موش و گربه

نویسنده : شیخ بهائی

شرح داستان

بسم اللّه الرحمنّ الرحیم الحمد للّه رب العالمین و الصلواة و السلام علی أشرف المرسلین و آله الطیبین الطاهرین و بعد:
چنین گوید محمد المشتهر ببهاء الدین آورده اند که:
موش پرهوشی سفید در گوشه بی قرار گرفته و از گوشه یی توشه تمتع کرده؛ ناگاه گربه یی در کلبه ی او در آمد، موش را دست و پا بهم بر آمد و در زیر چشم نگاهی میکرد و از سوز سینه آهی میکشید.
گربه بر آشفت و گفت ای دزد نابکار از برای چه آه کشیدی و از من چه دیدی که سلام نکردی؟
موش در جواب گفت:
ای شهریار عالی مقدار طرفه سؤآلی کردی که از جواب شما عاجزم زیرا که هرگز کسی شنیده و دیده باشد که در حالت نزول ملک الموت کسی بر او سلام کرده باشد!.
از این جواب، گربه بسیار آزرده خاطر شد و گفت:
ای نابکار کجا از من ستمی بتو رسیده و کجا از من بتو آزاری واقع شده که از این قبیل سخنان جواب میگوئی؟، مرا بخاطر رسید که چون سلام آثار سلامتی است و سلام کردن در کتابها نوشته شده سنت است و جواب سلام واجب، پس اگر تو سلام کنی امر سنتی بجا آورده باشی و مرا متعهد امر واجبی کرده یی، زیرا که دیگر کسی در میان ما و تو نیست که جواب سلام گوید تا که فرض کفایه بجا آید پس ای موش صرفه تو را میشد.
دیگر آنکه سبقت در سلام ثواب عظیم دارد و خواستم که ثواب جهت تو حاصل شود:
نقلی وارد شده که در ایام حضرت نبوی شخصی در جائی پنهان شده بود که شاید در سلام بر آن حضرت سبقت گیرد. مقارن اینحال جبرئیل آمد و آن حضرت را خبر داد و گفت:
حق تعالی میفرماید که فلان شخص در فلان موضع پنهان است تا در سلام بر تو سبقت گیرد و ما نخواستیم که مدعای آن شخص حاصل شود، شما باید بر آن شخص در سلام سبقت کنی.
پس در این باب مرا نفعی نمیباشد و ضرری هم واقع نمیشود.
موش در جواب گفت:
اینمعنی بر شما ظاهرست که تکلیف بقدر استطاعت است و زیاده بر آن مالایطاق خواهد بود
گربه گفت:
بلی راست میگوئی.
باز موش از سر مکر و حیله گفت:
ای بزرگوار بنمک دیرینه قسم که بسیار حرفها را به خاطر میرسد اما جرأت بیان آنرا ندارم چرا که در این وقت که نظرم بر جمال مردانه شما افتاد قطع قوای جمیع اعضای من شد، چنانکه بینائی چشم و شنوائی گوش و گویائی زبان و قدرت رفتار بکلی از من قطع شد، پس هر گاه استطاعت بر گفتن و شنیدن نباشد و شما امر کنید البته مالایطاق خواهد بود.
پس گربه گفت:
ای موش! بدلیل آیه: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، خواستم از راه برادری با تو سلوک مسلوک دارم:
موش گفت:
مکرر عرض کردم که شوکت و عظمت بزرگان باعث ترس و هول زیر دستانست چون شهریار سؤآل نماید و بنده متوهم، چگونه میتوانم جواب بگویم؟
گربه گفت:
دغدغه بخاطر راه مده و آنچه بخاطرت میرسد بگو!.
موش گفت؛ ایخداوند! آیه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ صحیح است اما کسی آیه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ جبراً و قهراً نشنیده، برادری بر دو قسم است، یکی برادری حقیقی و یکی برادری طریقی، هر گاه مرا یارائی و توانائی آن نباشد که با احدی از خود قوی تر برابری کنم و برادری نمایم، چگونه قبول برادری کنم؟، پس آنگاه تکلیف چنین لازم می آید که مثلا شاهبازی بگنجشکی گوید:
بیا با من پرواز کن و یا شیری بروباهی تکلیف کند که بیا تا با هم جدال کنیم، یقین که اینها تمام خبرست که گفته میشود ولکن امکان عقلی ندارد. اگر شهریار مرا معذور میدارد و مرخص می فرماید که ببنده خانه رفته باشم زهی کرم و منتهای احسان میباشد که درباره ی ضعیفان بجا آورده باشد، چرا که مرا چند فرزند خرده میباشند که همگی چشم در راه و در انتظارند که ایشان را ملاقات نموده و سرکشی نمایم و باز بملازمت مشرف شوم.
گربه در جواب گفت:
ای موش! طریقه ی برادری چنین نمیباشد که من وارد تو شده باشم تو مرا تکلیف ننمائی و بخانه ی خود نبری و بر وی و دیگر از خانه بیرون نیائی و در اندرون با من گفتگو نمائی، اکنون بیا تا من تو را بخانه ی خود برم ضیافت نمایم!
موش مضطرب شد، چرا که میدانست اگر اقرار کند جان بیرون نخواهد برد یارای گفتنش نماند، تا آخر گفت:
ای شهریار! سبب تکلیف نکردن بنده این بود که ترکیب مبارک شما قویست و درگاه خانه ی من بسیار تنگست، پس شما را آمدن در خانه ی ما مشکل است و آزار بوجود شما میرسد بنابراین دو کلمه عرض گستاخی شده.
موش دیگر باره با خود گفت که هر گاه در اینوقت تزویری و حیله یی ساختی از چنگ این ظالم خلاص شدی و گرنه خلاصی دیگر ممکن نخواهد بود. پس آنگاه موش سر بر آورد و با گربه گفت:
ای مخدوم! مرا کی گمان بود که با خدام و فقیران و زیر دستان اینقدر لطف و شفقت خواهد بود، الحال که دانستم لطف شهریار نسبت بزیردستان تا چه حدست در اینوقت که امر عالم باشد؛ بروم فرشی و نقلی و دو خوانچه ی حاضری بجهت سرکار شهریار بیاورم که رفع خجالت و روسیاهی شود.
شعر
جان شیرین که نثار قدم یار نباشد - بفکنم دور که آن بر تن من بار نباشد
گربه چون خبر از ناپاکی و حرامزادگی موش داشت و میدانست که موش در خلاصی خود سعی مینماید و اراده ی گربه آن بود که موش را بدست بیاورد، پس گفت:
ای موش! من دوستی و مهربانی تو را دانستم، لزوم بزحمت و حاجت نقل و فروش نیست، اگر تو راست میگوئی این دم صحبت غنیمت است، بیا تا با هم صحبت بداریم و از غم زمانه آسوده باشیم
موش گفت:
ای شهریار! قبل از این عرض کردم که فرزندان من منتظرند، من بخانه روم و ایشان را ملاقات نموده باز بخدمت مشرف گردم و شرط کنم که فردای قیامت تو را شفاعت کنم،
گربه گفت:
ای حرامزاده! تو را این مرتبه از کجا حاصل شده است که مرا شفاعت کنی موش گفت:
ای گربه! در گلستان شیخ سعدی نوشته است:
شعر
شنیدم که در روز امید و بیم - بدان را بنیکان ببخشد کریم
گربه گفت:
ای حرامزاده نابکار! بدی من و خوبی تو از کجا معلوم است؟
موش گفت:
ای شهریار! نیکی من آنستکه مظلوم و بدی شما آنستکه ظالمی!.
گربه گفت: ای بیخبر نادان! از احوال و هول قیامت خبر نداری، اگر خواهی از برای تو بیان کنم!.
موش گفت:
بیان فرمائید:
گربه گفت:
در کتب معتبره خوانده ام که فردای قیامت چون اسرافیل صور بدمد و اعیان اموات از جن و انس زنده شوند و در آسمانها گشوده شود و ستاره ها بحکم مفاد إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ زیر و زبر شوند و زمین و آنچه در آنست هموار گردند و از ملائکه و جن و انس صفها بسته شود و بامر الهی محرابی از نور مهیا گردد، ملائکه ی هفت آسمان و زمین در آن محراب بنماز مشغول شوند و خلقان سرها برهنه در آن آفتاب قیامت ایستاده باشند و هر کس را بقدر استطاعت آفتاب بر او اثر میکند و بعضی عرق تا کعب و بعضی تا قبه پا و بعضی تا ساق و همچنین تا کمر و گردن، و هر کس محبت خدا در دل داشته باشد آفتاب بر او اثر نکند ولکن وحشت و ترس و حیرانی تمام مردم را مظطرب حال نماید اول حضرت آدم صفی اللّه دم درکشد و مرغ روح نوح نوحه آغاز کند و عیسی بن مریم به یا مالک الملک و الملکوت ذاکر شود و زکریا به یا سامع المناجات مناجات کند و یعقوب از عقوبت خلق درمانده باشد و یوسف ریسمان تأسف از بن هر مژگان گشاده کند و سلیمان بساط و تخت بر باد دهد و این ندا از سراچه ی غیب در رسد:
شعر
نباشد تا خدا راضی ز امت - کسی را نیست امید شفاعت
پس چون هنگام حساب در رسد کافران و منافقان را بیحساب بجهنم وارد کنند و مؤمنان را بدون حساب و عقاب ببهشت در آورند و عاصیان امت را بشفاعت حضرت محد صلی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام و فرزندان ایشان برضوان برند.
باری ای موش! تو چگونه در آن روز مرا شفاعت میکنی؟
موش گفت:
ای شهریار! از کرم خدا امیدوار هستم که مرا ببخشید و جزای عمل تو بدهد
گربه گفت:
ای نابکار! تو در خانه ی بیوه زنی که صد درم گندم بجهت قوت خود از چرخ ریسی بهم رسانیده، چون فرصت یابی تا دانه ی اخیر را نبری آرام نگیری.
موش گفت:
در کتاب نگارستان خوانده ام:
حکایت
راهداری ظالم و بد کیش و بی دیانت، و عمل او راهداری بود و همیشه مسافرین و مترددین از تاجر و غیره از دست ظلم او دلگیر بودند، تا روزی که وفات یافت مردم میگفتند آیا حال این راهدار چگونه باشد، قضا را شبی یکی از صلحا آنشخص را در خواب دید که بکمال خوشوقتی آراسته، آنشخص از آن راهدار پرسید:
ای مرد! تو نه آن مرد راهداری که مردمرا ظلم مینمودی؟.
گفت: بلی.
گفت:
میخواستم بدانم که تو چگونه رفع آن مظلمه را کردی و این مرتبه از چه جهت یافتی؟.
آنمرد گفت:
کرم خدا بر عصیان من زیادتی کرد و مرا بخشید.
آنمرد گفت:
تو را بخدا قسم میدهم که وسیله بخشش بیان کن!
آنمرد راهدار گفت:
در حین حبات روزی از راهدارخانه میرفتم که بگماشتگان سرکشی نمایم در میان راه طفلی را دیدم که گریه میکند و ظرف او شکسته و دوشاب او ریخته از آن طفل احوال پرسیدم، گفت: پدرم این ظرف را پر از دوشاب کرد و بمن داد که جهت یکی از خویشان ببرم، در عرض راه پای من بلغزید و ظرف از دستم بیفتاد و بشکست و دوشاب تمام بریخت، حال رفتن و نزد پدر خبر بردن مشکل است.
چون این سخن از آن طفل شنیدم او را برداشته بخانه خود بردم و بهمان شکل ظرف پیدا نمودم و پر از دوشاب کردم و باو دادم تا ببرد. و در وقت حساب و عقاب مرا بثواب آن عمل بخشیدند.
دیگر من کم از آن طفل نیستم، خداوند عالمیان تو را ببیچارگی من خواهد بخشید.
دیگر ای گربه! اگر تو راست میگوئی و از قیامت خبر داری چرا دست از ظلم بر نمیداری؟ و آنچه در باب قیامت بمن گفتی من معتقدم و خواهم اعتقاد بدان داشت، لیکن تو دست از آزار مردم بردار!
گربه گفت:
ای موش گوش بدار! و ظن بد درباره ی من مبر که من ظالم نیستم بلکه تو خود ظالمی، در این ساعت تو را و ظالمی تو را بر تو معلوم مینمایم.
حکایت
گربه گفت: بدان ای موش! در چندی قبل از این، گذرم افتاد در مدرسه یی بحجره ی طالب العلمی، قضا را در آن حجره کثرت موش بمرتبه یی بود که حد و حصر نداشت و تو میدانی که در حجره طالب علم بغیر از کاغذ و پشتی و کتاب و نمد زیر پائی چیز دیگر نیست، و موشان از عداوت قلبی و ظالمی که جبلی ذات ایشانست، هجوم بکتابهای طالب علم می آوردند و کاغذهای طالب علم را پاره پاره و نابود میکردند و لیقه از دوات او بیرون می آوردند و دستار سر طالب علم را ضایع مینمودند و نمد حجره را سوراخ میکردند.
آن طالب علم از دست موشان عاجز بود تا آنکه من داخل آن حجره شدم و موشی را گرفتم، طالب علم را خوش آمد، در حال ته سفره یی که داشت بمن داد و هر روز مرا بسیار عزت میکرد تا مدتی چند بگذشت، روز بروز در کشتن موشان سعی میکردم و ایشان را بجزای خود میرسانیدم تا چنان شد که قلیلی موش که مانده بود از من گریزان شدند و طالب علم چون این مردی را از من مشخص کرد مرا پیش طلبید و دست بر سر و رو و دهن من میکشید و میگفت: ای سنور خیر مقدم! مرحبا مرحبا، اجلس عندی! و هر روز مرا غایط در خاک کردن و پنهان نمودن تعلیم میکرد و همچنین تعلیم بعضی کلمات در اصول و فروع میداد، نمی بینی که ما گربه ها معو معو میکنیم به مد و تشدید میگوئیم، و دیگر بسیار مسأله های شرعی یاد گرفتم، اکنون در درس و بحث مهارت تام دارم و بکمال صلاح آراسته، و یقین کردم که آزار امثال شما، مردم را عبادتست.
موش گفت:
از کجا میگوئی؟
گفت:
از روی دلیل و حدیث.
موش گفت:
بیان فرما
گربه گفت:
ای موش! شنیده ام که در حدیث است هر کس از قرار قول و حدیث رسول صلی اللّه علیه و آله عمل کند عبادتست.
موش گفت: بلی
گربه گفت:
هم در حدیث است که موذی را باید کشت و نیز ظاهرست که هیچ مخلوقی عزیزتر و مکرم تر از آدم نیست، پس هرگاه قتل آدم موذی واجبست، تو کیستی؟
حیات و ممات تو چه چیز است؟
موش گفت:
ای گربه! اگر تو طالب علمی من نیز مدتی در مدرسه بوده ام و از مسأله های شرعی عاری نیستم و چند سال قبل از این در بقعه ی شیخ سعدی علیه الرحمة مجاور بودم و صوفی شدم و در تصوف مهارت تمام دارم.
گربه گفت:
بسیار خوب گفتی که ما را از حال خود خبر دادی.
موش گفت: بلی
گربه گفت:
پس کسی که نیک دیده و فهمیده باشد چرا ترک حرام خوردن نکند و مدام سعی در خوردن مال مردم کند.
موش گفت:
مگر نشنیده یی که خداوند عالمیان کوه کوه گناه را میبخشد؟ و همچنین در پیش دیوار مسجدی روزی نشسته بودم که واعظی موعظه میکرد و میگفت خداوند عالمیان توبه ی بندگان خود را مغفرت گردانیده.
گربه گفت:
ای موش! مگر تو نشنیده یی که ما هم آفریده ی خدائیم این موعظه را بیان نما تا بشنویم و به بینیم صحت دارد یا ندارد!
موش گفت:
عرض میکنم، زمانی مستمع باش تا آنچه شنیده ام بیان کنم.
حکایت
اینچنین شنیده ام که در زمان حضرت رسول اللّه شخصی بخدمت آن حضرت آمد و گفت یا رسول اللّه گناهی کرده ام اگر توبه کنم خدایتعالی مرا می آمرزد؟
حضرت فرمود: بلی، چرا که خداوند عالمیان ستار العیوب است و غفار الذنوب.
آن مرد گفت: یا رسول اللّه مشکل است این گناه که از من صادر شده خدای تعالی ببخشد.
حضرت فرمود: خون کرده یی؟.
گفت: نه!
فرمود، پس گناه خود را بمن بگو!.
آنمرد گفت: یا رسول اللّه من مردی میباشم نباش یعنی کفن دزدی میکنم، از آنجمله روزی دختری از بزرگان عرب فوت شده بود دانستم که او را کفن خوش قماش خواهند کرد، شب رفتم که کفن او را باز کنم شیطان مرا فریب داد! یا رسول اللّه! هم کفن او را بیرون آوردم و هم با او جمع شدم و مهر بکارت او را بردم و در همان ساعت صدائی بگوشم خورد که ای فاسق فاجر من پاک بودم مرا پلید ساختی! خدایتعالی جزایت بدهد!
حضرت چون این سخن را از آنمرد شنید گفت: دور شو ای ملعون!
آنمرد از شهر بیرون شد و روی بصحرا نهاد و چهل روز و چهل شب میگریست و میزارید و میگفت: خداوند! همه کس بدرگاه تو پناه می آورد و رسول تو مرا از درگاهت راند و بعد از چهل شبانه روز جبرئیل علیه السلام ب آن حضرت نازل شد و گفت: خداوند تو را سلام میرساند و میفرماید: که ما تو را وسیله ی آمرزش
معصیت عاصیان کرده ییم، چرا این مرد را از درگاه ما ناامید کرده یی؟ او را دریاب که توبه ی او قبول شد! و هم چنین هر کس بقصد توبه رو بدرگاه ما نهد البته گناه او را می آمرزیم!
ای گربه! من توبه کنم تا خدایتعالی مرا بیامرزد.
گربه گفت:
ای موش! حرفی شنیده یی اما درست و تمام نشنیده یی!
موش گفت،
ای شهریار بیان فرمای تا بشنوم و فرا گیرم.
گربه گفت:
حکایت
چون آیه توبه نازل شد، خداوند عالمیان آنمرد نباش را مغفرت داد.
اما هنگامیکه آن آیه در شأن حضرت رسول اللّه نازل شد در آنوقت ابلیس پرتلبیس حاضر شد، بسیار بگریست و مظطرب بود، خود را در سر کوه بلندی رسانید و هر دو دست خود را برداشته فریاد میکرد، فرزندان او همگی حاضر شدند و دیدند که پدر ایشان بسیار مظطرب است پرسیدند:
ای شیخ! تو را چه میشود که چنین مبتلا شده یی؟ گفت:
ای فرزندان! مرا قصه ی مهمی رخ نموده است که حد و وصف ندارد من بسبب سجده نکردن ب آدم رانده ی درگاه شدم و مردود شدم و آن وقت که مرا از درگاه راندند کمر عداوت فرزندان آدم را بر میان بسته و خوشدل شدم و با خود گفتم که شب و روز سعی در فریب دادن فرزندان آدم میکنم و نمیگذارم که یکی از فرزندان آدم متابعت امر الهی نمایند و ببهشت روند بلکه همه را گمراه کرده بدوزخ اندازم، حالا خداوند عالمیان آیه ی توبه برسول خود محمد
فرستاده و هر کس گناهی کرده باشد چون توبه کند خدای تعالی توبه ی او را قبول میکند و می آمرزد، در اینصورت کار من تباه شده و نمیدانم در این کار چه تدبیر کنم
هر یک از فرزندان آن لعین وجه ها و عذرها گفتند، ابلیس قبول نمیکرد، ناگاه پسر بزرگ شیطان که خناس نام داشت برخاست و گفت:
ای پدر بزگوار! چون فریب و گمراهی آدمیان بدست ماست و همچنین که فریب میدهیم در امرهای قبیح که رضای خدا در او نیست، همچنین فریب می دهیم ایشان در نکردن توبه که دفع الوقت نمایند. تا وقت مقتضی گردد و بی توبه از دنیا روند.
ابلیس چون این سخن را از پسر بزرگ خود خناس شنید برخاست و پیشانی او را بوسید و گفت در میان همه فرزندان من، ارشد و رشیدتر توئی!.
پس ای موش! اگر فریب شیطان نخورده یی چرا حالا در حضور من توبه میکنی؟
موش گفت:
ای شهریار! بسیار آگاهی دادی مرا، اما خواجه حافظ علیه الرحمه سخنهای خوب در دیوان خودش گفته، اگر کسی فهم نموده و ب آنها کار کرده باشد خوب است.
گربه گفت:
من نقل از قران میکنم و حدیث میگویم و تو از قول خواجه حافظ سخن میگوئی؟
موش گفت:
اما تو حقیقت معنی نمیگوئی، در غزلی حافظ در باب توبه فرمودن و توبه نکردن سخنی گفته.
گربه گفت:
از این صریح تر بیان کن تا فهمیده شود.
موش گفت:
ای شهریار! روزه دارم و در روزه غزل خواندن هر چند باطل میکند و میترسم که مبادا خاطر شهریار را ملالی بهم رساند، معهذا میگویم:
شعر
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گربه گفت:
اولا اینکه من گناهی نکرده ام و هر گاه هم گناهی کرده باشم از کجا بر تو ظاهر شده که مرا بتوبه دلالت و ارشاد میکنی؟!.
موش گفت:
ای شهریار! از رأی و دانش شما بعید است که چون من حقیری شما را باید نصیحت کنم، اما چون لازم مباید علاجی نیست باید بگویم که تصوف و پرهیزگاری از خصائص ادیان و مذاهب است و من آنرا در تو نمی بینم!.
گربه گفت:
ای نابکار! هر چیز در محل خود بکار می آید، در غیر محل خود کمال حماقت و نادانی حاصل میگردد، سخاوت و مروت با فقیران ستم دیده و دیانت بصاحب دین و انصاف در امور و رستگاری و حسن معاملات و خود شکنی آنها که تو از من طلب میکنی بدان مینماید که کسی از برای دفع گرما پوشش خواهد و آتش افروختن، و در محل سرما پوشش انداختن و آتش نسوختن.
شعر
کس از برای زمستان نخواست سایه ی بید کسی ز شدت گرما بر آفتاب نرفت
موش گفت:
ای شهریار! قضا را در آنوقت بجا آوردن از فرط بنده نوازی و کمال کار سازی میباشد، نشنیده یی که گفته اند؟:
چه نقصان کز پریشانی ز باغی ببوی گل ببالا بر دماغی
ای شهریار! اگر در اینوقت این فقیر دور از خانمان را مرخص بسازی، سخاوت از این بهتر چه باشد؟ و اگر اینهمه مرا آزار نرسانی و بر بیچارگی من رحم کنی و از من در گذری، مروت از این بهتر چه باشد؟ و ای شهریار! اگر فکری کنی که این موش بیچاره از سفره ی من نانی نخورده و از کوزه ی من آبی ننوشیده و بدین جهت ضرر از من دفع کنی و بدین معنی دست از من برداری، دیگر از این انصاف بیشتر نمیاشد، و شما دانسته یی که دنیا دار مکافاتست و هر کسی که ستم و بیمروتی در حق بیچاره یی کند، عاقبت خود در چنگال بیمروتی گرفتار میشود و دیگر هر قدر عجز و التماس کند درگیر نشود.
شعر
خدائی که بالا و پست آفرید زبر دست و هم زیر دست آفرید
دیگر، ای شهریار مناسب حال من و شما، شیخ سعدی در گلستان گفته است:
شعر
گربه شیر است در گرفتن موش لیک موش است در مصاف پلنگ
امروز مرا می بینی که در دست تو گرفتارم و تو نمی بینی و در خاطر نمی آوری روزیرا که خود گرفتار باشی و چون من هر چند عجز کنی در نگیرد، بترس از روزی که بروباهی برخوری که با تو شیری کند و تو در چنگال او چون من عاجز و بیچاره باشی!
گربه اینها را میشنید و با خود میگفت که اگر تندی کنم از راه دانش دور
است، ترسم که از دست من بیرون رود، آنگاه پشیمانی سودی ندارد، پس چون آنکه او با من در مقام حیله است و میخواهد بچرب زبانی از دست من بیرون رود، منهم بدلیل و تمثال و نظیر، او را فریب داده بحیطه ی تصرف در آورم و اگر رام نگردد و میسر نشود نه او صوفی و نه من طالب علم، از روی مسائل حجت بر او تمام کنم و او را بگیرم و اگر ممکن نشود از گفتگوی صوفیانه او را اعلام کرده بدست آورم، پس گربه اول بر خود فروتنی و نصایح قرار داد.
موش گفت:
ای شهریار! از گفتگوی من در تفکر ماندی، چرا جواب نمیگوئی؟.
گربه گفت:
آنچه تو را در دلست، مرا در خاطر است، زیرا که تو از من بد دل شده یی و سخن مرا نقیض میدانی و من ترک تعلقات دنیا را کرده ام، بدلیل و حدیث سید کائنات که: ترک الدنیا رأس کل عبادة و حب الدنیا رأس کل خطیئة ترک دنیا سر عبادتست و حب دنیا سر خطاهاست، از اینجهت است که بگیر آمدم و میخواهم که لاقیدی و گوشه نشینی برگزینم تا وقت درآید که در ترک تعلقات دنیا، لذتها یابم، و گفته اند:
شعر
بیا و ترک تعلق کن و بعیش گرای که کاف ترک تعلق، کلید هر گنجست
ای موش! دنیا محل فناست، اهل دنیا نادان و غافل و بیخبر؟ چنان مردمان جاهل بی زاد و راحله و بی رفیق در بیابان پر خار و عمیق از عالم بیخودی، در
سنگلاخ بیابان سفر کنند و در عقبشان دزدان خونخوار در کمینگاه و طراران پر مکر و حیله وران، در پیش روی ایشان چاه عمیق، و آنها از بیخودی غفلت که دارند بعقب و حوالی و حواشی خود نمیگردند تا آنکه دزدان، ایشان را گرفته برهنه میکنند.
موش گفت:
ای شهریار! تو از کجا این حالها را مشاهده کرده یی و این مرتبه از چه کس یافته یی؟ اگر بیان نمائی کمال مرحمت کرده باشی.
گربه گفت:
میخواهم که از برای تو نظیری بیاورم صحیح و صریح بکمال بلاغت نظم و نثر بحقیقت آراسته، اما اگر هوسی داری بیان کنم که گفته اند:

از برای نادان دانش بکار بردن و بر کم فهمان عبارت پردازی کردن، عقد گوهر بر گردن خر بستن است.
موش گفت:
ای شهریار! دانش سنگ محک است، شهریار را آنچه بخاطر میرسد بیان کند، هر کرا بصیرتی هست، درک میکند و میداند، و کسی را که بصیرت ندارد نقصان بکمال عقل اهل دانش نمیرسد، اگر جواهر فروش بساط گستراند و اوباشی جواهر او را نشناسد، بر جوهر جوهری کسری و نقصانی نخواهد بود، و تو در بیان نمودن شفقت فرما
گربه گفت:
ای موش، دانسته و آگاه باش که:
حکایت
روزی چون دیوانگان گذرم بویرانه یی افتاد، جغدی دیدم که در کنگره ی قصر خرابه یی نشسته و در آبادی بر روی خود بسته، گفتم: از چه روی ویرانه را گزیده یی و ویرانه را بنقد عمر خود خریده یی؟، جغد گفت: روزی از روی امتحان بسوئی گذر کردم و بر ساکنان باغ و بستان عبور نمودم، دیدم که ساکنان بستان چون عالمان بیعمل در پی صحبت میباشند و یکی را دیدم که قد در دعوی برافراشته که من چنارم، نار از غیرت چهره برافروخته و گلناری نشان داده بانک بر وی زد و گفت: تو که چناری فی الواقع بگو بارت کو؟!
شعر
تو که در بوستانت نیست باری مکن دعوی بیجا که چناری
من نارم، اما نورم، قرین طورم، رنگم رنگ نارست و درونم پر از لعل آبدارست.
تا آنکه بید در جائی بانگ بر وی زد و گفت:
ای نار! دعوی مکن سر تا پا در خون دل غوطه خورده یی! مرا امر شد که در این بوستان، فخر کنم بر دوستان.
دیگر نارنج از جائی بانگ بر بید زد، که تو کیستی که فخر بر دوستان میکنی؟.
گفت: بیدم.
ناگاه ترنج از جا در آمد و گفت:
شعر
مزن دم در سخن ای مرد بیدم که خود در حق خود گفتی که بیدم
بید از ترنج پرسید که تو کیستی؟ گفت مرا ترنج گویند.
بید در جواب گفت:
شعر
نصیحت گویمت از من نرنجی چه راحت از تو حاصل که ترنجی!
جغد گفت:
من این وضع را دیدم، از سیر باغ و بوستان گذشتم و بسیر گلستان پرداختم.
گل سرخ را دیدم بر تخت زمرد تکیه زده، از قطرات ژاله در گرانمایه بر گوش افکنده، جواهری گوناگون بر روی بساط زبرجد سبز ریخته.
و گل زرد را دیدم بمثابه ی طلای دست افشار بر آفتاب حیات آمیخته، بر چهره ی گلستان رنگارنگ انداخته و سنبل را دیدم بسان گلعذاران زلف را از بن هر موی با چندین دل عشاق آویخته.
و سوسن و نرگس را دیدم که زبان بتعریف باغ گشوده.
و قصری در آن باغ بود که کیوان را از رشگ او در دل داغ بود.
من پرواز کردم و بر بام آن قصر نشستم تا زمانی تماشا کنم، باز گشتم و از کنگره ی قصر نگاه کردم و بمفاد لیس فی الدار غیره دیار اثری از آثار آنها ندیدم، همین است که می بینی، دیگر چه گویم از بیوفائی روزگار بی اعتبار و گلهای ناپایدار!
شعر
چو بلبل دل منه بر شاخ گلذار که گریی عاقبت بر خویشتن زار
هر آن قصری که سقفش بر ثریاست چو نیکو بنگری ویرانه ی ماست
چون بوستان را چنان دیدم، از آن روز در خرابه جا گرفتم و دست از آبادی برداشتم.
گربه گفت:
چون من این سخن شنیدم، باریکه ی فنائی رسیدم و دست از مال و نعمت دنیا کشیده و از روی نیاز مهر بربریدم و در زاویه قناعت پای در دامن شکیبائی کشیدم و از صحبت خلائق دوری گزیدم و در شاهراه یتوکل المتوکلون نشستم و بتنهائی بسر بردم و دست در آغوش صبر نموده و شکیبائی پیشه گرفتم، که در این باب گفته اند:
شعر
ای برادر خو بتنهائی چنان کن متصل کز خلائق با کسان صحبت نباشد غیر دل
ای موش تو نیز دست از مال مردم کوتاه کن، صبر و قناعت را تحمل نما و بردباری را پیشه کن تا اثر پرتو شعشعه ی آیه: فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِیلًا، و نسیم فضل حدیث: الصبر مفتاح الفرج، بر روزنه ی دل و دماغ تو لامع و ساطع گردد.
موش گفت:
ای شهریار! عجب دارم از علم و فراست و کیاست شما، گاهی چیزی چند بیان میکنی که در آن ریا و مکر و دروغ ظاهر میشود.
گربه گفت:
بگو آنچه حمل بر دروغ میکنی کدامست؟
موش گفت:
للّه الحمد و المنه که شهریار طالب علم است، مگر بمفاد آیه قرآن مجید لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ چرا آنچه میگوئی بجا نمی آوری؟
گربه گفت:
آنچه باید بجا آورده شود کدامست؟
موش گفت:
کجا اینچنین لایق دانشمندان و بزرگان باشد که چون من حقیر را بر کنجی پیچیده یی و هر ساعت بتیر خطاب دلدوز و بصولت محنت اندوز بمن دست اندازی و شتم سازی میکنی؟ آیا این حال لایق ذره پروری و دادگستری باشد که این همه در حق من روا داری! آخر یک التماس من قبول کن!
گربه گفت:
التماس تو کدامست؟.
موش گفت.
توقع از تو دارم که مرا مرخص نمائی تا در این اطراف سعی نموده نقلی بجهت سر کار بهم رسانم و بیاورم و عهد کنم که بخانه خود نروم مبادا شهریار را دغدغه یی بخاطر رسد.
گربه گفت:
در این اطراف نقل از کجا بهم میرسد که تو برای من بیاوری؟.
موش گفت:
در این حوالی دکان بقالی هست و جوال گردکان، دارد هر گاه خواهش داری همه را در خدمت تو حاضر کنم.
گربه گفت.
ای موش! گردکان بچه کار من می آید؟.
موش گفت:
ای شهریار! حلوای رنگینک و حلوای آرد که شنیده یی از همین مغز گردکان است و وصف بسیار در باب گردکان دارم.
گربه گفت:
بیان کن تا بشنویم!
موش گفت:
آب گردکان را اگر کسی بر چشم چکاند هرگز نابینا نشود، پوست گردکان خشکرا یکجفت چکمه است لایق پاهای مبارک شهریار که در روز برف و باران اگر از منزل خود اراده ی مطبخ و گوشه و کنار خانه کنی در پای مبارکت کشی که اقدام شما از رطوبت محفوظ مانده گل آلوده نشود، این نکته پردازی در شاهنامه خوانده ام که رستم داستان کلبه ی دیو سفید مازندران را پیمانه ی شراب خود ساخته بود، بنده نیز از روی شوخی پوست گردکان را بنقره ی خام گرفته پیمانه شراب ساخته ام، عجب تحفه ییست اما چه فایده که شهریار صائم است وگرنه برسم ارمغان بخدمت میاوردم و در عالم شوخی اگر شهریار را میل ببازی افتد چند عدد گردکان را از نشیب بفراز و از فراز بنشیب اندازم و غلطیدن آنها شوق و و رغبت تمام دارد.

شعر
صبحدم بقال بگشاید برویم گر، دکان من ز بهر گردکان گردم بگرد کردکان
ما دو شخص از بهر تحفه روز و شب اندر طواف من بگرد گردکان و جوهری بر گردکان
گربه گفت:
ای موش بیهوش! سرما خورده را برودت هوا و سرما بکار نمی آید، و تشنه ی آبرا در تلاطم دریا و غدیر سیراب نمیسازند صنعت و بازی گردکان بچه کار من می آید؟.
موش دانست که گربه گرسنه است، گفت:
ای شهریار! دیروز ران راست گنجشکی را یخنی کرده ام چند قرص کلوچه قندی با آن ذخیره کرده ام، هر گاه شهریار مرا مرخص میفرماید بروم و آنرا بیاورم!.
گربه را ناخن خیال در یخنی پخته فرور رفت و زمام اختیار از دست بداد، در این مقام لسان حال موش باین بیت گویا بود:
عنان من که رها میکنی نمیدانی که با هزار کمند دگر بدست نیایم
موش خود را از دست گربه رها کرد و خویش را در سوراخ خانه انداخت، تنی چون برگ بید لرزان و دلی چون صید خورده بسنان، با خود گفت که دیگر روزها از خانه بیرون نروم تا شب در آید، و شب آرام نگیرم تا صبحدم در آید، ساعتی آرام گرفت و بعد از آن بتنعم و چیز خوردن مشغول شد و بعد از زمانی این بیت بر خواند:
ای دل ز دست دشمن چون یافتی رهائی فارغ نشین که روزی عمر دوباره یابی
گربه آنشب و روز منتظر و مضطرب و حیران، گاه میگفت که اگر موش نیاید چه خواهی کرد و چه تدبیر خواهی ساخت و این شعر میخواند:
با این همه عقل و دانش و بینش و هوش نایاب بشد دست و زبان دیده و گوش
بستی لب و چشم خویش، گشتی خاموش حیران و پریشان دلی از حیله ی موش
و گاه با خود میگفت البته خواهد آمد و چون در جمع کردن سفره و صحن
میباشد اندک طولی بهمرسد مانعی ندارد، یا آنکه موش را امری رخ داده که در آمدن تأخیری واقع شده است.
شعر
آنچه من امروز کردم از ره رحمت بموش در همه عالم برادر با برادر کی کند؟
و گاهی هم میگفت: البته موش دیگر بدستم نیاید
شعر
کسی که یافت ز چنگال من بحیله رهائی اگر بدست بیاید بدان که عقل ندارد!
الحال مرا باید انتظار کشیدن تا ببینم چه میشود!
و الحاصل یا خوشحالی و شاد کامیست یا آنکه باعث تاسف و پشیمانی و ندامت و و حسرت و غصه و سرزنش است و یا تمسخر بار می آورد.
گربه دل در این گفتگو بسته با جگر خسته، حیران و بهر حرکتی پای مورچه را قیاس پای موش میکرد، تا بحدی که دیده ی انتظاری او از آمدن موش سفید گشته چون سگ چهار چشم گردیده که ناگاه در سوراخ دیوار چشمش بگربه افتاد، دید که گربه در انتظار است و دم از گفتگو بسته.
موش در آنحال گفت:
السلام و علیک ای شهریار!
گربه گفت.
علیک السلام ای موش چرا دیر آمدی؟ بسیار انتظار کشیدم، بسبب ملاقات و مؤانست که میان ما و تو واقع شده آنچنان مهر شما در سینه ی من جا گیر شده از
ساعتی که از یکدیگر جدا شده ییم آرام نگرفته ام، و این شعر را برخواند.
دوستان چون برگهای غنچه از یک خلوتند تا جدا گردند از دیگر پریشان میشوند
باری ای موش! بکجا رفتی؟
موش گفت:
رفتم که بجهت شهریار، کلوچه قندی و یخنی بیاورم.
گربه گفت:
آوردی؟ ..
موش گفت:
ای شهریار معذورم بدار که در خانه اطفال خورده بودند و چیزی بهم نمیرسید، چون بنده مدتی مدید در خدمت شما بودم اطفال گمان کرده بودند که من جائی بمهمانی رفته ام و آنها خورده بودند، چند نفر را بازداشتم که بره یی بکشند، اول دل و جگرش را قلیه سازند تا شهریار ناشتائی کند، آنگاه تتمه ی او را صرف چاشت و شام بکنند و قدغن شده که یک ران راستش را قورمه نمایند و ران دیگر را یخنی سازند و تتمه ی او را چلوکباب بسازند، و تا مدتی مدید در مقام تعریف و هر لمحه یی تمسخر و ریشخندی مینمود.
گربه گاهی از جهت خام طمعی با خود میگفت اگر چه مدتی صبر واقع میشود، اما عجب سفره رنگینی خواهد کشید و جای دوستان و عزیزان خالی خواهد بود.
و گاهی میگفت که مکر و حرامزادگی موش زیاده از آنست، زیرا که تزویر و حیله جبلی ذات شریف اوست، میترسم کة انتظار بکشم و عاقبت چیزی در جائی نباشد.
گربه گفت:
ای موش! جزای من این بود که چنین مروتی در حق تو کردم و تو حالا بمن در مقام مکر و تزویر سخن میگوئی و همچنین مینماید که قول و بول تو یک حال دارد، هر وقت که خواهد بیاید، هر وقت که نخواهد نیاید!:
موش گفت:
ای گربه! اگر تو را عقل میبود، آنوقت از دستم نمیدادی!.
ای عزیزان! این گفتگوی موش و گربه را گمان نبرید که بیهوده است! موش نفس اماره ی شماست که بمکر و حیله ها میخواهد از دست عقل خلاصی یابد و پیروی شیطان کرده فساد کند، بعد از آن باین تمسخر و ریشخند نماید، و هر زمان بنانی و هر لحظه بنعمتی اختیار از دست عقل برباید.
ای دوستان! باین طریق، صولت و شوکت گربه موش را بتصرف خود در آورد ولی عاقبت؟؟؟ نن و یخنی که از موش شنید آنچنان ملایم شد و طمع پرده ی فراموشی بر دیده ی بصیرتش گذاشت که فریب خورده. موش را از دست بداد.
اگر عنان از دست، بدست نفس اماره ندادی از نیل بمقصود باز نماندی.
و مطلب از این حکایت اینست که در هر لفظی چندین وجه از نصیحت ظاهر میگردد، اما توقع آنکه، قیاس نکنی که بهر کس برسی بگوئی شخص خوش طبعی است.
باری، از روی خواهش دل و هوش، نصیحت بر آر از قصه ی گربه و موش، تا حقیقت نفس شهوت که جواز اینها از شدت رغبت و خواهش او بهم میرسد بدانی و بیابی. و بحقیقت فنائی دنیا و اوضاع او که بزبان گربه نقل کرده دریابی.
دیگر از موش و گربه از هر باب نقلها خواهی شنید و از تصوف موش و گربه مباحثه و مجادله ی بسیار خواهی دید، اما چه حاصل! میترسم بمطالبی که بکمال درک و شعور آراسته، نرسید و نصیب کم طبعان کم خرد شود و رنج این حقیر ضایع گردد.
آورده ام از بحر برون در گهر بار تا بر سر بازار دکانی بگشایم
فدم شده خم بر سر بازار تکبر تا گوی ز میدان سعادت بربایم
ترسم که شود مشتریم کم نشناسد کز بیم باین ششدر معنی بگشایم
مطلب آنکه خوانندگان و مستمعان، بکمال تدبر و تفکر در این نظر نمایند تا روزنه ی خاطر خود را از پرتو این انوار معانی روشن گردانند
باز آمدیم بر سر صحبت موش و گربه.
گربه خون دل میخورد و میگفت:
ای موش! طریق دوستی و مهربانی چنین نباشد که تو با من کرده یی.
موش گفت:
چه کرده ام؟ خواستم ببینم اعتقاد تو در حق من در چه مرتبه است و اگر نه بدوستی قدیم قسم که چند نفر را باز داشته ام در هر وقت که اطعمه پخته شود مرا خبر کنند، چون دانستم که شما را تنها نشستن مشکل است آمدم تا صحبت بدارم.
گربه گفت:
ای موش! چیزی خوانده یی؟.
موش گفت:
کوره سوادی دارم، اما در نحو وقوف و مهارتی تمام دارم.
گربه گوش بقول موش نموده با هم بصحبت مشغول گردیدند.
گربه گفت:
ای موش! دیوان خواجه حافظ را خوانده یی؟
موش گفت:
بلی! هر گاه میخواهم از خانه بیرون آیم فالی از دیوان حافظ میگیرم و چندی از مقام راک و پنجگاه میخوانم و بیرون می آیم.
گربه گفت:
ای موش پس آوازی هم داری؟
موش گفت: بلی.
گربه گفت:
در پرده شناسی آیا مهارتی داری؟.
موش گفت:
بلی! علم موسیقی را هم خوب میدانم.
گربه گفت:
پس معلوم است که در مقامات دستی داری؟.
موش گفت:
بنده در مقامات مهارت تمام دارم.
گربه با خود خیال کرد و گفت میتوان بطریقی در سفره آوردن و نیاوردن موش اطلاع یافت و هر چند سفره نیاوردن موش بر من معین است لکن شک دارم در لا و نعم بلکه شکی در لا و یقینی در نعم، دیگر گفت:
ای موش! دیوان خواجه حافظ نزد بنده هست خواهی در باب نمک خوری و و صافی و راستی با یکدیگر فالی باز کنیم؟.
موش گفت:
بسیار خوبست!.
گربه کتابرا برداشت و نیت کرد که آیا موش این وعده سفره که با من کرده است راست و یا دروغ است و یا اینکه مکر و حیله کرده است:
کتاب را باز کرد این غزل آمد:
نقد صوفی نه همین صافی بیغش باشد ای بسا خرقه که شایسته ی آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شده شامگاهش نگران باش که سر خوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید بمیان تا سیه روی شود هر که دروغش باشد
چون این فال را ب آهنگ شهناز بر خواند، یافت که موش درغ میگوید، موش نیز از این معنی متفکر شده گفت: عجب فالی بموافق دروغ آمده است!.
گربه گفت:
ای موش! تو در این فال چه میگوئی؟.
موش گفت:
این فال را بنیت مشوش برداشته یی، باید بنده خود نیت کنم تا چه برآید.
گربه گفت:
خوبست شما نیت کنید.
موش کتاب را برداشت و نیت کرد، این غزل آمد:
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
گربه گفت:
ای موش! از این بهتر و خوشتر فالی نمیباشد زیرا که تو صوفی و من طالب علم. مرا اهل راز کردند زیرا که ما اهل درس و بحثیم، الحال بر من ظاهر شد که تو دروغ میگوئی و در مهربانی موافق نیستی.
موش گفت:
ای شهریار! مرا شرمندگی میدهی، من نام تو را صریح بخوانم و خیانت و بیمهری را ظاهر گردانم.
گربه گفت: کدامست؟.
موش این شعر را برخواند:
ای کبک خوشخرام که خوش میروی بناز غره مشو که گربه ی عابد زاهد نماز کرد
ای گربه! چرا ما و تو هر دو سرگردان و در انتظار یکدیگر نشسته باشیم و بیهوده در مکر و حیله بر یکدیگر گشاده، حقیقت آنکه دل من با تو صافست اما دل تو را صاف نمی بینم و اگر نه چه معنی دارد که مکرر حرف آزمایش میزنی آخر الامر محبت بنده بر تو ظاهر میشود.
باری، اگر ای شهریار! دماغی داری، تا رسیدن سفره داستانی بیان کنم گربه گفت:
خوبست! بیان فرمائید
موش گفت:
حکایت
آورده اند که در شهر بخارا پادشاهی بود و آن پادشاه را برادری بود و پادشاه دختری داشت و برادر پادشاه هم پسری داشت، در حال طفولیت، آن پسر و دختر با هم عهد میثاقی بسته بودند که آن پسر بغیر از آن دختر زن نگیرد و دختر نیز بشرح ایضاً، چون مدتی از این عهد بگذشت برادر پادشاه وفات یافت وزیر پادشاه فرصت یافته دختر آن پادشاه را از برای پسر خود بخواستگاری عقد نمود. اما چون پسر برادر پادشاه این مقدمه را استماع نمود پیغامی بدختر عمو فرستاد که مگر عهد قدیم را فراموش کرده یی؟
در جواب پیغام داده بود که ای پسر عم خاطر را جمع دار که من از توام و تو از من، اما چون اطاعت پدر امریست واجب، لا علاج راضی بپسر وزیر شدم، اما در شب عروسی وعده ی ما و شما در پشت درخت گل نسترن که از گل های باغچه حرم است.
چون این خبر بپسر رسید خوشحال گردید و صبوری پیش گرفت.
چون مدتی از این بگذشت وزیر اسباب عروسی درست کرده عروس را در خانه داماد آورد.
در همانشب برادر زاده ی پادشاه کمندی را برداشته که شاید خود را داخل باغ نماید، قضا را مشعل داران را دید که مشعل ها روشن ساخته جمع کثیری از خدم عروس و داماد در تردد بودند پسر فرصت یافته خود را در زیر درخت گل موعودی پنهان ساخت.
چون نیمی از شب بگذشت و خدمه ها آرام گرفتند و داماد خواست که با دختر نزدیکی نماید، دختر عذری آورده آفتابه برداشت و از قصر بیرون آمد که
رفع قضای حاجت نماید، بدین بهانه خود را خلاص و بی نهایت دل دختر در فکر بود که آیا پسر آمده یا نه؟ و چنانچه داخل باغ شده باشد خوبست والا که مشکل است.
دختر با تفکرات بسیار در خیابان میرفت تا اینکه بدرخت گل موعود رسید چون پسر صدای پای دختر را شنید برخاست و نگاه کرد، دختر را دید، رفت و خود را در قدم دختر انداخت.
دختر گفت: الحال محل تواضع نیست، بیا تا بطویله رفته دو سر اسب بزیر زین کشیده سوار شویم و بدر رویم.
پسر با دختر آمد، قضا را مهتران در خواب بودند، دو سر اسب زین نموده و زر و جواهر بسیار در حقه گذارده سوار شدند و روی در راه نهادند.
آما پسر وزیر که داماد باشد دو سه ساعت انتظار عروس را کشید، دید که دختر دیر کرد، از حجله بیرون آمد و هر چند تفحص کرد اثری از آثار دختر ندید، پریشان گردید و ترک خانه ی پدر و اوضاع زندگی را کرده در همان شب و همان وقت در طویله آمد و سوار اسب گردید و سر در پی دختر نهاده روانه شد.
موش گفت:
ای گربه! حال این قضیه نقل ما و تست، اگر پسر در حجله دست از دختر بر نمیداشت، اکنون چرا سرگردان میشد؟.
گربه چون این سخن از موش شنید بفکر فرو رفت و فریاد بر آورد و گفت:
ای موش! بر من استهزاء میکنی و حالا که مرا در خانه ی خود نگاهداشته یی دام سرور و تمسخر فرو گذاشته یی؟! امیدوارم که خداوند عالمیان مرا یکبار دیگر بر تو مسلط گرداند.
موش گفت:
ای شهریار! بزرگانرا حوصله از این زیاده میبایست باشد، بیک خوش طبعی و شوخی از جای در آمدی!.
خاطر جمع دار که مخلصت برجاست، چرا نپرسیدی که بر سر دختر و پسر چه آمد؟
تتمه ی حکایت
چون دختر و پسر از شهر بیرون آمدند طی منازل و قطع مراحل نمودند تا بساحل گاه رسیدند، از اتفاق کشتی مهیا ایستاده بود، کشتی بانرا بمشتی زر و جوهر رضا نمودند و سوار کشتی شدند و راه دریا را پیش گرفته و این شعر را میخواندند:
کشتی بخت بگرداب بلا افکندیم تا مگر باد مرادش ببرد تا ساحل
ناخدا را چه محل گر نبود لطف خدای باد طوفان شکند، یا که نشیند در گل
قضا را چون بمیان دریا رسیدند بخاطر دختر رسید که در آن حال که حقه ی زر را در آوردند و زری بناخدا دادند حقه را فراموش کرده در ساحل مانده، چون این واقعه را پسر شنید، سنگی بر آن کشتی بسته سوار بر سنبک گردید و برگشت که حقه ی زر را یافته بردارد و برگردد.
بعد از رفتن پسر، طمع ناخدا بحرکت آمده بخود گفت: این دختر را خدایتعالی نصیب من کرده است، از نادانی آنشخص بود که این در گرانمایه را رها کرد و بطلب زر رفت.
ناخدا نزدیک دختر شد و خواست نقاب از روی دختر بردارد، دختر بسیار عاقل و دانشمند بود، با خود فکر کرد که در این وقت اگر تندی کنم مرا در دریا
خواهد انداخت، پس باید بحیله و تزویر او را بخواب خرگوشی برده هم دفع لوقت کنم، زیرا تندی و تیزی بکار نمی آید.
پس در آن دم بکشتی بان گفت،
ای مرد! من از آن توام اما بشرطی که عقد دائمی که آئین عروسی است نمائیم چرا که فعل حرام از راه عقل و مروت دور میباشد، کشتی بان بزبان قبول دار شد و لنگر از سر زورق تمام برداشت و چادر کشتی را بر سر باد کرد و متوجه وطن خود شد.
اما راوی گوید و روایت کند که چون پسر بساحل رسید، از خاطرش خطور کرد که ای دل غافل کدام دانه در و گوهر عزیزتر از آن در گرانمایه خواهد بود که تو از دست دادی و بطلب زر و زیور آمدی؟! پشیمان شده زر را هم نیافته باز گردید چون بدان موضع رسید که کشتی را گذاشته بود از کشتی نشانی ندید، مضطرب و سرگردان گردیده آن سنبک را روانه نمود و در تفحص دختر روانه شد.
ای گربه! اگر آن پسر مثل تو احمق نبود در کشتی چنان گرانمایه دختری را از دست نمیداد و از پی زر روان نمیشد، که آیا زر را ببیند یا نبیند و باین مصیبت هم گرفتار نمیشد!.
ای گربه! معامله ما و تو چنین است که مرا بصد حیله بدست آوردی و عاقبت بفریب و طمع قورمه و یخنی از دست بدادی، الحال اضطراب و بیقراری سودی ندارد و فایده یی نخواهد داد.
شعر
سر رشته ی هر کار که از دست بدر شد پس یافتنش نزد خرد عین محال است
کی رشته ی تدبیر، کس از دست گذارد آنکس که بدو مرتبه ی عقل و کمال است
گربه چون این سخن را شنید، فریاد و فغان برداشت و چنگال بر زمین میزد و دم از اطراف می جنباند.
موش دید که گربه بسیار مضطرب است گفت:
ای شهریار! من قبل از این عرض کردم که بزرگان از برای چنین امرهای سهل از جای بر نمی آیند و کم حوصله نمیباشند و بفرض وقوع از برای خود نمیخرند.
شعر
گذشته عمر شدی بین که وقت رفتن هوش است ندیده و نشنیده نصیب دیده و گوش است
شده است سست دو زانو و باز ریخته دندان هنوز در دل تو آرزوی کشتن موش است
ای گربه! خاطر جمع دارو از راه بدگمانی عنان معطوف دار و بشاهراه صدق و صفا طی مرحله ی انصاف و مروت کن و بطمع خامی چرا هوش از دست بدادی؟!
بنده از برای تو نقل میکنم، بگذار تا که حکایت باتمام رسد تا که بدانی که بر سر دختر و کشتیبان چه آمد.
ای گربه! چه شود که دمی ساکت شوی تا بنده این نقل از برای تو تمام کنم و اطعمه هم پخته گردد تا سفره بیاورم.
ای گربه!
چون کشتیبان دختر را برداشته میرفت و بساحل دریا رسید، دختر گفت:
ای مرد تو را در وطن خود قوم و خویشی هست یا نه؟
کشتیبان گفت: بلی!.
دختر گفت:
پس کشتی را در اینجا باید لنگر افکنی و بشهر رفته از قوم و خویش خود چند نفر را برداشته بیاوری و مرا بخانه خود بری!.
آن مرد کشتیبان سخن دختر را قبول کرد و روانه ی وطن خود گردید که چند نفر از اقوام خود را برداشته آورده تا که دختر را باعزاز برده باشد.
اما چون کشتیبان روانه شد، دختر گفت: خداوندا بتو پناه میبرم، و لنگر را برداشت و چادر را در سر باد کرده بی آب و آذوقه کشتی را میراند تا بجزیره یی رسید، دید درختان سر بفلک دوار کشیده، دختر آن کشتی را ببست و در آن جزیره رفت، جزیره معموری بنظر در آورد که اقسام میوه های لطیف و آبهای روان که شاعر در تعریف آن گفته:
بهشتی بود گویا آن جزیره که عقل از دیدن آن گشت خیره
رسیدم بر سرایی همچو جنت که حق کرده عطا، بی مزد و منت
دختر در آن جزیره زمانی ساکن شد که ناگاه جمعی از مستحفظان که در آن جزیره بودند چون دختر را در آنجا دیدند او را برداشته نزد بزرگ خود بردند، چون امیر ایشان آن دختر را ب آن حسن و جمال بدید که بعقل و دانش آراسته است از عالم فراست دریافت که این لقمه در خور گلوی او نیست و با خود گفت:
اگر بردارم گلو گیر خواهد شد و خیانت من نزد پادشاه ظاهر شود، این دختر را باید بنظر پادشاه برسانم، پس او را برداشت زوجه ی خود را بهمراه او نمود و بحرمسرای پادشاه برد و پیش کش او کرد.
چون نظر پادشاه ب آن دختر افتاد بصد دل عاشق وی گردید و ب آن دختر گرمی زیاده از حد نمود.
چون شب شد میخواست که با دختر مقاربت نماید، آن دختر عذری خواست و گفت:
ای پادشاه عالم! توقع دارم که مرا چهل روز مهلت دهی و بعد از آن هر قسم رأی و اراده ی پادشاه باشد بعمل آورم و پیش گیرم.
پس پادشاه از بس که او را دوست میداشت چهل روز او را مهلت داد.
روز بروز شوق پادشاه بدختر زیاده میگردید و آن دختر بطریق خاص رفتار میکرد که تمام اهل حرم محبت او را در میان جان بسته و یک نفس بی او صحبت و عشرت نمینمودند.
شبی از شبها آن دختر با زنان حرمسرا در صحبت بود تا سخن از امواج دریا و تافتن انوار آفتاب بر روی دریا بنحوی بیان نمود که اهل حرمسرا را همه اراده ی سیر دریا شد.
پس بیکدیگر قرار دادند که در وقت معین بعرض پادشاه رسانند و رخصت گرفته بسیر دریا بروند.
و اما چون کشتیبان بخانه رفت و از اقوام خود چند نفر جمع نموده خود را بساحل دریا رسانیدند که آن دختر را از ساحل برداشته و بخانه برند و بخاطر شادی عروسی نمایند، چون بکنار دریا آمدند اثری از کشتی و دختر ندیدند، کشتیبان ندانست که غم کشتی را خورد یا غم دختر را، از این حالت بسیار محزون شد و دست بر زد و گریبان را چاک داد و از اندوه دختر ساحل دریا را گرفت و از عقب او روانه شد.
ای گربه! مقدمه ی کشتیبان شبیه است بمقدمه ی من و تو، اگر کشتیبان دختر را از دست نمیداد، الحال در ساحل دریا نمیدوید و اگر تو هم مرا از دست
نمیدادی این معطلی را نمیکشیدی و حال که مرا از دست دادی این از احمقی توست و حالا هر چه از دستت می آید کوتاهی نکن. اگر آن کشتیبان دختر را بدست می آورد تو هم مرا بدست خواهی آورد.
چون گربه این سخنان را شنید از روی غضب و قهر فریاد برآورد و گفت:
ای موش! چنین مینماید که مرا سرگردان و امیدوار مینمائی و بعد از مدتی سخنی چند بروی کار در می آوری که سبب مأیوسی من میشود، چنین که معلومست پس رفتن از توقف اولی ترست.
موش گفت:
ای گربه! مرا قدرت و منع نمودن نزد شهریار نیست، نهایت آنکه موافق حدیث پیغمبر که فرموده الناس احرار و الراجی عبد یعنی اگر امیدی بخود قرار میدهی از امیدی که داری منقطع میسازی و اگر امیدی قرار ندهی فارغ و آزاد میشوی، پس اگر خواهی برو تا رشته ی امید بمقراض مصری قطع نگردد و شما را اندک صبر باید کرد. اکنون تامل کن و ببین که بر سر دختر و کشتیبان چه آمد!.
موش گفت:
چون دختر و اهل حرم قرار با هم کردند که بعرض پادشاه رسانند و رخصت بگیرند که دریا را سیر کنند، چون صبح شد قضا را در آن روز پادشاه صاحب دماغ و خوشحال بود و با اهل حرم بصحبت مشغول شد و از هر جائی سخنی در آوردند تا که سخنی از دریا بمیان آمد، یکی از اهل حرم که پادشاه او را بسیار دوست داشت گفت:
توقع از پادشاه دارم که ما را بسیر دریا رخصت دهد یا آنکه خود قدم رنجه
داشته بکشتی نشسته همچنین که خورشید عالم گیر با کشتی خود بروی دریای نیلگون فلک دوار روان میباشد و ستارکان دور او را گرفته اند ما نیز دور ترا گرفته و دریا را سیر کنیم.
پادشاه از دختر پرسید، که تو را هم خواهش دریا میشود؟
دختر گفت:
ای شهریار، چون اهل حرم میل سیر دریا دارند هر گاه ولینعمت فرمان رخصت شفقت فرماید، سبب لطف و مرحمت خواهد بود.
پس پادشاه خواجه سرایی را فرمان داد که در فلان روز شوراع دریا را قرق کن و چهل کس از اهل حرمرا نام نوشت و با دختر بسیر دریا فرستاد.
خواجه سرایان قرق نمودند و آن چهل حرم دختر را در ساحل دریا رسانید و در کشتی نشسته و لنگر کشتی را برداشته و کشتی براندند و خواجه سرایان نیز بر چله کمان پیوسته و چشم انتظار در راه کذاشته که کی دختر برمیگردد.
دختر با اهل حرم سه روز کشتی ایشان بروی آب میرفت و خواجه ی حرم دید که اثری از برکشتن اهل حرم ظاهر نشد، آمد و حقیقت را بعرض پادشاه رسانید و پادشاه از این سر ماجرا بسیار غمگین گردید و برآشفته شده غواصان و ملاحان را طلب نمود و بر روی دریا روان ساخت.
هر قدر بیش جستند کمتر یافتند، برگردیدند و بعرض پادشاه رسانیدند که اثری از دختر و اهل حرم نیافتیم.
پادشاه از سر تاج و تخت گذشته دنباله ی دریا را کرفت.
ای گربه، اگر پادشاه طمع خام ب آن دختر نمیکرد پس حرم خود را همراه
نمیکرد و بخواجه سرایی اعتماد ننموده نمی فرستاد و اینهمه آزار نمیکشید.
حالا ای گربه! قضیه یی که بر تو واقع شده کم از این قضیه نیست که بیجهت مرا از دست گذاشتی و حیران و سرگردان گشتی. نه راه پیش و نه راه عقب داری و ساعت بساعت غم و الم تو زیاد میشود.
ای گربه! اگر پادشاه در رخصت دادن اهل حرم اندک تأمل می کرد، سرگردانی و آزار و الم نمی کشید و اگر تو هم دست از من برنمیداشتی حالا پشیمان نبودی!.
گربه از این حرف آتش غیرت در کانون سینه اش شعله ور گردید، فریاد و فغان برکشید و گفت:
ای موش ستمکار! در مقام لطیفه گوئی بر آمده یی؟! امیدوارم خدای عالمیان مرا یکبار دیگر بر تو مسلط کند.
موش پشیمان شده با خود گفت: دشمن از خواب بیدار کردن مرتبه ی عقل نمیباشد سخن برگرداند و گفت:
ای گربه، یکبار دیگر دوستی و برادری را خالص گردانیم و مابقی عمر عزیز را در نظر داریم که با یکدیگر صرف کنیم.
باز گفت:
ای گربه، دانستی که بر سر حرم و دختر چه آمده؟.
گربه گفت:
نه گوش شنیدن و نه درک فهمیدن بر من مانده است مگر ایموش نمیدانی که انتظار و امید تزلزل و سودای مغشوش چه بلائیست؟،.
موش گفت:
انشاء اللّه چون سفره بمیان آید عقد اخوت را در حین نمک خوردن با یکدیگر تازه خواهیم کرد و برادری با هم بمرتبه ی کمال خواهیم نمود، نشنیده یی که گفته اند:
هر کس که خورد نان و، نمک را نشناسد شک نیست که در اصل خطا داشته باشد
اکنون زمانی مستمع باش که تا مثل تمام شود سفره رسیده باشد.
و حالا بشنو بر سر دختر و اهل حرم چه آمد:
چون دختر لنگر را برداشت و کشتی روان شد، بعد از هفت یوم کشتی به جزیره یی رسید و آنجا لنگر کردند و بیرون آمد و در جزیره در سیر و گشت بودند. قضا را هیمه کشتی ایشانرا بدید و خبر بپادشاه داد و پادشاه حاکم آن جزیره را بطلب ایشان فرستاد و ایشانرا برداشته بخدمت پادشاه آوردند.
پادشاه را چون نظر ب آن دختر افتاد، بفراست دریافت که این دختر بانواع کمال و حسن جمال آراسته است و بدختر گفت:
سرگذشت خود را نقل نمائید!
دختر سرگذشت خود را نقل کرد، پادشاه را بسیار خوش آمد و او را بسیار عزت کرد و در عقب دیوان خانه ی خود پس برده جای داد و فرمود که ندا و تنبیه کنند بدروازه بانان شهر و کدخدایان و رؤسای محله، که هر گاه غریبی داخل این شهر گردد او را بدیوان خانه ی پادشاه حاضر سازند.
چون یکهفته از این مقدمه گذشت یک روز دروازه بان آمد عرض کرد که شخص غریبی آمده.
او را بدیوان خانه پادشاه حاضر ساختند، چون آن مرد غریب داخل شد
دختر از پشت پرده نگاه کرد دید که پسر وزیر که شوهرش باشد آمده است.
پادشاه پرسید:
از کجا می آیی؟.
آنمرد آنچه بیان واقع بود عرض کرد، بی زیاد و کم.
پادشاه رو بپشت پرده کرده از دختر تحقیق نمود، دختر گفت:
راست میگوید.
پادشاه مهمانداری برای او تعیین نموده گفت: او را نگاهداری نمائید!.
چون مدت یکماه بگذشت دروازه بان آمد و عرض کرد که شخص غریبی دیگر آمد. امر شد که او را داخل بارگاه کنند، چون آنشخص را داخل بارگاه کردند دختر پسر عم خود را دید بسیار خوشحال گردید، پس پادشاه از او استفسار نمود.
پسر سرگذشت خود را بسبیل تفصیل نقل نمود.
پادشاه از دختر پرسید که راست میگوید؟ دختر عرض کرد: بلی!
پادشاه مهمانداری برای او تعیین نمود که او را عزت نماید.
چون مدت بیست روز دیگر بگذشت دروازه بان آمد و مرد غریبی را باتفاق خود آورد، دختر نگاه کرد مرد کشتیبان را بشناخت. پادشاه حقیقت حال را از او پرسید کشتیبان خلاف عرض کرد من مردی تاجرم با جمعی بکشتی نشستیم از قضا کشتی من طوفانی شد و من بر تخته پاره یی ماندم و حال باین موضع رسیده ام.
پادشاه از دختر سئوال کرد، دختر عرض کرد که خلاف میگوید، این همان کشتیبان است که دندان طمع بر من کشیده بود.
پادشاه شخصی را فرمود که او را در خانه ی خود نگاه داشته روزی یک نان باو بدهد، اینقدر که از گرسنگی نمیرد.
چون چند روز دیگر بگذشت باز غریبی را آوردند، پادشاه حقیقت حال را از او معلوم نمود، او گفت:
ای شهریار نامدار! در طریقه ی خود میدانم که در هر حدیثی دروغ باعث خفت است، اما گاهی بجهت اموری چند، دروغ لازم می آید، چرا که اگر کسی از مسلمانان بفرنگ رود و گوید که فرنگیم بجهت تقیه یا آنکه مسافری در بیابان بدزدی برخورد و دزد احوال پرسد که چیزی داری و آن مسافر بجهت رفع مظنه گوید که چیزی ندارم و از ترس قسمها یاد کند با وجود آنکه داشته باشد، خلاصه ای پادشاه! بنده بعقیده خودم از راستی چیزی بهتر نمیدانم، اما راستی که شهادت بر خیانت در امانت است و دلیل بر حماقت و بیعقلیست لابد او را پنهان داشتن و دروغ گفتن بهتر خواهد بود، چرا که اگر راست گویم شنونده بر من غضب کند و خود خجالت برده باشیم بیان او را چگونه توانم کرد، چنانکه شیخ سعدی علیه الرحمه در گلستانش فرموده است.
دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است.
راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست
پس ای پادشاه راستی از همه چیز بهتر است.
پادشاه رو بسوی آندختر کرد و پرسید که این را میشناسی؟.
دختر گفت:
بلی این همان پادشاه است که چهل حرم او را آورده ام.
چون پادشاه سر رشته را معلوم نمود گفت:
ای غریب ما قبل از بیان، همه را میدانیم، احتیاج ببیان تو نیست.
آن پادشاه اینقدر خجالت از آن کفتگو کشید که قریب بمردن او شد
ای گربه بسیار درست می آید این مقدمه با مقدمه ی من و تو، زیرا که پادشاه را این همه غم و غصه و سفر دیدن و از دیوان پادشاه عادل خجالت کشیدن همه بسبب آن طمع بود که ب آن دختر داشت.
تو نیز ای گربه. اگر بقورمه و یخنی طمع نمیکردی و مرا از دست نمیدادی انتظار و سرگردانی نداشتی.
گربه فریاد برآورد.
موش این شعر را برخواند:
گر از غم دل ز دیدگان خون باری دامان تو طوفان شود اندر زاری
امید تو حاصل نشود در بر من بیهوده کشی از طمع خود خواری
گربه بدست بر سر میزد و میگفت:
اگر در اینوقت ملک الموت مرا قبض روح میکرد بهتر از این گفتگوی تو بود، مرا گمان چنین بود که چون بدر خانه ی تو آمدم با این همه نیکی و مروت که من در حق تو کردم، عاقبت تو هم نیکی در حق من خواهی کرد، اکنون معلوم من شد که تو چه در خاطر داری.
موش گفت:
ای گربه. نمیدانم چرا اینقدر کم حوصله یی؟.، در مصاحبت و رفاقت، خوش طبعی و دروغ و راست بسیار گفته میشود و تو بر یک طریق ایستاده و همه را براست حمل میکنی، مشکل است که رفاقت ما و تو بی رنجش خاطر بسر رود و اگر نه دو
کلمه ی دیگر از تمثیل بیش نمانده است که باتمام رسد و قورمه هم پخته شده و یخنی هم آورده خواهد شد.
حال مستمع باش تا بدیوان پادشاه عادل برسی و ببینی که بچه قسم بعدالت کوشید.
اولا پسر وزیر را طلب کرد و گفت:

ای پسر وزیر چون مدت مدید زحمت کشیدی تو را از امرای خود دختر بدهم و جمعیت بسیار همراه تو کنم تا تو را بوطن خود برسانند.
پسر وزیر چون آزار مسافرت بسیار کشیده بود، خوشحال گردید.
پس پادشاه تهیه ی اسباب عروسی را مهیا نمود و دختری از وزرای خود را بجهت پسر عقد بست و عروسی نمود و بپسر داد، بعد از آن پسر را طلبیده جمعیت بسیاری همراه او نمود و گفت:
ای پسر! چون بوطن خود میروی شاید آن دختر پادشاه که بعقد تو بود زنده باشد و در مملکت دیگر بدست کسی گرفتار باشد و تو او را نتوانی یافت، چنانچه بتصرف کسی آید از برای دنیا و آخرت تو هر دو نقصان دارد و مورد سرزنش خواهی بود.
پسر گفت:
ای پادشاه. او را بمصلحت شما مطلقه میسازم.
فی الحال صیغه ی طلاق او را جاری نمود و دختر را طلاق داد و پادشاه پسر وزیر را روانه کرد.
ای گربه؟ تو هم باید طلاق خام طمعی را بدهی و عروس غیر را برداشته با توکل و قناعت متوجه وطن اندوه شوی.
بهر کاری که باشد ابتدای او بنادانی در آخر حاصلش نبود بجز درد پشیمانی
گربه فریاد برآورد و گفت:
ای موش؟ این مرتبه خوش طبعی را از حد گذرانیدی.
موش گفت:
ای شهریار؟ در تمام عمر خود روزی مثل امروز بر من خوب نگذشته است، در اول روز بچنگال تو بیمروت ظالم گرفتار و در آخر روز من فارغ و تو بدرگاه بخشش و کرم من امیدوار.
گربه با خود گفت:
دیگر بیش از این طعنه و سرزنش از زیردستان نمیتوان شنید، بیا برو تا وقت دیگر.
باز با خود گفت:
اینهمه صبر کردی، لمحه ی دیگر سهل است شاید که کاری ساخته شود والا که در آخر الامر میتوان رفت.
بعد از آن، گربه گفت:
بیش از این آزار ما کردن جایز نیست، چرا تو اینقدر بر ما استهزاء میکنی؟.
موش گفت:
همان حرف اولی را میزنی، نه من تو را خبر کردم که خوش طبعی بسیار ممدوحست و میبایست تو از هیچ سخنی نرنجی؟.، اکنون گوش دار تا ببینی که پادشاه عادل با دختر و کشتیبان و پادشاه طامع و پسر چه کرد.
پس روزی دیگر پادشاه کشتیبانرا طلبیده خطاب کرد که ای حرامزاده سخن
خلاف چرا گفتی؟ من از باطن کردار تو آگاهم، در صورتیکه شخصی تو را محرم خود بداند خیانت لایق آنکس است؟!. اکنون تو را بجزای خود میرسانم.
پس فرمود تا او را بسیاست تمام بکشند.
ای گربه! گویا یکیست مقدمه ی تو و آن کشتیبان که خیانت در حق آن پسر کرد، تو مرا بکنج عجز پیچیده بودی و میخواستی بضرب چنگال پاره پاره نمائی و خیانت نسبت بمن در خاطر داشتی، اکنون جزای تو حسرت و ندامت است، اما کشتن از من نمی آید تا وقتیکه خود بجزای خود برسی.
گربه گفت:
آه از گردش روزگار و از بیعقلی و لاابالیگری من! که بحیله یی خود را اسیر تو ساختم.
موش گفت:
ای گربه! این طبع نازکی و مغروری تا تو را هست، با کسی رفاقت مکن.
گربه گفت:
بیش از این چگونه تاب بیاورم؟!.
موش دیگر سلوک اختیار کرد.
گربه موش را آواز داد، موش جواب نداد، لمحه یی که بر آمد، صدای موش بگوش گربه رسید، پرسید که کجا بودی؟ موش در جواب گفت:
ای شهریار! رفتم تا ببینم که کار سفره بچه سرانجام رسیده، دیدم گوشت پخته و حلوا آماده گردید اما هنوز درست بریان نشده، تا این دو کلمه نقل شود سفره آماده شده است.
پس ای گربه! مستمع باش تا ببینی:
روز دیگر پادشاه عادل پادشاه خائن را طلبیده و آن چهل حرمسرا را فرمود که آوردند و گفت:
ای مرد! حقیقت کار تو بر من معلوم شده که از آن خیانت که در خاطر داشتی این همه رنج و تعب را کشیدی و مدتی از ملک و لشکر بازماندی، چنانچه از تو خیانت بظهور رسیده حالا که آن چهل حرم تو بدست تو آمد دیگر توبه کن از این امر قبیح، چرا که پادشاهان پاسدار عصمت مردمند، گنج بسیاری باو بخشید و او را روانه ی ملک خودش نمود.
ای گربه! تو نیز با من خیانت در نظر داشتی، اکنون من تو را باعزاز و اکرام تمام بسر منزل خود میفرستم.
گربه آه بر کشید و فریاد کرد و گفت:
خداواند! روزی باشد که این قضیه بر تو گذشته باشد.
موش گفت:
ای گربه ی نادان! دماغ سرشار سفره در راهست، اینقدر صبر کن که مثال تمام شود، بعد از آن معلوم تو خواهد شد که مهربانی این حقیر ب آن شهریار چه مقدارست. زمانی مستمع باش!
پادشاه آن پسر را طلبیده گفت:
ای پسر! تو دختر را ببینی میشناسی یا نه؟
گفت:
بلی میشناسم!.
پادشاه آن پرده را از پیش برداشت، پس چون پسر دختر را دید تا مدتی حیران و متعجب بود که آیا اینواقعه را در خواب می بینم یا در بیداری، آخر الامر پادشاه دختر را عقد او بسته با مال و اسباب بیشمار روانه ی ملک خودشان گردانید، ایشان مال را برداشته متوجه منزل و دیار خود گردیدند.
ای گربه! بدلیل، کل طویل احمق، صادق می آید حماقت تو، که با اینهمه عداوت که با من کردی هنوز توقع مهربانی از من داری!.
گربه گفت:
بدلیل، کل قصیر فتنة، درست می آید و این رباعی را بخواند.
گوئی تو بمن کل طویل احمق من کل قصیر فتنه دیدم بورق
تو فتنه ی دهر بوده یی، من احمق این قول گواهیست بگویم صدق
ای موش! باری تمثیل بخوش طبعی و هم طریقی گذشت، حالا چه میگوئی، ما را بباید رفت یا ماند؟.
موش گفت:
اگر بر وی بهتر خواهد بود، چرا که اگر بکو کنار خانه یی بروی شاید مرد کو کناری بخواب رفته باشد و لقمه یی بربائی و بخوری!
گربه گفت:
ای موش! همی که ما رفتیم.
گربه روان شد، موش گفت: ما را نیست خدمتکاری تا سفره بیاورد!
گربه گفت:
ای موش! مگر سفری تو از مغرب زمین می آید؟.
سپس گربه با خود گفت:
اگر مرا پاره پاره سازند دست از این بر نخواهم داشت، تمام عمر خود را صرف گفتگوی مکر و حیله ی موش میکنم و از هر باب سخن میگویم و خواری و خفت میکشم تا مگر موش را بدست آورم و بدندان و چنگال اعضای او را از هم بدرم، یا چنان کنم که از بیم من متواری گردد؛ این چه زندگیست که همچون
کسی مثل موش، ترا ملامت کند، جان و عمر خود را صرف این کار میکنم تا ببینم چه روی خواهد داد.
شعر
یا دیده ی خصم را بدوزم بخدنک یا پنجه ی او بخون ما گردد رنگ
القصه در این زمانه با صد فرهنگ یک کشته بنام به ز صد مرده بننگ
بر دوستان مستمع روشن باد که قبل از این عرض کردم که موش مراد از نفس اماره است و گربه قوت متخیله که همیشه نفس از راه خیالهای باطل، عقل را زایل میگرداند، آنگاه دست در غارت خانه ی دل دراز میکند و باندک روزگاری خراب میسازد و گاه قوت متخیله زیادتی بر اراده ی نفس میکند، همچنین که قوه ی متخیله ی گربه زیادتی بر موش میکند.
بعد از این خواهی شنید که گربه موش را سیاست خواهد کرد، یعنی قوت خیالات را فی الحقیقه با نفس اماره زیادتی میکند بدستیاری عقل که صاحب خانه است.
اینها بوجه احسن بیان خواهند شد.
اکنون آمدیم بر سر صحبت موش و گربه.
پس گربه از موش پرسید:
ای موش در این مباحثه سؤال مینمایم، آیا درس خوانده یی؟.
گفت:
بلی؟ نحو و صرف خوانده ام.
گربه پرسید:
که نصر چه صیغه ییست؟.
موش گفت:
آنوقت که تو قدم نامبارک خود را از این مقام ببری، نصر بر من درست می آید؟.
گربه گفت:
چرا ای موش صریح نمیگوئی؟.
گفت:
نماندن تو در این مقام یاری تمام است، پس چون نصر بمعنی اینست که یاری کرد یکی مرا در زمان سابق، پس چون بروی معنی نصر بر من معلوم خواهد شد.
گربه گفت:
ای موش؟ وعده ی سفره چه شد؟.
موش گفت.
ای گربه؟ بسیار بیعقلی تو مرا اینقدر نادان یافته یی که آنچه در یکماه صرف میکنم و تو در یکروز میخوری، بتو دهم؟ حالا چرا روزی یکماه من صرف یک روز تو شود و من فقیر و بی توشه بمانم؟ و آنوقت لابد که از جهت معاش از خانه بیرون آیم، البته بدست تو گرفتار خواهم شد و اگر ذخیره کنم تا یکماه معاش نموده در خانه ی خود آسایش نمایم و تو در درب خانه سرگردان، هر قدر خواهی بمان چرا که دستی بمن نداری!، هرگز نشنیده یی که تا در قلعه یی آذوقه باشد کسی با لشکریان بسیار آن قلعه را تسخیر نماید؟.
گربه گفت:
تو ای موش؟ از اوضاع خود خجالت نداری؟.
موش گفت:
من از این معنی بسیار خوشحالم که من بقناعت صرف کرده باشم.
شعر
آنچه دشمن میخورد روزی برنج میخورم ماهی بذوق و عیش و ناز
موش لحظه یی سر بجیب تفکر فرو برد.
پس گربه گفت:
ای موش؟ چه در خاطر داری؟ ما را جواب نخواهی گفت یا آنکه سفره خواهی آورد؟.
موش گفت:
بنده ی شما، در این مدت عمر هیچ کاری بی استخاره نکرده ام اکنون لمحه یی صبر کن که تسبیح در خانه هست رفته بیاورم تا که در حضور تو استخاره کنم، اگر چنانچه راه میدهد سفره بیاورم والا متوقعم که دیگر حمل بر بخل بنده نباشد.
پس درون رفت که یعنی تسبیح بیاورد تا چونکه گرسنه بود باین حیله خود را بدرون خانه انداخته از نان و یخنی سیر خورده و بیرون آمد و بگربه گفت:
اکنون استخاره نمودم در مرتبه یی خوب آمد و در مرتبه یی بد آمد، در دفعه ی بد، گمان من اینست که گویا ساعت سعد نیست و قمر در عقربست، تأملی کن تا ساعت نیک شود، آنوقت استخاره نمایم تا چه برآید.
گربه گفت:
ای نابکار؟ من حساب کرده ام قمر در برج مشتریست تا تأمل مینمائی بمریخ میرود و اگر در آندم دریا در دست تو باشد، قطره یی بمن ندهی؟.
موش گفت:
هر گاه که میدانی بعد از این ساعت نحس میشود، برو انشاء اللّه تعالی وقت دیگر ضیافت شما پیش بنده است!.
شعر
بعد از این گر شوی مرا مهمان میزبان تو باشم از دل و جان
گربه با خود گفت: اگر بروم موش گوید گربه را ریشخند کردم و اگر نروم زیاده تر تمسخر و استهزاء نماید، پس اولی آنست که از نو صحبتی بنا کنی که شاید خداوند عالمیان وسیله یی سازد که او را بچنگ آورم.
پس گربه گفت:
ای موش! از تصوف خبر داری؟.
موش گفت:
در مرتبه ی تصوف اینقدر مهارت دارم که اگر شخصی یکمرتبه بجهد، بنده سی چهل چرخ میزنم.
گربه گفت:
از تصوف همین چرخ زدن را دانسته یی یا دیگر چیزی هم میدانی؟.
موش گفت:
از جمیع احوال و اقوال تصوف خبر دارم، از اوراد و چله داشتن و قاعده ی ذکر کردن و اشاره ها و رموز کشف و کرامات و واصل شدن و وعده و وجود ظاهری و صوری و باطن معنوی تمام خوانده ام و از همه جهت آگاهی دارم، ای گربه! تو کاش نیز از تصوف خبر میداشتی تا با هم عجیب صحبتی میداشتیم!.
گربه گفت:
هر چند از تصوف خبر ندارم، اما چنین عاری و مبتدی و بیکاره هم نیستم و
اگر شما دماغی داشته باشی صحبتی میداریم.
موش گفت:
گرسنه ام و در اینحال صحبت نمیتوان داشت.
گربه گفت:
ما از اهل مدرسه ییم و اهل مدرسه بقناعت عادت تمام دارند و نیز چنان عادت کرده ام که اگر یک یوم هیچ نخورم مضایقه ندارم.
موش گفت:
بنده هم از سلسله ی صوفیانم، و آنجماعت در خوردن نعمت الهی تقصیر نمیکنند، گاه هنگام سلوک و چله نشینی و گاه از صبح تا شام حلیم و کوفته و نان جو و سرکه همه را میخورند و باز شب هر جا بضیافت میروند اینقدر هم میخورند که تا روز دیگر معده ایشان خالی نخواهد ماند.
گربه گفت:
ای موش! حقیقت سلوک ایشان را بگو!.
موش گفت:
سلوک ایشان بسیار خوبست.
گربه در باب بعضی از آنجماعت غزلی بخاطرش رسید:
شعر
زاهد که بخلوتگه این کعبه مقیم است غافل مشو از حیله که آن گفت یتیم است
آنصورت کسوت که بر آراسته او راست شبگرد براقیست که بر هر که فهیم است
آنجا که رسد بوی طعامی بدماغش گر نار جحیم است چو جنات نعیم است
هو کردن و جنبیدنش از یاد خدا نیست جوش سرش از چوبه ی سر جوش حلیم است
در دعوی ابطال چو فرعون زمانست در طور مناجات چو موسی کلیم است
موش گفت:
خبث و ذم اهل اللّه خوب نیست، مگر نشنیده یی که گفته اند؟:
شعر

مائیم قلندران معنی در کشور خوش هوای دینی
نه صحبت مال و نه غم ننگ با خلق نه آشتی و نه جنگ
قانع شده ایم بر پلاسی ننهاده چو دیگران اساسی
پیموده بساط ربع مسکون دیده همه را ز کوه و هامون
دیوانه عالم فنائیم سرهنگ محله ی صفائیم
مائیم و بغیر ما کسی نیست از ما بخدا ره بسی نیست
ای گربه! این جماعت اهل اللّه اند، و خوب باشند و این صفتها که شنیدی جز یک حرف از صفت ایشان نیست، انشاء اللّه تعالی دیگر از اوصاف حمیده ی ایشان خبرها خواهی یافت و صفت ایشان بسیار باشد و گاه باشد از اینجا بروند بترکستان و از آنجا بخطا و از آنجا بعراق بیک گام، و ضمیرشان از فیض عبادت و اسرار اللّه منورست و از عیوبات عالم ایشانرا خبرست، خراباتیان سر موئی کج نروند تا تا آنکه بمرتبه یی برسند، همچنانکه اطفال را در مکتب خانه بشناختن یک نقطه و دو نقطه و دانستن مد و یافتن شد و اینکه الف چیزی ندارد تعلیم دهند تا در سند
و خاطر نشان کنند و هرگاه معلم خواهد دائره دنباله ج، ح، ع، غ را بنویسد، اینها را ب آنان یاد و تعلیم میدهد تا آنکه آنانرا ب آنها دانا میگرداند.
گربه گفت:
از کشف و کرامات صوفیه بیان کن!.
موش گفت:
کرامات ایشان بسیار است، نهایت شمه یی را بیان خواهم کرد، و آن اینست:
از کرامات مشایخ خراسان است، در حالتی که فوت میشوند، بعد از چند وقت درخت پسته از مزار ایشان میروید و مشایخ عراق در چله، گل سرخ بمریدان در زمستان نشان میدادند، و در شب بجای روغن، آب در چراغ میکردند و احیانا پرواز کرده میپریدند و بعضی هم از درخت خشک میوه چیده اند. و همچنین مشایخ ترکستان هر چه را آرزو کرده و خواسته اند، ممکن شده است.
و اما کشف و کرامات مشایخ ماوراء النهر هم بسیار است و در میان عرب کشف و کرامات نیست و هر یک از ایشان زحمت عبادت و سلوک و چله داشتن و اوراد و ذکر خفی همه را بجای آوردند تا بحدی که وجود ایشان از میان برخاسته و رو بعالم روحانی نمایند.
شعر
عشق آمد و شد بجانم اندر تک و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی پوست گرفت فانی ز من و بر من و باقی همه دوست
چون بعالم روحانی واصل میشوند. در این باب بحث بسیار است و رموز ایشان بیشمار و شناختن حقیقت امر محال، و حدیث قدسی از آثار ایشان ظاهر و هویدا.
ای گربه! چه فائده! اگر چیزی از عالم تصوف میدانستی و بمرتبه ی کمال و وصال میرسیدی، کشف و کرامات از تو بظهور میرسید.
گربه گفت:
ای موش! دیگر اگر چیزی از صفات ایشان میدانی بیان کن!.
موش گفت:
ای گربه! بنده اگر حرفی بزنم گمان بکفر خواهی کرد و هر گاه بگویم از تصوف خبر نداری و نمی فهمی، رنجش پیدا میکنی، اکنون گوشدار شاید بنوع تقریبی شما را حالی نمایم، چون قطره بدریا میرسد قدرش معلوم گردد (حلوای تن تنانی، تا نخوری ندانی).
گربه گفت:
اگر خواهم که من نیز از این مرتبه چیزی بیابم، مرا چه باید کرد؟.
موش گفت:
ای گربه! تو طالب علمی و صوفی را با طالب علم ملاقاتی نیست.
گربه گفت:
ای موش! هر کس طالب علم را دوست ندارد موافق حدیث، دین و ایمان ندارد.
شنیده یی که حضرت رسول اللّه علیه الصلاة و السلام فرموده که هر کس بقلم شکسته یی معاونت طالب علمی نماید، خداوند عالمیان چندان حسنه را در نامه ی اعمال او بنویسد، و هرگاه کسی رد طالب علم کند خداوند رد دین و مذهب او کرده باشد، دیگر اینکه معلوم میشود که این فرقه نماز نمیکنند و روزه هم نمیگیرند
و اگر نماز نگذارند و روزه ندارند، اعتباری نخواهند داشت.
موش گفت: چرا؟.
گربه گفت:
ای موش! الحال تو نیز میباید که بمرتبه یی انصاف داشته باشی، تقلید و تعصب را فرو گذاری و خدای خود را حاضر و ناظر دانسته باشی، آنوقت معلوم تو میشود که ایشان بکمال حماقت و نهایت تعصب آراسته اند زیرا که هر که رد علما کند، رد امامان و پیغمبران کرده و همچنین رد امر الهی و کتب و ملائکه و اخبار و احکام و حساب و عقاب و عذاب و ثواب بهشت و عقاب دوزخ و حشر و نشر و میزان و صراط کرده.
موش گفت:
ای گربه! منازل صوفیه پیش تر است بقرب الهی تا عالم.
گربه گفت:
چون است؟ بیان کن تا بشنوم!.
موش گفت:
مراتب فقر و سلوک و تعلقات در ما بین اهل اللّه و خلق اللّه هفت مرتبه است، مرتبه ی رفیع اعلی مرتبه ی صوفیان است.
گربه گفت:
از کجا یافته یی؟ بیان کن تا بدانیم!
موش گفت:
ای شهریار! گوش دار تا بیان کنم
اول عالمان، دوم صالحان، سوم سالکان، چهارم عارفان، پنجم خائفان،
ششم صادقان، هفتم عاشقان.
این هفت مراتب که تو شنیدی، همین مرتبه ی اول با عالم است و باقی شش مراتب بفیض انوار الهی و تاییداتش با صوفیان است: ملا بابا جان چه خوش رباعی گفته است:
از شب نم عشق خاک عالم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
چون عشق و خرد متفقا فال زدند یکقطره از آن چکیده، آنهم دل شد
پس معلوم شد که رتبه ی عشق با صوفیان است و رتبه ی عقل با عالمان، و هر جا که عقل بساط چیده، عشق بی تکلف آنرا پامال نموده و بر هم زده.
شعر
عاقل بکنار آب تا پل میجست دیوانه ی پا برهنه از آب گذشت
عشق، فراز و نشیب و گرم و سرد ندارد و دور و نزدیک نمیداند و اندک و بسیار و نفع و ضرر نشناسد.
ای گربه! حد و صفات ایشان زیاده از این است که کسی بیان تواند نمود، چاره جز آن نیست که دست طلب در دامن استاد ایشان زند و متابعت کند تا آنکه رتبه ی وحدت وصال او را نصیب گردد، والا در عمر خود که در مدرسه بحث و تکرار از ضرب، یضرب، ضربا، ضربوا، ضربت، ضربتما، ضربتن و عبارت فهمیدن او را سودی نباشد الا سرگردانی، زیرا که راه عالم بسیار دورست و در نزد خداوند عالمیان راه صوفیه را بسیار بسیار نزدیک است که بهر لمحة البصر مناظره ی جمال اللّه در نظر دیده ی عارف سالک و عاشق، تجلی و ظهور میکند. اما یافتن این مراتب همان نحو است که قبل از این مذکور شد و
دیگر گفته اند:
شعر
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
و دیگر از این مقوله گفتگو بسیار است، اما تا کسی با ایشان ننشیند و اختلاط ننماید نمیداند،
گربه گفت:
آیا از معرفی الهی خبر دارند.
موش گفت:
هر گاه خدا را نشناخته باشند، چگونه عبادت میکنند و رتبه از کجا بهم میرسانند البته میشناسند و می دانند!.
گربه گفت:
ای موش! دیگر چیزی از تعریف و توصیف و اخبار و آثار و کردار و افعال ایشان میدانی؟ بگو تا بشنویم!، شاید که در این باب مهارت تمام بهم رسد و کمال مراد حاصل شود.
اسرار حاصل نمودن ایشان آسان نیست، بواسطه ی آنکه سلوک و ریاضت و علم شکستگی و بردباری ایشان زیاده از حد و بیان است، از آن جمله حلم و و ستاری در این مرتبه است که حسین منصور مرد حلاجی بود، یک روز زنی در دکان او آمد که پنبه بخرد و آن زن پیر بود، چون زن نشست در حالت نشستن بادی از آن پیر زن جدا شد چون حسین حلاج آن صدا را بشنید متوجه آن نشد و گرم حلاجی خود شد که مبادا آن پیره زن خجل شود و بسبب آن حلم و
ستاری دارای آن مرتبه شد که میدانی، گفت انا الحق!.
گربه گفت:
ای موش! دیگر از صفات ایشان و کشف و کراماتشان چیزی یافته یی باز بیان کن.
موش گفت:
بلی! چرا که از بزرگان ایشان در بغداد از کثرت سلوکی که داشته اند مرتبه ی ایشان در عالم تقرب و وصال بجائی رسید که ما فی جبتی سوی الله را گفته اند:
گربه گفت:
دیگر بیان فرما!.
موش گفت:
از بسیاری رنج و تعب و کثرت ریاضت و عبادت، گفت: سبحانی ما اعظم شأنی، و این منزلت را نیافت جز بصرف عبادت و ایشان از این قبیل کلمات بسیار گفته اند.
گربه گفت:
ای موش! خوب کردی که مرا آگاه ساختی از مرتبه ی ایشان، پس سهل چیزی مانده که رتبه ی ایدان را بفرعون برسانی زیرا ایشان هم دعوی خدائی کرده اند.
موش گفت:
ای شهریار! شما ایشانرا از فرعون کمتر میشمارید؟!، فرعون دعوی خدائی کرد، ایشان نیز کردند، چرا شما بکند چیزها نمیرسد؟! مگر ایشان از فرعون
کمتر بودند، ایشان گفتند: ما اعظم شأنی و لیس فی جببتی سوی الله و انا الحق و امثال اینها، اما فرعون یکمرتبه گفت. ألیس لی ملک مصر و مرتبه ی دیگر گفت: انا ربکم الا علی، و لکن مشایخ کبار صوفیه از آن روز که واصل شدند تا روز وفات میگفتند: سبحانی ما اعظم شأنی، بنا بر این رتبه و منزلت مشایخ از فرعون بیشتر است.
گربه گفت:
ای موش! از برای صوفی شدن و بندگی کردن و بگمان غلط خود را از خلق ممتاز ساختن مرا حکایتی بخاطر آمده که سخت مناسب است باین نقل تو.
موش گفت:
بگو تا بشنوم!.
گربه گفت:
روایت کرده اند که یکی از مردم احشامات بشهر اصفهان رفت که گله ی گوسفند بفروشد، قضا را آنوقت جلاب بسیار آمده بود و گوسفند فراوان و نمی- خریدند، آن شخص احشامی گوسفند را بقراء و بلوکات برده و بوعده بفروخت و از آن گوسفندان که فارغ شد آن مرد احشامی بخاطرش رسید که تا هنگام اتمام وعده، مدتی خواهد بود و مرا هم منزلی و دکانی و جائی نیست، بهتر آنست که کدخدا شویم، شاید تا ایام وعده سرانجامی داشته باشیم، باری آن شخص زنی را از جائی سراغ نمود و دلاله یی را فرستاد، اهل آن زن این معنی را قبول نمودند اما اقوام آن زن قبول ننمودند و گفتند که داماد را باید ببینیم، پس از این دلاله گفت الحال چون ریش تو سفید و رخت تو کثیف شده، باید بحمام بروی و ریشت را رنگ ببندی و دارو بکشی و رخت پاکیزه بپوشی تا آندم من ترا ببرم و مردم
عروس، تو را ببینند.
آن مرد احشامی لر بحمام رفت و گفت دارو بیاورید، و از احمقی که داشت نپرسید که این داروی ریشست یا موضع دیگر، از نادانی او را برداشته بریش و سبیل خود مالیده بعد از چند دقیقه بگمان آنکه ریشش رنگ گرفته است آب ریخت، پس از آن موی ریش و سبیل او فرو ریخت، آن مرد بخیال آنکه رنگ بستن بهمین نحو و منوال است.
پس از آنکه از حمام بیرون آمد بدکان دلاکی رفت که اصلاح نماید چون وارد دکان شد و نشست دلاک را گفت بیا و مرا اصلاح بکن، دلاک چون نظرش بر او افتاد، گفت مگر تو کیف خورده یی؟، آن مرد خیال کرد آدمی تا کیف نخورد او را اصلاح نمیکنند، گفت: بلی کیف خورده ام! مرد دلاک آینه را بدست او داد، چون نظر نمود اثری از ریش و سبیل خود ندید.
حالا ای موش! معرفت بسیار حاصل کردن باین قسم و بدون تعقل و فهم موافقت برنگ ریش داد.
شعر
ایا صوفی گرت پروای ریشست کجا زرنیخ باب رنگ ریشست
هزاران نکته در هر موی پیداست چنین رنگی نه شایسته بریشست
ای موش! اگر تو صوفی را دوست میداری؟ اکنون دو کلمه ی دیگر در باب کرامات صوفیه ی خراسان بشنو!.
آورده اند که روزی یکی از اهل عراق و از مردمان اراذل، متوجه خراسان شد، قضا را یکی از کدخدایان خراسان از باغ بیرون آمده بود و دستمال میوه یی در دست داشت و بخانه میرفت، قضا را نظرش ب آن مرد افتاد و گفت: میباید که
این مرد یکی از اهل اللّه باشد، پس آن مرد را پیش خود طلبیده و گفت:
ای مرد! اگر بگوئی در این دستمال چه چیز است این امرودها را بتو میدهم، اما اگر بگوئی چند است هر نه دانه را بتو میدهم.
آن مرد عراقی دانست که چه چیز است و چند دانه است، گفت:
ای کدخدا! در میان دستمال تو امرود است و نه دانه است.
آن مرد خراسانی دستمال را با امرودها باو داد و گفت: این مرد از اهل کشف و کرامات است، باید که این مرد را بخانه برد و تخمه یی را از او گرفت!.
پس ای موش! کسی را که اینقدر بی درک و نافهم باشد و نداند که درخت پسته شایع ملک خراسان است چگونه دارای کشف و کرامات خواهد شد؟، پس اگر پیران خراسان صاحب کشف و کرامات باشند میباید که درخت خرما که شایسته ی ملک خراسان نیست یا میوه های عراقی یا میوه های هندی یا رومی و یا گرمسیری مثل نارنج و لیمو این نوع میوه ها از برایشان بروید و حال اینکه کسی هم ندیده که درخت پسته از برایشان بروید و بفرض هم که بیرون آمده باشد، نبینی و ندیده یی که هر گاه در باغی درخت گوگجه باشد، باغی دیگر که در حوالی آنست در آن هم درخت بیرون می آید؟ زیرا مرغان آن گوگچه را بمنقار خود برده و باطراف میرسانند و از این جهت میروید، درختان دیگر نیز بهمین منوال است.
مثلا جماعتی درک شعور ندارند و نمیدانند که تخم مرغ را از کیسه بیرون آوردن کار شعبده بازی است و نماینده ی او را اولیاء قیاس میکنند زیرا کسانی که عقل و شعور ندارند در برابر ایشان مشگل مینماید.
همچنانکه آورده اند که مرد لری در بالای درختی رفته و بر شاخه ی آن نشسته بود و بن آن شاخه را میبرید، از قضا شخصی از آنجا میگذشت گفت:
ای مرد! تو بر سر شاخ درخت نشسته و بن شاخه را میبری، آنشخص گفت که ای مرد تو کرامات داری، دست در دامن آن مرد زد و گفت: ای مرد! تو امامی!، هر چند آن مرد قسم میخورد و میگفت: من امام نیستم از او قبول نمی کرد!.
ای موش! از این نوع کسان بکشف و کرامات اعتقاد دارند که عقل و درک و شعور ندارند و بگمان خود سعی کرده اند و معرفتی حاصل نموده اند.
ای موش! بسیار زحمت و رنج خاصر و تصدیعات زائد الوصف در خدمت علمای دین باید کشید تا یک مسأله ی معقولی را فراگیری و بدانی، تا اینکه مردم تو را از نادانان و کم شعوران نشمارند. آنها که صاحب معرفت و دانشمندان میباشند، خون جگر خورده اند تا ره بجائی برده اند. نشنیده یی که استاد دانا در این باب گفته است:
شعر
خاره خاره چو نباشد اثر درد ترا لعل کردی چه خوری غوطه بخوناب جگر
گر تو خواهی که شوی از ره آلایش پاک همچو صوفی ز سر قید تعلق بگذر
ای موش! تو را گمان است که هر کس آنچه گوید همان است، آیا این معنی را ندانسته یی که هر کس آنچه گوید همان است، آیا این معنی را ندانسته یی که هر کس دعوی کند تا در طبق دعوی خود شاهد نیاورد و نگذارد، دعوی او
اعتبار ندارد.
ای موش! آنانکه لاف معرفت خدا میزنند مثلشان مثل آن روباه است که حاجی شده بود.
حکایت
روایت میکنند که در اردستان روباه بسیار است، یعنی زیاده از سایر بلاد، نظر ب آنکه انار در آن ملک فراوان و روباه در شکستن انار و اتلافش بسیار راغب است. مردم اردستان از خوف و توهم اینکه مبادا روباه رنجیده شود و بباغ رفته انارها را ضایع نماید باین سبب ملایمت نموده عزت روباه را میداشتند، بدرجه یی که روزها در خانه ها عبور و مرور میکردند و بهر چه میرسیدند میخوردند و کسی را قدرت بدم زدن نبود.
قضا را روزی روباهی از راهی میگذشت، صدای مهیبی بگوش روباه رسید.
بسیار پریشان و مضطرب شد و متوهم گشت. گویا ابریق کهنه یی بگوشه یی افتاده بود و باد ب آن ابریق میخورد و صدا میداد و روباه از توهم آن حیران، لهذا بهر طرفی نظاره میکرد و در حال خود فرو مانده بود چنانکه از حرکت باز مانده بود، قضا را روباه دیگر باو برخورد و در آن وقت باد اندکی کم شده بود و صدا از ابریق نمی آمد، چون نظر کرد و آن روباه را دید که حیران و فرو مانده ایستاده و بهر طرف مینگرد، در این حال آن روباه مضطرب ب آن روباه دیگر گفت که در اصطرلاب نگاه کردم چنان مینماید که در این چند روز در همین موضع شیرهایی پیدا شوند که تمام روباه ها را سر میکنند، بهتر اینست تا من و تو از این موضع بیرون برویم. دروغ گفتن این روباه بجهت این بود که میخواست آن روباه نداند که او از ابریق کهنه ترسیده است و او را همراه خود ببرد که مبادا در آن حوالی
که صدا بود مضرتی باشد و هر گاه چیزی هم واقع شود او خود بگریزد و آن روباره بیخبر را در دام بگذارد و گرفتار گرداند، باین خیال باتفاق هم براه افتادند و هر ساعت روباه متوهم میایستاد و هوشیاری مینمود باز روانه میشدند، آن روباه دیگر میگفت که ای یار عزیز اینقدر تأمل چرا میکنی؟ گفت: بواسطه ی اینکه در این نزدیکی میباید طعمه یی باشد، و آن روباه بیخبر را بحیطه ی طعمه ب آن طرفی که صدا بود روانه کرد و خود از طرفی دیگر میدوید و اثری از طعمه نیافت، بعد از تکاپوی بسیار بیکدیگر رسیدند، روباه خاطرجمع شد که از موضع آن صدا گذشته است، تا آنکه بتلی رسیدند آن روباه متوهم ابریق شکسته یی بنظرش در آمد که در آن تل افتاده، با خود گفت که شاید در این طرف دریا باشد و این روباه را با خود آورده، حال این قصه را میخواهد بزبان روباه بیان کند، گفت:
باید تأمل کرد تا در رمل نگاه کنم، بعد از مدتی سر برآورد و گفت: آنچه بنظر می آید میباید شیر باشد، بیا تا از اینجا برویم! این بگفت و بسرعت میدوید آن روباه بیچاره از توهم شیر گریزان شد و از آن دشت و صحرا بیرون رفت، و آن روباه برگردید و بر سر آن ابریق آمد دید که ابریق شکسته ییست چون نزدیک تر شد دید هنوز اندک بادی می آید، پس معلوم روباه شد که آن صدای سابق هم از آن ابریق بوده است، روباه از آن صدا و آن نومیدی، از قهر بابریق گفت که بشب بیداری روباه قسم تا تو را ببلائی گرفتار نکنم از پا ننشینم و آرام نگیرم، پس از آن ابریق را می غلطاند و میبرد تا بکنار دریا رسید، ابریق را بر دم خود استوار نموده بدریا انداخت، هر مرتبه که آب بکوزه میرفت و صدا میکرد روباه میگفت که اگر صد بار عجز و زاری کنی در نزد من سودی ندارد تا تو را غرق نسازم.
خلاصه ابریق پر شد و سنگین گردید و روباه را بپائین کشید، روباه چون دید که در آب غرق میشود مضطرب شد و علاجی جز قطع دم خود کردن نیافت، لهذا بصد زحمت دم خویش را قطع نموده ابریق با دم روباه غرق شد و روباه بهزار مشقت خود را از آب بیرون انداخت و روانه شد و با خود میگفت که عجب جانی از این دریا بسلامت بردی، بعد فکر کرد که اگر خویشان مرا در چنین حالتی ببینند نهایت شرمندگی و سرشکستگی من باشد پس بهتر آنستکه در جائی پنهان شوم تا مردم مرا نبینند، و ب آهستگی قدم میزد و میرفت، قضا را در سر راه او بازارچه یی بود و در آن بازارچه دکان صباغی، از دریچه داخل بدان دکان گردید.
استاد بجهت کاری بجائی رفته بود، چون برگشت و در دکان را باز نمود روباه برجست که بیرون رود در خم نیل افتاد، دست و پای بسیاری زد تا اینکه بیرون آمد و از دریچه بگریخت، در راه با خود گفت که اگر کسی مرا ببیند و از من استفسار نماید که سبب بیدمی و جامه ی نیلی پوشیدن تو از چه جهت است، باید گفت که بحج رفته بودم و نیلی بودنم هم علامت قبول شدن حج است چرا که مکه سنگ محک است، بسیارند که بزیارت میروند و چون معاودت مینمایند تمامی صفات ذمیمه ی ایشان بخوبی مبدل میگردد.
پس روباه با خود قرار حاجی شدن داده بمیان قبیله آمد و خود را حاجی نام نهاد و بیدمی و سیاه بختی را حاجی سبب ساخت و نزد آنانکه عقل و شعوری داشتند دستگاه مضحکه و ریشخند بود و آنانیکه من حیث لا یشعر بلکه کالانعام بودند چون روباه را میدیدند تعظیم و اکرام بجا می آوردند.
آن روباه بیدم را با حماقت صوفی یکی دانسته اند، زیرا که ایشان نیز بسبب خجالت از دعوی کذب نمیدانند بچه وجه مدافعه از خود کنند. لهذا رداء
کشف و کرامات بر خود بسته اند و مردمرا گمراه میسازند، و اگر نه در همه ی عمر خود کسی حرف راست از ایشان نشنیده، این چه جای کشف و کرامات است بغیر از آنکه خجالت و وسیله ی شکم چرانی چیز دیگر مقصود ندارند و جز فریب مردمان کالانعام عملی لایق نمینمایند.
از آنجمله حکایت میکنند که:
حکایت
شیخی با جمعی از مریدان از دهی بیرون آمده بدهی دیگر میرفت، در اثنای راه دید که مردی از باغ بیرون آمد و سبدی بر سر دارد و میرود، شیخ با خود گفت که در اینجا میتوان کراماتی ظاهر نمود زیرا که اکثر مردم این ده، رئیس حسین و رئیس عز الدین و خالو قاسم، نام دارند و این مرد هم البته یکی از این اسمها دارد و و سبد او نیز میوه دارد، اولی آنست که این مرد را صدا زنی و بگوئی که سبد میوه را بیاورد تا خورده شود و سپس با خود گفت: که اگر این کار بوقوع پیوست عجب کراماتی ظاهر گردد و نان تو در میان مردم نادان اراذل پخته گردد و در اینباب شهرت تمام میکنی!.
پس روی ب آنمرد نموده گفت:
ای رئیس عز الدین! رئیس حسین خالو قاسم شهریار!
آن مرد چون اسم رئیس را شنید جواب داد و رو بعقب نمود، دید شیخ با جمعی از مریدان میرود.
شیخ گفت:
سبد میوه را بیاور تا بخوریم!.
آنمرد پیش آمد و گفت:
ای شیخ! مرا عمو عید میخوانند و سبد من هم از میوه نیست!.
شیخ با خود گفت که این دروغ میگوید اگر این اسم را نداشت جواب نمیداد گویا در دادن میوه مضایقه دارد یا اینکه مرا بیکرامات تصور میکند. پس از این خیال گفت:
ای مرد مرا خبر داده اند که آنچه در سبد است نصیب من و مریدان است و و تو بعلت میوه ندادن نام خود را عمو عید گذاشته ای و دروغ میگوئی و انکار میوه هم میکنی.
آنمرد قسم یاد کرد که یا شیخ از شما عجب دارم اگر این سبد میوه داشت البته بشما میدادم.
شیخ گفت:
ای مرد اگر راست میگوئی سبد را بر زمین بگذار تا ما خود نگاه کنیم، اگر میوه نداشته باشد سبد را برداشته برو!
آنمرد نمیخواست که سبد را بر زمین بگذارد زیرا سبب خجالت میگردید، از اینجهت در زمین گذاشتن سبد مضایقه می نمود.
شیخ ایندفعه خاطر جمع گردید و گفت:
در رموز و عالم خفاء بمن گفته اند که این سبد نصیب من و مریدان من است و تو ای مرد شک در قول ما مکن و سبد را بگذار!
آنمرد لاعلاج شده سبد را بر زمین بگذاشت.
چون شیخ نگاه کرد دید آن سبد پر از سرگین الاغ است، زیرا مدت ها الاغ در باغ چریده بود و آنمرد سرگین ها را جمع نموده در سبد گذارده بود و
بخانه می آورد.
چون شیخ آن سرگین را بدید از روی خجالت بمریدان خود گفت:
هر کس که بنور عشق فروزان است شروع در خوردن کند میداند که این چه لذت دارد!.
پس مریدان هر یک بتقلید یکدیگر تعریف میکردند، یکی میگفت: که بوی مشک بمشام من میرسد!، دیگری میگفت: اگر عنبر باین خوشبوئی بود البته بصد برابر بطلا نمیدادند!، دیگری میگفت: هرگز شکر را باین چاشنی ندیده ام!، باری تا آن از سگ کمتران یک سبد سرگین را بخوردند و تعریف کردند شیخ با خود میگفت که هر کس از این بچشد و دل خود را بد نکند باطن او البته صاف گردد و قوت گرسنگی و تشنگی بهم میرساند!.
ای موش؟ نمیدانم در این مدت که در سلک صوفیان بوده یی از این لقمه های لذیذ خورده یی یا نه؟!.
و باز حکایت دیگر:
حکایت
آورده اند که روزی مریدی بنزد شیخی از مشایخ آن زمان رفت و گفت:
یا شیخ! زن من حامله است، میترسم که دختری بیاورد، توقع اینکه دعا کنی که از برکت انفاس شما، خدایتعالی پسری کرامت کند.
شیخ گفت:
برو چند خربزه بسیار خوب با نان و پنیر بیاور تا اهل اللّه بخورند و در حق تو دعا کنند!.
آن مرد گفت: بچشم!.
بعد رفت و نان و پنیر و خربزه حاضر ساخت.
پس از صرف و تناول، آن مرد را دعا نمودند، شیخ نیز دعا و فاتحه بخواند و گفت:
ای مرد خاطر جمع دار که خدای تعالی البته تو را پسری کرامت خواهد فرمود که در ده سالگی داخل صوفیان خواهد شد.
چون مدت حمل بگذشت و حمل را بنهاد دختری کریه منظر بود، آن مرد بسیار دلگیر گردید، بخدمت شیخ آمد در حالتی که همه ی مریدان نزد شیخ حاضر بودند گفت:
یا شیخ؟! دعای تو در حق من اثری نکرد و حال اینکه شما تأکید فرمودی خدای تعالی پسری کرامت خواهد فرمود، الحال دختری بد ترکیب و کریه منظر متولد گردیده؟
شیخ گفت:
البته آن سفره که بجهت اهل اللّه آوردی باکراه بوده، چنانچه آنرا از راه رضا و صدق و ارادت آورده بودی البته پسری میشد، در هر حال بنهایت خاطر جمع دار اگر چه دختر است لکن زیاده از پسر بتو نفع خواهد رسید، زیرا من در خلوت و مراقبت چنین دیدم که علامه خواهد شد.
پس از این گفتگو، بدوماه دختر وفات یافت؟.

آن مرد باز بنزد شیخ آمد و گفت:
یا شیخ! آن دختر نیز وفات یافت، غرض اینکه دعای شما بهیچ وجه تأثیری نکرد.
شیخ گفت:
ما گفتیم این دختر بیش از پسر بتو نفع میرساند، اگر زنده میماند بر مشغله ی دنیا داری و آلودگی تو میافزود پس بهتر آنکه برحمت ایزدی پیوسته شد.
روایت شده که چون شیخ این بگفت مریدان بیکبار برخاسته بر دست و پای شیخ افتادند و پای شیخ را بوسه میدادند و میگفتند:
انشاء اللّه تعالی وجود شما را سلامت دارد که از این وجه ما را حیات تازه بخشیدی، حقا که نفس و دم پیر کامل، کم از دم عیسی نیست! چرا که گفته اند:
شعر
فیض روح القدس ارباز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
الحمد اللّه و المنه که ما کسی را دست براه فن زده ییم که از پنهان و آشکار خبر میدهد.
ای موش! کشف و کرامات صوفیه بدین نوع است که شنیدی و اگر باز چیزی از کرامات ایشان شنیده یی و یا خوانده یی بیان کن تا بشنوم!.
موش گفت:
ای گربه! تو در گرداب عتاب و عناد افتاده یی و انکار میکنی و اگر نه از برای تو صحبت میداشتم، اما گفتگوی تو قفل خاموشی بر دهن زده، زیرا که هر چه گفتم عیبی از آن در آوردی و مرا سرگردان ساختی.
گربه گفت:
ای موش! من عناد نمی کنم بلکه حجت و برهان می آورم، بخدا قسم که آنچه قبل از این از تصوف گفتی از صد یکی را جواب نگفتم و میخواستم که آنچه در خاطر داری همه را از تو بشنوم و بعد از آن تو را از روی دوستی نصیحت کنم
و بیان غلط ایشان را بر تو ظاهر گردانم و بر عالمیان هم روشن باشد که بر جستن و چرخیدن و سماع کردن و دروغ بجای کرامت گفتن کی از عقل و دانش است، بلکه در کمال کودکی و حماقت است.
باری ای موش! تو آنچه از تذکره ی ایشان شنیده ی بگو بعد از آن آنچه بنده خاطر نشان تو کنم قبول کن!
موش گفت:
ای گربه! کرامت از مشایخان خراسان بشنو،
گربه گفت:
بیان کن! لکن چرا وصف مشایخ میکنی و نام نمی بری؟
موش گفت:
ای گربه نام بردن مصلحت نیست، توقع دارم که تو هم نام نگوئی تا نسبت بعضی از بیخردان نباشد، حالا گوش بده و کرامات بشنو!:
حکایت
آورده اند که در خراسان شیخی بود و مریدی داشت که نام آن مرید، مجد الدین بود، شیخ آن مرید را بسیار بسیار دوست میداشت و آن مرید هم بکمال صلاح آراسته بود، روزی از آن مرید شیخ را اغبری بهم رسید، آنروز شیخ در مرتبه ی جلال بود و مرتبه جلال را پرده ی استیلای اجلال، غضبناک گفت:
برو در آب! یعنی در آب بمیری.
قضا را چنان شد که شیخ گفته بود، چرا که این مرید با جمعی از اشراف و اکابر خراسان مصاحبت و تردد مینمود، قضا را شبی بخانه یی رفت که صاحب آن خانه سلطان آن ملک بود و آن سلطان را پسری بود جاهل و تند و شدید،
در آن وقت که مرید داخل شد، سلطان زاده بسیار مست بود فرمود که تا او را بگیرند، چون گرفتند گفت: او را در دریاچه آب انداختند و کسی را قدرت آن نبود که منع نماید، تا آنکه مرید شیخ در آب مرد.
چون صبح شد خبر از برای شیخ آوردند که یا شیخ! مجد الدین که شما بسبب اغبراری که از او در دل داشتی و او را دعا کردی بسبب دعای شما در آب مرد و دعا اثر کرد!.
شیخ چون این مقدمه را شنید و سبب در آب مردن او را فهمید برآشفت و گفت:
خون مجد الدین خون خراسان، خون مجد الدین خون عراق، خون مجد الدین خون بغداد است و چون بغ را گفت و خواست داد را بگوید مریدی دیگر دست بدهانش نهاد و گفت:
ای شیخ عالم را خراب کردی
و چون بغ گفت و دادش ماند، قدری نگذشت که ناگاه هلاکو خان پیدا شد و موافق قول شیخ، عراق و خراسان را قتل و عام نمود، این همه خرابی و قتل و غارت بسبب دعای شیخ بود تا بدانی که مردان راه چنین بوده اند و تو گمان بد مبر!
ای گربه! هر گاه در باب این کرامات حرفی داری بگو! ولی درباره ی اهل اللّه ظن بد مبر، من تو را دوست میدارم و ابداً تو بعلم خود مغرور مشو و بنظر حقارت بایشان منگر!
ای گربه! چرا از راه عناد و لجاجت بیرون نیامده بجاده ی موافقت و مصاحبت با من رفاقت و رفتار نکرده و نمیکنی، با وجود اینکه بسیار از عالم کشف و کرامات بیان کرده و میکنم، معهذا تاثیر نمیکند!
گربه گفت:
ای موش! هرذی حیاتی باید مرتبه ی خود را داند و از آن تجاوز نکند و اسباب زندگی کردن و مال و حال خود را ضبط و ربط نماید: میباید فکری و تأملی و تدبیری داشته باشد، خصوصاً هرگاه خواهد در دنیا نزد اقربا و طایفه ی خود ممتاز گردد و در آخرت نزد ابناء خویش با عمل و کردار نیکو سرافراز باشد باید که شب و روز در تفحص و تجسس و احوال خود بوده و غافل نشود و در گفتن و شنیدن و نشستن و برخاستن و خوردن و آشامیدن تامل کند و روز بروز در آنچه شایسته ی حال و م آل بوده باشد تدبر و دقت نماید و کردار نالایق را ترک کند، و این حال کسی را باشد که دارای عقل و شعور و درک و فراست باشد و آنچه در همه ی کتب از موافق و مخالف مسطور است خارج و بیرون از دو وجه نیست، یا بنا بر عقل است و یا بر قول. اگر بنا بر عقل است باید هر چه بیند و بشنود از روی کمال عقل در آن تامل و دقت نماید، گاه باشد که عقل خود ب آن شنیده و دیده نرسد، لذا باید از عالمان باحوال روزگار و زمان استفسار نماید تا خاطر جمع باشد زیرا بسیار باشد که چیزی بعقل ما و شما درست آید ولکن نزد عقل عقلاء غلط و باطل باشد، و گاه باشد چیزی چند در نزد ما و شما غلط و باطل ولی نزد عقلاء درست آید:
موش گفت:
حکایت
آورده اند که گربه یی گذرش در بیابانی افتاد: و در آن بیابان دچار شیری شد، چون آن شیر گربه را دید او را پیش طلبید و مهربانی بسیار نمود و دست بر سر و گوش او همی مالید و گفت:
ای گربه! تو از ابنای جنس مائی- ما باین شوکت و قوت و تو با تن ضعیف و ناتوان، چنین مییابم که بسبب آزار و اذیت بنی آدم باین حال رسیده یی! آن آدم چه قسم کسی است که عالم از تزویر او در رنج و آشوب است؟ آه چه فائده اگر کسی از بنی آدم بمن میرسید انتقام تو را از او میگرفتم.
از قضا در آن اثناء هیمه کشی در آن بیابان بود و هیمه جمع میکرد، شیر نظرش ب آن هیمه کش افتاد و بسر وقت او روانه شد، چون باو رسید بسیار خطاب و عتاب کرد. هیمه کش بیچاره لرزان و نالان و متفکر مانده و تبر هیمه شکنی را از دست بینداخت، حیران و سرگردان بر جای خود بماند.
شیر گفت:
ای بنی آدم! شما عالم را مسخر خود گردانیده اید، مغرور و ظالم و ستمکار شده اید بنوعی که یکی از ابناء جنس ما در میان شما آمده باین صورت و درجه خفیف و نحیف شده، حال میخواهم چنگال بیندازم و شکمت را پاره پاره نمایم و و سرت را از ملک بدن برکنم و جسدت را طعمه ی روباهان این دشت و صحرا نمایم که دیگر کسی از بنی آدم این قسم رفتار ننماید و با مردم برقت و مدارا سلوک کند!
هیمه کش بیچاره گفت:
ای پادشاه سباع! و ای پهلوان عالم! اگر با من از روی غضب و قهر سلوک کنی تو را پهلوان نخوانند، مگر داستان پهلوانان را نشنیده یی که هر گاه مدعی خوار و ذلیل باشد از او در گذشتن کمال مردی و مروت باشد؟ و اگر هم صبر و حوصله یی در گذشتن نداشته باشد باز مردی آنست که باو مهلت حاضر ساختن سلاح داده تا که آماده حرب جنگ گردد، زیرا شرط مردی نیست کشتن
مدعی را بیخبر!.
شیر گفت:
ای بنی آدم! مرا دست از تو برداشتن محال است، اما مهلت تهیه ی آلات حرب میدهم.
هیمه کش گفت:
ای شیر! اسباب و آلات حرب من در خانه است و من در اینجا اسلحه ی حرب ندارم و در این بیابان از کجا بیاورم؟.
شیر گفت:
برو در خانه و اسلحه را بیاور!.
پس از شنیدن این سخن، هیمه کش با خود گفت: الحمد للّه، اکنون شاید بتوان جان از دست این دشمن خونخوار بسلامت برد و او را ببلای خود گرفتار کرد. بعد از آن بشیر گفت:
میترسم که بکمال زحمت بخانه رفته و اسلحه ی حرب را بیاورم و تا برگردم تو رفته باشی و سعی من باطل گردد.
شیر گفت:
بهر صیغه یی که تو خواهی مرا قسم بده که من بجائی نروم تا تو باز گردی!.
هیمه کش گفت:
ای شهریار! اگر راست میگوئی و خواهی خاطر مرا آسوده گردانی باید رخصت دهی تا من دست و پای تو را بریسمان هیمه کشی بتنه خاری و یا درختی ببندم آنگاه از عقب سلاح بروم و بعد از مراجعت شما را مرخص نموده با هم نبرد نمائیم. ای شهریار! اگر چه این سخن و گفتگو نسبت بشما کمال بی ادبیست، اما
چون میدانم که شهریار بکمال مروت و مردی آراسته است بنابراین گستاخی نمودم، باقی اختیار داری!
شیر از راه دامیت و حیوانیتی که داشت، پیش آمد و گفت:
ای بنی آدم! مبادا بخاطرت چیزی برسد که مرا از آوردن سلاح تو پروائی هست، بیا و مرا بهر قسم که خواهی ببند و زود برو و اسلحه ی خود را بیاور تا با تو مبارزت کنیم و دست برد نمائیم.
باری، هیمه کش در کمال ترس و بیم پیش رفت و بریسمان هیمه کشی دست و پای شیر را محکم ببست، چون از بستن فارغ شد و از طپیدن و لرزیدن بخود باز آمد تبر هیمه کشی را برداشته روی بشیر آورد و بنای زدن نمود، هر مرتبه شیر میغرید هیمه کش در کار تبر زدن بود و اعتنائی بغریدن او نداشت، تا آنکه شیر گفت:

آنچه در باب بنی آدم شنیده بودم زیاده از آن ملاحظه شد و دیدم کسی را درک و شعور و بیان و قوت تأویل قدرت مقاومت و مباحثه با طالب علم نیست.
گربه گفت:
این چنین که صوفیه بباطن پیر خود مینازند طالبان علم هم بشرع و برکت آیت و حدیث مینازند. مگر تو ای موش! نشنیده یی مباحثه ی معتزلی را با بهلول دانا؟
موش گفت:
ای گربه! اگر بیان نمائی بهتر باشد.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که در بغداد، هر روز یکی از علمای معتزله امامت میکرد، یکی از
خلفای بنی عباس که بر مسند خلافت نشسته بود معتزلی را رخصت امامت و پیشنمازی داده، آن خلیفه از اقوام نزدیک بهلول بود.
چون بهلول بکمال عقل و دانش آراسته بود و عداوت تمام با معتزل داشت هر روز بمسجد میرفت و سخنهای رکیک و ناخوش و درشت بمعتزلی میگفت، چون جماعت پیروان معتزلی میدیدند که بهلول بمعتزلی خفت و خواری میرساند بهلول را از مسجد بیرون کردند و بعد از آن بامر نماز قیام نمودند، چون بهلول چنان دید، روزی پیش از نماز کلوخی برداشت و بمسجد رفت و در زیر منبر پنهان شد، چون وقت نماز شد مردم جمع شدند معتزلی بمسجد آمده نماز گذارد، پس از ادای نماز بمنبر بر آمده مشغول موعظه گردید عبارتی برخواند که معنی آن این بود که فردای قیامت شیطان را عذاب نمیرسد زیرا که دوزخ آتش است و شیطان هم از آتش است جنس از جنس متأذی نمیگردد!:
بهلول خواست که بیرون آید صبر کرد.
باز معتزلی عبارتی دیگر برخواند که معنی آن عبارت این بود که خیر و شر هر دو برضای خداست!
بهلول خواست که بیرون آید باز صبر کرد و خود را ضبط نمود.
در آن اثناء باز معتزلی عبارتی برخواند که معنی آن عبارت این بود که خدای تعالی را در روز قیامت میتوان رویت نمود!.
پس از شنیدن این عبارت، بهلول را دیگر طاقت صبر نماند و از زیر منبر بیرون آمد و کلوخی که در دست داشت بر سر آن معتزلی زد و پیشانی او را بشکست.
بهلول از مسجد بیرون رفت، آن جماعت چون چنان دیدند برخواسته آن معتزلیرا برداشته بخانه ی خلیفه بردند و شکایت زیادی از بهلول نمودند.
خلیفه از این معنی و عمل بسیار دلتنک شد و آزرده گردید و در فکر این بود که بهلول را آزار رساند و عقاب و سیاست نماید.
ناگاه بهلول سر و پای برهنه بی سلام داخل گردید و رفت در صدر مجلس از معتزلی و خلیفه بالاتر نشست.
چون خلیفه بهلول را دید بسیار عتاب کرد و گفت: ای دیوانه ی بی ادب! تو چه حق داری که بر امام زمان ادعاء زیادتی و تعدی نمائی؟!.
بهلول گفت:
ای خلیفه ی زمان! در امر مباحثه و فحص در مسائل رنجش نباشد، این مرد سه مسأله بیان نمود و این کمترین سه مسأله ی او را بکلوخی حل نمودم، اگر چنانچه خلیفه توجه فرماید و گوش دهد معلوم شود که این کمترین نسبت باو بی ادبی نکرده ام غیر اینکه جواب مسأله ی او را گفته ام!
خلیفه فرمودند:
بیان کن تا بدانیم!
بهلول رو بمعتزلی کرد و گفت:
ای معتزلی تو خود گفتی که شیطان را روز قیامت عذاب نمیرسد زیرا که دوزخ آتش است و شیطان همجنس آتش است جنس از جنس متأذی نمیشود.
متعزلی گفت: بلی!.
بهلول گفت:
این کلوخ که بر سر تو زدم چه جنس بود؟
گفت: جنس: خاک!.
بهلول گفت:
پس چرا چون بر سر تو زدم متأذی شده ی و ضرر رسانید؟.
معتزل ساکت شد.
باز بهلول گفت: ای امام مسلمانان! تو خود گفتی که فردای قیامت خدا را میتوان دید.
گفت: بلی!.
بهلول گفت:
کلوخی که بر سر تو زدم درد میکند؟
گفت: بلی!.
بهلول گفت:
درد را بمن بنما تا ببینم!.
معتزلی گفت:
درد را چگونه میتوان دید؟!.
بهلول گفت:
ای امام عالم! درد جزئی از مخلوقات خداست، هر گاه مخلوق حقیر را نمیتوان دید، خدا را چگونه توان دید.
پس از این گفتگو معتزلی ساکت شد و جواب نداد.
باز بهلول گفت:
ای امام! تو خود گفتی که خیر و شر هر دو برضای خداست.
گفت: بلی!.
بهلول گفت:
هر گاه چنین باشد پس من این کلوخ را برضای خدا بر سر تو زده ام و تو چرا
از من رنجیده یی و حال ایکنه برضای خدا عمل نموده ام!.
بعد از این گفتگو، معتزلی خجل مانده و سکوت کرد و بسبب خجالت و رسوائی برخواست و از مجلس بیرون رفت. زیرا چون آفتاب پنهان طالع شود و خفاش را دیده کور گردد.
شعر
خورشید ندیده چشم خفاش پیش من و تست در جهان فاش
ای موش! دیگر حرفی داری بگو تا بشنوم!.
موش گفت:
ای گربه! سخنها دارم اما وقت تنگ است، مهذا صحبت را بوقت دیگر اندازیم تا ببینیم چه روی نماید.
گربه گفت:
ای موش! دفع الوقت در حین صحبت سبب زیادتی دعوی و قوت مدعی میشود، اگر حرفی داری بگو! و اگر نه بقول علما دینیه تصدیق کن و از کلمات مزخرف صوفیه و شطحات آنها احتراز نما.
موش گفت:
ای گربه! معامله ی من و تو معامله ی دزد است با تاجر.
گربه گفت:
چگونه بوده بیان کن!.
موش گفت:
حکایت
آورده اند که روزی در بیابان، تاجری میگذشت و آن تاجر از قافله باز
مانده مظطرباً در بیابان میگردید که مگر خود را بقافله رساند. قضا را دزدی در آن بیابان بود، چون تاجر آن دزد را دید حیران و پریشان شده بر جای خود بماند، دزد بر سر تاجر نهیب آورد و گفت: چه همراه داری؟. آن مرد بیچاره یارائی زبان گشودن نداشت و نتوانست جواب گوید، دزد را بگمان آنکه از کمال استغنا او را پروائی ندارد لهذا بر او غضب شد و شمشیر بر فرق تاجر زد و از اسبش بزیر کشید و برهنه کرد و نقدش از میان باز کرد و رختش را بپوشید و باسبش سوار شد و گفت: اکنون بیا و دست مرا ببوس و بگو مبارک باشد!،
حالا ای گربه! تو نیز بدان عداوت جبلی که میان موش و گربه میباشد و عنادی که طالب علم را با صوفیه است مرا مخاطب و برابری بهر عمر وزید میکنی تا آنکه بصد زحمت و مشقت از دست تو خلاص شدم و از آنوقت که خلاصی یافتم تا حال جمیع پیروان و شیخان مستجاب الدعوه را هرزه گوئی و ناسزا گرفته و میگوئی و مرا هم چنان ترسان ساخته یی که مدت عمر نمیتوانم نزدیک تو آمد، بلکه سعی در تحصیل معیشت هم بر تن دشوار است، حالا با این همه درد سر و زحمت و بدون برهان و حجت بیایم تصدیق کنم که طالب علم بر حق است و صوفی باطل؟!.
گربه گفت:
پس این همه دلیل و نظیر که آوردم همه عبث بود پس همان حرف شیخ مناسب است که گفته:
شعر
با سیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ
ای موش! تا حال ندانستم که تو را چه قدر کید و مکر است، اکنون دانستم و فهمیدم!، چرا که گفته اند:
شعر
سگ اگر مشرک و بخیل نبود آب را در زبان نمی نوشید
موش اگر میل راستی میداشت چکمه ی زرنگار می پوشید
و اگر صد بار شهد مصفی را اضافه ی افیون نمائید، شین نگردد.
اگر تخم حنظل بهنگام کشت بکارد ملائک بباغ بهشت
کند شهپر خویش را جای بیل بدان آبیاری کند جبرئیل
نسیمش اگر نفحه ی جان کند بپایش اگر آب حیوان کند
سرانجام گوهر نیارد ببار همان میوه ی تلخ آرد ببار
موش گفت:
ای گربه! همیشه در صحبت بودن خوش نیست، هرذی حیات را سعی معاش و فکر مأکول و مشروب و ملبوس نمودن و خرج عیال و اطفال و مرمت خانه و ترتیب و تنسیق باغ و فکر هیمه و چراغ و نفع و نقصان و تهیه ی اسباب منزل را لازم است، و اگر ترک همه کنی و مدام در صحبت باشی عافبت رسوائی و پریشانی خواهی داشت و دشمن را شادکام خواهی نمود.
لهذا هرذی حیات را باید که بروزگار خود تامل کند و چند روزی که زندگانی دارد، بعیش و عشرت با لباسهای الوان و نعمتهای گوناگون خود را جلوه دهد و از باغ زندگانی تمتع بردارد و اگر چنانچه روز و شب در فکر چنان کردن و چنین گفتن باشد، از نعمتها و لباسهای لطیف و ظریف و تازه و عشرت و صحبت و لذت بازماند و در نظر اهل روزگار خود را خوار و ذلیل و کثیف نماید و این فراغت عیش، بی سعی پیدا کردن ممکن نمیشود، پس لابد باید سیر و گرسنه در اطراف روان باشد تا که معیشت خود را بیابد، و گاه باشد لقمه ی لایق حال او بهم رسد و
گاه باشد که نرسد، لکن در هر حال باید بهوش و تفکر در طلب شؤون زندگانی و معاش کوشش نماید و حتی الامکان کوتاهی نکند.
باری ای گربه! کسی که بخواهد در میان ابنای جنس خود را از مکان و خوراک روز بروز تزاید و ترقی دهد، باید در صدد علو جاه و سمو مکانت باشد، تا دشمنان کور و غمناک، و دوستان شاد و خرسند گردند و خود از پریشانی که سبب خواری و مذلت است بیاساید، بلکه اینقدر سعی کند که ذخیره از برای فرزندان بگذارد تا بعد از از آن فرزندان در میان قبائل و اقران ممتاز و سرافراز باشند.
نشنیده یی که گفته اند:
شعر
بگذاری که دشمنان بخورند به که محتاج دوستان باشی
دیگر هم گفته اند:
شعر
مبادا که در دهر دیر ایستی مصیبت بود پیری و نیستی
ای گربه از علم بی عمل بیش از این چند کلمه فهمیدن و دانستن و ورقی چند را سیاه کردن چه نفع بهم میرسد؟، کدام دکان خباز و طباخ بعوض صحبت، نان و آش میدهند؟، مگر اینقدر بی فکر بودن خوبست؟.
شیخ سعدی گفته است.
شعر
هر که مزروع خود بخورد خوید وقت خرمنش خوشه باید چید
چون تهی دست باشی و بی چیز گردی در هیچ مهمی و معنی، توجه نتوانی کرد، بی فهم و بی مقام و منصب، زندگانی و پهلوانی بکار نمی آید.
شعر
زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
از این مزخرفات تاب و توان از گربه بیرون رفت و گفت:
ای موش بی هوش! تا کی از این حرفهای بیعقلانه گوئی و تأمل نمیکنی؟!،
این آواز دوستی که در این وقت خواندی و نفهمیدی و ندانستی چه نفعی دارد و این قصه ی پوچ و بیحاصل که از برای حب دنیا تطویل دادی چه فایده و ثمری بخشد؟، اکنون گوش و هوش بدار و جواب را بشنو که گفته اند:
شعر
گوش خر بفروش و گوش تازه خر کین سخنها در نیابد گوش خر
دیگر در این باب گفته اند من هم میگویم، اگر تو ترک عادت جبلی کنی و مکر و حیله نکنی و گوش هوس بسوی من کنی، البته از من بشنوی و بر لوح جان و خاطر جای داده و ثبت کنی، و اگر بطریق اول که آن همه نصایح گفته شد و بر تو اثر نکرد، حال هم چنین خواهد شد.
پس ای موش! گوش دار تا که شاید این پندها را سرمایه ی روزگار خود سازی.
ای موش! اینکه در باب فراغت و آسایش و رفاهت دنیا و جمع مال و بعشرت صرف کردن و لباسهای فاخره پوشیدن و طعام لذیذ خوردن و شراب لطیف نوشیدن و در مرتبه ی عیش کوشیدن و سعی در نوال منصب و مقام و اندوختن مال از برای بازماندگان، داد سخنوری دادی، جواب هر یک را بشنو!:
آورده اند که خداوند عالمیان در کلام مجید فرموده که من رفاهیت و آسایش را خلق نکرده ام و بندگان در سعی و طلب آن میکوشند! و این معنی که آسایش خلق نشده دلالت و حجت بر جمیع حال و احوال و اوضاع انسان است و نص از کلام
خدا، زیرا که جمیع اهل عالم از سه فرقه بیرون نیستند:
جمعی شب و روز در صدد جمع نمودن مال میباشند و ذره یی از کار و احوال و اوضاع مردن و سؤال و جواب در گور و حساب و عذاب در خاطر ایشان را ندارد.
و جماعتی دیگر در فکر آخرت و سعی در معرفة اللّه و پاس دینداری و نگهداری ایمان و پشیمانی از کرده ی خود بوده و از لوازم حیات دنیوی غفلت نموده.
و جمعی هم خسر الطرفین اند زیرا ترک کار دنیا و هم کار آخرت کرده اند و بلهو و لعب و خوردن و خوابیدن گرفتارند!.
حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله فرموده اند:
الدنیا جیفة و طالبها کلاب.
زیرا که چون کسی متوجه دنیا باشد و بخواهش و خیال در جمع مال و دنیا بهر رسانیدن افتد، ترک علم و معرفت و عبادت مینماید و بسعی در اندوختن مال مشغول میشود و معلوم است جمع کردن ما جز مشقت و خواری و مذلت میسر نگردد زیرا بهر کاری و عملی که خواهد مشغول شود، تا سعی نکند و رنج نکشد ممکن نیست ثروت و مکنت بهم رساند و شبهه یی نیست که چون کسی متوجه طلب دنیا باشد سر رشته ی آخرت از دست بدهد و بطلب دنیا مشغول گردد و در گرداب فریب شیطان افتد و باین سبب الیف غفلت گردد و در سعی جمع کردن مال غم و الم و فکر و غصه بسیار است.
پس هر آینه از آخرت باز ماند و عمر بغفلت گذشته و زحمت کشیده و رفاهیت نبرده.
پس ظاهر شد که رفاهیت در دنیا از برای اهل دنیا نیست، پس آنچه در قرآن مجید وارد شده مناسب و دلیل واقع است و همچنین حدیث: حب الدنیا راس کل خطیئة، شاهد این مقال و مقام است. از این بیان معلوم گردید که جمع کردن
مال شأن شخص حریص است و گاه باشد که کسی برنج و زحمت بسیار مال جمع کند، نخورد و نپوشد و صرف نکند بوجهی که حظ نفسانی یافته باشد و چون بمرد و او را دفن کنند، حکام شرع بعنف وارث ذکور او را ارث بیشتر بدهند و قلیلی که بماند دختر حصه ی خود را گرفته صرف شوهر کند و یاد از پدر نکند، گویا هرگز پدر نبوده، پسر نیز با مصاحبان بعیش و نوش با اوباش و اراذل صرف کند.
و گفته اند:
تا نمیرد یکی بناکامی دیگری شادکام ننشیند
گاه باشد که بیشتری از زنها، زر و زیور از مال پدر و شوهر اولی ذخیره کرده و برداشته شوهری تازه نمایند و ترک فرزندان و یاران شوهر اولی را کرده بعیش و عشرت مشغول گردند.
پس ظاهر شد که سعی در مال دنیا غفلت و حسرت و ندامت است و با این همه آزارها و صدمات، بمصداق آیه ی: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ، در آخرت هم حساب باشد و آنچه را وارث بخلاف شرع و طرق نامشروع جمع نموده او را جواب باید گفت و عقاب و عذاب باید کشید.
ای موش! اگر یقین این معنی میشد که هر کس را عمر و زندگانی چه مقدارست، البته باندازه ی آن مال اندوخته نموده صرف میکرد، پس چون اندازه ی عمر و زندگانی تعیین نشده معهذا بسیار است که کسی بصد زحمت بگرسنگی و برهنگی بسر برده روز و شب سعی کرده از برای آنکه خانه بسازد و زمین خریده باشد و خشت آورده بنای کاری میکند که ناگاه اجل در رسد و خشت خانه و عمارت را بلحد او بگذارند و یا تخته یی که از برای در و پنجره و دروازه جمع کرده باشد، از آن برای او تابوت بسازند، یا اینکه خانه تمام شده کسی دیگر در او نشیند و زنش دست در گردن دیگری میکند.
از اینجاست که شیخ سعدی فرموده:
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
و در جای دیگر فرموده:
جهان منزل راحت اندیش نیست عدم یا وجودش دمی بیش نیست
بسی سرو گلچهره ی لاله رنک که خاکش گرفته در آغوش تنک
بسی دانه ی خاک مشکین که مور برون آورد هر دم از خاک گور
جماعتی در سعی و کار آخرت شده اند که بالکلیه دست از دنیا بر داشته اند و ایشان شب و روز در غم آخرت و پشیمانی از عملهای ناشایسته موافق معنی آیه یی که قبل از این مذکور شد که در دنیا رفاهیت نیست و موافق حدیث: ترک الدنیا راس کل عبادة، ترک دنیا کرده اند و دست از کسب و کار و کشیده در گوشه یی معتکف شده اند و اینکه از مال و اموال و نفس و هوی فارغ، و از دست مردم خلاص یافته در بقعه ی عزلت نشینی و مغاره گزینی چنانکه شیخ سعدی گفته:
آنان که بکنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند
هر چند اسباب فراغت است ولکن مناسب حال امت حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم نیست، زیرا که آن حضرت فرموده:
الحمد اللّه امت من مثل امتان پیشین در مغاره ساکن نمیشوند بی نان و توشه، گاه باشد که دو روز یا سه روز مائده نرسد و آن مرد را صبر و توکل نرسد و دلش بوسوسه ی شیطان از راه رفته کافر گردد.
و دیگر آنکه ثواب عظیم و اجر بسیار و جزای بیشمار در آن است که کس با
مردم از روی الفت و رأفت سلوک و مدارا کند و از رنگها و بویها و طمعها، کسب کرده و تمتع گیرد و بصرافت طبع ترک آنچه دیده و شنیده کند، نه بدوری و انقطاع و صرف از امور ناشایسته، این است که کسی که مغازه نشین و گوشه نشین شده و در بروی خویش بسته از جمیع کمالات محروم و مایوس گردد، و حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم فرموده: خیر الامور اوسطها، پس از این حدیث معلوم شد که طلب کردن بتمام شدت و مشغول شدن بنهایت غفلت کمال جهل و نادانی خواهد شد و ترک دنیا کردن و در مغازه نشستن هم بدلیل خیر الامور اوسطها، غیر جائز و نالایق است! لهذا بهتر وانسب آن است که معتدلانه سعی در شؤن دنیویه بقدر امکان نموده و کوشش در امور و معشیت یومیه و فراهم آوردن لباس که نماز در آن مقبول و مستجاب بود لازم و واجب دانسته و همچنین تحصیل مکان و منزل بقدر اینکه دفع گرما و سرما کند از شؤن لازمه، و سلوک با مردم از روی ادب و تعظیم و حرمت باز از امور واجبه است.
اگر بکلی لذتها را نیافته و مشاهده ی قدرت نکرده باشد و رنگها را ندیده باشد، چگونه از آثار قدرت کامله خبر تواند یافت؟ مثلا کسی که عسل نخورده باشد چه داند که قادر قدرت نما از شاخ و بته چنان شهدی ایجاد فرموده، و اگر بسیر باغها نرفته باشد و میوه ها و گلها را با طعم و رنگ و بو تشخیص نکرده باشد، شبهه یی نیست که آن کس از درک آثار قدرت عاری باشد، پس هر کس که در بازار و کوچه و محله میگردد و مشاهده ی باغ و گلزار و صحرا و کشت زار و زراعت مختلف الانواع مینماید بر آثار صنعت صانع اطلاع مییابد و اگر نه عاری و عاطل خواهد بود.
چنانکه آورده اند در زمان ماضی شخصی فالوده را حمام قیاس و گمان
کرده بود.
موش گفت:
چگونه بوده؟ بیان کن تا بشنوم!.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که روزی سلطان محمود بخواجه حسن میمندی که وزیر او بود گفت:
آیا شخصی باشد که فالوده نخورده باشد.
وزیر گفت:
ای پادشاه! بسیارند که فالوده نخورده اند و ندانند.
پادشاه گفت:
چنین کسی نیست.
وزیر میگفت هست و پادشاه میگفت نیست، تا آخر الامر مبلغی زر مهیا کرده مابین ایشان شرط شد که اگر وزیر چنین کسی پیدا کند مبلغ زر را از پادشاه بگیرد و اگر پیدا نکند وزیر آن مبلغ را دادنی باشد.
پس از این قرار وزیر بتفحص چنان کسی بیرون آمد، گذرش ببازار گوسفند فروشان افتاد، از قضا لر سرحدیرا دید، با خود گفت: که این جماعت در سر حد بوده اند و معموری و آبادی ندیده اند، پس آن شخص لر را بخدمت پادشاه آورد، پادشاه فرمود که قدری از فالوده آورند.
پادشاه ب آن مرد لر گفت:
هرگز از این نعمت چیزی خورده یی؟.
مرد لر گفت:
خیر پادشاه نخورده ام!.
پادشاه گفت:
میدانی این چه چیز است و چه نام دارد؟.
مرد لر گفت:
نامش بیقین نمیدانم، اما بگمان من چیزی میرسد، در آن سر حد که ما هستیم مردیست که از ما بعقل و ادراک قابل و برتر است و هر ساله یکمرتبه بشهر می آید، از قضا یکروزی از شهر آمده بود و میگفت در شهر حمامهای خوب بهم میرسد، بنده را گمان چنین است که این حمام است.
چون پادشاه این را شنید بسیار بخندید و فرمود که مبلغ مذکور را بوزیر بدهند.
وزیر گفت:
پادشاها! بفرما تا دو سر بدهند، زیرا دو سر برده ام، چه که این مرد نه فالوده و نه حمام را دیده!.
پادشاه فرمود تا دو سر بدهند.
پس ای عزیز من! تا کسی چیز را ندیده باشد و نخورده باشد چه داند چیست و چه لذت دارد.
پس هر چه خداوند عالمیان خلق کرده است از برای این است که ایشان آن را ببینند و بخورند و بنوشند و ببویند و تمتع یابند و الا خلق نمی شد، پس خداوند عالمیان این نعمتها را از برای بندگان خلق کرده است و برای ایشان حلال و طیب و طاهر گردانیده و فرمود:
کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ.
پس ظاهر و هویدا شد که خوردن نعمت و استعمال نعمتهای الهی سبب فهمیدن و فهماندن قدرت کامله است و جمیع امور از خوردن و نخوردن و گفتن و نگفتن و پوشیدن و نپوشیدن، از احوال و اوضاع که عادیه بشریه است و در این باب حرف بسیار است، لکن از این بیان ظاهر شد که در مغازه نشینی و ترک صحبت مردم نفعی نمیباشد و فایده نمی رسد، و سریق سلوک و میانه روی پسندیده و اولی است.
پس ای موش! دانستی و فهمیدی؟!، اکنون اگر حرفی داری بگو!
موش گفت:
حالا وقت تنگ است و وقت نماز میگذرد و گفتگوی زیاد سبب میشود که نماز ما و شما فوت شود، الحال برویم بعبادت مشغول گردیم، اگر عمر باقی باشد وقت دیگر صحبت میتوان داشت.
گربه گفت:
ای موش! نماز را شرایط بسیار است، از جمله شروط و حدث و اخلاص است و خالی بودن از شرکت و عناد و رشک و حسد، و بدل پاک بجناب اقدس الهی روی آوردن نه مثل آن ترک که گریه در خدمت واعظ میکرد.
موش گفت:
چگونه بوده؟ آن را بیان فرما تا بشنویم!
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که ترکی از محله ی شهری میگذشت، ناگاه گذرش بمسجدی افتاد، دید که واعظی موعظه میکرد.
بعد از آنکه خلق بسیاری جمع شدند آن ترک در میان مردم بنشست و آن
واعظ موعظه میکرد که طالبان علم از معنی آن عاجز بودند، معهذا آن ترک به های های گریه میکرد، بعد از آنکه مردم ملتفت آن حالت شدند از او استفسار نمودند که گریه ی تو از چه چیز است و از چه جهت است؟.
گفت:
ای برادران! بنده در سر حد گله یی دارم و در میان آن گله بزی دارم و آن بز را بسیار دوست میدارم و مدتی میشود که من در این شهرم و آن بز را ندیده ام الحال باین واعظ نگاه کردم دیدم ریش واعظ بریش بز من میماند و آن بز بیاد من آمده از آن سبب است که گریه بر من مستولی شده؛.
ای موش! گویا تو نیز بنماز میروی از برای آنکه اقربا و قبیله تو را اهل نماز دانند و بتو اعتبار کنند، یا آنکه صاحب خانه را از برای خیانت و تفضیل فریب دهی.
ای موش! هر کاری که کسی کرد و از حقیقت آن کار باخبر نباشد آن کار اعتباری ندارد، اکنون تو عذر آوردی ما نیز روانه میشویم تا وقتی دیگر.
پس از این گفتگو موش منصرف گشت و بخانه رفت.
گربه بسیار دلگیر شد و آزرده خاطر مانده بخانه برگشت، قضا را صاحب خانه ته سفره یی که در خانه داشت در گوشه یی ریخته بود گربه رسید و از آن سیر بخورد و برگشت آمد بدر خانه ی موش و نشست.
موش دید که گربه باز آمده و بدر خانه ی او نشسته، از واهمه ی گربه باو سلام کرد.
گربه گفت:
و علیک السلام ای شیخ کبار! الیوم آمده ام که مهمان تو باشم و نباید
عذری بیاوری.
موش گفت:
ای شهریار! خانه ی حقیر بی رونق است بجهت اینکه کسان و اهل بیت حقیر آزرده و مریضند، اکنون ای شهریار انصاف بده که مرا چه قدر خجالت باید کشید و اگر ممکن است شهریار از روی لطف و بنده نوازی این مرتبه از تقصیر حقیر بگذرد تا وقتی که فارغ البال شده تهیه و تدارکی معقول گرفته آن وقت شهریار را خبر کنم تا که آنچه طریق میزبانی باشد بعمل آرم.
گربه گفت:
اگر صد کس در این خانه بیمار باشد و اگر صد هزار فتنه میبارد و اگر تمام عالم بهم خورد بجائی نمیروم و گام از گام بر نمیدارم، و تو خواهی مهمان دار باش، خواهی نباش، و خواهی بخانه روی یا نروی، مرا بحال خود بگذار که من شرط کرده ام و فروگذار نخواهم بود.
و حدیث: اکرم الضیف و لو کان کافرا، امریست که نسبت بمهمان داری و در این باب دلیل فراوان و بسیار است، از آنجمله اینست:
حکایت
آورده اند که در زمان حضرت رسول علیه الصلاة و السلام شخصی بود بسیار مهمان دوست، و زنی داشت در نهایت خست و لئیم.
آن مرد از توهم و خوف جنگ و فریاد بر آوردن آن زن از کراهت نمودن مهمان، بسیار مرارت داشت.
آن مرد لاعلاج روزی بخدمت حضرت رسول علیه السلام رفت و کیفیت احوال و ماجری را بیان واقع کرد.
حضرت فرمودند که برو بخانه ب آن زن بگو در حالتی که مهمان می آید در پشت در مشاهده کن و هنگام بیرون رفتن مهمان نیز در عقب سر ایشان ملتفت شو و نگاه کن تا ببینی که خداوند عالمیان چه برکتی و چه خیری در حق مهمانداری عنایت فرموده!
پس آن مرد بخانه رفت و با زن خود گفت که امروز رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم را با دو سه نفر دیگر بمهمانی طلبیده ام، لهذا توقع دارم که کج خلقی نکنی و بخل را فرو گذاری، و حضرت فرمودند که در حالت داخل شدن مهمان و در حالت بیرون رفتن نگاه کن تا ببینی آنچه را خدای تعالی ببرکت مهمان ارزانی داشته است.
آن زن را بهزار عجز راضی کرد و تهیه ی اسباب ضیافت را ساخت، چون وقت داخل شدن مهمانان شد دید که در دامن مهمانان گوشت و میوه های بسیار است و داخل خانه شدند.
آن زن از این حالت بسیار خوشحال شد و چون وقت بیرون رفتن مهمانان شد دید که گزنده ها و مار و کژدم بسیار در دامن ایشان آویخته از خانه بیرون شدند.
آن زن تعجب کنان نزد شوهر آمد و گفت چنین چیزی را دیدم.
شوهر گفت من از رسول خدا میپرسم.
بعد از این گفتگو روز دیگر آن مرد بخدمت رسول خدا رفت و عرض کرد:
یا رسول اللّه عیال من چنین نعمتها در داخل شدن مهمانان دیده و در وقت بیرون رفتن هم چنین گزنده ها دیده.
بعد از این عرض، رسول خدا فرمودند:
آن نعمتها ببرکت آن است که خداوند عالم بسبب مهمانی و میزبانی ارزانی فرموده و آن گزنده ها گناهان صاحبخانه است که بیرون میرود.
پس از آن، آن زن چنان راغب مهمان شد که تمام عمر در باب مهمانی کردن بشوهر خود همیشه تأکید میکرد.
دیگر آنکه:
حکایت
آورده اند که در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام، آن حضرت بی مهمان افطار نمیکرد.
از قضا روزی واقع شد که مهمان بر آن حضرت نرسید و آن حضرت گرسنه بود.
از خانه بتفحص مهمان بیرون آمد دید که در صحرا جماعتی میرفتند حضرت ابراهیم ایشان را دید پانزده نفر گبرند و بیل ها بر دوش گرفته بجائی میروند، ایشان را تکلیف بمهمانی کرد، آنها گفتند ما مردمانی هستیم فعله و کارکر بیچاره و هر یک از ما اطفال و عیال داریم، هر گاه ما خود مهمان شویم اهل و عیال ما بی معیشت خواهند بود، حضرت ابراهیم فرمود که اجرت عمله گی شما را نیز خواهم داد، بهر حال آن ها را راضی کرده بخانه آورده مهمان ساخت، چون گبران ضیافت را دیدند و اجرت هم گرفتند بیرون آمدند با خود گفتند که فی الحقیقه دین ابراهیم بر حق است زیرا مهمانی کند و اجرت هم دهد، در ساعت همه نزد حضرت ابراهیم برگشتند و کلمه ی طیبه شهادت بر زبان جاری ساختند و مؤمن و مسلمان شدند و رفتند.
و چون بعثت سید کائنات محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله شد جبرئیل امین
رسول خدا را از این معنی خبر داد و فرمود:
اکرم الضیف و لو کان کافرآ.
پس ای موش حکایت دیگر بشنو:
حکایت
آورده اند که در زمان حضرت رسول علیه الصلاة و السلام، یکشب پس از نماز خفتن، چهار کس از غیر ملت بر در مسجد آمدند و گفتند که ما بنده ییم از بندگان خدا، آیا کسی باشد که ما را امشب جای داده و چیزی بدهد تا ساکن شده و بمانیم؟.
حضرت فرمودند که ای مردمان ایشان را دریابید.
پس بعضی از مردمان حاضرین سه نفر از آنها را بخانه های خود بردند و یک نفر را حضرت رسول علیه الصلاة و السلام برداشته بخانه برد و در اطاقی که مردم صحبت میداشتند بنشانید و از برای آن مرد کاسه ی آشی بردند و خدمه آن حضرت که کاسه را برده بودند در خانه را بسته بودند و آن مرد چون گرسنه بود آش بسیاری خورده و خوابیده بود، نیمه ی شب بول و سنگینی معده بر او غالب شده از خواب بیدار گشته هر چند جهد و سعی کرد راهی نیافت و ضبط خود را هم نتوانست و آن فرش های اطاق را بغایت ملوث کرد و چون صبح شد از خجالت بگریخت.
پس از آن جماعتی بخدمت آن حضرت آمدند و چون حضرت بر سجاده ی نماز تشریف داشتند آنان ب آن خانه آمدند که شب آن مرد مهمان در آن بود، دیدند که فرش های آنخانه ملوث بنجاست است لهذا زبان بلوم و کنایه گشادند و میگفتند که این چه قسم مهمان بوده که حضرت بخانه آورده و چنین خرابی کرده؟
قضا را بخاطر آن مرد رسید که مادام این عمل و خرابی نموده یی بیا و برگرد و ببین تا چه روی داده، پس از این فکر بدر خانه ی رسول خدا ببهانه آنکه چیزی گم کرده آمد و در آن اثناء حضرت هم از نماز فارغ شده بود شنید که اصحاب در باب آن عمل شکایت میکنند.
حضرت از گفتگوی آنها تبسمی فرمود و گفت که باک نیست و ضرر ندارد
آن مرد در پشت در بود و میشنید که اصحاب چه میکنند.
پس رسول اللّه علیه السلام ابریق طلب فرمود و بدست مبارک خود آن فرش ها را بشست!
چون آن مرد چنین دید صبر کرد تا آن فرشها شسته شد، بعد از آن به اندرون آمد و گفت:
یا رسول اللّه از خجلت خود معذرت میطلبم، و ملتمسم که کلمه یی بمن بیان و تعلیم فرمائی تا مسلمان شوم؟.
حضرت کلمه یی چند بیان فرمود و آن مرد همان ساعت بشرف ایمان و اسلام مشرف گردید.
پس ای موش؟ در مهمان داری برکت و شرافت بسیار است، خواستم تا تو را قسمتی باشد و اگر نه بنده حالا اعتکاف ده روزه دارم و احتیاجی بمهمانی نیست ولکن میدانم اینها که تو میگوئی همه مکر و تزویر میباشد و در خانه ی شما بیماری نیست و دروغ میگوئی. اگر دلت مشوش است مشورت کن که در مشورت نفع بسیار است، زیرا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در باب مشورت تأکید بسیار فرموده است و میباید شخص در هر امری مشورت کند تا که دغدغه در امور نداشته باشد و ب آنچه مشورت راه دهد عمل نماید.
موش با خود گفت که خوب بهانه یافته یی! بگو که بخانه میروم و مشورت مینمایم و باز می آیم.
پس از این موش متوجه خانه شد و بعد از ساعتی بیرون آمد و گفت.
ای شهریار چکنم؟ از خجالت و شرمندگی شما نمی توانم سر برآرم.
گربه گفت:
از چه جهت؟.
موش گفت:
بواسطه ی آنکه مشورت کردم راه نداد و میترسم اینکه در خاطر شما بگذرد که بنده دروغ گفته باشم.
گربه گفت:
ای موش با که مشورت کردی؟ با تسبیح یا بقرآن یا بکتب مختلفه یا بقرعه یا با دانشمندان یا با زنان؟.
چون موش دریافت که گربه در این باب دقت و اهتمام مینماید تا که او را دروغگو در آورد، با خود گفت که اگر بگویم با تسبیح، خواهد گفت که در حضور من استخاره کن، و اگر بگویم با قرآن، گوید که تو قرآن چه دانی، و اگر بگویم با کتاب، گوید که در کتاب های دیگر مشورت و استخاره اعتبار ندارد، و اگر بگویم با دانشمندان، گوید دانشمند در خانه تو کجاست؟ پس اولی آنست که گویم با زنان کرده ام و او قبول ننموده، لهذا باید بگویم در حدیث واقع است که هر گاه کسی خواهد که مشورت کند، چنانچه کسان دانشمندی نباشد با مشورت باید کرد تا چه روی بنماید!
پس گربه گفت:
ای نابکار کذاب! این روایت درست و صحیح نیست.
موش گفت:
از چه جهت؟.
گربه گفت:
باین جهت که زنان بکنه کارها نرسیده اند و اگر تو را گفته اند که مهمانی نیاور، تو را باید که مهمانی کنی و موافق حدیث آنست که باید بر عکس آن کار کنی و من تو را خبر دهم که هر کس بر عکس قول زنان کار نماید در دنیا و آخرت صرفه کند.
و از آن جمله اینست:
حکایت
آورده اند که در زمان یزید علیه ما علیه، لکشر جمع میکردند که به محاربه ی امام حسین علیه السلام روند، خاصان خود را باطراف و جوانب میفرستاد آنان که صاحب شمشیر بودند همه را میخواند و بمنصب و حکومت وعده میداد، از آنجمله مختار بن ابو عبیده ثقفی را که یکی از صاحبان شمشیر و شجاعت بود و مردم باو اعتقاد دلاوری داشتند.
پس در حالتی که یزید اسباب سفر و اسامی سرکردگان قبیله ها را سیاهه میکرد، از آنجمله اسم مختار را نوشته بودند که با جماعتی از کوفیان بسر کردگی او بدعوی و جنگ امام حسین علیه السلام روند.
در حالتیکه آن جماعت را روانه ی اطراف نمودند مختار یک روزی در پشت بام بود، زنش گفت:
ای مختار بسیار بلب بام آمده یی بعقب رو که مبادا بیفتی.
مختار را فرمایش حضرت رسول بیاد آمد که چون بزنان مشورت نمائی بر عکس آن عمل نمائید، مختار پیش میرفت از قضا کنار بام باران خاک آنرا شسته بود پای مختار از پیش رفت از بام بیفتاد و پایش بشکست.
چون سه روز از این واقعه بگذشت فرستاده ی یزید بکوفه آمد و بخانه ی مختار رفت، نوشته ی اسامی جماعت را بمختار نمود و گفت تو را امر شده که با مردم کوفه بجنگ امام حسین بروی!
مختار فرمود:
ای عزیزان! شما میبینید که پای من شکسته است و الا اطاعت می داشتم.
چون جماعت فرستاده ی یزید، مختار را پا شکسته دیدند برفتند و چگونگی آنحال را بیزید گفتند
یزید گفت:
در این باب تقصیری بر مختار لازم نمی آید.
و این نبود جز برکت قول حضرت رسول علیه الصلاة و السلام، زیرا که اگر پای او نشکسته بود او را البته میبایست موافقت نماید و بجنگ حضرت امام حسین برود.
پس ای موش! چون بزنان مشورت کردی و در مهمانی بنده رأی نداده قبول ننمودند، پس باید حتماً مهمانی کنی تا که بر عکس قول زنان عمل کرده و حدیث رسول اکرم را بجا آورده باشی.
موش گفت:
ای شهریار! سخن راست اینست که بنده نمی خواهم شما چیز حرام تناول فرموده باشید، چرا که این قسم ضیافت از روی اکراهست و باخلاص نیست، و اگر
در این وقت ما را بگذاری و بروی تا وقت دیگر بخدمت رسیده و تدارک درستی را گرفته آنچه لازم مهمانی بوده باشد بوقوع برسد بهتر و بصواب نزدیکتر است.
گربه گفت:
ای موش! حکایتی دیگر در باب قول و فعل زنان از برای تو بیان کنم.
موش گفت:
بیان فرما تا بشنوم!
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که چون شیطان لعین مغضوب شد و از درجه ی اعتبار انحراف نمود و بدرکات شقاوت رفت، در هر باب فکر کرده بهر قسم حیله فریب دادن آدم را برای خود دست آویز میخواست، بعد از تفکر بسیار، اسباب ساز و هوی بخاطرش رسید بسیار شاد شد و با خود گفت: بیشتر انسان را از این راه می توان فریب داد.
دیگر باره متفکر شد، مست کننده را بخاطر آورد، مثل شراب و غیره، باز بسیار خوشحال گردید.
و دیگر در فکر افعال زنان بود و مکر و کید آنها بخاطرش رسید، از این جهت شوق تمام بهم رسانید، زیرا نگاه گوشه ی چشم زنان و عشوه و نازشان در نظرش بسیار جلوه گرفت، از شدت خوشی ناگاه برجست و بچرخ آمد و با خود گفت که اکنون کار تمام است!.
پس ای موش! تو خود میگوئی که صوفیه اهل تحقیقند، و اهل تحقیق دنیا
را بزنان تشبیه کرده اند، زیرا که هر ساعت خود را برنگی و بوئی و عشوه یی ساخته و مردم را فریب داده و آنها بی توبه و انابت از دنیای فانی بیرون روند.
پس آنکس که خود را از اهل حقیقت شمارد، باید دوری از آلایش دنیا و خوردن نفس اماره و هوی نماید، زیرا نفس شیطانی و جلوه های رنگین و عشوه های شیرین دنیا فریب، هر ساعتی بطریقی و لحظه یی بطوری مردم را از راه بدر میبرد که ندانند و نفهمند.
پس آنکس که تواند خود را از اهل تحقیق شمارد باید خود را از فریب دادن دنیا محفوظ نگاهدارد و سالک مسلک پارسایان گردد و بنور معرفت و حقیقت شناس باشد، والا ای موش! کسی که خر مهره را نشناسد دعوی جوهر شناسی کند لا شک این دلیل بر جهل و حماقت است.
دیگر گربه گفت:
ای موش! از تو سؤال میکنم جواب مرا براستی بگو.
موش گفت:
ای شهریار! شما طالب علم و من مرد درویش و گوشه نشین، از این سؤال کردن شما را چه حاصل؟ زیرا بنده اینقدر علم نخوانده ام، چگونه جواب دهم؟!.
گربه گفت:
ای موش! در میان علماء جماعتی باشند که بمحض اینکه حدیثی و آیتی دانستند در بازار و مدرسه و مسجد و هر جا که با مردم میرسند بحث کج میکنند و حرفهای باطل میگویند، اما در میان مردم دانا این طریق پسندیده و مقبول نمیباشد بلکه اهل سلسله چون بجنس خود میرسند کمال مهربانی کنند، خصوصاً طلاب علم بعد از آنکه دیگری داخل در صحبت داشتن شد، تفتیش این معنی میکنند که کدام
کتاب خوانده یی؟ و یا کدام باب خوانده یی، آنگاه اگر خواهند که آزمودن درک و قابلیت او کنند از آن کتاب از وی میپرسند.
مثلا اگر تو چیزی از آن خبر نداشته باشی و من از تو بپرسم جای مساله و تعجب خواهد بود، اما چون قبل از این گفتی که من در تصوف مهارت تمام دارم لهذا بنده میخواهم بدانم که اگر تو در بحث قیل و قال تصوف دلیل و برهانی که ربطی باو داشته باشد چیزی دارید تصدیق قول تو نمایم و اگر نه تو را با؟؟؟ گرفتار سازم تا دیگر در تصوف لاف و گزاف بیجا نزنی و رد علمای دین مبین نکنی! و خر مهره بجای در شاهوار در بازار صرافان روشندل جلوه ندهی و بشرط اینکه در مکر و حیله در بندی و در جاده ی انصاف درآئی و دیده و دل را بگشائی و از روی عقل و درک و شعور تدبیر و تفکر متوجه گفتار من شوی و از هر جا که حرفی داشته باشی بگوئی و در جائیکه بدانی سخن من راست و درست است از روی اخلاص تصدیق کنی و بحث کج و عناد فرو گذاری تا حق از باطن و باطل از حق ظاهر و آشکار گردد و دیگر آنچه از تو بپرسم بمکر و حیله و بحث جواب ندهی و دم نزنی تا که شاید باطن شرع انور عاقبت تو را دستگیری کند، نه اینکه مثل عمل قاضی غزنوی که او را بواسطه ی بد نهادی و سوء نیت با کنیز تاجر؟ خدایتعالی بدست حسین میمندی گرفتار ساخت.
موش گفت:
ای شهریار مقدمه ی او چونست بیان فرما!.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که در زمان سلطان محمود غزنوی تاجری بود و او کنیز بسیار
جمیله یی داشت که بجمال و وجاهت و فصاحت آراسته بود آن کنیز را انیس و جلیس خود ساخته بود و بی آن کنیز دمی نمی آسود.
چون مدتی بر این بگذشت آن تاجر را سفر روی نمود، باربندی کرده میخواست که متوجه سفر شود، با خود گفت که اگر این کنیز را همراه خود ببرم در سفر نگاهداشتن او از نظر نامحرم مانند رفقای سفر و غیره، مشکل است و تو را در این مملکت اقربا و قوم و خویش هم نیست. چندی متفکر شد بعد از تأمل بسیار بخاطرش رسید که علاجی جز این نیست که کنیز را بقاضی این شهر بسپارم زیرا که پادشاه را هم دستی باو نیست و او بر مسند دیانت و امانت و صلاح منصوب است و سلسله ی مهارت مردمان در شرع بتصدیق و تجویز او منتظم ساخته شود، البته این تدبیر معتبر خواهد بود.
معهذا برخاست و بخانه ی قاضی آمد و تحفه ی لایق همراه خود برد و شرح حال را عرض نمود و مبلغی زر را بجهت مأکول و ملبوس کنیز تسلیم قاضی نمود و کنیز را باو سپرد و روانه ی سفر شد.
قاضی دید که تاجر بسفر رفت، و مدتی از این بگذشت قاضی کنیز را طلب کرد و گفت:
تاجر تو را بمن بخشیده است اکنون شما از آن من هستی و باید که با من بسازی و دلنواز من باشی تا من دیده ی امید خود را بجمال تو روشن سازم و تو را از روی آرزو دمساز خود دانسته بر خواتین حرم خود ممتاز و سرافراز گردانم.
کنیز در جواب گفت:
ای قاضی عجب است از مردم عاقل که از برای سهلی، خود را بنقصان کلی اندازند و کاری کنند که موجب شرمندگی دنیا و آخرت بوده باشد.
قاضی گفت:
آن کدامست که سبب شرمندگی دنیا و آخرت میشود؟.
کنیز گفت:
اول آنکه میگوئی که تاجر مرا بتو بخشیده، و اگر این قول صحیح است پس چرا در حضور من سفارش مرا بتو میکرد و وجه نفقه و کسوت را بتو میداد؟، پس این مسأله ظاهر است هم بر تو و هم بر من و حق شاهد است که تو دروغ میگوئی و خداوند عالمیان در شأن دروغگو فرموده:
«ان الله لا یحب الکاذبین».
و دروغ تو بجهت اینست که نیت بد و قصد خیانت داری و در شأن خیانتکار خداوند عالمیان فرموده:
إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ.
پس ظاهر و معلوم است که تو از این صفات ذمیمه ملاحظه نداری.
قاضی گفت:
آن کدام است؟.
کنیز گفت:
پروردگار عالم حاضر و ناظر و شاهد و بر اسرار جمیع خلایق آگاه، و عالم بر اینست که تو قصد بد و خیانت را با همچو من ضعیفه یی که از عقل ناقص و از دانش و تدبیر عاجز و اسیر و بیکس و بی اختیار است، داری.
پس میان عالم و جاهل چه فرق و امتیاز است؟، گویا همه عالم دروغگو و خائنند؟!.
قاضی گفت:
ای کنیز! من میخواهم که چون من با تو محبت دارم، تو هم با من مهربان باشی و اگر نه تو را تنبیه و سیاست کردن آسان است.
کنیز گفت:
من عاجزم و حقیر و بیکس و با خود این فکر میکنم که از آن روز که مرا اسیر کرده اند و از مادر و پدر و اقربا جدا ساخته اند و از ملک خود بملک دیگر برده اند بسیاری چون من را در این واقعه بشمشیر برنده هلاک ساخته اند و این همه قضیه و بلیه که دیده و شنیده ام خداوند عالمیان همه را بر من سهل و آسان گردانیده پس قصه ی سیاست و تعذیب تو باین کمینه چه خواهد کرد؟! و مرا از گرسنگی و برهنگی پروائی نیست، و کشتن امریست بهتر از آنکه کسی نزد پروردگار خجل و شرمسار باشد.
الحال ای قاضی! اختیار داری، اگر گمان میکنی که من با تو رام میشوم و سازش نموده و تن در دهم بنهایت غلط رفته یی! و این امریست محال، و آنچه در باب سیاست من بخاطر داری تقصیر و تکاهل مکن.
قاضی از این گفتگو برآشفت و کنیز را بسیار بزد و مقید ساخت.
چون چند روزی دیگر بگذشت باز قاضی بخانه یی که کنیز را مقید ساخته بود آمد و زبان بنیاز و لومه بگشاد و گفت:
ای بیعقل! حیف باشد که چون تو کسی در بند باشی و گرسنگی و برهنگی بکشی! چرا دست در گردن من در نیاوری که بعیش و عشرت بگذرانی و کنیزان و غلامان و خواجه سرایان همه در خدمت تو باشند؟. آخر ای بیعقل من از تاجر کمتر نیستم بیا و از غرور و جهل و نادانی بیرون آی و بجاده ی عیش و شادکامی درآی تا چند روزه ی عمر خود را بفراغت بگذرانیم.
کنیز گفت:
ای قاضی! عیش را بر خود حرام کرده ام و بر آنچه واقع میشود در عین رضایم.
پس از این قاضی در خشم شد و آن کنیز بیچاره را بسیاری بزد و باز محبوس ساخت.
در آن محله که قاضی خانه داشت فاحشه یی بود، برادران فاحشه از اعمال و اطوار او خبر گرفتند نیمه شبی او را بقتل رسانیدند و در میان کوچه انداختند، چون روز شد، حاکم شهر امر داد مردم محله را گرفتند و قاتل را طلب نمود.
کدخدایان محضری ساخته بمضمون اینکه فاحشه یی بود در کمال بی عصمتی جهال محله او را بشب کشته اند، و اکثر مردم محضر را نزد قاضی آوردند و قاضی او را مهر کرد و آنها را خلاص نمود و آن محضر را نزد خود نگاهداشت و با خود فکر کرد که چون تاجر از سفر آید و بمن ادعای کنیز نماید محضر را بدو نمایم و دعوی او را باطل سازم و حجتی بهتر از این نمیباشد.
و دیگر بهمان طریق روزها کنیز را نصیحت مینمود و او قبول نمیکرد و قاضی او را سیاست میکرد، تا کار بجائی رسید که انبر سرد و گرم از کنیزک میگرفت و تمام بدن او را مجروح میساخت.
تا اینکه بعد از دو سال دیگر، تاجر از سفر آمد و از راه یکسره بدر خانه ی قاضی آمد، چرا که اشتیاق بسیاری بدیدار کنیز داشت. غلامی از غلامان قاضی بدر خانه بود، آن غلام را گفت که عرض حقیر را بقاضی برسان و بگو که فلان تاجر میخواهد تو را سلام کند.
غلام برفت و قاضی را خبر نمود، قاضی با خود گفت که اگر یکمرتبه انکار کنم خوب نیست لهذا غلامرا گفت که برو تاجر را بگو که قاضی در خواب است
شما فردا بیائید!.
تاجر بیچاره با وجود آن خواهش و اشتیاق که با کنیز داشت مأیوسانه برگشت و بخانه خود رفت، آنشب تا صبح متفکر بود.
قاضی هم سفارش بغلامان کرده بود که چون فردا تاجر بیاید بگوئید که خویشان حرم قاضی بمهمانی آمده اند و سه روز قاضی بمهمانداری مشغول است و بیرون نمی آید.
چون صبح صادق شد تاجر با خود فرمود گفت که چون مدتیست قاضی کنیز را نگاهداشته تحفه یی باید جهت ایشان برم و کنیز خود را بخانه آورم، لهذا اقمشه یی چند از پارچه های اعلی در بقچه یی بسته بر دوش غلام نهاده بدرب خانه ی قاضی فرستاد، چون غلام تاجر بدر خانه ی قاضی آمد آن بقچه را باندرون فرستاد، پس از وصول آن قاضی غلام خود را فرستاد و گفت:
ای تاجر! قاضی مهمان دارد و جمعی از خویشان حرمش مهمانند و تا چند روز بیرون نمی آید، شما تشریف ببرید هر وقت قاضی بیرون تشریف آورد شما را خبر خواهیم کرد!.
پس تاجر بیچاره مضطرب و متفکر شده برگشت.
باری تا مدت یکماه قاضی بتأخیر دفع الوقت کرده بعد از مدت یکماه، قاضی روزی بدیوانخانه نشسته بود ناگاه تاجر باندرون آمد و سلام کرد.
قاضی جواب نداد و تغافل نمود.
آن تاجر بیچاره در گوشه یی نشست تا آنکه قاضی از دیوانخانه فارغ شد و برخواست که برود آن مرد تاجر گفت:
ای قاضی! واجب العرضی دارم.
گفت: بگو!:
گفت:
بنده آن مرد تاجرم که کنیز خود را بتو سپردم، چند وقت است مکرر می آیم و بخدمت شما نمیرسم، امروز که بخدمت شما رسیدم و سلام کردم جواب سلام ندادید، جهت چیست؟ بفرمائی!.
قاضی گفت:
السلام علیک و رحمة اللّه و برکاته! اول مرتبه که آمدی چرا مرا خبر نکردی، معذور بدار که تو را نشناختم! حالا خوش آمدی! خیر مقدم!، باری سفر شما بطول انجامید.
تاجر گفت:
سفر چنین است گاه واقع میشود که کسی بنیت یکماه میرود دو سال سفرش طول میکشد.
قاضی گفت:
بکدام طرف سفر کرده بودی!.
گفت.
ای قاضی از اینجا بهندوستان رفتم و از آنجا خرید کردم و بروم رفتم، پس از آن از راه تبریز و خوی متوجه وطن شدم.
قاضی گفت:
آن پارچه ها که چند روز قبل از این جهت ما فرستاده بودید گویا متاع هند بود و از سوقات روم و تبریز چرا جهت ما چیزی نیاوردی؟
تاجر سر بزیر انداخته گفت:
چیزی از روم و تبریز نیاورده بودم که لایق باشد!.
قاضی گفت:
ای تاجر! آنچه از باب کنیز شما بر ما واقع شده زیاده از حد و بیان است زحمت بسیار کشیدم لکن از برای خاطر شما همه را منظور داشته تحمل نمودم، اما چگونگی واقع مختصرش اینست:
ای تاجر! چون کنیز شما تا مدت یکسال بیمار بود و کوفتهای عظیم داشت و آزار ذات الجنب و ذات الصدر داشت و استسقاء و اسهال و تب نوبه و تب لرز و یرقان و قولنج و دردسر و آزار باد بواسیر و از مرضهای دیکر هم بسیار عارض او شده بود، حکمای حاذق بر سر او حاضر ساخته و مبلغهای خطیر خرج ادویه و معاجین و صفوف و شربت و عرق کردیم و مبلغ ده دوازده تومان خرج حکماء و اطباء گردید، حال نقل کردن آن همه زحمات لزوم ندارد، انشاء اللّه تعالی فردا صحبت خواهیم داشت.
این بگفت و روانه حرم شد.
تاجر بیچاره ناامید برگشت و با خود میگفت حکایت غریب است و قاضی عجب مرد با انصافیست! الحکم للّه، حالا بروم شاید که فردا کنیز را بستانم.
چون صبح شد تاجر بیچاره مبلغ ده دوازده تومان زر و پارچه یی چند برداشت و بدر خانه ی قاضی برد و بغلامان گفت:
عرض کنید که مرد تاجر آمده است و کنیز را میخواهد!.
پس از عرض غلامان، قاضی گفت: بروید بتاجر بگوئید که امشب مهمان مائید، انشاء اللَّه شب تشریف می آورید!.
تاجر بیچاره باز مضطرب شد و حیران برگردید.
پس چون شب بر آمد تاجر برخاست و بخانه ی قاضی آمد و غلامان قاضی را خبر کردند، تاجر را بیاورید و بمهمانخانه بنشانید.
بعد از ساعتی که قاضی آمد، تاجر از جای برخواست تعظیم و تکریم بجا آورد و گرم صحبت شدند.
قاضی گفت:
ای تاجر! شما تازه از سفر آمده اید و لایق نبود که یکدفعه بمجرد باز آمدن از سفر، سخن چنین بر دوستان خود گفتن، باین سبب روزی صبر و عدم مکالمه در طلب شما شد، اما اصل مسأله اینست که کنیز روزی از روزها اراده ی حمام کرد و از خانه بیرون رفت، دیگر او را ندیدم تا آنکه یک روزی جمعی از جهال محله، فاحشه یی بکشتند چون آن خبر منتشر شد معلوم گردید که همان کنیزک بود که فاحشه شده بود و جهال محله از روی تعصب و غیرت او را کشته بودند.
تاجر چون این سخن را شنید بسیار مضطرب و پریشان خاطر شد و دیوانه وار از خانه ی قاضی بیرون آمد و در فکر این بود که آیا قاضی راست میگوید؟، و اگر راست میگوید کی این معنی بر من ظاهر خواهد شد؟ و اگر دروغ میگوید این نوع دروغ را چگونه خاطر نشان قاضی نمایم؟ پس از تفکر با خود گفت اولی اینست که عریضه یی در این خصوص باید نوشت و بدربار پادشاهی سلطان محمود رفته و آن را بمحضر سلطان رسانم.
لهذا تاجر عریضه یی نوشت و در آن کیفیت مسأله را بعرض پادشاه رسانید.
چون پادشاه از مضمون عریضه مطلع گردید کس فرستاد قاضی را حاضر ساختند.
چون قاضی بحضور سلطان حاضر شد، پادشاه پرسید:
ای قاضی! چرا این کنیزی که تاجر بتو سپرده و بسفر رفته و الحال آمده کنیز او را تسلیم نمیکنی؟ و در سال مبلغهای کلی از مال تجار و امانت مردم حسب- الشرع بمهر و حکم تو صورت و فیصل مییابد و هر گاه تو را از این نوع اعتبار و دین داری بوده باشد لازم آنست که شر تو را از سر مردمان رفع و دفع کنیم و دیگری را تعیین نموده تا رواج کار خلایق بوده باشد.
قاضی گفت:
پادشاها! بر عمر و دولتت بقا باد! تاجر کنیزی امانت باین فقیر سپرده بسفر رفت، پس از مدتی کنیز او روزی بحمام رفت و باز نیامد، و در این باب آنچه را قبلا بجهت تاجر نقل کرده بود بعرض پادشاه رسانید و محضری که کدخدایان مهر و امضاء نموده بودند بیرون آورده تقدیم سلطان نمود.
چون سلطان محضر را دید بتاجر فرمود:
هر گاه کنیز تو فاحشه شده باشد و کشته شده است در این باب قاضی چه تقصیری دارد؟!.
تاجر بیچاره را جواب نماند و حیران و سرگردان و غمناک برگردید و بمنزل خود رفت، و قاضی هم خوشحال بخانه آمد و کنیز را طلبید و شروع در سیاست کرد که شاید او را راضی کند تا که دست خود را در گردن او درآورد.
کنیز با این همه سیاست که کشیده بود و بدن او تماماً مجروح شده بود، راضی ب آن امر شنیع نگردید.
قاضی پس از آن کنیز را بزندان فرستاد.
قاضی خاطر جمع از طرف تاجر گشته با خود میگفت که دیوان این امر بسلطان رسید و طی شد دیگر تاجر را املی نمانده و قطع تعلق کنیز را نموده برفت.
اما قاعده ی سلطان محمود این بود که اکثر شبها از خانه بیرون می آمد و بر سر گذرها و کوچه ها مستمع اقوال و مترصد دانستن اعمال و احوال و کردار وضیع و شریف میبود و تفحص حال مردم از غنی و فقیر میکرد و اطلاع از احوال مردم میگرفت و بفقیر و درویش انعام میداد.
قضا را شبی بر حسب عادت از خانه بیرون آمد و بر سر کوچه یی رسید دید که دکانی را باز کرده اند و آواز و صدا از جمعی می آید.
سلطان بطور آهسته آهسته پیش آمد و گوش بداد، شنید که جماعتی از جهالان، بازی پادشاه و وزیر میکردند.
سلطان لمحه یی بایستاد، قضا را شخصی از آنها قاپی انداخت، قاپش امیر آمد، چون آن رفیقان دیدند که آن مرد امیر شد همه بر آن شخص خندیدند بسبب آنکه آن مرد سفیه و مجهول و نادان بود و در ضبط و ربط بازی و حکومت شعوری نداشت که گویا بتواند امر و نهی دینی را فیصل دهد.
در آن مجمع پسری بود که کلاه نمدی بر سر داشت ب آن مرد زبان تمسخر و ریشخند دراز کرده و حاضرین میخندیدند.
آن مرد که امیر شده بود گفت:
ای پسر چرا اینقدر میخندی، مگر میر شدن من پسند تو نیست؟
آن پسر گفت:
میدانی! میر شدن تو در ضبط و ربط امور حکومتی مانند حکم کردن سلطان محمود میماند در مسأله و قضیه قاضی و تاجر و کنیز!.
پادشاه چون این سخن را شنید آن دکان و آن پسر را نشان کرده برفت و آن شب تا صبح متفکر در این واقعه بود که آیا این چه قضیه ییست و حرف آن
پسر چه باشد؟ و البته بی جهت نیست!
چون صبح شد پادشاه بر تخت سلطنت قرار گرفت و خدمه را فرمود که بروید بفلان محله و بدرب دکان فلانی و پسری باین نشان که کلاه نمدی بر سر دارد و دیشب نشسته بود با جمعی بازی میر و وزیر میکردند تفحص نموده و آن پسر را را برداشته بتعجیل هر چه تمامتر بیاورید.
آن خدمه بر خاک مذلت افتاده روان شدند تا ب آن محله که سلطان فرموده بود رسیدند، فی الفور کدخدای محله را طلبدیدند و او حاضر شد، شرح مقدمه را بکدخدا بیان نمودند بعد از تفحص بسیار و تجسس بیشمار آن پسر را پیدا کردند و او پسر گازر شوخ، کچلی، ظریفی، لاقیدی، بی محاباتی، صاحب شعوری و زبان آوری بود و آن پسر را پدر پیری بود.
چون آن پدر بر سر محله آمد، دید که خادم پادشاه پسر را میخواهد، بسیار مضطرب شد و گفت:
ای پسر خانه ات خراب شود برای فتنه یی که بر پا کرده یی! کی باشد که از هم و غم تو آسوده مانم؟ کاشکی من تو را نداشتمی! زیرا گفته اند:
فرزند خوش است اگر خلف باد گر ناخلف است گو تلف باد
و از ترس آنکه مبادا پسر او فسادی کرده باشد که خواری او باشد بجائی و گوشه یی متواری و پنهان گردید.
آن خادم پسر را برداشته بدرگاه سلطان حاضر گردانید و خلق محله از اعلی و ادنی از عقب آن پسر بجهت تماشا و یافتن تقصیر پسر روان گردیدند.
یکی میگفت که پادشاه را دشنام داده، دیگری میگفت نفرین بدولت شاه نموده و اراجیف بسیار در این خصوص در میان مردم انتشار یافت و پدر پیر چون
چنان دید که پسرش را بردند دلش تاب نیاورد زیرا گفته اند:

فرزند اگر توده ی خاکستر است نور دو چشم پدر و مادر است
پس لاعلاج خود را در میان آن خلق انبوه انداخته و در عقب مردم میرفت تا اینکه بدربار سلطان رسیدند، پس آن خادم پسر را باندرون دولتخانه برد و بنظر فیض اثر سلطان رسانید.
چون پادشاه را نظر بپسر افتاد گفت:
ای پسر! تو بودی که دیشب در فلان محله بازی میر و وزیر میکردی؟.
آن پسر گفت: بلی!
دیگر باره گفت:
تو بودی که ب آن شخص میگفتی که میری گردن تو مثل حکم کردن سلطان محمود میماند در قضیه ی قاضی تاجر و کنیز؟،
آن پسر بی ترس و واهمه گفت: بلی!.
سلطان فرمودند:
ای پسر! این چه حکایتی است و چه صورت دارد؟.
آن پسر بی تامل گفت:
ای سلطان بلا گردانت شوم! هر گاه این بنده را اختیار و تسلطی بود، بر پادشاه و بر همه کس ظاهر میشد که چگونه قاضی را می آوردم و کنیز را از او میگرفتم!.
سلطان را از سخن آن پسر بسیار خوش آمد و تعجب از گفته و کردار و جرأت او نمود، بعد پادشاه ب آن پسر فرمود:
اگر اختیار حکومت میداشتی تا چند روز این مساله را فیصل میدادی؟.
پسر گفت:
قربانت شوم! تا شش روز باقبال دولت و عدالت پادشاه، کنیز را از قاضی میستانم.
پادشاه گفت:
پس ما اختیار حکومت را تا شش روز بتو دادیم که فرمانروائی نمائی تا ببینیم که چگونه کنیز تاجر را از قاضی میستانی؟!
هر گاه کنیز را از قاضی گرفتی فبها و الا تو را سیاست سخت مینمایم تا که دیگران عبرت گیرند و اینگونه فضولی و بی ادبی نکنند.
پسر در خدمت سلطان بخاک افتاد و گفت:
بجان منت دارم چون رأی پادشاه بر اینست.
پس از این گفتگو پسر آمد و بر تخت سلطنت قرار گرفت و بفرمود که یکی برفت و قاضی را حاضر کرد.
و بیرون دولتخانه ی پادشاه مردمانی که حاضر بودند از این معنی مطلع و با خبر شدند، همه میگفتند که عجبا از این واقعه بر سر پسر چه واقع خواهد شد؟ و پدر پسر هم بغایت مضطرب بود و میگفت: خداوندا! تو مرا از دست فرزند ناخلف خلاصی و نجات بده.
پس پسر رو بقاضی کرد و گفت:
ای قاضی! کنیز تاجر را چه کردی؟.
قاضی در جواب گفت:
کنیز روزی بحمام رفت پس نیامد بعد از مدتی معلوم و ظاهر شد که فاحشه شده بود، در سر محله جمعی از جهال او را بکشتند.
پسر گفت:
حسب الشرع باید التزام بنویسی که هر گاه خلاف آنچه که میگوئید ظاهر شود تو را بسیاستی که من بخواهم رسانیده باشم و تو خائن و خاسر شریعت
بوده باشی.
قاضی از این گفتگو متوهم گردید ولکن با خود گفت مادام که خود پادشاه نتوانست تو را خائن نماید، دیگر این پسر چه تواند کرد، لهذا التزام بنوشت و تسلیم کرد.
پس از آن گفت که قاضی را ببرید و در حبس نگاهدارید و آن محضر را از قاضی گرفتند و نزد خود حفظ نمود و آن کسانی که آن محضر را مهر نموده بودند باز حاضر ساختند و ایشان را هر یک جداگانه طلبیده گفت:
ای مردمان آنکسی را که در سر محله کشتند بعین الیقین بر شما ظاهر است که کنیز تاجر بود یا نه؟ هر یک گفتند که بر ما ظاهر نیست.
پس جداگانه بمضمون گفته ی آنان محضری ساختند و بنظر پادشاه رسانید.
بعد از آن فرمود تا قاضی را از زندان بیرون آوردند و کدخدایان را طلبید، کدخدایان گفتند که ای قاضی بیا راست بگو! آن فاحشه که بر سر محله کشته شد که بود؟ و کی ما گفتیم که کنیز تاجر بوده و فاحشه بود و چند روز در این محله بود و جهال محله او را کشتند؟! این مسأله باینگونه نبود و آن کشته ی سر محله ابداً کنیز تاجر نبود و محضری که نوشته شده دخلی باین مطلب نداشته و ندارد ما ها بیش از این شهادتی نداریم.
پسر گفت:
ای قاضی راست بگو!.
شعر
راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست
و دیگر ای قاضی! تو میدانی که سیاست پادشاه بیش از آنست که تو تصور کرده یی.
بهر حال راست بگو و از افکار گذشته بگذر! حالا چه میگوئی؟.
در این حالت پادشاه نشسته و تماشای دیوان پسر و حالات قاضی را میکرد و و بسیار از سیاست و دیوان پسر خوشش آمده بود.
بعد از آن پسر گفت:
ای قاضی! چون مدتی از اهل شرع بوده یی، اگر راست بگوئی فهو المراد، و اگر نه امروز بفرمایم تا چند نفر رفته و کنیز را از خانه ی تو بیرون آورند.
پس از این قاضی مضطرب شد و با خود گفت که گویا اسباب افتضاح فراهم آمده و لابد کس بجرم من بفرستد و کنیز را بیرون آورد و عاقبت کار باقرار و اعتراف انجامد، لهذا سکوت اختیار نموده و سر بزیر انداخت.
پس از این حالت پسر بدو سه نفر از خواجه سرایان فرمود که بروید بخانه ی قاضی، کنیز و غلام و خدمه ی قاضی را گرفته سیاست نمائید! دیگر بخواجه سرایان گفت که مبادا شما را چیزی بخاطر برسد که دروغ و حیله قبول نموده و یا اینکه رشوه بگیرید و حمایت و رعایت قاضی را منظور بدارید! دشمن سر مبارک سلطان محمودم که اگر سر موئی حیف و میل کرده چشم پوشی نمائید، بفرمایم تا شماها را بعقوبت هر چه تمامتر هلاک کنند.
پس از این دستور العمل دوباره قاضی را بزندان فرستاد.
چون صبح شد خواجه سرایان بخانه قاضی رفته ابتدا غلام بچه ی کوچکی را که در آن خانه بود گرفتند، قضا را آن غلام بچه از کنیز خبر داشت و همه روزه آب و نان از برای آن کنیز میبرد. خواجه سرایان او را سیاست کردند که بگو
کنیز در کجاست؟ آن غلام بچه بی تامل گفت که در فلان جاست، و خبر از قاضی نداشت که چه کرده و چه پرداخته.
خواجه سرایان آن غلام بچه را برداشته روانه ی آن مکان گردیدند و غلام کنیز را بیرون آورده بدست ایشان داد و ایشان کنیز را برداشته بدربار سلطان رسانیدند.
پادشاه چون نظرش بر آن کنیز افتاد متعجب گردید، بعد از آن از کنیز حقیقت احوال پرسید و آن کنیز آنچه از قاضی باو رسیده بود تمام را بتفصیل شرح و بیان داد.
پس بفرمودند تا قاضی را حاضر کردند و در حضور قاضی آنچه واقع شده بود باز تقریر کرد.
پادشاه از این سخنان برآشفت، تاجر را طلبیده و خلعت داد و نوازش فرمود و کنیز را با اموالی که تاجر بقاضی سپرده بود گرفته تسلیم تاجر نمود و تاجر را مقتضی المرام روانه ساخت، و قاضی را سیاست تمام کرد و امر کرد که ب آتش بسوزانند.
بعد از این پسر را گفت:
چه چیز بتو بدهم که در عوض آن مردی و خوبی که از تو صادر گردید؟.
پسر بعرض رسانید که امر، امر پادشاه است.
سلطان فرمود که انسب و اولی آنست که تو وزیر من باشی!
پس پادشاه فرمود تا آن پسر را باعزاز تمام بحمام بردند و او را بخلعت پادشاهی مخلع نموده مرکب و یراق مرصع و خانه و خیمه و ظروف و فرش و آنچه لازمه ی مقام وزارت بود باو عطا گردید و او را وزیر اعظم خود گردانید.
خواجه حسن میمندی که شنیده یی همان پسر است که پدر و مادر از طفیلی
او بمرتبه ی اعلی رسیدند.
پس ای موش! بترس که از مکر و تزویر دور باشی، چرا که عاقبت سبب رسوائی و خجالت و شرمساری است و این نظر را از برای آن آوردم تا آگاه باشی و بمرتبه ی انصاف راضی شوی.
موش گفت:
ای شهریار! من از اهل شرع نیستم که باطن آن مرا بگیرد ولکن بر شما لازمست ملاحظه نمائی مبادا خلاف این دانی که اهل اللَّه با کرامتند بعد باطن اهل اللَّه تو را بگیرد.
گربه گفت
آن جماعت را که تو اهل اللَّه میدانی اهل شیطانند و خداوند عالمیان فرموده است:
أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ.
پس هر کس مطابعت خدا و رسول بگذارد و متابعت غیر اختیار کند البته او تابع شیطان و در دنیا و آخرت خجل، و پشیمانی مستوجب عذاب نیران است.
موش گفت:
ای شهریار! شما آنچه را بنده قبل از این در باب صوفیه و کرامات ایشان بیان کردم همه را رد نموده دلیل بطلان آنها را ظاهر و واضح نکرده یی بلکه از جای دیگر نقلها میکنی.
گربه گفت:
ای موش در خاطر داری که خرافات گفتی، پس گوش بدار و بشنو تا بطلان هر یک را برای تو بیان کنم.
موش گفت:
در باب شیخی که در لفظ این کلمات جاری شد چه میگوئی که گفت خون مجد الدین خون خراسان، خون مجد الدین خون عراق و خون مجد الدین خون بغ، و خواست داد را بگوید مریدی از مریدان دست بدهان او گذاشت و نگذاشت لفظ بغداد را تمام کند زیرا اگر کلمه ی بغداد را تماماً گذرانیده بود جمیع اهل بغداد قتل عام میشد و باقی را که نام برده بود هلاکو قتل عام نمود.
حال در این قضیه چه میفرمائی؟.
گربه گفت:
ای موش؟ گوش هوش را باز دار و بشنو که چقدر غلط در این قول هست!.
یکی آنکه خداوند عالمیان مهربان و مشفق است پیوسته مرحمت و کرم فرموده و میفرماید و ذره یی در آنچه لازمه ی هر فردی از افراد مخلوق است ممنوع نفرموده بلکه عنایت را مبذول داشته و آنچه لازمه ی خلق است تماماً مهیا ساخته خصوصاً انسان را، زیرا او را بجان و عقل و تمیز و تدبیر و تفکر و تخیل و نطق و قابلیت آراسته و عرصه ی زمین را میدان فرصت کار و بار و زرع و کشت و خانه و لانه ی او را ساخته، و حیوانات را تابع و مطیع آن گردانیده و خیمه ی آسمان را با قندیل ماه و آفتاب از برای او را نورانی ساخته، الخلاصه اگر در این باب هر چند گفتگو کنم تمام نمیشود.
باری خداوند کره ی آسمان را بر جمیع مخلوقات ممتاز گردانیده و از روی شفقت و مرحمت کتب و صحف را برای پیغمبران فرستاده و ب آنها امر بمعروف و نهی از منکر فرموده، چگونه میشود که خداوند مهربان از برای یکی از شاگردان و مریدان شیخی چندین هزار نفس را برای دعای او بقتل عام اذن داده و رضا شده باشد؟!.
و دیگر آنکه حق تعالی در کلام مجید در باب قصاص و قتل ناحق و دیت، بر پیغمبر خود المصطفی صلی اللّه علیه و سلم آیه ی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی نازل فرموده پس بمفاد این حکم محکم کتاب لازم می آید که هر گاه چنین فعلی طاهر گردد و او را حمل بر رضای خدا شود لاشک این اعتقاد منافی و مخالف آیه ی قرآن و احادیث نبویه بوده و خواهد بود، و این محال است.
پس ظاهر و هویدا شد که این حکایت دروغ و خلاف است.
و دیگر آنکه حضرت ابراهیم اسم اعظم میدانست و چیزی از کوه و دیوار و اشجار مانع قوت باهره ی آنحضرت نبود، چنانکه بهر طرف که نگاه کردی اوضاع مردم آنطرف را دیدی و همه را بنظر در آوردی.
روزی بطرفی نگاه کرد دید دو کس زنا میکنند، گفت: اللهم اهلکهم یعنی ای پروردگار بکش اینها را، پس آن دو کس بمردند، بطرف دیگر نظر کرد دید دو شخص دیگر زنا میکنند ایشان را هم بهمین قسم دعا کرد بمردند، بطرفی دیگر نظر کرد همین حالت را دید، الخلاصه سه طرف را دعا کرد و بمردند، بطرفی دیگر نظر کرد وحی بحضرتش آمد که یا ابراهیم ببرکت و اجابت دعای شما شش نفر را هلاک گردانیدیم، ما توبه و انابت را جهت عاصیان فرستاده ایم و وعده ی ثواب و مغفرت و تهیه عذاب جهنم همه را خبر داده ایم تو را باین کارها کار نباشد، و اگر چنین سلوک کنی باندک زمانی کسی دیگر بر روی زمین نمیماند.
پس حضرت ابراهیم با آن قرب و منزلت که داشت او را اذن قتل و هلاک زانی نمیدادند و نهی مینمودند، حال از کجا ممکن و معلوم شد مردی که بقین بمذهب او نشده که چه مذهب دارد، چندین هزار نفس بسبب دعای او قتل عام گردد؟!.
پس تأمل کن که چگونه خواستند باین نوع حرفهای مزخرف مردم را از راه بیرون برند و تابع اینگونه خران نمایند.
دیگر آنکه پیغمبر ما محمد المصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم در جنک کفار بسنک جفا دندان مبارک او را در صدف دهان آن شهید کردند و آن حضرت دست نیاز برداشت و گفت:
خداوندا! بر این قوم نادان منگر، چه که نمیدانند که من پیغمبرم! اگر چنانچه باور میداشتند با من این گونه معامله و اذیت نمیکردند.
حال ملاحظه کن هر گاه پیغمبر خدا بخلق ستمگر و ظالم بچنین رفتار و گفتار معامله کند دیگر تو چه میگوئی که شیخ بسبب خون یکنفر مرید قتل عام و هلاک و دمار چندین شهر را بی گناه و تقصیر کرده باشد، پس این گونه کشف و کرامات بخرج دادن کمال حماقت و خریت و نادانی خواهد بود زیرا که در این معنی شیخ را بر حضرت ابراهیم و محمد مصطفی علیه السلام تفضیل داده باشی و یا اینکه روایات و احادیث حضرت رسول را تکذیب نموده باشی.
و دیگر اینکه هر گاه شیخ نزد خداوند عالمیان این قرب و منزلت داشته باشد که بسبب دعای او قطع حیات و هلاک چندین هزار نفس شود، کی جایز و لایق حال او باشد که چنین دعائی بکند.
دیگر آنکه چه میگوئی از این معنی که نصف بغداد را قتل عام کردن و نصف دیگر نجات یافتن این واقعه کی بوده و از کجا بوده و بچه عقلی میسنجد؟.
موش سر برآورد و گفت:
این گونه وقایع از تقاضای حکمت بالغه ی الهی بوده و کسی را در حکمت الهی راه نیست.
گربه گفت:
الحمد للّه معلوم شد که همیشه دروغ گو هستی و بدروغ خود دائما رسوا میشوی هرگاه مقتضی حکمت الهی در این بوده پس دعای شیخ را در آن مطلب کاری نیست و او لاف دروغ زده، و آن جماعت و این گونه کسان که این نسم چیزیرا کرامات دانسته باشند البته بیعقل و نادان و تابع دروغ زن شده باشند.
و یکی دیگر ممکن است که کسی گوید پدرم دعا کرده و خداوند عالمیان ببرکت دعای پدرم عراق را معمور ساخت، لکن نزد عقلاء این نوع دروغ وقوع ندارد، لهذا شیطان است که انسان با کمال و عقل و درک فریب او را خورد و از باده ی وسیع شریعت رسول خدا انحراف نموده روی در بیابان ضلالت و گمراهی آورده بمزخرفات کودنان بی عقل باور کرده و فریب خورده و تمیز حق از باطل نکند.
ای موش! سخنان تو میماند ب آن زن و شوهری که از برای گوشت جنک کردند و شوهر آن زن را نصیحت و تنبیه نمود.
موش گفت:
بیان فرما تا بشنویم!.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که در ایام ماضی مردی بود و زنی داشت بسیار سر خود و بی تمیز و بی ادب، هر چند شوهر گوشت بخانه می آورد بیشتر آن گوشت را زن کباب کردی و بخوردی و تتمه دیگر را صرف چاشت نمودی و بخوردی، چنانکه اکثر اوقات طعام بیگوشت بنزد شوهر آوردی یا آنکه اندکی گوشت بر روی طعام بودی.
پس آن شوهر از بسکه چنان دیده بود کمتر گوشت بخانه میبرد، مگر گاهی که مهمان داشت.
قضا را روزی بمهان عزیزی رسید، از بازار نیم من گوشت خرید و بخانه رفت که طعام از برای مهمان مهیا کند و خود آن مرد بکاری مشغول گردید.
آن زن دید که شوهر از خانه بیرون رفت فرصت یافته نصف آن گوشت را قیمه کرد بخورد و با خود گفت معلوم نیست که تا چند روز دیگر گوشت بخانه بیاورد پس اولی آنست که این گوشت را برده بخانه ی همسایه و یا قرض بدهم و یا بسپارم و یا اینکه بر سبیل مهربانی و تواضع تقدیم همسایه نمایم تا بوقت دیگر بکار من بیاید.
و الحاصل باقی آن گوشت را برداشته بخانه ی همسایه داد.
و چون شوهرش بخانه آمد گفت:
ای زن طعام پسته شده یا نه؟.
زن گفت: نه!
مرد از شنیدن جواب برآشفت و گفت:
چرا.؟
زن گفت:
غافل شدم گوشت را گربه برد!.
چون آن مرد چنان شنید از خانه بدر آمد و همان گربه را پیدا نمود و زن هم گفت همین گربه است که گوشت را برد، مرد آن گربه را گرفت و بزن گفت سنک و ترازو را بیاورد و گربه را در ترازو گذاشت و بکشید، گربه نیم من بود بعد مرد گفت.
ای زن نگاه کن من گربه را کشیدم نیم من است!،
دست از گربه برداشت و بزن در آویخت و او را میزد و میگفت که تو میگوئی گوشت را گربه خورد و من گربه را در حضور تو کشیدم، اگر اینکه کشیدم گربه است پس گوشت کجا است؟ و اگر گوشت است پس گربه کجاست؟
و او را میزد تا وقتی که بیطاقت شد، پس از اینکه بهوش و طاقت آمد گفت راستش این است که قدری را خوردم و قدری باقیمانده را بهمسایه سپردم.
پس ای موش! اگر قتل عام این شهرها که گفتی بمقتضای حکمت الهی بود پس شیخ را در آن چکار است؟ و اگر بدعای شیخ بود بحکمت چکار دارد.
پس میباید که گوینده و اعتقاد کننده ی این قول را بطریق آن زن خائن که مردش او را بسیاست منزجر ساخت معالجه و معامله نمود تا که دیگر این چنین دروغ بی فروغ نگوید.
ای موش سؤالی دارم و میخواهم که جواب آن را براستی بگوئی!.
موش گفت:
ای شهریار اگر خوانده باشم یا شنیده باشم جواب خواهم گفت، در هر حال شما بفرمائید؟.
گربه گفت:
اگر کسی از جهل و نادانی مدتی گناه بسیار کرده باشد و بعد از آن که فهمیده و دانا شود و توبه کند و رجوع بجانب اقدس الهی آورد آیا خداوند عالم و عالمیان او را مغفرت دهد یا نه.
موش گفت:
بلی! خداوند عالمیان ارحم الراحمین و اکرم الاکرمین است بی شک و شبهه
او را می بخشد.
گربه گفت:
اگر برعکس این باشد چه گوئی؟.
موش گفت:
نفهمیدم! از این صریح تر بیان فرما!.
گربه گفت:
اگر کسی با کمال دانش و عقل و تقوی و صلاح عبادت کرده و مدتی بزیارت حج و طواف و عمره و عتبات در مقام خضوع و خشوع و صلاحیت بسر برده باشد و بیک مرتبه برگردیده باشد و خمر بخورد و زنار در بندد و خوک بچراند و ترک جمیع عبادات کند، آیا این گونه کسی صاحب کشف و کرامات خواهد بود یا نه؟.
موش گفت:
خیر چنین شخصی مرتد است و در شرع مستوجب حد رجم است و اگر او را بسوزانی از گناه پاک شدن ندارد.
گربه گفت:
پس آنانی که ایشان را صاحب کشف و کرامات خوانند و پیر خود میدانند حال ایشان چون است؟.
موش گفت:
آن چنان کسان کودنان بیعقل و شعورند و یا دیوانه و یا کافر خواهند بود.
گربه گفت:
در این باب دیگر حرفی داری!.
موش گفت:
چنین است که گفتم، در این خصوص حرفی ندارم.
گربه گفت:
در تذکره ی یکی از مشایخ نقل است که کسی در مکه ی معظمه ی زادها اللّه شرفا و تعظیما، در خواب دید که با سیصد تن از مریدان بموافقت همدیگر بکعبه رفته و خمر خورده و بت پرستیده و زنار بسته و خوک چرانیده و این همه از آن سبب کرده که عاشق نرسائی بوده و مرتکب آن عملهای نامشروع شده و ترک آن قسم عملهای ناخوش را نکرده!.
ای موش! این هم از جمله کراماتست؟ در این چه میگوئی؟!.
موش گفت:
چنین کسی را چگونه شخص خوب داند مگر کسی که بیعقل و دیوانه بوده باشد.
اما ای شهریار! انسان هر چه باشد جائز الخطاست و از عنصر مختلف خلق شده و نفس و هوی در آن راه دارد و شیطان فریب دهنده در پی است و افعال و اوضاع دنیا در هر ساعت خود را جلوه میدهد، پس احتمال دارد کسی که با این همه علت که در اوست سهوی و خطائی کرده باشد، پس بر عاقل لازم نیست که هر گاه از فرد جاهل افراد فرقه یی عمل غیر مناسبی بظهور رسد همه را بر او قیاس کند
پس از گفتگوی زیاد در این موضوع گربه گفت:
ای موش! از تو مزخرفات بسیار شنیده ام لکن در خاطرم نیست، اکنون هر کدام را جواب نگفته ام بگو تا جواب آنرا گویم!.
موش گفت:
ای شهریار! اینقدر میدانم که خبث و غیبت را نفهمیده یی و این خوب نیست، دیگر اختیار با شما است.
گربه گفت:
ای موش! من خبث و غیبت را نفهمیده ام؟،
موش گفت:
بلی! اینقدر میدانم که گفته اند:
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست.
گربه گفت:
ای موش! در این حرفی که گفتی خبث و غیبت است و یا در موعظه و منع امور خبث و غیبت باشد؟ در حالتیکه جمیع کتب معتبر خالی از این احوال نیست، اولا در قرآن مجید در آیه های آن مثل قصص پیشینیان مانند نمرود و شداد و عاد و ثمود و فرعون مذکور است که کل از اهل کفر و ضلال و بت پرست بوده اند و همچنین احادیث و اخبار از کفار و منافقین و اشرار، و حکایت خیر و شر و وعد و وعید و تهدید، از حد بیشمار. و تو اینها را خبث و غیبت میدانی؟.
ای موش آیا چند روزی قبل از این که از چنگ من رهائی یافتی اگر از برای کسی نقل واقعه کنی، عجبا این غیبت باشد؟!.
موش گفت. نه!.
گربه گفت:
باید دانست که غیبت کدام است و خبث کدام.
غیبت حرف پشت سر کردن و صحبت از برادر مؤمن است که در برابر او چیزی نتوان گفت، و چون او غائب شود از برای دیگری صحبت دشوار و ناملایم
از او کنی و این غیبت است.
و خبث آنست که بگوئی فلانی حوصله ندارد و پریشان است و چیزی ندارد و مبلغی هم قرض دارد و نجابت ندارد، زیرا پدرش فلان کس بود و مادرش فلانه بود و از این قسم حرفها.
و اما آنچه در باب بیعقل و نادان و جاهل و منافق و بی نماز و گمراه گوئی و یا شنوی این مباحثه و درس و عبادت خواهد بود.
و اما اینکه گفتی، در هیچ سر نیست که سری ز خدا نیست، این معنی و مغزی دارد زیرا آنچه در نفوس مکنون است آن سر الهی باشد و هر کس بر آن مطلع باشد لابد سر و عرفان الهی در او موجود است و خدای تعالی هر کس و هر چیز را که آفریده همه را بقدرتی فایق و مصلحتی و حکمتی آفریده است و هیچکس در هیچ چیز باطل خلق نشده و خدایرا در این حکمتها و مصلحتها است و چون کسی را بر آن مصلحت و حکمت راه نیست لهذا آن را گویند سر، و آن سر نیز متفاوت است، مثل آنکه سر سایه ی آسمان است بر مخلوقات، پس تفاوت بسیار است، و بعضی از اسرار الهی محفوظ و مصون از ادراک اغلب انسان است و بعضی هم از اسرار و آثار قدرت کامله بعقل و شعور در می آید.
و همچنین انسان هر قدر که دانا میگردد آثار قدرت الهی در سینه و دل او جلوه گر گردد، و بعضی هم از معرفت الهی و آثار قدرت و رحمت خبر نداشته و مزخرفی چند گویند که عقل و نقل راه بصحت و فهم آن نداشته و آن را اسرار الهی نام نهند، این نوع اسرار مانند بیهوشی و کیف کسی است که چون قلندری و جاهلی بنگ کشیده و اشتها بر او مستولی شده و چیز بسیار خورده و عقل و دانش از او زائل شده از جاده ی خیالات مختلفه او را بهندوستان برد و بر تخت و پیل سوار
شده بزرگیها و شوکتهای خیالیه بیند و در اثر بخار معده و تأثیر کیف بنگ، وسوسه ی شیطان از قبیل مکر و تزویر و چیزهای دیگر در خیال او صورت می بندد.
چون قلندران نادان جاهل چنان دیده اند، لهذا تخم شجره ی ملعون را جزء اعظم و حب الاسرار نامیده اند.
ای موش! سری که قلندران در کیفیت بنک مشاهده میکنند بسیار بهتر از این اسرار و رموزیست که این فرقه قیاس کرده و گمان برده اند.
موش گفت:
ای شهریار! سؤالی میخواهم کرد، لکن خواهش دارم از روی تامل و تفکر از برای من بیان فرمائی تا که خاطر نشین من شود و بدانم که تصوف چیست؟ و صوفی کیست؟.
گربه گفت:
ای موش! صوفی در اصل صوف بوده و اهل تحقیق گفته اند، صاد صوفی از صبر است و واوش از وفا و فایش از فنا و در قول بعضی دیگر، صادش صلاحیت و واوش وقار و فایش فقر و فاقه، و بسیاری هم گفته اند که صوفی یعنی راستکار و پاک دل و طاهر و پاکیزه اعتقاد و صالح، که خالی از عشق و مکر و حیله و کید و تزویر و شید و سالوس و حماقت و سفاهت بوده باشد و آنچه از خدا و رسول و علماء شریعت باو رسیده همه را از روی صدق و صفا، راست و درست فهمیده و ب آن قیام نماید، نه آنکه صوفی باید دین علیحده و معرفتی غیر از معرفتی که از ائمه ی هدی نقل شده داشته باشد، و باید آن را بدلیل آثار و قدرت و صنعت صانع دانسته و بیان نماید نه اینکه بغیر از این طریق دین و مذهبی و قاعده یی چند از روی راه تقلید و هوای نفس و فریب شیطان، ساخته و بر آن اسمی و نامی گذاشته و خود را صوفی شمرند.
صوفی که بمعنی راستکار است هر گاه بر کسی اطلاق گردد که در او این معنی نباشد، چنان میماند که اسم و مسمی غیر مطابق و بی ثمر باشد.
مثلا اگر کسی را که آهنگری داشته باشد جراح گویند و یا اینکه خیاط را زرگر نامند، این اطلاق بیجا و بی ثمر است و برای آنکس که باین نام نامیده شود جز دروغ که بهم رسیده ابدا فایده یی ندارد.
ولکن هر گاه کسی را ب آن شرط که گذشت او را صوفی گویند، لا شک اطلاق آن بر آنکس صحیح و در آن نقص و عیبی واقع نمیشود.
پس هر گاه صوفی از تقلید و عناد بگذرد و بشرع شریف رسول عمل کند و بصدق و صفا سلوک نماید صوفی حقیقی خواهد شد و هر گاه مطلب و مسلک او تقلید و ریا و کید و شید و زرق و سالوس باشد، هر گاه او را صوفی خوانند و یا او خود را صوفی نامند فی الواقع او بشخصی ماند که گناهکار باشد و خود را طاهر نام گذارد.
پس بگفتی طاهر پلید مطهر نمیشود و باطلاق آن اسم بر او هرگز پاکیزه نخواهد بود، زیرا گفته اند:
بر عکس نهند نام زنگی کافور.
پس چون جاهل و ابله و نادان، این گونه اسماء مثل صوفی و طاهر را شنود گمان کند دارای آن اسم مرد خوب و پاکیزه کردار و خوش رفتار است.
پس از این گربه گفت.
ای موش! اگر دیگر حرفی داری بگو!.
موش گفت:
آمنا و صدقنا!.
گربه گفت:
آمنا گفتن تو بمن مثل شرکت کردن آن دو یهودی میوه فروش میماند که با یکدیگر دکان بشراکت داشتند.
موش گفت:
این قضیه چه بوده؟ بیان فرما تا بشنوم!.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که در شهر کاشان دو شخص دکان خربزه فروشی داشتند، میخریدند و میفروختند.
یکی همیشه در دکان بود و یکی در تردد و گردش، و آن شریک که در تردد بود از شریک دیگر پرسید که امروز چیزی فروخته یی؟.
گفت: نه و اللّه!.
گفت: چیزی خورده یی!.
گفت: نه!.
گفت:
پس خربزه ی بزرگی که دیروز نشان کرده ام کجا رفته که حالا معلوم و پیدا نیست؟! و من در فکر آنم که در وقت خوردن آن خربزه رفیق داشته یی یا نه؟ و این گفتگو را که میکنم میخواهم بدانم که رفیق تو که بوده است.
شریک گفت:
ای مرد بواللّه العظیم سوگند که رفیقی نداشته و من نخورده ام!.
آن مرد بشریکش گفت:
من کسی را باین کج جلقی و تند خوئی ندیده ام که بهر حرفی از جای درآید و قسم خورد، من کی مضایقه در خوردن خربزه با تو کرده ام؟ مطلب و غرض آنست میترسم این خربزه را اگر تنها خورده باشی آسیبی بتو رسد چرا که آن خربزه بسیار بزرگ بوده.
آن رفیق بشریک خود گفت:
بخدا و رسول و بقرآن و دین و مذهب و ملت قسم که من نخورده ام!.
بعد آن مرد گفت:
حالا اینها را که تو میگوئی اگر کسی بشنود گمان میکند که من در خوردن خربزه با تو مضایقه داشته ام، زینهار ای برادر از برای اینچنین چیز جزئی از جای برآئی! اینقدر میخواهم که بگوئی تخم آن خربزه چه شد و اگر نه خربزه فدای سر تو، بگذار خورده باشی.
آن مرد از شنیدن این گفتگو بیتاب شد و بدنیا و آخرت و بمشرق و بمغرب و بعیسی و موسی قسم خورد که من ابدا نخورده ام.
آن مرد گفت:
این قسمها را برای کسی بخور که تو را نشناخته باشد، با وجود این من قول تو را قبول و باور دارم که تو نخورده یی اما کج خلقی تا باین حد خوب نمیباشد.
الحاصل پس از گفتگوی زیاد. آن شریک بیچاره گفت:
ای برادر من نگاه کن ببین! تو چرا اینقدر بی اعتقادی؟ قسمی و سوگندی دیگر نمانده که یاد نمایم، پس از این از من چه میخواهی؟، این خربزه را بهر قیمت که میدانی بفروش میرسد از حصه ی من کم نموده و حساب کن!.
آن مرد گفت:
ای یار من از آن گذشتم و قیمت هم نمیخواهم، بد کردم، اگر من بعد از این مقوله حرف زنم مرد نباشم، میخواهم حالا بدانم که پوست آن خربزه باسب دادی و یا بیابو و یا بدور انداختی؟.
آن فقیر تاب نیاورد، گریبان خود را پاره پاره کرد و رو بصحرا نمود.
ای موش تو نیز در هر حرفی پانصد کلمه از من دلیل و نظیر خواستی و قبول کردی و باز از سر نو گرفتی و گفتگو میکنی.
موش چون این نظیر را از گربه شنید سکوت اختیار کرد.
گربه گفت:
ای موش چرا ساکت شده یی؟.
موش گفت:
ای شهریار بیش از این دردسر دادن خوب نیست، اگر شفقت فرمائی تا برویم و صحبت را بوقت دیگر گذرانیم اصلح و بهتر خواهد بود، چرا که گفته اند:
یار باقی صحبت باقی
گربه گفت.
بلی بسیار خوب! حالا تو برو بخانه ی خود که ما هم برویم، لکن ای موش میخواهم مرا حلال و آزاد کنی زیرا که اراده ی سفر خراسان دارم و میترسم که مبادا اجل در رسد و مرگ امان ندهد که بار دیگر بصحبت یکدیگر برسیم، چرا که گفته اند.
شعر
افکند بغربت فلک بیباکم آواره بکرد گردش افلاکم
یا رب ز کدام چشمه نوشم آبی؟ آیا بکدام گوشه باشد خاکم؟
پس چون موش از گربه این را شنید در دل شوق تمام بهم رسانید و با خود گفت: گربه عجب مژده یی داد که بسفر خراسان میرود و ما را از مشقت و آزار فارغ میسازد و برای دفع الوقت بزبانی گفت.
ای شهریار؟ انشاء اللّه تعالی دیدار شریف بخیر و خوبی دیده شود.
پس از این تعارفات ظاهری موش بخانه رفت و گربه روان شد و میگفت که اکنون در گوشه یی کمین کن تا شاید موش را خاطر جمع کنم و او را بچنگ آورم.
گربه این فکر را کرد، قضا را ترازو کهنه یی افتاده بود، گربه رفت در پس آن ترازو پنهان شد.
موش چون بخانه رفت با خود گفت: گربه رفت که تا کجا لقمه یی برباید، اکنون فرصت غنیمت است و حالا میباید بیرون رفت و صحرا را سیر و صفائی کرد، زیرا یقین است که حالا در این حوالی نیست.
موش باین خیال از خانه بیرون آمد، برمیجست و فرو میجست و رقص کنان این دو بیت را میخواند:
شعر
دشمن ز برم برفت و من شاد شدم و از غصه و درد و رنج آزاد شدم
دیدم رخ عیش و چون ندیدم رخ خصم صید دیگری بودم و صیاد شدم
هر دم نغمه ی تازه و پرده ی بدیعی و شعر غریبی میخواند و میرقصید
در این اثناء گربه میدید و با خود میگفت: آخر صبر کن و شتاب مکن زیرا پیغمبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرموده:
الصبر مفتاح الفرج
و شاعر هم در این معنی گفته:
الصبر کالصبر مرفی مرارته لکن عواقبه أحلی من العسل
پس موش کم کم بنزدیک ترازو آمد.
گربه از بیم آنکه مبادا موش از چنگش خلاصی یابد، چنان جست و خیز کرد که در حالت گرفتن موش سه معلق زده بروی یکدیگر بغلطیدند و موش را بچنگال و دست و پا فرو گرفت و در حالتیکه نفس میزد و عرق بر جبین مردانه ی او نشسته بود این بیت را برخواند.
ایدل دلدار چونت یافتم اول بازار گم کردم تو را
آخر بازار خوبت یافتم

بعد از آن گفت:
ای موش! چه حال داری؟.
گفت:
ای شهریار! حالی بر من باقی نمانده است و الان خود را در حالت نزع می یابم!.
گربه گفت:
دغدغه مکن که مرا با تو کاری نیست!
موش گفت:
اگر باور کنم عقلم نباشد.
گربه گفت:
چرا باور نمیکنی؟. چون است که من قول تو را در باب بره بریان و یخنی راست و درست دانستم و مدتها در انتظار نشستم؟
ای موش ای جان من. ای عمر و زندگانی من. و ای برازنده ی کام و جان
و دل من! چه ساعت نیکوئی بوده این که مرا بدیدار تو دیده روشن و منور شد!، آیا کسی چنین وصلی دیده و یا چنین شهد مرادی چشیده و چنین عیشی شنیده باشد؟.
الحمد للّه رب العالمین حمد و سپاس خدای را عز و جل که کام دل و آرزوی مرا بدیدار تو حاصل گردانید.
موش اشک از دو دیده روان و خجل و شرمسار سر در زیر افکنده و حیران و سرگردان و مضطرب خود را ببیماری و رنجوری افکند.
پس گربه با خود گفت: اگر فورا او را بکشم غم از دل من بیرون نخواهد رفت و اگر ببازی مشغول شوم ترسم از دستم رهائی یابد.
پس او را از خانه ی خودش دورتر برد و آنگاه دست و پایش را بدندان بشکست و او را گذاشته گفت: السلام علیک ای موش.
موش پس از این صدمه و واقعه جواب نگفت.
گربه گفت:
چرا جواب نمیگوئی؟.
موش گفت:
ای شهریار مرا این نوع سیاست از تو توقع نبود زیرا که تو طالب علمی و خداوند عالمیان در کلام خودش فرموده:
الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ.
و حدیث حضرت رسول است:
لا یرحم الله من لا یرحم الناس.
عجب میدارم از لطف و مروت شهریار که چرا در حق من تا این درجه کم مرحمت بوده.
باری، اگر چه میدانم که آتش غضب شهریار فرو می نشیند و مروت پیشه ساخته من حقیر را میبخشاید و هیچوقت روا نبود که من بیچاره باین شکل بی دست و پا
مانم و عیال و اطفالم بی معیشت و سرگردان مانند.
گربه از شنیدن این گفتگو تبسمی کرد و گفت:
ای موش آن قورمه و یخنی چه شد؟.
موش گفت:
نشنیده یی که بزرگان گفته اند:
چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید بکار
چه چاره که غفلت ورزیدم و حال از بدبختی بکیفر آن گرفتار شده و از جهالت و ستم میمیرم؟.
گربه گفت:
اکنون در دست من گرفتار و اسیری و در معرض موتی و بالاخره اندرون من جای تو خواهد بود، نیکو تأمل کن که بغیر از عمل، از آن مزخرفات صوفیه تو را سودی و فایده یی نخواهد بود.
موش گفت:

آخر نه تو ای شهریار گفتی که در میان ایشان چنین گفته شده است که هر کس از عالم جسمانی گذشته واصل میشود؟، اگر چنانچه نیکو کاری لابد و لاشک الواصل الی رحمة لله الملک الجلیل خواهید شد و اگر از اهل معصیت و بد کاری الواصل الی الدرک الاسفل فی النار خواهی بود.
گربه گفت:
از خلوت نشینان که میگفتی اکنون تو را نفعی دارد و اگر انصافی داری و میدانی که آن حلوای ارده که گفته شد اگر محل اعتباری میبود بیان آن حلوا را هر یک از پیغمبران بامتان و اوصیاء و اصحاب خود نازل میکردند و حضرت
رسول خدا که رحمة للعالمین است آنچه پاکیزه تر و بهتر و معتبر است مخصوص او و ذریه ی او و امتانش از جانب حق باو وحی و الهام میشد و مادام اصحاب و اوصیاء که از غیر احقند مدعی و صاحب این رتبه نباشند از کجا شیخ کم سواد را آن رتبه حاصل شد؟.
و اگر گوئی که پیغمبران دانستند و اصحاب و اوصیای ایشان خود ترسانند پس نسبت بپیغمبران تهمت گفته اند و تقصیر لازم دانسته که تبلیغ رسالت نکرده باشند.
ای موش! میدانی آن حلوا کدام است؟.
موش گفت: نه!.
گربه گفت:
کیف شراب و بنگ و شوق هوی و هوس نفسانی است که جاهل و فاسق را از او شوری در دل بهم رسد و عاقل و دانا از ایشان و کردار و اعمالشان بیزار.
مثل اینچنین کسان مثل مرد بیدست و پائی است که شناوری هم نداند و در بحر عمیق غوطه ور شود، البته یا غرق میگردد و یا در کام نهنگ و امثال آن گرفتار میشود.
ایشان یعنی آن مدعیان تصوف بکمال نادانی متوجه خیال و فکر رقیق و بحر عمیق گردیده و بی کشتی شریعت و بی لنگر حقیقت و بی ملاح علم و بی بادبان مرشد و بی دانستن شناوری، خود را در دریای تفکر بیخود افکنده و در کام نهنگ شیطان در گرداب قلرم بطلان گرفتارند و شیطان هر ساعت ایشان را بطریقی و نوعی فریب میدهد تا اینکه بدرجه یی گمان برده و می برند که از بحر عمیق غوطه خورده و خلاص شده اند و گوهر آبدار بدست آورده اند و چون خداوند عالمیان عالم بافعال ایشان و گمراه ساختن شیطان از خرقه ی بنی آدم است لهذا در کلام مجید فرموده:
یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ.
و فرستادن پیغمبران و کتابها و نقل قصص پیشینیان و اندازه تهدید و وعید و امر و نهی و منع از نامشروع و ناشایسته از برای این است که هر کس بالغ و عاقل و مکلف بوده باشد متابعت امور شرع رسول خدا و اقوال علمای دین مبین نموده براه ضلالت شیطانی گمراه نگردد، و هر کس که متابعت هوی و هوس کند و پیروی شیطان نماید هر آینه متسوجب عذاب الهی بوده حیران و سرگردان بوده باشد.
ای موش! اگر شخصی را گویند کافر است و خود آن شخص مسلمان باشد بگفتن مردمان کافر نمیشود و هر گاه کافریرا مؤمن نام برند باین نام نهادن او از کفر پاک نخواهد شد.
و همچنین در میان مردم بسیار باشد که شخصی را فلان خان و فلان سلطان اسم گذارند و حال اینکه دارای آن اسم گرسنه و برهنه باشد.
و همچنین بسیار کس میشود دارای مال و نعمت است و او را باسم و لقب بسیط و سهلی خوانند.
پس در این صورت معلوم شد که اسم را بفعلی کار نیست، اما می باید آنشخص که ترقی میکند باسم خوب و لقب خوب فراخور آن اسم و لقب کاری و فعلی کند که شایسته ی حال او باشد.
پس بنی آدم باید چنین سلوک با مردم نماید که از گفتن و شنیدن و نشستن و برخواستن نقصی بر او وارد نیاید و از منهیات و محرمات اجتناب نماید.
پس ای موش! صوفی اسمی است بمعنی صاف بناء علیه، اگر کسی در عبودیت از عیوبات دینی صاف و بی غش و تابع شرع شریف بوده باشد از این بهتر و خوبتر چه باشد؟. و اگر جاهل و نادان و گمراه بوده باشد و گوید من صوفیم دروغ گوئی و تهمت نموده و خائب و خاسر خواهد بود.
و بمفاد حدیث حضرت رسول علیه الصلاة و السلام که فرموده:
یحشر المرء مع من أحب، ملحق و محسوب خواهد شد.
موش گفت:
ای شهریار نامدار! مرا اندام آزار میدهد و شما مفصلا بیان و نصیحت میفرمائی، اگر تو چنان محبتی کنی و طریقه ی ذره پروری درباره ی من فقیر بجا آوری و مرا معالجه کنی بعد از این هر چه گوئی و آنچه فرمائی سرنپیچم و عبد و مطیع و فرمانبردار باشم.
گربه گفت:
خاطر جمع دار که بنده در شکسته بندی مهارت تمام دارم، الحال دست و پای تو را می بندم و در زمانی نزدیک انشاء اللّه صحت خواهی یافت و موافقت ما و تو تازه خواهد شد و چند روز زندگی عاریه را با یکدیگر بطریق صحبت و موانست بسر خواهم برد و تو خاطر جمع دار
ای موش! در خاطر داری آنچه در میانه ی ما و تو در باب مهمانی و صحبت گذشته است و قبل از این شما بیتی را از گلستان سعدی خواندی و آن این است:
زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
ای موش! این همه گفتگو که در میانست از مخالف و موافق از برای آن است که بعضی بکمال شعور و قابلیت تشخیص، معانی آیات و احادیث و اخبار در کلام اکابر فهمیده و اشعار کرده و بعضی از روی جهل و نادانی بعقل ناقص خود قیاس معنی باطل کرده اند و بضلالت و گمراهی هوای نفس و شیطان و کمال خریت گرفتارند.
و این معنی که کسی زبان بریده باشد و در کنجی نشسته بهتر از آن است
که زبان در حکم او نباشد، این است که بی اختیار سخن گوید که باعث فتنه و آزار باشد، و آن تمسخرها و ستم ها که تو با من کردی بسبب کیفر آن اعمال و گفتگو های خودت بدام من افتادی.
موش پس از شنیدن این مقال فریاد و فغان برآورد و بنیاد عجز و بیچارگی کرد
شعر
اظهار عجز پیش ستم پیشه ابلهیست اشک کباب باعث طغیان آتش است
گربه گفت.
ای موش! در کتب بزرگان ذکر کرده اند که چون صبح روز میشود اعضاء و جوارح همه با یکدیگر تهنیت و بازدید نمایند و هر یک از یکدیگر احوال پرسی مینمایند و لسان حال هر یک گویا میگوید:
الحمد للّه حال من بخیر است!.
شعر
بهمه حال شکر باید کرد که مبادا از این بتر گردد
تا مادامی که تو را حرکت و سکونی هست، میباید شب و روز بکمال تفکر و تدبر شکر کنی که مبادا از این بدتر گردد و عدم شکر و رضا بقضاء سبب نقص و ضعف اعتقاد در دین و ایمان شود.
کسانی که در معرفت الهی و تذکیر و توصیف خلفای دین مبین خلاف نمایند و اختلاف جویند و بعقل ناقص خود محاجه نمود، و بدلیل و برهان غلط ثابت کنند و سر و مال و جان و ایمان را بسبب نگاه نداشتن زبان تلف نموده و آیه ی وافیة الهدایه خَسِرَ الدُّنْیا وَ الآْخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ، موافق حال آنهاست.
موش گفت.
ای شهریار! هر چند مجروح و خسته ام لکن در خدمت شهریاری محبوسم که کان مرحمت و احسان است، توقع به مراحم شهریار دارم که سؤال مرا بوجه معقول خاطر نشان فرموده و جواب گوئی تا دلم یکباره از شبهه و شک بیرون آمده و متوجه امر یقین گردد.
گربه گفت:
بگو!
موش گفت:
ای شهریار! بر فرض خلاف و اختلاف و اعتساف صوفیه در مسلک و امور و اوضاع خود، چرا مردم رغبت دوری از خلافت و مخالفه ی ایشان نمینمایند و مریدان و تابعان آنها روز بروز بیشتر میشوند؟.
آخر بر فرض ایشان نادان و بیعقل، دیگران چرا بعقل خود عمل نمینمایند تا که از راه نروند و متابعت ایشان نکنند؟.
گربه گفت:
ای موش! در این سؤالیکه کردی و پرسیدی چند جهت دارد، اکنون بعضی وجوه را از برای تو نقل و بیان کنم تا بر تو واضح و روشن گردد.
اولا آنکه عقل و ادراک مردم بهمه چیز نمیرسد و پی نمیبرد و بی مربی و بی معلم علم شریعت از پیش نمیرود.
دیگر آنکه آنچه را جماعت صوفیه از راه ریب و ریا بخلق القاء میکنند و خود را در نظر مردمان ساده لوح، در لباس تقوی و حقیقت شناسی و عرفان بافی جلوه میدهند و احیانا بمریدان بایماء و کنایه اشاره میکنند که مخالفان مسلک صوفیه و منکران آنها دور از ایمان و ایقانند و در صراط خطرناک ضلالت سائراند و
از این جهت تابعین آنها بر حسب القاها و شطحات مصطلحه ی پیشوایان گوش و هوش و فؤاد ایشان (یعنی مریدان) عادت گرفته و هر ساعت شیطان با نفس ایشان در ساخته و یکی شده و آنها را از راه تقلید بمقام تعصب در آورده و از راه حقیقت و معرفت باز میدارد و بتیه باطل و وادی گمراهی میاندازد.
هر گاه چنین کسانیکه در عقل آنها ضعف باشد و مرتبه ی دانش و علمشان ناقص، البته آنچه از آنها بظهور و بروز میرسد همه باطل است.
طریق دیگر آنکه، جمعی از مردم مسلمان دارای صداقت و حسن نیت میباشند و بر حسب ظاهر گوش بکلمات نصایح آمیز ایشان داده که نماز خوب و روزه و شب بیداری خوب است و ذکر توحید الهی سبب زیادتی ایمان و ایقان است و خود جماعت صوفیه ظاهرا در این مسلک و ترتیب خود را ثابت و عامل مینمایند و تابعین و مریدان بیچاره از کنه مقصد و اغراض باطنیه ی آنها که جلب قلوب و منابع شخصیه میباشد بی اطلاع و اصلا بیخبر، لهذا در دام اعتقاد و اخلاص بایشان افتاده و یوما فیوما بر ارادت میافزایند و انس میگیرند و مرتبه مرتبه ایشان را فریب میدهند تا آنکه تماما بدام میافتند چنانکه صیادان کبوتر میگیرند.
موش گفت:
ای شهریار! صفت و کیفیت صیادان هند و عراق را از برای من بیان فرما.
گربه گفت:
آورده اند که صیادان هند وقتیکه قصد شکار و صید آهو دارند، آهو بره یی را بدست آورده و ریسمان درازی را بر دو شاخ او بسته و در مرغزار و صحرای سبز و خرم رها میسازند، و او بمرام خود میچرد و صیادان نیز در کمینگاه آن دشت و صحرا نشسته، چون آهوان ابنای جنس خود را به فراغ بال میبینند که میچرد،
خاطر جمع گشته و با آن آهو الفت گرفته و میچرند و پس از چندی ببازی مشغول میگردند و در هنگام بازی سر در سر هم میگذارند و بعد از آن ریسمانی که بر شاخ بره آهو بسته اند در شاخ دیگران بند میشود، پس هر قدر قوت میکنند، خلاصی ندارند، پس از آن صیادان از کمینگاه برجسته و آهوان در دام افتاده را گرفته و فارغان آغاز رمیدن کرده می جهند و آن بیچارگان گرفتار در دام صیادان میمانند.
اما راه و رسم صیادان عراق آنست که کبوتری در دام دست آموز دارند و در زمینی که دام از برای صید کبوتران در خاک کرده اند دانه ریخته اند و آن کبوتر دست آموز را که بال بمقراض بریده اند در آن دامگاه سر میدهند و خود در کمین نشسته، چون کبوتران در هوا پرواز میکنند می بینند که صحرای وسیعی است و کبوتری فارغ بال بچرا و چریدن مشغول است، پس آن کبوتران بهوای آن کبوتر در زمین می نشینند که چرا نمایند همین که مشغول بچرا میشوند ناگاه صیادان از کمین رشته ی آن دام که گسترده اند میکشند و همه را یکباره مقید دام خود میسازند.
پس مثل آن جماعت صوفیه باین مثل و حکایت میماند و آن صیاد شیطان لعین است و مردمان صاف و صادق و کم عقل مثل آن آهوان صحرائی یا مثل آن کبوتران آسمانی میمانند زیرا چون ابنای جنس خود را دیدند و رغبت مؤانست کردند گرفتار ابلیس بر تلبیس میکردند.
دیگر آنکه بانواع ریب و ریا بنیاد مزخرفات با مردم ساده دل مینمایند، چنانکه آن مرد قلندر، پادشاه و وزیر و وکیل را ببافتن مندیل خیال از راه بدر برد.
موش گفت:
ای شهریار! این حکایت چگونه بوده، توقع و رجا آنکه بیان کرده و نقل فرمائی.
گربه گفت:
حکایت
ای موش! آورده اند که در زمان سابق پادشاهی بود در خراسان قلندوری در آن مملکت بوده و آن قلندر کوچک ابدالی داشت، و آن کوچک ابدال چند بیت از قصیده ی آن قلندر یاد گرفته بود.
روزی آن کوچک ابدال در چهار سوق بازار بپادشاه دچار گشت و شروع بخواندن قصیده کرد، با اینکه چند شعر با موزون را بنهایت بد آوازی خواند پادشاه را بسیار خوش آمد و مبلغ دوازده تومان زر نقد ب آن کوچک ابدال داد، کوچک ابدال هم زر را برداشته بخدمت آن قلندر آمد و شرح حال را برای او نقل نمود، آن قلندر با خود گفت هر گاه این کوچک ابدال باین ناموزونی چند بیت غلط خوانده با وجود این پادشاه را خوش آمده است و این قدر مرحمت و عنایت هم فرموده است، پس اگر من خودم در کمال موزونیت این قصیده را در حضور پادشاه بخوانم مبلغهای کلی از پادشاه خواهم گرفت و یا اینکه وظیفه ی هر ساله را یقینا از برای من برقرار خواهند فرمود،
پس از چند روزی کوچک ابدال و جمیع قلندران آن مبلغ زر را صرف نمودند، بعد از آن قلندر برخواست و بامید انعام و بخشش پادشاه بر سر راه پادشاه آمد.
قضا را آنروز پادشاه با وزراء و امراء و وکلاء و ارکان دولت سوار شده بسیر و سیاحت میرفتند، چون قلندر شوکت پادشاه را بدید پیش دوید و شروع بخواندن قصیده کرد، قلندر چند بیتی از آن قصیده بخواند پادشاهرا بمرتبه یی بد آمد که
فرمود بسیاست هر چه تمام قلندر را بکشند، چون پادشاه برفت، جلادان ریختند که قلندر را بقتل رسانند، آن قلندر از بیم کشته شدن و از ترس جان خود بوزیر گفت:
چه شود که اگر مرا بقتل نرسانی و خلاص کنی؛ زیرا مرا کاری چند از دست می آید که در روی زمین از هیچکس نمی آید.
وزیر گفت:
ای قلندر! از دست تو چه می آید؟.
گفت:
از آنجمله مندیل خیال را خوب می بافم، چنانکه چشم هیچ بیننده یی ندیده باشد، بلکه پادشاه روی زمین نیز چنین قماشی بر سر نگذاشته است.
وزیر از سخن قلندر بسیار تحیر نمود.
و باز قلندر گفت:
خاصیت دیگر آنکه حلال زاده می بیند و حرام زاده نمی بیند و از طرح و رنگ قماش از بافندگان عالم عاجزند.
وزیر گفت که او را نکشند و این معنی را بپادشاه عرض نمود، پادشاه قلندر را طلبید و گفت:
ای قلندر! از برای من می توانی مندیلی بباقی که کسی ندیده باشد؟.
قلندر گفت:
بلاگردانت شوم! اگر ولینعمت امر فرماید مندیلی ساخته و سامان دهم که دیده ی دوربین فلک ندیده باشد، اما چشم حرام زاده از دیدن آن محروم است. و حلال زادگان آنرا مشاهده می توانند کرد.
پس پادشاه فرمود تا مبلغی زر تحویل و تسلیم قلندر نمودند که صرف کارخانه و مصالح آن نماید.
پس قلندر مبلغ زر را از کارگذاران شاه گرفت و برفت و بعیش و عشرت مشغول گردید تا مدتی چند بگذشت.
یکشب پادشاه گفت ای وزیر! اثری از مندیل قلندر ظاهر نشد!.
پس چون آنشب صبح شد وزیر شاطر خود را نزد قلندر فرستاد تا که هر قدر از آن مندیل بافته شد ببرد و بنظر پادشاه برساند.
شاطر چون بمنزل قلندر آمد و نقل مندیل را در میان آورد قلندر در حال شاطر را برداشته بر سر دستگاه آمد تا که در نظر آرد که چقدر خوش رنگ و پر نزاکت و لطافت بافته شده و بداند که هیچکس چنین قماشی ندیده است.
شاطر بیچاره هر چند نظر و نگاه باطراف کرد چیزی بنظرش در نیامد ولکن از ترس آنکه اگر بگوید چیزی نیست حرامزادگی او ظاهر گردد از خوف و توهم بنای تعریف و توصیف گذارد و خود بیخود بسیار تحسین نموده و معاونت بخدمت وزیر نمود و گفت که قلندر مرا برداشت و بر سر دستگاه برد بنده آن مندیل را دیدم بسیار نازک و لطیف و خوش طرح و رنگین است و تا امروز هیچکس چنین پارچه ای خوش قماش و خوش طرحی نیافته و ندیده است.
وزیر این همه تعریف را که از شاطر شنید با خود گفت که میباید رفت و تماشا کرد و تعجیل نمود که زودتر تمام کند و دیگر اینکه امتحان کنی که چشم تو می بیند یا نه، مبادا که در مجلس پادشاه آن مندیل را نبینی و مردم بتو گمان بد ببرند.
لهذا برخواسته خود تنها نزد قلندر رفت، قلندر بسیار وزیر را احترام و
تعظیم نمود، بعد از آن وزیر را برداشته بر سر دستگاه برد وزیر هر چند نظر کرد و ملاحظه نمود اصلا چیزی بنظرش در نیامد و با خود گفت دیدی که چه بر سر تو آمد، شاطر بی سر و پائی حلال زاده درآمد و تو حرامزاده شدی!.
پسر وزیر کودن احمق بیچاره شروع در تعریف کرد که ای قلندر آفرین بر تو که بسیار صنعت بکار برده یی!.
چون قلندر دریافت که مکر و حیله ی او در گرفته است، گفت:

این راهها و بوته های سرخ و زرد و رنگهای فرنگ را تماشا کن و آن راه و خط یاسمنی و بوته های ریزه که در میان راههاست و آن سبز زمردی را مشاهده بفرما که چقدر جلوه گر است!.
وزیر از روی رغبت تمام تحسین مینمود، اما درد دیگر داشت و با خود میگفت که اگر گوئی چیزی نیست و نمی بینم گاهست که دیگران می آیند و می بینند حرام- زادگی تو ثابت میشود.
پس وزیر ضعیف العقل از راه حماقت، باز بسیار تعریف و توصیف کرد و بیرون آمد و بنزد پادشاه رفته بنیاد تعریف و تحسین مندیل را نمود، چون وزیر دست چپ و ناظر شاه آن تعریفها را از وزیر شنید بشانی شائق گشته علی الصباح بمنزل قلندر رفت و قلندر ایشان برداشته بر سر دستگاه آورد و بطریق اول بیان و نشان بایشان داد، ایشان نیز از وهم حرامزادگی تعریف بسیار کرده بیرون آمد و بخدمت پادشاه رفته صد برابر وزیر اول تعریف کرد.
پس چون پادشاه روز دیگر بر آمد در بابت مندیل تعجیل نمود، وزیر پا شده و بقچه لفافه یی همراه خود برد بمنزل قلندر رفت؛ پس از آن قلندر به اندرون خانه آمد و دو دست در برابر یکدیگر نگاه داشته مثل کسی که بر روی
دست چیزی دارد و دو دست خود را بروی لفافه گذارد و سپس هر دو دست را کشید و لفافه را پیچید و بدست شاطر وزیر داد و شاطر آن بقچه را بروی دست نگاه داشت تا خدمت پادشاه رسیدند و در حضور پادشاه آن بقچه ی خالی را گشودند، پادشاه چون چیزی در آن ندید با خود گفت که مبادا امروز وزراء و ارکان دولت گمان حرامزادگی بر من ببرند لهذا گفت:
شما هر یک کدام طرح این مندیل را پسندیده اید؟
ایشان هر یک صفت طرحی را کردند، پادشاه هم لاعلاج تعریف بسیار کرد و آن بقچه را بدست صندوق دار خود سپرد و برخاسته آزرده و متفکر باندرون حرم رفت و مادر خود را طلبید و گفت:
ای مادر! سؤالی از تو میکنم و میخواهم راست بگوئی!.
مادر گفت:
ای فرزند بپرس!.
پادشاه گفت:
تو عمل نامشروع نموده یی و از باب خیانت برآمده یی و مباشرت با غیر پدرم هیچ کرده یی؟.
مادر گفت:
نه! من و پدرت هر دو باکره بوده ایم که بهم رسیدیم تا تو بهم رسیدی.
پادشاه برآشفت و گفت:
ای مادر قبول ندارم!.
مادر گفت:
ای فرزند این چه حکایت و چه نقلی میباشد که تو امروز با من میکنی؟ و این چه پریشان اختلاط و مزاج بی معنی و یاوه گوئیست که با من مجری میداری، مگر خدای نخواسته چه واقع شده؟، راست بگو تا من بدانم! و مطلب را حالی کن.
پادشاه گفت:
ای مادر! بدانکه شخص قلندری مندیلی بافته است و میگوید حرام زاده نمی بیند و حلال زاده می بیند و آن مندیل را بمجلس آوردند همه امراء و وزراء دیدند و تعریف کردند و من هر چه نظر و دقت کردم چیزی ندیدم، ای مادر! حال نزد تو آمده ام و سؤال میکنم اگر راست گوئی خوب و الا هم تو را و هم خود را هلاک میسازم!.
مادر قسم یاد کرد و گفت در عمر خود دست نامحرمی بدامن من نرسیده، اما اگر میخواهی از این معنی با خبر گردی در خلوت آن قلندر را طلب نما و بانعام و چرب زبانی او را امیدوار نموده شاید از آنشخص مذکور این معنی را توانی کشف نمائی، و اگر راست نگوید او را تهدید و سیاست نما تا اینکه پرده از روی این کار برداشته شود و حقیقت آن حال بر تو واضح و معلوم گردد.
بنابراین پادشاه یکروز خلوت نمود و آن قلندر را طلبید و نوازش بسیار فرمود و گفت:
انعام و اکرام از تو دریغ نخواهم نمود بلکه تو را انیس و جلیس خود خواهم داشت، و الحاصل نوازش بسیار بقلندر کرد و چرب زبانی زیاد هم نمود تا آنکه گفت:
ب آن خدائی که مرا و تو را و جمیع مخلوقات را آفریده است و روزی میدهد، حقیقت مندیل خیال که بافته یی و میگوئی چشم حرام زاده او را نمی بیند، برای من بیان کن!
پس از شنیدن این مقال قلندر عرض نمود:
ای پادشاه! بنده چهل سال است مسافرت کرده ام و با هر گروه و با هر فرقه و طائفه یی از نوع انسان ملاقات نموده و بر و بحر عالم را سیر و سیاحت کرده ام و تا کنون اندکی کامل شده ام و سعی در معیشت بر من مشکل شده. کوچک ابدالی بهم رسانیدم و چند بیتی را سعی کرده و از بنده فرا گرفت و روزی ببازار رفت که سعی در طلب و جلب معیشت نماید و تحصیل پارچه نانی کند، قضا را ب آستان رفیع مکان پادشاه آمده بود و شروع بخواندن قصیده کرده بود و پادشاه کشور پناه را خوش آمده و مبلغ دوازده تومان انعام ب آن ابدال مرحمت فرموده بودند، چون آن مبلغ را نزد کمترین آورد دولت پادشاهرا دعا گفتم و بصرف و خوردن نعمت مشغول شدیم و چند روزی را از دولت ولینعمت بعشرت گذرانیدیم.
چون روز صرف شد بخاطرم رسید که هرگاه کوچک ابدالی باین ناخوش آوازی و غلط خوانی قصیده را خوانده باشد و پادشاه او را مبلغی انعام و بخشش فرموده پس من اگر بخدمت پادشاه بروم و قصیده ی دیگر را در کمال بلاغت و فصاحت بخوانم امید است که پادشاه وظیفه ی هر ساله از برای من مقرر فرماید ولکن از ضعف طالع چون بخدمت پادشاه رسیدم و شروع بخواندن قصیده کردم در عوض انعام و اکرام پادشاه فرمود که مرا بسیاست هر چه تمامتر بکشند، چون چنان دیدم، بخاطرم رسید که ای بخت برگشته طالع و روزگار! تو از برای کسب و تحصیل رزق و و معیشت بیرون آمدی و حال از سیاه بختی کشته خواهی شد، مادام که طالع واژگون تو اینطور است بیا و فکری بکن که شاید از هلاک و کشتن مستخلص گردی و بلکه در این بین اسباب معیشتی هم بدست آوری، پس بوزیر گفتم که ای وزیر! مرا میکشید زیرا که صنعت بسیار مهم از دست من می آید، و حال اینکه ای پادشاه! من از جمیع صنایع بری و عاری بوده و هستم.
باری وزیر گفت:
ای قلندر شما چه میدانی؟.
گفتم:
بسیار میدانم و از آنجمله مندیل خیال میبافم که تاکنون کسی نبافته و نیافته است.
چون این مسأله حقیقت نداشت و دروغ گفته بودم و عاقبت هم باعث رسوائی من میشد، لهذا گفتم حلال زاده آنرا میبیند و حرامزاده آنرا نخواهد دید و این عذری بود جهت آنکه هر کس نگاه کند و چیزی نبیند بتوهم اینکه اگر بگوید من نمی بینم گاه باشد کسان دیگر ببینند و تعریف کنند و حرامزادگی او ثابت شود.
ای پادشاه! خاطر جمع دار و دغدغه بخود راه مده و بدان که این عذر و وسیله یی بود جهت خلاصی و نجات از کشته شدن والا آنها که همگی تعریف نمودند کذب محض است و غرض دفع توهم از خود بوده و یقین دانسته باش که نه وزیر و نه خوانین و نه امراء و نه وکلاء و غیره هیچکدام چیزی ندیده اند و فی الواقع چیزی نبوده تا که ببینند و جملگی خلاف عرض مینمایند و حقیقت حال اینستکه عرض شد، دیگر خود صاحب اختیارید!،
پادشاه چون این سخن را شنید بسیار خوشوقت گردید و فرمود در ساعت وزیر را حاضر نمودند، از قضا آن هنگام فصل زمستان بود و چله ی بزرگ و اتفاقا آنروز هم روز بسیار سردی بود و برف می آمد و سختی سرما بدرجه یی بود که سنگ از سرما میترکید.
چون وزیر حاضر شد پادشاه به وزیر امر فرمود مندیلی که قلندر بافته
است ما بتو بخشیدیم! بستان و در حضور بر سر بگذار!.
پس وزیر بیچاره کلاه خود را برداشته بزمین گذاشت و در برابر امراء و پادشاه نتوانست چیزی بگوید چند دفعه هر دو دست خالی خود را در دور سر گردانیده گویا به پیچیدن مندیل مشغول شده و عاقبت هر دو کف دستهای خود را در چهار طرف سرش گردانید که یعنی مندیل را می بندد و مستحکم میگرداند و هیچکس از این سر رشته و حکایت مستحضر نبود که پادشاه از سر این معنی خبر یافته است و امراء و وکلاء گمان داشتند که پادشاه وزیر را معزز داشته که چنان مندیل خیالی باو مرحمت و شفقت فرموده، و حال آنکه پادشاه وزیر بیچاره را قهر و غضب و سیاست کرده بود تا مندیل خیال را بسر بگذارد و سر برهنه در آن سرما بنشیند تا تنبیه شود که نیازموده و ندیده و نسنجیده دیگر سخن نگوید و بقول شاطری اعتماد ننماید و تصدیق بلا تصور نکند.
بهر تقدیر بود وزیر در آن سرما برهنه مدتی نشست بدرجه یی که از برودت سرما، وزیر نزدیک بهلاکت رسید، آخر الامر وزیر در آن سرما بیتاب گشته بنای لرزیدن نمود، پادشاه بعد از عذاب و عتاب بسیار وزیر را معزول از وزارت نموده آن قلندر را منصوب منصب وزارت خود ساخت.
حال ای موش! جماعت صوفیان تقلبی نیز چون کسی فریب ایشان را خورد و داخل سلسله ی ایشان شود او را بمزخرفات و شطحاث خود مبتلا ساخته و در دام ظنون و اوهام اندازند، والا واضح و معلوم است که دیده ی بی نور شخص احمق و نادان و بی ادب و کم شعور، بنور اسرار الهی منور نگردد، زیرا که بسیار کس او را دها خواندند و شب بیداری کشیدند و چله نشینی کردند و در آخر بجز افسردگی و پژمردگی چیز دیگر حاصل نشد و عاقبت باز بمیان خلق اللّه رفته از سلسله ی
اهل اللّه بیرون آمدند و این از آن است که در اول از مطلب غافل بوده اعتقاد هم نداشته اند و سرشت ایشان پاک نبوده، و بعضی هم بیک اربعین از اسرار خبر یافته و حدیث وجود دانسته و واصل شدند و این از مرتبه ی اخلاص و عقیده ی ایشان است بپیر و مرشد خود.
ای موش! از این حکایات و روایات بسیار است، من جمله یکی از کودتان بیعقل و احمق از راه جهل و نادانی و وسوسه ی شیطانی بسوراخی تنگ و تاریک رفته در همانجا میخوابد و در همانجا میرید و پنهان میکند و چون بیرون آید از ترس آنکه بگویند که او بیعقل و بی شعور و ناقابل است همان ساعت بیان میکند که دیشب در چله حضرت پیغمبر علیه السلاة و السلام مرا سلام فرمود و در عقب من نماز کرد و در رموز را بر وجه ما باز نمود و می دانم که در هندوستان چنین و چنان خواهد شد.
و دیگری میگوید که جبرئیل علیه السلام آمد و مرا بعرش برد و اینهمه لاف و گزاف، مثل دیدن مندیل خیال است.
اکنون فهمیدی و دریافتی که اغلب خلق عالم بیشتر از برای معشیت در طریق کید و حیله مشی و سلوک نموده و سعی کلی در ایجاد دروغ مینمایند و شرم ندارند و نیز مردم احمق و نادان بدون حجت و برهان فریب میخورند؟.
موش گفت:
ای شهریار! حکم و امثال را بسیار با معنی روایت میفرمائی از این قبیل هر گاه چیزی بنظر شهریار می آید بیان فرما تا این حقیر بشنوم؟.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که مرد معلمی از شهر خود بیرون آمده بود و روی بصحرا و قراء نمود که شاید تحصیل و کسب معاشی کند، الحاصل بچندین قریه و آبادی وارد شد و از هیچ جا گشادی و فتوحی ندید، در این حالت فکر میکرد و میرفت تا اینکه بده و قریه یی رسید و در آنجا جمعی از کدخدایان و ریش سفیدان را دید که اجتماع دارند و صحبت میکنند، آن معلم با خود گفت که در اینجا فکری توان یافت و حیله یی توان ساخت، کمی پیش آمد و بر آن جماعت سلام کرد و بنیاد تعریف و توصیف نمود و گفت:
الحمد اللّه که خدای تبارک و تعالی چنین موضعی با صفا و خوش آب و هوا را بشما عطا و ارزانی فرموده و فضای سما را در این نقطه بواسطه ی وجود و بودن نفوس صالحه نسبت باهل دهات دیگر تفضیل نموده است.
ای کدخدایان! من این قریه را چنان یافتم که میباید میوه ی آن بسیار رنکین و شیرین بوده باشد!.
گفتند: بلی چنین است.
پس از آن معلم گفت که اگر این کوه در برابر ده واقع نمی شد البته میوه و حاصل این موضع رنگین تر و خوش بوتر میشد و عجب می دارم از شماها که چرا این کوه را از پیش بر نمیدارید؟!. و آن جماعت را چنان تحریک کرد که مگر کوه را از پیش می توان برداشت.
پس ب آن مرد گفتند که چگونه کوه را می توان از پیش برداشت و اگر تو در این باب تدبیری بخاطرت میرسد بیان کن تا در سعی و اجرای آن بکوشیم.
آن معلم گفت:
بنده چند روزی در خدمت شماها خواهم بود زیرا بنده مدتی است که مسافرم، و موضعی باین خوبی و با صفائی و خوش هوائی ندیده ام و در این موضع مرا فرح و سروری روی نمود و در دلم افتاده است که از برای شماها این کوه را علاجی نمایم.
پس آن جماعت تکلیف ضیافت ب آن مرد کردند و هر یک نوبتی از برای ضیافت و مهمانداری او بر خود قرار داده و شروع در مهمانی کردند.
از قضا شبی در خانه ی مردی مهمانی بود و جمعی با آن مرد صحبت میداشتند، آن مرد با خود گفت که اکنون چند روز شده است که از وعده میگذرد و نزدیک شده است که تو را ببرداشتن کوه تکلیف کنند و بر حسب قول و وعده باید کوه را از برای آنها برداری، الحال باید فکری کرد تا چند روز دیگر در این موضع بمانی و معیشت بگذرانی، دیگر باره بخانه ی مکر فرو رفت و حیله یی بخاطرش رسید و گفت:
حیف از شما که در میان خود معلمی ندارید که اطفال شما را تعلیم دهد و همه را صاحب دانش نماید تا باندک زمانی هر یک علیحده نادره ی عصر گردند!،
پس از شنیدن این گفتار، گفتند که در این موضع کسی نیست و از جای دیگر هم کسی باین مکان و موضع نیاید و اگر چنانچه شما محبت نموده توجه کنید بنای خیری گذاشته اید.
آنمرد دریافت که خوب آنها را خر کرده، پس گفت:
بنده را پادشاه امری فرموده است و من میخواهم که بخدمت پادشاه قیام نمایم.
ایشان گفتند که پادشاه چه خدمتی بشما فرموده؟
آنمرد در جواب گفت:
کتابی فرموده که شرح نسخه یی بر آن نویسم و میگردم که جائی با آب و هوا پیدا نماید تا که اسباب مسرت و نشاط دماغ بهم رسانیده و در آن موضع نشسته و ب آن امر قیام نمایم وگرنه از مهربانی و محبت شما بسیار ممنون بوده بجائی نمی رفتم.
ایشان گفتند که شما خود میفرمائید این موضع بحسب آب و هوا و دلنشینی بینظیر است، ممکن است که در این موضع خدمت پادشاهی را بانجام رسانیده و فرزندان ما را هم تعلیم داده باشید.
پس از تکلیف و گفتگوی بسیار در این خصوص، چنان مقرر شد که در هر سنه سه ماه در آن موضع توقف نماید و اطفال ایشان را هم درس بدهد و بعد از آن کوه را در سه سال روزگار بردارد و خرج او را داده و در هر سالی مبلغ شش تومان نقد بعوض حق تعلیم علاوه از اخراجات کار سازی نمایند.
پس از این قرار، آن مرد یکدل در آن موضع نشست و شروع در تعلیم دادن اطفال ایشان نمود و در هر هفته توقعات و تواضعات از ایشان طلب مینمود و ایشان هم لاعلاج بامید برداشتن کوه، ناز او را متحمل میشدند و چون مدت سه سال تمام شد، آن مرد مبلغی مال جمع کرده بود، پس از مدت مذکور اهالی قریه همه نزد آن مرد آمده گفتند که ای معلم! بمصداق الوعددین میباید امروز این کوه را از جا برداری!
آن مرد معلم گفت:
بلی اکنون ما نیز اطفال شما را تعلیم کرده ایم و کتاب پادشاه هم تمام شده و میخواهم که بنزد پادشاه بروم، پس از آن اگر حیات عاریه باقی باشد
بخدمت شما میرسم و شما توجه کنید و این وجه را که شرط کرده اید بحقیر شفقت کنید تا من هم این کوه را از جهت شما بردارم.
پس از این آن مرد زر معینی را آورده ب آن مرد دادند و او گفت بروید بخانه های خود هر قدر طناب و ریسمان که دارید بیاورید!.
ایشان هم رفتند و هر قدر ریسمان و طناب که داشند تمامی آوردند و آن مرد همه را بر یکدیگر گره داده بر دور کوه انداخت چون ریسمان کم و کوتاه بود و بدور کوه نمیرسید باز بیعقلان فرستادند بشهر و ریسمان بسیار خریدند و آوردند بدور کوه انداختند و نشست و پشت بکوه داده گفت:
حالا قوت نمائید و کوه را بردارید و بر پشت من گذارید تا برویم و بدور اندازیم!.
آن جماعت بیعقل که عدد آنها بقدر سیصد نفر بودند آمده و هر چند قوت نمودند نتوانستند که یکپارچه از کوه بردارند تا چه جائی که کوه را بردارند و بر پشت معلم گذارند.
آن مرد گفت:
شماها چقدر کاهل و بیکاره اید آخر همه یکباره درست قوت کنید تا که این کوه را برداشته و بر پشت من گذارید!.
باز هر قدر قوت نمودند آن کوه حرکت نکرد بالاخره بتنگ آمدند و گفتند:
ای مرد کم عقل نادان! ما چگونه میتوانیم این کوه را برداریم
آن مرد گفت:
من بیعقل نیستم، شما بیعقلید زیرا که سیصد نفر جمع شده اید و نمیتوانید
کوه را بردارید و بدوش من گذارید با وجود این توقع دارید که من تنها بردارم؟!.
بعد از شنیدن این قول، آن جماعت باز از بیعقلی تصدیق کردند و گفتند که درست است و راست میگوید چه باید کرد؟.
آن مرد معلم گفت:
باید صبر و تحمل نمود که تا جمعیتی بیشتر از شما بهم رسد و آنوقت کوه باید صبر و تحمل نمود که تا جمعیتی بیشتر از شما بهم رسد و آنوقت کوه را بردارید و بر پشت من نهید تا ببرم بجای دیگر نهم.
پس مردم آن قریه با معلم قرار کار را چنین قرار دادند!
باری حالا ای موش! خوب و واضح بدان که هر چه بر سر تو آمده و می آید.
همه از سبب تکبر و خودسری و نادانی خودت بوده که بر تو واقع شده والا هرگز آدم شکسته نفس و بردبار ضرر نکرده است و ببلا مبتلا نشده و نمی شود بلکه همیشه سالم خواهد بود.
هر چه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی کس نکند بجای تو، آنچه تو خود بخود کنی
و دیگر گفته اند:
هر که او نیک میکند یا بد نیک و بد هر چه میکند شاید
پس هر که در حالت صحت و خوش دماغی و وقت قوت و هنگام نعمت و امنیت مکان است و بکام خود بود و از دوستان و اقران ممتاز، و مستولی بر دشمنان است و در فراغ بال و رفاهیت حال و آسایش است، هر گاه اینچنین کس صابر و شاکر و حامد و واقف باشد و غافل و مغرور نگردد، البته او رستگار و سعید است، و باید دانست اینهمه صفات که بیان گردید جملگی ضد و نقیض آنا ف آنا از عقب میرسد، پس هر آنکه شکستگی پیشه می سازد و شکر و سپاس میکند
و فروتنی مینمایند، از او اینگونه بلاها که صفات غیر حمیده و اخلاق رذیله است بدون شک مندفع خواهد شد و بر مسند سعادت اتکاء خواهد نمود و الا در پله ی حساب حیران و سرگردان مانده و ایستاده، چنانکه تو ایستاده یی! که نه راه پس و نه راه پیش داری!.
موش چون این سخنان و گفتار دهشت آمیز را از گربه شنید آه و فغان بر کشید و زار زار بگریست و گفت:
ای شهریار! از زیردستان تقصیر و از بزرگان بخشش، زیرا که گفته اند:
سخاوت و کرم از بهترین اعمال و کردار است.
گربه گفت:
ای موش! گلستان شیخ سعدی را نخوانده یی که گفته:
نکوئی با بدان کردن چنانست که بد کردن بجای نیک مردان
ای موش بیعقل! خوبی کردن با غیر اهلش یقین داشته باش از ضعیفی عقل است و سفاهت!.
موش گفت:
ای شهریار! پس نیکی و مروت در حق چه کسی خوب است؟.
گربه گفت:
در حق کسیکه از روی جهل و نادانی تقصیری کرده باشد و چون از آن تقصیر و جهل آگاهی یابد پشیمان شود و در تدارک آن بکوشد و از راه تأسف در آید و عفو و بخشش طلبد، در اینوقت او را باید بخشید، نه آنکه با کسیکه از روی تکبر و غرور و عناد و خود پرستی و تمسخر چیزها گوید و کارهای بی معنی کند و بکمال و عداوت خصومت و بد سیرتی نموده و در پله ی حسد و کینه
ایستاده باشد و هنگامیکه مقید و اسیر گردد از روی تقلید جهت خلاصی و رستگاری خود عجز و انکسار کند.
اگر کسی در چنین حالت بدون استحقاق عفو و بخشش نماید البته آنکس بیشعور و بی ادراک بوده و باید اسم او را از دفتر عقلاء حک و محو نموده و در دفتر جهال و حمقاء ثبت نمایند، چنانکه وزیر بپادشاه گفت که اگر غلام از هند برگردید اسم شما را ز دفتر مذکور برداشته اسم غلام را ثبت خواهم نمود.
موش گفت:
ای شهریار! این حکایت چگونه؟ بیان فرما تا بشنوم!.
گربه گفت:
حکایت
آورده اند که پادشاهی در ملک روم بود و غلامی داشت بسیار زیرک و دانا، آن پادشاه روزی خواست که آن غلام را سرمایه ای داده بجانب هندوستان روانه نماید تا جهت او متاعی چند خریداری کند.
پس وزیر را طلبید و گفت:
مبلغ دوازده هزار زر تحویل این غلام کن و در دفتر ثبت نمای تا رفته قدری اقمشه ی هندی خرید نماید و بیاورد، چون وزیر حسب الامر پادشاه زر را تحویل غلام نمود، در دفتر باین مضمون ثبت نمود:
از سر کار پادشاه سفیه و نادان مبلغ دوازده هزار زر تحویل فلان غلام دانشمند گردید و بفلان تاریخ روانه ی هند گشت که بجهت سر کار متاع خریداری نماید.
روز دیگر قبض تحویل را با دفتر برداشته نزد پادشاه برد که تا پادشاه قبض
را ببیند و برات بدهد، چون قبض و ثبت بنظر پادشاه رسید پادشاه ملاحظه نمود و در حال وزیر را طلبید و گفت:
ای وزیر! از من چه سفاهت و بیعقلی بتو ظاهر شده که مرا در دفتر سفیه و نادان نوشته یی؟!.
وزیر گفت:
ای پادشاه! غلام هندی و زر خرید را که دوازده هزار زر بدهی و روانه ی هند نمائی، سفاهت از این بیشتر میشود؟.
پادشاه گفت: بچه دلیل؟.
وزیر گفت:
بدلیل آنکه غلام سیاه هندی زر خرید که باین سرمایه ی بزرگ معاودت بهند نماید، بچه عقل دیگر بار بازگشت باینجا خواهد نمود که محکوم بحکم و بنده ی فرمان شما باشد البته عیب میداند و نقص عقل شمرد که برگردد زیرا که بدون تعب و رنج این سرمایه را مالک شده و می تواند در مملکت خود باین مبلغ فرما نفرما باشد و در نهایت خوشوقتی گذران نماید.
پادشاه گفت:
گمان نمیرود. لابد خواهد آمد.
وزیر گفت:
اگر معاودت نمود و باز آمد باید آنچه را نسبت بپادشاه ثبت شده حک نمود و بجای آن غلام را سفیه نوشت!.
خلاصه آنچه وزیر گفت پادشاه نشنید و غلام را روانه ساخت و غلام چون بوطن خود رسید همانجا ساکن و مقیم گردید و بعیش و عشرت مشغول گشت و
بازگشت ننمود.
چون خبر بپادشاه رسید وزیر را طلبید و بسیار تحسین بر رأی و دانش او نمود و بخلع فاخره مخلع گردانید و او را ملقب بنیکو رأی نموده صاحب الفکر خطاب فرمود.
ای موش! در خاطر داری که میگفتی اگر گرسنه یی خود را بکو کنار خانه برسان شاید که کو کناری دریابی و لقمه یی بربائی؟، حال دردسر بیش از این مایه ی سفاهت و نادانی باشد، پس اگر من بعد از این با تو مهربانی کنم البته نادان و سفیه باشم.
گربه این را گفت و ناگاه موش را بکشت و بخورد و روانه ی منزل خود گردید.
پیوست
در این پیوست توضیحات چندی درباره نام اشخاص- اصطلاحات- اشعار و عبارات عربی- لغات- اصطلاحات صوفیه که در متن کتاب آمده ذکر گردیده است
بسمه تعالی شرح نامها- شرح اصطلاحات علمی و فلسفی ترجمه ی اشعار و عبارات مهم عربی- شرح اصطلاحات صوفیه- معانی لغات مشکل
اول شرح نامها
ابراهیم-
در آن هنگام که مردم بابل در دریای بیخبری و غفلت غوطه ور بودند و بدست خود از سنگ و چوب بتهائی می تراشیدند و ساخته ی دست خود را پرستش میکردند و آن موجودات بیجان و بی اراده را خدای خود می نامیدند.
در آن هنگام که نمرود بن کنعان بن کوش در شهر بابل حکمرانی می- کرد و زمام امور را در دست داشت و از جهل و گمراهی مردم سوء استفاده کرده خود را خدای بزرک نامیده بود.
در چنین هنگام و محیط فاسد و غفلت زده یی در یکی از شهرهای بابل بنام اور، کودکی پای بعرصه ی وجود گذاشت که او را ابراهیم نام نهادند (1)
__________________________________________________
(1)- در مورد محل ولادت ابراهیم سه قول بیان گردیده: بقول اول مولد آنحضرت شهر خدان آرام واقع در مرز شام و عراق است، بقول دوم مولد وی در شهر بابل، بقول سوم مولدش (اور) کلدانیان است.
ابراهیم پس از سیری ساختن دوران کودکی، بعوض اینکه رنگ محبط فاسد و زیستی خود را بخویشتن گیرد، در اثر فکر بلند و رأی صائب و نور وحی الهی دریافت که پروردگار قابل ستایش یکی است و مانند ندارد، و آن پرورگار ساخته ی دست بت تراش نیست بلکه واجب الجود است و خالق تمام موجودات می باشد و بر سراسر جهان احاطه و سیطره دارد و یگانه و عالم و قادر وحی و مرید و مدرک و سمیع و بصیر و متکلم و صادق است.
و بتهائیکه مردم می تراشند و می- پرستند، در مقابل قدرت و اراده ی خالق یکتا زبون و ناچیزند
آری ابراهیم بدوستی و شناختن پروردگار یکتا از تاریکی کفر و جهل بروشنائی ایمان و دانش راه یافته بود.
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ. (1)
خداست دوست آنانکه گرویدند، بیرون آورد ایشانرا از تاریکیهای کفر بروشنی ایمان»
و این خواست خدا بود.
وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عالِمِینَ. (2)
«و بتحقیق دادیم ابراهیم را رشدش از پیش و بودیم باو دانایان»
بنابراین ابراهیم مصمم گردید که مردم غافل و گمراه بابل را بسوی خدای یکتا و قادر متعال رهنمون گردد
با اینکه ابراهیم قلبی آکنده از مهر الهی و ایمان کاملی بقدرت و عظمت پروردگار بزرگ داشت، لیکن خواهان بود که حقایق بر وی آشکار شود و بدین ترتیب بصیرتش افزون گردد.
و با اینکه ببرانگیخته شدن مردگان در سرای دیگر برای رسیدگی اعمال و کردار آنان مؤمن و معتقد بود، لکن میخواست برای درک حقیقت رستاخیز بحجتی واضح دست یابد، از اینروی از خداوند خود خواست که باو نشان دهد
__________________________________________________
(1)- سوره ی بقره، آیه 258.
(2)- سوره ی انبیاء، آیه 52.
تا چگونه مردگانرا پس از نابودی بدن، زنده و برانگیخته میسازد:
خدای تعالی فرمود:
مگر بعثت را باور نداری؟!.
ابراهیم گفت:
آری! لیکن دل من خواهان شهود است تا یقین حاصل کند.
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی ، قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ؟ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی، قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. (1)
«و چون گفت ابراهیم: ای پروردگار من! بنمای مرا که چگونه زنده مینمائی مردگانرا؟.
گفت: آیا باور نداری؟!.
گفت. آری! لیکن از برای آنکه دلم بیارامد.
گفت: پس بگیر چهار پرنده را و پاره پاره کن آنها ار سپس هر قسمت آنها را بر سر کوهی قرار ده، پس بخوانشان که می آیند بسوی تو با شتاب و بدان که خدا غالب درست کردار است.»
چون ابراهیم فرمان خدا را اجرا کرد اجزاء پاره شده ی پرندگان بهم منضم گردید و هر یک از اندامها بجای خود قرار گرفت و بقدرت الهی جان در آنها دمیده شد و بسوی ابراهیم پرواز کردند.
ابراهیم پس از مشاهده ی آن قدرت قاهره که آسمان و زمین را در چنبر تسخیر دارد، در ایمان و ارادت خود صد چندان راسخ گشت و قدم در راه اصلاح خلق نهاد.
برای هدایت بسوی خدای بزرگ و راه توحید، در مرحله ی نخستین کسی را سزاوارتر از آزر جد مادری خود که بمنزله ی پدر او بود نیافت.
آزر از بت پرستان و بت تراشان و فروشندگان بتها بود بنابراین هدایت او برای ابراهیم مسأله ی مهمی بشمار می آمد زیرا براه آوردن وی بمنزله ی
__________________________________________________
(1)- سوره ی بقره، آیه 262.
ریشه کن ساختن شر و فساد و گمراهی بود.
پس برای راهنمائی او راه نیکو و ملایمی را در پیش گرفت.
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا، إِذْ قالَ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا یَسْمَعُ وَ لا یُبْصِرُ وَ لا یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً، یا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِراطاً سَوِیًّا، یا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیْطانَ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیًّا، یا أَبَتِ إِنِّی أَخافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطانِ وَلِیًّا (1) (و یاد کن در کتاب ابراهیم را همانا او بود پیغمبر راستگوی، چون گفت بپدر خود که ای پدر من چرا می پرستی آنچه نمیشنود و نمی بیند و کفایت نمیکند از تو چیزیرا؟
ای پدر من همانا آمد مرا از دانش آنچه نیامد ترا، پس پیروی کن مرا تا هدایت نمایم ترا براه راست. ای پدر من! مپرست شیطان رانده شده را، همانا شیطان مر خدای بخشنده را نافرمان باشد، ای پدر من! همانا من میترسم که لمس کند ترا عذابی از سوی خدای بخشنده، پس باشی مرشیطانرا قرین.»
آزر در مقابل این ادب و این خدمت در راه رستگاری او و این پیشنهاد درک نور ایمان، بجای تشکر و توجه، با لحنی عتاب آمیز بابراهیم گفت:
آیا تو از خدایان من رو گردانی؟.
اگر این رویه را ترک نسازی ترا متهم خواهم ساخت و سنکسار خواهم کرد.
قالَ أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی؟ یا إِبْراهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا (2) (گفت: آیا در گذرنده یی تو از خدایان من؟، ای ابراهیم! هر آینه اگر باز نایستی هر آینه سنگسار کنم ترا، و دوری کن از من مدتی مدید.»
ابراهیم این تهدیدهای آزر را با روی باز شنید ولی در باطن متاثر و اندوهگین گردید و چون از ارشاد آزر نومید شده بود او را بدرود گفت و از او و قوم او دوری گزید و گوشه ی عزلت اختیار کرد.
__________________________________________________
(1)- سوره ی مریم، آیات 42 و 43 و 44 و 45 و 46.
(2)- سوره ی مریم، آیه 47
قالَ سَلامٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کانَ بِی حَفِیًّا، وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسی أَلَّا أَکُونَ بِدُعاءِ رَبِّی شَقِیًّا. (1)
«گفت درود وداع بر تو! بزودی آمرزش میخواهم برای تو از پروردگارم، همانا او بمن مهربان است، و کناره میکنم از شما و آنچه میخوانید جز خدا، و میخوانم پروردگار خود را شاید نبوده باشم بخواندن پروردگارم بدبخت»
هر چند که انکار و عناد آزر ابراهیم را از هدایت او نومید ساخت، لیکن وی از این پیش آمد خود را نباخت و از ادامه ی دعوت بحق باز نایستاد بلکه اراده ی آهنینش در زیر ضربات پتک عناد بسی محکمتر گردید.
یکی از امتیازات بزرگ ابراهیم، برهان قوی وی بود که خصم را دست می بست.
وی از بت پرستان پرسید که چه چیز را می پرستید و معبود شما چیست؟
گفتند که ما بتها را عبادت میکنیم و پیوسته در آستانشان دعا مینمائیم.
ابراهیم گفت که آیا این موجودات بیجان که ساخته ی دست شما هستند، چگونه ستایش و نیایش شما را درک میکنند و حاجات شما را برآورد می- سازند در صورتیکه وجود خود آنها بدست شما تراشیده شده و متشکل گردیده است.
قوم از راه تقلید و پیروی کورکورانه از پدرانشان میگفتند که ما از این نظر بتها را پرستش میکنیم که پدرانمان را در مقام پرستش آنها مشاهده مینمائیم.
ابراهیم گفت که مسلم است که پدران شما هم در غفلت و گمراهی آشکاری بوده اند.
قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِینَ، قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ، (2) (گفتند یافتیم پدرانمانرا پرستندگان آنها، گفت: بتحقیق باشید شما و پدرانتان در گمراهی آشکار!.»
پس چون ابراهیم دید که دل های ایشان محجوبست و گوشهای آنان نمی- شنود و دیدگانشان حقایق مسلم را نمیبیند
__________________________________________________
(1)- سوره ی مریم، آیات 48 و 49.
(2)- سوره ی انبیاء، آیات 54 و 55
و حجتهای نیرومند او بر آنان کارگر نمی افتد، قسم یاد کرد که چاره ی بتها کند و بدین جهت در کمین بت ها نشست.
وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ. (1)
«و گفت بخدا قسم که هر آینه چاره خواهم کرد بتان شما را بعد از آنکه برگردید پشت کنندگان.»
عقیده ی قوم ابراهیم چنان بود که هر سال جشنی بر پا میساختند و در معبد غذای فراوانی قرار میدادند و خود بخارج شهر میرفتند و معتقد بودند که خدایان در مدت غیبت ایشان آن طعام ها را برکت میدهند.
پس هنگامیکه قوم ابراهیم برای اجرای جشن سالیانه شهر را ترک گفتند و ابراهیم را بعلت تمارضی که کرده بود در شهر تنها گذاشتند، ابراهیم که شهر را خلوت و دشمنان را غافل یافت از فرصت استفاده کرد و بمعبد داخل شد و منظره ی بتها را که در مقابل آنها طعامها را گسترده بودند مشاهده کرد و از روی استهزاء لبخندی زد و ب آنها گفت که چرا غذا نمیخورید؟! و چون سکوت ایشان را دید، بار دیگر از روی ریشخند و تحقیر گفت که چرا سخن نمی- گوئید؟!.
واضح است که سنگ و چوب قادر بخوردن و سخن گفتن نبودند.
در اینوقت آتش غضب ابراهیم شعله ور گردید و چند تنی را با دست و پا بر زمین زد و چون آتش خشمش خاموش نگردید تبری بدست گرفت و بسراغ بتها رفت و آنها را یکی پس از دیگری به قطعات سنگ و چوب مبدل ساخت و تنها بت بزرگ از این ماجرا ایمن ماند، زیرا ابراهیم منظوری بزرگ و مقصدی عالی داشت و میخواست بدینوسیله حجت را بر مردم گمراه و جاهل تمام کند و برهانی قوی در برابر عقاید پوچ آنان عرضه دارد و زبونی و بیچارگی بتان و ضلالت بت- پرستان را آشکار سازد.
فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ. (2)
«پس کردشان پاره پاره مگر بت
__________________________________________________
(1)- سوره ی انبیاء، آیه 58.
(2)- سوره ی انبیاء، آیه 59.
بزرگی که بود مر آنها را، باشد که ایشان باو رجوع کنند.»
ابراهیم پس از درهم شکستن بتها، توده های شکسته ی آنها را بجای گذاشت و با دلی شاد و خاطری آرام از معبد خارج شد و مسرور بود که ریشه های جهل و فساد را از بن برکنده است.
لیکن در انتظار عکس العملی بود که در مقابل این حادثه ی عظیم از قوم وی ظاهر میگشت، از اینجهت خود را برای مقابله با حوادث آینده آماده میساخت.
قوم ابراهیم بشهر بازگشتند و از مشاهده ی آن منظره چنان در بهت و حیرت فرو رفتند که تا مدتی بیخود گردیدند و پس از آنکه بخود آمدند در صدد شناختن مرتکب این عمل بزرگ برآمدند و با یکدیگر میگفتند که چه کسی چنین کاری را بر سر خدایان ما آورده؟ همانا که وی از ستمکارانست.
در این میان کسانی گفتند که ما میشنیدیم که جوانی بنام ابراهیم از بتهای ما نام میبرد و ما را از پرستش آنها سرزنش میکرد و آنها را تحقیر مینمود شک نیست که او اینکار را کرده است و کسی جز وی جرأت چنین جسارتی را ندارد.
قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِ آلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ، قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ. (1)
«گفتند که کرد این را بخدایان ما؟
همانا او از ستمکارانست، گفتند شنیدیم جوانی را که ببدی یاد میکرد آنها را که گفته میشود مر او را ابراهیم.»
پس از اینکه شکننده ی بتها شناخته شد، تصمیم گرفتند که او را در مجمع عمومی محاکمه کرده سپس بکیفر برسانند.
البته این یکی از آرزوهای دیرین ابراهیم بود که در حضور کلیه ی افراد قوم با حجت خود، بطلان عقیده ایشانرا اثبات نماید.
پس ابراهیم را در محکمه حاضر
__________________________________________________
(1)- سوره ی انبیاء، آیات 60. 61
کردند و محاکمه ی علنی او شروع گردید.
قضات گفتند که ای ابراهیم! آیا تو بر سر خدایان ما چنین آوردی؟
ابراهیم موقع را مغتنم شمرد و دانست که از این فرصت باید کمال استفاده را بنماید.
پس گفت:
بلکه بت بزرگ اینکار را بر سر آنها آورده، از خودشان بپرسید اگر سخن میگویند؟.
این سخن که آمیخه با حکمت عالی و سرزنش و تمسخر بود در گوش قوم اثری عجیب نمود، بطوریکه در بنای فکر آنان تزلزلی ایجاد کرد و دسته دسته بملامت یکدیگر پرداختند تا اینکه بکعده روی بجمعیت نموده گفتند که همانا شما در وظیفه ی خود سستی کردید و خدایان را بدون نگهبان رها ساختید.
فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ. (1)
«پس رجوع کردند بخودشان، پس گفتند همانا شمائید ظالمان!.»
قضات نیز در برابر این منطق قوی ابراهیم در اندیشه فرو رفتند و زبانشان از گفتار بازماند، سرانجام لب بسخن گشودند و عاجزانه بابراهیم گفتند که تو خود میدانی این بتها بپرسش ما پاسخ نمیدهند، پس چگونه ما را بسؤال از آنها دعوت میکنی؟!
ابراهیم گفت که آیا شما بجای خدای یکتا و قادر متعال چیزی را میپرستید که هیچگونه سود و زیانی را برای شما ندارد؟!، اف بر شما و خدایان شما باد ، آیا در راه عقل و دانش قدم نمیگذارید و همچنان گمراه در وادی ضلالت راه میسپرید؟!،
قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ، أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (2)
«گفت آیا پس میپرستید از غیر خدا آنچه سود نکند شما را چیزی و زیان نکند شما را؟! اف بر شما باد و بر
__________________________________________________
(1)- سوره انبیاء، آیه 65.
(2)- سوره ی انبیاء، آیه 67.
آنچه میپرستید از جز خدا! آیا تعقل نمیکنید؟!.»
لیکن هیئت قضات چون در مقابل حجت نیرومند ابراهیم فرو ماندند برای جلوگیری از رسوائی بزور متوسل شدند تا چهره ی زشت شکست خود را بپوشانند، پس رأی صادر کردند و گفتند که ابراهیم را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید!.
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ. (1)
گفتند بسوزانید او را و یاری کنید خدایان خود را، اگر هستید کنندگان!»
پس اندیشه ی سوختن ابراهیم در دلها جای گرفت و بدین منظور از هر سوی خروارها هیزم فراهم ساختند و همه ی افراد برای تقرب بخدایان خود در اینکار شرکت جستند، تا اینکه وسایل کار کاملا آماده گردید و آتش عظیمی افروختند و طولی نکشید که آتش زبانه کشید و شعله های آن ب آسمان برخاست.
در اینوقت ابراهیم را دست بسته بدرون آتش پرتاب کردند و صدای هلهله ی شادی و فریادهای سرور آمیز قوم فضا را پر ساخت.
ابراهیم با روحی آرام و قلبی آکنده از ایمان و اطمینان بحق، خود را تسلیم آتش کرد.
لیکن آتش بر خلاف قانون کلی طبیعت که وظیفه یی جز سوختن ندارد، بفرمان حق عز و جل بر ابراهیم سرد و سلامت گردید!.
قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ!. (2)
«گفتیم ای آتش سرد و سلامت باش بر ابراهیم!.»
پس از چند روز که شعله و دود آتش فرو نشست قوم مشاهده کردند که ابراهیم صحیح و سالم و شادان بعبادت حق مشغول است، از دیدن این منظره در بهت و حیرت فرو رفتند و شرمنده و مبهوت سرها را بزیر افکنده متفرق شدند.
نمرود بن کنعان بن کوش چون از این واقعه خبردار شد، ابراهیم را
__________________________________________________
(1)- سوره ی انبیاء. آیه 68
(2)- سوره ی انبیاء، آیه 69
نزد خود خواند و او را گفت:
این چه آشوبست که بر پا نموده یی؟
و آن خدا کدام است که مردم را بسوی او میخوانی؟ مگر جز من خدائی سراغ داری و کسی را غیر از من سزاوار پرستش میدانی؟!.
ابراهیم گفت:
پروردگار من آنستکه جان میبخشد و جان میستاند و موجودات را ایجاد میکند و نابود می سازد و سررشته ی هستی در کف با کفایت اوست.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ. (1)
«آیا ننگریستی ب آنکه حجت گرفت ابراهیم در حق خدای خود که داد او را خدا پادشاهی، هنگامیکه گفت ابراهیم:
پروردگار من آنستکه زنده میکند و می میراند.»
پس نمرود براه سفسطه و مجادله در افتاد و بابراهیم گفت:
من نیز هر کس را بخواهم پس از آنکه منظره ی مرگ را در مقابل دیدگان او مجسم ساختم، در پرتو عنایات خود زنده میگردانم و نیز هرگاه اراده نمایم جان هر کس را که خواهم می- ستانم!.
قالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ. (2)
«گفت: من زنده میکنم و میمیرانم!.»
چون نمرود حقیقت گفتار ابراهیم را در پرده ی مغالطه و سفسطه پوشید، خود را فاتح و غالب تصور کرد، لیکن ابراهیم تیری جان شکاف در کمان قدرت بیان گذاشت و بجانب آن مغرور گمراه رها ساخت، پس ابراهیم گفت:
خدای من در پرتو قدرت و عزت خود، آفتاب جهانتاب را از سوی مشرق طالع میسازد، و تو اگر قدرت مافوق بشر داری در این نظام ثابت دست انداز و فرمان ده که خورشید از سوی مغرب طلوع نماید.
قالَ إِبْراهِیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ. (3)
«گفت ابراهیم: پس همانا خدا می- آورد آفتاب را از مشرش، پس بیاورش از مغرب!»
__________________________________________________
(1)- سوره ی بقره، صدر آیه 260
(2)- سوره ی بقره، وسط آیه 260
(3)- سوره ی بقره، وسط آیه 260.
نمرود از شنیدن این سخن در بهت و حیرت فرو رفت و در زیر ضربه ی نیرومند برهان ابراهیم خرد گردید. و چون خود را مرد میدان این جنگجوی راه حق نیافت، سپر انداخت و میدان را ترک کرد! و ابراهیم را آزاد گذاشت، لیکن در اطراف و جوانب جاسوسانی فرستاد که مردمان را از پذیرفتن آئین ابراهیم مانع گردند و از اطراف وی پراکنده سازند.
ابراهیم چون عرصه را بخود تنگ دید و از آزار نمرود بجان آمد، بفکر هجرت افتاد و آن سرزمین ظلمت زده و نکبت بار را با ساکنین گمراه آن پشت سر نهاد و بسوی فلسطین حرکت کرد و در مسیر خود بشهر حران وارد گردید و تصور کرد که در این شهر مردمان آزاده و حق بین خواهد یافت، لیکن مدتی نگذشت که دانست آن قوم ستارگان آسمان را بجای پروردگار یکتا پرستش میکنند.
پس مصمم گردید که آنانرا باشتباه خود واقف گرداند باشد که راه حق را پویند و حقیقت را از خطا باز شناسند.
چون شب فرا رسید و ستاره ی زهره با درخشندگی و زیبائی تمام در آسمان ظاهر گشت ابراهیم برای آنکه عقاید باطل آن مردم را رد کند، خود را هم عقیده ی آنان نشان داد و گفت:
هذا ربی یعنی زهره خدای من است.
پرستندگان از این گفتار شادمان شدند و پنداشتند که ابراهیم شیفته ی زیبائی زهره شده است.
ولی بزودی ستاره ی زهره افول کرد و ناپدید گردید و همه ی مردم غروب آنرا بچشم دیدند.
پس ابراهیم ب آنان گفت که من و همه ی افراد بشر و تمام موجودات جهان در بقای خود نیازمند بوجودی هستیم که خود باقی و پایدار باشد و ستاره ای که غروب کند آفریدگار جهان نخواهد بود!.
و چون پاسی از شب گذشت و ماه چهره ی زیبای خود را عیان ساخت، ابراهیم گفت:
این است پروردگار من که بزرگتر است.
این بار طرفداران پرستش ماه شادی ها کردند و ابراهیم را تأیید کننده نظر خود دانستند، لیکن دیری نگذشت که ماه هم از افق غروب کرد.
پس ابراهیم گفت که اگر خداوند مرا بوجود خویش راهنمائی نکند همیشه در گمراهی خواهم بود.
چون شب بسر رسید و خورشید با اشعه زرین خود در آسمان نمایان شد، ابراهیم گفت:
شاید پروردگار من اینست، زیرا از اختران دیگر بزرگتر است.
آفتاب پرستان از این گفتار بر خود بالیدند.
آفتاب بیش از ستارگان دیگر تابید نور افشانی کرد ولی باز هم هنگام شب غروب کرد.
بدین ترتیب ثابت شد که پادشاه ستارگان نیز حافظ بقای عالم و خالق موجودات نیست بلکه خود مخلوق ذات بی همتای دیگر است.
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الآْفِلِینَ فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّی هذا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ یا قَوْمِ إِنِّی بَرِی ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ (1)
«پس چون تاریک شد بر او شب دید ستاره ای را، گفت: این است پروردگار من! پس چون غایب شد، گفت: دوست ندارم فرو روندگانرا، پس چون دید ما ماه را که بر آمد، گفت: این است پروردگار من! پس چون غایب شد، گفت: هر آینه اگر راه ننماید مرا پروردگارم، هر آینه خواهم بود از گروه ستمکاران. پس چون دید آفتاب را طالع، گفت: این است پروردگارم! این بزرگتر است، پس چون غایب شد گفت: ای قوم همانا من بیزارم از آنچه شرک می آورید!.»
ابراهیم چون مردم را آماده ی قبول
__________________________________________________
(1)- سوره ی انعام، آیات 76، 77، 78.
حقیقت دید خطاب ب آنان گفت:
ای قوم! من از هر چه که شما شریک خدا قرار دهید بیزارم و تنها بخدائی رو می آورم که زمین و همه ی آسمانها را آفریده و در آفرینش جهان وجود شریک و همتا ندارد.
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ: (1)
«همانا که من روی آوردم بکسی که پدید آورد آسمانها و زمین را حق گرای و نیستم من از شرک آورندگان»،
لیکن تاریک دلان قوم بعوض قبول حقیقت با وی باحتجاج پرداختند.
ابراهیم ب آنان گفت که آیا درباره ی خدا با من مجادله میکنید حال آنکه پروردگار من، مرا از گمراهی و شرک بازداشته و براه راست هدایت فرموده.
آنان چون از مجادله با ابراهیم فرو ماندند بتهدید او پرداختند و وی را از خشم خدایان خود بر حذر داشتند، لیکن ابراهیم ب آنان گوشزد ساخت که جز از پروردگار بزرک و بی همتا از کسی و چیزی دیگر واهمه ندارد و ضمنا آنانرا متوجه ساخت که ایشان هستند که باید از خشم خدا بر حذر باشند.
وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّی فِی اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِکُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ یَشاءَ رَبِّی شَیْئاً وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْ ءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَکَّرُونَ وَ کَیْفَ أَخافُ ما أَشْرَکْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ: (2)
«و محاجه کردند با او قومش، گفت:
آیا با من محاجه میکنید در خدا؟ و بتحقیق هدایت کرد مرا و نمی ترسم از آنچه شریک میگردانید باو مگر آنکه خواهد پروردگارم همه چیزیرا، احاطه کرده بپروردگارم همه چیز را از راه دانش، آیا پند نمیگیرید؟! و چگونه می ترسم از آنچه شریک گرفتید، و نمی ترسید که شما شریک گرفتید بخدا، آنچه را که فرو فرستاده نشده ب آن بر شما حجتی، پس کدام یک از ایندو فرقه سزاوارترند بایمن بودن، اگر هستید از دانایان!.»
پس روشن دلان بحجت ابراهیم تسلیم شدند و بحلقه ی اهل توحید در آمدند و تاریک دلان همچنان در ظلمت کفر و جهل باقی ماندند و از لجاج و عناد دست بر نداشتند.
ابراهیم پس از چندی بعلت خشک- سالی و ترقی اسعار، بسوی مصر حرکت کرد و همسر خود ساره را نیز همراه خود برد.
پس از اینکه ابراهیم مدتی در مصر اقامت کرد، در اثر ملایمت طبع و صبر و عز و پشتکاری که داشت ثروتی سرشار اندوخت و شهرت بسیار یافت از این نظر دشمنان بر او رشک بردند و قصد آزارش کردند.
ابراهیم چون چنین دید قصد رحیل کرد و باتفاق همسرش ساره و هاجر خادمه ی همسرش بسوی سرزمین فلسطین حرکت کرد و نیز اموال و مواشی بسیار همراه خود برد و پس از رسیدن بفلسطین در میان اهل و عشیره ی خود و مردم اندکی که باو ایمان آورده بودند اقامت گزید.
چون ساره نازا بود ابراهیم طبق تمایل او با هاجر کنیز وی ازدواج کرد و چندی نگذشت که از هاجر پسری ولادت یافت که او را اسماعیل نام نهادند
چندی گذشت و ساره دیگر تاب نیاورد که رقیب را مقابل خود ببیند لذا ابراهیم را گفت که هاجر و فرزندت را بنقطه ی دوری ببر و مرا از شکنجه آسوده گردان!.
ابراهیم بفرمان حق تعالی خواهش او را پذیرفت و هاجر و اسماعیل را همراه خود از شهر بیرون برد و بسرزمین بی آب و علفی که بعدها کعبه را در آنجا بنا کرد رسید و هاجر و اسماعیل را با مختصر غذا و آبی بگذاشت و عازم بازگشت بسوی دیار خود گردید و هنگامیکه زاری و التماس هاجر را دید باو گفت که این خواست خداست و اوست که از شما پشتیبانی و نگهداری خواهد کرد؟.
پس از رفتن ابراهیم، هاجر دل بکرم و لطف پروردگار بست.
چندی گذشت و غذا و آب آنان تمام شد و در آن بیابان بی آب و گیاه نه غذا و نه آبی یافت میشد، تا اینکه
اسماعیل از شدت گرسنگی و تشنگی بفریاد و فغان افتاد و مادر بینوا برای بدست آوردن جرعه ای آب و لقمه ای غذا سراسیمه بهر سو روان گردید تا نزدیک سنگهای صفا رسید و و چون چیزی بدست نیاورد، گریان بازگشت و سرابی در نزدیکی مروه او را بسوی خود کشید، هاجر سراب را آب زلال تصور کرده بود، از این نظر با شتاب بسوی مروه روان گردید و چون نومید گردید بار دیگر بسوی صفا باز گشت و چون چیزی نیافت باز هم بسوی مروه شتافت تا اینکه آن بینوا مادر، هفت بار این فاصله ی بین صفا و مروه را طی کرد. (1)
هاجر دیوانه وار میدوید و ناله میکرد و میگفت خدایا فرزندم از تشنگی جان سپرد! تو کمکی بفرما!.
اسماعیل بپشت روی خاک افتاده بود و پاشنه های پای خود را بزمین میکشید و در همین لحظات بحرانی بقدرت حق تعالی در زیر پای آن کودک پاک سرشت چشمه ی آبی نمایان شد و مادر ماتمزده را غرق در سرور و شادی ساخت!.
هاجر فریادی از خوشحالی بر کشید و بطرف اسماعیل روان گردید و جگر گوشه ی خود را در آغوش گرفت و لبان خشک او را ب آب چشمه مرطوب ساخت.
(2)
در همان زمان قبیله ای بنام جرهم در آن نقطه زیست مینمودند که از نظر آب در مضیقه ی بسیار بودند، چون از پیدایش چشمه اطلاع حاصل نمودند با خوشحالی بسوی آن مکان کوچ کردند و در اطراف چشمه رحل اقامت افکند، و بدین ترتیب هاجر و اسماعیل از تنهائی و وحشت نجات یافتند و خدا دعای ابراهیم را مستجاب فرمود.
ابراهیم فرزند عزیز خود را از یاد نبرده بود و برای اجرای فرمان حق، دوری نور چشم خویش را تحمل میکرد و پایداری مینمود.
لیکن آزمایش او هنوز بپایان نرسیده بود!.
__________________________________________________
(1)- سعی بین صفا و مروه که در حج دین مبین اسلام تشریع گردیده است بمنظور یاد آوری این پیش آمد میباشد.
(2)- این چشمه همان چشمه ی زمزم است که هنوز هم باقی است و مورد استفاده حجاج است
روزان و شبان از پی هم میگذشت و و اسماعیل بزرگ میشد تا اینکه جوانی برومند و رشید گردید.
آزمایش بزرگ ابراهیم، مربی بزرگ عالم بشریت در راه حق پرستی، در این هنگام آغاز شد.
شبی در خواب دید که حق تعالی او را فرمان میدهد تا اسماعیل یگانه فرزند دلبند خود را قربانی سازد.
مردی که سراسر زندگی خود را در رنج و عذاب و مبارزه با جهل و نادانی و زور آزمائی با روزگار گذرانیده و سالها بامید داشتن فرزندی بسر برده تا پیر گشته تا اینکه خدای بزرگ پسری باو اعطاء کرده است و سپس بفرمان خدای خود مجبور بدوری از او شده و هجران وی را پذیره گردید، حال که نور چشمش بدوران شباب رسیده و گل وجودش شکفته گردیده و پدر پیرش را نیرو و نشاط و امید زندگی بخشیده بایستی بدست خود شمع وجودش را خاموش سازد و حلقوم وی را بدرد!.
آری این آزمایش بزرگ را کسی جز ابراهیم شایسته نبود!
و این قانون همیشگی است که مصیبت و آزمایش مردان بزرگ بنسبت شخصیت و مقام آنان عظیم و بزرگ است!.
ابراهیم فرمان حق را لبیک گفت و با جان و دل پذیره گردید و برای اجرای آن آهنگ سفر کرد.
چون پسر را ملاقات نمود برای اینکه رأی فرزند خود را در این امر بداند و هم اینکه او را بجبر بخاک و خون نکشد وی را گفت:
ای پسر من! همانا من در خواب مشاهده کردم که تو را سر میبرم، پس بنگر که در این امر چه می بینی؟!.
اسماعیل که گلی از گلستان وجود ابراهیم، حق پرست نامدار بود و خون پاک آن قهرمان خداشناس در رگهایش جریان داشت در مقابل پرسش پدر در مورد اجرای فرمان حق چنین گفت:
ای پدر، آنچه مأمور بانجام آن شده ای بجای آر و درنگ مکن، و بخواست خدای بزرگ مرا از شکیبایان خواهی یافت!.
قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری ؟!
قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ. (1)
«گفت: ای پسرک من! همانا من می بینم در خواب که ذبح میکنم ترا پس بنگر که چه می بینی!
گفت: ای پدر من! بکن آنچه فرموده شد، زود باشد که بیابی مرا اگر خدا خواسته باشد از شکیبایان!.»
آری چنین پدری، چنین فرزندی را شاید!.
ابراهیم او را در آغوش گرفت و بوسه بر سر و رویش داد و سپس کارد بدست گرفت و تیزی آنرا بر گلوی فرزند نهاد، قلبش فشرده و دستش از کار افتاده بود، لیکن بخود آمد و فرمان حق را بیاد آورد و تیغ را بر گردن لطیف اسماعیل بگردش در آورد!.
در اینجا آزمایش بانجام رسید و ابراهیم آخرین حد اخلاص خود را باز نمود.
بفرمان خدای بزرگ تیزی و تندی کارد از بین رفته بود و با وجودی که ابراهیم کوشش بسیار میکرد، گلوی اسماعیل را نمی برید.
ابراهیم در بهت و حیرت افتاد و تاخیر در اجرای امر حق جایز ندید، لذا سر ب آسمان بلند کرد و از خدا خواست که در اینکار او را یاری فرماید!.
ایزد متعال بر او رحمت آورد و ندا داد او را که.
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ.
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ. (2)
«بتحقیق راست گردانیدی خوابرا، همانا ما این چنین پاداش میدهیم نیکو- کاران را!.
همانا این است آزمایشی بزرگ و هویدا!.»
برق شادی از دیدگان ابراهیم درخشید و اسماعیل را از روی خاک بلند کرد و در بر گرفت!.
پدر و فرزند بدین لطف و عنایت حق سپاس فراوان گفتند!.
پس خدای تعالی قربانیی بعنوان فدیه نزد ابراهیم فرستاد و ابراهیم چون آن کارد را که بگلوی اسماعیل کارگر ندید بر گردن قربانی گشید فورا ببرید و خون
__________________________________________________
(1)- سوره ی صافات، آیات 101 و 102.
(2)- سوره ی صافات، آیات 105 و 106.
از گلوی او جاری گردید.
از آن زمان سنت قربانی جاری شد و مسلمانان نیز هر سال در آن سنت شرکت میکنند تا ماجرای اسماعیل را بیاد آرند و لطف خدای را سپاس گزارند.
پس از این جریان، ابراهیم فرزند خود را وداع گفت و بدیار خود بازگشت و بعدها گاهگاهی بدیدار وی میرفت، تا اینکه بفرمان حق مأمور بنای کعبه در محل اقامت فرزند خود گشت و با کمک اسماعیل بنای آن خانه را که جایگاه فرشتگان و قبله ی موحدین جهان و شمع فروزان مجمع خدا پرستان است بپایان برد.
ابراهیم پس از صد و هفتاد و پنج سال زندگانی پر افتخار، بسرای جاودانی شتافت، و اسماعیل و اسحاق او را در باغ عفرون بن صرصر کنار آرامگاه ساره بخاک سپردند و مدفن او اکنون شهر خلیل نام دارد.
سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ (1) (درود پروردگار بر ابراهیم باد!».
آدم-
خداوند بزرگ ابتدا زمین را در مدت دو روز بیافرید و در آن کوههای استوار قرار داد. (2)
و چون زمین بایر بود از آب هر چیز را حیات بخشید (3) و در مدت چهار روز خوردنی ها و نیازمندی های سکنه ی آنرا تقدیر کرد (4) و بعد از آن آسمان را از ماده یی دودی شکل ایجاد کرد و در آن نیرها را قرار داد تا بر زمین روشنائی دهند. (5)
خداوند در آسمان دو نیر بزرگ ایجاد کرد، یکی نیر اعظم برای سلطنت روز و دیگری نیر اصغر برای سلطنت شب و نیز ستارگان دیگر آفرید تا بر زمین روشنائی دهند، و سلطنت نمایند بر روز و بر شب؛ و روشنائی را از تاریکی جدا سازند.
و سپس جانورانی در آبها آفرید و
__________________________________________________
(1)- سوره ی صافات، آیه 109.
(2)- سوره ی فصلت، آیه 8 و صدر آیه 9.
(3)- سوره ی انبیاء، ذیل آیه 31.
(4)- سوره ی فصلت، ذیل آیه 9.
(5)- سوره ی فصلت، صدر آیه 10 و وسط آیه 11، و سفر پیدایش، باب اول.
پرندگان را ایجاد کرد تا بر بالای زمین در آسمان پرواز کنند پس خداوند جانوران را برکت داد و زمین را رونق بخشید!
سپس اراده ی خداوند تعالی بر آن تعلق گرفت که آدم و فرزندان وی را پدید آورد تا در زمین ساکن شوند و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهائم و بر تمامی زمین و همه ی حشراتیکه بر زمین می خزند حکومت نمایند. (1)
پس فرشتگان خود را گفت که در زمین مخلوق جدیدی پدید خواهم آورد که خلیفه ی من در آنجا باشد.
فرشتگان چون خود را شایسته ی منصب خلافت در زمین می دانستند و اولویت خود را ثابت می شمردند بر سبیل پرسش نه اعتراض، گفتند:
آیا در زمین کسی را می آفرینی که در آن فساد کند و خونریزی نماید؟!، در صورتیکه ما ترا تسبیح میگوئیم و ستایش میکنیم و مقدس می داریم!.
پروردگار آنانرا پاسخ داد که من چیزی را می دانم که شما بر آن آگاه نیستید!.
وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. (2).
«هنگامی که گفت پروردگار تو، مر فرشتگانرا: همانا من پدیدآورنده ام در زمین خلیفه یی.
گفتند: آیا پدید می آوری در آن کسی را که فساد کند در آن و بریزد خونها را؟، ما تسبیح می کنیم بستایش تو و مقدس می داریم ترا!.
گفت: همانا من میدانم آنچه را که شما نمی دانید.»
پس خداوند آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید و آدم نفس زنده شد و نیز باغی در عدن بطرف مشرق غرس نمود و آدم را در آنجا گذاشت و در آن باغ درختان خوشنما و خوش خوراک برویانید، همچنین درخت حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را قرار داد و بفرمان وی نهری از عدن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند و از آنجا بچهار شعبه منقسم شد که نام آنها عبارت بود از:
__________________________________________________
(1)- اقتباس از سفر پیدایش، باب اول.
(2)- سوره ی بقره، آیه 28.
فیشون که تمام زمین حویله را که در آنجا طلاست احاطه میکند و طلای آنزمین نیکوست و در آنجا مروارید و سنگ جزع یافت می شود.
و جیحون که تمام زمین کوش را احاطه میکند.
و حدقل که بطرف شرقی آشور جاریست.
و فرات
خداوند آدم را مأمور حفاظت آن باغ نمود و باو فرمود که از تمام درختان باغ هر چه خواهی بخور! ولی زنهار بدرخت حیات و معرفت نیک و بد نزدیک نشوی! (1) و بعد نامها و راز های مخلوقات زمین را بوی آموخت و سپس مخلوقات زمین را بفرشتگان عرضه کرد و برای بزرگ داشت آدم، ب آنان گفت:
اگر راست میگوئید نامها و رازهای ایشانرا بمن باز گوئید؟!.

فرشتگان در پاسخ فرو ماندند و گفتند که پروردگارا، منزهی تو و ما را دانشی نیست جز آنچه تو بما آموخته یی!.
پس خدای تعالی آدم را فرمود که ایشانرا از نامها و رازهای مخلوقات خبر ده!، آدم آنان را خبر داد، و بدینوسیله جایگاه خلاقة اللهی خود را آشکار ساخت!.
بعد از این امر، خداوند فرشتگانرا فرمان داد تا جملگی بر آدم سجده کردند و تنها شیطان از فرمان خدا سر پیچید و گفت که من از گوهر درخشان آتش آفریده شده ام و ب آدم که از گوهر تیره خاک پدید آمده است سجده نخواهم کرد.
پروردگار بزرگ بعلت این نافرمانی، شیطان را از بهشت بیرون راند و از درگاه خود طرد کرد.
شیطان از خدای خود مهلت خواست که تا روز بازپسین زندگانیش را دوام بخشد، و خدای تعالی درخواست او را پذیرفت. پس شیطان گفت:
اکنون که مرا از درگاه خود راندی، در سر راه آدم و فرزندان وی کمین خواهم کرد و آنانرا بگمراهی و ضلالت خواهم کشید!.
ایزد متعال او را گفت که ب آن راهی
__________________________________________________
(1)- اقتباس از سفر پیدایش، باب دوم.
که گزیده یی برو!، و این را نیز بدان که عقاب و حساب تو سخت خواهد بود!، و این را نیز بدان که تسلط تو بر بندگان حقیقی من هرگز امکان نخواهد داشت زیرا که توکل بر من، آنان را از وسوسه های تو در امان نگاه خواهد داشت!.
إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکِیلًا. (1)
«همانا بندگان من نیست مر ترا بر ایشان تسلطی، و بس باشد پروردگارت وکیل.»
پس خدای تعالی اراده اش بر این تعلق گرفت که برای آدم همدمی فراهم سازد، بدین منظور او را بخوابی گران برد و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و از آن دنده که از وی گرفته بود زنی ساخت و نزد آدم فرستاد.
آدم گفت: همانا اینست استخوانی از استخوان من و گوشتی از گوشت من از این سبب نساء نامیده گردید زیرا که از انسان گرفته شد (2)، و بعدها آدم او را حوا نامید زیرا مادر جمیع زند- گانست (3).
پروردگار آدم و حوا را از پیروی شیطان و پذیرش سخنان او و نزدیکی با وی نهی فرمود، لیکن بالاخره شیطان آندو را بلغزانید (4) و آنانرا بخوردن میوه ی درخت معرفت نیک و بد تشویق و ترغیب کرد و آنان از میوه ی آن درخت بخوردند، آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و دانستند که عریان هستند پس برگهای انجیر را بهم متصل کردند و ساتر خویش ساختند.
پس از این ماجرا، خدای بزرک آنانرا سرزنش و توبیخ کرد و فرمود که مگر شما را آگاه نساخته بودم از فریب و مکر شیطان؟! چگونه فرمان مرا اجرا ننمودید و مطیع وی گشتید؟.
آدم و حوا از کرده ی خود پشیمان بودند و ملتمسانه از درگاه احدیت تقاضای عفو و آمرزش کردند، خدای تعالی توبه ی آنانرا قبول کرد ولی اجازه
__________________________________________________
(1)- سوره ی اسراء، آیه 67.
(2)- اقتباس از سفر پیدایش، باب دوم.
(3)- سفر پیدایش، باب سوم.
(4)- سوره ی بقره، صدر آیه 34.
ماندن در باغ عدن را ب آنان نداد و آندو را فرمان خروج از آنمکان داد.
و بایشان گفت که بسبب عمل خود زمین را ناپاک کردید و از این نظر تا پایان عمر برنج اندر خواهید بود و با مشقت و بعرق پیشانی نان خواهید خورد تا هنگامیکه بخاک باز گردید، زیرا سرشت شما از خاک است و عاقبت بخاک باز خواهید گشت!، فرزندان شما هم چنین سرنوشتی دارا خواهند بود (1).
و نیز آنان را از فتنه و دشمنی شیطان آگاه ساخت و فرمود که زنهار فریب شیطان را مخورید!.
و سپس خدای تعالی راه و رسم زندگانی در زمین را ب آدم آموخت و و ایشان را گفت که در این مرحله ی جدید زندگانی دو راه در پیش دارید یکی راه هدایت و دیگری راه ضلال، و آنانکه پیروی کردند راه هدایت را بر آنان هرگز از وسوسه ی شیطان بیمی نیست لیکن آنانکه راه ضلال را پیمودند اهل آتش و عذاب جاویدان خواهند بود.
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ.
وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِ آیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (1).
«گفتیم فرو شوید از آن همگی! پس اگر آید بشما از من هدایتی آنکه پیروی کرد هدایت مرا، پس نیست بیمی برایشان و نه ایشان اندوهناک شوند. و آنانکه کافر شدند و تکذیب کردند به آیت های ما، آنان اهل آتشند و در آن جاودانند!»
شیخ نجم الدین رازی در کتاب مرصاد العباد در مورد اخراج آدم و حوا از بهشت میگوید:
آدم چون در جمال حوا نگریست، بشاهد بازی در آمد و صفت شهوت غالب شد، انس حضرت نقصان پذیرفت، چون ابتلاء شجره در میان آمد، ابلیس او را فریفت. در حال غیرت حق تافتن آورد
__________________________________________________
(1)- اقتباس از سفر پیدایش، باب سوم.
(1)- سوره ی بقره، آیه 36 و 37
که:
نیم روزت در این بهشت بگذاشتم و حجب فرو گذاشتم، بغیر من مشغول گشتی و از شجره بخوردی! اگر خود یک روزت تمام بگذارم یکبارگی ما را فراموش کنی و ما را یاد ناری!.
ای آدم، از بهشت بیرون! و ای حوا، از وی جدا شو! ای تاج، از سر آدم برخیز! ای حوله، از تن حوا دور شو ای حوران بهشت، آدم را بر دف دو رویه بزنید!.
ارسطو-
ارسطو (ارسطالیس) در سال 384 پیش از میلاد در مقدونیه متولد گردید.
پدرش طبیب مخصوص پدر فیلیپ مقدونی بود، ارسطو از سن 18 تا 40 سالگی نزد افلاطون شاگردی کرد و از شاگردان برجسته ی افلاطون بشمار میرفت، پس از مرگ استاد بدعوت فیلیپ پادشاه مقدونیه بتعلیم و تربیت اسکندر پسر وی پرداخت و بعد از آنکه اسکندر بتخت نشست ب آتن آمد و در مرکز لوکایون که نزدیک شهر آتن بود و گردشگاه عمومی بشمار میرفت بتدریس و تهذیب اخلاق جوانان مشغول شد، و چون ضمن گردش تدریس میکرد از این رو حکمت وی را مشاء و پیروان او را مشائی گویند. (1)
پس از آنکه اسکندر فوت کرد و آتنی ها علیه مقدونیان علم طغیان بر افراشتند، ارسطو ناچار از آتن فرار کرد و در سال بعد یعنی 320 پیش از میلاد در گذشت.
افلاطون-
افلاطون در سال 427 پیش از میلاد متولد شد. در سن 18 سالگی بمکتب سقراط داخل گردید و ده سال متوالی بتحصیل حکمت و استماع مناظرات استاد، اشتغال ورزید. پس از مرگ سقراط چون ثروت بسیار داشت بمسافرت پرداخت و ضمن سفرهائیکه بمصر و سیراکوز و سایر کشورها کرد معلوماتی کسب نمود و آنرا با آنچه
__________________________________________________
(1)- حکمت مشاء یا فلسفه ی ارسطو را در قسمت اصطلاحات علمی و فلسفی شرح خواهم داد.
نزد سقراط آموخته بود توأم ساخت.
بالاخره در سال 388 پیش از میلاد ب آتن بازگشت و باغی را که در خارج شهر داشت برای ترویج عقاید خود برگزید و اندک اندک پیروان زیادی بدور خود جمع کرد و چون این باغ در محلی بنام آکادمیا واقع شده بود از این نظر افلاطون و پیروانش را اغلب بنام آکادمیان neicimedacAمیخوانند.
بطور کلی آنچه که ما از احوال و عقاید سقراط می دانیم از روی نوشته های افلاطون است و تا کنون کسی نتوانسته بدرستی معلوم نماید که کدام قسمت از تحریرات افلاطون متن اصلی تعلیمات سقراط است و کدام قسمت نظرات شخص اوست.
از جمله تألیفات مهم افلاطون که شامل نظرات اجتماعی وی است کتاب جمهوریت میباشد.
بطور کلی روش افلاطون «جمع میان طریقه ی استدلال و تعقل و قوه ی شاعری و تخیل است» (1) و باید دانست که در فلسفه ی افلاطون، تخیل مقام مهمتری را داراست.
افلاطون میگوید: حقیقت اصلی فلسفه عبارتست از فرورفتن در خود و شناختن عالم مثل.
و میگوید: محسوسات عبارتند از اموری غیر حقیقی و فانی، و بعکس معقولات اموری حقیقی و اصیل و باقی و مجرد هستند.
و نیز برای وجود دو عالم قائل است: