فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه زن آلوده

در بنی اسرائیل زنی آلوده به گناه بود و هر که، با دیدن او به گناه می افتاد. روزی عابدی از مقابل در خانه اش می گذشت، ناگهان چشمش به چهره آن زن افتاد، پارچه ای فروخت و پول آن را برای آن زن آورد. ناگهان از درون آهی کشید که وای بر من که خدای من ناظر این صحنه حرام است، با این کار تمام خوبیهایم از میان خواهد رفت؟!
رنگ از چهره عابد پرید.
زن پرسید: این چه حالی است که پیدا کردی؟
عابد گفت: از پروردگار می ترسم.
زن گفت: وای بر تو!
عابد گفت: ای زن من از پروردگار می ترسم و از نزد او خارج شد که بر خویشتن حسرت می خورد و می گریست.
آن زن ترس شدیدی بر دلش عارض شد و گفت این مرد برای نخستین بار می خواست گناهی مرتکب شود، اینگونه ترسید، من سال هاست غرق در گناهم. همان خدایی که از عذابش ترسید، خدای من نیز می باشد و من باید بیشتر بترسم. در همان حال توبه کرد و در را بست و لباس کهنه ای بر تن کرد و روی به عبادت آورد و گفت: اگر این مرد را پیدا کنم با او ازدواج می کنم و از این راه با دین و معارف الهی آشنا می شوم. پس از جستجو، محل آن عابد را پیدا کرد، نزد او رفت و ماجرا را تعریف کرد. آن عابد فریاد کشید و از دنیا رفت.
زن ناراحت شد و با برادر آن عابد ازدواج کرد و ماحصل آن پنج فرزند بود که همگی از مبلغان دین خدا شدند(188).

توبه قصاب و دختر همسایه

قصابی شیفته دختر یکی از همسایگان خویش شد. روزی خانواده دختر را برای انجام کاری به روستای دیگری فرستادند. قصاب از پی او رفت از او کام خواست.
دختر گفت: من تو را بیش از آنچه تو من را دوست داری، دوست دارم، ولی من از خدا می ترسم!
قصاب گفت: تو از خدا می ترسی، اما من از تو می ترسم؟!
همان دم توبه کرد و برگشت. میان راه گرفتار تشنگی شدیدی شد که نزدیک بود هلاک شود. ناگهان به فرستاده یکی از پیامبران بنی اسرائیل برخورد کرد و از او کمک خواست. آن فرستاده از او پرسید: خواسته ات چیست؟
گفت: تشنه هستم.
فرستاده گفت: بیا تا از خدا بخواهیم که ابری بر ما سایه افکند تا به دهکده برسیم.
قصاب گفت: مرا کار ارزنده و خیری نیست.
فرستاده گفت: من دعا می کنم و تو آمین بگو.
فرستاده دعا کرد و قصاب آمین گفت. ابری آمد و سایه اش بر آنان افتاد تا به دهکده رسیدند. قصاب به سوی خانه خود روانه شد. پاره ابر بر بالای سر او رفت و بر او سایه افکند.
فرستاده به او گفت: تو می پنداشتی کار ارزنده ای انجام ندادی؟! من دعا کردم و تو آمین گفتی و اینک به هنگام جدایی، این پاره ابر از پی تو می آید.
قصاب ماجرای خود را به او خبر داد.
فرستاده گفت: توبه کننده در پیشگاه خداوند، جایگاه و منزلتی دارد که هیچ کس از مردم چنان جایگاه و منزلتی ندارند(189).

توبه پدری که دخترش را کشته بود

شخصی که با حضور پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - آمد و مسلمان شد، پس از مدتی به حضور آن حضرت رسید و عرض کرد: آیا توبه من قبول است؟
پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - فرمود: خداوند توبه پذیر مهربان است.
او گفت: گناه من بسیار بزرگ است!
پیامبر فرمود: وای بر تو، عفو و بخشش خدا بزرگ تر است، حال بگو بدانم گناهت چیست؟
او عرض کرد: من به یک مسافرت طولانی رفتم، همسرم باردار بود، پس از چهار سال به خانه برگشتم، همسرم به استقبال من آمد، و پس از احوال پرسی دیدم در خانه ما دخترکی رفت و آمد می کند، به همسرم گفتم: این دخترک کیست؟ (از ترس اینکه او را نکشم) گفت: دختر همسایه است، با خود گفتم لابد پس از ساعتی می رود، ولی دیدم او همچنان در خانه من است و همسرم او را پنهان می کند، به همسرم گفتم: راستش را بگو دخترک کیست؟
گفت: یادت هست وقتی مسافرت رفتی من باردار بودم، این دخترک نتیجه همان بارداری است و دختر تو است!
وقتی فهمیدم که دختر من است، شب تا صبح ناراحت بودم، که با او چه کنم و وجود او ننگ است.
سرانجام صبح زود از خواب بیدار شدم نزدیک بستر دختر رفته دیدم خوابیده. او را بیدار کردم و به او گفتم بیا با من به نخلستان برویم. بیل و کلنگ را برداشتم و براه افتادم، او نیز به دنبال من می آمد، وقتی به نخلستان رسیدیم، زمینی را در نظر گرفتم و به کندن گودالی مشغول شدم. دخترک مرا کمک می کرد و خاکها را بیرون می ریخت. وقتی که گودال به وجود آمد، پاهای دخترک را گرفتم و او را به گودال انداختم...
(اشک در چشمان پیامبر - صلی الله و علیه و آله و سلم - حلقه زد... و آن حضرت منقلب شد...)
سپس دست چپم را روی شانه او گذاشتم و به روی او با دست راست خاک می ریختم و او پا به پا می کرد و می گفت: پدرم چه می کنی؟
به او اعتنا نکردم و همچنان به کارم ادامه دادم، در این میان مقداری خاک به ریش من پاشید، او دست خود را دراز کرد و خاک ریشم را پاک نمود، در عین حال همچنان خاک بر سرش ریختم تا زیر خاک ماند.
رسول اکرم - صلی الله و علیه و آله و سلم - در حالی که اشک چشمش را پاک می کرد و گریه گلویش را گرفته بود، فرمود: اگر رحمت خدا بر غضبش پیشی نگرفته بود، هماندم انتقام آن دخترک بی گناه را از تو می گرفت(190).