فهرست کتاب


مروارید آفرینش

حجه السلام و المسلمین دکتر سید مجتبی برهانی‏

ولادت نور نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم)

مرحوم مجلسی رحمه الله از مولف کتاب انوار(198) روایت می کند که: پیش از ولادت حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله و سلم) کاهنان و ساحران و شیاطین و متمردان، طغیان عظیم داشتند و عجائب از ایشان به ظهور می آمد و اخبار به امور عریبه می نمودند و شیاطین از آسمانها سخنان از آسمانها سخنان می شنیدند و به کاهنان می رسانیدند و در سرزمین یمایه دو کاهن مهشور بودند که بر همه عالم زیادتی داشتند، یکی ربیعه بن مازن بود که او را سطیح می گفتند و از همه کاهنان اعلم بود و دیگری و شق بن واهله یمنی بود و سطیح خلقتی غریب داشت(199) و حق تعالی او را گوشتی بی استخوان خلق کره بود. و در غیر سرش استخوان نبود و او را مانند جامه بر هم می پیچیدند و چون می خواستند او را پهن می کردند و بر وری حصیری با سله می افکندند و در شب خواب نمی کرد مگر اندکی و پیوسته به اطراف آسمان نظر می کرد و چون پادشاهان او را می طلبیدند و بر روی سله او را گذاشته نقل می کردند و او از بواطن و اسرار ایشان خبر می داد و امور آینده و به ایشان می گفت و همچنان بر پشت افتاده بود و به غیر از چشم و زبانش چیزی از او حرکت نمی کرد.
پس شبی چنین خوابیده بود و به اطراف آسمان نظر می کرد، ناگاه برقی را دید که لامع گردید و اطراف جهان را احاطه کرد و پس کواکب را دید که مشتعل گریده اند و نوری از آنها ساطع شد و فرو ریختند و بر یکدیگر یم خوردند و به زمین فرو می رفتند، پس او را از مشاهده این احوال غریبه دهشتی عظیم عارض شد و چون شب شد، امر کرد غلامان خود را که او را برداشتند و بر قله کوه بلندی گذاشتند و به اطراف آسمان می نگریست ناگاه دید که نوری عظیم ساطع گردید و بر همه انوار غالب شد و به اقطار آسمان احاطه و آفاق جهان را پر کرد پس به غلامان خود گفت: که مرا به زیر برید که عقلم به سبب مشاهده این انوار حیران شد و چنان می یابم که رحلت من نزدیک شده است و امر عظیمی به زودی واقع خواهد شد و چنین گمان می برم که خروج پیغمبر هاشمی (صلی الله علیه و آله و سلم) تزدیک باشد، و چون صبح طالع شد خویشان و قوم را گرد آورد و گفت: امر عظیمی می بینم و آثار غریبه مشاهده می نمایم و می خواهم استعلام این اسرار از کاهنان هر دیار بکنم. پس به هر شهر نامه نوشت و از آن جمله نامه ای به وشق نوشت و او در جواب نوشت که: آنچه تو مشاهده کرده ای من نیز دیدم و عنقریب اثر آن ظاهر خواهد شد و نامه ای نیز به زرقا نوشت که ملکه یمن (در مصدر یمامه ذکر شده است) و اعلم کاهنان آن دیار بود و به کهانت و سحر بر اهل دیار خود غالب شده بود و چشم بسیار دور بینی داشت که از سه روز راه می دید چنانکه کسی نزدیک خود را ببیند و اگر کسی از دشمنان اراده جدال و قتال با او داشت چند روز پیشتر قوم خود را خبر می کرد که فلان دشمن راده شما را دارد و ایشان تدبیر دفع او را می کردند.
پس سطیح نامه را به صبح غلام خود داد و به سوی زرقا فرستاد و چون به فاصله سه روزه از یمن رسید زرقا او را دید به قوم خود گفت که: سواره ای می آید که میان عمامه اش نامه ای می نماید، و بعد از سه روز که صبیح داخل شد و نامه را به زرقا داد او گفت: صبیح از جانب سطیح خبری قبیح آورده است و سئوال می نماید از نور ساطع و روشنی لامع، به حق پروردگار کعبه ای که این علامت نزدیک شدن آجال و یتیم شدن افطال است و از فرزندان عبد مناف محمد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به هم خواهد رسید بی خلاف. پس در جواب نوشت: آیات و علامات پیمغبری هاشمی است، آنچه نوشته ای چون نامه مرا بخوانی از خواب غفلت بیدار شو و از تقصیر حذر نما وبه زودی سفر کن و به جانب مکه که من نیز متوجه آن صوب می شوم، شاید یکدیگر را آنجا ملاقات کنیم و حقیقت این امر را معلوم کنیم، اگر بوجود آمده باشد شاید چاره ای در علاج او بکنیم و پیش از آنکه نور مشتعل گردد خاموش گردانیم.
چون نامه به سطیح رسید و بر مضمون آن مطلع گردید به آواز بلند گریست و در همان ساعت متوجه مکه معظمه گردید و با قوم خود گفت که: من می روم به سوی آتش افروخته، اگر آن را خاموش توانستم کرد به سوی شما بر می گردم و الا شما را وداع می کنم و به شام ملحق می شوم تا در آنجا بمیرم، چون به مکه رسید، ابوجهل و شیبه و عتبه و عاص بن وائل با گروهی از قریش به استقبال او آمدند و گفتند: ای سطح، نیامده ای مگر برای امر عظیمی، اگر حاجتی داری بر آورده خواهد شد. سطیح گفت: خدا برکت دهد شما را، مرا به سوی شما حاجتی نیست، آمده ام خبر دهم شما را به آنچه گذشته است و بعد از این خواهد شد به الهام حق تعالی. کجایند آنها که مقدم بودند در عهد، و پیوسته بودند مستحق ستایش و حمد یعنی فرزندان عبد مناف؟ آمده ام که مژده دهم ایشان را به بشر و نذیر و ماه منیر که نزدیک شده است ظهور انوار او، کجاست عبدالمطلب و شیران اولاد او؟
و چون گروه قریش این سخنان را شنیدند، ایشان را خوش نیامد و پراکنده شدند، پس حضرت ابوطالب و سایر اولاد عبدالمطلب بهنزد او آمدند و در هنگامی که نزدیک کعبه نشسته بود و گفتند: ما اول نسبت خود را به او نمی گوئیم تا علم او را بیازمائیم،و ابوطالب شمشیر و نیزه خود را بعنوان هدیه به غلام سطیح داد و پیش از آنکه غلام، سطیح گفت: مائیم از گروه بنی جمح. سطیح گفت: ای بزرگ نزد من بیا و دست خود را بر روی من بگذار، چون ابوطالب دستش را بر روی او گذارد گفت: به حق خداوند دانای اسرار و پنهان از ابصار و آمرزیده خطاها و کشف کننده بلاها سوگند می خورم که تویی صاحب عهود رفیعه و اخلاق منیعه و تویی که داده ای به غلامان من به رسم هدیه نیزه خطی و شمشیر هندی. به درستی که شمائید بهترین انسان ها و از تو و برادرت، شریف ترین ذریه ها بهم خواهد رسید.
بدرستی که تو و آنها که با تواند از نسل هاشمند بهترین اخیار بود و تویی بی شک عم پیغمبر مختاری که وصف کرده اند او را در کتب و اخبار، نسب خود را از من مپوشان که من نیک می شناسم تو را و نسب تو را.
پس ابوطالب متعجب شد از سخنان او گفت: ای شیخ راست گفتی و خصلتها را نیکو بیان کردی، می خواهم ما را خبر دهی و به آنچه در مزان ما خواهد شد و بر ما جاری خواهد گردید. سطیح گفت: بشنوید از من سخن صحیح، به زودی ظاهر گردد شخصی نبیل که رسول باشد از جانب خداوند جلیل و زبان سطیح از وصف او کلیل(200) است و او مردی است نه بسیار کوتاه نه بسیار بلند با قامتی ارجمند و آن سرور سرش مدور باشد و در میان دو کتفش علامتی باشد و عمامه بر سر گذراد و پیغمبری او تا قیامت مستمر باشد، و چون تبسم نماید از نور دنانهایش جهان روشن گردد، و کسی به نیکی خلق و خلق او بر زمین راه نرفته است، شیرین زبان و خوش بیان باشد و در زهد و تقوی، خشوع و عبادت نظیر نداشته باشد و تکبر و تجبر ننماید اگر سخن گوید درست گوید و اگر از او سئوال کنند به راستی جواب گوید، ولادتش پاکیزه و از شبهه و فساد نسب منزه باشد و رحمت عالمیان باشد و به نور او جهان روشن گردد و به مومنان رئوف و بر اصحاب خود مهربان و عطوف، و نامش در توراه و انجیل معروف باشد، و فریاد رس هر مضطر ملهوت، و به کرامتها موصوف باشد. نامش در آسمانها احمد، و در زمین محمد است.
ابوطالب گفت: ای سطیح آن شخص را که ذکر کردی، چه کسی معین و یاور او خواهد بود؟ وصفش را برای ما بیان کن، گفت: او سیدی است بزرگوار و شیری شیرشکار و پیشوایی است نیکو کردار و انتقام کشنده ای است از کفار، مشرکان را کاسه های زهر مرگ چشاند، و حمله های او زهره شیران را آب گرداند، و پیوسته در جنگها به یاد پروردگار خود باشد و برای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وزیر باشد و بعد از او در امتش امیر باشد، نامش در تورات بریا و در انجیل الیا و نزد قومش علی باشد.
پس لحظه ای سر در گریبان خاموشی فرو برد در بحر تفکلر غوطه خورد پس به جانب ابوطالب دست بر دوش او گذاشت آهی دردناک کشید و ناله کرد و گفت: ای ابوطالب دست برادر خود عبدالله را بگیر که سعادت شما هویدا شده است و بشارت باد شما را به بلندی مکان، و مجد و رفعت شأن،که آن دو شاخه کرامت از درخت خواهد رودئید. محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از بردار تو است و علی (علیه السلام) از تو، پس ابوطالب شاد شد و این خبرها در میان اهل مکه شایع گردید.
پس ابوجهل گفت که: این که اول بلیه ای است که از بنی هاشم به ما نازل شد و شنیدید خبرهای سطیح را در باب فرزند عبدالله و ابوطالب که دینهای ما را فاسد خواهند کرد، پس ابوطالب ایستاد و به آواز بلند گفت: ای گروه قریش از دلهای خود طیش(201) بگردانید و انکار منمائید آنچه را شنیدید زیرا مائیم معدن کرامت و شرف و هر گونه کرامت در مکه از ما ظاهر گردیده است و آنچه سطیح گفت علاماتش هویدا شده است، به زودی آنچه گفت به ظهور خواهد رسید به زغم انف هر که نتواند دید.
پس ابوطالب سطیح را به خانه برد و او را اعزاز و اکرام تمام نمود و با ابوجهل نایره حسد در کانون سینه اش مشتعل گردید و شر شرارت و فتنه بر انگیخت و گروهی از اهل فساد در اثاره فتنه و اظهار عصبیت و انکار با او یار شدند و چون خبر به ابوطالب رسید به جانب ابطح خرامید و به وعده و وعید، اجتماع اهل فساد را به تفرق مبدل گردانید و ایشان را به نزد کعبه حاضر نمود، پس منبه (منبته) بن الحجاج برخاست و گفت: ای ابوطالب ما را در تقدم و مزید رفعت و عزت و شرف شما شکی نیست و صیت جلالت و نجابت و هدایت شما آفاق جهان را پر کرده است و ولیکن از کیاست تو عجب دارم که برگفته کاهنی اعتماد نمایی، مگر نمی دانی که ایشان مظهر اکاذیب شیطان و مصدر کذب و افترا و بهتانند، بار دیگر او را حاضر گردان که او را بر محک امتحان کشیم شاید که از شواهد و علامات - صدق یا کذب او امری ظاهر گردد که موجب ارتفاع اختلال شکوک از سینه ها گردد.
پس ابوطالب فرمان داد که بار دیگر سطیح را حاضر ساختند و چون او را بر زمین گذاشتند و به آواز بلند فریاد کرد: ای گروه قریش، این چه تشویش و اختلاف و تکذیب و ارتجاف است که از شما می بینم و می شنوم در باب آنچه من اظهار کردم از ظهور پیغمبر صاحب است که از شما می بینم و می شنوم در باب آنچه من اظهار کردم از ظهور پیغمبر صاحب برهان و شکننده اوثان(202) و ذلیل کننده کاهنان؟ و الله که ما شاد نیستیم به ظهور او زیرا که با ولادت او کهانت باطل خواهد شد و در آن وقت سطیح را در زندگی خیری نخواهد بود و آرزوی مردن خواهد کرد. اگر می خواهید که راستی گفتار من بر شما ظاهر گردد مادران و زنان خود را حاضر گردانید تا من امور عجیبه را بر شما ظاهر گردانم. مگر تو غیب می دانی؟ گفت: نه ولیکن مصاحبی از جن دارم که از ملائکه سخنان می شنود و مرا خبر می دهد.
پس جمیع زنان مکه را در مسجد حاضر کردند به غیر از آمنه و فاطمه بنت اسد که عبدالله و ابوطالب ایشان را مانع شدند و چون حاضر شدند سطیح گفت: مردان از زنان جدا شوند و زنان نزدیک من آیند، چون زنان نزدیک او رفتند نظر کرد به سوی ایشان، خاموش شد، گفتند: چرا سخن نمی گویی؟ سطیح نظر به سوی آسمان کرد و گفت سوگند می خورم به حرمت حرمین که دو نفر از زنان خود را حاضر نکرده اید. که یکی حامله است به فرزندی که هدایت خواهد کرد مردم را به راه رشد و خیر و سداد و نامش محمد است و دیگری حامله خواهد شد به پادشاه مومنان و سید اوصیای پیغبمران و وارث علوم انبیاء و مرسلان.
چون آمنه و فاطمه حاضر شدند سطیح در میان زنان اشاره کرد به سوی آمنه و به آواز بلند فریاد کرد و گریست، که: ای صاحب شرف! والله این است حامله به پیغمبر برگزیده و رسول پسندیده، پس آمنه را پیش طلبید و گفت: آیا تو حامله نیستی؟ گفت: بلی، سطیح گفت: اکنون یقینم به گفته خود زیاد شد، این است بهترین زنان عرب و عجم و حامله است به بهترین فرد امم و هلاک کننده هر صنم، وای بر عرب از او، به تحقیق که ظهورش نزدیک شده است و نورش هویدا گردیده است، گویا می بینم مخالفانش را کشته و در خاک افتاده.
خوشا به حال کسی که تصدیق نماید به پیغمبری او و ایمان آورد به رسالت او که ملک و سلطنت او طول و عرض زمین را فرو خواهد گرفت.
پس به جانب فاطمه ملتفت شد و نعره ای زد و بیهوش شد و چون به هوش آمد بسیار گریست و به آواز بلند گفت: این است والله فاطمه دختر اسد، مادر امامی که بتها را بشکند و امیری که شجاعان را بر خاک هلاک افکند و در عقلش هیچگونه خفت نباشد، و هیچ دلیری تاب مقاومت او را نیاورد. اوست فارس یکتا و شیر خدا و نامیده شد. امیرالمومنین، علی پسر عم خاتم الانبیاء، آه آه چه شجاعان و دلیران را بر خاک افتاده می بینم.
چون قریش این سخنان از سطیح شنیدند شمشیرها از غلاف کشیدند و بسوی او دویدند و بنی هاشم و حمایت از او تیغها برهنه کردند و ابوجهل ندا کرد: راه دهید که من این کاهن را به قتل رسانم و آتش سینه خود را به خون او فرو نشانم. پس ابوطالب شمشیری به جانب او انداخت و سرش کرده های قبایل این عار را بر خود مپسندید و سطیح و آمنه و فاطمه را بکشید تا از شر آنچه این کاهن می گوید ایمن گردید. پس همه قریش بر سطیح حمله آوردند و بنی هاشم تاب مقاومت ایشان نداشتند و غبار فتنه بلند شد و زنان به کعبه پناه بردند و صدای بلند شد.
و از آمنه مروی است که گفت: چون شمشیر را دیدم بسیار ترسیدم، ناگاه فرزندی که در شکم من بود به حرکت آمد و صدایی از او ظاهر گردید و مقارن این حال صیحه ای عظیم از هوا ظاهر شد که عقلها از آشیان بدنها پرواز کرد. مردان و زنان همه بیهوش شدند و بر ور در افتادند پس نظر کردم به جانب آسمان و دیدم که درهای آسمان گشوده شده است و سواری حربه ای از آتش در دست دارد و به آواز بلند می گوید: که شما را راهی نیست به ضرر رسانیدن به رسول خدا، و منم برادر او جبرئیل پس در آن وقت، خوف من به ایمنی مبدل گردید و همه به خانه های خود برگشتم و ابوطالب دست عبدالله را گرفت و در پناه کعبه معظمه نشستند.
پس منبه بن الحجاج به نزد ابوطالب آمد و گفت: بحمدالله عزت و شرف و غلبه ای شما بر عالمیان ظاهر گردید ولیکن از تو التماس دارم که سطیح را از قریش دور گردانی و نائره فتنه را فرو نشانی، ابوطالب التماس او را قبول نمود و به نزد سطیح آمد و از او معذرت طلبید و حقیقت حال او را به او گفت: سطیح گفت: ای ابوطالب من می روم و التماس دارم که چون آن پیغمبر بشیر و نذیر ظاهر شود سلام بسیار من به او برسانی و بگویی که او بشارت داد به ظهور تو و قوم تو او را تکذیب کردند. و از جوار تو او را دور کردند و به زودی زنی به سوی شما خواهد آمد که تصدیق بشارت مرا نماید و زیاده از آنچه من اظهار نماید.
پس سطیح را بر شتری بستند و روانه کردند و بنی هاشم به مشایعت او از مکه بیرون رفتند و در اثنای راه راحله ای نمایان شد که زنی بر آن سوار بود و به سرعت می آمد سطیح گفت: ای سادات مکه داهیه کبری یعنی زرقاء یمنی به سوی شما آمد. پس در این سخن بودند که زرقا رسید و به آواز بلند گفت: ای گروه قریش بر شما باد سلام بسیار و به شما معمور باد هر دیار، بدرستی که ترک وطن خود کرده ام و به سوی مأمن شما آمده ام برای آنکه خبر دهم شما را از امری چند که ظهور آنها نزدیک شده است و به زودی ظاهر گردد و در بلاد شما اموری بسیار عجیب.
و شعری چندی که دلالت می کرد و بر حقیقت آنچه سطیح ایشان را خبر داده بود ادا نمود، پس گفت: آمده ام شما را به چیزی بشارت دهم و از چیزی بر حذر فرمایم و آنچه شما را به آن مژده دهم برای من وبال است، عتبه گفت: این چه سخنان وحشت انگیز است که از تو ظاهر می شود که ما و خود را به هلاکت و استیصال وعید نمایی؟ زرقا گفت: ای ابوالولید بحق خداوندی که بر صراط، خلایق را در کمین خواهد بود سوگند می خورم که از این وادی پیغمبری مبعوث خواهد شد که مردم را به سوی ارشاد و سداد می خواند و نهی نماید از فساد، پیوسته نور دور روی او گردد و نام او محمد باشد و گویا می بینم که بعد از ولادت او فرزندی متولد شود که مساعد و یاور او باشد و در حسب و نسب به او نزدیک باشد و اقران خود را هلاک گرداند و شجاعان جان را بر زمین افکند در معرکه ها دلیر باشد و در میدانها چون شیر، او را ساعدی باشد قوی، و دلی باشد جری، و نام او است امیرالمومنین علی، آه آه از روزی که او را ببینم و زهی مصیبت مرا از وقتی که با او در یکسو نشینم.
پس شعری چند از روی تحسر ادا نمود و گفت: هیهات جزع کردن چه سود بخشد در امری که البته آمدنی است، سوگند می خورم به آفریننده شمس و قمر و آنکه بازگشت جمیع بشر به سوی او است که راست گفته است سطیح در آنچه به شما گفته است از خبر نصیح.
پس نظیر تندی به سوی ابوطالب و عبدالله افکند، و عبدالله را پیشتر دیده بود و می شناخت زیرا که عبدالله در سالی به یمن رفته بود پیش از آنکه آمنه را به عقد خود در آورد و نور رسالت از جبن او مفارقت نماید و در قصری او قصور یمن نزول فرموده بود، چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوی لقای کریم او دل از دست داد و کیسه ای زر بر گرفته از غرفه خود فرود آمد و به سوی عبدالله شتافت و سلام کرد و پرسید که: تو از کدام قبیله از قبایل عربی که از تو خوشروتر هرگز ندیده ام؟ گفت: منم عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف سید اشراف و اطعام کننده اضیاف.
زرقا گفت: ای سید من، آیا تواند بود که یک جماع با من کنی و این کیسه زر را بگیری و صد شتر با بار خرما و روغن به تو دهم؟ عبدالله گفت: دور شو از من چه قبیح است نزد من صورت تو مگر نمی دانی که ما گروهی هستیم که مرتکب گناه نمی شویم و شمشیر خود را از غلاف کشیده بر او حمله کرد، زرقا گریخت و خایب برگشت، در آن حال عبدالمطلب داخل شد و چون شمشیر برهنه در دست عبدالله دید حقیقت واقعه را از او شنید گفت ای فرزند آن زن که وصف او می نمایی زرقایی یمنی است و چون نور نبوت را در جبین تو دیده شناخته است و خواسته که آن نور را از تو بگیرد، الحمدلله که خدا تو را از شر او حفظ نمود.
و چون در مکه زرقا عبدالله را دید شناخت و دانست که ازدواج کرده و آن نور از او به دیگری منتقل شده است گفت که تو آن نیستی که در یمن دیدم؟ گفت بلی، زرقا گفت چه شد آن نور در جبین تو بود؟ گفت در شکم زوجه طاهره من آمنه است زرقا گفت شک نیست که چنین کس می باید که محل چنان نوری گردد.
پس صدا بلند کرد که: ای صاحبان عزت و مراتب، وقت ظهور آن چه می گویم نزدیک است و امر شدنی را چاره ای نمی توان کرد، امروز به آخر رسید، متفرق شوید و فردا نزد من حاضر شوید، تا شما را به حقیقت آثار مطلع گردانم و چون ایشان متفرق شدند و نیمی از شب گذشت زرقا به نزد سطیح رفت و گفت علامات و آثار ظهور آن انوار را مشاهده کردم و وقت نزدیک شده است در این باب چه مصلحت می دانی؟ سطیح گفت: عمر من به آخر رسیده است من به جانب شام می روم و در آن دیار می مانم تا مرگ من در رسد، زیرا که می دانم که هر که سعی کند در اطفای آن نور، البته منکوب و مقهور می شود و تو را نیز نصیحت می نمایم متعرض دفع آمنه نگردی که پروردگار آسمانها و زمین نگهدار اوست و اگر من قبول نصیحت نمی کنی دست از من بردار که من در این امر با تو مواقفت نمی کنم و چون صبح طالع شد زرقا به سوی بنی هاشم آمد و سلام کرد بر ایشان و گفت: محفلها همه به شما روشن خواهد شد در هنگامی که ظاهر شود در میان شما کسی که تورات و انجیل و زبور و فرقان از وصف از مشحون است. وای بر کسی که با او دشمنی کند و خوشا به حال کسی که او را متابعت نماید. پس بنی هاشم شاد شدند و ابوطالب به رزقا گفت اگر حاجتی به ما داری بگو که حاجت تو حذف بر آورده است گفت: مالی از شما نمی خواهم و اعتباری از شما توقع ندارم ولیکن می خواهم آمنه را به من بنمایی که از او تحقیق کنم شواهد اخباری را که برای شما ذکر کردم و چون ابوطالب را به خانه آمنه برد و نظر او بر آمنه افتاد ماند و زبانش لال شد و به ظاهر اظهار شادی نمود و باز خبرها از آن مولود مبارک داد و سپس بیرون آمد و در اندیشه بود که حیله ای برای هلاک آمنه برانگیزد پس بازنی از قبیله خزرج که او را تکنا می گفتند و مشاطه آمنه و سایر زنان بنی هاشم بود طرح آشنائی افکند و در شب و روز با او می بود تا آنکه در شبی از شبها تکنا بیدار شد دید که شخصی بنزدیک سر زرقا نشسته است و و با او سخن می گوید و از جمله سخنان او این بود که: کاهنه یمامه آمده است بسوی تهامه و بزودی پیشیمان خواهد شد از اراده خود.
چون زرقا این سخن را شنید برجست و گفت: تو یار وفادار من بودی چرا در این مدت بسوی من نیامدی؟
گفت: وای بر تو ای زرقا! امر عظیم بر ما نازل گردیده است ما به آسمانها می رفتیم و سخن فرشتگان را می شنیدیم و در این ایام ما را از آسمانها می رانند و منادی شنیدیم که در آسمانها ندا می کرد که: حق تعالی اراده کرده است که ظاهر گرداند شکننده بتان و ظاهر کننده عبادت رحمان را، پس افواج ملائکه مرا را نشانه تیرهای شهاب گردانیده راههای ما را از آسمان مسدود ساخته اند و آمده ام که تو را حذر فرمایم.
پس رزقا گفت: برو از پیش روی من که هر سمعی دارم در کشتن این فرزند خواهم کرد.
آن شخص شعری چند خواهی خواند که مضمون آنها آن بود که: من آنچه شرط خیر خواهی بود به تو گفتم و می دانم که سعی تو بی فایده است و بجز وبال دنیا و عقبی برای تو ثمره ای نخواهد داشت و البته حق تعالی یاری پیغمبر خود خواهد کرد و از شر هر ساحر و کاهن او را محافظت خواهد نمود؛ و امثال این سخنان بسیار گفت و پرواز کرد و رفت، و این سخنان را تکنا می شنید.
و چون صبح شد به نزد زرقا آمد و گفت: چرا تو را غمگین می یابم؟
گفت: ای خواهر من! راز خود را از تو پنهان نمی دارم و غمی که من در دل دارم مرا آواره دیار خود گردانیده است در باب زنی است که حامله است به فرزندی که بتها را خواهد شکست و ساحران و کاهنان را ذلیل خواهد گردانید و خانه ها را خراب خواهد کرد و تو می دانی که صبر کردن بر آتش سوزان آسانتر است از صبر کردن بر مذلت و خواری از دشمنان، اگر کسی می یافتم که مرا یاری کند بر کشتن آمنه هر آینه هر چه آرزوی اوست به او می دادم و او را توانگر می گردانیدم، و کسیه زری برداشت و در پیش تکنا گذاشت.
چون تکنا دیده اش به زر افتاد دل از دست بداد و گفت: ای زرقا! کار بزرگی نام بردی و امر عظیمی مذکور ساختی، و چون مساطه زنان بنی هاشمم شاید چاره ای در این کار توانم کرد.
زرقا گفت: تدبیرش چنان باید کرد که چون به نزد آمنه روی و به مشاطگی او مشغول گردی این خنجر زهر آلود را بر او زن که چون زهر در بدن او جاری گردد البته از حیله حیات عاری شود و چون دیه بر تو لازم گردد من ده دیه از جانب تو بدهم به غیر آنچه الحال به تو می دهم و هر سعی که مرا مقدور است در خلاصی تو می کنم.
تکنا گفت: قبول کردم اما می خواهم تدبیری کنی که مردان بنی هاشم و سایر اهل مکه را از من مشغول گردانی تا من مشغول مهم تو گردم.
رزقا گفت: چنین باشد.
و در روز دیگر ولیمه ای برپا کرد و جمیع اعیان و اشراف مکه را طلب نمود و شراب بسیار در ولیمه خود حاضر گردانید و شتران بسیار کشت، و چون ایشان را مشغول اکل و شرب گردانید تکنا را طلبید و گفت: اکنون وقت است فرصت را غنیمت باید شمرد در تمشیت مهم من سعی خود را مبذول باید داشت.
تکنا خنجره زهر آلود را گرفته متوجه خانه آمنه شد، و چون داخل شد آمنه او را نوازش نمود و گفت: چرا دیر به نزد من آمدی و هرگز عاتت تو نبود که اینقدر از من مفارقت کنی؟
تکنا گفت: ای خاتون! من به غم روزگار خود درمانده بودم و اگر نعمت شما بر ما نبود به بدترین احوال می بودم، ای دختر گرامی، نزدیک من بیا تا تو را مشاطه کنم.
نبود به بدترین احوال می بودم، ای دختر گرامی، نزدیک من بیا تا تو را مشاطه کنم.
پس چون آمنه در پیش دیده اش به زر افتاد دل از دست بداد و گفت: ای زرقا! کار بزرگی نام بردی و امر عظمی مذکور ساختی، و چون مشاطه زنان بنی هاشم شاید چاره ای در این کار توانم کرد.
زرقا گفت: تدبیرش چنان باید کرد که چون به نزد آمنه روی و به مشاطگی او مشغول گردی این خنجر زهر آلود را بر او زن که چون زهر در بدن او جاری گردد البته از حیله حیات عاری شود و چون دیه بر تو لازم گردد من ده دیه از جانب تو بدهم به غیر آنچه الحال به تو می دهم و هر سعی که مرا مقدور است در خلاصی تو می کنم.
تکنا گفت: قبول کردم اما می خواهم تدبیری کنی که مردان بنی هاشم و سایر مکه را از من مشغول گردانی تا من مشغول مهم تو گردم.
زرقا گفت: چنین باشد.
و در روز دیگر ولیمه ای بر پا کرد و جمیع اعیان و اشراف مکه نمود و شراب بسیار در ولمیه خود حاضر گردانید و شتران بسیار کشت، و چون ایشان را مشغول اکل و شرب گردانید تکنا را طلبید و گفت: اکنون وقت است فرصت را غنیمت باید شمرد و در تمشیت مهم من سعی خود را مبذول باید داشت.
تکنا خنجر زهر آلود را گرفته متوجه خانه آمنه شد، و چون داخل شد آمنه او را نوازش نمود و گفت: چرا دیر به نزد من آمدی و هرگز عادت تو نبود که اینقدر از من مفارقت کنی؟
تکنا گفت: ای خاتون! من به غم روزگار خود درمانده بودم و اگر نعمت شما بر ما نبود به بدترین احوال می بودیم، ای دختر گرامی، نزدیک من بیا تا تو را مشاطه کنم.
پس چون آمنه در پیش روی تکنا نشست و تکنا گیسوهای او را شانه کرد و خنجره مسموم را بیرون آورد که آمنه را هلاک کند، به اعجاز محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان یافت که کسی دلش را گرفت و پرده ای در پیش دیده بی بصیرتش آویخته شد و دستی بر دستش زدند و خنجر از دستش بر زمین افتاد و ناله و احزنا از او بلند شد، پس چون این صدا به گوش آمنه رسید و به عقب التفات نمود و خنجر برهنه را مشاهده کرد نعره زد و زنان از هر سو دویدند و تکنا را گرفتند و گفتند: ای معلونه! می خواستی آمنه را به چه تقصیر و جرم هلاک کنی؟
گفت: می خواستم او را بکشم و خدا را شکر می کنم که بلا را از او دور گردانید؛ پس آمنه سجده شکر الهی به تقدیم رسانید، و چون زنان از سبب این اراده شنیع سوال کردند قضیه زرقا را به تمامی یاد کرد و گفت: زرقا را در یابید پیش از آنکه از دست شما بیرون رود، این سخن بگفت و جان به حق تسلیم کرد.
و چون این آوازه بلند شد کبیر و صغیر بنی هاشم حاضر شدند و بعد از اطلاع بر واقعه به تفحص زرقا بیرون شتافتند، و ابوطالب در مکه ندا کرد که: زرقا میشومه را دریابید که بیرون نرود، و آن ملعونه از قضیه مطلع شده فرا نموده بود و اهل مکه به هر جانب از پی او دویدند و به او نرسیدند. و چون سطیح خبر زرقا را شیند غلامان خود را امر کرد که او را برداشتند و متوجه بلاد شام گردیدند.
و پیوسته آمنه نداها و بشارتها از میان ارض و سما می شنید و عبدالله را برا آنها مطلع می گردانید، عبدالله او را وصیت به کتمان می نمود و آمنه مطلقا ثقل حمل بر خود احساس نمی نمود، و چون ماه هفتم داخل شود عبدالمطلب عبدالله را طلب می نمود و گفت: ای فرزند! ولادت آمنه نزدیک شده است و در دست ما نیست آنچه برای ولمیه او مناسب و ضرور است، پس عبدالله متوجه مدینه شد و چون به مدینه رسید به رحمت ایزدی واصل گردید، و چون خبر به مکه رسید جمیع اهل مکه در مصیبت او گریستند(203).

دفتر ششم

شمائل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

فضیلت و برتری در جسم و تن و اندام، از نعمتهای خاص خداوند متعال است و انسان ترکیبی از بعد جسمی و روحی است گرچه بعد روحی در مرتبه ای بالاتر قرار دارد، خداوند متعال درباره طالوت فرمانروایی بنی اسرائیل که به انتخاب خداوند بود می گوید:
ان الله اصطفیه علیکم و زاد بسطه فی العلم و الجسم(204)؛ یعنی خداوند او را بر شما برگزیده و علم و قدرت جسم او را وسعت بخشیده است.
طالوت مردی بلند قامت و تنومند و خوش اندام بود، اعصبابی محکم و نیرومند داشت و از نظر قوای روحی نیز بسیار زیرک و دانشمندان و با تدبیر بود و بعضی انتخاب نام طالوت را برای وی همان طول قامت او می دانند و وقتی از طرف اشموئیل پیامبر به فرماندهی لشکر منصوب شد، بنی اسرائیل اعتراض کردند اشموئیل که آنان را سخت در اشتباه می دید گفت: خداوند او را بر شما امیر قرار داده و شایستگی فرمانده و رهبر به نیروی جسمی و قدرت روحش است که هر دو به اندازه کافی در طالوت هست و از این رو بر شما برتری دارد(205).
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) که از شریف ترین تیره نژاد عرب و خلاصه نسل ابراهیم خلیل (علیه السلام) بود از حیث شمائل چنین توصیف شده است. مرحوم صدوق علیه الرحمه در عیون اخبار الرضا از علی بن موسی الرضا (علیه السلام) از پدرش موسی بن جعفر (علیه السلام) و او از پدارنش از علی بن الحسین (علیه السلام) به نقل از امام حسن مجتبی (علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمود:
از دائی خود دهندبن ابی هاله تمیمی از اوصاف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدم و او چنین گفت(206).
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردی بود که در چشم هر بیننده ای موقر و با عظمت می نمود، و روی نکویش درخشندگی چون ماه تمام، و قامت وی از کوتاه قدان بلندتر و از بلند قامتان کوتاه تر بود، سرش بزرگ، مویش نرم و فروهشته و تابدار، و اگر نورانی و پیشانیش پهن و فراخ بود، ابروانی رگی بود و هنگام خشم از خون پر می شد، بینی اش کشیده و باریک و از آن نوری نمایان بود که به نظر می رسید بالای بینیش برآمدگی دارد، محاسنش پر پشت و پر مو، گونه هایش برجسته و ظریف دهان با لبهای کشیده و دندانهای از هم جدا و چون مروارید سفید بود. گردنش در زیبایی چون نقره خام بود، اندامش معتدل و تمام اعضاء و جوارحش متناسب بود. شکمش نابرده آمده و مساوی با سینه، فاصله بین دو شانه زیاد بود (چهارشانه بود) از وسط سینه تا ناف خط باریکی از مو داشت و پستانها و شکم از مو خالی بود، دو زراع وی و شانه ها و بالای سینه اش پر مو بود، بند دستها پهن، کف دستهایش فراخ و کف دست و پا کلفت و محکم بود و دست و پایش صاف و بدون گره بود و استخوانهای قلمی دست و پایش بلند بود و کف پا اندکی از وسط فرو رفته، پاشنه های پایش صاف و نرم بود.
چون راه می رفت قدم هایش را از زمین بلند می کرد و به آرامی و باوقار قدم بر می داشت و تند می رفت مانند کسی که بر زمین سراشیب راه می رود به نظر می رسید وقتی رو بر می گردانید با همه اندام متمایل می شد مژگانها و نظرش بیشتر رو به پایان بود تا به بالای و آسمان، بیشتر نظرش ملاحظه و عبرت بود، یعنی به کسی خیره نمی شود بلکه نگاه کردنش لحظه ای بیش نبود و با همه ابتدا سلام می کردم.