عباس بن علی

جواد محدثی‏

حماسه ساحل فرات

برای دلاور غیوری همچون عباس، دشوارترین مسوولیت، ماندن برای نوبت آخر است، برای او که جانی لبریز از ایمان و قلبی سرشار از از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا آخرین لحظات عاشورا و تحمل آن همه داغ برادران و یاران و غربت و مظلومیت سیدالشهدا بسیار سنگین بود، اما تکلیفی بود که بر عهده داشت.
نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به عنوان فرمانده بی سپاه چه می توانست بکند؟ سردار تنها و بی لشکر، احساس تنهایی و دلتنگی کرد. وقتی که دید که چه ستاره های درخشانی بر زمین کربلا افتاده و چه قهرمان آزاده ای به خون غلتیده اند و برادر و برادرزادگان و اصحاب با وفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیده کربلا بر خاک آرمیده اند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابی عجیب پدید آورد و اشتیاق زایدالو صفی به شهادت، او را به حضور امام حسین کشید تا اجازه از میدان و رخصت نبرد نهایی را بگیرد.
اما امام اجازه نداد و فرمود: انت صاحب لوائی؛ تو پرچمدار منی. یعنی اگر تو به میدان روی و کشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرود خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یک سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه ها و باز دارنده دشمنان از هجوم به زنان و کودکان.
اما بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، پیش از آن بود که بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت: از این منافقان دلم به تنگ آمده است، می خواهم انتقام خویش را از آنان بستانم(71).
درست است. داغ آن همه شهید بر دل عباس نشسته است.
دشوار است که این شیر بیشه شجاعت و نمونه والای رشادت را نگه داشت. اما کودکان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقایی و آب رسانی به خیمه ها را داشت.
عباس خود نیز تشنه بود، اما وقتی نگاهش به بی تابی کودکان امام حسین (علیه السلام) و کاروان کربلا می افتاد و چهره های زرد و لبهای خشکیده آنان و مشکهای خالی را می داد و ناله های واعطشاه را از آن خردسالان گریان می شنید، تشنگی خود را از یاد می برد.
امام از عباس می خواست که حال که می خواهی بروی، پس آبی برای این کودکان تشنه فراهم کن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این و این نبرد با این فرومایگان پست.
اباالفضل به سوی سپاه کوفه رفت. آنان را موعظه کرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:
ای پسر سعد، اینک این حسین، پسر دختر پیامبر است.
یاران و خاندانش را کشتید. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبی به آنان بدهید که عطش، دلهایش را کباب کرده است و....
سخن عباس آنان را به تکاپو واداشت. همهمه ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشک در چشمشان نشست، اما از آن میان شمر فریاد زد: ای پسر علی، اگر روی زمین همه آب باشد و در اختیار ما، هرگز یک قطره از آن هم به شما نخواهیم داد، مگر آن که تن به بیعت با یزید بدهید.
عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه می توانست بگوید یا چه کند؟ نزد برادرش برگشت و طغیان و سرکشی آنان را به عرض امام رسانید. در همین حال بود که صدای کودکان را شنید: العطش... العطش! آب... آب.
عباس دید که آنان در آستان هلاکتند، با این لبان خشکیده و چهره های رنگ پریده و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال کودکان امام، این چنین؟... سوار بر اسب شد، مشکی به دوش انداخت و شمشیر بر گرفت و به سمت فرات تاخت و چنان حمله کرد که حلقه محاصره را از هم درید و خود را به آب رساند. مشک را پر از آب کرد تا این مایه حیات و طراوت را به خیمه های بی آب و افسرده و لبهای خشکیده برساند.
سینه اش از عطش می سوخت. آب سرد و گوارا فرات هم پیش چشمانش موج زنان می گذشت. دست عباس رفت تا کفی از آب بردارد بنوشد، اما موج تند یک احساس انسانی، موجی از وفا در ضمیرش جوشید، به یاد وصیت علی (علیه السلام) در شب شهادتش به یاد لبهای تشنه امام حسین و کودکان عطشان افتاد. بنوشد یا ننوشد؟ این جا بود که صحنه آزمون وفا پیش آمده بود و جدال عقل و عشق:
عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن - عشق گفتش بحر غیرت جوش کن
آب گفتش بر صفای من نگر - قلب گفتش در وفای من نگر
عافیت گفتش کف آبی بنوش - عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش
تشنگی گفتش تو را سازم هلاک - رستگی گفتش که از مردن چه باک؟ (72)
جان عباس با جان حسیم پیوند داشت، یک روح در دو بدن بودند. عباس وفادار از شط فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست. به خود خطاب کرد:
ای نفس، پس از حسین زنده نباشی! این حسین است که در آستانه مرگ و شهادت است و تو آب سرد می نوشی؟! به خدا سوگند، این هرگز رسم دینداری من نیست(73).
و آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشد تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال کند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.
آب می خواست ببوسد لب، اما هیهات - این سبک مایه، کم از همت و مقدار تو بود
مشک را بر دوش افکند و راه خیمه ها را در پیش گرفت.
اما نگهبانان شط فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره ای جز نبرد با آنان نداشت. جنگی سخت میان سقای کربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ کس به تنهایی جرات به رویارو شدن با او را نداشت، از این رو به صورت گروهی بر او می تاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نمی خواست با آنان رسما جنگ کند. هدفش آن بود که آب را سالم به خیمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر می زد و راه می گشود و پیش می آمد. رجز می خواند و آنان را از خود دور و بر خود می پراکند. اما در این گیر و دار، تیغی که بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع کرد. با از دست دادن یک دست، بی آن که روحیه مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه می داد و این گونه رجز می خواند:
به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کردید، من تا ابد از دین خود حمایت می کنم و از امام راستینی که یقین صادق دارد و فرزند پیامبر پاک و امین است(74).
دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم از تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رود همیشه جاری خوبی ها بنگارد. آن دستی که به حمایت از حق برافراشته شده و به یاری حسین بر خاسته بود و از آن دست، کرم و عطا و بزرگواری می تراوید و رفته بود تا برای خیمه ها آب بیاورد، قطع شد، ولی راه او قطع نشد؛ ایمانش استوار بود و هدفش باقی.
عباس سوگند خورده بود که همواره از دین و از امام پشتیبانی کند، بگذار دست هم فدای آن هدف شود. آن قدر که به رساندن آب به خیمه گاه و سیراب کردن تشنگان علاقه و همت داشت، برای حفظ جان خویش اندیشه نمی کرد.
اباالفضل، گاهی نعره می زد و خروش بر می آورد تا در دل مهاجمان هراس افکند و گاهی رجز می خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصاره همه فریادهای در گلو بشکسته حق طالبان بود. عباس، در حالی که شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیکار خویش ادامه داد. اما یکی از نیروهای دشمن به نام حکیم بن طفیل، که پشت درخت خرمایی کمین کرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از کار افتاد. اما عباس نه از تکاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و این گونه رجز خواند:
ای نفس، از کافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پیامبر برگزیده خدا. اینان با ستم خویش دست چپم را قطع کردند. خدایا آتش دوزخ را به آنان بچشان(75).
از آن پس، تیری هم به مشک خورد و آب مشک، همراه امید عباس بر خاک ریخت.
چشمم از اشک پر و مشک من از آب، تهی است - جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است
به روی اسب، قیامم به روی خاک، سجود - این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است (76)
تیری بر سینه عباس فرود آمد. یک نفر هم از این فرصت استفاده کرده، گرزی آهنین بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه ای بعد، عباس رشید از فراز اسب بر زمین افتاد و در پی ضربات مهاجمان به شهادت رسید، در حالی که 34 سال از عمرش می گذشت.
این گونه آن حیات نورانی به فرجام خونین شهادت انجامید و عباس، در کنار آب، پس از جهادی عظیم و نبردی حماسی جان باخت و پیکر خونین و فرق شکافته و دستان بریده اش در ساحل فرات، سندی برای وفای او شدند.
وقتی حسین بن علی (علیه السلام) خود را به بالین عباس رساند و علمدار خویش را غرق در خون و کشته یافت، فرمود: اکنون کمرم شکست و چاره و تدبیرم گسست.
پیکر عباس در میدان جنگ ماند و امام به خیمه ها بازگشت، با یک دنیا اندوه که از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را برای لحظه دیدار با خداوند آماده کند و با اهل بیت خویش، آخرین وداع را داشته باشد.
اینک که از آن همه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حقگزاری، بیش از هزار و سیصد سال می گذرد، هنوز تاریخ، روشن از کرامتهای عباس بن علی (علیه السلام) است و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است.
آن سردار فداکار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردی و وفایش نگذاشت که او آب بنوشد و امام و اهل بیت و کودکان تشنه کام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به کودکان برساند.
خود از آب ننوشید و فرات را تشنه لبهای خویش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس نرسید. این ایثار را کجا می توان یافت و این همه فداکاری مگر در واژه می گنجد و با کلام قابل بیان است؟
دستان اباالفضل (علیه السلام) قلم شد و این دستها برای آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی در تاریخ شد(77).

زیارتگاه عشق

خورشید خونرنگ عاشورا غروب کرد. دو روز پس از آن حادثه، پیکر مطهر شهید بزرگ و سالار سپاه حسین (علیه السلام)، سقای کربلا، علمدار سیدالشهدا، عباس بن علی (علیه السلام) توسط گروهی از طایفه بنی اسد در کنار نهر علقمه به خاک سپرده شد.
امام سجاد (علیه السلام) که خود را برای دفن پیکر شهدا به کربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسین و عباس که شد، شخصا وارد قبر شد و آن دو پیکر خونین را درون قبر گذاشت(78).
مدفن مقدس حضرت ابوالفضل (علیه السلام) در فاصله ای حدود سیصد متر در شرق قبر مطهر امام حسین، در یک بلندی در سر راه غاضریه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سیدالشهدا است تا مرکزیتی برای عاشقان معنویت باشد و قبله و بارگاه ملکوتی و با صفای او هم جایی باشد برای یاد خدا و دعا و نیایش تا دستهای پر نیاز و دعا به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، که باب الحوائج است، متوسل گردد.
مرقد حضرت عباس در کربلا همواره مورد توجه شیفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمی اشگبار و با احترام به مقام والا و جایگاه رفیع این اسوه وفا و فتوت، آن را زیارت می کرده و می کنند. و با ارج نهادن به وفا و فداکاری او، از زندگی و شهادت آن سرباز و سردار رشید کربلا الهام می گیرد و درس غیرت می آموزد. این خط، همچنان در فرهنگ شیعی تداوم دارد.
عباس در دل و جان زائران موقعیتی ویژه دارد. او را به عنوان باب الوائجی که در حرمش حاجت می دهد می شناسد. مهابت نام عباس در دل دوست دشمن نهفته است، حتی دوستانش از قسم دروغ به نام او می ترسند و بدخواهان هم از بی احترامی به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب می برند.
چه بسیار بزرگانی که با ادب در آستان اباالفضل به زیارت خاضعانه پرداخته اند و چه بسیار حاجتمندانی که با توسل به او، حاجت خویش را از خدا گرفته اند. زیارت او مورد سفارش و تاکید پیشوایان دین بوده و برای آن، آداب و دستورهای خاصی گفته اند که در کتابهای دعا و زیارت آمده است.
محبوبیت اباالفضل العباس در دل شیعیان از محبت و احترام ائمه به آن حضرت سرچشمه می گیرد. آنان که عاشقانه برای او نذر می کنند و اطعام می دهند، دلباختگان کرامت و جوانمردی و فتوت اویند. حضرت زهرا (علیها السلام) عباس را همچون فرزند خود می داند و به او عنایت ویژه دارد.
یکی از مومنانی که همه روزه حرم امام حسین (علیه السلام) را زیارت می کرده، اما حرم حضرت عباس را هفته ای یک بار زیارت می کرده است، در خواب حضرت زهرا (علیها السلام) را می بیند. به آن حضرت سلام می دهد، اما بی اعتنایی آن بانوی پاک رو به رو می شود. می گوید: پدر و مادرم فدایت، چه کرده ام که از من اعراض می کنی؟! می فرماید: چون تو از زیارت فرزندم اعراض می کنی. می گوید: من فرزندت را هر روز زیارت می کنم. حضرت زهرا (علیها السلام) می فرماید: پسرم حسین را زیارت می کنی، اما پسرم عباس را کم زیارت می کنی(79).
تعابیری که از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولی عصر - عجل الله فرجه - در گذشته درباره قمر بنی هاشم نقل کردیم، جایگاه رفیع او را نشان می دهد و ما را مشتاق زیارتش می سازد.
امام صادق (علیه السلام) به سرزمین عراق رفت و پس از زیارت قبر حسین بن علی (علیه السلام) به سمت قبر عباس رفت، کنار آن مرقد ایستاد و زیارتنامه ای خطاب به او خواند(80) تا برای ما الگویی برای عرض ادب به ساحت قمر بنی هاشم باشد. این زیارتنامه، که به روایت ابو حمزه ثمالی، از زبان امام صادق (علیه السلام) نقل شده است و متنی برای زیارت قبر آن حضرت و ترسیمی از فضایل اخلاقی و جهادی علمدار کربلاست، مفاهیمی همچون تسلیم، تصدیق، وفا، خیر خواهی، جهاد، شهادت، استمرار راه شهدای بدر و... را مورد تاکید قرار داده است. در این جا به ترجمه قسمتهای از زیارتنامه آن حضرت اشاره می کنیم:
سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همه شهیدان و صدیقان بر تو باد، ای فرزند امیر المومنین!
گواهی می دهم که تو نسبت به حسین بن علی (علیه السلام) آن امام مظلوم و جانشین پیامبر، تسلیم بودی و صدق و وفا داشتی.
لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان که حق تو را نشناختند و حرمت تو را زیر پا گذاشتند و میان تو و آب فرات، فاصله افکندند.
شهادت می دهم که تو مظلومانه شهید شدی...
من تابع شمایم و نصرتم برا شما آماده است و دلم تسلیم شماست.
سلام بر تو ای بنده صالح و شایسته و مطیع خدا و رسول و امیر المومنین و امام حسن و امام حسین (علیه السلام).
گواهی می دهم که تو راهی را رفتی که شهدای بدر، آن را پیمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه با دشمنان دین جنگیدند و از دوستان خدا حمایت و دفاع کردند. خداوند، بهترین و بیشترین و کامل ترین پاداش به تو دهد.
گواهی می دهم که تو نهایت تلاش را در این راه کردی. خداوند تو را در زمره شهیدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترین جایگاه را در بهشت به تو عطا کند.
شهادت می دهم که تو نه سست شدی و نه کوتاهی کردی، بلکه با بصیرت در کار خود عمل کردی، به صالحان اقتدا و از آنان پیروی می کردی. خداوند بین ما و بین شما و پیامبرش و اولیایش در منزلهای بهشتیان جمع کند و ما را با شما محشور گرداند(81).

...................) Anotates (.................
1) سروده خلیل شفیعی.

2) تنقیح المقال، ج 2، ص 128.
3) العباس، ص 133.
4) شوری (42) آیه 23.
5) العباس بن علی، ص 123.
6) اعیان الشیعه، ج 7، ص 429؛ تنقیح المقال، ج 2، ص 128.
7) عباس، هم به معنای شیر شرزه و خشمگین است، هم به معنای عبوس و چهره گرفته، چون که آن حضرت نسبت به ظالمان و دشمنان چهره ای خشمگین داشت.
8) العباس بن علی، ص 25.
9) العباس، ص 138.
10) چهره درخشان قمر بنی هاشم، ج 1، ص 153 (به نقل از فرسان الهیجاء).
11) معالی السبطین، ص 277.
12) العباس بن علی، ص 23.
13) اعیان الشیعه، ج 7، ص 429.
14) العباس، ص 275؛ معالی السبطین، ص 267؛ فرسان الهیجاء، ج 1، ص 193.
15) مهالی السبطین، ص 33.
16) بحارالانوار، ج 44، ص 137.
17) العباس، ص 280.
18) به خاطر این او را ابوالفضل می گفتند، یعنی پدر فضل.
19) ر. ک: سفینه البحار، ج 6، ص 134.
20) برخی از آنان همچون عبیدالله، عباس، حمزه اکبر، ابراهیم جردقه و فضل در کتاب منتهی الامال (ج 1، ص 356) معرفی شده اند.
21) زندگانی قمر بنی هاشم، ص 37.
22) مقاتل الطالبین، ص 84؛ بحارالانوار، ج 45، ص 39.
23) ثواب الاعمال صدوق، به نقل از معالی السبطین، ص 270.
24) ان للعباس عندالله تعالی منزله یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامه سفینه البحار، واژه عبس؛ حیاه الامام