فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه بهلول نباش

معاذ بن جبل در حال گریه به رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - وارد شد. به پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - سلام کرد و جواب شنید.
رسول الله به او فرمود: سبب گریه ات چیست؟
عرضه داشت: جوانی خوش سیما بر در ایستاده و کثرت گریه او، مرا به گریه آورده است.
رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: او به نزد من آورید! پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به او گفت چرا گریه می کنی؟
عرضه داشت: از گناه خود و خشم الهی می ترسم.
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: موحدی یا مشرکی؟
عرضه کرد: موحد.
پیامبر رحمت - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: گریه مکن! خداوند تو را می بخشد؛ اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان هفت زمین باشد.
جوان گفت: گناهم از آن بزرگ تر است.
رسول الهی - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمود: گناه عظیم را خدای کریم می بخشد و سپس فرمودند: مگر گناهت چیست؟
عرض کرد: از آن شرمنده ام؛ زیرا از عرش عظیم تر و از کرسی سنگین تر است.
رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمود: گناه تو بزرگ تر است یا خدا؟
عرضه داشت: خدا.
رسول اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمود: ای پسر، خدای عظیم گناه بزرگ را می آمرزد. این چه گناهی است که تو به نومیدی کشانده؟
گفت: نباش بودم و هفت سال گور مردگان را می شکافتم و کفن آنان را می بردم. روزی دختری از انصار مرد. من گورش را شکافتم و کفنش را بردم. سپس شهوت به من غلبه کرد. مرا به آن گناه بزرگ وا داشت، پس از انجام عمل، گویی ندایی شنیدم که ای جوان وای بر تو از دیوان روز قیامت. فکر نکردی که مرا برهنه گذاشتی و این رسوایی به من نمودی، نزد خدا و رسولش چه خواهی کرد؟
چون رسول حق - صلی الله علیه و آله و سلم - این موضوع را شنید، فرمود: این فاسق را بیرون کنید که از او هیچ کس به دوزخ نزدیک تر نیست.
آن مرد از مسجد بیرون آمد و روی به بیابان نهاد و شب و روز گریه می کرد.
یک روز عرضه داشت: خدایا به حق انبیای مرسلت، توبه مرا بپذیر و از من بگذر. اگر توبه من قبول است، آن را به پیامبرت اعلان کن وگرنه آتشی بفرست تا نابود شوم.
جبرئیل فرود آمد و گفت، خدا می فرماید: من توبه آن جوان را قبول کردم و از تمام گناهان او گذشتم(213).
و در تفسیر صافی آمده است:
جبرئیل آیه و الذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله و لم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون اولئک جزاوهم مغفره من ربهم و جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و نعم اجر العاملین(214)؛
و آنان وقتی کار زشتی کنند، یا به خود ستم نمایند، به یاد خدا می افتند و برای گناهانشان طلب آمرزش می خواهند به چه کسی جز خدا گناهان را بیامرزد؟ و بر گناه، پافشاری نمی کنند، با آنکه می دانند. آنان، پاداششان، بخشی از سوی پروردگارشان است و بهشت هایی که از زیر درختانش جویبارها روان است؛ جاودانه در آن بمانند؛ و چه نیکوست پاداش اهل عمل.
را خواند. چون آیه فوق نازل گشت، پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - از خانه بیرون آمدند و آیه شریفه را می خواندند و تبسم می کردند و به اصحاب می فرمودند: چه کسی مرا از جای آن جوان تائب خبر می دهد(215)؟
معاذ گفت: یا رسول الله در فلان کوه است! پس رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - با اصحاب بدان جا رفتند و جوان را دیدند که میان دو سنگ ایستاده، دست هایش به گردن بسته و می گوید: خدایا تو به من نعمت بسیار دادی و احسان نمودی. ای کاش می دانستم آخر کارم بهشت است یا دوزخ! خدایا گناهانم از آسمان ها و زمین بزرگ تر است.
رسول گرامی اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - بند را از گردنش باز کرد و به او بشارت داد که خداوند تو را آمرزیده است، و به اصحاب فرمودند: گناهان را این چنین جبران کنید(216).

توبه ثعلبه انصاری

روش پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - این بود که هرگاه می خواستند عازم جهاد شوند، میان دو نفر از یاران خود پیمان اخوت می بستند تا یکی از آنان به جهاد برود و دیگری در شهر بماند و کارهای لازم او را انجام دهد.
حضرت در جنگ تبوک، میان سعد بن عبدالرحمن و ثعلبه انصاری پیمان اخوت بست و سعید همراه پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - به جهاد رفت. ثعلبه هم در مدینه ماند و عهده دار امور خانواده او گردید و هر روز مایحتاج خانوده سعید را مهیا کرد.
در یکی از روزها زن سعید از پشت پرده با او سخن می گفت. و سوسه شیطانی ثعلبه را تحریک کرد و با خود گفت مدتی است که با این زن سخن می گویی، آخر نگاه بنما. پرده را کنار زد و نگاهی خیانت آمیز به زن سعید نمود. دید زنی است زیبا، اما حیا رخسار او را احاطه کرده است.
ثعلبه با همین نگاه شهوت آمیز چنان بی قرار شد که قدم های خود را جلو نهاد و به زن نزدیک شد؛ اما در همان لحظه، زن فریاد زد و گفت: ای ثعلبه آیا سزاوار است که پرده ناموس برادر مجاهد خود را بدری؟ آیا شایسته است که او در راه خدا جهاد نماید و تو در خانه او نسبت به زنش قصد سوء کنی؟! این کلام مانند صاعقه ای بر مغز ثعلبه فرود آمد. فریادی زد و از خانه بیرون رفت و سر به کوه و صحرا نهاد. شب و روز با پریشانی و بی قراری و گریه و زاری، می گفت: خدایا تو معروف به غفاری و من موصوف به گناهم: الهی انا انا و انت انت. مدت ها گذشت تا اینکه پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - از سفر جهاد برگشتند. وقتی سعید به خانه آمد، قبل از هر چیز احوال ثعلبه را پرسید. همسر وی ماجرا را برای او شرح داد و اینکه او هم اکنون در بیابان با غم و اندوه به سر می برد. سعید با شنیدن این سخن از خانه بیرون آمد و برای جستجوی ثعلبه به هر طرف روی آورد.
سرانجام او در حالی که با صدای بلند می گفت: ای وای بر پریشانی و پشیمانی! وای بر رسوایی روز قیامت! وای بر شرمساری یافت.
سعید نزدیک شد و او را دلداری داد و گفت ای برادر برخیز و با هم نزد پیامبر رحمت برویم تا درد و رنجت را برطرف نماید.
ثعلبه گفت: اگر حتما لازم است به حضور پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - شرفیاب شوم، باید دست ها و گردن مرا با بند بسته، مانند بندگان فراری به خدمت پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ببری.
سعید ناچار دست های او را بست و با طناب در گردنش انداخت و بدین صورت روانه مدینه شدند.
ثعلبه دختری داشت. چون خبر آمدن پدرش را شنید، با سرعت خودش را به پدر، رساند همین که پدر را با آن حالت دید، اشک ریخت و گفت: ای پدر این چه وضعی است که می بینم؟!
ثعلبه گفت: ای فرزند! این حال گناهکاران در دنیاست تا رسوایی آنان در آخرت چگونه باشد. همین طور... از در خانه یکی از صحابه گذر کردند. صاحبخانه چون از جریان اطلاع یافت، ثعلبه را از پیش خود راند و گفت دور شو که می ترسم به واسطه خیانتی که مرتکب شده ای، به عذاب الهی گرفتار شوی... همچنین با هر که روبرو می شد، او را بیم می داد و از خود می راند تا اینکه به حضور حضرت علی - علیه السلام - رسیدند. حضرت فرمودند: آیا نمی دانستی که توجهات الهی نسبت به مجاهدین راه حق از هر کس دیگری بیشتر است؟ اکنون نزد رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - برو! شاید این خطای تو قابل جبران باشد.
ثعلبه با همان وضع آمد و مقابل در خانه پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ایستاد و با صدای بلند گفت: المذنب، یعنی گناهکار، پیامبر اجازه دادند. وارد شد. پرسیدند: ای ثعلبه! این چه وضعی است؟ ثعلبه خلاصه ماجرا را بیان کرد.
پیامبر مکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: گناهی بزرگ و خطایی عظیم از تو سر زده است از این جا خارج شو و با خدا راز نیاز کن و طلب مغفرت نما.
ثعلبه بیرون آمد و روی به صحرا نهاد. دخترش آمد و گفت: پدر، دلم به حالت می سوزد. می خواهم با تو باشم، ولی چون پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - تو را از نزد خود رانده، من هم دیگر به تو نمی پیوندم.
ثعلبه در بیابان ها می نالید و می گفت: خدایا همه کس مرا از پیش خود راند، ای مونس بی کسان! اگر تو دستم نگیری، چه کسی دست مرا بگیرد؟ ثعلبه چند روز را بدین حال به سر برد.
سرانجام هنگام نماز عصر، امین وحی این آیه را خواند:والذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله و لم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون(217).
جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله! خدا می فرماید از ما بخواه ثعلبه را بیامرزیم.
رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - حضرت علی - علیه السلام - و سلمان را به دنبال ثعلبه فرستادند. در میان راه، چوپانی به آنان رسید. حضرت علی - علیه السلام سراغ ثعلبه را از او گرفت.
چوپان گفت: شب ها شخصی می آید و در زیر این درخت می نالد.
حضرت علی - علیه السلام - و سلمان صبر کردند تا شب شد و ثعلبه به زیر همان درخت آمد و دست نیاز به طرف پروردگار بلند کرد و عرض کرد: خدایا! از همه جا محرومم، اگر تو نیاز مرا برانی، نزد چه کسی بروم؟
در این هنگام، امیر مومنان - علیه السلام - گریست. آن گاه نزدیک آمده و فرمود: ای ثعلبه بشارت! خداوند تو را بخشید و اکنون پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - تو را می خواند. آن گاه آیهوالذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم... که در مورد توبه او نازل شده بود را خواندند.
ثعلبه برخاست و همراه حضرت علی - علیه السلام - به مدینه آمد و یکسره به مسجد پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - وارد شدند. پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - مشغول نماز عشا بود. حضرت علی - علیه السلام - و سلمان و ثعلبه نیز اقتدا کردند و بعد از خواندن حمد پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - شروع به خواندن:
الهکم التکاثر؛
شما مردم را، بسیاری مال و فرزندان، از یاد خدا و مرگ غافل داشته است.
ثعلبه نعره ای زد و چون آیه دوم را قرائت کرد:
حتی زرتم المقابر؛
تا آنجا که به قبرستان و ملاقات اهل قبور رفتید.
مجددا فریاد کشید و چون آیه سوم را شنید:
کلا سوف تعلمون؛
به زودی خواهید دانست که پس از مرگ به برزخ که چه سختی ها در پیش دارید.
ناگهان ثعلبه ناله دردناک برآورد و نقش زمین شد.
بعد از نماز پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - دستور داد آب آوردند و به صورت ثعلبه پاشیدند، ولی بهوش نیامد، و دیدند ثعلبه جان به جان آفرین تسلیم کرده است(218).

توبه جوان یهودی

امام باقر - علیه السلام - می فرمایند: جوانی یهودی بسیاری از اوقات، نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - می آمد، پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - به رفت و آمد او زیاد سخت نمی گرفت و برخی اوقات او را دنبال کاری می فرستاد یا به وسیله او نامه ای به جانب قوم یهود می فرستاد.
چند روزی از آن جوان خبری نشد. پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - سراغ او را گرفت. مردی به رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - عرضه داشت: امروز او را دیدم، گو اینکه روز آخر عمرش باشد!
پیامبر عظیم الشان اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - با برخی از یاران به دیدار جوان آمدند. از برکات وجود نازنین پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلم - با اینکه، این جوان از فرط بیماری با کسی سخن نمی گفت، با این حال پاسخ حضرت را می داد.
رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - جوان را صدا زد. جوان چشمانش را گشود و گفت: لبیک یا اباالقاسم.
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: بگو: اشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله.
جوان نگاهی به چهره پدرش انداخت و چیزی نگفت.
پیامبر مکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - برای بار دوم او را به شهادتین دعوت کرد.
باز هم جوان به چهره پدرش نگریست و ساکت شد.
رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - برای بار سوم او را دعوت کرد و فرمود: اگر دوست داری بگو و اگر نمی خواهی، سکوت کن.
جوان شهادتین را گفت و از دنیا رفت.
پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به پدر آن جوان فرمودند: او را به ما واگذار.
سپس به اصحاب دستور دادند او را غسل دهند و کفن نمایند و نزد ایشان بیاورند، تا بر او نماز بخوانند.
روز بعد نیز پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - آمد و سخن خود را تکرار کرد.
رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - او را باز گرداند.
برای بار سوم به خدمت پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - رسید و گفت: ای رسول خدا مرا پاکیزه نمایید. شاید می خواهید مرا رد کنید؛ چنان که ماعز(219) را رد کردید. به خدا سوگند باردارم.
رسول حق - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: برو و هنگامی که بچه را به دنیا آوردی بیا!
وقتی زن بچه ها را به دنیا آورد، خدمت پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - رسید و عرض کرد: اینک بچه ها را به دنیا آوردم.
رسول الهی - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: اکنون برو و او را شیر ده. دوران شیر دادن کودک که تمام شد، بچه را در آغوش گرفته، در حالی که در دست او پاره نانی بود، عرضه داشت: ای رسول خدا او را از شیر باز گرفتم.
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - کودک را از او گرفته و به یکی از مسلمانان سپردند. آن گاه دستور داد گودالی به اندازه قامتش تا سینه حفر کردند و به دستور آن حضرت سنگبارش نمودند. خالد بن ولید سنگی به سر پرتاب کرد که خون به صورت خالد پاشیده شد و بدین جهت او را ناسزا گفت.
پیامبر مکرم اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - سخن زشت خالد را شنید و فرمودند: ای خالد آرام باش! بدان به خدایی که جانم در دست قدرت اوست، این زن چنان توبه ای کرد که صاحب مکس(220) چنین توبه ای کند بخشیده خواهد شد.
آن گاه رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - دستور دادند برای او نماز خوانده شود و دفن گردد(221).