فهرست کتاب


آذرخشی دیگر در آسمان کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

ولایت مؤمنان بر یکدیگر

خداوند درباره مؤمنان فرمود: المؤمنین و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض ولی درباره منافقان می فرماید: المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض چرا خداوند فرمود برخی از مؤمنان بر برخی دیگر تولی دارند ولی منافقان همه یکپارچه هستند؟
این مساله را از دو جهت می توان بررسی کرد. اگر بعضم اولیاء بعض را به معنای ولایت بگیرم، یعنی مؤمنان نسبت به همدیگر ولایت دارند. برای این که مؤمنان بتواند بر یکدیگر امر و نهی کنند، باید یک مجوز قانونی و تسلط قانونی، داشته باشند. لذا خداوند می فرماید مؤمنان بر یکدیگر ولایت دارند. پس خداوند یک ولایت، و قدرت قانونی برای آن ها جعل کرده است تا بتوانند در کار یکدیگر دخالت و نظارت کنند، و این امر و نهی را به خوبی انجام دهند.
اما در مورد منافقان که می خواهند به وسیله امر به منکر و نهی از معروف دین را از مردم بگیرند، و به اصل دین حمله کنند، آن ها دیگر احتیاج ببه ولایتی ندارند. زیرا ولایت یک حق قانونی است، و قانون در هیچ جامعه ای امر به منکر را تجویز نمی کند.
اما اگر بعضهم اولیاء بعض به معنی دوستی و محبت باشد، یعنی برخی از مؤمنان دوست برخی دیگر هستند و نسبت به هم محبت دارند؛ لذا به یکدیگر امر و نهی می کنند. مؤمنان نمی خواهد رفیق و برادر و خواهر ایمانی آن ها، در آتش جهنم بسوزد.
اما منافقان مانند مؤمنان دلداده یکدیگر نیستند. هر کدام از آن ها به فکر منفعت خود می باشد، تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی(165) خداوند در قرآن کریم می فرماید شما منافقان را در یک جبهه مشترک می بینید که جمع شدند، و با هم کار می کنند. در ظاهر بین آن ها اجتماع و هماهنگی و اشتراک و مشارکت است، اما دل های آن ها از هم پراکنده است. این ها در دل خود مهر و محبتی نسبت به هم ندارند. اگر منافع شخصی آن ها تامین نشود حتی یکدیگر را ترور می کنند. چون هر کسی به فکر منافع خود می باشد. اگر اجتماعی را هم تشکیل می دهند، و یا در برخی از کارها با هم مشارکتی دارند، به خاطر این است که دامی برای تامین منافع خود گسترانده باشند. اگر در این اجتماع و مشارکت تزاحمی پیدا کنند و منافع شخصی آن ها به خطر بیافتد، همه چیز تمام می شود و کنار می رود. بنابراین منافقان نسبت به یکدیگر، محبتی ندارند.
پس بر اساس مطالب فوق می توان چنین نتیجه گرفت که منافقان نسبت به هم محبتی ندارند. و همچنین قدرت قانونی هم برای امر و نهی، ندارند. اما مؤمنان هم نسبت به هم محبت دارند؛ لذا نسبت به یکدیگر دلسوزند و یکدیگر را امر و نهی می کنند؛ زیرا نمی خواهند برادر و خواهر ایمانی آن ها در جهنم بسوزد. و همچنین خدا چنین قدرت قانونی برای امر به معروف و نهی از منکر به آن ها داده است. پس آنان نسبت به هم ولایت دارند. نکته دیگر این که در مورد مؤمنان می فرماید: و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض و بعد می فرماید: یامرون بالمعروف این است که مؤمنان یکدیگر را دوست دارند و نسبت به هم ولایت دارند. ولی در مورد منافقان تعبیر اولیاء نمی آورد، بلکه تعبیر بعضهم من بعض آورده می شود؛ زیرا می خواهد بگوید منافقان در امر به منکر خود، با هم وابستگی دارند و همکاری می کنند.

چگونه در جامعه اسلامی امر به منکر و نهی از معروف امکان دارد؟

سؤال معماگونه ای که این جا مطرح می شود این است که چگونه در یک جامعه، افرادی هستند که به کار بد و منکر امر می کنند؟ زیرا در هر جامعه ای، منکر به معنای زشت و بد است. چگونه مردمی در یک جامعه پیدا می شوند و به زشتی ها امر می کنند؟ در جامعه اسلامی که همه به ارزش های اسلامی اعتراف دارند و تظاهر به ایمان می کنند چگونه افرادی می آیند و به منکر امر می کنند؟ چگونه در جامعه اسلامی کسانی جرات پیدا می کنند، به افراد جامعه دستور بدهند، که کار باید بکنید. و حتما این افراد هدفی را تعقیب می کنند و مطمئن هستند که وقتی این حرف را می زنند، کسی هم از آن ها تبعیت می کند. زیرا اگر قرار باشد آن ها بگویند کار زشت بکنید، بروید دزدی کنید، فسق و فجور بکنید کسی هم به آن ها گوش ندهد، آن ها چه داعی دارند امر به منکر کنند؟ لابد این امر و نهی ای که می کنند، اثری در جامعه دارد که آن ها این همه تلاش می کنند و می خواهند منکر در جامعه تحقق پیدا کند. پس سؤال معماگونه این است که چطور در جامعه اسلامی کسانی پیدا می شوند که به کار زشت امر می کنند، و این امر آن ها مؤثر هم واقع شود؟ چرا این کار را می کنند؟ و چرا مردم می پذیرند؟
در این جا باید بررسی کنیم که منظور از معروف و منکر چه می تواند باشد. اگر منظور از منکر - به اصطلاح طلبی - منکر به حمل اولی باشد، یعنی کسی بیاید در جامعه به مردم بگوید، بیایید کار بد بکنید، کار خوب نکنید، احتمال این که چنین کاری از یک عاقل سربزند و این گونه امر به منکر بکند و تاثیری هم در مردم داشته باشد، نزدیک به صفر است. زیرا مردم همه ارزش ها را باور دارند و اجازه نمی دهند کسی بیاید و آشکارا بگوید که کار بد - به مفهوم حمل اولیه ذاتی -، بکنید. مسلما مراد قرآن از این که می گوید منافقان امر به منکر می کنند، منکر به مفهوم حمل اولیه ذاتی نیست. بلکه مراد این است که منافقان به مصادیق معروف و منکر امر و نهی می کنند. یعنی این که به چیزی امر می کنند که مصداق منکر است، نه مفهوم منکر. آن ها مردم را به کارهایی دعوت می کنند که در واقع منکر است، منتها این مصادیق منکر را به عنوان معروف و کارهای خوب از مردم می خواهند انجام بدهند.
منافقان به وسیله سو استفاده از مفاهیم و با استفاده از روش های مغالطی و روش های تبلیغی غلط و شیطانی مردم را به منکر امر می کنند. آن ها نخست زمینه ای را فراهم می کنند که یک سری از کارها خوب وانمود شود؛ و مردم چنین تلقی کنند که این کارها خوب است. بعد به مردم می گویند که این کارهای خوب را - که در واقع همان مصادیق کارهای زشت و بد است - انجام بدهید. و از طرف دیگر روی یک سری از کارهای خوب آنچنان تبلیغ می کنند که وانمود می شود این کار بد است. بعد به مردم می گویند که این کارهای بد را - که در واقع همان مصادیق کارهای خوب است - نکنید. این گونه نیست که به طور مستقیم بیایند و به مردم بگویند کار بد بکنید. این مسلم است که هیچ عاقلی، چنین حرفی نمی زند، و هیچ عاقلی به چنین حرفی گوش نمی دهد. پس آن ها مصادیقی از افعال منکر را به نام خوب به مردم معرفی می کنند، و آن گاه می گویند انجام دهید.
سؤالی که این جا مطرح می شود این است که چگونه می شود معروف را به عنوان منکر و منکر را به عنوان معروف به مردم معرفی کرد؟ بحمدالله در جامعه ای که ما اکنون در آن زندگی می کنیم، مصادیق فراوانی یافت می شود؛ ما نباید تعجب کنیم، زیرا ریشه های نفاق و شاخه هایی از آن هنوز در کشور ما وجود دارد، که این کار را می کنند.
برای این که بحث روشن شود چند مثال کوچک می آوریم. سابقا در جامعه ما برای خانم ها یک مفهوم ارزشی وجود داشت به نام حیا. همه خوب می دانیم یکی از صفات خوب برای زن ها حیا است. البته حیا برای مردم ها هم خوب است، ولی برای خانم ها یکی از صفات برجسته است. و قرآن هم یکی از واژه هایی که به کار می برد و از آن تعریف می کند همین واژه حیاء و استحیاء است. و حتی در داستان دختران شعیب که از طرف پدر خود آمده بودند پیش حضرت موسی که او را به منزل دعوت کنند، می گوید فجاءته احداهما تمشی علی استحیاء ان ابی یدعوک؛(166) یکی از دختران با یک حالت حیاء و شرم آمد پیش موسی، خیلی آرام و در حالی که سر بزیر انداخته بود، گفت پدرم تو را دعوت می کند که مزد زحمتی که کشیدی بگیری، تمشی علی استحیاء خداوند این حیا را با یک زبان مدح آمیزی بیان می کند و می گوید که با حالت شرم و حیا آمد و پیش حضرت موسی (علیه السلام). خوب این حیا در فرهنگ ما جای خود را دارد. منافقان می آیند، می گویند این شرم و حیا از قبیل خجالت است. این که زن حیا دارد یعنی این که خجالتی است. و انسان خجالتی در دنیا هیچ کار نمی تواند انجام بدهد. لذا انسان خجالتی یک انسان بی عرصه است. و علم روان شناسی می گوید خجالت کشیدن بد است. اگر دختری از یک پسری خجالت بکشد، این بد است. زیرا نمی تواند خواسته خود را برای او بیان کند و حق خود را از او بگیرد. پس دختر نباید از پسر خجالت بکشد. این که مردم می گویند انسان باید شرم داشته باشد، دختر در مقابل مرد نامحرم، نباید خیلی پررویی کند، بی خود می گویند؛ و این اشتباه است. دختر باید پر رو باشد، بتواند در مقابل دیگران حرف خود را بزند، کار خود را انجام بدهد، باید از خود دفاع کند. و حتی نمونه تاریخی از اهل بیت عصمت هم مانند حرکت حضرت زینب (سلام الله علیها) می آورند. بله که این دختر باید از خود دفاع کند، بتواند وظیفه شرعی خود را انجام دهد، بتواند سخنرانی کند آن طور که حضرت زینب (سلام الله علیها) سخنرانی کرد، این ها همه نقطه های مثبتی است. اما دختری که هنوز ازدواج نکرده، باید مقابل یک مرد بیگانه احساس شرم داشته باشد. این هم یک ارزش است. منافقان این دو تا را با هم قاطی می کنند، می گویند حیا داشتن یعنی خجالتی بودن، خجالتی بودن هم یعنی بی عرصه بودن. پس برای این که انسان خجالتی نباشد باید شرم و حیا را کنار گذارد. برای این که پررویی بین بچه ها ملکه بشود باید دختر و پسر با هم معاشرت داشته باشند. دیگر حدی هم برای این معاشرت ها نباید گذاشت. در برنامه های چهارشنبه سوری بروند با هم برقصند، تا خجالتی نباشند. پس منافقان اول معاشرت پسر و دختر را به صورت یک امر فرهنگی جلوه می دهند و روی آن کار می کنند، و می گویند که مفهوم حیا از قبیل خجالت و بی عرضگی است، و این را باید برداشت. راه رسیدن به این هم معاشرت پسر و دختر است. بعد می گویند پس دختر و پسر را آزاد بگذارید تا با هم بروند معاشرت کنند. این جا یامرون بالمنکر می شود. حتی اگر منافقان بتوانند، در دستگاه حکومتی نفوذ می کنند و از سوی بعضی دستگاه ها بر این منکر سفارش می کنند؛ مثلا می گویند برای زنده نگه داشتن فرهنگ باید جشن چهارشنبه سوری را راه بیندازیم. ولو این جشن سنت کفر است؛ ولو هزار جور ضرر برای جامعه داشته باشد. حتی ممکن است برای اشاعه آن از بودجه بیت المال پول هم بدهند. منافقان هرگز نمی آیند بگویند کار بد کنید، ابتدا زمینه ای را فراهم می کنند و به مردم چنین وانمود می کنند که این خوب است، آن وقت یامرون بالمنکر می کنند. یا زمینه فرهنگی را فراهم می کنند که فلان کار معروف بد است، آن وقت ینهون عن المعروف می کنند. و این کار احتیاج به نفاق دارد، نه کفر. کافر آنچه می خواهد مستقیم می گوید. این که خداوند فرمود المنافقون و المنافقات، و نفرمود الکافرین و الکافرات، به این جهت بود که این کار از نفاق بر می آید، باید وانمود کند ما هم اسلام را دوست داریم به احکام اسلام معتقدیم، باید کار خوب انجام داد، اما حیا کار خوبی نیست؛ زیرا باعث خجالت می شود و این بد است و بدها را باید کنار بگذاریم. بنابراین حیا از اسلام نیست. یا اقلا قرائت ما از اسلام این نیست. یا در قرائت قدیمی ها از دین می گفتند که اسلام حیا و شرم را دوست دارد، قرائت جدیدی ها از اسلام این است که حیا بسیار چیز بدی است.
پس تا زمینه فرهنگی در جامعه پیدا نشود، امر به منکر معنا پیدا نمی کند. و از طرفی مفاهیم و ارزش هایی را مطرح و ترویج می کنند که در جامعه، دیگر جایی برای امر به معروف باقی نماند. یعنی آنچنان در مقالات، در روزنامه ها، و در سخنرانی ها و رسانه های مختلف به مردم القا می کنند که دخالت کردن در امور اعتقادی و ارزشی و اخلاقی دیگران فضولی است و فضولی هم کار بدی است. دیگر اگر به یک کسی گفتند چرا نماز نخواندی؟ می گوید به تو چه! شما چه حق دارید در کار دیگران فضولی کنید؟ یا این که می روند در پارک و مشروب می خورند، مست می شوند و با شیشه مشروب به جان هم می افتند، تو چه حق داری می گویی نکن؟! این فضولی است. چرا ما در کار دیگران فضولی کنیم؟ پس اول زمینه فرهنگی آن را فراهم می کنند، که این ها فضولی است، و فضولی بد است. آن وقت ینهون عن المعروف می کنند. و کار به آن جا می رسد که ارزش ها جای خود را با ضد ارزش ها عوض می کنند. وای بر کسانی که چنین شرایطی را در جامعه ما فراهم کردند و هنوز درصدد این هستند که آن را گسترش بدهند و ارزش های اسلامی را به کلی از جامعه محو کنند.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

...................) Anotates (.................
1) اعراف، 142.
2) طه، 88.
3) اعراف، 150.
4) طه، 93.
5) صحیفه نور، ج 15، ص 201.
6) همان.
7) زیارت عاشورا.
8) فاطر، 6.
9) انعام، 68.
10) نساء، 140.
11) ممتحنه، 4.
12) حج، 78.
13) بقره، 120.
14) فتح، 29.
15) همان.
16) شوری، 23.
17) نساء، 157.
18) بحار الانوار، ج 43، ص 261، باب 12، روایت 1.
19) همان، ج 36، ص 204، باب 40، روایت 8.
20) عنکبوت، 64.
21) بحارالانوار، ج 2، ص 225، باب 29، روایت 2.
22) شعراء، 214.
23) بحارالانوار، ج 5، باب 2، روایت 1.
24) همان، ج 28، ص 181، باب 4، روایت 1.
25) همان.
26) بحارالانوار، ج 45، ص 83، باب 37، روایت 10.
27) همان، ج 24، ص 366، باب 37، روایت 2.
28) ر.گ: گنجی، اکبر، خون به خون شستن آمد محال، صبح امروز، 23/2/1378، ص 6.
29) توبه، 14.
30) مائده، 82.
31) منافقون، 1.
32) نساء، 142.
33) نساء، 54.
34) جاثیه، 17.
35) ر.ک: کیهان، 24/1/1379، گزارش مصاحبه اکبر گنجی با نشریه آلمانی تاکس اشپیگل.
36) اسراء، 82.
37) ر.ک: بحارالانوار، ج 17، ص 26، باب 14، روایت 1.
38) وسیله الدارین فی انصار الحسین (علیه السلام)، ص 253.
39) آل عمران، 31.
40) جمعه، 6.
41) نهج البلاغه، خطبه 200.
42) ابن طاووس، فرحه الغری، ص 7.

43) ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 27.
44) صحیفه نور، ج 2، ص 47.
45) ر.ک: بحار الانوار، ج 32، ص 399، باب 11، روایت 371.
46) ر.ک: همان، ج 45، ص 92، باب 37، روایت 33.
47) ر.ک: همان، ج 42، ص 130، باب 122، روایت 13؛ ج 75، ص 433، باب 87، روایت 95.
48) ر.ک: همان، ج 75، ص 433 ، باب 87، روایت 95.
49) ر.ک: صحیفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36.
50) بحارالانوار، ج 41، ص 119، باب 107، روایت 27.
51) ر.ک: قانون مطبوعات، فصل 4، ماده 6.
52) ر.ک: قانون اهداف و وظایف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ماده 2.
53) بقره، 12-11.
54) کیهان، 24/ 4/ 1378، ص 2.
55) ر.ک: کیهان، 24/2/1379، گزارش اکبر گنجی با نشریه آلمانی تاکس اشپیگل.
56) ر.ک: الفتوح، ح 4، ص ص 244 - 240.
57) ابن ابی حدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 80.
58) ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 27.
59) ر.ک: گنجی، اکبر، عالیجناب سرخ پوش، صبح امروز، 29/10/1378، ص 12.
60) صحیفه نور، ج 22، ص 384.
61) بحارالانوار، ج 44، باب 21، روایت 16.
62) صف، 8.
63) بحارالانوار، ج 100، ص 81، باب 1، روایت 37.
64) ر.ک: بیان 15/10/1378، ص 2.
65) بحارالانوار، ج 44، باب 37، روایت 2.
66) محمد، 8.
67) بحارالانوار، ج 51، ص 128، باب 2، روایت 24.
68) النازعات، 24.
69) بحارالانوار، ج 100، ص 79، باب 1، روایت 37.
70) ر.ک: صحیفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36.
71) ر.ک: کیهان، 24/1/1379، گزارش مصاحبه اکبر گنجی با نشریه آلمانی تاکس اشکپل.
72) ر.ک: همان 25/1/1379، ص 2.
73) ر.ک: همان، 25/1/1379، ص 2.
74) بحارالانوار، ج 51، ص 258، باب 14، روایت 5؛ و موارد دیگر.
75) نهج البلاغه، خطبه 5.
76) ر.؟: مقتل الحسین للمقرم: ص 262.
77) بحارالانوار، ج 100، ص 80، باب 1، روایت 37.
78) انفال، 60.
79) همان.
80) بحار الانوار، ج 6، ص 154، باب 6، روایت 9.
81) آل عمران، 133.
82) وسیله الدارین فی انصار الحسین (علیه السلام)، ص 253.
83) بحار الانوار، ج 44، ص 366، باب 37، روایت 2.
84) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روایت 2.
85) همان.
86) نساء، 35.
87) نساء، 128.
88) انفال، 1.
89) ر.ک: بحارالانوار، ج 42، باب 127، روایت 51 و 58؛ ج 75، باب 34، روایت 3؛ ج 76، باب 101، روایت 2؛ ج 78، باب 18، روایت 2.
90) حجرات. 9.
91) بقره، 160؛ نساء 146.
92) نساء، 143.
93) بقره، 9-8.
94) بقره، 11.
95) بقره، 11.
96) بحارالانوار، ج 44، ص 382، باب 37، روایت 2.
97) یس، 61-60.
98) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روایت 2.
99) ر.ک: میزان، زمستان 1359 و بهار 1360.
100) ر.ک: کیهان، 23، 24، 25 فروردین 1379، گزارش های مربوط به کنفرانس برلین.
101) ر.ک: همان، 28/1/1379، ص 2؛ جمهوری اسلامی، 22/1/1379، ص 2.
102) بقره، 12.
103) بحار الانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روایت 2.
104) تهذیب الاصول، ج 6، ص 180، باب 22، روایت 21؛ اصول کافی، ج 5، ص 55، روایت 1.
105) در کافی اسمی الفرائض نقل شده است.
106) شوری، 42.
107) تهذیب الاصول، ج 6، ص 176، باب 22، روایت 5.
108) اصول کافی، ج 5، ص 58، روایت 8.
109) بحار النوار، ج 100، ص 71، باب 1، روایت 3.
110) بحارالانوار، ج 44، ص 326، باب 37، روایت 2.
111) اعراف، 163.
112) اعراف، 166.
113) اعراف، 164.
114) بحارالانوار، ج 14، ص 49، باب 4، روایت 34.
115) اصول کافی، ج 5، ص 55، روایت 1: التهذیب الاصول، ج 6، ص 181، روایت 21.
116) همان.
117) آل عمران، 21.
118) اصول کافی، ج 5، ص 55، روایت 1؛ تهذیب الاصول، ج 6، ص 181، روایت 21.
119) آل عمران، 104.
120) بحار الانوار، ج 32، ص 608، باب 12، روایت 480.
121) همان.
122) همان.
123) توبه، 12.
124) بحار الانوار، ج 32، ص 608، باب 12، روایت 480.

125) توبه، 41.
126) نساء. 95.
127) ر.ک: سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص 27 و133.
128) ر.ک: عصر آزادگان، 28/1/1379، ص 3، گزارش سخنرانی سروش در مراسم عزاداری دفتر تحکیم وحدت.
129) ر.ک: کیهان، 23، 24، 25 فروردین 1379، گزارش های مربوط به کنفرانس برلیبن.
130) نهج البلاغه، کلمات قصار، 165.
131) صحیفه نور، ج 9، ص 253.
132) زیارت عاشورا.
133) اصول کافی، ج 5، ص 58، روایت 8.
134) تهذیب الاصول، ج 6، ص 181، باب 22، روایت 21.
135) نساء. 141.
136) رعد، 34.
137) بحارالنوار، ج 44، ص 391، باب 37، روایت 2.
138) ر.ک: ارشاد، ص 280.
139) بحار الانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روایت 2.
140) نهج البلاغه، خطبه 3.
141) بحارالانوار، ج 1، ص 164، باب 1، روایت 2.
142) بیانات مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای در اجتماع جوانان (مصلای تهران)، 1/2/1379.
143) تحریم، 6.
144) ر.ک: بیانات مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای در اجتماع جوانان (مصلای تهران)، 1/2/1379.
145) محمد، 7.
146) بقره، 185.
147) بحارالانوار، ج 22، ص 263، باب 5، روایت 3، لکن بعثنی بالحنیفیه السهله السمحه.
148) همان، ج 67، ص 309، باب 14، روایت 41.
149) نهج البلاغه، کلمات قصار، 161.
150) آل عمران، 103.
151) بحارالانوار، ج 61، ص 148، باب 43، روایت 25.
152) بحارالانوار، ج 5، ص 323، باب 17، روایت 11.
153) همان، ج 74، ص 345، باب 21، روایت 4.
154) شوری، 13.
155) منافقین، 8.
156) حشر، 9.
157) تهج البلاغه، خطبه 145؛ و ما احدثت بدعه الا ترک سنه، فاتقوا البدع و الزموا المهیع. ان عوازم الامور افضلها و ان محدثاتها شرارها.
158) توبه، 67.
159) توبه، 71.
160) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روایت 2.

161) نساء، 56.
162) توبه، 71.
163) توبه، 67.
164) تهذیب الاصول، ح 6، ص 181، روایت 21، باب 22.
165) حشر، 14.
166) قصص، 25.