لبخند شیرین پیامبر

نویسنده : محمد ناصری

اولین نماز

پیامبر بر فراز بلندترین کوه مکه، به تنهایی نشسته بود. شهر مکه، ساکت و بی صدا زیر پای پیامبر بود. در آسمان نیلی رنگ مکه نیز، تنها خورشید دیده می شد.
ناگهان صدای بال جبرئیل، نگاه پیامبر را که در گوشه ای از آسمان آبی غرق شده بود، به طرف خود کشید. جبرئیل در نزدیکی پیامبر بر زمین نشست و به پیامبر سلام کرد. او از جانب خدا، دستور خواندن نماز را آورده بود.
گوشه ای از بال جبرئیل در قسمتی از کوه ساییده شد، و از دل کوه، زمزمه آب شنیده شد. جبرئیل از آب چشمه ای که می جوشید، وضو گرفت. پیامبر هم که با دقت به حرکات جبرئیل خیره شده بود، برخاست، و با آب خنکی که از دل کوه می جوشید، وضو گرفت. بعد رو به بیت المقدس ایستاد. پیامبر پشت سر جبرئیل ایستاده بود. لحظاتی بعد، نسیم، صدای دلنشین پیامبر را که سکوت کوه را می شکافت به آشمان می برد: -الله اکبر!
آن لحظه، اولین نماز جماعت، به امامت جبرئیل، برفراز بلندترین کوه مکه، اقامه شد.(1)

کاری بزرگ

علی شب را تا صبح نخوابیده بود. اولین بار بود که در زندگی آنقدر فکرش مشغول شده بود. او چهار سال بود که در خانه پسر عمویش زندگی می کرد. کودک شش ساله ای بود که پسر عمویش او را به خانه اشان آورده بود، و پیش از آنها زندگی می کرد. او محمد امین را حتی از پدرش هم بیشتر دوست داشت و سعی کرده بود همیشه مثل او باشد. او سعی می کرد مثل او راه برود.
مثل او حرف بزند، و مثل او رفتار کند. و حالا محمد امین در کاری بزرگ او را آزاد گذاشته بود.
دیروز، وقتی که او وارد خانه شده بود، پسر عمو و همسرش خدیجه را دیده بود که بدون توجه به اطراف چیزهایی زیر لب می گفتند و بعد به خاک می افتند و دوباره بر می خیزند و به خاک می افتند.
علی با تعجب گوشه ای ایستاده بود و به حرکات آنها خیره شده بود. محمد امین پس از پایان آن حرکات، با مهربانی علی را صدا کرده و به او گفته بود که این حرکات، نامش نماز است.
محمد امین برای علی از خدا گفته بود و حرفهایش دل علی را لرزانده بود. علی هم احساس می کرد که باید با خدا حرف بزند و به احترامش به خاک بیفتد. اما پسر عمویش گفته بود که برای ایمان آوردن به خدا، اگر دوست دارد با پدرش مشورت کند!
علی شب تا صبح فکر کرده بود و حالا جواب خود را هم آماده کرده بود. او احساس می کرد، فکرش آرام شده است. دلش با یاد خدایی که محمد امین به او معرفی کرده بود، آرامش یافته بود.
او جواب سؤال پسر عمویش را آماده کرده بود. او می خواست در جواب هر کس که از او سؤال می کرد بگوید:
من خیلی فکر کردم و دیدم خدا وقتی که می خواست مرا خلق کند با پدرم مشورت نکرده بود. حالا که من می خواهم او را بپرستم هیچ علتی ندارد که با پدرم مشورت کنم.(2)

همراه با پیامبر

ابوطالب از دیدن حرکات پیامبر و فرزندش علی، تعجب کرد.
آنها در گوشه ای از دره ای، به زمین خیره شده و زیر لب چیزهایی میگفتند بعد به خاک می افتادند و بر می خاستند. تعجب ابوطالب هنگامی بیشتر شد که در مقابل آنها ایستاد. اما آنها بدون توجه به ابوطالب، مشغول حرکاتی بودند که او از آن حرکات سر در نمی آورد.
ابوطالب کنار تخته سنگی نشست، و همانطور که با دقت به حرکات پیامبر و فرزندش خیره شده بود، در فکر بود.
پیامبر بعد از نماز، با صدای بلندی به ابوطالب سلام کرد، صدای علی نیز در صدای پیامبر پیچیده بود. ابوطالب کنجکاوانه از پیامبر پرسید:
-محمد جان! این چه آئینی است؟!
پیامبر که بسوی ابوطالب می رفت، با احترام به او گفت:
-این آئین خدا و پیامبران و فرشتگان اوست. این آئین پدرمان ابراهیم است. خدا مرا با این آئین به سوی بندگان فرستاد.
علی که با مهربانی به سیمای زیبای پدر چشم دوخته بود گفت:
-ای پدر! من نیز به خدا و پیامبرش ایمان آوردم و با او نماز خواندم.
ابوطالب که لبخندی بر لبهایش نشسته بود، با خوشنودی چشم به فرزندش دوخت و گفت:
-پسرم، پیامبر خدا تو را جز به راستی و درستی و نیکی نمی خواند. همواره همراه او باش!(3)