پرسش های شما و پاسخ های آیت اللَّه العظمی بهجت مدظله

نویسنده : حامد اسلام جو

مقدمه

به نام او و برای او
آنچه پیش رو دارید سخنرانی و توصیه ها و پاسخ های شفاهی و احیانا کتبی حضرت استاد - دام ظله - است که با ویرایشی وفادار به الفاظ و پاره ای از پاره ای از مشاهدات و استماعات خود به اهل معرفت تقدیم می نمایم ، برخی از سوالات صوری مطرح شده و حضرت استاد - دام ظله - قبلا به آن جواب فرموده بودند. در ضمن برخی از استفتائات به همراه پاسخ آن نزد اینجانب موجود می باشد از خوانندگان اهل معرفت ، استدعا دارم در صورت استفتاء جدید با انتقاد و پیشنهاد از طریق ایمیل مکاتبه نمایند.
دادار عالم و آدم سایه آن فقیه وارسته را مستدام بدارد.
قم المقدسه/ حامد اسلام جو

پیشگفتار

ای عشق همه بهانه از تو
روز مرگی یعنی: صبح صبحانه خوردن و بعد پی کار رفتن و ظهر ناهار خوردن بعد استراحت و شاید کار و شب شام خوردن و خوابیدن و باز روز بعد، روز از نو، روزی از نو
روز مرگی یعنی: یک زندگی پر از عادت و بی حاصل ، خمود و بدون غایت، روز مرگی یعنی... اینجاست که انسان احساس می کند باید پنجره ای به درون جان او گشوده شود.
و اگر چنین شد، آدمی وزش نسیمی تازه را با تمام دل احساس خواهد کرد نسیمی روحبخش و جان افزا.
احتیاج ما به این نسیم تازه و معطر بیش از غذا و آب است و اگر آن حال و هوای معنوی و روحانی در کوچه پس کوچه های دل سر نزند و اگر آن نسیم ملایم در درون جان نپیچد، جان آدمی خواهد افسرد.
سید انبیاء حضرت رسول (صلی الله و علیه و آله) فرمودند: هرگاه چهل روز بگذرد و مومن، دانشمندی پرهیزکار را نبیند قلبش می میرد.
در حقیقت دیدار از عالم ربانی یکی از نسیم هاست.
این نسیم های روحانی ممکن است گاهگاهی به بهانه های گوناگون به انسان بوزد.
شاید سؤال، یکی از این بهانه ها باشد.
مسلم است که دیدار دانشمندان الهی و ربانی که با کوله باری از حکمت که نتیجه سال های علم و عمل آن است تازه های عنکبوتی غفلت را که در وجود ماتنیده شده، و یکی پس از دیگری می زداید و در این دوران خشکسالی و قحطی معنویت ، انسان را به وادی حقیقت سوق می دهد.
جنید بغدادی (قدس سره) می گوید: حکایات المشایخ جند من جنوداللَّه
سخنان بزرگان و مشایخ راسخ و استوار، در علم و معرفت لشکری از لشکرهای خداست.

هجوم نفس و هواکز سپاه شیطانند - چو زور بر دل مرد خداپرست آرند
بجز جنود حکایات راهنمایان را - چه تاب آن که بر آن رهزنان، شکست آرند

بانگ غریو و عرشی فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون.
در گوش جان ما می پیچد، حال اینگونه است، پس باید عازم شویم...

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم - با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

غرق در اندیشه سؤال به سوی منزل ساده و بی آلایش در خیابان اصلی شهر مقدس قم و چند صد متری حرم ملکوتی بانوی کرامت حرکت می کنم چیزی به ساعت ده صبح نمانده به درب منزلی که چند نفر در اطراف آن منتظر بیرون آمدن کسی هستند می رسم.
چند لحظه ای نمی گذرد که درب خانه گشوده می شود و پیرمردی روحانی و نورانی عصازنان با لبانی مترنم از ذکر در حالی که شال سفیدی ، به کمر بسته و عبای خرمایی رنگ بر دوش انداخته پای بیرون می نهد سلام می دهم و به احترامش جلوتر می روم.
او نیز با مهربانی ذکرش را قطع می کند و جواب سلامم را می دهد و بعد دوباره ادامه می دهد اللهم انی اسئلک خیر اموری کلها و اعوذ بک من خزی الدنیا و عذاب الاخره...
به سیمای آن خدایی مرد با صفا که می نگرم احساس می کنم او در عالمی دیگر همنشین لاهوتیان است و فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر.(1)

صورتش بر خاک و جان در لامکان - لا مکانی فوق و هم سالکان
لا مکانی نی که در وهم آیدت - هر دمی در وی خیالی زایدت
در او دقیق تر که می شوی فکر می کنی که او گویی در این زمانه پر هیاهو و دنیای پر زرق و برق و شلوغ و با اضطراب زندگی نمی کند، چهره همیشه آرام و جذابش، چشمان مهربانش، نگاههای نافذ و گاهی ممتدش و لبانی همیشه از ذکر الهی چنان آرامشی در تو ایجاد می کند که غصه های دنیا را به طور کلی از یاد می بری و از گرما و حرارت آن می رهی و خنک می شوی.
با او آهسته قدم بر می دارم و با خود می گویم: راستی این دهمین سالی است که او را می شناسم هرگاه او را دیده ام یا قرآنی می خواند و یا دعا و یا ذکر خاصی را آهسته زمزمه می کند و هرگز و حتی لحظه ای آن را قطع نمی نماید این تقلید او برایم عجیب است!
ذکر او آنچنان پیوسته و روح افزاست که ناگهان با او همراه می شوی ذکر او نه فقط امروز بلکه به درازای نود سال شگفتی و حیرت زایدالوصفی در تو ایجاد می کند، او کسی نیست مگر آن فرهیخته ، شیخ فرزانه و عالم ربانی حاج شیخ محمد تقی بهجت.

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد - چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم - چون شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

سالیانی است که او بدون هیاهو و مریدپروری و زهد فروشی و یا تظاهر به کرامت که امروز آفت و معضلی بزرگ برای مدعیان راه خدا و حتی پویندگان معنویت شده است سلوک می کند.
شاید این طور باور کرده ایم که هر چه حوادث عجیب و غریب در زندگی بزرگی بیشتر مشاهده شود، نشانه عظمت بیشتری است.
حال آن که این نگاه درست نیست بلکه بعضی از انسان ها در اوج بزرگی، زندگی ظاهری شان خیلی عادی و طبیعی است در این میان فقه عالیقدر و پارسا، عارف و اصل حضرت آیت اللَّه اعظمی بهجت از جمله بزرگانی است که چنان رندانه مهر سکوت بر لب نهاده که جز نشانه های انگشت شمار از خود باقی نگذارده و این رازی است که از ایشان عارفی مکتوم ساخته است.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: خوشا به حال بنده گمنامی که مردم را می شناسد؛ به تن همنشین آن هاست، حال آنکه به دل با کارهای آنان همراه نیست ، آن ها را در ظاهر می شناسد و حال آنکه دیگران باطن او را نمی شناسند.(2)

عارفان را جام حق نوشیده اند - رازها دانسته و پوشیده اند
هر که را اسرا حق آموختند - مهر کردند و لبانش دوختند

با خودم در قلبم می گویم به واسطه انجام کدامین توفیق زیارت و شرفیابی به درس و نماز پر از رمز و راز او که در ژرفای اقیانوس بی کرانه معنویت و سیرالی اللَّه غوطه ها خورده و گهرها صید نموده است را یافته ام!
این آیه نورانی تکانم می دهد:
یوتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به(3).
خدا شما را از رحمتش دو بهره نصیب گرداند و نوری شما را عطا کند که بدان نور راه پیمایید.

ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم - چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم
یک حمله مردانه مستانه بکردیم - تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم

چیزی به مسجد نمانده بود که یکی از طلبه ها به او گفت: آقا ما را دعا کنید.
او هم در پاسخ با کمی مکث سه مرتبه فرمود: اهدنا الصراط المستقیم.
با خود می گویم ای کاش راه خدا تا مسجدش فرسنگ ها فاصله بود تا این بدرقه و مشایعتمان کوتاه مدت نباشد و ای کاش...!
محضر گرانبهای و نادرتر از کیمیا و نورانی او از یک طرف و از طرفی چهره کهنسال و خسته او و عصایی که مرتب آن را به زمین می کوبد و با دستی دیگر عبای خود را جمع کرده نگه می دارد و نیز شکوه و مهابت مترتب بر وجود شریفش مانع از پرسیدن سؤال می شود!
راستی اگر بخواهم از او سوالی داشته باشم از کجا شروع کنم!
نمی دانم از ژرفا و کرامات اذکاری که پیوسته به آن مشغول است و با تسبیح مشکینی که در دست دارد و آن ها را می شمارد بپرسم یا از اسرار نمازش و گریستن به یاد حضرت دوست در محراب مسجدش و یا از سطور نورانی و اوراق زرین کتاب ارزشمند زندگانی اش.
جانم از شهید نوشین این قبیل افکار مفرح بیرون نیامده بود که دیدم به
مسجد مملو از جمعیتی دلداده بود که از لحظاتی پیش منتظر پیر و مراد خود بودند همین که پای راست خود را در مسجد گذاشتند کسی فریاد زد بر جمال خاتم الانبیا محمد صلوات!
و مسجد از صفای عطر آگین نام محمدی معطر شد. حضرتش آرام آرام روی صندلی که از قبل آماده شده بود قرار گرفتند و پس از احوال پرسی کوتاهی به تسبیح خود نگاهی نموده و دوباره مشغول ذکر شدند در حالی که ترنم سبز ذکر و دعای شیخ روشن ضمیر ما فضای مسجد را به شمیم خوش خود می آکند ناخودآگاه به یاد سروده ای تابناک از سیمرغ الوند باباطاهر عریان می افتم:

خوشا آنان که اللَّه یارشان بی - به حمد و قل هو اللَّه کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند - بهشت جاودان بازارشان بی

آن لحظه از خدای لایزال ممنون بودم که توفیق تشرف به محضر مبارک تجسم احادیث نبوی و ائمه هدی در وصف علمان ربانی و روات حدیثی چون او که تمام عمر شریفش، صرف خدای تعالی گردیده راه، یافته ام! عقربه های ساعت مسجد ده و پنج دقیقه را نشان می دهد.
شاید این ابیات حدیث تمامی شاگردان او بود که آن لحظه بی صبرانه منتظر تدریس او بودند.

صبح است، ساقیا قدحی پر شراب کن - دور فلک، درنگ ندارد، شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب - ما را ز جام باده گلگون خراب کن
ما مرد زهد و توبه و طاعت نیستیم - با ما بجام باده صافی خطاب کن
ز در، در او شبستان ما منور کن - هوای مجلس روحانیان، معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عاشق مباز - پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس - به تحفه بر روی فردوس و عود مجمر کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود - حوالتم بلب لعل همچو شکر کن

نماز