فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه ثعلبه انصاری

روش پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - این بود که هرگاه می خواستند عازم جهاد شوند، میان دو نفر از یاران خود پیمان اخوت می بستند تا یکی از آنان به جهاد برود و دیگری در شهر بماند و کارهای لازم او را انجام دهد.
حضرت در جنگ تبوک، میان سعد بن عبدالرحمن و ثعلبه انصاری پیمان اخوت بست و سعید همراه پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - به جهاد رفت. ثعلبه هم در مدینه ماند و عهده دار امور خانواده او گردید و هر روز مایحتاج خانوده سعید را مهیا کرد.
در یکی از روزها زن سعید از پشت پرده با او سخن می گفت. و سوسه شیطانی ثعلبه را تحریک کرد و با خود گفت مدتی است که با این زن سخن می گویی، آخر نگاه بنما. پرده را کنار زد و نگاهی خیانت آمیز به زن سعید نمود. دید زنی است زیبا، اما حیا رخسار او را احاطه کرده است.
ثعلبه با همین نگاه شهوت آمیز چنان بی قرار شد که قدم های خود را جلو نهاد و به زن نزدیک شد؛ اما در همان لحظه، زن فریاد زد و گفت: ای ثعلبه آیا سزاوار است که پرده ناموس برادر مجاهد خود را بدری؟ آیا شایسته است که او در راه خدا جهاد نماید و تو در خانه او نسبت به زنش قصد سوء کنی؟! این کلام مانند صاعقه ای بر مغز ثعلبه فرود آمد. فریادی زد و از خانه بیرون رفت و سر به کوه و صحرا نهاد. شب و روز با پریشانی و بی قراری و گریه و زاری، می گفت: خدایا تو معروف به غفاری و من موصوف به گناهم: الهی انا انا و انت انت. مدت ها گذشت تا اینکه پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - از سفر جهاد برگشتند. وقتی سعید به خانه آمد، قبل از هر چیز احوال ثعلبه را پرسید. همسر وی ماجرا را برای او شرح داد و اینکه او هم اکنون در بیابان با غم و اندوه به سر می برد. سعید با شنیدن این سخن از خانه بیرون آمد و برای جستجوی ثعلبه به هر طرف روی آورد.
سرانجام او در حالی که با صدای بلند می گفت: ای وای بر پریشانی و پشیمانی! وای بر رسوایی روز قیامت! وای بر شرمساری یافت.
سعید نزدیک شد و او را دلداری داد و گفت ای برادر برخیز و با هم نزد پیامبر رحمت برویم تا درد و رنجت را برطرف نماید.
ثعلبه گفت: اگر حتما لازم است به حضور پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - شرفیاب شوم، باید دست ها و گردن مرا با بند بسته، مانند بندگان فراری به خدمت پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ببری.
سعید ناچار دست های او را بست و با طناب در گردنش انداخت و بدین صورت روانه مدینه شدند.
ثعلبه دختری داشت. چون خبر آمدن پدرش را شنید، با سرعت خودش را به پدر، رساند همین که پدر را با آن حالت دید، اشک ریخت و گفت: ای پدر این چه وضعی است که می بینم؟!
ثعلبه گفت: ای فرزند! این حال گناهکاران در دنیاست تا رسوایی آنان در آخرت چگونه باشد. همین طور... از در خانه یکی از صحابه گذر کردند. صاحبخانه چون از جریان اطلاع یافت، ثعلبه را از پیش خود راند و گفت دور شو که می ترسم به واسطه خیانتی که مرتکب شده ای، به عذاب الهی گرفتار شوی... همچنین با هر که روبرو می شد، او را بیم می داد و از خود می راند تا اینکه به حضور حضرت علی - علیه السلام - رسیدند. حضرت فرمودند: آیا نمی دانستی که توجهات الهی نسبت به مجاهدین راه حق از هر کس دیگری بیشتر است؟ اکنون نزد رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - برو! شاید این خطای تو قابل جبران باشد.
ثعلبه با همان وضع آمد و مقابل در خانه پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ایستاد و با صدای بلند گفت: المذنب، یعنی گناهکار، پیامبر اجازه دادند. وارد شد. پرسیدند: ای ثعلبه! این چه وضعی است؟ ثعلبه خلاصه ماجرا را بیان کرد.
پیامبر مکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: گناهی بزرگ و خطایی عظیم از تو سر زده است از این جا خارج شو و با خدا راز نیاز کن و طلب مغفرت نما.
ثعلبه بیرون آمد و روی به صحرا نهاد. دخترش آمد و گفت: پدر، دلم به حالت می سوزد. می خواهم با تو باشم، ولی چون پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - تو را از نزد خود رانده، من هم دیگر به تو نمی پیوندم.
ثعلبه در بیابان ها می نالید و می گفت: خدایا همه کس مرا از پیش خود راند، ای مونس بی کسان! اگر تو دستم نگیری، چه کسی دست مرا بگیرد؟ ثعلبه چند روز را بدین حال به سر برد.
سرانجام هنگام نماز عصر، امین وحی این آیه را خواند:والذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله و لم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون(217).
جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله! خدا می فرماید از ما بخواه ثعلبه را بیامرزیم.
رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - حضرت علی - علیه السلام - و سلمان را به دنبال ثعلبه فرستادند. در میان راه، چوپانی به آنان رسید. حضرت علی - علیه السلام سراغ ثعلبه را از او گرفت.
چوپان گفت: شب ها شخصی می آید و در زیر این درخت می نالد.
حضرت علی - علیه السلام - و سلمان صبر کردند تا شب شد و ثعلبه به زیر همان درخت آمد و دست نیاز به طرف پروردگار بلند کرد و عرض کرد: خدایا! از همه جا محرومم، اگر تو نیاز مرا برانی، نزد چه کسی بروم؟
در این هنگام، امیر مومنان - علیه السلام - گریست. آن گاه نزدیک آمده و فرمود: ای ثعلبه بشارت! خداوند تو را بخشید و اکنون پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - تو را می خواند. آن گاه آیهوالذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم... که در مورد توبه او نازل شده بود را خواندند.
ثعلبه برخاست و همراه حضرت علی - علیه السلام - به مدینه آمد و یکسره به مسجد پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - وارد شدند. پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - مشغول نماز عشا بود. حضرت علی - علیه السلام - و سلمان و ثعلبه نیز اقتدا کردند و بعد از خواندن حمد پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - شروع به خواندن:
الهکم التکاثر؛
شما مردم را، بسیاری مال و فرزندان، از یاد خدا و مرگ غافل داشته است.
ثعلبه نعره ای زد و چون آیه دوم را قرائت کرد:
حتی زرتم المقابر؛
تا آنجا که به قبرستان و ملاقات اهل قبور رفتید.
مجددا فریاد کشید و چون آیه سوم را شنید:
کلا سوف تعلمون؛
به زودی خواهید دانست که پس از مرگ به برزخ که چه سختی ها در پیش دارید.
ناگهان ثعلبه ناله دردناک برآورد و نقش زمین شد.
بعد از نماز پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - دستور داد آب آوردند و به صورت ثعلبه پاشیدند، ولی بهوش نیامد، و دیدند ثعلبه جان به جان آفرین تسلیم کرده است(218).

توبه جوان یهودی

امام باقر - علیه السلام - می فرمایند: جوانی یهودی بسیاری از اوقات، نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - می آمد، پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - به رفت و آمد او زیاد سخت نمی گرفت و برخی اوقات او را دنبال کاری می فرستاد یا به وسیله او نامه ای به جانب قوم یهود می فرستاد.
چند روزی از آن جوان خبری نشد. پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - سراغ او را گرفت. مردی به رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - عرضه داشت: امروز او را دیدم، گو اینکه روز آخر عمرش باشد!
پیامبر عظیم الشان اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - با برخی از یاران به دیدار جوان آمدند. از برکات وجود نازنین پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - با اینکه، این جوان از فرط بیماری با کسی سخن نمی گفت، با این حال پاسخ حضرت را می داد.
رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - جوان را صدا زد. جوان چشمانش را گشود و گفت: لبیک یا اباالقاسم.
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله.
جوان نگاهی به چهره پدرش انداخت و چیزی نگفت.
پیامبر مکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - برای بار دوم او را به شهادتین دعوت کرد.
باز هم جوان به چهره پدرش نگریست و ساکت شد.
رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - برای بار سوم او را دعوت کرد و فرمود: اگر دوست داری بگو و اگر نمی خواهی، سکوت کن.
جوان شهادتین را گفت و از دنیا رفت.
پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به پدر آن جوان فرمودند: او را به ما واگذار.
سپس به اصحاب دستور دادند او را غسل دهند و کفن نمایند و نزد ایشان بیاورند، تا بر او نماز بخوانند.
روز بعد نیز پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - آمد و سخن خود را تکرار کرد.
رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - او را باز گرداند.
برای بار سوم به خدمت پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - رسید و گفت: ای رسول خدا مرا پاکیزه نمایید. شاید می خواهید مرا رد کنید؛ چنان که ماعز(219) را رد کردید. به خدا سوگند باردارم.
رسول حق - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: برو و هنگامی که بچه را به دنیا آوردی بیا!
وقتی زن بچه ها را به دنیا آورد، خدمت پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - رسید و عرض کرد: اینک بچه ها را به دنیا آوردم.
رسول الهی - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: اکنون برو و او را شیر ده. دوران شیر دادن کودک که تمام شد، بچه را در آغوش گرفته، در حالی که در دست او پاره نانی بود، عرضه داشت: ای رسول خدا او را از شیر باز گرفتم.
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - کودک را از او گرفته و به یکی از مسلمانان سپردند. آن گاه دستور داد گودالی به اندازه قامتش تا سینه حفر کردند و به دستور آن حضرت سنگبارش نمودند. خالد بن ولید سنگی به سر پرتاب کرد که خون به صورت خالد پاشیده شد و بدین جهت او را ناسزا گفت.
پیامبر مکرم اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - سخن زشت خالد را شنید و فرمودند: ای خالد آرام باش! بدان به خدایی که جانم در دست قدرت اوست، این زن چنان توبه ای کرد که صاحب مکس(220) چنین توبه ای کند بخشیده خواهد شد.
آن گاه رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - دستور دادند برای او نماز خوانده شود و دفن گردد(221).

توبه منازل بن لاحق

در روایتی از امام حسین - علیه السلام - چنین آمده است: شب تاریکی که زائران خانه خدا خوابیده بودند و هیچ کس طواف نمی کرد، سیدالشهدا - سلام الله علیها - به همراه امیر مومنان علی - علیه السلام - به دور کعبه طواف می کردند. ناگهان حضرت علی - علیه السلام - صدای دردمندی را شنید و می گفت:

یا من یجیب دعا المضطر فی الظلم - یا کاشف الضر و البلوی مع السقم
قد نام و فدک حول البیت و انتبهوا - یدعو و علینک یا قیوم لم تنم
هب لی بجودک فضل العفو عن جرمی - یا من اشار الیه الخلق فی الحرم
ان کان عفوک لا یلقاه ذو سرف - فمن یجود علی العاصین بالنعم

ای خدایی که در تاریکی ها، دعای بیچاره درمانده را اجابت می کند؛ ای کسی که گرفتاری و دردها را برطرف می سازد.
(بی شک) میهمانان تو، بر دور خانه خوابیده و بیدار می شوند؛ ای خدای پاینده! تو را می خوانم که بیداری و در خواب نیستی.
(خدایا) به کرمت ببخش گناه مرا به بهترین صورت؛ ای کسی که همه در حرم به تو اشاره می کنند.
اگر عفو تو، گنهکار در نیابد؛ پس چه کسی به گنهکاران بخشش نماید؟
امام حسین - علیه السلام - نقل می فرمایند: امیر مومنان علی - علیه السلام - به من فرمودند: فرزندم! آیا صدای این شخص که بر گناه خود زاری و از پروردگار درخواست بخشش می کند را می شنوی؟
سیدالشهدا - سلام الله علیها - گفتند: بله.
حضرت علی - علیه السلام - فرمودند: نزد او برو! شاید بتوانی او را ببینی.
امام حسین - علیه السلام - در تاریکی شب، میان خفتگان گشتند تا اینکه آن شخص را میان رکن(222) و مقام ابراهیم در حال نماز یافتند. سلام کردند و فرمودند، به حضور پسر عموی پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - بیا.
حسین بن علی - علیه السلام - در پیش می رفتند و آن شخص از پشت سر می آمد تا اینکه او را به نزد حضرت علی - علیه السلام - آوردند و فرمودند: این همان مرد است!
امیر مومنان علی - علیه السلام -: نگاهی به او کردند. او جوانی خوش سیما بود که جامه های پاک بر تن کرده بود.
حضرت علی - علیه السلام - از او پرسیدند: از کدام ملتی؟
گفت: عرب هستم.
امیر مومنان - علیه السلام - فرمودند: کار و داستان تو چیست؟ و چرا گریه و ناله می زنی؟!
گفت: گرفتار عاق پدر شدم(223).
حضرت علی - علیه السلام - به او فرمودند: داستان خودت را برایم بیان کن.
عرضه داشت: جوانی بودم که به سرمستی و بازی، روزگارم را می گزراندم. پدرم مرا نصیحت می کرد و می گفت: فرزندم از لغزش های جوانی دوری بجوی، زیرا خداوند نسبت به ستمکاران خشمگین است. هر وقت پدرم مرا اندرز می داد در پند خود پافشاری می کرد، به سخن او توجهی نمی کردم و او را زجر می دادم و گاهی می زدم.
روزی پدرم مرا از کارهای بد بر حذر داشت. من دست او را گرفتم و پیچیدم. دردش آمد، تا اینکه دست های خود را بر زانو نهاد تا برخیزد، اما نتوانست و این ابیات را خواند:

جرت رحم بینی و بین منازل - سواء کما یستنزل القطر طالبه
و ربیت حتی صار جلدا شمردلا - اذا قام ساوی غارب الفحل غاربه

میان من و فرزندم عجب کاری است؛ چنانچه مردم باران را به دعا می طلبد. و سوگند خورد در کنار کعبه خواهد رفت و بر من نفرین خواهد کرد. پدرم بیرون رفت تا خودش را به کنار کعبه رساند و این اشعار را خواند:

یا من الیه اتی الحجاج بالجهد - فوق المهادی من اقصی غایه البعد
انی اتیتک یا من لا یخیب من - یدعوه مبتهلا بالواحد الصمد
هذا منازل لا یرتاع من عققی - فخذ بحقی یا جبار من ولدی
حتی تشل بعون منک جانبه - یا من تقدس لم یولد و لم یلد

ای کسی که حاجیان از راه دور و نزدیک به درگاهش آمده اند.
(خدایا) هر که به ناله به درگاه تو دعا کند، ناامید نمی سازی.
این منازل از نافرمانی من، دست بر نمی دارد، ای خدای رحمان! حق مرا از این فرزند بستان.
با قدرتت یک سوی او را فلج ساز؛ ای کسی که نه زاده شدی و نه دارای فرزندی!
منازل گفت: به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود که بر سر من این آمد که می بینی. آن گاه سمت راست خویش را برهنه کرد که فلج شده بود. سه سال تمام همواره در صدد کسب رضایت او بودم و برای او فروتنی می کردم و از او تقاضای بخشش می نمودم، ولی او پاسخ نمی داد و قبول نمی کرد.
سرانجام پذیرفت در همان جایی که مرا نفرین کرده بود، برایم دعا کند.
من او را بر شتری سوار کردم و خودم نیز با او حرکت کردم. ناگاه شتر رمید و او را میان سنگ های سختی بر زمین انداخت. سرش به سنگ خورد و از دار دنیا رفت و او را در همان جا به خاک سپردم و ناامید به اینجا آمدم.
آنچه برای من سخت است، سرزنشی که از مردم می شنوم؛ زیرا به گرفتاری عاق پدر معروف شده ام.
حضرت علی - علیه السلام - فرمودند: غم مخور که تو را فریاد رسی هست. من دعایی(224) به تو می آمرزم که پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - آن را به من آموخت و اسم اعظم خدا در آن می باشد. هر که به آن نام، خداوند آن را بخواند، گناهش بخشیده خواهد شد. امیر مومنان علی - علیه السلام - فرمود: ای منازل! از گناهان و کارهای زشت پرهیز کن! چنانچه از گناه خود واقعا پرهیز کنی، پروردگار از تو در می گذرد.
سپس حضرت علی - علیه السلام - به آن جوان فرمود: هنگام فرارسیدن شب این دعا را ده بار بخوان و فردا مرا از کار خود باخبر ساز.
امام حسین - علیه السلام - می فرماید: جوان دعا را گرفت و رفت. فردا صبح ما با نگرانی در انتظار او بودیم تا هنگامی که وی تندرست و شفا یافته نزد ما بازگشت؛ پس شادی من از اثر بخشیدن دعا بیش از شادی او از تندرستی اش بود(225).