فهرست کتاب


آذرخشی دیگر در آسمان کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

جهاد و شهادت طلبی برای بیدار کردن جامعه

به هر حال این هم نوعی نهی از منکر است. خوب، اگر افرادی و یا دولت اسلامی نسبت به آن اقدام کردند، یا اگر دولت اسلامی نتوانست یا اصلا دولت اسلامی نبود و خود مردم مسلمان اقدام کردند، و این مشکلات را حل کردند، و با دشمنان اسلام مبارزه کردند، نقشه های آن ها را نقش بر آب کردند، نعم المطلوب. اما اگر هیچ اقدامی صورت نگرفت، این جا وظیفه مسلمانان است که با این منکرات مقابله کنند. اما آیا همیشه همه مسلمان ها وظیفه شناس هستند؟ آیا می شود روزی مردم مسلمان در انجام وظایف اسلامی خود کوتاهی نکنند؟ مگر ما در تاریخ نمونه هایی از بی وفایی مسلمان ها نداشتیم؟ آیا تصور این که ممکن است اکثریت قریب به اتفاق مردم مسلمان در انجام وظایف اسلامی خود کوتاهی کنند، فرض مشکلی است؟ مصداق آن را که همه می دانید.
از زمان شهادت امیر المؤمنین (علیه السلام) تا زمان شهادت سیدالشهداء (علیه السلام) بیست سال طول کشید. در طول این مدت سیدالشهداء (علیه السلام) در مدینه چه می کرد؟ آیا کسانی که حاکم بودند، بت پرست یا منکر خدا بودند؟ آیا در ظاهر، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و احکام دین را انکار می کردند؟ خیر، اصلا این گونه نبود، آن ها خود را خلیفه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می دانستند، نماز می خواندند، اما جمعه بودند، منتهی گاهی نماز جمعه را از روز چهارشنبه می خواندند! گاهی هم در حال مستی، امامت جماعت می کردند! آنچه مسلم است، آن ها نماز می خواندند. حتی روز عاشورا عمر بن سعد اول نماز خواند بعد خواند بعد گفت: یا خیل الله ارکی و بالجنه ابشری(137) مردمی که در زمان سیدالشهداء (علیه السلام) زندگی می کردند همه نماز می خواندند، و ادعای مسلمانی می کردند. به اصطلاح حکومت، حکومت اسلامی بود. اما سیدالشهداء (علیه السلام) بیست سال خون دل خورد، و نمی توانست بگوید این حکومت ناحق است. مگر به افراد معدودی در گوشه و کنار، و در خفا، به صورت سری، خصوصی، و محرمانه. حتی وقتی خبر مرگ معاویه را آوردند، در ظاهر حضرت (علیه السلام) به حاکم مدینه تسلیت گفت. وضع این گونه بود.
آیا در زمان سایر ائمه اطهار (علیه السلام)، زمان حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، امام صادق (علیه السلام)، و دیگران صریحاً می توانستند به مردم بگویند این حکومت ها باطلند؟ پس چرا آن بزرگواران (علیه السلام) را زندان می کردند؟ چرا ایشان را به شهادت می رساندند؟ آیا خلفا به نام کفر حکومت می کردند؟ یا این که منکر خدا بودند؟ اگر هم منکر خدا بودند اظهار نمی کردند، و به نام خلیفه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حکومت می کردند، این داستان را حتماً همه شنیده اید، همه مرثیه خوانها می خوانند که هارون الرشید هنگامی که می خواست حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) را زندانی کند، به مرقد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عذر خواهی کرد، گفت یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من فرزند تو را زندانی می کنم، برای این که مصلحت جامعه اسلامی تامین شود! برای این که امنیت در جامعه ایجاد شود! برای این که اختلاف در جامعه نیفتد! از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عذر خواهی می کرد!(138) این گونه نبود که همه این حکومت ها حکومت کافر و مشرک باشند. خوب، با این موارد چه باید کرد؟ گاهی شرایط به گونه ای است که می توان با فعالیت های فرهنگی متفرق و پنهانی، اصل دین مردم را حفظ کرد؛ به امید این که روزی معرفت و سطح فرهنگ آن ها رشد پیدا کند، و بتوانند کارهای مهم تری انجام دهند. تقریباً از امام سجاد (علیه السلام) به بعد به دلایل مختلفی، تمام ائمه (علیه السلام) چنین برنامه ای داشتند. چون عده ای مسلمان تربیت شده بودند، و به برکت خون سیدالشهداء (علیه السلام) حق را شناخته، بر اساس فرهنگ اسلامی تربیت شده، و در اطراف بلاد اسلامی پراکنده می شدند، تمام امامزاده هایی که پیرامون ما در بلاد خراسان، مازندران، و جاهای دیگر هستند، همین مسلمانانی بودند که تربیت شده خاندان امامت بودند، و مردم را هدایت می کردند. غالب ایشان از بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند. در این شرایط باید به همین کارهای فرهنگی اکتفا کرد؟ چون توان فعالیت دیگری نیست، تنها کاری که می توان انجام داد این است و اطمینان هم هست که اصل دین از بین نمی رود.
اما قسمتی از فرمایش امام حسین (علیه السلام) که در منی به آن نخبگان فرمودند من می ترسم اصل حق گم شود. صحبت تنها مساله یک حکم و دو حکم شرعی نیست، فکری بکنید، من می ترسم اصل حق گم بشود و مردم نتوانند حق و باطل را تشخیص بدهند، راه دیگری برای تشخیص حق و باطل وجود نداشته باشد، این شرایط کار خاص دیگری را می طلبد، نه با فعالیت های تبلیغی و نه با پول، نمی توان اقدامی انجام داد و نه می توان جنگ نظامی سامان داد، جبهه حق طرفدار ندارد، قدرت در دست جبهه باطل و ثروت در اختیار آن هاست. آنچنان تبلیغات کرده اند و از مردم زهر چشم گرفته اند، که کسی توان نفس کشیدن ندارد. دائم مخالفان را دار زدند، یا ترور کردند؛ نه کسی جرات قیام یا حرکت دارد، نه دیگر نیرو و توان برای کسی مانده است. در این شرایط باید شوک دیگری به جامعه وارد شود. چه کاری از یک نفر یا از یک گروه کوچک برای جامعه بزرگ اسلامی بر می آید؟ تبلیغات هم تاثیری نداشت چون تمام ابزار آن را در اختیار امویان بود و فقط عده محدودی فریاد امام (علیه السلام) را می شنیدند. سیدالشهداء (علیه السلام) با حنجره خود چقدر می تواند فریاد بزند؟ صدای خود را به چند نفر می تواند برساند؟ البته اگر اجازه صحبت کردن نیز به امام (علیه السلام) می دادند، که در طول بیست سال به آن حضرت چنین فرصتی نیز ندادند و ایشان می بایست آرام، پنهانی و در خفا با یاران و اصحاب خود صحبت کند.
در این شرایط چه باید کرد؟ همان کاری را که حسین (علیه السلام) کرد، شوکی در جامعه اسلامی به وجود آورد که تا قیام قیامت اثر خود را خواهد داشت، این لرزه باقی خواهد ماند و آرام نخواهد گرفت؛ اقدامی که نمی توان آن را تحریف کرد، و نمی شود تفسیر غلطی برای آن آورد. چه بگویند؟ هر آیه محکمی در قرآن باشد، می توانند آن را تحریف و به اشتباه تفسیر کنند. یا به قول امروزی ها برای آن قرائت جدیدی بیاورند! اگر حدیث باشد، می توانند بگویند دروغ بوده و جعلی است، از اسرائیلیات است، یا در نهایت بگویند این قرائت شماست! و برای آن قرائت دیگری هم هست! به مراجع هم می گویند شما فهمتان را مطلق نکنید قرائت های دیگری هم هست! اما با حرکت سیدالشهداء (علیه السلام) چه می توانند بکنند؟ آیا تفسیر دیگری دارد؟ جز این که گروهی پاکباز در راه خدا و برای احیای دین جان خود و عزیزانشان را فدا کردند؟ تا حالا هیچ مورخی، هیچ انسان منصفی تفسیری غیر از این برای داستان کربلا کرده است؟ بله، امروز ممکن است کسانی باشند که قرائت های جدیدی از داستان کربلا داشته باشند! العیاذبالله، بگویند حسین (علیه السلام) بی خود کرد! واقعه کربلا عکس العمل خشونت جدش بود! یزیدی ها تقصیری نداشتند، جد حسین (علیه السلام) پدر آن ها را کشته بود، آن ها هم در کربلا فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را کشتند! این شیطانی ترین تفسیری است که تا به امروز از حماسه کربلا شده است، و تا کنون این گونه تعابیر سابقه نداشته است. دوست و دشمن، مسلمان و کافر، مشرک و بت پرست، همه در مقابل داستان کربلا سر تعظیم فرود آورده اند. این گونه بود که حسین (علیه السلام) مصباح الهدی شد، این چراغ فروزانی است که هرگز خاموش نمی شود. علیه آن هیچ کاری نمی توان کرد. این شوک باعث شد که جامعه اسلامی نجات پیدا کند.
این هم مصداق دیگری برای نهی از منکر به معنای عام است. اگر کسی سؤال کند آن جا که حضرت (علیه السلام) فرمودند: ارید ان بالمعروف و انهی عن المنکر(139) آیا به هدف خود رسیدند؟ جواب این است که بله، آنچه را اراده داشت، انجام داد و به نتیجه هم رسید. نتیجه این اقدام چه بود؟ این که مردم بتوانند حق و باطل را بشناسند. اصل وظیفه انبیا و اولیای خدا، هدایت است؛ بعد از هدایت اگر خود مردم حاضر شدند رهبری آن ها را بپذیرند در این صورت حکومت هم تشکیل می دهند. تشکیل حکومت وظیفه آن ها است، اما در صورتی که مردم کمک کنند؛ همان طور که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه شقشقیه فرمود: لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر(140) زمانی که مردم حضور پیدا کرده، و کمک کردند من هم به وظیفه ام قیام می کنم. اما اگر حاضر نشدند، گرچه وظیفه تشکیل حکومت ساقط است، اما وظیفه هدایت باقی است، هدایت گری وظیفه انبیا و اولیا و کسانی است که در غیبت آن ها نقش هدایت را بر عهده می گیرند. العلما ورثه الانبیاء(141) این وظیفه همیشه هست، و از دوش هیچ کس در هیچ حالی برداشته نمی شود. اگر هیچ راه دیگری نبود، باید مردم را با شهادت هدایت کرد، تا بفهمند. باید بگویند چرا این حاضر شد کشته شود؟ اگر انصاف داشته باشند حلاجی و تحلیل می کنند، بررسی می کنند، و به این نتیجه می رسند که به خاطر وظیفه دینی خود این کار را کرد. برچسب ها و تهمت ها دروغ بود. پس ممکن است نهی از منکر چنین مصداقی هم داشته باشد. اما اولا موارد آن نادر است. ثانیا آگاهی زیادی می خواهد که شخص تشخیص بدهد چنین وظیفه ای دارد، خیلی فداکاری می خواهد که از همه چیز بگذرد، کلاه شرعی برای کارهای خود درست نکند، و برای ترک امر به معروف و نهر از منکر بهانه تراشی نکند. چنین شخصیتی به ندرت پیدا می شود، ولی به هر حال خدا حجت را برای ما و شما تمام کرده، اگر هیچ کس نبود حسین بن علی (علیه السلام) بود.
السلام علیک یا ابا عبدالله، بابی انت و امی جان های ما، پدر و مادرهای ما، فرزندان ما، فدای تو ای حسین (علیه السلام)! که چراغ هدایت را در این جهان افروختی و تا جهان برپاست هرگز خاموش نخواهد شد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

وظایف حکومت و مردم در شرایط حاضر

- وظیفه حکومت و جامعه در زمینه آموزش احکام و مسائل
- وظیفه حکومت و جامعه در برابر توطئه های دشمنان
- علل فراموش شدن وظیفه امر به معروف و نهی از منکر
- ایجاد تشکل های اسلامی برای انجام فعالیت های اجتماعی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین، و الصلوه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین، ابی قاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین، اللهم کن لولیک حجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه ساعه و فی کل ساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک.
به برکت نام سیدالشهداء (علیه السلام) چند شب در این عزاخانه حسینی توفیق پاسخ به بعضی از سؤال ها درباره داستان عاشورا، و نیز مطالبی در حد توان و فهم گوینده و اقتضای مجلس به عرضتان رسید. مناسب است در این جلسه، مباحث گذشته را جمع بندی و نتیجه گیری کنیم.
سلسله بحث ها به این جا منتهی شد که یکی از اهداف سیدالشهداء (علیه السلام) از این قیام همانگونه که خود حضرت (علیه السلام) تصریح فرمودند، امر به معروف و نهی از منکر بود. سعی ما این بود که معانی امر به معروف و نهی از منکر را توضیح دهیم و بررسی کنیم که به کدام معنا، قیام سیداشهداء (علیه السلام) نوعی امر به معروف و نهی از منکر بوده است؟ و در چه شرایطی ممکن است امر به معروف و نهی از منکر به این صورت واجب شود؟ حاصل جواب هم این بود که اگر توطئه های پیچیده ای در جامعه برای محو حقیقت اسلام، گمراه کردن مردم و از بین بردن حکومت اسلامی و حکومت حق وجود داشته باشد و راه های عادی و متعارف، اعم از اقدامات فردی و کارهای اجتماعی، برای حل مشکلات سودی نبخشد، و فقط این راه باقی بماند که قیامی شهادت طلبانه، مظلومیت و حقانیت ثابت بشود، این روش متعین خواهد بود. و اگر شرایطی پیش بیاید که نشان دادن راه حق و تلاش برای برقراری نظام اسلامی متوقف بر چنین کاری باشد، باز هم چنین حرکتی لازم خواهد بود.
البته قیام سیدالشهداء (علیه السلام) چنان برکتی داشت که بعید است در طول تاریخ اسلام مجددا چنین شرایطی پیش بیاید و به اندازه ای فضای جامعه اسلامی تیره و تار بشود شناختن حق میسر نباشد. بحمدالله بعد از قیام سیدالشهداء (علیه السلام) شرایطی فراهم شد که سایر ائمه اطهار (علیه السلام) بتوانند حقایق اسلام را در اقطار کشورهای اسلامی تبیین کنند؛ شاگردانی برای تبلیغ، ترویج و تعلیم معارف اسلامی بپرورانند، یارانی را برای انجام حرکت های ارشادی و احیاگرانه در بلاد مختلف بپرورانند و دیگر به چنین حرکتی چون قیام سیداشهداء (علیه السلام) در زمان بقیه ائمه (علیه السلام) نیازی نبود، انشاء الله بعد از این هم نیازی نخواهد بود. ولی به هر حال مسائل کلی، تابع وجود یا کثرت مصادیق نیست، بلکه حکم آن با وجود یک مصداق مشخص می شود. البته گرچه بعید است چنین قیامی با این وسعت و با این خصوصیات ضرورت داشته باشد، اما ممکن است گاهی قیام های محدودتری ضرورت پیدا کند. در فرمایشات امروز مقام معظم رهبری هم اشاره به امکان چنین چیزی بود،(142) حتماً کسانی که شنیدند، این مساله را متوجه شدند.
به هر حال، این مساله ای است که باید به آن توجه داشت؛ زیرا آمادگی جامعه اسلامی برای برخورد با دشمنان، امکان نفوذ و موفقیت آن ها را کم می کند. اما اگر روزگاری به خواب خرگوشی فرو رفته و به صورت های مختلف تحت تاثیر تبلیغات دشمنان قرار بگیریم و غیرت دینی را از دست بدهیم، آن وقت دشمنان طمع کرده و شاید باز شرایطی پیش بیاید که احتیاج به چنین حرکت های شهادت طلبانه ای پیدا کنیم. به همین مناسبت بحث نسبتاً طولانی درباره امر به معروف و نهی از منکر عرض کردم و گفتم امر به معروف به معنای عام آن شامل چند عنوان دیگر نیز می شود که یکی از عناوین کلی آن می تواند عنوان تعلیم داشته باشد، یکی دیگر از عناوین کلی آن ممکن است موعظه باشد، و بالاخره می رسد به جایی که یکی از عناوین آن می تواند جهاد باشد.

وظیفه حکومت و جامعه در زمینه آموزش احکام ومسائل

در مورد تعلیم عرض کردم، که می تواند سه شاخه داشته باشد: تعلیم جاهل، تنبیه یا تذکر غافل و ارشاد ضال. اول این است که کسی در جامعه اسلامی از معارف بهره برداری ندارد، و هنوز برای او شرایطی فراهم نشده است که معلومات لازم در مورد دین را کسب کند که باید او را تعلیم داد. این هم یکی از مراحلی است که می تواند از مصادیق امر به معروف باشد. البته باز تاکید می کنم، به معنای عام آن. معنای دوم این است که کسی به مساله علم دارد، اما در شرایطی واقع شده که اصلا از این که چنین حکمی و چنین مساله ای وجود دارد و چنین تکلیفی هم برای او هست دچار غفلت شده است. به هر حال، موضع گیری ها و جهت گیری های انسان تابع ذهنیات او است، اکثر ذهنیات ما هم تابع شرایط محیط است، از دیدنی ها و شنیدنی ها بیدار می شویم، توجه انسان به مسائل غالباً تابع شرایط محیط است؛ اگر محیط آلوده، تاریم، و فاسد باشد، ممکن است بسیاری از مردم از تکالیف خود غافل بشوند و اگر از ایشان سؤال شود که در اسلام فلان تکلیف وجود دارد، می گوید بله، اما از این که خودشان چنین تکلیفی دارند و باید انجام بدهند غافلند، در این مورد امر به معروف و نهی از منکر تذکر دادن به غافل می شود، یا تنبیه به معنای لغوی آن، یعنی بیدار کردن. سوم ارشاد ضال، یعنی کسی که معرفت صحیح ندارد ولی خیال می کند که شناخت لازم را دارد، جاهل مرکب است، گمان می کند وظیفه خود را می داند، ولی اشتباه می کند؛ ارشاد راهنمایی چنین کسی به این که تو اشتباه می کنی، و اگر چنین تصور می کنی که وظیفه تو این است یا به این شکل باید انجام بگیرد، خطا می کنی و به این صورت نیست، راه صحیح چنان است، مقصد صحیح چنین است؛ این ارشاد ضال است، ارشاد کسی که گمراه است. این سه وظیفه که همه از قبیل تعلیم است. تعلیم هم گاهی به صورت فردی است، هر کس در خانواده خود چنین مسؤولیتی را دارد که نسبت به فرزندان و اهل و بیتش، اگر جاهلی باشد، اگر ضالی باشد یا اگر غافلی باشد، او را تعلیم داده، ارشاد کند، قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره(143) انسان همان گونه که مکلف است خود به وظایف شخصی اش عمل کند، مکلف است که به خانواده، نزدیکان و کسانی که تحت تاثیر فکر او هستند آموزش بدهد. این وظیفه ای درست - در سطح وسیع تر - برای عالمان و کسانی که در این گونه مسائل تخصص دارند، تکلیفی است سنگین تر، وسیع تر و عمیق تر که در جامعه باید وظایف را انجام دهند؛ و زمانی که جامعه به وسیله نهادهای مختلف اداره می شود، باید نهاد خاصی برای این کار در نظر گرفته شود. می دانید که در جوامع سابق به صورت ساده اداره می شد و این وزارتخانه ها و تقسیمات به صورت امروزی نبود، مثلا در صدر اسلام، اگر برای جایی والی می فرستاد، حداکثر سه نفر را می فرستادند، معمولاً آنچه بنده از تاریخ به خاطر دارم، یکی شخص والی و حاکم، دیگری معلم و قاری، کسی که قرآن را بلد بود و به دیگران تعلیم می داد، عالم بود و در معارف و احکام به او مراجعه می کردند، یکی هم خزانه دار بود که اموال را جمع آوری می کرد و حساب آن را داشت. این سه نهاد، کم کم پس از آن که روابط جامعه پیچیده و گسترده شد، تعداد این نهادها نیز اضافه شد تا جایی که امروزه می بینید که کابینه ها و دولت ها از بیست یا سی وزارتخانه تشکیل می شود. در شرایط فعلی که ما زندگی می کنیم حداقل سه وزارتخانه، آموزش های سه گانه را به عهده دارند، وزارت آموزش و پروش که در کنار سواد آموزی و علوم متعارف مادی و دنیوی موظف است آگاهی های دینی را به کودکان ارائه کند، البته اگر نظام اسلامی باشد، و باید انصاف داد که در بین نهادهای ما وزارت آموزش و پرورش، حتی در زمان رژیم گذشته از بهترین نهادهایی بوده که به این جامعه خدمت کرده است؛ امروز هم شاید در حدی که بنده اطلاع دارم، یکی از بهترین وزارتخانه های ما همین آموزش و پرورش باشد. این امر دلایلی هم دارد، از جمله این که عمده کارمندان آن که آموزگاران و دبیران هستند، از طبقه متوسط و معمولی هستند، از همین فرزندان شما هستند که با محافل دینی سر و کار دارند و اندیشه دینی شان محکم است. به همین دلیل هنگامی که به مدرسه می روند احساس مسؤولیت می کنند.
به جز آموزش و پرورش، وزارت آموزش عالی هم بخشی از مسؤولیت آموزش جامعه را در دانشگاه ها عهده دار است؛ همچنین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، که عنوان ارشاد اسلامی گویای این وظیفه است. متاسفانه عملکرد این دو وزارتخانه در حد مطلوب نیست و علی رغم این که مقام معظم رهبری درباره وزارت آموزش عالی چند سال است که صریحاً گفته اند شما باید دانشگاه ها را اسلامی کنید، کار جدی ای انجام نشده است، که شاید به این دلیل باشد که بعضی مسؤولان آن، اراده جدی برای این کار نداشته باشند؛ که البته این امر هم دلایلی دارد. از جمله این که بسیاری از استادان دانشگاه ها و حتی اداره کنندگان این نهاد تحت تاثیر فضای خارج هستند، چند سالی را در اروپا گذرانده اند و یا زیر دست اروپا رفته بوده اند، خلق و خوی، فرهنگ و معلومات آن ها بیش تر به فرهنگ کفر نزدیک است تا به عالم اسلام؛ طبعاً کسانی هم که زیر دست این گونه افراد بزرگ شوند، دیگر بهتر از خود آن ها نخواهند بود. به هر حال کار این دو وزارتخانه ناقص است. وزارتخانه ارشاد هم که به قول معروف طشتش از بام افتاده است و همه می دانید که وضعیت آن چگونه است و آنچه بسیار جای تاسف دارد این است که بعضی از مسؤولان این نهاد تصریح کرده اند که اصلا با دین سر و کاری هم ندارد و اسم ارشاد اسلامی را هم فقط یدک می کشند، یعنی تعارف است وگرنه کار این وزارتخانه همان کار وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه است! ما کاری با دین مردم نداریم! ما فرهنگ ملی و فرهنگ باستانی و رقص و آواز و این قبیل مسائل را باید ترویج کنیم! زبان فارسی و فرهنگ ملی ایرانی را در کشورهای دیگر باید رواج دهیم! کاری به اسلام نداریم! تصریح کرده اند؛ اگر هم تکذیب می کنند، من مورد خاص این گفته ها، تاریخ، شنوندگان و مخاطبین آن را می دانم، و به ایشان عرض خواهم کرد.
به هر حال، این سه نهاد در جامعه ما باید به مسائل آموزش و پرورش جوانان اهتمام داشته باشند که یکی از آن ها نسبتاً عملکرد خوبی دارد، ولی دو وزارتخانه دیگر هیچ مطلوب نیست و یکی از آن ها هم بسیار بد است. خوب، حالا که این سه نهاد به وظیفه اجتماعی خود عمل نمی کنند، مردم چه باید بکنند؟ صرف نظر از این که ما به اصطلاح امروزی ها، به عنوان یک شهروند وظیفه ای در مقابل دولت و حقی بر حکومت داریم، اما خود ما چه باید بکنیم؟ اگر آن ها عمل نکردند، دیگر مردم وظیفه ای ندارند؟ اگر فرصت بود بیش تر توضیح می دادم که اصولا این وظایف بر عهده خود مردم است و در شرایط پیچیده اجتماعی امروز است که به دولت منتقل شده است. این بحثی است که اصلا وظایف دولت چه هست، آیا یک سلسله وظایفی است که اصالتا از آن دولت است و مردم در آن نقشی ندارند یا بر عکس، یک سلسله وظایفی است که خود مردم باید انجام بدهند، لکن چون از عهده مردم بر نمی آید یا داوطلب برای انجام آن به اندازه کافی نیست، دولت از طرف مردم نیابت می کند. اتفاقاً آموزش و پرورش از اموری است که کار خود مردم است و آنان خود باید سعی داشته باشند که معارف اسلامی در جامعه رواج داشته باشد؛ اما امروزه به لحاظ شرایط اجتماعی قسمت هایی از این وظیفه به عهده دولت واگذار شده و وظیفه او است، البته باید انجام بدهد و مردم هم باید مطالبه کنند. اما اگر دولت به هر دلیلی این وظیفه را انجام نداد، از دوش مردم ساقط نمی شود. پس یکی از وظایفی که ما داریم، به ویژه در شرایطی که دو نهاد آموزش عالی و وزارت ارشاد به وظیفه خودشان عمل نمی کنند، این است که به تعلیم جوانان و نوجوانانمان بپردازیم. منظور از این تعلیم واجب تعلیم امور دینی است. سایر چیزها هم گاهی ضرورت پیدا می کند، اما آن چه الان مورد توجه ماست و از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر می دانیم، آموزه های دینی است؛ یعنی آنچنان به معارف مسلح دینی شوند که تحت تاثیر جو قرار نگیرند، دینشان ضعیف و ایمانشان سست نشود، در اصول و پایه های دین شک پیدا نکنند؛ چنین آموزش هایی را باید به ایشان داد.
بخش عظیمی از این مسؤولیت بر عهده ما و بر دوش روحانیت است. باید سعی کنند در این زمینه ها کتاب هایی را در سطوح مختلف بنویسند، اساتیدی تربیت کنند، کلاس های مختلف، آموزش های حضوری و غیر حضوری، رسمی و غیر رسمی، محدود و طولانی، کوتاه مدت و دراز مدت فراهم کنند، تا جوانان بتوانند از این امکانات استفاده کنند. خوشبختانه در این زمینه کارهایی انجام گرفته است، مخصوصاً برای دانشجویان دانشگاه ها، قدم هایی برداشته شده است و به کمک بسیج دانشجویی هر سال حدود دو هزار نفر آموزش هایی می بینند، کتاب ها در دانشکده های نیروهای مسلح تدریس شود. سایر دانشجویان، دانش آموزان، آموزگاران و دبیران هم می توانند این کتاب ها را تهیه کنند، سعی کنند استادی پیدا کنند، یا نوارهای درسی که هست بگیرند و از آن ها استفاده کنند تا خودشان را مجهز کنند و کم تر تحت تاثیر شبهات شیطانی قرار بگیرند؛ شش جلد کتاب است که در زمینه این مسائل تهیه شده و اگر اطلاحات بیش تری خواسته باشید می توانید از مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (قدس السره الشریف) در قم یا از دفتر طرح ولایت وابسته به بسیج دانشجویی سراغ بگیرید.
این مقوله آموزش هایی بود که تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر بر ما واجب می شود. بخش دوم امر به معروف و نهی از منکر به معنی عام مواعظ بود. این هم باز نسبت به افراد نزدیک و تحت تکفل و کسانی که شخص در ایشان نفوذ فکری دارد، وظیفه همه است. همه وظیفه دارند در حدی که خودشان معلوماتی دارند فرزندان خود را نصیحت کنند، راه خیر و شر را نشان بدهند، تشویقشان کنند که کارهای واجبشان را اعم از واجبات فردی و اجتماعی انجام دهند. این مسؤولیت را در سطح وسیع تری نهادهای دیگر و از جمله وعاظ رسمی به عهده دارند. وعظها باید این مسؤولیت را به نحو جدی در این شرایط درک کنند، وعظها و موعظه هایشان را به گونه ای تنظیم کنند که نیازهای جامعه را بر آورده کند، لغزشگاه هایی را که جوان ها به آن ها مبتلا می شوند، بیش تر به ایشان توجه بدهند، نه چیزهای کلیشه ای که صد یا دویست سال قبل بوده است، امروز هم ما باز همان ها را تکرار کنیم و به نیازهای امروز جامعه توجه نکنیم. بخش موعظه هم شرایط خودش را دارد و چون این برای همه معروف تر است و می دانند که امر به معروف و نهی از منکر در مورد آن صحبت کنم و می پردازم و به بخش مهم تری که ما باید آن را از داستان عاشورا و سیدالشهداء (علیه السلام) بیش تر یاد بگیریم.