینگونه حمایت، چه شجاعتی را از او و زنان مسلمان دیگر می طلبیده است.
در حالیکه امروزه با وجود اینکه مکتب اسلام همه کشورهای اسلامی را فرا گرفته، هیچیک از ما جرأت نداریم با صدای بلند و صریح از اسلام دم بزنیم.
زهرا(س) از نظر روحی و فکری با اندیشه های اسلام آمیخته بود. او دختر بزرگترین مرد تاریخ بود. او گلی خوشبو و گرانبها و کسی بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) او را مادر پدر خواند و گفت: «فاطمه پاره تن است، کسی که او را خشنود کند مرا خشنود کرده و کسی که او را به خشم آورد مرا خشمگین کرده است.»
رسول خدا وقتی او را می بوسید می فرمود: «بوی بهشت را از او استشمام می کنم.» او حوری انسان است، او پیش پیامبر مقامی داشت که بالاتر از آن مقامی نیست. هنگام سفر، آخرین کسی که پیامبر او را می دید و هنگام برگشت نخستین فردی که ملاقات می کرد، فاطمه بود.
فاطمه تنها کسی بود که نزد پیامبر از او باقی ماند و رسول خدا هم این را می دانست. آری، فاطمه اینچنین و بالاتر از آن بود و با همه این امتیازات روحی و معنوی دارای زندگی مختصر و ساده ای بود. با هیچیک از زنان فقیر تفاوتی نداشت، خانه اش بی نهایت ساده و در سطح پایین بود و جز اثاثیه ضروری اندک که بی آنها نمی توان زیست چیزی نداشت.
او نمونه بارز یک زن مسلمان بود؛ فراتر از مادیات دنیایی، با روح و روحیاتی اوج گیرنده به سوی افق کمال. زیرا نفس انسانی وقتی با فروغ اسلام روشن شود و تعالیم و حکمتهای اسلام به اعماق او نفوذ کند، به واسطه معنویاتش از هر چیزی که جان انسان های ضعیف آنها را از ارکان شخصیتش می شمرد، بی نیاز می شود.
آری فاطمه زهرا(س) این چنین بود، او گل خوشبوی نبوت و غنچه شکفته هاشمیان. دختر جوانی بود که در دامن پدری مهربان بزرگ شد، و سپس به عنوان عروس قدم به خانه داماد؛ یعنی امیرالمؤمنان نهاد.
او خواستگاران زیادی داشت لی رسول خدا با دلایل و عذرهای مختلف آنها را رد می کرد و می فرمود: «در مورد فاطمه منتظر دستور آسمانی هستم.» رسول خدا می دانست که نسلش در فاطمه منحصر خواهد بود، و فاطمه و شوهرش و فرزندانش در آینده ادامه دهنده رسالت و دعوت آسمانی او خواهند بود؛ از اینرو منتظر مردی بود که شایسته و سزاوار تحمل این مسئولیت باشد. بنابراین او در ازدواج فاطمه فکر مال و ثروت نبود، بلکه منتظر «همتا» برای فاطمه بود. در یک روز بعد از اینکه رسول خدا به همه خواستگارهای زهرا که در بین آنها عمر و ابوبکر هم بودند جواب رد داده بود، علی(ع) به سوی پیامبر رفت و همچون گذشته ها سلام گفت و نشست. ولی پیامبر احساس کرد که پسر عمویش برای کار مهمی آمده بنابراین رو کرد و با همه لطف و مهربانی از او سؤال کرد. سؤالی دلگرم کننده و سرشار از محبت نسبت به جوان گرانقدری که در مقابلش نشسته بود. شخصیت گرانقدری که او را به برادری برگزیده. کسی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دریچه قلبش را از شیرخوارگی برای او گشود و خانه اش را از زمانی که بچه بود، برای او آماده کرد و اکنون هم نزدیک است که با ارزش ترین چیزی را که دارد و عزیزترین مخلوق را به او تسلیم کند.
می گوید: «حاجت فرزند ابوطالب چیست؟ ای پسرعمو چه چیز فکر تو را مشغول کرده است؟» و همین جملات پرمهر، پسرعموی رسول خدا را جرأت می دهد که با صدای آهسته و متواضعانه در حالیکه چشمش را مقابل رسول خدا پایین انداخته بگوید: «به یاد فاطمه دختر رسول خدا افتادم». سپس ساکت می شود و نمی تواند بیشتر بگوید. پیامبر با چهره خندان و با دلسوزی تمام پاسخ می گوید: «خوش آمدی» و لحظه ای سکوت می کند و دوباره بر می گردد و با مهربانی و علاقه سؤال می کند: «آیا چیزی پیش خودت داری؟»
علی (ع) در حالیکه چشمش هنوز به طرف پایین است، پاسخ می دهد: «نه، یا رسول خدا.»
رسول خدا لحظه ای ساکت می شود. به یادش می آید که علی از غنیمتهای جنگ بدر، یک زره به دست آورده، سؤال می کند: «زرهی که در فلان روز به تو دادم کجاست؟»
علی، در حالیکه تحت تأثیر خوبیها و توجه خاص و صفای پیامبر واقع شده در حالیکه می داند او برای خواستگاری فاطمه ای آمده که عزیزترین مخلوق پیش اوست، پاسخ می دهد: «یا رسول اللَّه، آن زره پیش خودم است.»
سپس پیامبر خدا برخاسته، نزد دختر گرانقدرش می رود تا نظر او را در مورد خواسته پسر عمو و برادرش جویا شود و به او از روی مهربانی و لطف و خیرخواهی می فرماید: «ای عزیز گرانبهای پدر! پسر عمویت علی به خواستگاری تو آمده است.
دخترم! نظر تو چیست؟
زهرا(س) پسر عمویش را خوب می شناسد، بهتر از هر کسی.
علی، شمشیر و زره پدر اوست و کسی است که خود را برای پیامبر فدا کرده و در رختخواب او خوابیده، و پرچم دار پیامبر است. به علاوه همیشه مدح و ستایش او را از رسول خدا می شنید. همیشه احساس می کرد که پسر عمویش علی، نزدیکترین و محبوبترین مسلمانان نزد پیامبر است و اکنون هم مطمئن است که رسول خدا به این امر مایل است و آن را می ستاید. در غیر اینصورت نظر فاطمه را جویا نمی شد؛ زیرا چه بسیار کسانی برای خواستگاری فاطمه نزد پدرش آمده بودند، ولی پدر بدون اینکه مستقیماً از فاطمه سؤال کند جواب رد به آنها داده بود. بنابراین، حالا که آمده و نظر او را در رابطه با علی بن ابیطالب می خواهد، زهرا در می یابد که رسول خدا نظرش درباره علی و خواستگاری او مثبت است، ولی در عین حال سکوت می کند و نمی تواند پاسخ دهد. حیای دخترانه اش مانع می شود که عقیده اش را ابراز کند، و از طرفی به این خواستگار رضایت و علاقه دارد. سرش را پایین انداخته، جواب نمی دهد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در تمام این حالات او را زیر نظر دارد و آنچه را که بر احساسات و حالات او نقش بسته می خواند و رضایت و شادی فاطمه را درک می کند. بلند می شود و در حالیکه صورتش می درخشد و با خوشرویی و لبخند می فرماید: «سکوت دختر نشانه رضایت است» و فاطمه(س) پاسخی نمی دهد و اعتراض نمی کند.
پیامبر لبخندی می زند و به طرف پسر عمویش می رود تا رضایت زهرا را به اطلاع علی برساند و می پرسد: «ای علی زره کجاست؟» و علی (ع) به سرعت می رود و زره را می آورد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دستور می دهد تا آن را فروخته، جهازیه عروس تهیه گردد.
عثمان آن زره را به 470 درهم می خرد و علی پول آن را جلوی پیامبر می گذارد. رسول اللَّه با دست مبارکش آن را بر می دارد؛ مقداری از آن را به بلال تاعطریات بخرد و بقیه را هم به ام سلمه می دهد تا جهاز عروس بخرد.
سپس رسول خدا صحابه اش را جمع می کند و آنها را شاهد می گیرد تا دخترش فاطمه را به عقد و ازدواج پسرعمویش، علی بن ابیطالب درآورد؛ در مقابل 400 مثقال نقره به عنوان«مهر و سنت» که واجب است پرداخت شود. سپس شیرینی عروسی خاندان نبوی و هاشمی را که یک ظرف خرما است برای مهمانان پیش می آورد. خواستگاری زهرا دختر رسول خدا، برای علی به همین شکل ساده و مقدس تمام می شود و مراسم عروسی تا وقتی که جهازیه عروسی و خانه داماد آمده شود به تأخیر می افتد.
آری، خواستگاری بزرگترین دو خواستگار این چنین در نهایت سادگی پایان یافت. زهرا(س) هنگامی که برای پسرعمویش خواستگاری شد، به چیزی که افکار عروسها را اشغال می کند فکر نمی کند. و او به آنچه که دامادش از مال و اثاث و فرش دارد اهمیت نمی دهد.
به کارهای پست و بی ارزش مثل اینکه خواستگاریش رسمی و عمومی باشد و به ناز و نعمت و خوش گذرانی و عیاشی آباد باشد، اهتمام نمی ورزید. او به هیچ یک از امور دنیوی و ظاهری توجه نداشت؛ زیرا او دختر رسول خدا و خدیجه کبری بود.
آیا مادر او مالش را در راه عقیده و ایمان نبخشید؟ آیا مادر او قصر بلند را به خانه کوچک تبدیل نکرد؟ و خوشگذرانی شکوفا را با زندگی محنت بار و تلخ عوض نساخت؟
و این فاطمه دختر همان خدیجه است که برای امیرالمؤمنین در نهایت سادگی و بی آلایشی خواستگاری شد.
پس امام علی(ع) از زهرا(س) دختر رسول خدا، خواستگاری می کند و او هم از روی محبت علی و شخصیت او را می پذیرد. اگر خواستگاری غیر از علی بن ابیطالب بود، فاطمه راضی نمی شد تا از پدر و خانه پدر جدا شود و بسوی شوهر هر کس که باشد برود. ولی فاطمه می دانست با این ازدواج به پدرش و رسالت بیش از پیش نزدیکتر می شود. و می دانست که وقتی زندگی اش به زندگی علی نزدیک شود، قادر خواهد بود که در جهاد اسلامی اش به علی تکیه کند. و با کمک خودش از جهاد پسرعمویش حمایت کند. بهمین خاطر پیشنهاد ازدواج را با کمال میل پذیرفت.(9)
«ام سلمه» فعالیت خود را جهت تهیه جهازیه عروس گرانقدر آغاز کرد، برای حضرت زهرا(س) اجناس ذیل را خریداری کرد:
1. یک پیراهن به هفت درهم؛
2. یک سرانداز بزرگ با چهار درهم؛
3. یک حله سیاه خیبری؛
4. یک تخت با طناب پیچیده شده؛
5. دو عدد تشک کتانی که داخل یک لیف خرما و در دیگری پشم گوسفند بود؛
6. چهار عدد بالش از پوست طائفی که داخلش از گیاهی به نام اذخر پر شده بود؛
7. یک پرده پشمی نازک؛
8. یک قطعه حصیر حجری؛
9. یک عدد آسیای دستی؛
10. یک عدد تشت مسی که در آن لباس شسته می شد؛
11. یک عدد سطل آب چرمی؛
12. یک عدد کاسه برای شیر؛
13. یک ظرف آبخوری؛
14. یک آفتابه؛
15. یک عدد خمره سبز؛
16. یک عدد کوزه سفالی؛
17. یک عدد فرش پوستی؛
18. یک عدد عبای پنبه ای؛
19. یک عدد مشک آب.
وقتی که ام سلمه این جهیزیه ساده و بی نهایت زیبای الهی را کامل کرد، خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آورد و رسول خدا آنها را با دست مبارکش این طرف و آن طرف می کرد و می فرمود: خدا بر اهل بیت مبارک کند. سپس سرش را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا برای قومی که بیشتر ظرفهایش سفال است مبارک بگردان.»
در بعضی روایات آمده که وقتی جهیزیه ساده دختر مهربانش را این طرف و آن طرف می کرد، اندوهگین شد و گریست.
داماد هم به سهم خود مشغول بود تا خانه اش را برای استقبال از دختر رسول خدا که درود خدا بر او باد آماده کند.
آماده سازی امام - که درود خدا بر او باد این بود که شن نرمی در صحن خانه پهن کرد و تخته ای را برای آویزان کردن لباس روی دو دیوار خانه گذارده و پوست گوسفندی پهن کرد و یک پشتی از لیف خرما گذارد.
ابن سعد از قول بعضی افراد که در عروسی حضرت فاطمه شرکت داشتند می گوید: ما با عروس داخل خانه عروس شدیم، اجناس داخل خانه اینها بود:
1. پوست گوسفندی روی سکو؛
2. بالشی از لیف خرما؛
3. یک مشک آب؛
4. یک غربال؛
5. یک حوله؛
6. یک کاسه؛
اینها اثاثیه علی علیه السلام بود که در آستانه داماد شدن بود.
وقتی خانه و وسایلش آماده شد جعفر و عقیل به او گفتند: «آیا از رسول خدا درخواست نمی کنی که همسرت را به خانه ات بیاورد؟» در جواب فرمود: «شرم نمی گذارد.»
آن دو حرکت کردند و رفتند، در راه به ام ایمن، کنیز رسول خدا برخورد کردند و جریان را با او در میان گذاشتند. او هم رفت و به ام سلمه و سایر زنان پیامبر خبر داد که علی(ع) خانه اش را آماده کرده و میل دارد همسرش را به خانه ببرد. آنها جمع شدند و خدمت رسول خدا رفتند و گفتند: «پدر و مادرمان به فدایت، برای موضوعی خدمت شما رسیده ایم که اگر خدیجه زنده بود، چشمش به آن روشن می شد،» از ام سلمه نقل شده که وقتی پیامبر نام خدیجه را شنید، اشکش جاری شد و فرمود: «خدیجه، کجا مانند خدیجه پیدا می شود؟ هنگامی که مردم مرا تکذیب کردند او مرا تصدیق کرد، و برای ترویج دین خدا، مرا با اموالش پشتیبانی و کمک نمود. خدیجه زنی بود که خدا بر من وحی فرستاد تا به او بشارت دهم که خدا در بهشت خانه ای از زمرد به او عطا خواهد کرد.»
ام سلمه عرض کرد: «پدر و مادرمان فدایت شوند، شما هرچه درباره خدیجه می فرمایید صحیح است. ولی او به سوی پروردگارش رفت. گوارایش باد و خدا ما را هم در بهشت با او قرار دهد. یا رسول اللَّه برادر و پسر عموی شما علی بن ابیطالب علاقه دارد همسرش را به منزل ببرد.»
رسول خدا فرمود: «بسیار خوب با کمال میل.» سپس علی را خواست. علی در حالی که سرش را از شرم پایین انداخته بود، وارد شد و همسران پیامبر برخاسته، داخل اتاق شدند. پیامبر اکرم فرمود: «آیا میل داری همسرت را به خانه ببری؟»
علی در حالی که سرش پایین بود گفت: «آری، پدر و مادرم فدای تو باد.»
پیامبر فرمود: انشاءالله همین کار را می کنم. سپس حرکت کرد و به همسرانش دستور داد تا فاطمه را زینت کنند و خوشبویش نمایند و کارهای فاطمه را در اتاق ام سلمه انجام دهند و خانه ای را که پسرعمویش برای او آماده کرده فرش نمایند.
جنب و جوش در خانه نبوت شروع شد و خوشحالی چره اهل خانه را فراگرفت و لبخندی محبت آمیز بر چهره رسول خدا نشست؛ در حالی که همان لبخند را بر چهره پسر عمو و برادرش علی نیز شاهد بود. به خاطر انس و رابطه شوق انگیزی که با پسر عمویش علی پیدا کرده بود و به خاطر احساس نشاط زندگی که در حرکات و کارهای علی (ع) مشاهده می کرد دلش را موجی از خوشنودی نسبت به علی (ع) فرا گرفته بود.
خانه جدید عروس فرش شد، عروس را آراسته و خوشبو کردند و قربانی ها ذبح شد و غذا آماده گردید. پیامبر دستور داد از فراز خانه اش اعلان کنند که مردم به مهمانی رسول خدا بیایند. صدا در مسجد پخش شد و بیش از چهارهزار زن و مرد آمدند و هرچقدر خوردند، غذا کم نشد.
سپس رسول خدا دستور داد کاسه های بزرگی آوردند و پر از غذا کردند و به خانه همسرانش فرستاد. بعد کاسه ای نیز گرفت و فرمود: «این هم مال فاطمه و شوهرش.»
بعد از اینکه همه مردم خوردند و سیر شدند، رسول خدا استر خود را (به نام شهباء) آورد و رویش پارچه انداخت و به طرف فاطمه زهرا که میان زنان مسلمان بود و او را برای عروسی آماده کرده بودند آمد، دست او را گرفت و فرمود: «سوار شو.» سپس کمک کرد تا سوار شود و دستور داد سلمان جلودار مرکب گردد، خودش نیز پشت سر حرکت می کرد. حمزه جعفر، عقیل و بنی هاشم، همه در حالی که شمشیرهای خود را از نیام برکشیده بودند و تکبیر و تهلیل می گفتند با پیامبر بودند و زنهای پیامبر نیز پشت سر عروس، رجز خوانان و تکبیر گویان حرکت می کردند. زنان مسلمان هم در اطراف آنان اشعاری در مدح عروس و داماد می خواندند تا وارد خانه مبارک علی (ع) شدند، پیامبر علی را صدا کرد و دست فاطمه (س) را در دست علی گذاشت و فرمود: «خدا دختر رسول خدا را برای تو مبارک گرداند.» سپس هر دو را به سینه فشرد و بین دو چشم آنها را بوسید و به علی فرمود: «ای علی، زن تو زن خوبی است» و به فاطمه نیز فرمود: «شوهر تو خوب شوهری است.»
پیامبر مقداری آب خواست و مقداری از آن را با مضمضه کردن تبرک کرده، در کاسه ریخت و از آن آب مقداری بر سر و سینه زهرا و علی پاشید، سپس فرمود:
«خدایا این عروسی را مبارک گردان و نسل پاک و پاکیزه ای از آنان بوجود آور.» برخاست تا از حجله خارج شود، فاطمه نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و پدرش متوجه آن شد، لحظه ای صبر کرد و او را بوسید و فرمود:
«تو را نزد مؤمن ترین، دانشمندترین، خوش اخلاق ترین و نیرومندترین مردم به امانت سپردم.» و در حالی که برای عروس و داماد دعا می کرد برگشت. آنشب خاطره های خدیجه، با اصرار سراغ پیامبر می آمد. رسول خدا جای خالی خدیجه را آن شب احساس می کرد. جای خالی خدیجه را در بسیاری از اوقات و مناسبتها حس می کرد. به این شکل حضرت فاطمه(س) زندگی نوین خویش را در خانه با سعادت همسر آغاز کرد. خانه ای که شاهد خوشبخت ترین مناسبتهای خاندان رسالت بود، و مرکز تابشهای رسالت و سرچشمه لبریز از خیر و برکت. تمام ارزشهای مادی در آن خانه متلاشی شده، الگوهای اخلاقی و روحانی در آن خانه چنان بالا رفت که «همه چیز» شد.
دختران پیامبر
در مورد سه خواهر حضرت زهرا(س) (زینب، رقیه و ام کلثوم) از نظر تاریخی شبهه است که آیا آنان دختران خود رسول خدا بودند یا خیر؟ بعضی از تاریخ نویسان معتقدند که آنان دختر خواندگان پیامبر و دختران حضرت خدیجه از شوهر سابق او بودند...(10)
به هر حال آنان زنانی بودند که چه به عنوان دختران یا به عنوان دخترخواندگان او در زندگی پیامبر زیستند، زیرا قلب پیامبر برای افراد بسیار دور هم جاداشت تا چه برسد به دخترخوانده نزدیک خود.
زینب بزرگترین خواهر، با پسرخاله اش ابوالعاص، پسر ربیع بن عبدالعزی، پسر عبد شمس، پسر عبدمناف بن قصی ازدواج کرد، و با او خوشبخت بود و با هم زندگی گوارا و خوبی داشتند، تا اینکه رسالت اسلام طلوع کرد و کلمه حق جاری شد و مردم گروه گروه در دین خدا وارد شدند، ولی ابوالعاص شوهر زینب حاضر نشد دین اجدادش را رها کند، و تعصب دوران جاهلیت نگذاشت که چون دیگران اسلام بیاورد، از آن ترسید که بگویند او دین پدران و نیاکانش را رها کرد و به دین همسرش وارد شد.
اما زینب با نخستین کس ایمان آورد و نسبت به شوهرش بخاطر روی گردانی او از اسلام بدبین و به شدت ناراحت شد؛ با اینکه او را گرامی و دوست می داشت چون یار او و موجب سعادت زندگی او بود و پدر یگانه دختر گرانقدرش(امامه) بود. ولی اسلام و رسول خدا پیش او عزیز و محبوبتر بود. آری، زینب اسلام آورد و منتظر ماند تا اینکه روزی خداوند دل شوهرش را نیز برای پذیرش اسلام آماده کند. او فکر می کرد چنین روزی نزدیک خواهد بود و همیشه منتظر کلمه اسلام بود که فروعش سراغ قلبها و روحها می رود و خالصانه دعا می کرد تا شوهرش جزو کسانی شود که با نور اسلام هدایت می شوند. خیلی اوقات او را دعوت و تشویق به اسلام می کرد و نام بزرگانی را که به دین اسلام وارد می شدند برای او می شمرد، ولی او پیوسته پاسخ می داد که راضی نیست گفته شود که ابوالعاص مطیع زنش شد و خویشان خود را نافرمانی کرد، از این رو ابر غلیظی ازحزن و اندوه بر زندگی زینب سایه افکند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه هجرت می کند و زینب در مکه می ماند و از دور پیروزیهای رسالت اسلام را پیگیری و به این پیروزیها هم افتخار می کند و امیدواری اش به مسلمان شدن ابوالعاص بیشتر می شود. روزی می بیند که در میان قریش خبر مهمی شایع شده است، زیرا «ضمضم» پسر عمر غفاری - که در سفر تجاری شام با ابوسفیان بود از سفر برگشته و نرسیده به مکه بالای شترش رفته و کنار توشه اش ایستاده آنگاه پیراهن خود را پاره کرده و با صدای بلند چنین گفته است:
«وای، وای، ای مردم قریش، محمد و یارانش اموال شما را که نزد ابوسفیان بود غارت کرده اند فکر نمی کنم دیگر به آن اموال دسترسی پیدا کنید، کمک، کمک.
از اینرو قریش آماده جنگ و مقابله با اسلام شد و ابوالعاص شوهر زینب پیشاپیش آنان بود. زینب می دانست که جنگ، درخواهد گرفت؛ یا مسلمانان پیروز می شوند که خواسته اوست - یا قریش پیروز می شود. اگر اسلام پیروز شود، ابوالعاص شوهر زینب، به سرعت طرد می شود و اگر ابوالعاص پیروز شود، وای بر زینب، زینب چنان شد که گویی تیره بخت تر و بیچاره تر از او در مکه نبود، تا اینکه عاتکه، دختر عبدالمطلب آمد و خبر پیروزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و شکست مشرکین قریش را آورد. و خبر خوش زینب را تکان داد و برای لحظه ای او را خوشحال کرد. اما بسرعت یادش آمد که شوهرش در بین لشکر مشرکین بود،حتماً یا کشته شده یا مجروح است؛ ولی از اظهار چیزی در این زمینه خودداری کرد تا خوشحالی پیروزی سعادتمندانه را از بین نبرد و با وجود ناراحتی به هم آمیخته، در دل سکوت کرد؛ در حالیکه چشمان عاتکه با دقت او را زیر نظر داشت. و آنچه را که او می خواست پنهان کند می دید، فوری گفت: «ابوالعاص و تعداد زیادی از مردان قریش پیش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند.» اینجا بود که زینب کاملاً خوشحال شد و لذت پیروزی حقیقی را چشید. زنان قریش برای آماده کردن فدیه فعالیت می کردند، و هر زنی از قریش بزرگترین فدیه ممکن را می فرستاد، زنها در دادن فدیه زیاده روی می کردند و به زیادی آن مباهات و افتخار می کردند، ولی زینب برای پیامبر هدیه ای معنوی و رمزی می فرستد و آن گردنبندی بود که مادرش حضرت خدیجه، شب عروسی به او هدیه داده بود، و این هدیه ساده و کوچک را برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) انتخاب می کند؛ چون گردنبند از آن خدیجه، همسر محبوب و برگزیده رسلو خدا بود...
رسول خدا لحظه ای سرش را پایین می اندازد. سپس سرش را بلند می کند و می فرماید: «اگر موافق آزادی اسیر زینب هستید او را آزاد کنید.» مسلمانان لحظه ای در آزاد کردن ابوالعاص درنگ نمی کنند.
و رسول خدا او را خواسته، مطلبی سری را در گوش او می گوید. ابوالعاص به سوی خانواده اش بر می گردد و زینب با خوشحالی و افتخار از او استقبال می کند و آرزو می کند که او به سوی حق هدایت شده و اسلام آورده باشد، ولی می بیند او مثل گذشته خوشحال نیست. الوالعاص با غم و اندوه سنگین و اشک ریزان این چنین می گوید: «ای زینب، آمده ام با تو وداع کنم. زیرا رسول خدا به من دستور داد که تو را به سوی او بفرستم.» زینب از این خبر هیچ تعجب نکرد و آن را شگفت ندانست، چون می دانست رسول خدا وقتی از اسلام آوردن ابوالعاص ناامید شود، نمی گذارد زینب پیش او بماند.
بعلاوه زینب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و خواهرانش مشتاق است. ولی فراق ابوالعاص نیز ناخوشایند خواهد بود و از دوری او رنج خواهد برد. برای او سخت بود که دخترش امامه را همانند یتیمی پیش همسالانش بگذارد.
در هر حال برای حرکت به سوی اسلام و دوستان آماده شد. و بعد از محدودیت شدیدی که از روی انتقام و سرسختی بر او تحمیل کرده بودند، سفر را آغاز کرده، ابوالعاص را پشت سر گذاشت؛ در حالی که نسبت به او بسیار مهربان بود. خوشحالی دیدار دوستان او را از فکر ابوالعاص باز نداشت؛ از اینرو همیشه دعا می کرد که خدا او را به سوی اسلام هدایت کند.
از سوی دیگر ابوالعاص برای تجارتی بیرون می رود و نیروهای مسلمان در راه متعرض او می شوند. او گریخته و به زینب پناهنده می شود و زینب از او حمایت می کند و خشم مسلمانان را نسبت به او فرو می نشاند، سپس او را به اسلام دعوت می کند، ولی او سکوت می کند و پاسخ مثبت نمی دهد و از او می خواهد که اموالش را به او برگردانند، زیرا نمی خواهد در حالی که به امانت خیانت کرده به سوی قبیله اش بر گردد. پس زینب پیش مسلمانان واسطه شده، آنها تمام مال التجاره او را به او پس می دهند و او به طرف مکه بر می گردد و اموال را به صاحبانش بر می گرداند سپس به مدینه بر می گردد و خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می رسد و نزد او اسلام می آورد. رسول خدا نیز اسلام او را به خوبی می پذیرد و زینب را دوباره به او بر می گرداند؛ بدین ترتیب خوشبختی هم باز می گردد و دوباره بالای سر آنها بال می گشاید و برای همیشه یک زندگی سعادتمندانه و توأم با آرامش روحی بدست می آورند.
اما درباره رقیه و ام کلثوم نیز عتبه و عتیبه، دو پسر ابولهب قبل از اسلام از آنها خواستگاری نموده و با آنها ازدواج کردند و توسط ام جمیل یعنی حمالة الحطب(11) قبل از اسلام شکنجه های گوناگونی شدند.
زمانی که اسلام ظهور کرد، حمالة الحطب، به خیال اینکه با این کار رسول خدا اذیت می شود رقیه و ام کلثوم را به خانه رسول خدا برگرداند.
اما قضیه درست بعکس شد و رسول خدا از این کار خوشحال شد و از اینکه این دو خواهر از شکنجه های ام جمیل راحت شدند، نفس راحتی کشید و بعد عثمان بن عفان پیشقدم می شود و با رقیه ازدواج می کند و با او هجرت می کند. ولی به خاطر مصیبتهای داخلی و بیرونی رقیه مریض می شود و مرگ او را در اوایل جوانی در کام خود می گیرد.
سپس عثمان ام کلثوم را خواستگاری می کند و با او ازدواج و زندگی می کند، تا اینکه بر طبق برخی روایات ام کلثوم کمی قبل از رحلت رسول خدا وفات می کند.
همسران پیامبر
رسول خدا تا مدتی بعد از خدیجه به ازدواج نمی اندیشد تا اینکه خوله، دختر حکیم رسول خدا را ترغیب می کند تا ازدواج کند و زندگی مشترک را از سر بگیرد. او در ضمن گفتگوهایش می گوید: «زن باکره می خواهی یا بیوه؟ عایشه دختر ابوبکر دوشیزه است و سوده دختر زمعه،بیوه.که ایمان آورده و از شما متابعت می کند.» پیامبر خدا نیز سوده را اختیار می کند.
سوده
سوده دختر زمعة بن قیس بن شمس بن لؤی است - که مادرش دختر قیس نجاری و از انصار بود شوهر اول سوده پسر عمویش «سکران» بوده، که با هم اسلام آوردند و با گروهی که بار دوم به حبشه هجرت کردند رفته، سپس به مکه برگشتند و شوهرش پس از هجرت وفات کرد.
سوده از زنانی بود که به اسلام از دیگران پیشی گرفت و ایمان آورد و خود و خانواده اش مهاجرت کردند.
شوهر او بخاطر فرار از فشارهای مشرکین با مهاجرت به حبشه نجات پیدا کرد. وقتی که او از دنیا رفت، سوده پناهگاهی نداشت جز اینکه به خانواده اش باز گردد و جزو آنها شود و باز مورد آزار قرار گیرد. چون آنان بخاطر اسلام آوردن او و هجرت کردن با شوهرش به حبشه، کینه توزی می کردند.
آنها به هیچ قیمتی از اذیت و آزار او فرو گذاری نمی کردند؛ از این رو رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را برگزید تا به حمایت خود در آورد و صدماتی را که در راه اسلام به او رسیده، جبران کند.
آری، رسول خدا مصلحت عموم را بر مصلحت شخصی خود، بعد روحی را بر لذتهای زیبایی و مال و متاع، و بیوه را بر دوشیزه مقدم می داشت.
او همسر با اخلاص و خوبی بود و همانند ام المؤمنین خدیجه(س) احساس مسئولیت می کرد.
و همسر دوم رسول خدا به خانه ای آمد که فاطمه زهرا، ریحانه نبوت و رسالت را در بر داشت.
عایشه
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از سوده با عایشه، دختر ابوبکر ازدواج کرد که طبق بعضی از روایات در آن هنگام نه ساله بود، او جزو کسانی بود که آرزوها و آمال بی حد و مرزی داشتند و تا به قلّه مجد و شکوه - به هر قیمتی که شده - نمی رسیدند، آرامش پیدا نمی کردند.
او زنی تند مزاج، تند خو و دارای روشی سر سخت بود.
همچنین او زنی تیزهوش و دارای غیرت زیاد و حسادت زنانه بود، و راضی نمی شد که احدی در قلب شوهرش شریک او باشد.
از او (عایشه) نقل شده که گفت: از رسول خدا اجازه گرفتم تا هاله، دختر خویلد(خواهر حضرت خدیجه) خدمت او برسد. اجازه گرفتم تا رسول خدا دریافت که اجازه او اجازه خدیجه است؛ از اینرو از این خبر خوشحال شد و فرمود: «خدایا هاله!» من حسودی کردم و به پیامبر گفتم: پیرزنی که دهانی بزرگ و قرمز داشت و مُرد و فراموش شد، چقدر یاد می کنی؟ در حالی که خدا بهتر از او را به شما داده.(12)
در این هنگام رنگ پیامبر چنان تغییر کرد که هرگز او را این چنین ندیده بودم، مگر هنگام نزول وحی یا وقتی که چیزی از عذاب یا رحمت نازل می شد. و فرمود: خدا بهتر از او را به من نداد؛ زیرا خدیجه زمانی به منایمان آورد که همه مردم کفر می ورزیدند و زمانی مرا تصدیق کرد که همه مردم مرا تکذیب می کردند. هنگامی که مردم مرا محروم کردند او با مالش مرا کمک کرد و خداوند از او به من فرزند عطا کرد، در صورتی که از زنان فرزندی زاده نشد...»
همچنین عایشه حرص می زد که مبادا زنی زیباتر از او و یا در یکی از خصلتها برتر از او در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شود.
اسماء
به نقل تاریخ زمانی که رسول خدا تصمیم گرفت از اسماء، دختر نعمان - که از زیباترین دختران عصر خود بود خواستگاری کند، عایشه گفت: رسول خدا دستش را روی شگفتیها گذارده است. ممکن است آنها توجه او را از ما برگردانند، از اینرو پیش آن زن رفت و گفت: اگر می خواهی پیش رسول خدا بهره مند شوی و منزلت داشته باشی، از او به خدا پناه ببر. هنگامی که رسول خدا او را دید، او گفت: از تو به خدا پناه می برم. پیامبر فرمود: به پناهگاه محکمی پناه بردی. سپس بیرون آمد و او را به خانواده اش برگرداند.
ماریه
ابن سعد در کتاب «طبقات» از عایشه نقل کرده که: من به هیچ زنی به اندازه ماریه حسودی نکردم؛ ماریه همان زنی است که مقوقس، فرمانروای اسکندریه او را خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد. همراه او، خواهرش، هزار مثقال طلا، بیست دست لباس نرم، قاطرش، بنام دلدل،الاغش بنام غفیر و خواجه ای را که پیرمردی بزرگ بنام ماپور بود نیز با حاطب پسر ابی بلتعه، حضور پیامبر خدا فرستاد. حاطب اسلام را به ماریه شناساند و ماریه و خواهرش مسلمان شدند. سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با او ازدواج کرد و ابراهیم از اوبه دنیا آمد، پیامبر او را دوست داشت او زنی زیبا و سفید بود. پیامبر به کسی که خبر تولد ابراهیم را داد، یک غلام بخشید.
عایشه در این باره می گوید: وقتی که ابراهیم متولد شد، رسول خدا او را پیش من آورد و فرمود: «نگاه کن، چقدر به من شباهت دارد!» گفتم: «من شباهتی در او نمی بینم.» پیامبر فرمود: «آیا سفیدی و گوشتش را نمی بینی؟»
گفتم: «هر کس شیر گوسفند بخورد سفید و چاق می شود.»
عایشه هنگامی که حس کرد ماریه دارد جای او را در دل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می گیرد به شدت حسادت می کرد و همچنین در مقابل آن فرزند نیز که رسول خدا با خوشحالی او را روی دستهایش گرفته و از تولد او خوشحال بود - حسودی می کرد. این حالتها او را به موضع گیری و حرکتهای مخصوص وا می داشت، مثل شکستن کاسه های بعضی از هووها که برای پیامبر غذا می آوردند. رسول خدا نیز غرامت آن کاسه هاا به عهده او می گذاشت و از کاسه های عایشه به کسی که کاسه اش شکسته بود، می داد. بنابراین عایشه برای در اختیار گرفتن رسول خدا از هیچ چیز، حتی طعنه زدن به فرزند رسول خدا و مقام و منزلت حضرت خدیجه فرو گذار نبود. او بعد از پیامبر چندین سال زنده ماند تا اینکه در شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان سال پنجاه و هفت یا پنجاه و هشت ه.ق در گذشت.
صفیه
یکی دیگر از زنهایی که وارد زندگی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شد، صفیه دختر احی بن اخطب، از نوادگان هارون بن عمران از بنی اسرائیل بود. مادرش بنام برة، دختر ساموئل از بنی قریظه بود که با «سلام بن شکیم قرظی» ازدواج کرد و سپس از او جدا شد و با کنانة، فرزند ربیع که از یهودیان بنی نظیر بود ازدواج کرد و او نیز در جنگ خیبر کشته شد. پیامبر خدا او را از میان اسیران برگزید و او را بین اسلام و پیوستن به خانواده اش آزاد گذاشت. او اسلام را برگزید و مسلمان شد. پیامبر نیز با او ازدواج کرد. عایشه جستجوگرانه بسوی او رفت و برگشت. پیامبر از او پرسید: «او چگونه زنی است؟» عایشه پاسخ داد: «او یک یهودی است.» پیامبر فرمود: «چنین نگو، او مسلمان شده است.»
ام سلمه
همچنین یکی دیگر از زنهای مسلمانی که شریک زندگی رسول خدا شد «ام سلمه» بود. نام او هند دختر ابی امینه سهیل زادالرکب، فرزند مغیره (مخرومیه) بود و مادرش عاتکه، دختر عامر بود. عاتکه با عبداللَّه پسر عبدالاسد مخزومی ازدواج کرد و با او دوبار به حبشه هجرت نمود و زینب، سلمه، عمر و وردة آنجا متولد شدند. عبداللَّه در جنگ احد شرکت کرد و مجروح شد و با همان زخم به شهادت رسید. سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با ام سلمه ازدواج کرد. وی بانوی شایسته و کاملی بود و در زمان یزید بن معاویه بعد از شهادت امام حسین(ع) در گذشت.
حفصه
یکی دیگر از همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حفصه دختر عمر بن خطاب بود که پنج سال قبل از بعثت متولد شد. او با عنبس بن خدامه ازدواج کرد و با او به مدینه مهاجرت نمود و عنبس پس از بازگشت پیامبر از جنگ بدر، از دنیا رفت. سپس پیامبر با او ازدواج کرد. او در ماه شعبان سال 45 ه.ق. در زمان خلافت معاویه از دنیا رفت و مروان بر او نماز خواند و در بقیع دفن شد.
زینب
یکی از دیگر همسران پیامبر دختر عمه اش زینب بود. نخست زید بن حارثه(پسر خوانده پیامبر) با او ازدواج کرد؛ ولی بخاطر تفاوتی که بین آنها از نظر موقعیت و مقام بود، نتوانست با زید هماهنگ شود و زید هم نتوانست با او بسازد.
رسول خدا قصد داشت با این ازدواج(13) به همه کسانی که بزرگی و عظمت را به چیزی غیر از اسلام می دانستند، یک درس اسلامی بدهد. او می خواست به مسلمانان بفهماند که مرد مسلمان همتای مسلمان است (تفاوت ظاهری و قبیله توازن را به هم نمی زند)؛ ولی وقتی که دید توافق بین آن دو ممکن نیست، به آنها گفت که می توانند از هم جدا شوند.(14) بعد خود پیامبر با او ازدواج کرد تا ضربه روحی او را - که در ازدواج اولش خورد جبران کند. پیامبر با این کار، درسی به دیگران آموخت و زینب را هم از حقش محروم نساخت بلکه او را ام المؤمنین و همسر رسول خدا کرد.
اینها زنانی بودند که هر کدام در حد شأن و منزلت خود، در زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زیستند و در زندگی با او شریک بودند.