فهرست کتاب


توبه از منظر قرآن و روایات

سید محمد حسین موسوی آل اعتماد

توبه فرزندان حضرت یعقوب

حضرت یعقوب به فرزندانش دستور داد برای سفر سوم به مصر آماده شوند تا برای خانواده خود آذوغه تهیه کنند و درباره یوسف و بنیامین به جستجو بپردازند و از رحمت خدا مایوس نشوند: یا بنی اذهبوا فتحسسوا من یوسف و اخیه و لا تایئسوا من روح الله(165)؛
ای پسرانم، بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا نومید مباشید.
برادرانی که روزی یوسف را با طناب به درون چاه انداختند، امروز با گردن های کج در برابر او ایستاده اند و از وی درخواست غله می کنند و می گویند:یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین(166)؛
ای عزیز! به ما و خاندان ما آسیبی رسیده است و سرمایه کمی آوردیم، پیمانه ما را کامل کن و بر ما تصدق و بخشش کن که خداوند صدقه دهندگان را پاداش می دهد.
یوسف خود را معرفی کرد و آنان را به آرامی توبیخ نمود و گفت:هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذا انتم جاهلون(167)؛
آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟ وقتی که نادان بودید.
وقتی سخنان یوسف به پایان رسید، همه برادران شرمنده و شگفت زده شدند که این شخص از کجا می داند ما به یوسف بی مهری کرده ایم.
وحشت و ترس و دلهره عجیبی به ایشان رخ داد که آیا از طرف حاکم مجازات خواهند شد؟ آنان تقاضای عضو و بخشش کردند.
یوسف با کمال بزرگواری عرضه داشت: من از شم گذشتم، خداوند شما را بیامرزد.
بله، مردان الهی انتقام نمی گیرند.
یوسف به برادرانش گفت: به سرزمین کنعان برگردید و پیراهن مرا به صورت پدرم بیندازید تا اینکه بینا شود.
پیراهنی که در نخستین بار پیک فراق و مرگ و خونی دروغین بود، این بار پیک سعادت و وصال و حیات و معجزه ای گشت.
سرانجام کاروان، خاک مصر را ترک کرد. پیر کنعان گفت: بوی یوسف به مشامم می رسد.قال ابوهم انی لا جد ریح یوسف(168).
نزدیکانش او را سرزنش کردند و گفتند: هنوز یوسف را فراموش نکرده ای؟!
کاروان بشارت، به سرزمین کنعان رسید و پیراهن را به صورت پدر انداختند. حضرت یعقوب بینا شد.
فرزندان یعقوب پیامبر، به پیشگاه پروردگار توبه کردند و از پدر تقاضای عفو و بخشش نمودند.
حضرت یعقوب تمام فرزندانش را بخشید و خداوند آنان را مشمول عنایت و رحمت خویش قرار داد.

توبه قوم حضرت موسی

موسی پس از چهل شبانه روز از کوه طور باز می گردد و مشاهده می کند جمعیتی از بنی اسرائیل گوساله سامری را به عنوان معبود خویش می پرستند. بدیهی است که این کار (پرستش گوساله سامری) کار کوچکی نبود، ملتی پس از دیدن آن همه آیات خدا و معجزه پیغمبر همه آنها را فراموش کنند و با یک غیبت کوتاه پیامبر بکلی اصل توحید و آیین خدا را زیر پا گذارده، بت پرست شوند.
اگر این موضوع برای همیشه از مغز آنها ریشه کن نشود وضع خطرناکی به وجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتی مخصوصا بعد از مرگ موسی - علیه السلام - ممکن است تمام آثار دعوت او از میان برود، و سرنوشت آیین او به کلی به خطر افتد، در اینجا باید شدت عمل به خرج داده شود، و هرگز تنها نباید به پشیمانی و اجرای صیغه توبه بر زبان قناعت گردد، لذا فرمان شدیدی از طرف خداوند، صادر شد که در تمام طول تاریخ پیامبران مثل و مانند ندارند، و آن این که ضمن دستور توبه و بازگشت به توحید، فرمان اعدام دستجمعی گروه کثیری از گنهکاران به دست خودشان صادر شد.
این فرمان به نحو خاصی می بایست اجرا شود، یعنی خود آنها باید شمشیر به دست گیرند و اقدام به قتل یکدیگر کنند، هم کشته شدندش عذاب است و هم کشتن دوستان و آشنایان.
طبق نقل بعضی از روایات موسی دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانی را که گوساله پرستی کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگر نهند!
ممکن است چیزی تصور شود که آیا توبه چرا با این خشونت انجام گیرد؟
آیا ممکن نبود خداوند توبه آنها بدون این خونریزی قبول فرماید؟
مساله انحراف از اصل توحید و گرایش به بت پرستی مساله ساده ای نبود که به این آسانی قابل گذشت باشد، آنهم بعد از مشاهده آن همه معجزات روشن و نعمت های بزرگ خدا(169).
از این رو، لزوم توبه از گناه و داشتن ایمان، از تعالیم ادیان آسمانی است که در این زمینه قرآن کریم یم فرماید:الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یدخلون الجنه و لا یظلمون شیئا(170)؛
مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد؛ اینان وارد بهشت می شوند و ستمی بر ایشان نخواهد شد.

توبه پیرمرد آتش پرست

روزی حضرت موسی برای مناجات با پروردگار به سوی کوه طور می رفت که در میان راه آتش پرستی را دید:

دید موسی کافری اندر رهی - پیره گبری کافری و گمرهی
گفت ای موسی از این راه تا کجا - می روی و با که داری مدعا
گفت موسی می روم تا کوه طور - می روم تا لجه(171) دریای نور

می روم تا با پروردگار راز و نیاز کنم و از گناهان آدمیان درخواست آمرزش نمایم.

گفت ای موسی توانی یک پیام - با خدای خود ز من گویی تمام
گفت موسی هان پیامت چیست او - گفت از من با خدای خود بگو
که فلان گوید که چندین گیر و دار - هست من را از خدایی تو عار(172)
گر تو روزی می دهی هرگز مده - من نخواهم روزیت منت منه
نی خدایی تو نه من بنده ام - نه ز بار روزیت شرمنده ام

حضرت موسی از سخنان آن گبر ناراحت شدی و به سوی کوه طور روانه شد و با معبود خود به مناجات و راز و نیاز نشست:

شد روان تا طور با حق راز گفت - راز با یزدان بی انباز(173) گفت

آن گاه که از مناجات فارغ گشت و قصد برگشت به شهر را داشت.
خطاب آمد: ای موسی! پیام بنده ما چه شد؟
حضرت موسی عرض کرد: بارالها! از آن پیام شرمنده ام و خودت بهتر می دانی که چه جسارتی نسبت به تو داشت.
خداوند به موسی فرمود: از سوی من به آن گبر سلام برسان و بگو تو اگر از ما عار و ننگ داری، ما را زا بندگی تو عار و ننگ نیست:

گفت از من رو بر آن تندخو - پس ز من او را سلامی بازگو
گر نمی خواهی تو ما را گو مخواه - ما تو را خواهیم با صد عز و جاه
روزیت را گر نخواهی من دهم - روزیت از سفره فضل و کرم
فیض من عام است فضل من عمیم - لطف من بی انتها جودم قدیم

انسان ها مانند کودکانند و خداوند نسبت به آنها مهربان بی نهایت:

خلق طفلانند و باشد فیض او - دایه بس مهربان و نیک خو

آن گاه که موسی از کوه طور برگشت:

چون که موسی بازگشت از کوه طور - طور نی قلزم(174) ذخار نور
گفت کافر با کلیم اندر ایاب - گو پیامم را اگر داری جواب
گفت موسی آنچه حق فرموده بود - زنگ کفر از خاطر کافر زدود

ای موسی! این چه پیامی بود که به خدا دادم، وای بر من. ای موسی! ایمان و دین به من عرضه فرما.
حضرت موسی نیز دین و ایمان به او عرضه داشت:

موسی او را در یک سخن تعلیم کرد - آن به گفت و جان به حق تسلیم کرد(175)

سرانجام آن پیرمرد خوشبخت به توحید و یگانگی خدا قرار نمود و توبه کرد و جان به جان تسلیم نمود.