فهرست کتاب


مروارید آفرینش

حجه السلام و المسلمین دکتر سید مجتبی برهانی‏

سیر نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم)

مرحوم مجلسی (قدس سره) از شیخ ابوالحسن بکری در کتاب الانوار(98) که تاریخ ولادت سید ابرار تألیف کرده است نقل می کند که روایت کرده است به سند خود از عبدلله بن عباس و جمعی از صحابه که چون حق تعالی خواست محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را خلق کند، به ملائکه گفت: می خواهم مخلوقی بیافرینم و و را شرافت و فضیلت دهم بر جمیع خلایق و او را بهترین پیشینیان و پسینیان و شفیع روز جزا گردانم. اگر او نبود، بهشت و جهنم را نمی آفریدم، پس بشناسید منزلت او را و گرامی دارید او را برای کرامت من و عظیم شمارید او را برای عظمت من، پس ملائکه گفتند: ای اله ما و سید ما بندگان را بر آقای خود اعتراض نمی شاید. شنیدیم و اطاعت کردیم.
پس امر کرد حق تعالی جبرئیل و حاملان عرش را که تربت نوارنی آن حضرت را از موضع ضریح مقدس او برداشتند و جبرئیل آن تربت را به آسمان برد و در سلسبیل غوطه داد تا آن که پاکیزه شد مانند در سفید، پس هر روز آنرا در نهرهای بهشت فرو می برد و بر ملائکه عرضه می کرد و چون ملائکه نور و ضیاء آنرا می دیدند با تحیت و سلام و تعظیم و اکرام استقبال می کردند، و به هر صفی از صفوف ملائکه که آنرا می گردانید، ملائکه اعتراف به فضل آن می کردند و می گفتند: اگر ما را امر نمائی که آنرا سجده کنیم، هر آینه سجده خواهیم کرد.
و از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) روایت کرده است که حق تعالی بود و هیچ خلقی با او نبود، پس اول چیزی که خلق کرده و نور حبیب خود محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود او را آفرید قبل از آنکه آب و عرش و کرسی و آسمانها و زمین و لوح و قلم و بهشت و جهنم و ملائکه و آدم و حوا را بیافریند، به چهار صد و بیست و چهار هزار سال، پس چون نور پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را خلق کرد هزار سال نزد پرودرگار خود ایستاد و او را به پاکی یاد می کرد و حمد و ثنا می گفت و حف تعالی نظر رحمت به سوی او داشت و می فرمود: توئی مراد و مقصود من از خلق عالم، و توئی اراده کننده خیر و سعادت، و توئی برگزیده من از خلق، من، به عزت و جلال خود سوکند می خورم که اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم، هر که تو را دوست میدارد من نیز او را دوست می دارم و هر که تو را دشمن می دارد من او را دشمن می دارم.
پس نور آن حضرت درخشان شد و شعاع آن بلند شد، پس حق تعالی از آن نور دوازده حجاب آفرید:
حجاب القدره، حجاب العظمه، حجاب العزه، حجاب الهیبه حجاب الجبروت، حجاب العساده، حجاب الشفاعه، پس حق تعالی امر نمود نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را که داخل شو در حجابها، در حجاب العظمه یازده هزار سال می گفت: سبحان عالم السرور الخفی و در حجاب العزه ده هزار سال می گفت: سبحان الکریم الاکرم، و در حجاب الجبروت هشت هزار سال می گفت: سبحان رب العرش العظیم، و در حجاب الکبریاء پنج هزار سال می گفت: سبحان العظیم الاعظم و در حجاب المنزله چهار هزار سال می گفت: سبحان العلیم و الکریم، و در حجاب الشفاعه دو هزار سال می گفت: سبحان من یزیل الاشیاء و الایزول و در حجاب الشفاعه هزار سال می گفت: سبحان الله و بحمده سبحان الله العظیم(99)
پس حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: پس حق تعالی از نور پاک محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ببست درای از نور آفرید و در هر دریا علمی چند بود که به غیر از خدا کسی نمی دانست، پس امر فرمود نور اان حضرت را که فور رود در دریای عزت، دریای صبر، دریای خشوع، دریای تواضع، دریای رضا، دریای وفا، دریای حلم، دریای پرهیزکاری، دریای خشیت، دریای انابت، دریای عمل، دریای فرید، دریای هدایت، دریای صیانت و دریای حیاء، تا آنکه در جمیع آن بیست دریا غوطه خورد، پس چون از آخر دریاها بیرون آمد حق تعالی وحی نمود به سوی او که ای جبیب من وای بهترین رسولان من و ای اول آفریده های من، و ای آخر رسولان من! توئی شفیع روز زا، پس آن نور از هر به سجده افتاد و چون سر برداشت صدو بیست و چهارد هزار قطره از او ریخت و خدا از هر قطره ای از نور آن حضرت، پیغمبری از پیغمبران را آفرید پس آن نورها به دور نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) طواف می کردند و می گفتند: سبحان من هو عالم لا یجهل، سبحان من هو حلیم لا یجعل، سبحان من هو غنی لا یفتقر پس حق تعالی همه را ندا کرد که آیا می شناسید مرا؟ پس نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از سایر انوار ندا کرد: انت الله الذی لا اله الا انت وحدک لا شریک لک، رب الا رباب و ملک الملوک پس خداوند او را ندا کرد که: توئی برگزیده من و دوست من و بهترین خلق من، امت تو بهترین امتهاست.
پس از نور آن حضرت جوهری آفرید و آنرا به دو نیم کرد و یک نیم آن به نظر هیبت نگریست، پس آن آب شرین شد و در نیم دیگر به نظر شفقت نظر کرد و عرش را از آن آفرید و عرش را بر روی آب گذاشت. سپس کرسی را از نور عرش آفرید و از نور کرسی، لوح را آفرید و از نور لوح، قلم را آفرید و به قلم وحی نمود که بنویس توحید مرا، پس قلم هزار سال مدهوش کردید از شنیدن کلام الهی و چون به هوش باز آمد گفت: پروردگارا چه چیز بنویسم؟ فرمود: بنویس لا اله الله، محمد رسول الله پس قلم چون نام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را شیند به سجده افتاد و گفت: سبحان الواحد القهار سبحان العظیم الاعظم پس سر برداشت و شهادتین را نوشت و گفت: پروردگارا کیست محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که نام و را به نام خود و یاد او را به یاد خود مقرون گردانیدی؟ حق تعالی وحی نمود که: نمود که: ای قلم اگر او نمی بود تو را خلق نمی کردم و نیافریدم خلق را مگر برای او، پس اوست بشارت دهنه و ترساننده و چراغ نور بخشنده و شفاعت کننده و دوست من.
پس قم از حلاوت نام آن حضرت گفت: السلام علیک یا رسول الله آن حضرت در جواب فرمود: علیکم السلام منی و رحمه الله و برکاته پس از اان روز سلاام کردن سنت و جواب دادن واجب شد.پس حق تعالی قلم را فرمو بنویس قضا و قدر مرا و آنچه خواهم آفرید تا روز قیامت، پس خداوند ملکی چند را آفرید که صلوات فرستند بر محمد و آل و استغفار کنند برای شیعیان ایشان تا روز قیامت.
پس خدا از نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بهشت را آفرید و به چهار صفت آنرا زینت بخشید، تعظیم، جلالت، سخاوت، امانت و بهشت را برای دوستان و اهل طاعت خود مقرر فرمود، بعد آسمانها را از دودی که از آب برخاست خلق کرد و از کف آن زمینها را خلق کرد، و چون زمین را خلق کرد، مانند کشتی در حرکت بود. پس کوهها را خلق کرد تا زمین قرا گرفت، و ملکی خلق کرد که زمین را برداشت و سنگی عظیم آفرید که پای ملک بر روی آن قرار گرفت و گاوی عظیم آفرید که سنگ بر پشت او مستقر گردید و ماهی عظیم آفرید که گاو بر پشت او ایستاد و ماهی بر روی آب است و آب بر روی هوا است و آنچه در زیر ظلمت است کسی به غیر از خدا نمی داند.
پس عرش را به دو نور منور گردانید: نور فضل و نور عدل، و از فضل، عقل و حلم و علم و سخاوت را آفرید و از عقل، خوف بیم. و از علم، رضا خشنودی و از حلم، مودت و از سخاوت، محبت آفرید. پس جمیع این صفات را در طینت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت آن حضرت تخمیر کرد. بعد از آن ارواح مومنان از امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را آفرید. و بعد آفتاب و ماه و ستاره ها و شب و روز و روشناوئی و ظلمت و سائر ملائکه را از نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آفرید. پس نور مقدس آن حضرت را در زیر عرش هفتاد و سه هزار سال ساکن گردانید و سپس نور آن حضرت را هفتاد هزار سال در بهشت ساکن گردانید. پس هفتاد هزار سال دیگر او را در سدره المنتهی ساکن گردانید، پس نور آن حضرت را از آسمانی به آسمانی دیگر منتقل نمود تا به آسمان اول رسانید. پس در آسمان اول ماند تا حق تعالی اراده نمود که حضرت آدم را خلق کند، پس امر کرد جبرئیل را تا نازل شود به سوی زمین و قبضه ای از خاک برای بدن آدم فراگیرد.
شیطان لعین سبقت گرفت به سوی زمین و به زمین گفت: خدا می خواهد از تو خلقی بیافریند و او را به آتش عذاب کند، و چون ملائکه بیایند بگو پناه می برم به خدا از آنکه از من چیز بگیرید که آتش را در آن بهره ای باشد. چون جبرئیل بیامد و زمین استعاذ کرد، جبرئیل برگشت و گفت: پروردگارا! زمین از من به تو پناه برد، پس بر آن رحم کردم، و همچنین میکائیل و ا سرافیل هر یک آمدند و برگشتند.حق تعالی عزرائیل را فرستاد، چون زمین به خدا پناه برد، عزرائیل گفت: من نیز پناه می برم به خدا از آنکه فرمان او نبرم. پس قبضه ای از بالا و پائین و تمام روی زمین از سفید و سیاه و سرخ و نرم و درشت زمین گرفت و به این سبب اخلاق و رنگهای فرزندان آدم مختلف شد. پس حق تعالی وحی نمود که: چرا تو بر آن رحم نکردی چنانکه آنها رحم کردند؟ گفت: فرمانبرداری تو بهتر بود از رحم کردن بر آن. پس حق تعالی وحی نمود که: می خواهم از این خاک خلقی بیافرینم که پیغمبران و شایستگان، و اشقیاء و بدکاران در میانشان باشند و تو را قبض کننده ارواح همه گردانیدم.
و امر کرد جبرئیل را که بیاورد آن قبضه سفید نورانی را که طینت مقدس پیغبمر آخر الزمان و اصل همه مخلوقات بود. پس جبرئیل با ملائکه کروبیان و ملائکه صافان و مسبحان بیامدند به نزد موضع ضریح مقدس آن حضرت و آن قبضه را گرفتند و به آب تسنیم و آب تعظیم و آب تکریم و آب تکوین و آب رحمت و آب خشنودی و آب تسنیم و آب تعظیم و آب تکریم و آب تکوین و آب رحمت و آب خشنودی و آب عفو خمیر کردند، پس سر آن حضرت را از هدایت و سینه اش را از شفقت و دستهایش را از سخاوت و دلش را از صبر و یقین و فرجش را از عفت و پاهایش را از شرف و نفسهایش را از بوی خوش آفرید.
پس مخلوط نمود آن طینت را با طینت آدم چون جسد آدم تمام شد، به ملائکه وحی فرمود: من بشری می آفرینم از گل و چون او را درست کنم و روح در او بدمم همه نزد او به سجده در آئید. پس ملائکه جسد آدم را برگرفتند و بر در بهشت گذاشتند و منتظر فرمان حق تعالی بودند که هرگاه مأمور به سجود گردند، سجده کنند، پس حق تعالی امر نمود روح آدم را که داخل بدن او شود. روح مکان تنگی دید و از داخل شدن امتناع نمود، حق تعالی امر کرد، به کراهت داخل شو و به کراهت بیرون بیا. چون روح به چشمها رسید، آدم جسد خود را می دید و صدای تسبیح ملائکه را می شنید چون به دماغ رسید عطسه ای کرد و خدا او را به سخن آورد و گفت: الحمدلله و آن اول کلمه ای بود که آدم به اان تکلم نود، حق تعالی به او وحی کرد: رحمک الله ای آدم! برای رحمت تو را خلق کرده ام و رحمت خود را برای تو و فرزندان تو مقرر کرده ام هرگاه بگویند مثل آنچه تو گفتی. پس به این سبب دعا کردن برای عطسه کننده سنت شد و هیچ چیز بر شیطان گرانتر از دعا کردن برای عطسه کننده نیست. چون آدم از نظر کردن به سوی بالا، دید بر عرش نوشته است: لا اله الا الله محمد رسول الله. و اسماء اهل بیت آن حضرت را دید که بر عرش نوشته است. چون روح به ساقتش رسید، قبل از آنکه به قدمهایش برسد، خاست برخیزد تنوانست، به این سبب خداوند فروموده است: خلق الانسان من عجل(100) یعنی آفریده شده است انسان از شتاب و تعجیل در امور.
و از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که روح صد سال در ساقهاو صد سال در قدمهای او بود. چون آدم درست ایستاد، خدا ملائکه را به سجود امر کرد و آن بعد از ظهر روز جمعه بود. پس در سجده بودند تا وقت عصر، پس آدم از پشت خود صدائی شنید ه تسبیح و تقدیس الهی مانند مرغان است که بهترین اولین و آخرین است. پس سعادت برای کسی است که او را متابعت و اطاعت کند و شقاوت برای کسی است که مخالفت او کند. پس ای آدم عهد مرا بگیر و آنر مسپار مگر به رحمهای پاکیزه از زنان عفیفه و طیبه وصلبهای پاکیزه از مردان پاک. آدم گفت: الها! به سبب این مولود، شرف و ارزش و حسن و وقار مرا زیاد گردایندی. پس حق تعالی از طینت یک دنده آدم گفت: تو کیستی؟ گفت: منم حوا، خدا مرا برای تو آفریده است. آدم گفت: چه نیکو است خلقت تو. حق تعالی وحی فرمود به سوی آدم که، این کنیز من است و تو بنده منی و شما را خلق کرده ام برای خانه ای نام آن بهشت است. پس مرا به پاکی یاد کنید و حمد و سپاس من بگوئید، ای آدم! خواستگاری کن حوا را از من و مهرش را بده. آدم گفت: مهر او چیست؟ فرمود مهرش آن است که ده مرتبه صلوات بفرستی بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پس آدم گفت: پروردگارا پادش تو بر این نعمت آن است که تو را سپاس و شکر کنم تا زنده ام. پس حوا را تزویج نمود و قاضی، خداوند متعال بود و عقد کننده، جبرئیل و گواهان، ملائکه مقربین بوند، پس ملائکه در عقب آدم می ایستادند. آدم عرض کرد: به چه سبب ملائکه در عقب من می ایستند؟ حق تعالی فرمود: برای اینکه نظر کنند به نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که در صلب تو است. عرض کرد: پروردگارا، من را از صلب به پیش روی من قرار بده تا ملائکه در مقابل روی من بایستند. پس ملائکه در مقابل او صف کشیده ایستادند. آدم از حق تعالی سوال نمود آن نور در جائی ظاهر شود که آدم نیز تواند دید. پس حق تعالی نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در انگشت.... و پیوسته این انوار از حضرت حسن (علیه السلام) را در انگشت کوچک و نور حسین را در انگشت... و پیوسته این انوار از حضرت آدم ساطع بود مانند آفتاب، و آسمانها و زمین و عرش و کرسی و سراپرده های عظمت و جلال همگی به آن انوار منور گریده بودند و هر گاه آدم می خواست با حوا نزدیکی کند او را امر می فرمود: وضو بساز و خود را معطر و خوشبو گرداند و می گفت: خدا این نور را روزی تو خواهد کرد و آن امانت و میثاق خدا است. پس پیوسته آن نور با آدم بود تا اینکه حوا به شیث (علیه السلام) حامله شد پس آن نور منتقل شد به جبین حوا و ملائکه نزد حوا می آمدند و او را تهنیت می گفتند، پس چون شیث متولد شد نر محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) در جبین او منتقل شد، پس جبرئیل پرده ای میان حوا و او آویخت و از چشمها پنهان شد، چون به سن بلوغ رسید آدم (علیه السلام) او را طلبید و گفت: ای فرزند! نزدیک شو که من از تو مفارقت نمایم. نزدیک من بیا که من عهد و پیمان از تو بگیرم چنانکه حق تعالی از من گرفت،
پس آدم سر خود را به سوی آسمان بلند کرد و چون خدا مراد او را می دانست امر کرد ملائکه را باز ایستاند از تسبیح و تقدیس و بالهای خود را در هم پیچیدند، و مشرف شدند. ساکنان بهشت از غرفه های خود و ساکن شد صدای درهای بهشت و جاری شدن نهرها و صدای برگهای درختان و همگی گردن کشیدند برای شنیدن ندای آدم، و حق تعالی وحی کرد به او که ای آدم بگو آنچه می خواهی، عرض کرد: ای خداوند هر نفس و روشنی بخش قمر و شمس، مرا آفریدی به هر نحو که خواستی و به من سپردی آن نور مقدس را که از آن تشریفهاو کرامتها دیدم و آن نور منتقل شد به فرزندم شیث و می خواهم عهد و پیمان بگیرم چنانکه از من گرفتی و تو را گواه می گیرم بر او، پس ندا از جانب حق تعالی رسید: ای آدم! از فرزند خود شیث عهد را بگیر و گواه بگیر بر او جبرئیل و میکائیل و جمیع ملائکه را.
پس حق تعالی امر کرد جبرئیل را که به زمین فرود آید با هفتاد هزار ملک و هر یک علم و تسبیح در دست گرفته و جبرئیل حریر و قلمی در دست داشت که به قدرت الهی آفریده شده بودند. پس رو کرد جبرئیل به آدم و گفت: ای آدم! حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: بنویس برای فرزندت نامه عهد و پیمان خلافت و نبوت را و گواه بگیر بر او جبرئیل و مکائیل و جمیع ملائکه را. آدم نامه را نوشت و جبرئیل بر او مهر زد و به شیث تسلیم نمود و دو جامه سرخ بر او پوشانید که از نور آفتاب روشن تر و از رنگ آسمان خوشایندتر بود و بریده نشده و دوخته نشده بودند. پس خداوند جلیل فرمود: باشید، پس ربهم رسیدند و پیوسته نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) در جبین شیث لامع بود تا آنکه محاوله بیضاء را تزویج نمود و جبرئیل آن حوریه را به عقد شیص در آورد و چون با وی نزدیکی نمود حامل شد به انوش. پس منادی ندا کرد و را که، گوارا و مبارک باد تو را ای بیضاء که حق تعالی نور سید پیغمبران و بهترین اولین و آخرین را به تو سپرد. چون اوش متولد شد و به حد کمال رسید شیث عهد و پیمان از او گرفت و نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) ازاو منتقل شد به فرزندش قینان و از او به مهلائیل، و از به انوش. پس منادی ندا کرد او را که، گوارا و مبارک باد تو را ای بیضاء که حق تعالی نور سید پیغبمران و بهترین اولین و آخرین را به تو سپرد. چون انوش متولد شد و به حد کمال رسید شیث عهد و پیمان از او گرفت و نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) از او منتقل شد به فرزندش قینان، و از او به مهلائیل، و از او به أدد واز او به اخنوخ، که ادریس (علیه السلام) است و از ادریس منتقل شد به متوشلخ، و عهد از او گرفت. سپس به لمک، و بعد به حضرت نوح (علیه السلام) منتقل شد و از نوح به سام، و از او به ارفحشد، و از به غابر، و از و به قالع و از او به أرغو واز او به شارغ، و از او به تاخور، و از او به تارخ، و ازاو به ابراهیم (علیه السلام و از او به اسماعیل،و از او به قیدار، و از به همیسع، و از او به (نبت) و از او به یشحب، و از او به أدد، و از او به عدنان، و از او به خزمیه، و از او به سوی فهر، و از او به سوی عبد منافت و او به هاشم، که چون داخل مسجد الحرام می شد، کعبه از نور او روشن می گشت و پیوسته از روی انورش روشنائی بوس آسمان بلند می شد.
و چون از مادرش عائکه متول شد دو گیسو داشت مانند گیسوهای اسماعیل که نور آنها به سوی آسمان ساطع بود، پس اهل مکه از مشاهده این حال تعجب کردند و قبایل عرب از هر جانب بسوی مکه آمدند و کاهنان به حرکت در آمدند و بتها به فضیلت پیغبمر مختار گویا شدند و هاشم به هر سنگ و کلوخی که می گذشت به قدرت الهی به سخن می آمد و او را ندا می کرد: بشارت باد تو را ای هاشم که بزودی از ذریه تو فرزندی ظاهر خواهد داشت شد که نزد خداوند گرامی ترین خلق باشد و شریفترین عالمیان باشد، یعنی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که خاتم پیغمبران است و چون هاشم در تاریکی می گذاشت روشنی او هر طرف را روشن می کرد.
پس چون هنگام وفات عبد مناف شد، عهد و پیمان از هاشم گرفت که نور آن حضرت را مسپارد مگر به رحمهای پاکیزه از زنان مسلمه صالحه نجیبه. هاشم عهد را قبول کرد.و پادشاهان همه آرزو می کردند که دختر خود را به او دهند و مالهای بسیار برای او می فرستادند تا شاید به مواصلت ایشان راضی شود، و هر روز به سوی کعبه می آمد هفت شوط طواف می کرد و به پرده های کعبه می چسبید و هر که به نزد او می آمد او را گرامی می داشت، عریان را کسوت می بخشید، گرسنه را طعام می خوارنید، حاجتمندان را به حاجت می رسانید، قرض صاحبان قرض را ادا می نمود، هر که مبتلا به دیه می شد به نیابت او ادا می کرد، هرگز در خانه اش به روی صادر و وارد بسته نمی شد هر گاه ولیمه یا اطعامی می کرد آن قدر نعمت می کشید که زیادتی آنرا برای مرغان و وحشیان می بردند وصیت کرم او به آفاق جهان رسید و پادشاهی اهل مکه بر او مسلم گردید و کلیدهای کعبه و آب دادن حاجیان از چاه زمزم و حجاب کعبه و مهمنانداری حاجیان و سایر امور مکه به او رسید علم نزار، کمال اسماعیل، پیراهن ابراهیم، نعلین شیث، و انگشتری نوح را به میراث گرفت، حاجیان را گرامی می داشت و رفع حوائج ایشان می نمود.
و چون هلال ذیحجه طالع می شد امر می کرد مردم را جمع شوند نزد کعبه پس خطبه می خواند و می گفت: ای گروه مردم، بدرستی که شما امان یافتگان خدا و همسایگان خانه اوئید، و در این موسم، زیارت کنندگان خانه خدا می آیند و ایشان میهمانان خدایند و میهمان سزاوارتر است به گرامی داشتن از دیگران و حق تعالی شما را مخصوص گردانیده است به این کرامت و به زودی حاجیان می آنید یه سوی شما ژولیده مو و گرد آلود از هر دره عمیقی و قصد شما می نمایند از هر مکان دوری، پس ایشان را میهمانی و حمایت کنید و گرامی دارید، تا خدا شما را گرامی دارد.
و به نصیحت او اکابر قریش مالهای عظیم برای این امر جسم بیرون می آرودند و هاشم حوضها پوست نصب می کرد واز آب زمزم پر می کرد برای آشامیدن حاجیان و از روز هفتم شروع می کرد و به ضیافت ایشان و طعام به جهت ایشان نقل می نمود به سوی منی و عرفات.
سالی در مکه قحطی بهم رسید و چیزی نداشتند که ضیامت حاجیان بکنند.
هاشم شتری چند داشت به شام فرستاد و فروخت و قیمت آنها همگی صرف حاجیان کرد و قوت یک شب برای خود نگاه نداشت و به این سبب صیت کرمش به اطراف جهان دوید و آوازه همتش به تمام عالم رسید. و چون خبر او به نجاشی پادشاه حبشه و قیصر پادشاه روم رسید، نامه ها نوشتند و هدیه ها برای او فرستادند و استدها نمودند که دختر از ایشان منتقل گردد.
زیرا که کاهنان و رهبانان به تمام و علماء ایشان خبرداده بودند که این نوری که در جبین هاشم است، نوری آن حضرت است. هاشم قبول نکرد و دختری از نجبای قوم خود خواست و از او فرزندان ذکور و اناث: صعصعه، رقیه، خلاده و شعثا بودند.
و همچنان نور حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در جبین او بود و از این امر بسیار متألم بود، پس شبی از شبها دور خانه کعبه طواف می کرد و به تضرع و ابتهال از ایزاد متعال سئوال نمود که او را به زودی فرزندی کرامت کنند که نور حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در او بوده باشد. در این حال او را خواب ربود و در خواب ربود و در خواب صدای هاتفی را شنید که او را ندا کرد: بر تو باد به سملی دختر عمرو که او طاهره و مطهره و پاکدامان است از گناهان، پس مهر گران بده و او را خواستگاری نما که مانند او را از زنان نخواهی یافت و از او فرزندی روزی تو خواهد شد که سید پیغبمران از او به هم خواهد رسید.
پس هاشم ترسان بیدار شد و فرزندان عم و برادر خود مطلب را جمع کرد و خواب خود را بر ایشان نقل کرد. برادرش مطلب گفت: ای بردار!این زن که نام بردی از قبلیه بنی نجار است و در نیان قوم خود مشهور و معروف است به نجابت و عفت و کمال و حسن و طراوت و جمال و قبیله او اهل کرم و ضیافت و عزتند ولیکن تو از ایشان در شرافت و نسب افضلی و جمیع پادشاهان آروزی مواصلت تو دارند اگر البته به این امر عازمی، رخصت فرما تا ما برویم و برای تو خطبه کنیم. هاشم گفت: حاجت برآورده نمی شود مگر به سعی صاحبش. من خود می خواهم به تجارت شام بروم و آن کریمه را در عرض راه خواستگاری نمایم. پس تهیه سفر خود ساز کرد با برادر خود مطلب و پسران عم خو متوجه مدینه طیبه شدند، که قبیله بنی نجار در آنجا می بودند. چون داخل مدینه شدند نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) که از جین هاشم ساطع بود، تمام مدینه را روشن کرد و در جمیع خانه های ایشان پرتو افکند، اهل مدینه جمله به سوی ایشان آمدند و پرسیدند:
شما کیستند که هرگز از شما نیکوتر ندیده بودیم در حسن و جمال، خصوصا صاحب این نور لامع که خورشید جمال او جهان را روشن کرده است. مطلب گفت: مائیم اهل خانه خدا و ساکنان حرم حق تعالی، مائیم فرزندان لوی بن غالب واین برادر من است هاشم بن عبد مناف، و از بای خواستگاری به سوی شما آمده ایم و می دانید که این برادر مرا تمام پادشاهان اطراف استدعای مواصلت نمودند و ابا کرد و خود رغبت نمود که سلمی را از شما طلب نماید. پدر سلمی در میان آن گروه بود پس به جواب مبادرت نمود گفت: شمائید ارباب عزت و فخر و شرف و سخاوت و فتوت و جود کرم. آن کریمه که شما خطبه او می نمائید، دختر من است و او مالکه اختیار خود است و دیروز با زنان اکابر قبیله به سوق بنی قینقاع رفته است. اگر در اینجا توقف می نمائید، مشمول عنایت و کرامت ما خواهید بود و اگر به آن سوق تشریف می برید، مختارید. اکنون بگوئید کدامیک از شما خواستگاری او می نماید؟ گفتند: صاحب این نور ساطع و شعاع لامع، چراغ بیت الله الحرام و مصباح ظلام، صاحب جود و اکرام، هاشم بن عبد مناف. پدر سلمی گفت: به به، ما به این نسبت بلند پایه شدیم و سر به اوج رفعت کشیدیم و رغبت ما به او زیاده است از رغبت او به ما، لیکن چون او مالکه اختیار خود است با شما می رویم به سوی او، اکنون فرود آئید ای بهترین زوار و فخر قبیله نزار، پس ایشان را با نهایت عزت و مکرمت فورد آورد و به انواع ضیافتهاو کرامتها ممتاز گردانید، شتران نحر کرد کرد و خوانهای بسیار کشید.
جمیع اهل مدینه و قبیله اوس و خزرج برای مشاهده نور جمال هاشم بیرون آمدند، و علمای یهود را چون نظر بر آن نور افتاد جهان در دیده ایشان تیره شد چون در تورات خوانده بودند که این نور از علامات پیغمبر آخر الزمان است. از مشاهده این حال ملول و گریان شدند، و عوام ایشان سبب گریان شدن آنها را جویا شدند.
گفتند: این علامت کسی است که بزودی ظاهر شود و خونها بریزد و ملائکه در جنگ او را مدد کنند. در کتابهای شما نام او ماحی است و این نور او است که ظاهر شده است، پس سایر یهود از استماع این خبر گریان شدند و جمله کینه هاشم را به دل گرفتند و آن روز عزم بر اطفاء نرو آن حضرت نمودند.
چون روز دیگر صبح طالع شد، هاشم اصحاب خود را امر نمودی که جامه های فاخر پوشیدند و خودها بر سرگذاشتند و روزه ها در بر کردند و علم نزار را بلند کردند و هاشم را در یمان گرفتند مانند ماه در میان ستارگان، غلامان در پیش و اتباع و حشم در عقب روان گردیدند و با این تهیه متوجه بازار بنی قینقاع شدند. پدر سلمی و اکابر قوم او با جمعی از یهویان در خدمت ایشان روان شدند، چون نزدیک آن بازرا رسیدند مردم اهل شهرها وادیهای نزدیم و درو در آنجا حاضر بودند، همگی دست از کارهای خود برادشته، حیران نور جمال هاشم شده بودند و از هر طرف به سوی ایشان دویدند، سلمی نیز در میان آن گروه ایستاده محود جمال هاشم گردیده بود، ناگاه پدرش به نزد او آمد و گفت: بشارت می دهم تو را به امری که تورث سرور و شادی و فخر و عزت ابدی است برای تو. سلمی گفت: آن بشارت چیست؟ گفت: ای سلمی! این آفتاب اوج عزت و ماه برج کرامت و رفعت که می بینی به خواستگاری تو آمده است در اطراف جهان به کرم و سخاوت و عفت و کفاف معروف است، سلمی از غایت حیا رو از پدر برگردانید. پدرش از فخاوی کلام او رضا و خشنودی فهمید.
پس هاشم در کناری خیمه حریر سرخ بر پا کرد و سراپرده ها بر درون آن زدند و چون در خیمه خود قرار گرفت اهل سوق از هر سو نزد ایشان جمیع شدند و تفحص احوال ایشان می کردند، بعد از اطلاع از حقیقت حال، نائره حسد در کانون سینه ایشان مشتعل شد، زیرا سلمی در حسن و جمال و عفت و ادب و حسن خلق و کمال، نادره زمان و یگانه دوران بود.
پس شیطان به صورت پیر مردی متمثل شد و نزد سلمی آمد و گفت: من از اصحاب هاشمم و برای نصیحت و خیر خواهی تو آمده ام، این مرد اگر چه در حسن جمال، آن مرتبه دارد که دیدی ولیکن بسیار کم رغبت است به زنان، و زنی را که بسیار دوست دارد بیشتر از دو ماه نگاه نمی دارد، زنان بسیار خواسته و طلاق گفته است. و ار در جنگها شجاعتی نیست و بسیار ترسان و جبان است. سلمی گفت: اگر آنچه می گوئی در حق او راست باشد اگر قلعه خیبر را برای من پر از طلا و نقره کند در او رغبت ننمایم.
پس شیطان لعین امیداور شد و به صورت شخصی دیگر از اصحاب هاشم ممتثل شد و به نزد سلمی آمد و مانند آن افسانه ها بار دیگر بر او خواند، باز به صور ثالثی مصور شد و آن اکاذیب را اعاده نمود، پس چون پدر سلمی به نزد او آمد و او را ملول و غمگین یافت، گفت: ای سلمی چرا محزنی؟ امروز هنگام شادی و سرور تو است که عزت و کرامت ابدی تو را میسر گردیده است. سلمی گفت: ای پدر! می خواهی مرا به شخصی تزویج کنی که رغبت به زنان ندارد و طلاق بسیار می گوید و ترسان است در جنگها؟ پدر سلمی چون این سخن شیند خندید و گفت: والله که این مرد به هیچ یک از این صفات که ذرک کردی متصف نیست، به وجود و کرم او مثل می زنند، از بسیاری طعام که به مهمانان خواینده و وفور گوشت و استخوان که برای ایشان شکسته او را هاشم نامیده اند. و هرگز زنی را طلاق نگفته است و در شجاعت مهشور آفاق است و در خوشخوئی و خوشزبانی نظیر خود ندارد و التبه آن که این سخن را به تو گفته است شیطان خواهد بود.
چون روز دیگر شد سلمی هاشم را دید و از محبت آن نور که در جبین مبین او بود بی تاب گردید و رسولی نزداو فرستاد که: فردا مرا خواستگاری کن و مره هر چه از تو بطلبند مضاسقه مکن که من تو را مساعدت می نمایم از مال خحود، پس روز دیگر هاشم به اصحاب کبار خود به خیمه پدر سلمی آمدند و هاشم و مطلب و پسران عم ایشان در صدر خمیه نشستند و جمیع اهل مجلس از حیرت جمل هاشم نظر از وی بر نمی داشتند، پس مطلب به سخن در آمد ود گفت: ای اهل شرف و کرامت و فضل و نعمت مائیم، اهل بیت الله الحرام و صاحبان مشاعر عظام و به سوی ما می شتابند طوایف انام و خود می دانید شرف و بزرگواری ما را، و بر شما ظاهر است نور با هر محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) که حق تعالی او را مخصوص ما گردانیده است. و مائیم فرزندان لوی بن غالب و آن نور از آدم فرد آمده است تا آنکه به پدر ما عبد مناف رسده است و از او به برادرم هاشم منتقل گردیده و حق تعالی آن نعمت را به سوی شما فرستاد و آمده ایم برای او فرزند گرامی شما را خواستگاری کنیم.
عمو پدر سلمی گفت: برای شما است تحیت و اکرم و اجابت و اعظام، ما قبول کردیم خطبه شما را و اجابت نمودیم و دعودت شما را ولیکن ناچار است علم کردن به عادت قدیم ما که مهری گران برای انی امر ذی شأن مقدم دراید و اگر نه این که این عادت قدیم پیوسته در میان ما بوده، من اظهار این نمی کردم. مطلب گفت: ما صد ناقه سیا چشم، سرخ مو برای شما می فرستیم. پس شیزان که از جمله حضار مجلس بود گریست و نزد پدر سلمی آمد و گفت: مهر را زیاد کن. عمرو گفت: ای بزرگواران، قدر دختر ما نزد مشا همین بود؟ مطلب گفت: هزار مثقال طلا نیز می دهم. باز شیطان اشاره کرد به سوی عمرو که، طلب کن زیادتی از مهر را. عمرو گفت: ای جوان تقصیر کردی در حق ما. مطلب گفت: یک خروار عنبر و ده جامه سفید مصری و ده جامه عراقی نیز اضافه کردم. باز شیطان امر را. عمرو گفت: ای جوان تقصسیری کردی در حق ما. مطلب گفت: یک خروار عنبر و ده جامه سفید مصری و ده جمه عراقی نیز اضافه عراقی نیز اضافه کردم. با شیطان امر به زیادتی کرد، عمر و گفت: نزدیک آمدی و احسان کردی باز کرامت فرما. مطلب گفت: یک خروار عنبر و ده جامه سفید مصری و ده جامه عراقی نیز اضافه کردم. باز شیطان امر به زیادتی کرد، عمرو گفت: نزدیک آمدی و احسان کردی باز کرامت فرما. مطلب گفت: پنج کنیز هم برای خدمت ایشان می دهم. باز شیطان اشاره کرد، بیشتر بطلب، عمر و گفت: ای جوان آنچه می دهی باز به شما بر می گردد مطلب گفت: ده أوقیه مشک و پنج قدح کافور نیز اضافه کردم، آیا راضی شدید؟ باز شیطان خواست وسوسه کند، عمرو بانگ بر او زد و گفت: ای پیر بد خمیر، دور شو که مرا در این مجلس خجلت دادی. پس مطلب او را زجر کرد و از خیمه بیرونش کردند و یهودان نیز با اندوه و مذلت بیرون رفتند.
سرکرده یهودیان به پدر سلمی گفت: این مرد پیر حکیم ترین دانایان شام و عراق است چرا از تدبیر او بیرون می روی؟ و ما راضی نمی شویم که دختر خود را به عریبی که از بلاد ما نیست بدهی، پس جهار صد نفری یهود که حاضر بودند شمشیرها کشیدند و در برابر ایستادند و سادات حرم چهل نفر بودند، ایشان شمشیرها کشیدند و مطلب بر سر کرده یهود حمله آور و هاشم بر شیطان ملعون حمله کرد، شیطان گریخت و هاشم بدو رسید و او را گرفته بلند کرد و به زمین زد، چون نور رسالت بر او تایید نعره ای زد و مانند باد تندی از زیر دست او بیرون رفت و هاشم اصحاب او بسیاری از یهود را کشتند و چون خبر به مدینه رسید مردان و زنان به آن طرف دویدند و چون هفتاد نفر از یهودیان کشته شدند رو به هزیمت نهادند و عدوات یهود نسبت ره حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) محکم تر شد.
پس هاشم گفت: ظاهر شد تأویل خواب من. عمرو از آنها التماس نمود که دست از ایشان بردارید و شادی را به اندوه مبدل نسازید، پس هاشم به خیمه خد رماجعت و اسباب ولیمه مهیا نمود و جمیع حاضران را طعام کرد.
عمرو به نزد دختر آمد و گفت شجاعت هاشم را مشاهده نمودی؟ اگر من از او التماس نمی کردم یکی از یهود را زنده نمی گذاشت. سلمی گفت: ای پدر آنچه خبر مرا در آن میدانی بکن و از ملامت لئیمان پروا مکن. عمرو به نزد اهل حرم آمده گفت: ای بزرگواران غم و کینه را از دلها بیرون کنید دختر من هدیه شمااست و از شما هیچ توقع ندارم. مطلب گفت: آنچه گفته ایم با زیادتی می دهیم و رو کرد به سوی هاشم و گفت: ای برادر به آنچه گفتیم راضی شدی؟ گفت: بلی.پس با یکدیگر مصافحه کردند، عمرو. زر بسیا و مشک و عنبر و کافور فراوان بر هاشم و مطلب و سایر اصحاب ایشان نثار کرد و همگی بار کرده و به مدینه مراجعت نمودند و در مدینه زفاف آن غزه عبد مناف با آن دره صدف کرامت و عفاف متحقق شد و بعد از تحقق التیام و مشاهده اخلاق پسندیده آن بدر تمام، سلمی آنچه از هاشم به علت مهر گرفته بود. با اضعاف آن رد کرد و در همان شب در شاهوار نطفه عبدالمطلب در صدف رحم طاهر سملی منعقد شد و نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) از جبین مکین سلمی ساطع گردید و اهل یثرب همگی سلمی را برای آن کرامت تهنیت گفتند و از آن نور حسن و طراوت، آن گوهر یگانه مضاعف گردید و زنان مدینه به مشاهده جمال او آمده و از نور او حیران می شدند.
به هر درخت و سنگ و کلوخی که می گذشت او را تحیت و سلام و تهنیت و اکرام می گفتند، پیوسته از جانب راست خود ندائی می شنید که السلام علیک یا خیر البشر و این غرائب را به هاشم نقل می کرد و از قوم اخفاء می نمود، تا آنکه شبی شنید منادی او را ندا کرد که: بشارت باد تو را که خدا به تو را ارزانی داشت فرزندی را که بهترین اهل شهرها و صحراها است. چون سلمی این ندا را شنید دیگر نگذاشت هاشم به او نزدیکی کند، هاشم چند روزی به بعد از آن در مدینه ماند و سلمی را وداع کرد و گفت: ای سلمی به تو سپردم امانتی را که حق تعالی به آدم سپرد و آدم به شیث سپرد و پیوسته اکابر دین این نور مبین را به یکدیگر سپرده اند تا اینکه به ما رسید و کرامت ما به سبب آن مضاعف گردید و اکنون آن نور را به امر الهی به تو سپردم و از تو عهد و پیمان می گیرم که آنرا حراست و محافظت نمائی، و اگر در غیبت من آن فرزند به ظهور آید یابد که نزد تو را دیده گرامی تر و از جان و زندگانی عزیزتر باشد، و اگر توانی چنان کن که دیده ای بر او نیفتد که حاسدان و دشمنان او بسیارند خصوصا یهودان که عداوت ایشان در اول امر بر تو ظاهر شد و اگر از این سفر بر نگردم و خبر وفات من به تو رسید باید که در محافظت و کرامت او تقصیر ننمائی، چون به سن شباب رسید او را به حرم خدا برگردانی و او را از عموهایش دور نگردان که حرم خدا عزت ونصرت ماست. سلمی گفت: سخنان تو را شنیدم و به جان قبول کردم، دلم را از ذکر مفارقت خود به درد آوردی و از حق تعالی سئوال می نمایم که تو را بزودی به من برگرداند.
پس هاشم با برادر خود و سایر اقارب بیرون آمد، هاشم رو به سوی ایشان کرد و گفت: ای برادران و خویشان، مرگ راهی است که هیچ کس را از آن چاره ای نیست و من از شما غایب می شوم و نمی دانم به سوی شما بر می گردم یا نه و شما را وصیت می کنم با یکدیگر متفق باشید و از هم جدا مشوید که مورث مذلت و خواری شما می گردد. نزد پادشاهان و غیر ایشان، و دشمنان در عزت و دولت شما طمع می کنند، برادرم مطلب را خلیفه خود می کنم بر شما، زیرا که او عزیزترین خلق است، نزد من اگر وصیت مرا بشنوید و او را پیشوای خود دانید و کلیدهای کلیدهای کعبه و سقایت زمزم و علم جد ما نزار و آنچه از کرامتهای پیغمبران به مارسیده است به او تسلیم نمائید فیروز سعادتمند می گردید.
و دیگر وصیت می کنم شما را در حق فرزندی در رحم سلمی است که او را شأنی عظیم و رتبه ای بزرگ خواهد بود پس در هیچ باب مخالف قول من میکند.
گفتند: شنیدیم گفتار تو را و اطاعت کردیم فرموده تو را، ولکن ما را به وصیت خود شکستی.
پس هاشم به جانب شام متوجه شد چون به مقصد رسید و متاع خود را فروخت وامتعه مناسب خرید و تحفه ها و هدیه ها برای سلمی تحصیل کرد و خواست که جانب مدینه سفر کند، او را عارضه ای رویداد و از رفقیان باز ماند و روز دیگر مرضش سنگین شد. پس به رفقا و غلامان و خدمتکاران خود گفت: علامت مرگ در خود مشاهده می نمایم و گویا مرا از این درد رهائی نیست، برگردید به سوی مکه و چون به مدینه برسید سلام مرا به سلمی برسانید و او را تعزیه بگوئید و در باب فرزندم به او وصیت نمائید که من غمی به غیر از آن فرزند ارجمند ندارم، پس بعد از دو روز که آثار موت بر او ظاهر گردید که من غمی به غیر از آن فرزند ارجمند ندارم، پس بعد از دو روز که آثار موت بر او ظاهر گردید و عساکر ارتحال نزداو متواتر رسید، فرمود: مرا بنشانید و دوات و کاغذی طلبید، بعد از ذکر نام مقدس جناب ایزدی نوشت:
این نامه ای است که بنده ذلیلی نوشته است و در وقتی که فرمان مولای او به او رسیده بود که بار بندد از نشأه فانی دنیا به سوی نشأه باقی عقبی. اما بعد، این نامه را در هنگامی نوشتم که جان در کشاکش مرگ بود و هیچ کس را از مرگ گریزی نیست، اموال خود را به سوی شما فرستادم که در میان خود با تسویه قسمت کنید و آن کریمه را که از شما دور است و نو شما باو است و عزت شما نزد او است یعنی سلمی را فراموش نکنید. وصیت می کنم شما را به احترام فرزند او و رعایت حق او، فرزندان مرا سلام برسانید. پیام و سلام مرا به سلمی برسانید و بگوئید: آه، آه که من از وصال و قرب او سیر نشدم و به دیدار فرزند دلبند خود بهره مند نشدم و سلام و رحمت خدا بر شما باد تا روز قیامت.
پس نامه را پیچید و به مهر خود مزین کرد و به ایشان سپرد و گفت: مرا بخوابانید چون خوابید نظر به سوی آسمان افکند و گفت: مدارا کن ای رسول خداوند من، به حق نور مصطفی که من حامل آن بودم، چون این را گفت: به آسانی به عالم بقا رحلت نمود، گویا چراغی بود و خاموش شد.
پس آن جناب را تجهیز و تغسیل و تکفین نمودن؛و در غره شام، آن معدن کرم و انعام را دفن کردند و به سوی مکه روان شدند چون به مدینه رسیدند صدا با ناله وا هاشما بلند کردند. از استماع این صدای وحشت افزا زنان و مردان مدینه از خانه ها بیرون دویدند، سلمی و پدر او و خویشان او جامه چاک کردند، سلمی فریاد بر آورد واهاشما! کرم و عزت از موت تو مردند، که خواهد بود بعد از تو برای فرزندی که او را ندیده ای و میوه او را نچیده ای؟ پس سلمی شمشیر هاشم را کشیده شتران و اسبان ارو را پی کرد و قیمت همه را از مال خود تسلیم کرد و به وصی هاشم گفت: مطلب را از من دعا برسان و بگو که من بر عهد برادر تو هستم و مردان بعد از او بر من حرامند.
چون غلامان واموال هاشم به مکه رسیدند زنان مکه رسیدند زنان مکه موها پریشان کرده گریبانها دریدند، آسمان و زمین بر ایشان گریستند چون وصیتنامه آن جناب را گ شودند مصیبت ایشان تاره شد و به وصیت او مطلب را رئیس و پیشوای خود گردانیدند و علم اکرم نزار و کلیدهای کعبه و سقایت زمزم و رفاده حاجیان حرم و کمان اسماعیل و نعلین شیث و پراهن ابراهیم و انگشتر نوح سایر مکارم اشیاء که در دست ایشان بو همه را به مطلب تسلیم نمودند.
چون هنگام وضع حمل سلمی شد، ألمی که زنان را می باشد به او نرسید، ناگاه صدای هاتفی را شنید که گفت: ای زینب زنان بنی نجار پرده ها را بر فرزندت بیاویز و از دیده نظارگیان مستور دار که اهل جمیع اقطار از او سعادتمند گردند. چون سلمی صدای منادی را شنید، درها را بست و پرده ها را آویخت و کسی را از حال خود مطلع ننمود. پس ناگاه دید که حجابی را نور بر او زده شد از زمین تا آسمان تا شیاطین نزدیک او نیایند. پس شبیه الحمد متولد شد و نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) از او ساطع گردید، در ساعت خندید و تبسم نمو چون او را در بر گرفت موی سفیدی در سر او دید به این سبب او را شبیه الحمدنامید.
سلمی ولادت خود را پنهان کرد تا یکماه کسی بر ولادت او مطلع نشد، بعد از یک ماه ه قوایل و زنان اقارب او مطلع شدند و به تهنیت او آمدند، از غرائب احوال آن مولد متعجب شدند چون دو ماهه شد به راه افتاد، و یهودان که او را می دیدند، از اندوه کینه او بی تاب می شودند. چن می دانستند که آن نوری که از او ساطع است نور پیغمبری است که ایشان را خواهد کشت و دین ایشان را بر طرف خواهد کرد.
چون هفت سال از عمر شریفش گذشت جوانی شد در نهایت قوت و شدت و صلوت بارهای گران را بر می داشت و ا طفال را به دست بلند کرده و به زمین می زد.
پس مردی از قبیله بنی الحارث برای حاجتی داخل مدینه شد ناگاه نظرش بر طفلی افتاد که مانند ماه پاره ای نور از او ساطع است وبا جمعی از کودکان بازی می کند، نزد ایشان ایستاد و محو حسن و جمال او گردیده گفت: زهی سعادتمند کسی که تو در دیار او باشی. او بازی می کرد و گفت: منم فرزند زمزم و صفا، و پسر هاشم و همین بس است برای شرف من.
آن مرد نزدیک آمده گفت: ای جوان چهنام داری؟ گفت: منم شیبه پس هاشم بن عبد مناف، پدر من مرد و عموهای من جف کردند با من، با مادر و خالوهای خود در این غبربتا مانده ام. تو از کجا آمده ای ای عم؟ گفت: از مکه آمده ام شیبه گفت: چون به سلامت به مکه بر گردی و فرزندان عبد مناف ار ببینی سلام من به ایشان برسان و بگو: رسالتی دارم به سوی شما از طفل یتیمی که پدرش مرده و عموهایش به او جفا کردند. ای فرزندان عبد مناف: زود فراموش کردید وصیتهای هاشم را و ضایع کردید نسل او را، هر نسیم که از سوی مکه می وزد شما را از آن می شنوم و در آرزوی مواصلت شما شبها به روز می آورم. آن مرد از استماع این رسالت گریان شده به سرعت تمام به جانب مکه روان شد، چون به مجلس اولاد عبد مناف در آمد بعد از تحیت و سلام گفت: ای اکابر و اشراف و ای فرزندان عبد مناف از عزت خود غافل شده اید و چراغ هدایت خود را در خانه دیگران افروخته اید.
پس پیام عبدالمطلب یعنی شیبه رابه ایشان رسانیده ایشان گفتند: ما ندانستیم که او به این مرتبه رسیده است. آن رسول گفت: بخدا سوگند می خورم که فصحاء در جنب فصاحت او، لالند و عقلا در مکالمه او عاجز، خورشید اوج حسن و جمال است و نور دیده اهل فضل و کمال.
پس مطلب در همان مجلس مرکب طلبیده سوار شد و تنها عنان عزیمت به صورت مدینه معطوف گردانید و به سرعت تمام خود را به مدینه رسانید. چون داخل مدینه شد شیبه الحمد را دید که با کودکان بازی می کند. او را به نور محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) شناخت و دید سنگی عظیم برداشته است و می گوید: منم پسر هاشم که مشهور است به عظائم، چون مطلب این سخن را شنید ناقه را خوابانید و گفت نزدید من بیا ای یادگار برادر من پس شیبه به سوی او دوید و گفت: کیستی تو که دلم به سوی تو مایل گردید؟
گمان می برم از اعمال من باشی. گفت: منم مطلب عموی تو و مو را دربر گرفته می بوسید و می گریست. پس گفت ای پسر برادر من، می خواهی تو را ببرم به شهر پدر و عموهایت که خانه عزت تو است؟ گفت: بلی می خواهم، پس مطلب سوار شد و شیبه را با خود سوار کرد و به سوی مکه روان شد. شیبه گفت: ای عم من به سرعت بور که می ترسم خویشان مادرم مطلع شوند و شجاعان قبیله اوس و خزرج با ایشان موافقت کنند و نگذارند مرا بیرون بری. مطلب گفت: ای فرزند برادر غم مخور حق تعالی کفایت شرایشان می نماید. چون یهودیان مطلع شدند که شبیه با عم خود مطلب تنها روانه مکه شده اند در قتل ایشان طمع کردند. یکی از روسای یهود که او را دحیه می گفتند پسری داشت لاطیه نام، روزی بیرون آمد با اطفال بازی کند. شیبه با استخوان شتری بر سر او زد و سرش شکست و گفت: ای پسر یهودیه! اجلت نزدیک شده است و به زودی خانه های شما خراب خواهد شد.
چون این خبر به پدر او رسید به غایت خشمناک شد و این کینه به کینه قدیم ایشان اضافه گشت، پس چون این خبر را شنید، در میان قوم خود ندا کدر که، ای گروه یهودان، آن پس که از او می ترسیدید، با عم خود تنها رفته است. پس او را دریابید و هلاک کنید و از شر او ایمن گردید.
پس هفتاد نفر از هیود اسلحه بر خود راست کرده: از عقب ایشان روان شدند.
چون درشب صدای سم ستوران ایشان به گوش مطلب رسید، گفت: ای پسر برادر! به ما رسیدند آنه که از ایشان به گوش مطلب رسید، گفت: ای پس برادر! به ما رسیدند آنها که از ایشان حذر می کریدم. شیبه گفت: ای عم! راه بگردان. مطلب گفت: نور جین تو راهنمای آن گمراهان خواهد بود و به هر سو رویم به ما ما خواهند رسید. شیبه گفت: روی مرا بپوشاندن شاید که آن نور مخفی گردد. پس مطلب جامه را سه تا کرده بر روی شیبه افکند. آن نور باز ساطع بود و تفاوتی نکرد. گفت: ای فرزند، این نور جمال تو، خدائی است، به گل نمی تواند اندود کرد و کسی آنرا خاموش نمی تواند نمود. تو را شأنی بزرگ و منزلت و دقری عظیم نزد حق تعالی است و آن خداوندی که آنرا به تو عطا کرده هر مخدور از تو دفع خواهد کرد.
چون یهودان به ایشان رسیدند، شیبه گفت: مرا فرود آر تا قدرت الهی را به تو بنمایم. چون به زمین رسید بر روی خاک به سجده افتاد و رو به خاک مالید و عرض کرد: ای پروردگار نور و ظلمت و گرداننده هفت فلک با رفعت و قسمت کننده روزیهای هر امت، از تو سئوال می کنم به حق شفیع روز جزا و نور بزرگواری که سپرده ای بما، که رد نمائی از ما مکر دشمنان ما را. هنوز دعای او تمام نشده بود که خیل یهود رسیده و در برابر ایشان صفت کشیدند. به قدرت الهی مهابتی عظیم از شیبه و عم او بر آنها مستولی شد و از روی تملق و مدارا گفتند: ای بزرگواران نیکو کردار، ما به قصد ضرر شما نیامده ایم ولکن می خواهیم شیبه را به سوی مادرش بازگردانیم که چراغ شهر ما و مایه برکت و نعمت ما است. شیبه گفت: از شما به غیر از کینه و مکر نمی بینم و چون قدرت الهی بر شما ظاهر شده است این سخن می گویید.
پس یهودان خائف و مغفول برگشتند. چون قدری راه رفتند لاطیه پسر دحیه به آنها گفت: مگر نمی دانید که این گروه معدن سحرند و ما را جادو کردند. بیایید تا پیاده بگردیم و ایشان را دفع کنیم. پس شمشیرها کشیده به جانب آن دو بزرگوار برگشتند و چون نزدیک ایشان رسیدند، مطلب گفت: اکنون مطلب شما ظاهر شد و جهاد با شما واجب گردید. پس کمال خود گرفت و به چند تیر، چند جوان از آنه را به جهنم فرستاد که همگی به یکباره حمله کردند. مطلب نام خدا را برده با ایشان جنگ می کرد و شیبه نیز می گریست و به درگاه قادر ذوالجلال تضرع می کرد.
ناگاه از دور غباری پیدا شد و صیحه اسبان و قعقعه سلاح شجاعان به گوش ایشان رسید. چون نزدیک مطلب رسیدند مطلب دید سلمی با پدر خود و چهارصد نفر از شجاعان اوس خزرج به طلب شیبه آمده اند چون سلمی یهودان رابا مطلب در جنگ دید، بر آنها بانگ زد: وای بر شما! این چه کردار است؟ لاطیه رو به هزیمت نهاد مطلب گفت: به کجا می روی ای دشمن خدا؟ و با شمشیر او را به دو نیم کرد. شجاعان اوس و خزرج در میان یهودان افتاده، تمام را کشتند پس به مطلب روی آوردند.
مطلب شمشیر برهنه در دست داشت سلمی بر فرنزد خود ترسید و قبیله خود را از قتال منع کرد و به مطلب خطاب نمود: تو کیستی که می خواهی فرزند شیر را از مادر خود جدا کنی؟ مطلب گفت: من آنم می خواهم شرف او را بر شرف، و عزت او را ر عزت بیافزایم و بر او از شما مهربانترم و ایمدوارم که حق تعالی او را صاحب حرم و پیشوای امم گرداند. منم عموی او مطلب. سلمی گفت: مرحبا، خوش آمدی، چرا از من رخصت نطلبیدی در بردن فرند من؟ من با پدر و شرط کرده ام که چون فرزندی بهم رسد از خود جدا نکنم. سپس رو به شیبه کرد و گفت: ای فرزند گرامی! اختیار با تو است اگر می خواهی با عم خود برو اگر می خواهی با من برگرد. سیبه چون سخن مادر خود را شنید، سر به زیر افکند و قطرات اشک فرو ریخت و گفت: ای مادر مهربان! از مخلافت تو ترسانم و مجاورت خانه خد را خواهانم، اگر رخصت فرمائی می روم و گرنه بر می گردم. پس سلمی گریست و گفت: خواهش تو را بر خواهش خود اختیار کردم و به ضرورت درد مفارقت تو را بر خود گذاشتم.پس رما فراموش مکن و خبرهای خود را از من باز مگیر. او را در بر گرفته وداع نمود. به مطلب گفت: ای پسر عبد مناف! امانتی که برادرت به من سپرده بو به تو تسلیم کردم پس از او محافظت نما، چون هنگام تزویج او شود زنی که در عزت و شرافت و نجابت او مناسب بدش تحصیل کن. مطلب گفت: ای کریمه بزرگوار! کرم کردی و احسان نمودی. تا زنده ایم حق تو را فراموش نخواهیم کرد.
پس مطلب شیبه را ردیف خود سوار کرده و به سوی مکه متوجه شدند چون آفتاب جمال شیبه از درهای مکه طالع شد. پرتو نورش بر کوههای مکه و کعبه تابید و آن روشنی موجب حیرت اهل مکه گردید و از خانه هها بیورن شتافتند چون مطلب را دیدند گفتند: این کیست که با خود آورده ای؟ برای مصلحت گفت: بنده من است. بدین سبب شیبه را عبدالمطلب نامیدند. او را به خانه آورد و مدتی امر او را مخفی داشت. مردم از نور او تعجب می نمودند و نمی دانستند که جد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود. پس امر او در میان قریش عظیم شد و در هر امر از او برکت می یافتند و در هر مصیبت و بلیه به او پناه می بردند و درهر قحط و شدت متوسل به نور حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می شدند و حق تعالی دفع شدائد از آنها می نمودند و معجزات باهرات از آن نور ظاهر گردانید(101).
اصبغ بن نباته می گوید: از امیرالمومنین علی (علیه السلام) شیندم که فرمود:
و الله ما عبد ابی و لا جدی عبدالمطلب و لا هاشم و لا عبد مناف صنما قط. قیل له: فما کانوا یعبدون؟ قال کانوا یصلون الی البیت علی دین ابراهیم (علیه السلام) متمسکین به(102)
و الله نه پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هرگز بتی را عبادت نکردند، بلکه همه رو به کعبه و بر دین ابراهیم نماز می کردند و متمسک به دین آن حضرت بودند.
مرحوم مجلسی در حیواه القلوب نقل می کند بر اینکه اجماع علمای امایمه منعقد گریده است بر نکه پدر و مادر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و جمیع اجداد و جدات آن حضرت تا آدم (صلی الله علیه و آله و سلم) همه مسلمانان بوده اند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشترکین قرار نگرفته است و شبهه ای در نسب آن حضرت و آباء و امهات او نبوده است و احادیث متواتره از طرق خاصه و عامه بر این مضامین دلالت کرده است...
برای اطلاع بیشتر به تفسیر مجمع البیان جلد 4 صفحه 207، تفسیر فخر رازی جلد 24 صفحه 174، البدایه و النهایه جلد 1 صفحه 239، روضه الواعظین صفحه 67 و سیره ابن کثیر جلد 1 صفحه 189 الی صفحه 196 مراجعه شود.
دفتر چهارم

بشارت به ولادت و بعثت

حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)

مرحوم کلینی در اصول کافی از امام صادق (علیه السلام) روایت می کند که آن حضرت در خطبه ای راجع به حالات و صفات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار علیهم السلام چین فرومود:
فلم یمنع ربنا لحلمه واناته و عطفه ما کان من عظیم جرمهم و قبیح أفعالهم، ان انتخب لهم احب انبیائه الیه و اکرمهم علیه (محمد بن عبد الله) صلی الله علیه و آله و سلم.
بزرگی گناه مردم و کارهای زشت آنان مانع حلم و مهلت و عطوفت پروردگار عالم نشد، - که به آنان رحمتی نماید - و محبوبترین و گرامی ترین پیامبرنش یعنی محمد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را برای آنان انتخاب کرد.
فی حومه العز مولده، و فی دومه الکرم محتده
پیغمبری که مولدش در خاندان عزت و اصلش از دودمان کرم بود.
غیر مشوب حسبه، و لا ممزوج نسبه، و لا مجهول عند اهل العالم صفته
حبسش نقصی نداشت ونسبش آلوده نبود، صفات برجسته اش نزد دانشمندان مجهول نبود.
بشرت به انبیاء فی کتبها و نطقت به العلماء بنعتها، و تأملته الحکماء بوصفها
پیامبران گذشته در کتب آسمانی خود بشارت به جود شریفش داده بودند و دانشمندان به صفات نیکویش زبان گشوده و حکیمان به اوصاف برجسته او نظر دوخته بودند.
مهذب لا یدانی، هاشمی لا یوازی، أبطحی لاسیامی
وجود مهذب و پاکی است که هرگز پست نمی شود، تنها فرد هاشمی است که همتا در عالم ندارد و تنها مرد مکی است که کسی به شوکت و مفاخر او نمی رسد.
شیمته الحیاء و طبیعته السخاء
حیاء و نجابت او را پوشانده و سخا و مروت طبیعت و سرشت او بود.
مجبول علی اوقار النبوه و اخلاقها، مطبوع علی اوصاف الرساله و احلامها
به هیبت و بزرگی و اخلاق نبوت آراسته بود و به اوصاف رسالت و وحی سرشته بود.
الی ان انتهت به اسباب مقادیر الله اوقاتهها، و جری بامرالله القضاء فیه الی تهایاتها، اداه محتوم قضاء الله الی غایاتها
تا اسباب و مقدرات حق زمینه مساعدی برای او فراهم آورد و حکم استوار حق درباره او به نهایت رسید در این وقت قضای حتمی حق جل و علا حضرتش را به منتهی درجه رسانید،
تبشر به کل من بعدها و یدفعه کل أب الی أب، من ظهر الی ظهر...
هر امتی بشارت وجودش را به امت بعد از خودش می داد و آن نور مقدس از صلب پدری به پدر دیگر منتقل می شد...(103)