فهرست کتاب


مروارید آفرینش

حجه السلام و المسلمین دکتر سید مجتبی برهانی‏

ماجرای تبع و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

خداوند در قرآن کریم می فرماید: أهم خیر ام قوم تبع...(111) در قرآن کریم واژه تبع دو بار آمده است یکی آیه ای که اشاره شد و دیگری در آیه 14 سوره ق آنجا که می فرماید و اصحاب الایکه و قوم تبع... صاحبان سرزمینهای پر درخت (قوم شعیب) و قوم تبع که در قرن پنجم میلادی می زیسته اند.
یک لقب عمومی برای ملوک و شاهان یمن بوده مانند کسری که برای سلاطین ایران و خاقان برای پادشاهان ترک و فرعون برای سلاطین مصر و قیصر برای سلاطین روم. این تعبیر تبع از این نظر بر ملوک یمن اطلاق می شد که مردم را به پیروی خود دعوت می کردند، یا اینکه یکی بعد از دیگری روی کار می آمدند، ولی ظاهر این است که قرآن در خصوص یکی از شاهان یمن سخن می گوید (همانگونه که فرعون معاصر موسی (علیه السلام)که در قرآن از او سخن می گوید شخص معینی بود) و در بعضی از روایات آمده که نان او (اسعد ابوکرب) بود(112) و علامه مجلسی می گوید: بدان که خلاف است که آیا تبع ایمان آورد یا بر کفر مرد؟ بعضی گفته اند که تبع ایمان آرد و قومش بر کفر ماندند و به عذاب الهی هلاک شدند. این قول اقوی است چناچهع به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که تبع به اوس و خرزج گفت که شما در اینجا باشید - یعنی مدینه - تا بیرون آید پیغمبر آخر الزمان (صلی الله علیه و آله و سلم) و اگر من او را دریابم خدمت او را خواهم کرد و با او خروج خوام کرد(113). اهل سنت از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند که فرمود: دشنام ندهید تبع را که او مسلمان شد. از کعب الاحبار روایت کرده اند که: او نیکو مرد صالحی بود و خدا قوم او را مذمت کرده است واو مذمت نکرده است(114).
و به سند معتبر از حضرت امام رضا (علیه السلام) منقول است که شخصی از اهل شام از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) پرسید که تبع را چرا تبع می گفتند؟ فرمود: زیرا که تبع در اول، پسری بود کاتب و نویسنده برای پادشاهی که پیش از او بود، پس هر گاه نامه ای از برای پادشاه می نوشت در اولش می نوشت الحمدلله الذی خلق صبحا و ریحا یعنی: ابتدا می کنم و تبرک و استعانت می جویم به نام خداوندی که صبح و باد را او آفریده است و پس پادشاه می گفت: که بنویس نامه را و ابتدا کن به نام ملک و رعد و و او می گفت ابتدا نمی کنم به اسم خدای خود و بعد از آن هر حاجت که داری می نویسم، پس حق تعالی به جزای این عمل، پادشاهی آن پادشاه را به او منتقل گردانید و مردم در پادشاهی او یا در دین او، او را متابعت کردند پس به این سبب او را تبع گفتند(115).
و در حدیث حسن، از اسماعیل بن جابر منقول است که گفت: در میان مکه و مدینه با رفیق خود همراه بودم، پس در باب انصار سخن گفتیم بعضی گفتند که از قبیله های مختلف جمع شده اند و بعضی گفتند که از اهل یمن اند تا آنکه رسیدیم به خدمت حضرت صادق (علیه السلام) آن حضرت در سایه درختی نشسته بود. چون نشستیم از باب اعجاز پیش از آن که ما سئوال کنیم فرمود که تبع از جانب عراق ا مد و علماء و فرزندان پیغمبران با او همراه بودند چون این وادی که از قبیله هذیل بود گروهی از بعضی قبایل به سوی او آمدند و گفتند: تو می روی به سوی بلدی که مدتها است مردم را بازی می دهند و شهر خود را حرم نام کرده اند و خانه ای ساخته اند و آن را خانه پروردگار خود گردانیده اند، و مراد ایشان شهر مکه و خانه کعبه بود. پس تبع گفت: اگر چنان باشد شما می گویید مردان ایشان را خواهم کشت و فرزندان ایشان را اسیر خواهم کرد و خانه ایشان را خراب خواهم کرد، پس دیده های او روان شد و بر رویش آویخته شد پس علما و فرزندان پیغمبران را طلبید و گفت: فکر کنید در امر من و مرا خبر دهید به چه سبب این بلا مرا عارض شد؟ پس ایشان ابا کردند از آنکه سبب آنرا به او بگویند، پس قسم داد به ایشان، گفتند که ما را خبر ده که چه در خاطر خود گذرانیدی؟ گفت در خاطر خود گذرانیدم که چون وارد مکه شوم مردان ایشان را بکشم و ذریه ایشان اسیر کنم و خانه ایشان را خراب کنم، گفتند ما این بلا را نمی دانیم مگر از این اراده ای که کرده ای بگذری، گفت چرا؟ گفتند زیرا که آن شهر رم خداست و آن خانه، خانه خداست و ساکنان آن شهر و اان خانه فرزندان ابراهیم خلیل اند گفت: راست گفتید. اکنون چه کار بکنم که از گناه بیرون آیم و این بلا از من دفع شود؟ گفتند عزم کن بر خلاف آنجه عزم کرده بودی، شاید این بلا از تو دفع شود؟ گفتند عزم کن بر خلاف آنچه عزم کرده بودی، شاید این بلا از تو دفع شود، پس عزم کرد بر تعظیم کعبه و مکه و احسان به اهل آن پس دیده هایش به جای خود برگشت و آن جماعت را که او را دلالت بر خراب کردن خانه کعبه کرده بودند طلبید و ایشان را کشت، پس به مکه آمد و کعبه را جامه پوشانید و سی روز به مردم طعام خورانید و هر روز صد شتر برای اهل مکه می کشت تا آنه که کاسه های بزرگ از گوشت پر می کردند و بر سر کوهها می گذاشتند برای درندگان، و علف و دانه در وایدهاو بیابانها می ریختند از برای وحشیان.
پس از مکه به سوی مدینه طیبه برگشت و گروهی از اهل یمن را که از قبیله غسان بودند برای انتظار مقدم شریف پیغمبر آخر الزمان (علیه السلام) در آنجا گذاشت و انصار از اولاد ایشانند. به روایت دیگر را جامه ای از نطع پوشانید و خشبو گردانید(116).
در روایت دیگر منقول است که چون تبع بن حسان به مدینه آمد سیصد و پنجاه نفر از یهود را کشت و خواست مدینه را خراب کند، پس مردی از یهود که دویست و پنجاه سال عمر او بود گفت: ای پادشاه مانند تو کسی نمی باید که قول باطلی را قبول کند و مردم را برای غضب بکشد، تو نمی توانی این شهر را خراب کنی، گفت: چرا؟ آن یهودی گفت زیرا که از فرزندان اسماعیل پیغمبری ظاهری خواهد شد و به این مکان هجرت خواهد کرد. پس دست از کشتن ایشان برداشت و به مکه رفت و کعبه را کسوه(117) پوشانید و مردم را اطعام کرد. پس تبع شعری چند خواند که مضمون آنها این است: شهادت می دهم بر احمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که او رسول است از جانب خداوندی که آفریننده مخلوقات است. اگر عمر من متصل شود به عمر او هر آینه وزیر و یاور او خواهم بود(118).
ابن شهر آشوب روایت کرده است که تبع نفر اول از آن پنج نفر بوده است که تمام زمین را مالک شدند و در جمیع زمین گشت و از هر شهری از دانایان و علمای ایشاده ده نفر را اختیار کرد چون به مکه رسید چهار هزار نفر از علماء با او همراه بودند چون اهل مکه او تعظیم نکردند بر ایشان غضب کرد و وزیری داشت جاهلند و به سبب این خانه کعبه عجبی به هم رسانیده اند. پس پادشاه در خاطر خود عزم کرد که کعبه را خراب کند و اهل مکه را بکشد، پس خدا دردی بر سرو دماغ او موکل گردانید که از چشمها و گوشها و بینی و دهان او آب گندیده جاری شد و اطبا از معالجه او عاجز شدند و گفتند: این امر آسمانی است ما این را معالجه نمی توانیم کرد و متفرق شدند، چون شب شد عالمی به نزد وزیر آمد و پنهان به او گفت که اگر پادشاه راست بگوید که چه نیت در خاطر خود گذرانیده است من او را معالجه می کنم. پس وزیر از پادشاه رخصت طلبید و آن عالم را در خلوت به نزداو برد، پس عالم به او گفت: آیا در باب کعبه نیت بدی کرده ای؟ گفت: بلی، چنین عزم کرده بودم که کعبه را خراب کنم و اهلش را بکشم. عالم گفت: از این نیت بد توبه کن تا خیر دنیا و آخرت برای تو حاصل شود، تبع گفت: توبه کردم از آن نیت که کرده بودم پس در همان ساعت از آن بلا عافیت یافت و ایمان آورد به خدا و به ابراهیم خیلد (علیه السلام)، و هفت جامه بر کعبه پوشانید و او اول کسی بود که کعبه را پوشایند.
پس بیرون آمد به جانب مدینه و موقع مدینه زمینی بود که چشمه آبی در آنجا بود، چون به آن موضع رسید از میان چهار هزار عالم که با او بودند چهار صد نفر جدا شدند که در آن موضع ساکن شوند و آمدند به در خانه پادشاه و گفتند: ما از شهرهای خود بیرون آمدیم و مدتی با پادشاه گردیدیم تا به این مکان رسیدیم، می خواهیم ما را رخصت دهید که در اینجا تا وقت مردن بمانیم. پس وزیر به ایشان گفت: حکمت در این چیست که این را اراده کرده اید؟ گفتندای وزیر، بدانکه شرف این خانه کعبه در این چیست که این را اراده کرده اید؟ گفتند ای وزیر، بدانکه شرفت این خانه کعبه به شرف محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که صاحب قرآن و قبله و علم و منبر است و ولادتش در مکه خواهد بود و به سوی این مکان هجرت خواهد کرد وامیدواریم که ما ویا اولاد ما او را دریابیم، چون تبع این سخن را از ایشان شنید عازم شد که یکسال با ایشان بماند شاید که سعادت ملازمت آن حضرت را در یابد و امر کرد چهارصد خانه یرای آنها بنا کردند و به هر یک از ایشان یک کنیز آزاد کرده از کنیزان خود تزویح نمود و هر یک را مال بسیار داد و نام ای به خدمت حضرت روسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشت و در آن نامه ذکر کرد ایمان به اسلام خود را و آنکه از امت او است و استدعا نمود که برای او شفاعت کند نزد حق تعالی و در عنوان نامه نوشت که: این نامه ای است به سوی محمد بن عبدالله که خاتم پیغمبران است و رسول پروردگار عالیمان است از تبع اول و نامه را به آن عالمی سپردکه او را نصیحت کرده بود و از مدینه بیرون رفت و متوجه بلاد هند شد و در (غلسان) که شهری است از شهرهای هند فوت شد. میان مردان او و ولایت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هزار سال فاصله بود. چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث شد و اکثر اهل مدینه به آن حضرت ایمان آوردند نامه تبع را به ابولیلی دادند و از برای آن حضرت فرستادند و چون ابولیلی به مکه رسید آن حضرت در قبیله بنی سلیم بود چون نظر مبارکش بر او افتاد فرمود: توئی ابولیلی؟ عرص کرد بلی، فرمود نامه تبع اول را آورده ای؟ پس ابولیلی حیران شد، فرمود: بده نامه را، و نامه را گرفت و به حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) داد که بخوان، چون نامه تبع را خواند حضرت سه مرتبه فرمود: مرحبا به برادر شایسته ما، و امر فرمود به ابولیلی که برگردد به سوی مدینه(119)

بشارت بحیرای مسیحی به بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

امین الاسلام شیخ ابی علی فضل بن حسن طبرسی از مشاهیر قرن ششم هجری(120) در کتاب ارزشمند خود علام الوری با علام الهدی می نویسد:
...فقد اورد محمد بن اسحق بن یسار قال: ان ابا طالب خرج فی رکب الی شام تاجرا.
از محمد بن اسحق بن یسار نقل می کند که گفت: ابوطالب عموی پیامبر اسلام با قافله ای به سوی شام برای تجارت از مه خارج شد.
فلما تهیاللرحیل السیر انتصب له رسول الله صلی علیه و آله و سلم فاخذ بزمام ناقته:
همینکه قافله آماده حرکت شد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد عمویش ابوطالب آمد و زمام ناقه را گرفت.
و قال: یا عم الی من تکلنی لا أب لی و لا ام لی؟
فرمود: عمو جان مرا به که می سپاری من که هم پدرم و هم مادرم را از دست داده ام.
فرق له ابوطالب فقال: و الله لأخرجن به معی و لا یفارقنی و لا أرفاقه ابدا فجرج و هو معه
ابوطالب عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از گفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مأثر شد و گفت: به خدا قسم که او را با خود می برم، او از من جدا نمی شود و من هم از او جدا نمی شوم هرگز، پس خارج می برم، او از من جدا نمی شود و من هم از او جدا نمی شوم هرگز، پس خارج شد به سوی شام در حالیکه وجود مقدس پیامبر اسلام با او بود،
فلما نزل الکرب بصری(121) من ارض الشام و بها راهب یقال له بحیراء فی صومعه له،
زماینکه قافله قریش به بصری رسید، در آنجا راهبی بود بنام (بحیراء) و در صومعه خود بسر می برد،
و کان اعلم اهل النصرانیه و کان کثیرا ما یمرون به قیل ذلک لا یکلهم و لا یعرض لهم
راهب، دانشمندترین فرد نصرانی ها بود و بارها قافله ها از پیش او عبور می کردند ولی به آنها اعتنا نمی کرد.
اما در این مرحله مطلبی نظر راهب را جلب کرد و آن انیکه تکه ابر سفیدی دید که بالای سر قافله سایه افکنده و همراه آنها حرکت می کند، بحیراء از صومعه به زیر آمد و در گوشه ای ایستاد و به خدمتکار خود گفت: برو به آنان بگو امروز همه شما مهمان من هستید، اهل کاروان به جز حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که دوران طفولیت خود را می گذارند آمدن و آن حضرت در کنار اثانیه آنها ماند، بحیرا که می دید ابر بر جای خود ایستاده و حرکت نمی کند گفت: آیا همه افراد قافله در انیجا حاضرند، گفتند: آری، مگر کودکی که از حیث سن از همه کوچکتر است، بحیرا گفت: او را هم بگویید بیاید. محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را هم آوردند چون حضرت آمد ابر هم با او به حرکت در آمد، راهب خیره خیره او را می نگریست پس از صرف غذا به او گفت: تو را به (لات) و (عزی)(122) قسم می دهم که جواب مرا بدهی، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مبغوض ترین چیزها در نظر من، همین دو اسم است که مرا به آنها قسم دادی.
بحیرا گفت: تو را به الله قسم می دهم که پاسخ مرا بدهی. محمد فرمود: سئوال خود را بگو: بحیرا سئوالاتی را او کرد از جمله از خوابیدنش و مسائلی از این قبیل، پیامبر جواب دای د و بحیراء دید با آنچه او می داند موافق است. سپس به پشت او نگاه کرد، مهر نبوت را بین دو کتف او مشاهده نمود. سپس بر دست و پای او افتاد و بر آن بوسه زد و گفت: اگر زمان تو را دریابم پیشاپیش تو با دشمنانت خواهم جنگید، تو بزرگ فرندان بشری...
سپس از ابوطالب پرسید، بحیراء گفت چنین نیست و پدر او نباید در حیات باشد، ابوطالب گفت: آری او برادر زاده من است، بحیراء گفت این جوان آتیه روشن و درخشانی دارد. اگر آنچه را من در او می بینم، یهودیان ببینند، او را نابود خواهند ساخت، مواظب باش یهودیان به او آسیبی نرسانند، ابوطالب گفت، او مگر چه خواهد بود و فرشته وحی بر او فرود خواهد آمد ابوطالب گفت: خداوند او را وا نمی گذارد و از شر دشمنان و یهودیان محافظت می کند(123)
سید ابن طاووس روایت کرده است از حسان بن ثابت که می گفت: مرا به خاطر می آید که طفل هفت ساله بودم و شنیدم که یکی از علمای یهود در بالای تلی فریاد می کرد و یهودیان را می طلبید چون جمع شدند گفت، امشب طالع شده است آن ستاره ای که دلالت می کند بر ظهور احمد، پیغمبر آخر الزمان(124) گروهی از یهود پس از ایمان به حضرتش خبر از بشارت های تورات می دهند.
مرحوم صدوق رحمه الله به سند خود از امام حسن مجتبی (علیه السلام) در حدیثی طولانی نقل می کند که
جاء نفر الیهود الی روسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فقالوا یا محمد انت الذی تزعم انک رسول الله و انک الذی یوحی الیک کما اوحی الی موسی بن عمران (علیه السلام)، فسکت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ساعه، ثم قال: نعم انا سید ولد آدم و لا فخر و انا خاتم النبیین و امام المتقین و رسول رب العالمین قالوا: الی من؟ الی العرب، ام الی العجم، ام الینا؟ فانزل الله عزو جل هذه الایه، قل یا محمد یا الها الناس انی رسول الله الیکم جمیعا(125)
عده ای از یهود نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و گفتند: ای محمد توئی که گمان می بری فرستاده خدایی و همانند موسی (علیه السلام) بر تو وحی فرستاده می شود؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کمی سکوت کرد، سپس فرمود: آری منم سید فرزندان آدم و به این افتخار نمی کنم، من خاتم پیامبران و پیشوای پرهیزکاران و فرستاده پروردگار جهانیانم، آنها سئوال کردند به سوی چه کسی؟ به سوی عرب یا عجم یا ما؟ خداوند این آیه را نازل کرد بگو ای مردم من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم(126).
قال الیهود الذی کان أعلمهم، یا محمد انی اسئلک عن عشر کلمات اعطی الله موسی بن عمران فی البقعه المبارکه(127) حیث ناجاء لا یعلمها الا نبی مرسل او ملک مقرب، قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) سلنی، قال أخبرنی با محمد عن الکتاب التی اختار هن الله لابراهیم حیث بنی بتی، قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) نعم سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اکبر.
یکی از یهویان که اعلم از بقیه بود گفت: یا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می خواهم از شما سئوال کنم از کلمات و مطالب ده گانه ای که خداوند در موقع مناجات حضرت موسی (علیه السلام) در بقعه مبارکه به او عطا کرد که نمی داند آنها را جز پیامبر مرسل یا فرشته مقرب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود سئوال کن. آنگا یهودی شروع کرد:

سئوالات ده گانه از رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)

سئوال اول:
الف) یهودی گفت: مرا خبر ده از کلماتی که خداوند انتخاب کرد برای حضرت ابراهیم (علیه السلام) هنگامیکه خانه کعبه را بنا نهاد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن کلمات این است:
سبحان الله و الحمد الله و الا اله الا الله و الله اکبر
ب) یهودی گفت: چرا کعبه مربع بنا نهاده شده؟
پیامبر فرمود: به سبب کلمات چهارگانه (گه قسمت الف گذشت که همان تسبیحات اربعه است.)
ج) یهودی گفت: کعبه را کعبه نامیدند؟
پیامبر فرمود: چون در وسط دنیا قرار گرفته است.
د) یهودی گفت: مرا خبر ده از تفسیر سبحا الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اکبر
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چون خداوند می دانست بنی آدم مقام ربوبی را تکذیب می کنند فرمود: سبحان الله، به جهت بیزاری از آنچه منکرین می گویند. و چون می دانست بندگان شکر نعمتهای او نمی کنند او خبر حمد کرد نفسش را قبل از حمد دیگران، و باید حمد در اول کلام قرار گیرد و اگر چنین نشود خداوند نعمتش را به کسی عطا نمی کند. اما لا اله الا الله یعنی اقرار به یگانگی او (توحید ذاتی) چون خداوند هیچ عملی را بدون اقرار به وحدانیتش نمی پذیرد و لا اله الا الله کلمه تقوی است خداوند بوسیله آن در روز قیامت میزان اعمال انسانها را سنگین می نماید. یعنی خداوند می فرماید، هیچ چیزی بالاتر و بزرگتر از من نیست و نماز گزار با آن وارد نماز می شود به خاطر گرامی بودن این کلمه در نزد حق تعالی و هو الاسم الاکرم.
ه) یهودی گفت، تمام آنچه فرمودید صحیح است جزا و پاداش گوینده این کلمات چسیت؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود، وقتی بنده ای از بندگان خدا بگوید سبحان الله تمام موجودات مادون عرش با او تسبیح می گویند و به گوینده آن ده برابر ثواب می دهند و زمانیکه بگوید الحمدلله خداوند نعمتهای دنیوی بر او عطا می کند در حالیکه این نعمتهای متصل می شودند به نعمتهای آخرت و این کلمه ایست که بهشتیان هنگام ورود به بهشت به زبان جاری می کنند وتمام کلماتی؟در دنیا به آن تکلم می گردند قطع می شود مگر الحمد الله و این معنی قول خداوند است که فرمود:
دعواهم فیها سبحانک اللهم وتحیتهم فیها سلام و آخر دعوایهم ان الحمد الله رب العالمین(128) و اما گفتن لا اله الا الله پس پاداش آن بهشت است و این معنای قول حق تعالی است. هل جزاء الاحسان الا حسان یعنی آیا جزاء و پاداش الا الا الله جز بهشت است؟ یهودی گفت: همینطور است که فرمودید به یکی از آن سئوالات، ما را مطلع ساختید، اجاره می فرمایید سئوال دوم را عنوان کنم؟
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از هر چه می خواهی سئوال کن و این در حالی بود که جبرئیل در طرف راست او بود و میکائیل طرف چپ او و جوابها را به او تلقین می کردند.