عباس بن علی

جواد محدثی‏

شب تجلی وفا

برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود.
فردایش روز فداکاری و حماسه آفرینی و روز به اثبات رساندن ادعای صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسیدن، در راه دین عاشقانه جان داد و از مرگ نهراسیدن و به روی مرگ لبخند زدن.
در آن شب، امام حسین (علیه السلام) آخرین سخنها و سخن آخر را به یاران در میان نهاد. همه اصحاب در خیمه ای گرد آورد.
پس از حمد و ثنای الهی، با صدای رسا و پس حماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این که هر کس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست که هر کس می خواهد برودت مانعی نیست و این که فردا هر شمشیری که از نیام برآید دگر بار نیامش را نخواهد دید.
سپرها سینه ها هستند
شرابی نیست، خوابی نیست
کنار آب می جنگیم و آبی نیست
به پاس پاکی ایمان ز ناپاکان کافر، داد می گیریم
تمام دشت را یکبار
به زیر هیبت فریاد می گیریم
و پیروزی از آن ماست
چه با رفتن، چه با ماندن...(61)
و سکوت... تا هر که می خواهد در تاریکی شب برود. رفتنی ها قبلا رفته بودند، آنان را که مانده اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.
نخستین کسی که برخاست و اعلام وفاداری و نبرد تا آخرین قطره خون کرد، عباس بود. دیگران هم پی در پی سخنانی همان گونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود که:
چرا برویم، کجا برویم، برویم که پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد!(62) به مردم چه بگویم؟
اگر نزد آنان برگشتیم، بگوییم سید و سرور و تکیه گاهمان را رها کردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزه ها گذاشتیم و طعمه درندگان ساختیم و به خاطر علاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلکه با حیات تو زنده می مانیم و در رکاب تو می میریم(63).
الا... فرزند پیغمبر،
سخن از جان مگو، جان چیز ناچیز است
تو جان هستی،
اگر نابود گردی، بی تو جانی نیست
چه بی تو، پیروانت را امانی نیست.
پس از عباس، سخن یاران دیگر هر کدام موجی از صداقت و وفا داشت. آنچه که فرزندان عقیل گفتند، کلام شورانگیز مسلم بن عوسجه و سعد بن عبدالله، سخنان حماسی زهیر بن قین، وفاداری محمد بن بشیر، حتی آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در رکاب عمو جان را شیرین تر از عسل دانست، همه و همه جلوه هایی از ایمان سرشار آنان بود.
اصحاب امام به خیمه های خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.
اما عباس در این واپسین شب، ماموریت ویژه ای هم داشت. او چشم بیدار اردوگاه امام و قهرمان نستوه جبهه حق بود. کار کشیک و نگهبانی و محافظت از خیمه ها بر عهده او بود. سوار بر اسب، شمشیر را حمایل ساخته و نیزه ای در دست، اطراف خیمه ها می گشت(64) و در این آخرین شب می خواست کودکان و زنان، آسوده و بی هراس بخوابند و از تعرض و تعدی دشمن در امان باشند.
آن شب، دشمنان بیمناک بودند و فرزندان حسین آسوده به خواب رفتند. اما شب یازدهم که عباس شهید شده بود، وضع بر عکس بود و ترس و بیم در دل کودکان اهل بیت خانه کرده بود(65).
عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری می داد. کسی جرات نداشت به خیمه های اهل بیت نزدیک شود. آن شب گذشت، شبی اندوهبار و پر هراس تا فردایی پر حماسه و صبحی خونین طلوع کند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبدالله (علیه السلام) باشد.

روز خون، روز شهادت

صبح عاشورا دو سپاه رو در روی هم قرار داشتند، سپاه نادر و سپاه نور. حسین بن علی (علیه السلام) همان یاران اندک خویش را که به صد نفر نمی رسیدند سازماندهی کرد. زهیر را به فرماندهی جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توان برادرش اباالفضل سپرد و خود و بنی هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند(66).
علمداری در میدانهای نبرد قدیم نقشی حساس داشت.
پرچمداران جنگ را از با صلابت ترین و مقاوم ترین نیروهای مومن انتخاب می کردند. امام از آن جهت علم را بر عباس سپرد که قمر بنی هاشم، کفایت بیشتر و توان افزون تر برای حمل پرچم و مقاومت در میدان و استواری در رزم داشت و از دیگران شایسته تر بود.
عاشورا صحنه رساندن پیام، اتمام حجت، بیم دادن و انذار بود. چندین بار امام و یاران ویژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شاید این که بر اثر این خطابه ها و موعظه ها و جدانشان بیدار شود و خون پسر پیامبر را نریزد. اما دلهای آنان سنگ تر از آن بود که این موعظه ها و هشدارها در آن اثر کند.
فاصله خیمه گاه تا میدان چند صد متر می شد. در یکی از مراحلی که امام به میدان رفت و خطاب به آن قوم سخنرانی کرد، حرفهای امام به خواهرش رسید. صدای گریه و شیون از زنان و کودکان برخاست. حضرت، عباس و علی اکبر را نزد آنان فرستاد که آنان را ساکت کنند، چرا که آنان از این پس گریه ها خواهند داشت(67).
آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفین، دلیر مردانی قدم در میدان می گذاشتند و می جنگیدند. سپاه اندک و پر توان امام، چه در نبرد تن به تن و جه در هجوم دسته جمعی، با حمله های دلیرانه خویش دشمن را می پراکندند. زمین زیر گامهای استوارشان می لرزید. می رزمیدند، مجروح می شدند، بر زمین می غلتیدند، می کشتند و کشته می شدند و زیباترین حماسه های جاوید را می آفریدند.
عباس بن علی همچنان علم بر دوش، هدایت و فرماندهی می کرد و از بامداد عاشورا تا لحظه شهادت، یک نفس آرام نداشت. گاهی به مدد مجروحی می شتافت، گاهی به یاری. یک رزمنده و نجات او از محاصره دشمن می پرداخت، گاهی به حمله های برق آسا در میدان می پرداخت و صنوف دشمن را از هم می درید و چون شیر می غرید و می خروشید.
در یک نوبت، چهار نفر از یاران امام که از کوفه آمده و به او پیوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختیارشان بود در میدان می جنگیدند و در محاصره سپاه کوفه قرار گرفتند. این چهار تن عبارت بودند از عمر بن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جناده بن حارث. شرایطی بحرانی پیش آمده بود و موقعیت، بازوی اباالفضل را می طلبید. حسین بن علی (علیه السلام) برادرش عباس را صدا کرد و او را به یاری آنان فرستاد. حمله عباس، محاصره کنندگان را فراری داد و آن چهار نفر از صحنه نجات یافتند. آنان زخمی بودند. عباس می خواست آنان را به پشت خط حمله و نزد امام برگرداند. اما گفتند: عباس، ما را کجا می بری؛ ما تصمیم به شهادت گرفته ایم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله می کردند و علمدار کربلا هم همراهی شان می کرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن قدر جنگیدید تا همه یکجا و کنار هم به شهادت رسیدند(68).
هجوم دشمن هر لحظه افزایش می یافت و تعداد شهیدان جبهه امام نیز بیشتر می شد. هرگاه که اوضاع نبرد تیره و تار می شد و هجوم سپاه کوفه شدید می شد عباس پا در رکاب می نهاد و با حملات خود کوفیان را تار و مار می کرد. مایه آرامش خاطر حسین بن علی (علیه السلام) بود. برادرانش را به جهاد تشویق می کرد. به سه برادر خویش گفت که به میدان روند و از امام دفاع کنند. برادرانش هر سه به فیض شهادت رسیدند(69).
روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. یاران امام تعدادی در خاک و خون غلتیده بودند. نافع بن هلال، عابس شاکری، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حر، جون، زهیر بن قین، حنظله، عمروبن جناده و خیلی های دیگر شهید شده بودند. تشنگی بر اردوگاه امام حاکم بود.
نوبت به جوانان بنی هاشم رسیده بودند. علی اکبر نخستین هاشمی بود که شربت شهادت نوشید. دیگران هم در پی او رفتند. مظلومیت، تنهایی و تشنگی بی تاب کننده بود. اما عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سایه وارد در پی امام حسین بود و خود را سپر حفاظتی او ساخته بود.
تشنگی بر حسین بن علی (علیه السلام) غلبه کرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندی مشرف بر آب بالا آمد.
می خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش کند. عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه کوفه رسید که مانع ورود امام به فرات شوند، چون می دانستند اگر امام آب بنوشد و رمقی تازه کند، تلفاتشان بسیار خواهد بود. گروهی در برابر امام صف آرایی کردند و تیر اندازی به سوی امام آغاز شد. پانصد نفر مامور بر آب بودند و در آن هیاهو میان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسین بن علی جدا کردند. اما عباس به تنهایی با آنان درگیری شدیدی داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند(70).

حماسه ساحل فرات

برای دلاور غیوری همچون عباس، دشوارترین مسوولیت، ماندن برای نوبت آخر است، برای او که جانی لبریز از ایمان و قلبی سرشار از از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا آخرین لحظات عاشورا و تحمل آن همه داغ برادران و یاران و غربت و مظلومیت سیدالشهدا بسیار سنگین بود، اما تکلیفی بود که بر عهده داشت.
نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به عنوان فرمانده بی سپاه چه می توانست بکند؟ سردار تنها و بی لشکر، احساس تنهایی و دلتنگی کرد. وقتی که دید که چه ستاره های درخشانی بر زمین کربلا افتاده و چه قهرمان آزاده ای به خون غلتیده اند و برادر و برادرزادگان و اصحاب با وفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیده کربلا بر خاک آرمیده اند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابی عجیب پدید آورد و اشتیاق زایدالو صفی به شهادت، او را به حضور امام حسین کشید تا اجازه از میدان و رخصت نبرد نهایی را بگیرد.
اما امام اجازه نداد و فرمود: انت صاحب لوائی؛ تو پرچمدار منی. یعنی اگر تو به میدان روی و کشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرود خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یک سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه ها و باز دارنده دشمنان از هجوم به زنان و کودکان.
اما بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، پیش از آن بود که بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت: از این منافقان دلم به تنگ آمده است، می خواهم انتقام خویش را از آنان بستانم(71).
درست است. داغ آن همه شهید بر دل عباس نشسته است.
دشوار است که این شیر بیشه شجاعت و نمونه والای رشادت را نگه داشت. اما کودکان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقایی و آب رسانی به خیمه ها را داشت.
عباس خود نیز تشنه بود، اما وقتی نگاهش به بی تابی کودکان امام حسین (علیه السلام) و کاروان کربلا می افتاد و چهره های زرد و لبهای خشکیده آنان و مشکهای خالی را می داد و ناله های واعطشاه را از آن خردسالان گریان می شنید، تشنگی خود را از یاد می برد.
امام از عباس می خواست که حال که می خواهی بروی، پس آبی برای این کودکان تشنه فراهم کن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این و این نبرد با این فرومایگان پست.
اباالفضل به سوی سپاه کوفه رفت. آنان را موعظه کرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:
ای پسر سعد، اینک این حسین، پسر دختر پیامبر است.
یاران و خاندانش را کشتید. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبی به آنان بدهید که عطش، دلهایش را کباب کرده است و....
سخن عباس آنان را به تکاپو واداشت. همهمه ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشک در چشمشان نشست، اما از آن میان شمر فریاد زد: ای پسر علی، اگر روی زمین همه آب باشد و در اختیار ما، هرگز یک قطره از آن هم به شما نخواهیم داد، مگر آن که تن به بیعت با یزید بدهید.
عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه می توانست بگوید یا چه کند؟ نزد برادرش برگشت و طغیان و سرکشی آنان را به عرض امام رسانید. در همین حال بود که صدای کودکان را شنید: العطش... العطش! آب... آب.
عباس دید که آنان در آستان هلاکتند، با این لبان خشکیده و چهره های رنگ پریده و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال کودکان امام، این چنین؟... سوار بر اسب شد، مشکی به دوش انداخت و شمشیر بر گرفت و به سمت فرات تاخت و چنان حمله کرد که حلقه محاصره را از هم درید و خود را به آب رساند. مشک را پر از آب کرد تا این مایه حیات و طراوت را به خیمه های بی آب و افسرده و لبهای خشکیده برساند.
سینه اش از عطش می سوخت. آب سرد و گوارا فرات هم پیش چشمانش موج زنان می گذشت. دست عباس رفت تا کفی از آب بردارد بنوشد، اما موج تند یک احساس انسانی، موجی از وفا در ضمیرش جوشید، به یاد وصیت علی (علیه السلام) در شب شهادتش به یاد لبهای تشنه امام حسین و کودکان عطشان افتاد. بنوشد یا ننوشد؟ این جا بود که صحنه آزمون وفا پیش آمده بود و جدال عقل و عشق:
عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن - عشق گفتش بحر غیرت جوش کن
آب گفتش بر صفای من نگر - قلب گفتش در وفای من نگر
عافیت گفتش کف آبی بنوش - عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش
تشنگی گفتش تو را سازم هلاک - رستگی گفتش که از مردن چه باک؟ (72)
جان عباس با جان حسیم پیوند داشت، یک روح در دو بدن بودند. عباس وفادار از شط فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست. به خود خطاب کرد:
ای نفس، پس از حسین زنده نباشی! این حسین است که در آستانه مرگ و شهادت است و تو آب سرد می نوشی؟! به خدا سوگند، این هرگز رسم دینداری من نیست(73).
و آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشد تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال کند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.
آب می خواست ببوسد لب، اما هیهات - این سبک مایه، کم از همت و مقدار تو بود
مشک را بر دوش افکند و راه خیمه ها را در پیش گرفت.
اما نگهبانان شط فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره ای جز نبرد با آنان نداشت. جنگی سخت میان سقای کربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ کس به تنهایی جرات به رویارو شدن با او را نداشت، از این رو به صورت گروهی بر او می تاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نمی خواست با آنان رسما جنگ کند. هدفش آن بود که آب را سالم به خیمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر می زد و راه می گشود و پیش می آمد. رجز می خواند و آنان را از خود دور و بر خود می پراکند. اما در این گیر و دار، تیغی که بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع کرد. با از دست دادن یک دست، بی آن که روحیه مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه می داد و این گونه رجز می خواند:
به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کردید، من تا ابد از دین خود حمایت می کنم و از امام راستینی که یقین صادق دارد و فرزند پیامبر پاک و امین است(74).
دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم از تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رود همیشه جاری خوبی ها بنگارد. آن دستی که به حمایت از حق برافراشته شده و به یاری حسین بر خاسته بود و از آن دست، کرم و عطا و بزرگواری می تراوید و رفته بود تا برای خیمه ها آب بیاورد، قطع شد، ولی راه او قطع نشد؛ ایمانش استوار بود و هدفش باقی.
عباس سوگند خورده بود که همواره از دین و از امام پشتیبانی کند، بگذار دست هم فدای آن هدف شود. آن قدر که به رساندن آب به خیمه گاه و سیراب کردن تشنگان علاقه و همت داشت، برای حفظ جان خویش اندیشه نمی کرد.
اباالفضل، گاهی نعره می زد و خروش بر می آورد تا در دل مهاجمان هراس افکند و گاهی رجز می خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصاره همه فریادهای در گلو بشکسته حق طالبان بود. عباس، در حالی که شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیکار خویش ادامه داد. اما یکی از نیروهای دشمن به نام حکیم بن طفیل، که پشت درخت خرمایی کمین کرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از کار افتاد. اما عباس نه از تکاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و این گونه رجز خواند:
ای نفس، از کافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پیامبر برگزیده خدا. اینان با ستم خویش دست چپم را قطع کردند. خدایا آتش دوزخ را به آنان بچشان(75).
از آن پس، تیری هم به مشک خورد و آب مشک، همراه امید عباس بر خاک ریخت.
چشمم از اشک پر و مشک من از آب، تهی است - جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است
به روی اسب، قیامم به روی خاک، سجود - این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است (76)
تیری بر سینه عباس فرود آمد. یک نفر هم از این فرصت استفاده کرده، گرزی آهنین بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه ای بعد، عباس رشید از فراز اسب بر زمین افتاد و در پی ضربات مهاجمان به شهادت رسید، در حالی که 34 سال از عمرش می گذشت.
این گونه آن حیات نورانی به فرجام خونین شهادت انجامید و عباس، در کنار آب، پس از جهادی عظیم و نبردی حماسی جان باخت و پیکر خونین و فرق شکافته و دستان بریده اش در ساحل فرات، سندی برای وفای او شدند.
وقتی حسین بن علی (علیه السلام) خود را به بالین عباس رساند و علمدار خویش را غرق در خون و کشته یافت، فرمود: اکنون کمرم شکست و چاره و تدبیرم گسست.
پیکر عباس در میدان جنگ ماند و امام به خیمه ها بازگشت، با یک دنیا اندوه که از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را برای لحظه دیدار با خداوند آماده کند و با اهل بیت خویش، آخرین وداع را داشته باشد.
اینک که از آن همه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حقگزاری، بیش از هزار و سیصد سال می گذرد، هنوز تاریخ، روشن از کرامتهای عباس بن علی (علیه السلام) است و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است.
آن سردار فداکار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردی و وفایش نگذاشت که او آب بنوشد و امام و اهل بیت و کودکان تشنه کام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به کودکان برساند.
خود از آب ننوشید و فرات را تشنه لبهای خویش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس نرسید. این ایثار را کجا می توان یافت و این همه فداکاری مگر در واژه می گنجد و با کلام قابل بیان است؟
دستان اباالفضل (علیه السلام) قلم شد و این دستها برای آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی در تاریخ شد(77).