عباس بن علی

جواد محدثی‏

بهشت را در زیر سایه شمشیرها می دانستند: الجنه تحت ظلال السیوف(56).

عمر سعد (فرمانده سپاه کوفه) فرمان حمله داد. نیروهای دشمن آماده شدند، جمعی هم به طرف اردوگاه امام حسین (علیه السلام) تاختند، صدای سم اسبهایشان هر چه نزدیک تر می شد.
امام که درون خیمه بود، برادرش عباس را ماموریت داد تا از هدف و خواسته آنان کسب اطلاع کند. این سرور جوانان بهشتی، پاره تن پیامبر و سالار شهیدان علم و برادرش فرمود: جانم فدای عباس!(57) سوار شو، برو ببین اینان چه می گویند، چه می خواهند، برای چه به این سو تاخته اند.
عباس رشید همراه بیست تن از یاران، بیرون شتافتند و برای گفتگو با مهاجمان به آن سوی رفتند. عباس پیام امام را رساند و هدفشان را جویا شد. آنان گفتند: حسین بن علی یا باید تسلیم شود و سر به فرمان امیر کوفه نهد و با یزید بیعت کند یا آماده نبرد باشد.
عباس با شتاب، عنان کشید تا حرف آنان را به امام برساند.
در این فاصله برخی از همراهان عباس از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصیحتشان کردند که دست از جنگ با حسین بردارند و دامان خود را به ننگ کشتن فرزند پیغمبر نیالایند، اما آنان گوش شنوایی برای این گونه حرفها نداشتند.
اما پاسخ داد: بیعت و سازش که هرگز، اما برای جنگ آماده ایم؛ ولی برادرم عباس، برو و اگر بتوانی از اینان امشب را مهلت بگیر تا فردا صبح، می خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسی دوست می دارم(58).
و... مهلت داده شد. یک واحد از سواران عمر سعد، در شمال کاروان حسین (علیه السلام) موضع گرفتند و به نوعی محاصره پرداختند، شاید برای آن که مانع رسیدن نیروهای امدادی به اردوی امام شوند یا مانع برداشتن آب یا مانع فرار... .
سپاه کوفه و فرماندهان آن، با خیالی خام، همچنان امید داشتند که فردا شود و حسین بن علی تسلیم گردد و او را نزد امیر، عبیدالله بن زیاد ببرند.
عباس، جان جدایی ناپذیر از حسین بود. در همین ایام، در دیدار شبانه امام حسین (علیه السلام) و عمر سعد، که در محلی میان دو اردوگاه انجام گرفت و امام می کوشید که عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همه همراهان فرمود که بروند؛ تنها عباس و علی اکبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر و غلام خود را در کنار خویش داشت(59). حضور عباس در کنار امام حسین (علیه السلام) در دیدار و مذاکره ای با آن حساسیت، جایگاه والای او را نزد امام نشان دهد. او دل به امام سپرده و عاشق امام بود. تصویر جدایی از امام در ذهن او راه نداشت:
دل رهاندن ز دست تو مشکل - جان فشاندن به پای تو آسمان
بندگانیم جان و دل بر کف - چشم بر حکم و گوش بر فرمان (60)
و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.

شب تجلی وفا

برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود.
فردایش روز فداکاری و حماسه آفرینی و روز به اثبات رساندن ادعای صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسیدن، در راه دین عاشقانه جان داد و از مرگ نهراسیدن و به روی مرگ لبخند زدن.
در آن شب، امام حسین (علیه السلام) آخرین سخنها و سخن آخر را به یاران در میان نهاد. همه اصحاب در خیمه ای گرد آورد.
پس از حمد و ثنای الهی، با صدای رسا و پس حماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این که هر کس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست که هر کس می خواهد برودت مانعی نیست و این که فردا هر شمشیری که از نیام برآید دگر بار نیامش را نخواهد دید.
سپرها سینه ها هستند
شرابی نیست، خوابی نیست
کنار آب می جنگیم و آبی نیست
به پاس پاکی ایمان ز ناپاکان کافر، داد می گیریم
تمام دشت را یکبار
به زیر هیبت فریاد می گیریم
و پیروزی از آن ماست
چه با رفتن، چه با ماندن...(61)
و سکوت... تا هر که می خواهد در تاریکی شب برود. رفتنی ها قبلا رفته بودند، آنان را که مانده اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.
نخستین کسی که برخاست و اعلام وفاداری و نبرد تا آخرین قطره خون کرد، عباس بود. دیگران هم پی در پی سخنانی همان گونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود که:
چرا برویم، کجا برویم، برویم که پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد!(62) به مردم چه بگویم؟
اگر نزد آنان برگشتیم، بگوییم سید و سرور و تکیه گاهمان را رها کردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزه ها گذاشتیم و طعمه درندگان ساختیم و به خاطر علاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلکه با حیات تو زنده می مانیم و در رکاب تو می میریم(63).
الا... فرزند پیغمبر،
سخن از جان مگو، جان چیز ناچیز است
تو جان هستی،
اگر نابود گردی، بی تو جانی نیست
چه بی تو، پیروانت را امانی نیست.
پس از عباس، سخن یاران دیگر هر کدام موجی از صداقت و وفا داشت. آنچه که فرزندان عقیل گفتند، کلام شورانگیز مسلم بن عوسجه و سعد بن عبدالله، سخنان حماسی زهیر بن قین، وفاداری محمد بن بشیر، حتی آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در رکاب عمو جان را شیرین تر از عسل دانست، همه و همه جلوه هایی از ایمان سرشار آنان بود.
اصحاب امام به خیمه های خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.
اما عباس در این واپسین شب، ماموریت ویژه ای هم داشت. او چشم بیدار اردوگاه امام و قهرمان نستوه جبهه حق بود. کار کشیک و نگهبانی و محافظت از خیمه ها بر عهده او بود. سوار بر اسب، شمشیر را حمایل ساخته و نیزه ای در دست، اطراف خیمه ها می گشت(64) و در این آخرین شب می خواست کودکان و زنان، آسوده و بی هراس بخوابند و از تعرض و تعدی دشمن در امان باشند.
آن شب، دشمنان بیمناک بودند و فرزندان حسین آسوده به خواب رفتند. اما شب یازدهم که عباس شهید شده بود، وضع بر عکس بود و ترس و بیم در دل کودکان اهل بیت خانه کرده بود(65).
عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری می داد. کسی جرات نداشت به خیمه های اهل بیت نزدیک شود. آن شب گذشت، شبی اندوهبار و پر هراس تا فردایی پر حماسه و صبحی خونین طلوع کند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبدالله (علیه السلام) باشد.

روز خون، روز شهادت

صبح عاشورا دو سپاه رو در روی هم قرار داشتند، سپاه نادر و سپاه نور. حسین بن علی (علیه السلام) همان یاران اندک خویش را که به صد نفر نمی رسیدند سازماندهی کرد. زهیر را به فرماندهی جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توان برادرش اباالفضل سپرد و خود و بنی هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند(66).
علمداری در میدانهای نبرد قدیم نقشی حساس داشت.
پرچمداران جنگ را از با صلابت ترین و مقاوم ترین نیروهای مومن انتخاب می کردند. امام از آن جهت علم را بر عباس سپرد که قمر بنی هاشم، کفایت بیشتر و توان افزون تر برای حمل پرچم و مقاومت در میدان و استواری در رزم داشت و از دیگران شایسته تر بود.
عاشورا صحنه رساندن پیام، اتمام حجت، بیم دادن و انذار بود. چندین بار امام و یاران ویژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شاید این که بر اثر این خطابه ها و موعظه ها و جدانشان بیدار شود و خون پسر پیامبر را نریزد. اما دلهای آنان سنگ تر از آن بود که این موعظه ها و هشدارها در آن اثر کند.
فاصله خیمه گاه تا میدان چند صد متر می شد. در یکی از مراحلی که امام به میدان رفت و خطاب به آن قوم سخنرانی کرد، حرفهای امام به خواهرش رسید. صدای گریه و شیون از زنان و کودکان برخاست. حضرت، عباس و علی اکبر را نزد آنان فرستاد که آنان را ساکت کنند، چرا که آنان از این پس گریه ها خواهند داشت(67).
آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفین، دلیر مردانی قدم در میدان می گذاشتند و می جنگیدند. سپاه اندک و پر توان امام، چه در نبرد تن به تن و جه در هجوم دسته جمعی، با حمله های دلیرانه خویش دشمن را می پراکندند. زمین زیر گامهای استوارشان می لرزید. می رزمیدند، مجروح می شدند، بر زمین می غلتیدند، می کشتند و کشته می شدند و زیباترین حماسه های جاوید را می آفریدند.
عباس بن علی همچنان علم بر دوش، هدایت و فرماندهی می کرد و از بامداد عاشورا تا لحظه شهادت، یک نفس آرام نداشت. گاهی به مدد مجروحی می شتافت، گاهی به یاری. یک رزمنده و نجات او از محاصره دشمن می پرداخت، گاهی به حمله های برق آسا در میدان می پرداخت و صنوف دشمن را از هم می درید و چون شیر می غرید و می خروشید.
در یک نوبت، چهار نفر از یاران امام که از کوفه آمده و به او پیوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختیارشان بود در میدان می جنگیدند و در محاصره سپاه کوفه قرار گرفتند. این چهار تن عبارت بودند از عمر بن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جناده بن حارث. شرایطی بحرانی پیش آمده بود و موقعیت، بازوی اباالفضل را می طلبید. حسین بن علی (علیه السلام) برادرش عباس را صدا کرد و او را به یاری آنان فرستاد. حمله عباس، محاصره کنندگان را فراری داد و آن چهار نفر از صحنه نجات یافتند. آنان زخمی بودند. عباس می خواست آنان را به پشت خط حمله و نزد امام برگرداند. اما گفتند: عباس، ما را کجا می بری؛ ما تصمیم به شهادت گرفته ایم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله می کردند و علمدار کربلا هم همراهی شان می کرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن قدر جنگیدید تا همه یکجا و کنار هم به شهادت رسیدند(68).
هجوم دشمن هر لحظه افزایش می یافت و تعداد شهیدان جبهه امام نیز بیشتر می شد. هرگاه که اوضاع نبرد تیره و تار می شد و هجوم سپاه کوفه شدید می شد عباس پا در رکاب می نهاد و با حملات خود کوفیان را تار و مار می کرد. مایه آرامش خاطر حسین بن علی (علیه السلام) بود. برادرانش را به جهاد تشویق می کرد. به سه برادر خویش گفت که به میدان روند و از امام دفاع کنند. برادرانش هر سه به فیض شهادت رسیدند(69).
روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. یاران امام تعدادی در خاک و خون غلتیده بودند. نافع بن هلال، عابس شاکری، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حر، جون، زهیر بن قین، حنظله، عمروبن جناده و خیلی های دیگر شهید شده بودند. تشنگی بر اردوگاه امام حاکم بود.
نوبت به جوانان بنی هاشم رسیده بودند. علی اکبر نخستین هاشمی بود که شربت شهادت نوشید. دیگران هم در پی او رفتند. مظلومیت، تنهایی و تشنگی بی تاب کننده بود. اما عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سایه وارد در پی امام حسین بود و خود را سپر حفاظتی او ساخته بود.
تشنگی بر حسین بن علی (علیه السلام) غلبه کرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندی مشرف بر آب بالا آمد.
می خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش کند. عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه کوفه رسید که مانع ورود امام به فرات شوند، چون می دانستند اگر امام آب بنوشد و رمقی تازه کند، تلفاتشان بسیار خواهد بود. گروهی در برابر امام صف آرایی کردند و تیر اندازی به سوی امام آغاز شد. پانصد نفر مامور بر آب بودند و در آن هیاهو میان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسین بن علی جدا کردند. اما عباس به تنهایی با آنان درگیری شدیدی داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند(70).