قصه های جوانان

نویسنده : محمد حسین مهر آیین

مقدمه:

اهتمام به مسائل جوانان آینده ساز، در همه زمینه ها، از وظایف اساسی متصدیان امور هر کشور است.
همانطور که دشمنان اسلام و قرآن برای انحراف و تخریب جامعه اسلامی، سرمایه بسیاری را به قشر جوان اختصاص داده و خواهند داد، ضرورت دارد در راستای اصلاح و رشد جامعه نیز، سرمایه گذاری اساسی، به آینده سازان کشور را اختصاص یابد.
یکی از مهمترین شیوه ها، استفاده از قصه ها و حکایت ها است که بنابر فرمایش حضرت علی (علیه السلام) به امام حسین (علیه السلام)، مطالعه در زندگی و آثار گذشتگان، گویا انسان را به گذشته می برد و آدمی با کوبه باری از تجربه، تولد و زندگی دوباره، آغاز می کند.
قرآن کریم برای هدایت بشر، حدود یک سوم مطالب خود را بیان داستان های عبرت انگیز بیان فرموده است.
از اینرو با توفیق و عنایت الهی، مجموعه ای از داستان هایی را که در گذشته دور و نزدیک، اتفاق افتاده و جوانان، نقش اول را در آنها ایفا نموده اند، گرد آوردیم.
امید است که با پند آموزی، چراغی در فرا راه زندگی پیر و جوان، زن و مرد باشد.
والسلام علیکم و رحمه الله

جوان حقیقت بین

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از اینکه نماز صبح را در مسجد به جماعت بپا داشت، جوانی را دید که رفتار و حالاتش با دیگران فرق دارد؛ زرد چهره و لاغر اندام و بی رمق، بطوری که از بی خوابی، سرش روی تنش به این طرف و آن طرف حرکت می کرد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی به چهره جوان کرد و وضعیتش را مشاهده نمود و پرسید:
- در چه حالی؟
جوان جواب داد:
- به مقام یقین نائل آمده ام.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که از گفته جوان شگفت آمده بود پرسید:
- هر یقینی آثاری دارد. علامت و اثر یقین تو چیست؟
جوان پاسخ داد:
- ای رسول خدا! یقین من همان است که مرا با غم و اندوه همراه ساخته و خواب را در شب هایم از چشمم بدور کرده و روزهایم را با تشنگی توام نموده است. از دنیا و هر آنچه در آن است روی گردانده ام. گویا نظاره گر عرش پروردگارم هستم که تمام آفریده ها، از آن جمله خودم، برای حساب پس دادن، محشور شده اند. گویا بهشتیان را در بهشت می بینم که بر تخت ها نشسته و تکیه داده اند.
و جهنمایان را می بینم که در دوزخ عذاب می شوند.
صدای شعله های آتش دوزخ هم اکنون در گوشم طنین انداخته است.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روبه مردم کرد و فرمود:
- این جوان بنده ای است که خداوند دل او را به نور آسمان روشن نموده است.
بعد روبه جوان نمود و فرمود:
- در این حال خود پایدار باش.
جوان گفت:
- ای رسول خدا! دعا کن خداوند متعال شهادت در کنار تو را نصیب من گرداند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دعا نمود و طولی نکشید که در یکی از جنگ ها در رکاب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرکت کرد و دهمین شهید آن جهاد در راه خدا، همان جوان بود.(1)
- نام این جوان حارثه بن مالک است.

جوانی که امام حسین (علیه السلام) بر او لبخند زد

یکی از علما می فرمود:
- در عالم رویا به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء امام حسین (علیه السلام) مشرف شدم و جوانی وارد حرم شد و بالبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت هم با لبخند جواب سلام او را داد. صبح از خواب بیدار شدم و تا شب که به حرم مشرف شوم در این فکر بودم. شب جمعه به حرم رفتم و در گوشه ای ایستادم. ناگاه همان جوانی را که در خواب دیده بودم، وارد حرم شد و مقابل ضریح مقدس رسید و بالبخند به آن حضرت سلام کرد. ولی من حضرت سیدالشهداء را (علیه السلام) ندیدم. مراقب آن جوان بودم تا از حرم خارج شد. دنبال او رفتم و سبب لبخندش را با امام (علیه السلام) پرسیدم. او می خواست مسئله را کتمان کند ولیکن من خوابی را که دیده بودم بطور مفصل به او گفتم و پرسیدم:
- چکار کردی که امام حسین (علیه السلام) بالبخند به تو جواب می دهد؟
جوان جواب داد:
- مرا پدر و مادر پیری بود که در چند کیلومتری کربلا ساکن بودیم.
شبهای جمعه که برای زیارت آقا سید الشهداء (علیه السلام) می آمدم، یک هفته پدرم را سوار بر الاغ کرده و می آوردم و هفته دیگر مادرم را. در یک شب جمعه که نوبت پدرم بود، سوارش کردم. در این هنگام، مادرم گریه کرد و گفت:
- مرا هم باید ببری شاید هفته دیگر زنده نباشم.
گفتم:
- مادر باران می بارد. هوا سرد است. مشکل است بیایی.
مادرم نپذیرفت. ناچار پدر را سوار کردم و مادر را به دوشم گذاشته و با زحمت بسیار آنها را به حرم رسانیدم و چون در آن حالت با پدر و مادرم وارد حرم شدم، حضرت سیدالشهدا! (علیه السلام) را دیدم و سلام کردم. آن بزرگوار به رویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه که به حرم مشرف می شوم، حضرت را می بینم و با تبسم جواب سلامم را می دهد.(2)