فهرست کتاب


مروارید آفرینش

حجه السلام و المسلمین دکتر سید مجتبی برهانی‏

خواب عباس بن عبدلمطلب

ابن بابویه رحمه الله به سند معتبر از عبدالله بن عباس روایت است که عباس پدر او گفت: که چون برای پدرم عبدالمطلب، عبدالله متولد شد در ورای او نور دیدم مانند نور آفتاب پس پدرم گفت: این پسر را شأنی بزرگ خواهد بود، پس شبی در خواب دیدم که از بینی عبدالله مرع سفیدی بیرون آمد و پرواز کرد تا به مشرق و مغرب عالم رسید، پس برگشت بر بام کعبه نشست، ناگاه نوری شد میان آسمان و زمین، و مشرق و مغرب را فرا گرفت، چون بیدار شدم از کاهنه ای که در بنی مخزون بود، پرسیدم،گفت: اگر خواب تو راست باشد، می باید که از پشت عبدالله پسری بیرون آید که اهل مشرق و مغرب تابع او گردند.
عباس گفت: بعد از این خواب پیوسته در فکر عبدالله بودم تا وقتی که آمنه را به عقد خود رد آورد و او جمیل ترین زنان قریش بود و چون عبدالله به رحمت الهی واصل شد و حضرت رسول از آمنه متولد شد، دیدم نور از میان دو دیده آن حضرت لامع بود و چون و او را در برگرفتم بوی مشک از او استشمام کردم و مانند نافه مشک خوشبو گردیدم، پس آمنه مرا خبر داد که چون مرا درد زائیدن گرفت و شدیدتر شد شنیدم صداهای بسیار از خانه ای که در آن بودم، که به سخن آدمیان شباهت نداشت و علمی از سندس(147) بهشت دیدم که بر قصبی(148) از یاقوت آویخته بودند، که میان آسمان و زمین را پر کرده بود و نوری دیدم از سر آن حضرت ساطع شد که آسمان را روشن کرد و قصرهای شام را دیدم که از بسیاری نور مانند شعله آتشی شده بودند و در دور خود مرغان بسیار مانند أسفرود(149) می دیدم که بالها گشوده بودند به در من شعیره اسدیه را دیدم که می گذشت و می گفت: ای آمنه چه ها خواهند دید کاهنان و بتها از فرزند تو؟!
و جوان بلندی را دیدم که از همه کس بلندتر و سفیدتر نیکو جامه تر بود، گمان کردم که او عبدالمطلب است، پس نزدیک من آمد و فرزندم راگفت و آب دهانش را در دهان او ریخت و طشتی از طلا داشت که با زمرد مرصع کرده بودند و شانه ای از طلا داشت. پس شکم آن حضرت را شکافت دلش را بیرون آورد و شکافت و نقطه سیاهی از میان دل منور او بیرون آورد انداخت، پس کیسه ای بیرون آورد از حریر سبز، آن را گشود و در میان آن کیسه گیاهی بود مانند زریره(150) سفید پس آن دل مقدس را از آن پر کرد و به جای خود گذاشت و دست بر شکم مبارکش کشید و با آن حضرت سخن گفت و او جواب داد و من سخن ایشان را نفهمیدم مگر آنکه گفت در امان و حفظ خدا باش، به تحقیق که پر کردم دلت را از ایمان علم و حلم و یقین و عقل و شجاعت، تویی بهترین بشر، خوشا به حال کسی که تو را متابعت نماید و وای بر کسی که تو را مخالفت کند. پس کیسه ای دیگر بیرون آرود از حریر سفید و سرش را گشود و انگشتری بیرون آورد و بر میان دو کتف مبارکش زد که نقش گرفت، پس گفت: امر کرده است، مرا کرده است، مرا پروردگار من که بدمم در تو از روح القدس، پس در او دمید و پیراهنی بر او پوشانید و گفت: این امان تو است از آفتهای دنیا.
آمنه گفت، ای عباس اینها بود که با دیده خود دیدم، عباس گفت: که کتفهایش را گشودم و نقش مهر را خواندم و پیوسته این احوال را پنهان می داشتم تا آنک از خاطر محو شد و بعد از آنکه به اسلام مشرف شدم، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر آرود(151).

انوشیروان چه دید

روانهای روشن ببیند بخواب - همه بودنیها چه آتش در آب(152)

انوشیروان از سلام صبح و چوگان بازی عصر خود خسته شده بود شبانگاه زودتر به خوابگاه خویش رفت، پرده های حریر اطاقش او از نظر حرمش پنهان کرد، تختخواب فیروزه نشان که تشک هایش با پر قوی مازندران در حریر سپید پر شده بود، اندام ورزیده او را در برگرفت پهلوی تخت خوابش روی میز جواهر نشان یک آهوی زرین قرار داشت، در شکم این آهو کتاب (جاودان خرد هوشنگ) که در چهار صد برگ نوشته شده بود، نهفته بود، این کتاب را انوشیروان بسیار دوست می داشت و آن را عزیزتر از تاج کیانی می دانست.
آن شب هم مانند همه شبها بخشی از آن بخواند و به خواب رفت، چراغها خاموش شد تنها چند شمع در شمعدانهای فیروزه ای می سوخت، کاخ شاهنشاهی هم با او بخواب رفت، خاموشی مطلق همه جا را فرا گرفت، ماه دنیا را در انوار نرم خود پیچید، شبگردها و نگاهبانان با قدمهای آهسته و در باغ حرکت می کردند، سایه آنها روی مرمرهای برف وش تکان می خورد، گلهای سپید و گل شب بو هم بخواب رفته بودند و بوی خوش خود را مانند تنفس آرام یک کبوتر در باغ منتشر می کردند، درختهای بید و تبریزی و شمشاد با نور نقره ای ماه سنگین شده، بی حرکت ایستاده بودند، زیرا آنها تاریکی انبوهی بوجود آمده بود فقط نقطه های کوچک سپید از لابه لای برگها به زمین افتاده بود، گاهی حرکتی داشت مثل اینکه در استخری منعکس شده باشد.
جویهای لاجوردی باغ که از کاشی فرش شده بود و آب را به عجله و بی صدا از خود می گذارند، صدای حنفیف جریان آب جویبارها از صدای تنفس یک بچه هم آرامتر بود.
انوشیروان بر تحت خواب نرم خود آرمیده بود، گویی روحش بالای سر او در حرکت است، روز، تاج کیانی بر سر داشت و شب خوابهای هولناک مغزش را در تصرف داشت، گاه چین و شکنی در ابرو و پیشانیش پدیده می آمد که حرکت آرام و منظم تنفس او را مشوش می ساخت، کلماتی از زبان او می پریدند و همانجا می افتادند.
ناگهان صدایی شبیه به صدای طبل جنگ در آن سکوت شبانه، این فضای آرام لرزندان، زمین در زیر سقوط قطعه های سنگ مرمر که از کاخ جدا شده بودند لرزید، صدای دویدن افراد لرزاند، زمین در زیر سقوط قطعه های سنگ مرمر که از کاخ جدا شده بودند لرزید، صدای دویدن افراد و صدای فریاد نگاهبانان در هم آمیخت، زنهای قصر با جامه های شب، لرازن وحشت زده به سوی خوابگاه انوشیران دویدند.
(اوفه میان) زن نصراینی و محبوب او با پیراهن خواب ابریشمی به رنگ آبی آسمان که زینت آن نقش مانند لکه های ابر بود و به آن، ابر نکی بختی می گفتندت جلو شاهنشاه دوید، دو دست خود را بهم چسبانید و در مقابل انوشیروان زانو به زمین زد و گفت خسرو کامران به سوی ایوان نروید، شکسته است انوشیروان پاسخی نداد،به دنبال چراغی که پیشاپیش او می برند حرکت کرد. پای دیواری ایستاد که چهارده کنگره و پنجره از قصر سقوط کرده بود به بالای سرخود به شکاف عمیقی که در سقف ایوان بوجود آمده بود خیر شد، شکاف مانند دایره شمشیر به سرتا سر اطاق نشسته و مانند تمساح دهان باز کرده بود.
همراهان وی نیز چشمها را به شکاف سقف دوخته بودند، قیافه ها نگران، لبها مهر شده و در دلها تفأل بد شور می زد، سخنانی که در لبهایش پنهان شده بود، هرگز به زبان نیامد. ستاره ها مانند شمع آخرین پل پل خود را زد ناپدید شدند، ماه بیرنگ در طلوع صبح روشن غرق شد و بزرگمهر حکیم به عادت همیشه نمایان شد، سر فرود آرد بو پیش آمد، با فروتنی گفت: گیتی از شاه تهی مباد. انوشیروان گفت: خردمند بزرگمهر نگان کن دیشب چه شبی بود، دو گشفتی یکی بر کاخ من و دیگری در خواب من رو نمود، قصر را تو می بینی اکنون را خواب خود آگهت می سازم.
در خواب دیدم خورشید در تاریکی شب بر آمد از نردبان چهل پله ای که به کیوان کشیده بود بالا رفت، خورشید از طرف حجاز بود، همه جا را روشن کرد، کاخ من که در تاریکی، من از تاریکی آن بیمناک شده بودم که ناگهان صدای شکست ایوان مرا از خواب پراند.
بزرگمهر با لحن پر صداقت خود گفت: خسروکامران، این خواب برای ایران شهر خوب نیست، انوشیروان پاسخ داد، من نیز همانگونه پندارم این شکست ایوان دنباله همان خوابی است که در بیداری به من نشان دادند. بزرگمهر با کلمات شمرده گفت: شهریار چنین است که پنداشهت اید آنچه در خواب دیدید خروش همان است که در بیداری یافتید، انوشیروان با شتابزدگی پرسید، مقصود از خورشید حجاز چیست؟! بزرگمهر گفت: طلوع مردی است از ماین تازیان، مردی که توانئیش از یک پادشاه بیشتر و دانشش از یک حکیم فزونتر است و روشنایی او دانش خداداده است، واژه های او بر جهان می تابد، دین پشینیان را مانند برگهای درخت زرد و لرزان می سازد، مذهب زرتشت بزرگ را که در بارگاه شاهنشاهی ایران روشن بود خاموش می کند.
انوشیروان گفت: و شکست ایوان، بزرگمهر با تامل گفت: شهریارا شکسته شدن ایوان آوازی است که آن خردمند زمادر بزار، باشد که چهل سال دیگر خبری از او آید.
لحظه ای سکوت بر همه چیره شد، بزرگمهر به همان حال که دیدگان را به زمین دوخته بود با کلمات شمرده و صدای آهسته دوباره گفت: شاهنشاه پیروزگر نوان(153) مباد، که دستور جهان را دگرگونه نتوان ساخت، بودنی بی گمان خواهد بود، زمامه اژدهایی است تیز چنگ که اگر بر شد به مردی و دانش از چنگ آن رهایی نتوان یافت.(154)

پیدایش نوری که هنوز تابان است

رقاطعان طریق آن زمان شوند ایمن - قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
تنها دلخوشی آمنه پس مرگ عبدالله فرزندی بود که گاهی حرکت او را در خود احساس می کرد، مثل جوجه نوک می زد و مانند بزرگ در می کوبید. این چنین آمنه را دلشاد، داشته بود، لبخند می زد و منتظر می شد، همه روز که از خواب بر می خواست، گوش به زنگ و در انتظار حرکت او بود، وقتی که راه می رفت به آرامی قدم بر می داشت، جره سفالی را با احتیاط بلند می کرد، آرزو می کرد طفل او پسر باشد و یک عبدالله کوچک باشد.
این فکر سرچشمه شادمانی های او بود، ماهها گذشت او حساب هر ماه و روز را با سر انگشتان خود نگاه داشته بود، روزی چند بار به این محاسبه خود رسیدگی می نمود و برای فرزندش بیقرار بود، او در وجودش بود ولی می خواست باز هم به او نزدیکتر بشود اما چگونه؟ آرزو می کرد پهلوی او و، در دامان او آرمیده باشد، آیا آن وقت نزدیکتر می شد. حس می کرد چشم هایش در جستجوی او است و بدنش تماس او را می خواهد و شامه اش بوی وی را می جوید، فکر می کرد که تنها کافی نیست که وجودش را در خود احساس کند. بشر آنچه را که دوست دارد گاهی به جملگی حواس خود، خواهان آن می شود و می خواهد همه احساسات خود را در تماس با او قرار دهد و همه رشته هایی که از روح او جدا شده و به موجودات این دنیا بسته است به او پیوسته سازد.
یک روز دوشنبه یا (جمعه) در فجر صادق مقارن همان ساعتی که آن حوادث افسانه وش در قصر شاهنشاه ایران روی داد و دل بزرگترین امپراتورهای زمین را به تپش در آورد، در همان ساعت که آمنه در اطاق محقر خود آرمیده بود، دردی را که در انتظارش بود احساس کرد، این درد رفته رفته شدید و شدیدتر شد، آمنه در رختخواب خود نشست، در همان حال مشاهده کرد که ستارگان به منزل او فرود می آیند، ستاره های آبی با دنباله های ارغوانی و طلایی به پشت بام او می ریزند.
رنگ آمیزی و پرواز ستارگان تمام وجود آمنه را جذب کرد، از این تماشا به وجد آمد. ناگهان زنهای نورانی را با دیدگان خود دید که اطراف بالینش نشسته اند. فکر کرد زنان قریشند ولی متحیر بود چگونه خبر یافهت اند که او امشب نوزادی به دنیا می آورد، صدایی بسان زمزمه فرشتگان و پچ پچه ارواح از میان آنها بلند شد، یکی گفت: من آسیه زن فرعون هستم، دیگری گفت: من مریم دختر عمرانم، آمنه بر روی آنها تبسمی کرد، ناگهان کبوتری سپید با نوک زمردین و بالهای یاقوتی جست و خیز کنان نزدیکش آمد، پرهای خود را که از ابریشم نرمتر بود به پهلویش مالید، دردی که در او بود آرام گرفت، پسری بدنیا آورد، سرش رو به آسمان و دست هایش بر روی زمین بود، ابری مانند پشم بره، مجعد، شناکنان به وی نزدیک شد و روی بچه پیچید، صدای بال کبوترانی به گوش آمنه خورد. پس این کلمات را شنید:
ما به پسر تو خلق آدم، معرفت شیث، شجاعت نوح، خصلت ابراهیم، زبان اسماعیل، رای اسحق، فصاحت صالح، حکمت لوط، صدای داود، حب دانیال، وقار الیاس، عظمت یحیی و زهد عیسی را عطا کردیم.
آمنه که دیدگانش به دنبال فرزندش بود، سه فرشته را به نظر آورد که در دست یکی ابریق نقره و در دست دومی ظشت زمردین و در دست سومی حریر سپید بود و خدا داناتر است. این فرشتگان هفت مرتبه طفل را شستند، بین دو کتفش مهر زدند، او را میان حریر پیچیدند و روی بالهای خود گرفتند و از نظر ناپدید شدند.
آمنه فریادی زد، ام عثمان که در اطاق دیگر خوابیده بود از خواب جست و به سوی آمنه دوید، پسری نورانی در پهلوی وی دید. این همان شب بود که افسانه نویسان ایرانی خبر دادند که انوشیروان آن خواب را دید و فردایش چابک سواری به مدائن آمد و به انوشیروان خبر داد که آتشکده (آذر گشسب) که هزار سال روشن بود خواموش شد، آتش آن سرد شد و مرد.
و همان شب بود که یک یهودی در یثرب بر فراز قلعه خوشان رفت و فریاد برآورد:
این ستاره احمد است ستاره پیامبر جدید است و یهودیان یثرب که پای قلعه ایستاده بودند به سراغ غیبگو و دانشمند خود دویدند، و همان شب بود که یک عرب بیابانی با ریشهای سپید و قامتی بلند که مهار شترش را در دست داشت وارد مکه شد و این اشعار را می خواند:
دیشب مکه در خواب بود و ندید که در آسمان چه نور افشانی و چه ستاره بارنی شد... و مثل این بود که ستارگان از جای خود کنده شده بودند. ماه که آن همه بالا بالا بود چگونه پایان آمد، ستاره ها که آن همه دور بودند چگونه تا به دورن خانه های مکه فرود آمدند؟! در آسمانها چه خبر و در زمین چه خبر بود؟
اینها را ما در بیابان دیدیم آری اسراری که در بیابان هست در شهرها نیست و شهر نشینان از آن بی خبرند. مکیان از آهنگ آن عرب طرب یافته اطرافش جمع شده بودند و با او می آمدند، عرب بیابانی دوباره اواز خود را از سرگرفت. دیشت چه خبر بود، مکه در خواب بود و ندید که در ا اسمانش چه نور افشانی و چه ستاره بارانی شده بود و چه بسا رازهایی که در طبیعت نهفته و گاه به گاه خودی نشن می دهد، آنهم نه به هرکس!.... مکه دیشب گل باران شده بود، ولی گلهایش همه ستاره بود! هنوز هوا روشن نشده بود که ام عثمان به سوی خانه عبدالمطلب دوید و تمام محله را از وجود این فرزند نورانی آگاه کرد.
هفت روز که از ولادت فرزند آمنه گذشت، عبدالمطلب بزرگان قریش را دعوت کرد. کباب و عسل و ماست برای نهار آنها تهیه دید، سه شتر هم برای فقرا کشت، یکی برای فقرا شهر، دیگری برای فقراء مکه در خانه او اجتماع کردند که سهم خود را بگیرند.
نی زنها با دسته آواز خوان و دفهای زنگوله دار خود می زدند و می خواندند و و شادمانی می کردند، انتظار داشتند که آنها را به داخل خانه بخوانند، بزرگان سالخورده قریش و اشراف مکه که در خانه عبدالمطلب و بر سر سفره او بودند، دست به ریش خود می کشیدند و از غذای او تمجید می کردند یکی از سران قریش پرسید، نام این پسر چه خواهد بود. عبدالمطلب گفت: محمد (یعنی مفتخر شده) وی گفت: چرا نامی به وی داده ای که میان عرب مرسوم نیست. عبدالمطلب جواب داد، برای آنکه او هم نظیری نخواهد داشت و بدان امید هستم که در آسمان و زمین عزیز و مفتخر شود. گفتند: همان روز موی سر نوازد را تراشیدند و بنا به عادت قریش هم وزن آن زر میان بینوایان و مستمندان تقسیم کردند.