عباس بن علی

جواد محدثی‏

امان نامه

صدایی از پشت خیمه های امام حسین (علیه السلام) به گوش می رسد.
صدای ابلیس، صدای وسواس و خناس، صدای شمشیر شمر که می گفت: خواهر زادگان ما کجایند؟ او اباالفضل و سه برادرش را صدا می زد(50). برای آنان امان نامه آورده بود.
یک بار دیگر نیز پیش از این، دایی اباالفضل از ابن زیاد برای او خط امان گرفته بود، ولی عباس مودبانه آن را رد کرده بود(51). این بار شمر برای جدا کردن اباالفضل از جمع یاران امام آمده بود.
عباس ابتدا اعتنایی نکرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را می دانست. امام حسین (علیه السلام) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولی جوابش را بده و ببین چه کار دارد.
عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر امان نامه ای را که از ابن زیاد، والی گ، برای آنان گرفته بود به عباس عرضه کرد و گفت: اگر دست از حسین بکشید و به سوی ما بیایید جانتان در امان خواهد بود.
عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به شمر افکند و بر سرش فریاد کشید:
نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شکسته باد ای بی آزرم پست! آیا از ما می خواهی که دست از یاری شریف ترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را به گردن افکنیم؟ آیا برای ما امان می آوری در حالی که پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آل و سلم) را امانی نیست؟!(52).
در نقل دیگری است که فرمود: امان خدا بهتر از امان عبیدالله است(53).
آن تبهکار سرافکنده و ناکام بازگشت. شمر می خواست با جذب عباس، ضمن آن که ضربه ای به سپاه حسین بن علی (علیه السلام) می زند، جبهه کوفه را هم تقویت کند. بی شک، عباس دلیر مردی جنگاور بود و مظهر خشم علی (علیه السلام)، حضورش در میان اصحاب سیدالشهدا بسیار با اهمیت و مایه قوت قلب آنان بود. اما دشمنان حق و پیروان باطل، همیشه نادان و کور دلند.
مگر عباس در این لحضه های سرنوشت ساز در آستانه شهادتی شکوهمند، فرزند فاطمه را تنها می گذارد و خود را از یک سعادت ابدی محروم می سازد!
شمر به آن سوی رفت، عباس بن علی هم به سوی امام آمد. در این هنگام زهیر به عباس گفت: می خواهی ماجرایی را برایت نقل کنم و سختی را که خودم شنیده ام باز گویم؟
عباس گفت: بگو.
آنگاه زهیر بن قین ماجرای درخواست علی (علیه السلام) از عقیل را در مورد معرفی زنی از قبیله شجاعان، که برای او فرزندی رشید و شجاع بیاورد، بازگو کرد و افزود: پدرت علی، تو را برای چنین روزی می خواست؛ مبادا امروز از یاری برادر و و حمایت برادرانت کوتاهی کنی!
عباس پاسخ داد: ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو می خواهی به من روحیه بدهی و تشویقم کنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم که هرگز ندیده ای و حماسه ای بیافرینم که نشنیده ای...(54).
من و از حق جدا گشتن، شگفتا - به نا حق، همصدا گشتن، شگفتا
من و راه خطا، هیهات هیهات - من و ترک وفا، هیهات هیهات (55)

مهلت شب عاشورا

بعد از ظهر روز نهم محرم بود. روز به آخر می رسید، اما به نظر می رسید که جنگ، اجتناب ناپذیر است. آفتاب می رفت تا چهره خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبی غمگین از افق آشکار شود.
در میان سپاه کوفه هلهله ای بود که صدای او به گوش یاران امام هم می رسید. گویا برای حمله آماده می شدند. آنان به غلط می پنداشتند که می توانند حسینیان را به سازش و تسلیم وادارند، در حالی که جبهه حق، سعادت را در شهادت و

بهشت را در زیر سایه شمشیرها می دانستند: الجنه تحت ظلال السیوف(56).

عمر سعد (فرمانده سپاه کوفه) فرمان حمله داد. نیروهای دشمن آماده شدند، جمعی هم به طرف اردوگاه امام حسین (علیه السلام) تاختند، صدای سم اسبهایشان هر چه نزدیک تر می شد.
امام که درون خیمه بود، برادرش عباس را ماموریت داد تا از هدف و خواسته آنان کسب اطلاع کند. این سرور جوانان بهشتی، پاره تن پیامبر و سالار شهیدان علم و برادرش فرمود: جانم فدای عباس!(57) سوار شو، برو ببین اینان چه می گویند، چه می خواهند، برای چه به این سو تاخته اند.
عباس رشید همراه بیست تن از یاران، بیرون شتافتند و برای گفتگو با مهاجمان به آن سوی رفتند. عباس پیام امام را رساند و هدفشان را جویا شد. آنان گفتند: حسین بن علی یا باید تسلیم شود و سر به فرمان امیر کوفه نهد و با یزید بیعت کند یا آماده نبرد باشد.
عباس با شتاب، عنان کشید تا حرف آنان را به امام برساند.
در این فاصله برخی از همراهان عباس از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصیحتشان کردند که دست از جنگ با حسین بردارند و دامان خود را به ننگ کشتن فرزند پیغمبر نیالایند، اما آنان گوش شنوایی برای این گونه حرفها نداشتند.
اما پاسخ داد: بیعت و سازش که هرگز، اما برای جنگ آماده ایم؛ ولی برادرم عباس، برو و اگر بتوانی از اینان امشب را مهلت بگیر تا فردا صبح، می خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسی دوست می دارم(58).
و... مهلت داده شد. یک واحد از سواران عمر سعد، در شمال کاروان حسین (علیه السلام) موضع گرفتند و به نوعی محاصره پرداختند، شاید برای آن که مانع رسیدن نیروهای امدادی به اردوی امام شوند یا مانع برداشتن آب یا مانع فرار... .
سپاه کوفه و فرماندهان آن، با خیالی خام، همچنان امید داشتند که فردا شود و حسین بن علی تسلیم گردد و او را نزد امیر، عبیدالله بن زیاد ببرند.
عباس، جان جدایی ناپذیر از حسین بود. در همین ایام، در دیدار شبانه امام حسین (علیه السلام) و عمر سعد، که در محلی میان دو اردوگاه انجام گرفت و امام می کوشید که عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همه همراهان فرمود که بروند؛ تنها عباس و علی اکبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر و غلام خود را در کنار خویش داشت(59). حضور عباس در کنار امام حسین (علیه السلام) در دیدار و مذاکره ای با آن حساسیت، جایگاه والای او را نزد امام نشان دهد. او دل به امام سپرده و عاشق امام بود. تصویر جدایی از امام در ذهن او راه نداشت:
دل رهاندن ز دست تو مشکل - جان فشاندن به پای تو آسمان
بندگانیم جان و دل بر کف - چشم بر حکم و گوش بر فرمان (60)
و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.