فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه ابراهیم ادهم

ابراهیم ادهم(243) از جمله پادشاهان بلخ بود و درباره سبب توبه اش سخنانان گوناگونی گفته شده است.
روزی در قصر خود مشغول تماشا بود. مرد فقیری را دید که در سایه قصر او نشسته و کهنه انبانی(244) با خود دارد. آن مرد قرص نانی از آن انبان بیرون آورد و بخور بر روی آن آبی آشامید و راحت بخفت.
ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و با خود گفت: هرگاه نفس انسان به این مقدار غذا قناعت کند و راحت بخفتد، من این زخارف(245) دنیوی برای چه خواهم که جز رحمت و حسرت در وقت مردن نتیجه ندارد؛ پس یک باره ترک مملکت گفت و لباس فقر بپوشد و از بلخ هجرت کرد(246).

توبه مرد کفن دزد

امین الاسلام علامه طبرسی - قدس سره - سکته می کند. بستگان تصور می کنند از دنیا رفته است. بدن او را غسل می دهند و کفن می نمایند و بر پیکرش نماز خوانده، او را و دفن می کنند.
علامه طبرسی - قدس سره - در قبر به هوش می آید، ولی خود را در میان قبر می بیند. متوجه خدای مهربان می شود و نذر می کند: هرگاه از قبر نجات پیدا کند و سلامتی خود را باز یابد، کتابی در تفسیر قرآن، تالیف نماید.
اتفاقا یکی از کفن دزدها در کمین قبر او بود، و تصمیم گرفته بود قبر او را نبش کرده، کفن او را بدزد.
کفن دزد در بیابان خلوت مشغول خراب کردن قبر او شد. خشت و لحت را برداشت و کفن را گشود. همین که خواست کفن را از بدن علامه طبرسی - قدس سره - بیرون آورد، علامه طبرسی دست او را گرفت.
آن دزد، سخت ترسید. سپس علامه طبرسی با او سخن گفت. او بیشتر ترسید؛ ولی علامه جریان را برای او تعریف کرد و به او گفت: مترس! سپس کفن دزد علامه طبرسی را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.
علامه کفن های خود را به کفن دزد داد و اموال بسیاری به او بخشید، و او به دست علامه طبرسی توبه کرد.
سپس امین الاسلام طبرسی - قدس سره - به نذر خود وفا کرد و تفسیر گرانقدر مجمع البیان را نوشت(247).

توبه شعوانه

نقل است: در بصره زنی به نام شعوانه زندگی می کرد که مجلسی از فسق و فجور منعقد نمی شود که از وی خالی باشد. روزی با جمعی از کنیزان خود در کوچه های بصره می گذشت. به در خانه ای رسید که از آن افغان و خروش بلند بود. گفت: سبحان الله در این خانه عجب غوغایی است.
کنیزی را به اندرون فرستاد از برای استعلام حقیقت حال؛ آن کنیز رفت و باز نگشت.
کنیزی دیگر را فرستاد. آن نیز رفت و نیامد. دیگری را فرستاد و به او تاکید نمود که زود باز گردد. کنیز رفت و برگشت و گفت: ای خاتون این غوغای مردگان نیست. ماتم زندگان است. این ماتم بدکاران و عاصیان و نامه سیاهان است.
شعوانه که این را بشنید گفت: آه بروم و ببینم که در این خانه چه چیز است. چون به اندرون رفت و دید واعظی در آنجا نشسته و جمعی در دور او فراهم آمده، ایشان را موعظه می کند و از عذاب خدا می ترساند و ایشان همگی در گریه و زاری مشغول، و در هنگامی رسید که واعظ تفسیر این آیه می کرد:
اذا راتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیضا و زفیرا(248)؛
هنگامی که (دوزخ) از فاصله ای دور، آنان را ببیند، صدای وحشتناک و خشم آلودش را می شنوند.
شعوانه چون این را شنید، بسیار در وی اثر کرد و گفت: ای شیخ! من یکی از روسیاهان درگاهم. آیا اگر توبه کنم، حق تعالی مرا می آمرزد؟
گفت: البته اگر توبه کنی خدای تعالی تو را می آمرزد؛ اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد.
گفت: ای شیخ شعوانه منم که از این پس گناه نکنم.
آن واعظ گفت: خدای تعالی ارحم الراحمین است و البته اگر توبه کنی، آمرزیده شوی.
شعوانه توبه کرد و بندگان و کنیزان خود را آزاد کرد و به صومعه رفت و مشغول عبادت پروردگار شد و دائم در ریاضت مشغول بود؛ به نحوی که بندش گداخته شد و به نهایت ضعف و ناتوانی رسید. روزی در بدن نگریست. خود را بسیار ضعیف و نحیف دید.
گفت: آه آه در دنیا به این نحو گداخته شدم. نمی دانم در آخرت حالم چون خواهد بود؟ ندایی به گوش او رسید که دل خوش دار، و ملازم درگاه ما باش تا روز قیامت ببینی حال تو چون خواهد بود(249).