فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه ای چهل ساله

روزی حضرت عیسی به تنهایی در بیابان عبور می کرد. باران تندی می بارید. به سوی که می نگریست، پناهگاهی نمی دید که در آنجا پناه گیرد. ناگهان چشمش به شخصی افتاد که در مکانی مشغول به نماز خواندن است. به سوی آن رفت و آنجا را جایگاه امنی یافت.
پس از تمام شدن نماز آن شخص، عیسی بن مریم جویای حال او شد و به گفت: دعا کنیم تا باران بایستد.
آن مرد عرضه داشت: چگونه دعا کنیم، و حال اینکه چهل سال است که در اینجا به عبادت روی آوردیم و پروردگار توبه مرا پذیرد، ولی هنوز معلوم نیست که توبه ام پذیرفته شده، زیرا از خداوند خواسته ام نشانه قبولی توبه ام این باشد که پیامبری از پیامبرانش را به اینجا بفرستد.
حضرت عیسی - علیه السلام - به او فرمود: من پیامبرم، و این نشانه قبولی توبه تو می باشد.
آن گاه، عیسی مسیح - علیه السلام - به او گفتند: چه گناهی کرده ای؟
در پاسخ گفت: یک روز در تابستان هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمی است. یک نوع شکایت و ایراد به خداوند است(187).

توبه زن آلوده

در بنی اسرائیل زنی آلوده به گناه بود و هر که، با دیدن او به گناه می افتاد. روزی عابدی از مقابل در خانه اش می گذشت، ناگهان چشمش به چهره آن زن افتاد، پارچه ای فروخت و پول آن را برای آن زن آورد. ناگهان از درون آهی کشید که وای بر من که خدای من ناظر این صحنه حرام است، با این کار تمام خوبیهایم از میان خواهد رفت؟!
رنگ از چهره عابد پرید.
زن پرسید: این چه حالی است که پیدا کردی؟
عابد گفت: از پروردگار می ترسم.
زن گفت: وای بر تو!
عابد گفت: ای زن من از پروردگار می ترسم و از نزد او خارج شد که بر خویشتن حسرت می خورد و می گریست.
آن زن ترس شدیدی بر دلش عارض شد و گفت این مرد برای نخستین بار می خواست گناهی مرتکب شود، اینگونه ترسید، من سال هاست غرق در گناهم. همان خدایی که از عذابش ترسید، خدای من نیز می باشد و من باید بیشتر بترسم. در همان حال توبه کرد و در را بست و لباس کهنه ای بر تن کرد و روی به عبادت آورد و گفت: اگر این مرد را پیدا کنم با او ازدواج می کنم و از این راه با دین و معارف الهی آشنا می شوم. پس از جستجو، محل آن عابد را پیدا کرد، نزد او رفت و ماجرا را تعریف کرد. آن عابد فریاد کشید و از دنیا رفت.
زن ناراحت شد و با برادر آن عابد ازدواج کرد و ماحصل آن پنج فرزند بود که همگی از مبلغان دین خدا شدند(188).

توبه قصاب و دختر همسایه

قصابی شیفته دختر یکی از همسایگان خویش شد. روزی خانواده دختر را برای انجام کاری به روستای دیگری فرستادند. قصاب از پی او رفت از او کام خواست.
دختر گفت: من تو را بیش از آنچه تو من را دوست داری، دوست دارم، ولی من از خدا می ترسم!
قصاب گفت: تو از خدا می ترسی، اما من از تو می ترسم؟!
همان دم توبه کرد و برگشت. میان راه گرفتار تشنگی شدیدی شد که نزدیک بود هلاک شود. ناگهان به فرستاده یکی از پیامبران بنی اسرائیل برخورد کرد و از او کمک خواست. آن فرستاده از او پرسید: خواسته ات چیست؟
گفت: تشنه هستم.
فرستاده گفت: بیا تا از خدا بخواهیم که ابری بر ما سایه افکند تا به دهکده برسیم.
قصاب گفت: مرا کار ارزنده و خیری نیست.
فرستاده گفت: من دعا می کنم و تو آمین بگو.
فرستاده دعا کرد و قصاب آمین گفت. ابری آمد و سایه اش بر آنان افتاد تا به دهکده رسیدند. قصاب به سوی خانه خود روانه شد. پاره ابر بر بالای سر او رفت و بر او سایه افکند.
فرستاده به او گفت: تو می پنداشتی کار ارزنده ای انجام ندادی؟! من دعا کردم و تو آمین گفتی و اینک به هنگام جدایی، این پاره ابر از پی تو می آید.
قصاب ماجرای خود را به او خبر داد.
فرستاده گفت: توبه کننده در پیشگاه خداوند، جایگاه و منزلتی دارد که هیچ کس از مردم چنان جایگاه و منزلتی ندارند(189).