فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه مرد کفن دزد

امین الاسلام علامه طبرسی - قدس سره - سکته می کند. بستگان تصور می کنند از دنیا رفته است. بدن او را غسل می دهند و کفن می نمایند و بر پیکرش نماز خوانده، او را و دفن می کنند.
علامه طبرسی - قدس سره - در قبر به هوش می آید، ولی خود را در میان قبر می بیند. متوجه خدای مهربان می شود و نذر می کند: هرگاه از قبر نجات پیدا کند و سلامتی خود را باز یابد، کتابی در تفسیر قرآن، تالیف نماید.
اتفاقا یکی از کفن دزدها در کمین قبر او بود، و تصمیم گرفته بود قبر او را نبش کرده، کفن او را بدزد.
کفن دزد در بیابان خلوت مشغول خراب کردن قبر او شد. خشت و لحت را برداشت و کفن را گشود. همین که خواست کفن را از بدن علامه طبرسی - قدس سره - بیرون آورد، علامه طبرسی دست او را گرفت.
آن دزد، سخت ترسید. سپس علامه طبرسی با او سخن گفت. او بیشتر ترسید؛ ولی علامه جریان را برای او تعریف کرد و به او گفت: مترس! سپس کفن دزد علامه طبرسی را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.
علامه کفن های خود را به کفن دزد داد و اموال بسیاری به او بخشید، و او به دست علامه طبرسی توبه کرد.
سپس امین الاسلام طبرسی - قدس سره - به نذر خود وفا کرد و تفسیر گرانقدر مجمع البیان را نوشت(247).

توبه شعوانه

نقل است: در بصره زنی به نام شعوانه زندگی می کرد که مجلسی از فسق و فجور منعقد نمی شود که از وی خالی باشد. روزی با جمعی از کنیزان خود در کوچه های بصره می گذشت. به در خانه ای رسید که از آن افغان و خروش بلند بود. گفت: سبحان الله در این خانه عجب غوغایی است.
کنیزی را به اندرون فرستاد از برای استعلام حقیقت حال؛ آن کنیز رفت و باز نگشت.
کنیزی دیگر را فرستاد. آن نیز رفت و نیامد. دیگری را فرستاد و به او تاکید نمود که زود باز گردد. کنیز رفت و برگشت و گفت: ای خاتون این غوغای مردگان نیست. ماتم زندگان است. این ماتم بدکاران و عاصیان و نامه سیاهان است.
شعوانه که این را بشنید گفت: آه بروم و ببینم که در این خانه چه چیز است. چون به اندرون رفت و دید واعظی در آنجا نشسته و جمعی در دور او فراهم آمده، ایشان را موعظه می کند و از عذاب خدا می ترساند و ایشان همگی در گریه و زاری مشغول، و در هنگامی رسید که واعظ تفسیر این آیه می کرد:
اذا راتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیضا و زفیرا(248)؛
هنگامی که (دوزخ) از فاصله ای دور، آنان را ببیند، صدای وحشتناک و خشم آلودش را می شنوند.
شعوانه چون این را شنید، بسیار در وی اثر کرد و گفت: ای شیخ! من یکی از روسیاهان درگاهم. آیا اگر توبه کنم، حق تعالی مرا می آمرزد؟
گفت: البته اگر توبه کنی خدای تعالی تو را می آمرزد؛ اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد.
گفت: ای شیخ شعوانه منم که از این پس گناه نکنم.
آن واعظ گفت: خدای تعالی ارحم الراحمین است و البته اگر توبه کنی، آمرزیده شوی.
شعوانه توبه کرد و بندگان و کنیزان خود را آزاد کرد و به صومعه رفت و مشغول عبادت پروردگار شد و دائم در ریاضت مشغول بود؛ به نحوی که بندش گداخته شد و به نهایت ضعف و ناتوانی رسید. روزی در بدن نگریست. خود را بسیار ضعیف و نحیف دید.
گفت: آه آه در دنیا به این نحو گداخته شدم. نمی دانم در آخرت حالم چون خواهد بود؟ ندایی به گوش او رسید که دل خوش دار، و ملازم درگاه ما باش تا روز قیامت ببینی حال تو چون خواهد بود(249).

توبه مرد شراب خوار

گفته اند: مردی بسیار شراب خوار بود. روزی دوستانش را دعوت کرد و چهار درهم به غلام خود داد و به او گفت: برای این جلسه میوه خریداری کن.
غلام جهت خریداری میوه به در خانه منصور بن عمار رسید.
منصور برای فقیری درخواست کمک می کرد و می گفت هر که چهار درهم به او دهد، من برای آن شخص چهار دعا می کنم.
غلام چهار درهم به او داد.
منصور گفت: چه می خواهی؟ غلام گفت:
1. اربابی دارم، می خواهم از دست او رها شوم؛
2. خداوند به من مالی دهد؛
3. خداوند از سر تقصیرات ارباب بگذرد؛
4. پروردگار من و اربابم و شما و این مردم را ببخشد و مورد رحمت خود قرار دهد.
منصور برای چهار درخواست غلام دعا کرد.
غلام برگشت و اربابش به او گفت: چرا دیر کردی؟
داستان را برای ارباب تعریف کرد.
ارباب گفت: نخست به چه چیزی دعا و شروع کرد؟
غلام گفت: آزادی خودم.
ارباب گفت: آزادی!
غلام گفت: برای خود مالی خواستم.
ارباب گفت: چهار هزار درهم برای شما.
غلام گفت: از سر تقصیرات تو بگذرد.
ارباب گفت: توبه کردم.
غلام گفت: همه را بیامرزد.
ارباب گفت: این فراتر از توان من است.
وقتی خوابید، در خواب دید به او گفته می شود آنچه وظیفه ات بود، انجام دادی.
آیا نمی بینی آنچه به من (خدا) مربوط است، انجام ندهم، تو و غلام و منصور بن عمار و قوم حاضر را بخشیدم(250).
هرگاه بنده ای گناهی کرد، نقطه سیاهی در قلب او پیدا می شود؛ اگر توبه نماید، آن نقطه سیاه برطرف می گردد؛ و اگر توبه نکرد گناهی بر گناهانش افزوده می شود و سیاهی بر قلبش زیادتر می گردد، تا اینکه تمام قلب را فرا می گیرد. سپس می میرد و همراه گناه و قلبی تاریک؛ چنانچه در قرآن کریم آمده است:
بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون(251)؛
کارهایی (از قبیل ستم، و بدکاری هایی) که کرده بودند، بر دل های آنان مسلط شده است.
شیطان به پروردگار گفت: به عزتت سوگند تا وقتی روح در کالبد انسان است، آنان را فریب داده، گمراه به گناه وا می دارم.
خداوند در جوابش فرمود: به عزت و جلال خود قسم، آنان را از توبه منع نمی کنم؛ تا هنگامی که روح از بدنشان جدا نشده است(252).
بنابراین، پروردگار هیچ شخصی را بدون توبه نمی میراند؛ مگر اینکه بداند اگر زنده بماند، هرگز توبه نخواهد کرد؛ چنانچه در جواب دوزخیان می فرماید:
و لو ردوا لعادوا لمانهوا عنه و انهم لکاذبون(253)؛
اگر به دنیا برگردند، باز به همان کار زشتی که از آنان نهی شده بودند، باز می گردند. اینان دروغگویانند.