عباس بن علی

جواد محدثی‏

با عباس (علیه السلام) در حماسه عاشورا

چون می خواهیم عباس بن علی (علیه السلام) را در صحنه حماسه کربلا بشناسیم، ناچار به نقل حوادثی می پردازیم که اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بیان این صحنه ها و واقعه ها، هم ایمان عباس را نشان می دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوری و مردانگی اش را، هم تابش یقین و باور بر تیغه شمشیر بلند عباس را، هم بصیرت در دین و ثابت در عقیده و پایمردی در راه مرام و انس به شهادت در راه خدا را.
در جبهه کربلا مردی را می بینیم که در درگیری حق و باطل، بی طرف نمانده است و تا رمز جان به جانبداری از حق شتافته است. قامتش، قله نستوه و بلند رشادت؛ دلش، بیکران دریا؛ صدایش رعد آسا و با صلابت. با آن همه شکوه و شجاعت و قوت قلب، یک سرباز و یک جانبار در اردوی اباعبدالله الحسین.
هفتم محرم بود. کاروان شهادت چند روزی بود که در سرزمین کربلا فرود آمده بود. سپاه کوفه بر نهر فرات مسلط بودند و آب را به روی حسین و یارانش بسته بودند. این فرمانی بود که از کوفه رسیده بود، می خواستند نا جوانمردانه و با استفاده از اهرم فشار عطش، حسین را به تسلیم و سازش وادارند.
شمر بن ذی الجوشن که از هتاک ترین و کین توز ترین دشمنان اهل بیت بود، با طعنه و طنز، تشنگی امام را مطرح می کرد. پس از آن که آب را به روی پسر فرزند زهرا (علیها السلام) بستند، شمر گفت: هر گز آب نخواهید نوشید تا هلاک شوید.
عباس بن علی (علیه السلام) به سیدالشهدا گفت: ای اباعبدالله، مگر این که ما بر حقیم؟
فرمود: آری.
پس از آن، اباالفضل بر آنان که مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از کنار آب پراکنده ساخت تا آن که همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند(48).
حلقه محاصره فرات تنگ تر و کنترل شدیدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتیجه، تشنگی و کم آبی در خیمه های امام حسین (علیه السلام) آشکار شد و عطش بر کودکان بیشترین تاثیر را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشید بود تا برای این مشکل چاره ای بیندیشد و آبی به خیمه ها برساند.
حسین بن علی (علیه السلام) برادر رشیدش عباس را مامور کرد تا مسوولیت تهیه آب را برای خیمه ها به عهده گیرد. او سقایی تشنه کامان را عهده دار شد. همراه سی مرد سوار از بنی هاشم و دیگر یاران و بیست نفر پیاده، که تحت فرمانش بودند، به سوی فرات روان شد. پرچم این گروه را به نافع بن هلال سپرد. فرات در محاصره نیروهای دشمن بود. برای برداشتن آب می بایست با عملیاتی قهرمانانه، ضمن در هم شکستن حلقه محاصره، مشکها را پر از آب کرده به اردوگاه باز آوردند.
گروه به شط رسیدند. مشکها را پر کرده بیرون آوردند. در برگشت از فرات بودند که نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرسانی به خیمه ها شوند. ناچار درگیری پیش آمد.
جمعی به نبرد پرداختند و ماموران فرات را مشغول ساختند و جمعی دیگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهی بودند که نبرد می کردند، هم در مرحله اول که می خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب(49).
این نخستین برخورد نظامی بین گروهی از یاران امام حسین (علیه السلام) با سپاه کوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آمده ساخته بود که در هر جا و هر لحظه که نیاز به فداکاری باشد، از جان مایه گذارد و در خدمت حسین بن علی (علیه السلام) و فرزندان پاک او باشد.

امان نامه

صدایی از پشت خیمه های امام حسین (علیه السلام) به گوش می رسد.
صدای ابلیس، صدای وسواس و خناس، صدای شمشیر شمر که می گفت: خواهر زادگان ما کجایند؟ او اباالفضل و سه برادرش را صدا می زد(50). برای آنان امان نامه آورده بود.
یک بار دیگر نیز پیش از این، دایی اباالفضل از ابن زیاد برای او خط امان گرفته بود، ولی عباس مودبانه آن را رد کرده بود(51). این بار شمر برای جدا کردن اباالفضل از جمع یاران امام آمده بود.
عباس ابتدا اعتنایی نکرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را می دانست. امام حسین (علیه السلام) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولی جوابش را بده و ببین چه کار دارد.
عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر امان نامه ای را که از ابن زیاد، والی گ، برای آنان گرفته بود به عباس عرضه کرد و گفت: اگر دست از حسین بکشید و به سوی ما بیایید جانتان در امان خواهد بود.
عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به شمر افکند و بر سرش فریاد کشید:
نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شکسته باد ای بی آزرم پست! آیا از ما می خواهی که دست از یاری شریف ترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را به گردن افکنیم؟ آیا برای ما امان می آوری در حالی که پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آل و سلم) را امانی نیست؟!(52).
در نقل دیگری است که فرمود: امان خدا بهتر از امان عبیدالله است(53).
آن تبهکار سرافکنده و ناکام بازگشت. شمر می خواست با جذب عباس، ضمن آن که ضربه ای به سپاه حسین بن علی (علیه السلام) می زند، جبهه کوفه را هم تقویت کند. بی شک، عباس دلیر مردی جنگاور بود و مظهر خشم علی (علیه السلام)، حضورش در میان اصحاب سیدالشهدا بسیار با اهمیت و مایه قوت قلب آنان بود. اما دشمنان حق و پیروان باطل، همیشه نادان و کور دلند.
مگر عباس در این لحضه های سرنوشت ساز در آستانه شهادتی شکوهمند، فرزند فاطمه را تنها می گذارد و خود را از یک سعادت ابدی محروم می سازد!
شمر به آن سوی رفت، عباس بن علی هم به سوی امام آمد. در این هنگام زهیر به عباس گفت: می خواهی ماجرایی را برایت نقل کنم و سختی را که خودم شنیده ام باز گویم؟
عباس گفت: بگو.
آنگاه زهیر بن قین ماجرای درخواست علی (علیه السلام) از عقیل را در مورد معرفی زنی از قبیله شجاعان، که برای او فرزندی رشید و شجاع بیاورد، بازگو کرد و افزود: پدرت علی، تو را برای چنین روزی می خواست؛ مبادا امروز از یاری برادر و و حمایت برادرانت کوتاهی کنی!
عباس پاسخ داد: ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو می خواهی به من روحیه بدهی و تشویقم کنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم که هرگز ندیده ای و حماسه ای بیافرینم که نشنیده ای...(54).
من و از حق جدا گشتن، شگفتا - به نا حق، همصدا گشتن، شگفتا
من و راه خطا، هیهات هیهات - من و ترک وفا، هیهات هیهات (55)

مهلت شب عاشورا

بعد از ظهر روز نهم محرم بود. روز به آخر می رسید، اما به نظر می رسید که جنگ، اجتناب ناپذیر است. آفتاب می رفت تا چهره خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبی غمگین از افق آشکار شود.
در میان سپاه کوفه هلهله ای بود که صدای او به گوش یاران امام هم می رسید. گویا برای حمله آماده می شدند. آنان به غلط می پنداشتند که می توانند حسینیان را به سازش و تسلیم وادارند، در حالی که جبهه حق، سعادت را در شهادت و