عباس بن علی

جواد محدثی‏

مظهر شجاعت و وفا

نه شجاعت دور از وفاداری ارزشمند است، نه از وفای بدون شجاعت کاری ساخته است. راه حق، انسان های مقاوم و نستوه و عهده شناس و وفادار می طلبد. میدانهای نبرد، سلحشوری و شجاعت آمیخته به وفاداری به راه حق و آرمان والا و رهبر معصوم لازم است و اینها همه در بالاترین حد در وجود فرزند علی (علیه السلام) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبیله شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علی را در کالبد خویش داشت. هم شجاعت ذاتی داشت، هم شهامت موروثی که معلول شرایط زندگی و محیط تربیت بود و بخشی هم زاییده ایمان و عقیده به هدف بود که او را شجاع می ساخت.
علی (علیه السلام) پدر عباس بود، بزرگ مردی که به شجاعت معنایی جدید بخشیده بود. ابوالفضل العباس فرزند این پدر و پرورده مکتبی بود که الگویش علی (علیه السلام) است. اینان دودمانی بودند سایه پرورد شمشیر و بزرگ شده میدانهای جهاد و خود گرفته به مبارزه و شهادت.
صحنه عاشورا مناسب ترین میدانی بود که شجاعت و وفای عباس به نمایش گذاشته شود. وفای عباس در بالاترین حد ممکن و زیباترین شکل، تجلی کرد. اما به شجاعت عباس، آن طور که بایسته و شایسته بود، مجال بروز نیافت و این به خاطر مسوولیتهای مهمی بود که در تدبیر امور و پرچمداری سپاه و آبرسانی و خیمه ها و حراست از کاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه که دوست داشت روح دریایی خود را در میدان کربلا در سرکوب آن عناصر کین توز و پست و بی وفا نشان دهد.
در عین حال صحنه های اندکی که از حماسه های او در کربلا نقل شده نشانگر شجاعت بی نظیر اوست. اما وفای عباس، چون در نهایت تشنگی و مظلومیت پدیدار می شد، زمینه یافت تا به بهترین صورت نمایان شود و حماسه وفا بر امواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.
عباس در همه عمر، یک لحظه از برادرش و امامش و مولایش دست نکشید و از اطاعت و خدمت، کم نگذاشت.
در تاریخ بشری، از گذشته تاکنون، هیچ برادری نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سیدالشهدا با صداقت و ایثارگر و فداکار و مطیع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواری و ادب او نسبت به امام به گونه ای بود که در تاریخ به صورت ضرب المثل درآمده است. هرگز در برابر امام حسین (علیه السلام) از روی ادب نمی نشست مگر با اجازه، مثل یک غلام.
عباس برای حسین همان گونه بود که علی برای پیامبر.
حسین بن علی (علیه السلام) را همواره با خطاب یا سیدی، یا اباعبدالله، یا بن رسول الله صدا می کرد(46).
صحنه های که از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است که سالها پیش وقتی حضرت علی (علیه السلام) مسلمان خواست با ام البنین (مادر عباس) ازدواج کند در نظر داشت و کربلا را می دید و نیاز حسین (علیه السلام) را به بازوی پر توان، علمداری رشید، یاوری فداکار و سرداری فداکار و جانباز. عباس هم از کودکی در جریان کار قرار گرفته بود و می دانست که ذخیره چه روزی است و فدایی چه کسی؛ از این رو از همان دوران خردسالی ارادت و عشقی عمیق به برادرش حسین داشت و افتخار می کرد که عاشقانه و از روی محبت و صفا در خدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب کند و از این که در خدمت دو یادگار عزیز پیامبر خدا و فاطمه زهرا یعنی امام حسن و امام حسین (علیه السلام) باشد، احساس مباهات و سربلندی کند. با آن که در قهرمانی و رشادت در حد اعلا بود اما بی کمترین غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاص داشت.
عباس همه رشادت و مهابت و توان خویش را وقف برادر کرده بود. در دل دشمنان رعبی ایجاد کرده بود که از نامش هم به خود می لرزیدند. قهرمانی و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفایش به حسین و فتوت و جوانمردی اش نیز سایه امن و آسوده ای بود که گرفتاران و خائفان در پناه آن آسوده می شدند و احساس امنیت می کردند.
او هم جوانمرد بود و کاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مودب بود و مطیع فرمان مولا، هم متعبد بود و اهل تهجد و عبادت و محو در شخصیت برجسته برادرش حسین بن علی (علیه السلام) اینها بود که او را به منصب فرماندهی و علمداری در کربلا رساند و توانست وفا و دلیری خود را در آن روز عظیم به ظهور برساند. به جلوه های از روح سلحشور او در ترسیم حوادث عاشورا خواهیم رسید، اما چون این جا سخن از شجاعت اوست به این صحنه توجه کنید:
روز عاشورا مار دبن صدیق که از فرماندهان قوی هیکل و بلند قامت سپاه یزید بود و تنها با دلاورانی همسان و همشان خود می جنگید، آماده نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبی قرمز رنگ به جنگ عباس بن علی آمد.
پیش از پیکار، به خاطر این که بر عباس ترحم کرده باشد از او خواست که شمشیر بر زمین افکند و تسلیم شود. رجزها خواند و غرشها کرد. اما عباس پاسخ او را در سخن و رجز خوانی داد و ملاحت و شجاعت خود را میراثی افتخار آفرین از خاندان نبوت شمرد و از رشادتها و قهرمانی های خود در عرصه های رزم سخن گفت و از این که: باکی نداریم، پدرم علی بن ابی طالب همواره در میدانهای نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نکرد، ما نیز توکلمان بر خداست و... ناگهان در حمله ای غافلگیرانه خود را به مادر رساند و با تکانی شدید، نیزه او را از دستش گرفت و او را بر زمین افکند و با همان نیزه، ضربتی بر او وارد آورد. سپاه کوفه خواستند مداخله کرده، او را نجات دهند. عباس پیشدستی کرد و همچون عقابی سریع بر پشت اسب مادر نشست و غلامی را که به کمک مادر آمده بود به خاک افکند.
شمر و عده ای از فرماندهان به قصد تلافی این شکست به سوی عباس حمله ور شدند تا مادر را از مهلکه بیرون ببرند. عباس به سرعت خود افزود و پیش از آنان خود را به مادر رساند و او را به هلاکت رساند و در نبردی با یزیدیان مهاجم، تعدادی را کشت(47). رزم آوری و سرعت عمل و تحرک بجا در میدان جنگ، سبب شد که عباس، دشمن و حریف را بشکند و خود پیروز شود.
وجود اباالفضل (علیه السلام) در سپاه حسین بن علی (علیه السلام) هم مایه هراس دشمن بود، هم برای یاران امام و خانواده او و کودکانی که در آن موقعیت سخت در محاصره یک صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوت قلب و اطمینان خاطر بود. تا عباس بود کودکان و بانوان حریم امامت آسوده می خوابیدند و نگرانی نداشتند، چون نگهبانی مثل اباالفضل بیدار بود و پاسداری می داد.

با عباس (علیه السلام) در حماسه عاشورا

چون می خواهیم عباس بن علی (علیه السلام) را در صحنه حماسه کربلا بشناسیم، ناچار به نقل حوادثی می پردازیم که اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بیان این صحنه ها و واقعه ها، هم ایمان عباس را نشان می دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوری و مردانگی اش را، هم تابش یقین و باور بر تیغه شمشیر بلند عباس را، هم بصیرت در دین و ثابت در عقیده و پایمردی در راه مرام و انس به شهادت در راه خدا را.
در جبهه کربلا مردی را می بینیم که در درگیری حق و باطل، بی طرف نمانده است و تا رمز جان به جانبداری از حق شتافته است. قامتش، قله نستوه و بلند رشادت؛ دلش، بیکران دریا؛ صدایش رعد آسا و با صلابت. با آن همه شکوه و شجاعت و قوت قلب، یک سرباز و یک جانبار در اردوی اباعبدالله الحسین.
هفتم محرم بود. کاروان شهادت چند روزی بود که در سرزمین کربلا فرود آمده بود. سپاه کوفه بر نهر فرات مسلط بودند و آب را به روی حسین و یارانش بسته بودند. این فرمانی بود که از کوفه رسیده بود، می خواستند نا جوانمردانه و با استفاده از اهرم فشار عطش، حسین را به تسلیم و سازش وادارند.
شمر بن ذی الجوشن که از هتاک ترین و کین توز ترین دشمنان اهل بیت بود، با طعنه و طنز، تشنگی امام را مطرح می کرد. پس از آن که آب را به روی پسر فرزند زهرا (علیها السلام) بستند، شمر گفت: هر گز آب نخواهید نوشید تا هلاک شوید.
عباس بن علی (علیه السلام) به سیدالشهدا گفت: ای اباعبدالله، مگر این که ما بر حقیم؟
فرمود: آری.
پس از آن، اباالفضل بر آنان که مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از کنار آب پراکنده ساخت تا آن که همراهان امام آب برداشتند و سیراب شدند(48).
حلقه محاصره فرات تنگ تر و کنترل شدیدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتیجه، تشنگی و کم آبی در خیمه های امام حسین (علیه السلام) آشکار شد و عطش بر کودکان بیشترین تاثیر را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشید بود تا برای این مشکل چاره ای بیندیشد و آبی به خیمه ها برساند.
حسین بن علی (علیه السلام) برادر رشیدش عباس را مامور کرد تا مسوولیت تهیه آب را برای خیمه ها به عهده گیرد. او سقایی تشنه کامان را عهده دار شد. همراه سی مرد سوار از بنی هاشم و دیگر یاران و بیست نفر پیاده، که تحت فرمانش بودند، به سوی فرات روان شد. پرچم این گروه را به نافع بن هلال سپرد. فرات در محاصره نیروهای دشمن بود. برای برداشتن آب می بایست با عملیاتی قهرمانانه، ضمن در هم شکستن حلقه محاصره، مشکها را پر از آب کرده به اردوگاه باز آوردند.
گروه به شط رسیدند. مشکها را پر کرده بیرون آوردند. در برگشت از فرات بودند که نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرسانی به خیمه ها شوند. ناچار درگیری پیش آمد.
جمعی به نبرد پرداختند و ماموران فرات را مشغول ساختند و جمعی دیگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهی بودند که نبرد می کردند، هم در مرحله اول که می خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب(49).
این نخستین برخورد نظامی بین گروهی از یاران امام حسین (علیه السلام) با سپاه کوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آمده ساخته بود که در هر جا و هر لحظه که نیاز به فداکاری باشد، از جان مایه گذارد و در خدمت حسین بن علی (علیه السلام) و فرزندان پاک او باشد.

امان نامه

صدایی از پشت خیمه های امام حسین (علیه السلام) به گوش می رسد.
صدای ابلیس، صدای وسواس و خناس، صدای شمشیر شمر که می گفت: خواهر زادگان ما کجایند؟ او اباالفضل و سه برادرش را صدا می زد(50). برای آنان امان نامه آورده بود.
یک بار دیگر نیز پیش از این، دایی اباالفضل از ابن زیاد برای او خط امان گرفته بود، ولی عباس مودبانه آن را رد کرده بود(51). این بار شمر برای جدا کردن اباالفضل از جمع یاران امام آمده بود.
عباس ابتدا اعتنایی نکرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را می دانست. امام حسین (علیه السلام) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولی جوابش را بده و ببین چه کار دارد.
عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر امان نامه ای را که از ابن زیاد، والی گ، برای آنان گرفته بود به عباس عرضه کرد و گفت: اگر دست از حسین بکشید و به سوی ما بیایید جانتان در امان خواهد بود.
عباس، خشمگین از این همه گستاخی و پررویی، نگاهی غضب آلود به شمر افکند و بر سرش فریاد کشید:
نفرین و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شکسته باد ای بی آزرم پست! آیا از ما می خواهی که دست از یاری شریف ترین مجاهد راه خدا، حسین پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت و فرمانبرداری لعینان و فرومایگان را به گردن افکنیم؟ آیا برای ما امان می آوری در حالی که پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آل و سلم) را امانی نیست؟!(52).
در نقل دیگری است که فرمود: امان خدا بهتر از امان عبیدالله است(53).
آن تبهکار سرافکنده و ناکام بازگشت. شمر می خواست با جذب عباس، ضمن آن که ضربه ای به سپاه حسین بن علی (علیه السلام) می زند، جبهه کوفه را هم تقویت کند. بی شک، عباس دلیر مردی جنگاور بود و مظهر خشم علی (علیه السلام)، حضورش در میان اصحاب سیدالشهدا بسیار با اهمیت و مایه قوت قلب آنان بود. اما دشمنان حق و پیروان باطل، همیشه نادان و کور دلند.
مگر عباس در این لحضه های سرنوشت ساز در آستانه شهادتی شکوهمند، فرزند فاطمه را تنها می گذارد و خود را از یک سعادت ابدی محروم می سازد!
شمر به آن سوی رفت، عباس بن علی هم به سوی امام آمد. در این هنگام زهیر به عباس گفت: می خواهی ماجرایی را برایت نقل کنم و سختی را که خودم شنیده ام باز گویم؟
عباس گفت: بگو.
آنگاه زهیر بن قین ماجرای درخواست علی (علیه السلام) از عقیل را در مورد معرفی زنی از قبیله شجاعان، که برای او فرزندی رشید و شجاع بیاورد، بازگو کرد و افزود: پدرت علی، تو را برای چنین روزی می خواست؛ مبادا امروز از یاری برادر و و حمایت برادرانت کوتاهی کنی!
عباس پاسخ داد: ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو می خواهی به من روحیه بدهی و تشویقم کنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم که هرگز ندیده ای و حماسه ای بیافرینم که نشنیده ای...(54).
من و از حق جدا گشتن، شگفتا - به نا حق، همصدا گشتن، شگفتا
من و راه خطا، هیهات هیهات - من و ترک وفا، هیهات هیهات (55)