فهرست کتاب


مروارید آفرینش

حجه السلام و المسلمین دکتر سید مجتبی برهانی‏

سجده خانه کعبه

عبدالمطلب در شب ولادت آن جناب نزدیک کعبه خوابیده بود، ناگاه دید که خانه کعبه با همه ارکانش از زمین کنده شد و به جانب مقام ابراهیم به سجده افتاد، پس راست شد و گفت: الله اکبر، پروردگار محمد مصطفی و پروردگار من، الحال مرا پاک گردانید از انجاس مشرکان و ارجاس کافران، پس بتها بلرزیدند و بر روی در افتادند و ناگاه دیدم که مرغان همه به سوی کعبه جمع شدند و کوههای مکه به جانب کعبه مشرف شدند و ابری سفید دیدم که در برابر حجره آمنه ایستاده است.
پس عبدالمطلب گفت، به سوی خانه آمنه دویدم گفتم، من آیا خوابم یا بیدار؟ گفت: بیداری. گفتم: نوری که در پیشانی تو بود چه بود؟ گفت: با آن فرزند است که از من جدا شد. گفتم، بیاور فرزند مرا تا ببینم: فرزند مرا بیرون آور و گر نه تو را می کشم، گفت، در حجره است تو دانی او، چون رفتم که داخل حجره شوم، مردی بیرون آمد و گفت، برگرد که احدی از فرزندان آدم او را نمی بیند تا همه ملائک او را زیارت کنند، پس برخود بلرزیدم و برگشتم(163).
آن حضرت ختنه کرده و ناف بریده متول شد و عبدالمطلب می گفت: که این فرزن مرا شأن بزرگی است(164). از حضرت علی (علیه السلام) روایت شده که چون آن حضرت متولد شد بت هایی که در کعبه گذاشته شده بودند همه بر رو افتادند و چون شام شد این ندا از آسمان رسید: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا(165) و جمیع دنیا در آن شب روشن شد و هر سنگ و کلوخی و درختی خندید و آنچه در آسمانها و زمینها بود، تسبیح خدا گفتند و شیطان گریخت و می گفت: بهترین فرد همه ی امتها و بهترین خلایق و گرامی ترین بندگان و بزرگترین فرد همه عالمیان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است(166).

خبر شاذان بن جبرئیل

شاذان بن جبرئیل در کتاب فضایل روایت کرده است چون یک ماه از ابتدای حمل حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت کوهها و درختها و آسمانها و زمینها یکدیگر را بشارت دادند برای حمل سیده پیغبمران، پس عبدالمطلب با عبدالله روانه مدینه شدند و پانزده روز گذشت، عبدالله به رحمت الهی واصل شد و سقف خانه شکافته شود و هاتفی آواز داد که: مرد آنکه در صلب او بود، خاتم پیغمبران و کیست که نخواهد مرد؟!
چون دو ماه از انعقاد نطفه شریف آن حضرت گذشت حق تعالی امر کرد، ملکی را که در آسمانها و زمین ندا کرد که: صلوات فرستید بر محمد و آل او و استغفار کنید برای امت او. و چون سه ماه گذشت ابوقحافه از شام بر می گشت، چون نزدیک به مکه رسید، ناقه او سرش را بر زمین گذاشت و سجده کرد، ناگاه هاتفی ندا کرد: ای ابوقحافه، مزن جانوری را که اطاعت نمی کند، مگر نمی بینی که کوهها و دریاها و درختان و هر مخلوقی غیر از آدمیان سجده کردند برای پروردگار خود به شکر آنکه سه ماه گذشته بر پیغمبر امی در شکم مادر به زودی او را خواهی دید، وای بر بت پرستان از شمشیر او و شمشیر اصحاب او.
و چون چهار ماه گذشت زاهدی در راه طائف بود که او را حبیب می گفتند از صومعه خود روانه مکه شد که یکی از دوستان خود را ببیند، در اثنای راه به طفلی رسید که به سجده افتاده بود و هر چند او را بر می داشتند باز به سجده می رفت، پس حبیب او را برداشت و صدای هاتفی را شیند که: دست از او بردار که سجده شکر پروردگار می کند که بر پیغمبر پسندیده برگزیده.
و چون پنج ماه گذشت به صومعه خود برگشت، صومعه خود را دید که در حرکت است و قرار نمی گیرد و بر محراب او و محاریب جمیع ارباب صوامع نوشته بود: ای اهل بیع و صوامع ایمان آروید به خدا و روسول او محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که نزدیک شد بیرون آمد او، پس خوشا به حال کسی که به او ایمان آورد و وای بر کس که بر او کافر شود، پس حبیب گفت: قبول کردم و ایمان آوردم و انکار او نمی کنم.
و چون شش ماه گذشت اهل مدینه و اهل یمن رفتند به سوی عیدگاه خود رسم ایشان این بود که در هر سال چند مرتبه می رفتند نزد درخت عظیمی که آن را ذات انواط می گفتند می خورند و می آشامیدند و شادی می کردند و آن درخت را می پرستیدند، پس چون نزد آن درخت جمع شدند صدای عظیمی از آن درخت شنیدند که ای اهل یمن و اهل یمامه و بت پرستان، جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا(167) ای گروه باطل وقت هلاک و تلف شما رسید، پس بترسیدند و به سرعت به خانه های خود برگردیدند.
و چون هفت ماه گذشت سواد بن قارب به خدمت عبدالمطلب آمد و گفت: دیشب میان خواب و بدیاری دیدم که درهای آسمان گشوه شد و ملائکه و به سوی زمین فرود آمدند و گفتند: زینت کنید زمین را که نزدیک شد بیرون آمدن محمد پسر زاده عبدالمطلب، رسول خدا به سوی همه خلق و صاحب شمشیر قاطع و تیر نافذ من گفتم: کیست آن؟ گفتند محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف. عبدالمطلب گفت: این خواب را پنهان کن.
پس چون هشت ماه گذشت در دریای اعظم ماهی هست که او را (طینوسا) می گویند راست شدم و بر دم خود ایستاد و دریا را به مج آورد، پس ملکی او را صدا زد که: قرار گیر ای ماهی که دریاها را به شور آوردی، آن ماهی به سخن آمد و گفت: پروردگار من روزی که مرا خلق کرد گفت: هر گاه محمد بن عبدالله را خلق کنم برای او و امت او دعا کن و اکنون شنیدم که بعضی از ملائکه بعضی را بشارت می دادند، پس به این سبب به حرکت آمدم، پس ملک او را ندا کرد که قرار گیر و دعا کن.
و چون نه ماه گذشت حق تعالی به ملائکه هر آسمان وحی نمود که فرو روید به سوی زمین، و پنج هزار ملک نازل شدند و به دست هر ملک قندیلی از نور بود، روشنی میداد بی روغن و بر هر قندیلی بود لا اله الا الله محمد رسول الله و بر دور کعبه معظمه ایسادند و می گفتند:این نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
و در همه این احوال عبدالمطلب مطلع می شد و امر به کتمان می نمود و در تمام آن ماه، کواکب آسمان در اظطراب بودند و شهاب از آسمان فرو می ریخت. و چون نه ماه تمام شد آمنه به مادر خود بره(168) گفت: ای مادر می خواهم داخل حجره شوم و بر مصیبت شوهر خود قدری بگریم و آبی بر آتش جان سوز خود بریزم، می خواهم کسی به نزد من نیاید، بره گفت ای دختر، بر چنین شوهری گریستن رواست و منع کردن از نوحه در چنین مصیبتی عین جفا است.
پس آمنه داخل حجره شد و شمعی افروخت و به شعله های آه جانکاه سقف خانه را سوخت ناگاه او را رد این حال درد زائیدن گرفت و بر جست که در را بگشاید، هر چند حهد و تلاش کرد در گشوده نشد، پس برگشت و نشست و از تنهایی وحشت عظیم بر او مستولی گشت، ناگاه دید که سقف خانه شکافته شود و چهار حوریه فرود آمدند که حجره از نور وری ایشان روشن شد و به آمنه گفتند: مترس بر تو باکی نیست، ما آمده ایم تو را خدمت کنیم و زا تنهایی دلگیر مباش و آن حوریان یکی در جانب راست او نشست و یکی در جانب چ و سومی در پیش رو و چهارمی در پشت سر.
پس آمنه مدهوش شد و چون به هوش آمد، دید حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) درزی دامانش به سجده در آمده و پیشانی نوارنیش بر زمین نهاده و انگشتان شهادت را برداشته لا اله اله الله می گوید و این ولایت با سعادت در شب جمعه بود نزدیک طلوع صبح در هفدهم ماه ربیع الاول و در آنوقت هفت هزار و نهصد سال و چهار ماه هفت روز از وفات آدم (علیه السلام) گذشته بو و به روایتی نه هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز.
آمنه آن حضرت را طاهر و مطهر و سرمه گشیده مشاهده کرد. نوری از روی مبارکش ساطع گردید و سقف را بشکافت و در آن نور آمنه هر منظر رفیع و هر قصر منیع را که در حرم و اطراف جهان بود، دید و برقی ساطع گردید و به آن برق هر خانه که خدا می دانست که اهل او ایمان خواهند آورد، روشن گردید، و هر بت که در مشرق و مغرب عالم بود بر رو افتاد و چون ابلیس این وقایع غریبه را مشاهده نمود اولاد خود را جمع کرد و خاک بر سر ریخت و گفت: تا مخلوق شده بودم به چنین مصیبتی گرفتار نشده بودم. در این شب فرزندی متولد شد که او را محمد بن عبدالله می گویند عبادت بتها را باطل خواهد کرد و مردم را به سوی یگانه پرستی خدا دعوت خواهد نمود، پس اولادش نیز خاک مذلت بر سر ریختند، و همه به دریای چهارم گریختند و چهل روز گریستند.
پس جبرئیل و میکائیل از آسمان فرود آمدند و بصورت دو جوان داخل حجره آمنه شدند، و جبرئیل طشتی از طلا و میکائیل ابریقی از عقیق در دست داشتند و جبرئیل گفت: ای آمنه ما او را برای تطهیر از نجاست غیل نمی دهیم او طاهر و مطهر است بلکه برای زایادتی نور و صفا غسل دادیم. پس آن حضرت را به عطرهای بهشت معطر گردانیدند. ناگاه صداهای بسیار و اصوات مختلفه از در حجره مقدسه بلند شد و جبرئیل گفت که: ملائکه هفت آسمان آمده اند که به پیغبمر آخر الزمان (علیه السلام) سلام کنند، پس آن حجره به قدرت حق تعالی وسیع شد و فوج فوج ملائکه داخل می شدند و می گفتند: السلام علیک یا محمد، السلام یا محمود السلام علیک یا احمد، السلام علیک یا حامد.
پس چون ثلث شب گذشت حق تعالی جبرئیل را امر فرمود که چهارم علم از بهشت به زمین آورد. و علم سبز را بر کوه نصب کرد و بر آن علم به سفیدی دو سطر نوشته بود الا اله الا محمد رسول الله و علم دوم را بر کوه ابو قبیس نصب کرد و آن علم دو شقه داشت و بر یک شقه نوشته بود لا اله اله الله و بر شقه دیگر نقش کرده بودند لا دین محمد بن عبدالله و علم سوم را بر بام کعبه زد و بر آن نوشته بودند، طوبی لمن آمن بالله و بمحمد والویل لمن کفر به و رد علیه حرفا مما بأتی به من عند ربه و علم چهارم را بر بیت المقدس زد و بر آن نوشته بودند لا غالب الا الله و النصر لله و لمحمد.
و ملکی بر کوه ابوقیس ندا کرد: ای اهل مکه ایمان بیاورند به خدا و پیغمبر او و ایمان بیاورید به نوریکه فرستاده ایم و حق تعالی ابری فرستاد بر بالای کعبه که زعفران و مشک و عنبر نثار کرد، و بتها از کعبه بیرون رفتند و به جانب حجر و بر رو در افتادند و جبرئیل قندیل سرخی آورد و در کعبه آویخت که بی روغن روشنی می بخشید و از جبین انوار حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) برقی ساطع گردید و در هوا بلند شد تا به آسمان رسید و هیچ منظر و خانه ای از اهل ایمان نماند، مگر آنکه نور در آن داخل شد و در آن شب در هر تورات و انجیل و زبور که در عالم بود در زیر نام شریف آن حضرت که در آن کتابها بود قطره خونی ظاهر شد زیرا آن حضرت پیغمبر شمشیر است و در هر دیر و صومعه ای که بود در آن شب محرابش نوشته بود، بدانید که پیغمبرامی متولد شد.
پس آمنه در را گشود و بیرون آمد و غرائبی که مشاهده نموده بود برای پدر و مادر خود نقل کرد. و چون عبدالمطلب را بشارت داند و به نزد آن حضرت آمد، دید که به زبان فصیح تقدیس و تسبیح حق تعالی می نمایند پس حق تعالی خیمه ای از دیبای سفید بهشت فرستاد که بر آن نوشته شده بود بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سارجا منیرا(169)
و تا چهل روز ماند پس شخصی دست چرب بر آن مالید و به آن سبب بالا رفت و اگر چنین نمی کرد تا روز قیامت می ماند.
و چون روسای قریش و بنی هاشم آن خمیه دیبا و بیرون آمدن بتها و نثار زعفران و مشک و هنبر و برق لامع و نور ساطع اصوات غریبه و سایر امور عجیبه را مشاهده و استماع نمودند و به نزد حبیب راهب رفتند و شمه ای از آن معجزات را ذکر کردند حبیب گفت: می دانید که دین من شما نیست اگر می خواهید از من قبول کنید و اگر نمی خواهید قبول نکنید، آنچه حق است می گویم، نیست این علامتها مگر علامت پیغمبری که به این زودی مبعوث خواهد شد و ما در همه کتابهای خدا وصف او را خوانده ایم و او است که باطل خواهد کرد عبادت بتها را و خواهد خواند مردم را به سوی پرستیدن خدامد یکتا و جمیع پادشاهان و جباران دنیا برای او خاضع خواهد شد پس وای بر اهل کفر و طغیان از شمشیر و نیزه و تیر او، پس هر که به او ایمان آورد نجات یابد و هر که به کافر شود هلاک گردد.

اولین دیدار با کعبه

و در روز دوم عبدالمطلب حضرت رسول را برداشت و به سوی کعبه آورد و چون داخل کعبه شد حضرت رسول گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم پس کعبه به قدرت الهی به سخن آمد و گفت: السلام علیک یا محمد و رحمه الله و برکاته و صدای هاتفی آمد که جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا(170) و در روز سوم عبدالمطلب گهواره ای خرید از خیزران سیاه که مشبک کرده بودند از عاج و مرصع ساخته بودند از طلای سرخ و جواهر گرانبها و پرده ای از دیبای سفید مطرز به طلا و بر روی آن افکند و عقدی از مروارید و الوان جواهر بر گهواره آویخت و به عادت مقرر که اطفال بازی می کنند و هر گاه آن حضرت از خواب بیدار می شد به آن دانه ها تسبیح حق تعالی می گفت.
و در روز چهارم سوادبن قارب به نزد عبدالمطلب آمد در وقتی که نزدیک کعبه مشرفه، نشسته بود و اکابر قریش و بنی هاشم دور او را احاطه کرده بودند و گفت: شنیده ام که پسری برای عبدالله متولد شده است و عجایب بسیار از او ظاهر گردیده است می خواهیم به سوی او نظر بکنم و سواد به فراوانی علم در میان عرب مشهور بود و بر سخن او اعتماد عظیم داشتند. پس با عبدالمطلب به خانه آمنه آمد و از احوال آن حضرت سئوال کرد، گفتند: در مهد استراحت، خوابیده است، چون داخل شود و پرده را از روی گهواره گشودند برقی از روز مبارکش ساطع شد سقف را شکافت، پس عبدالمطلب و سواد از وفور نور آستنیها را بر دیده های خود گذاشتند، پس سواد بیتابانه بر پای آن شفیع روز معاد افتاد و با عبدالمطلب گفت: که تو را بر خود گواه می گیرم که ایمان آوردم به این پسر و به آ چه از جانب خالق بشر خواهد آورد. پس روی مبارک آن حضرت را می دید گمان طفل یکساله می کرد و از گهواره اش پیوسته صدای تسبیح و تقدیس و تحمید و ستایش حق تعالی می شنیدند و چون دو ماه گذشت پدر آمنه وفات یافت(171).