عباس بن علی

جواد محدثی‏

مهلت شب عاشورا

بعد از ظهر روز نهم محرم بود. روز به آخر می رسید، اما به نظر می رسید که جنگ، اجتناب ناپذیر است. آفتاب می رفت تا چهره خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبی غمگین از افق آشکار شود.
در میان سپاه کوفه هلهله ای بود که صدای او به گوش یاران امام هم می رسید. گویا برای حمله آماده می شدند. آنان به غلط می پنداشتند که می توانند حسینیان را به سازش و تسلیم وادارند، در حالی که جبهه حق، سعادت را در شهادت و

بهشت را در زیر سایه شمشیرها می دانستند: الجنه تحت ظلال السیوف(56).

عمر سعد (فرمانده سپاه کوفه) فرمان حمله داد. نیروهای دشمن آماده شدند، جمعی هم به طرف اردوگاه امام حسین (علیه السلام) تاختند، صدای سم اسبهایشان هر چه نزدیک تر می شد.
امام که درون خیمه بود، برادرش عباس را ماموریت داد تا از هدف و خواسته آنان کسب اطلاع کند. این سرور جوانان بهشتی، پاره تن پیامبر و سالار شهیدان علم و برادرش فرمود: جانم فدای عباس!(57) سوار شو، برو ببین اینان چه می گویند، چه می خواهند، برای چه به این سو تاخته اند.
عباس رشید همراه بیست تن از یاران، بیرون شتافتند و برای گفتگو با مهاجمان به آن سوی رفتند. عباس پیام امام را رساند و هدفشان را جویا شد. آنان گفتند: حسین بن علی یا باید تسلیم شود و سر به فرمان امیر کوفه نهد و با یزید بیعت کند یا آماده نبرد باشد.
عباس با شتاب، عنان کشید تا حرف آنان را به امام برساند.
در این فاصله برخی از همراهان عباس از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصیحتشان کردند که دست از جنگ با حسین بردارند و دامان خود را به ننگ کشتن فرزند پیغمبر نیالایند، اما آنان گوش شنوایی برای این گونه حرفها نداشتند.
اما پاسخ داد: بیعت و سازش که هرگز، اما برای جنگ آماده ایم؛ ولی برادرم عباس، برو و اگر بتوانی از اینان امشب را مهلت بگیر تا فردا صبح، می خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسی دوست می دارم(58).
و... مهلت داده شد. یک واحد از سواران عمر سعد، در شمال کاروان حسین (علیه السلام) موضع گرفتند و به نوعی محاصره پرداختند، شاید برای آن که مانع رسیدن نیروهای امدادی به اردوی امام شوند یا مانع برداشتن آب یا مانع فرار... .
سپاه کوفه و فرماندهان آن، با خیالی خام، همچنان امید داشتند که فردا شود و حسین بن علی تسلیم گردد و او را نزد امیر، عبیدالله بن زیاد ببرند.
عباس، جان جدایی ناپذیر از حسین بود. در همین ایام، در دیدار شبانه امام حسین (علیه السلام) و عمر سعد، که در محلی میان دو اردوگاه انجام گرفت و امام می کوشید که عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همه همراهان فرمود که بروند؛ تنها عباس و علی اکبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر و غلام خود را در کنار خویش داشت(59). حضور عباس در کنار امام حسین (علیه السلام) در دیدار و مذاکره ای با آن حساسیت، جایگاه والای او را نزد امام نشان دهد. او دل به امام سپرده و عاشق امام بود. تصویر جدایی از امام در ذهن او راه نداشت:
دل رهاندن ز دست تو مشکل - جان فشاندن به پای تو آسمان
بندگانیم جان و دل بر کف - چشم بر حکم و گوش بر فرمان (60)
و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.

شب تجلی وفا

برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود.
فردایش روز فداکاری و حماسه آفرینی و روز به اثبات رساندن ادعای صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسیدن، در راه دین عاشقانه جان داد و از مرگ نهراسیدن و به روی مرگ لبخند زدن.
در آن شب، امام حسین (علیه السلام) آخرین سخنها و سخن آخر را به یاران در میان نهاد. همه اصحاب در خیمه ای گرد آورد.
پس از حمد و ثنای الهی، با صدای رسا و پس حماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این که هر کس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست که هر کس می خواهد برودت مانعی نیست و این که فردا هر شمشیری که از نیام برآید دگر بار نیامش را نخواهد دید.
سپرها سینه ها هستند
شرابی نیست، خوابی نیست
کنار آب می جنگیم و آبی نیست
به پاس پاکی ایمان ز ناپاکان کافر، داد می گیریم
تمام دشت را یکبار
به زیر هیبت فریاد می گیریم
و پیروزی از آن ماست
چه با رفتن، چه با ماندن...(61)
و سکوت... تا هر که می خواهد در تاریکی شب برود. رفتنی ها قبلا رفته بودند، آنان را که مانده اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.
نخستین کسی که برخاست و اعلام وفاداری و نبرد تا آخرین قطره خون کرد، عباس بود. دیگران هم پی در پی سخنانی همان گونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود که:
چرا برویم، کجا برویم، برویم که پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد!(62) به مردم چه بگویم؟
اگر نزد آنان برگشتیم، بگوییم سید و سرور و تکیه گاهمان را رها کردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزه ها گذاشتیم و طعمه درندگان ساختیم و به خاطر علاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلکه با حیات تو زنده می مانیم و در رکاب تو می میریم(63).
الا... فرزند پیغمبر،
سخن از جان مگو، جان چیز ناچیز است
تو جان هستی،
اگر نابود گردی، بی تو جانی نیست
چه بی تو، پیروانت را امانی نیست.
پس از عباس، سخن یاران دیگر هر کدام موجی از صداقت و وفا داشت. آنچه که فرزندان عقیل گفتند، کلام شورانگیز مسلم بن عوسجه و سعد بن عبدالله، سخنان حماسی زهیر بن قین، وفاداری محمد بن بشیر، حتی آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در رکاب عمو جان را شیرین تر از عسل دانست، همه و همه جلوه هایی از ایمان سرشار آنان بود.
اصحاب امام به خیمه های خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.
اما عباس در این واپسین شب، ماموریت ویژه ای هم داشت. او چشم بیدار اردوگاه امام و قهرمان نستوه جبهه حق بود. کار کشیک و نگهبانی و محافظت از خیمه ها بر عهده او بود. سوار بر اسب، شمشیر را حمایل ساخته و نیزه ای در دست، اطراف خیمه ها می گشت(64) و در این آخرین شب می خواست کودکان و زنان، آسوده و بی هراس بخوابند و از تعرض و تعدی دشمن در امان باشند.
آن شب، دشمنان بیمناک بودند و فرزندان حسین آسوده به خواب رفتند. اما شب یازدهم که عباس شهید شده بود، وضع بر عکس بود و ترس و بیم در دل کودکان اهل بیت خانه کرده بود(65).
عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری می داد. کسی جرات نداشت به خیمه های اهل بیت نزدیک شود. آن شب گذشت، شبی اندوهبار و پر هراس تا فردایی پر حماسه و صبحی خونین طلوع کند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبدالله (علیه السلام) باشد.