فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه حر

حر از سران کوفه به شمار می رفت. امیر کوفه او را فرمانده هزار سوار ساخت و به سوی امام حسین - علیه السلام - فرستاد.
چند روزی بیابان را پیمود، به هنگام ظهر به امام حسین - علیه السلام - رسید.
حر و سوارانش نشسته بودند که پیشوای شهیدان دستور دادند آنان را سیراب کنند. وقت نماز شد، سیدالشهدا - سلام الله علیها - به موذن گفتند اذان بگو.
امام حسین - علیه السلام - به حر فرمودند: آیا به همراه اصحاب خود نمازت را خواهی خواند؟
حر گفت: بله نماز را با شما می خوانم.
این نخستین برنامه نورانی و ایمانی حر بود که با امام حسین - علیه السلام - نماز گذارد و نماز عصر را نیز کوفیان با امام - علیه السلام - خواندند.
حسین بن علی - علیهما السلام - سخنان خود را آغاز کرد و با مخاطب قرار دادن کوفیان چنین گفت: از خدا بترسید و باور داشته باشید که حق از کدام سوست تا خشنودی خدا را به دست آورید. ماییم اهل بیت پیامبر! حکومت از آن ماست نه از آن ستمگران؛ اگر حق شناس نیستند و به نامه هایی که نوشته اید و فرستاده اید، وفا ندارید، من به شما کار ندارم و برمی گردم.
حر گفت: من از نامه ها خبر ندارم.
امام حسین - علیه السلام - فرمودند: نامه ها را بیاورید. آنان نامه ها را آوردند و پیش حر ریختند. سرانجام سیدالشهدا - سلام الله علیها - در سرزمین کربلا فرود آمدند. ارتش یزید گروه گروه برای کشتن امام حسین - علیه السلام - به کربلا می آمدند.
عمر سعد فرماندهی سپاه یزید را به عهده داشت. وقتی عمر سعد آماده جنگ شد، حر که باور نمی کرد فرزند پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - مورد حمله قرار گیرد، نزد عمر سعد رفت و پرسید می خواهی با حسین بن علی جنگ کنی؟!
عمر سعد گفت: آری! جنگی که سرها به آسانی به زمین بریزد.
حر خود را میان بهشت و دوزخ دید. سپس تصمیم گرفت به امام حسین - علیه السلام - ملحق شود.
راوی می گوید: حر را دیدم که مانند بید می لرزید!
گفتم: حر! من شما را مردی شجاع می دانستم. چرا اینگونه لرزه بر اندامت افتاده است؟
عرضه داشت: به خدا قسم هیچ چیز را برتر از بهشت نمی دانم و دست از بهشت بر نمی دارم؛ هر چند قطعه قطعه کنند و مرا بسوزانند. پس تازیانه بر اسب زد و به سوی امام حسین - علیه السلام - رهسپار شد و می گفت: بار خدایا! به سوی تو انابه دارم. دست توبه بر سر من بگذار که من دل اولیای تو و اولاد پیامبر تو را آزردم.
بر امام حسین - علیه السلام - سلام کرد و گفت: برای من توبه ای هست؟
سیدالشهدا - سلام الله علیها - فرمودند: آری، خداوند توبه پذیر است. توبه تو
01/ را قبول می کند و تو را می آمرزد. نام تو چیست؟
عرضه داشت: حر.
امام حسین - علیه السلام - فرمودند: تو همان حری! چنان که مادرت نام نهاده. تو حری در دنیا و آخرت(227).

توبه پیرمرد شامی

وقتی امام چهارم، حضرت سید الساجدین - علیه السلام - به همراه زنان و بچه ها وارد شهر شام شدند، پیرمردی نزد آنان آمد و گفت: سپاس خدای را که شما را کشت و هلاک نمود و شهرها را از مردان شما راحت کرد و یزید را بر شما پیروز گردانید.
علی بن الحسین - علیهما السلام - به او فرمود: ای پیرمرد! آیا قرآن خوانده ای؟
گفت: آری.
امام - علیه السلام - فرمود: آیا معنای این آیه را می دانی؟
قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی(228)؛
بگو (ای پیامبر) من برای رسالت، پاداشی نمی خواهم جز دوستی خویشاوندانم.
پیرمرد گفت: آری، این آیه را خوانده ام.
حضرت فرمودند: خویشاوندان پیامبر ما هستیم.
امام سجاد - علیه السلام - فرمود: آیا در سوره بنی اسرائیل این آیه را خوانده ای؟
و آت ذا القربی حقه(229)؛
حق خویشاوندان را ادا کن.
پیرمرد گفت: آری خوانده ام؟
امام زین العابدین - علیه السلام - فرمود: خویشاوندان، ما هستیم.
امام - علیه السلام - فرمود: ای پیرمرد! آیا این آیه را خوانده ای؟
و اعملوا انما غنمتم من شیی ء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی(230)؛
بدانید آنچه را سود ببرید، پنج یک (خمس) آن برای خدا و رسول و خویشاوندان اوست.
گفت: آری.
حضرت سجاد - علیه السلام - فرمود: خویشاوندان، ما هستیم.
سپس فرمود: ای پیرمرد! آیا این آیه را خوانده ای؟
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا(231)؛
خداوند اراده کرده که پلیدی را از شما خاندان (اهل بیت)بردارد و شما را پاکیزه گرداند.
پیرمرد گفت: این آیه را خوانده ام.
علی بن الحسین - علیه السلام - فرمودند: ما آن خاندانی که خداوند آیه تطهیر را در شان ایشان نازل کرده است.
پیرمرد ساکت شد و از آنچه گفته بود، پشیمان گشت.
پس از آن عرضه داشت: شما را به خدا سوگند از خاندان پیامبر هستید؟!
امام سجاد - علیه السلام - فرمودند: به خدا سوگند ما همان خاندان پیامبریم (بدون شک و تردید)؛ سوگند به خدا جدمان رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم -...
پیرمرد گریست، عمامه خود را برداشت و بر زمین زد و سر بر آسمان بلند کرد و گفت: بارالها! ما از دشمنان آل محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - از جن و انس بیزاری می جوییم.
سپس به سید الساجدین - علیه السلام - عرض کرد: آیا توبه آب برای من هست؟
امام - علیه السلام - فرمود: آری، اگر توبه حقیقی نمایی، خداوند توبه شما را می پذیرد و تو با ما خواهی بود.
پیرمرد گفت: توبه می کنم(232).

توبه همسایه ابو بصیر

ابو بصیر می گوید: همسایه ام برخی از دوستانش را برای مجلس لهو لعب و مشورت خواری دور خود جمع می کرد و من از این کار ناراحت بودم.
با همسایه ام سخن گفتم، گوش نداد و به اصرار زیاد من توجه نکرد، ولی از امر به معروف و نهی از منکر غفلت نکردم، تا روزی به من گفت: من مردی هستم مبتلا به هوا هوس و اگر تو حالت مرا برای امام صادق - علیه السلام - تعریف نمایی، شاید خداوند با دست تو مرا از این آلودگی فساد و از این شر و بدبختی نجات دهد.
ابو بصیر می گوید: سخنش را پذیرفتم. پس از مدتی خدمت امام صادق - علیه السلام - رسیدم و وضع همسایه ام را برای امام - علیه السلام - توضیح دادم.
امام صادق - علیه السلام - فرمودند: چون به کوفه بازگشتی، به ملاقات می آید. از قول من به او بگو اگر کارهای زشت و حرام را ترک کند، بهشت را برای او ضامن می شوم.
زمانی که به کوفه برگشتم، به دیدنم آمد. وقتی خواست برود، به او گفتم: سختی با تو دارم، آن گاه که اتاق خلوت شد و به جز او کسی نبود، پیام امام صادق - علیه السلام - را به او رسانم و سلام حضرت را نیز را رساندم.
همسایه ام گریست و با تعجب گفت: تو را به خدا سوگند، امام ششم - علیه السلام - به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را برای من ضامن شده است؟!
سوگند خوردم که آن حضرت این امر را فرموده است.
گفت: ابو بصیر! مرا بس است. چند روز گذشت و پیامی داد که می خواهم تو را ببینم. به نزد او آمدم، در حالی که برهنه بود.
گفت: ابو بصیر، آنچه در اختیارم بود، به محل معینش رساندم.
ابو بصیر می گوید: نزد دوستانم رفتم و برای او لباس آماده کردم، یک روز پیامی برایم فرستاد که در بستر بیماری گرفتارم، به عیادتش رفتم و به مشکلات رسیدگی می کردم. تا اینکه روزی به حال احتضار افتاد. در آن حال، چند لحظه بیهوش شد. چون به هوش آمد به من گفت: ابو بصیر، امام صادق - علیه السلام - به وعده اش وفا کرد. سپس از دنیا رفت.
سالی به حج مشرف شدم و اجازه گرفتم که به ملاقات امام صدق - علیه السلام - بروم. چون رخصت دادند، یک پیام در اتاق و پای دیگرم بیرون بود که حضرت امام صادق - علیه السلام - به من فرمود: ابوبصیر من نسبت به همسایه ات به وعده ای که داده بودم، وفا کردم(233).