فهرست کتاب


مروارید آفرینش

حجه السلام و المسلمین دکتر سید مجتبی برهانی‏

یسار حبشی شیفته رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)

او غلام سیاهی بود که در ملک عامر یهودی قرار داشت عامر او را اجیر یک نفر یهودی دیگر نموده بود که گوسفندانش را بچراند، هنگامیکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قلعه های خبیر را محاصره کرده بود و او در حالی که گوسفندانش را در آن حوالی می چراند چشمش به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد و شیفته آن حضرت شد و به خدمت آن حضرت شرفیاب گردید و مسلمان شد سپس از پیامبر راجع به گوسفندان سئوال کرد حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آنها را رها کن، خداوند به صاحبانتان برگردید. گوسفندان چنان مجتمع شدند و به طرف قلعه رفتند که گویا کسی آنها را می راند.
یسار همراه با مسلمانان وارد جنگ شد و در نزدیکی قلعه ای از قلاع خیبر سنگی آمد و بر او اصابت کرد و شهید شد. جنازه او را خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند.
همچانکه حضرت با جمعی متوجه نعش غلام سیاه بود دیدند یک مرتبه صورت مبارک خود را برگردانید، پرسیدند، یا رسول الله چرا چنین از غلام رو گردان شدید؟ فرمود: او را با دو نقر از حوریان بهشتی در آغوش دیدم نخواستم مزاحمشان گردم! یسار بدون آنکه دو رکعت نماز بگذارد و یا علمی از اعمال مسلمانان را انجام دهد با حوریان هم آغوش گردید(215) بر او گوارا باد. و از امام صادق (علیه السلام) منقول است که چون حضرت یوسف از او پرسید که چرا با من چنین کردی گفت: حسن تو مرا بی تاب کرده بود. گفت: اگر پیغمبر آخرالزمان (علیه السلام) را می دیدی که از من خوشروتر و خوش خلق تر و بخشنده تر خواهد بود چه می کردی؟ زلیخا گفت: راست گفتی، یوسف گفت: از کجا دانستی که راست گفتم؟ گفت: زیرا که چون نانم او را بردی محبت او در دل من افتاد. پس حق تعالی وحی فرستاد بسوی یوسف (علیه السلام) که راست می گوید و من به سبب آنکه آن حضرت را دوست دارد او را دوست دارم، پس او را به عقد خود در آورد(216).
و در مناقب آل ابی طالب آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کان یوسف احسن منی ولکنی املح(217) یوسف زیباتر از من بود ولیکن من با نمک تر از اویم.

سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در سخن گفتن

امام حسن (علیه السلام) فرمود: سخن گفتنش را برایم توصیف کن، هند گفت: حزنش پیوسته بود و فکرش مداوم، آسایشی نداشت، جز به هنگام لزوم و نیاز سخن نمی گفت و هنگام تکلم از اول تا به آخر به آرامی لب به سخن باز می کرد و کلامش کوتاه و جامع و خالی از تفضیل بیجا نمی کرد و کسی را حقیر نمی شمرد، نعمت در نظرش بزرگ می نمود اگر چه ناچیز باشد و هیچ نعمتی را مذمت نمی کرد و بلکه مدح و تعریف هم نمی نمود.
دنیا و ناملایمات آن هرگز او را به خشم در نمی آورد و چون حقی پایمال می شد از شدت خشم کسی او را نمی شناخت و از هیچ چیزی پروا نداشت تا آنکه حق را یاری کند. هنگام اشاره به تمام دست اشاره می فرمود و چون از مطلبی تعجب می کرد دستها را پشت و رو می کرد زمانیکه صحبت می کرد دستها را به هم وصل می کرد و انگشت ابهام دست چپ را به کف دست راست می زد وقتی غضب می فرمود از شدت ناراحتی روی می گردانید و چون خوشحال می شد چشم ها را به هم می نهاد. بیشتر خنده های آن حضرت لبخند بود. هنگام تبسم دندانهایش چون دانه های تگرگ نمایان می شد.
مرحوم صدوق علیه الرحمه در کتاب معانی الاخبار ص 81 می گوید: تا اینجا روایت ابوالقاسم بن منیع از اسماعیل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود و از این پس تا آخر روایت عبدالرحمن است و آن اینکه امام حسن (علیه السلام) می فرماید، مدتی این مطالب را از حسین (علیه السلام) کتمان می کردم پس از آنکه باریش نقل کردم دیدم در این قسمت بر من سبقت جسته است از وی پرسیدم تو از که شنیدی؟ گفت: من از پدرم علی (علیه السلام) از وضع داخلی و خارجی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم چنین از چگونگی مجلس و از شکل و شمایل آن حضرت سئوال کردم پس چندین از آن فور گذار نکرد و همه را برایم بیان فرمود.
حسین (علیه السلام) گفت: از پدرم از وضع داخلی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سئوال کردم پس فرمود: به منزل رفتنش به اختیار خود بود و چون به منزل تشریف می برد اوقات خود را به سه جزء قسمت می کرد، قسمتی برای خدا و عبادت او، و قسمتی برای اهل بیت خود، و قسمتی را ژبه خود اختصاص می داد و آن جزئش را که مربوط به خودش بود به صادر کردن دستورهای لازم به خواص اصحاب، و تکلیف نمودن آنان برای رسیدگی به کارهای عمومی مردم صرف می کرد و از آن قسمت چیزی را به کارهای شخصی خود اختصاص نمی داد.
و از جمله روش آن جناب این بود که اهل فضل را همیشه می پذیرفت و هر کس را به مقدار فضیلتی که در دین داشت احترام می کرد، و به رفع احتیاجات آنان می پرداخت و ایشان را سرگرم اصلاح نواقصشان می کرد، و از ایشان درباره امت پرسش می نمود و به ایشان مطالب لازم را بیان می کرد و می فرمود: باید حاضرین به غائبین برسانند و حاجت کسانی که به من دسترسی ندارند به من ابلاغ کنید، فانه من أبلغ سلطانا حاجه من لا یقدر علی ابلاغها ثبت الله قدیمه یوم القیامه، یعنی بدرستیکه هر کس حاجت اشخاص ناتوان را نزد سلطان برد، خداوند قدمهای او را در روز قیامت ثابت و استوار سازد.
در مجلس آن جناب غیر از اینگونه مطالب ذکر نمی شد و از هر کسی غیر آن را نمی پذیرفت. آنان برای درک و طلب علم و شرفیاب حضورش می شدند و بی اینکه چیزی بچشند، متفرق نمی شدند و چون برمی گشتند رهنمایانی بودند.

سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در خارج از منزل

امام حسین (علیه السلام) گفت: از پدرم امیرالمومنین (علیه السلام) درباره سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خارج از منزل پرسیدم، فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زبان خود را از غیر سخنان مورد لزوم باز می داشت و با مردم انس می گرفت و آنان را از خود دور نمی کرد، بزرگ هر قومی را گرامی می داشت و او را بر قومش حاکم می نمود. همیشه از مردم بر حذر بود و خود، مردم را بیم می داد و ناظر نگهبان ایشان بود، بدون اینکه خوشرویی خود را از احدی دریغ کند و بدبختی نماید، از یاران و اصحاب خود خبر و تفقد می نمود. و یسأل الناس عما فی الناس، یعنی از مردم، حال مردم را پرسید. و هر کار نیکی را تحسین و تقویت می کرد و هرکار زشتی را تقبیح و کوچک می شمرد، در همه امور میانه رو بود هیچگاه تفریط و افراط نمی کرد، از کار مردم غفلت نمی نمود، مبادا آنان منحرف شوند و درباره حق کوتاهی نداشت و از آن هم تجاوز نمی کرد. از اطرافیان آن حضرت نیکان بودند و برترین آنان نزدش کسانی بودند که مردم را نصیحت بشریت کنند و بزرگترین ایشان کسانی بودند که درباره برادران دینی بیشتر مواسات و خیر خواهی داشته باشند.