عباس بن علی

نویسنده : جواد محدثی

پیش گفتار

در نگاه به قله های رفیع ایمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردی بزرگ و بی بدیل می افتد، به نام عباس - فرزند رشید امیرالمومنین (علیه السلام) - که در فضل و کمال و فتوت و رادمردی، الگویی برجسته است. در اخلاص و استقامت و پایمردی، نمونه است و در هر خصلت نیک و صفت ارزشمندی، که کرامت یک انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پیوسته دین باوری و حقجویی و باطل ستیزی و جانبازی را از او آموخته ایم و نسل الله اکبر امروز، وامدار مکتب جهاد و شهادتی است که اباالفضل (علیه السلام) در آن مکتب، علمدار است و همچون خورشید، درخشان.
اینک، گر چه از صحنه های آن همه ایثار و دلاوری و وفا که در عاشورا اتفاق افتاد و آینه ای فضیلت نما پیش چشم جهانیان نهاد، پیش از هزار و سیصد سال می گذرد، اما تاریخ، روشن از کرامتهای عباس بن علی (علیه السلام) است و نام او با وفا، ادب، ایثار و جانبازی همراه است و گذشت این همه سال، کمترین غباری بر سیمای فتوتی، که در رفتار آن حضرت جلوه گر شد، ننشانده است.
عاشورا روز پر شکوه و الهام بخش و پر حماسه ای بود که انسانهایی والا و روح هایی بزرگ و اراده هایی عظیم، عظمت و والایی خود را به جهانیان نشان دادند و تاریخ از فداکاری عاشوراییان، روح و جان گرفت و زمان با نبض کربلاییان قهرمان و حماسه آفرین، تپید. کربلا مکتبی شد آموزنده و سازنده، که فارغ التحصیلان آن، در رشته ایمان و اخلاص و تعهد و جهاد، مدرک و مدال گرفتند و... عباس از زبده ترین معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.
هنوز هم این مکتب عالی باز است و دانشجو می پذیرد و یکی از استادان این دوره های آموزش وفا و مراحل کسب معرفت، علمدار کربلاست، ایستاده بر بلندی عشق و شهامت، که به دستان بریده اش معبر آزادی را می گشاید و راه نور را نشان می دهد و این حقایق، همه در نام عباس نهفته است و همراه با این نام، عطر یک فرهنگ به مشام جان می رسد.
عباس یعنی تا شهادت یکه تازی - عباس یعنی عشق، یعنی پاکبازی
عباس یعنی با شهیدان همنوازی - عباس یعنی یک نیستان تکنوازی (1)
ما برای رسیدن به سرچشمه یقین و کوثر ایمان، نیازمند راهنماییم. جانمان تشنه است و دلهایمان مشتاق. اولیای دین و سرمشقهای پاکی و فضیلت می توانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارایی که در اختیارشان است سیرابمان سازند.
اگر در امتداد اسوه ها به عباس بن علی (علیه السلام) می رسیم برای روشنی چراغی است که پیش پای انسان ها افروخته است و از آن دور دستها ما را به این راه فرا می خواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم آوری، بلکه در ایمان و معنویت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواری در عبادت و شب زنده داری هم؛ نه تنها در روحیه سلحشوری و حماسه، که در اخلاص و آگاهی و معرفت و وفا هم.
آنچه می خوانید گوشه ای از شخصیت حضرت اباالفضل (علیه السلام) را ترسیم می کند، باشد که نام و یاد و زندگینامه آن شهید بزرگ و سردار رشید، چراغ یقین و شعله ایمان را در ذهن و زندگی مان روشن سازد.
12 بهمن 1378 شمسی
قم - جواد محدثی

میلاد فرزند شجاعت

سالها از شهادت جانگداز دختر پیامبر، حضرت زهرا (سلام الله علیه) می گذشت. حضرت علی (علیه السلام) پس از فاطمه با امامه (دختر زاده پیامبر اکرم) ازدواج کرده بود. اما با گذشت بیش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علی (علیه السلام) بود.
برای خاندان پیامبر، سر نوشتی شگفت رقم زده شده بود.
بنی هاشم، در اوج عزت و بزرگواری، مظلومانه می زیستند.
وقتی علی (علیه السلام) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش عقیل را - که در علم نسب شناسی وارد بود و قبایل و تیره های گوناگون و خصلتها و خصوصیتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می شناخت - طلبید. از عقیل خواست که: برایم همسری پیدا کن شایسته و از قبیله ای که اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تکسوار و رشید(2).
پس از مدتی، عقیل زنی از طایفه کلاب را خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) معرفی کرد که آن ویژگی ها را داشت. نامش فاطمه، دختر حزام بن خالد بود و نیاکانش همه از دلیر مردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه کلابیه می گفتند و بعدها به ام البنین شهرت یافت، یعنی مادر پسران، چهار پسری که به دنیا آورد و عباس یکی از آنان بود.
عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال کرد و با کمال افتخار، پاسخ آری گفت.
حضرت علی (علیه السلام) با آن زن شریف ازدواج کرد. فاطمه کلابیه سراسر نجابت و پاکی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی (علیه السلام) شد، حسن و حسین (علیه السلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری کرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد(3).
گویند: وقتی او را فاطمه صدا کردند گفت: مرا فاطمه خطاب نکنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.
ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عباس، عبدالله، جعفر و عثمان، که هر چهار تن سالها بعد در حادثه کربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی که در این کتاب از او و خوبی ها و فضیلتهایش سخن می گوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر برکت و بزرگترین پسر ام البنین بود.
فاطمه کلابیه (ام البنین) زنی دارای فضل و کمال و محبت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمان پاک، احترام ویژه ای قائل بود. این محبت و مودت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود که اجرا رسالت پیامبر را مودت اهل بیت دانسته است(4). او برای حسن، حسین، زینب و ام کلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا، مادری می کرد و خود را خدمتکار آنان می دانست. وفایش نیز به امیرالمومنین شدید بود. پس از شهادت علی (علیه السلام) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نکرد، با آن که مدتی نسبتا طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود(5).
ایمان والای ام البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه و آل و سلم) چنان بود که آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست می داشت.
وقتی حادثه کربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود که از کوفه و کربلا می رسید. هر کس خبر از شهادت فرزندانش می داد، او ابتدا از حال حسین (علیه السلام) جویا می شد و برایش مهمتر بود.
عباس بن علی (علیه السلام) فرزند چنین بانوی حق شناس و با معرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب (علیه السلام) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاکی رقم زده بود.
ولادت نخستین فرزند ام البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود(6). تولد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت می دید در کربلایی که در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود و عباس علی، فدای حسین فاطمه خواهد گشت.
وقتی به دنیا آمد حضرت علی (علیه السلام) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد(7). در روز هفتم تولدش طبق رسم و سنت اسلامی گوسفندی را به عنوان عقیقه ذبح کردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند(8).
آن حضرت، گاهی قنداقه عباس خردسال را در آغوش می گرفت و آستین دستهای کوچک او را بالا می زد و بر بازوان او بوسه می زد و اشک می ریخت. روزی ام البنین که شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه کمک و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریه من برای آن روز است(9).
با تولد عباس، خانه علی (علیه السلام) آمیخته ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشک برای آینده ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا خواهد بود.
عباس در خانه علی (علیه السلام) و در دامان مادر با ایمان و وفادارش و در کنار حسن و حسین (علیه السلام) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترت رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.
تربیت خاص امام علی (علیه السلام) بی شک، در شکل دادن به شخصیت فکری و روحی بارز و بر جسته این نوجوان، سهم عمده ای داشت و درک بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.
روزی حضرت امیر (علیه السلام) عباس خردسال را در کنار خود نشانده بود، حضرت زینب هم حضور داشت. امام به این کودک عزیز گفت: بگو یک. عباس گفت: یک. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری کرد و گفت: شرم می کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عباس را بوسید(10).
استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد که در کلمات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی کامل، ممتاز و شایسته گردد.
نه تنها در قامت رشید بود، بلکه در خرد، برتر و در جلوه های انسانی هم رشید بود. او می دانست که برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در در یاری حجت خدا جان نثاری کند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.
این حقیقت، مورد توجه علی (علیه السلام) بود، آنگاه که می خواست با ام البنین ازدواج کند. وقتی هم که حضرت امیر در بستر شهادت افتاده بود، این این راز خون را به یاد عباس آورده و در گوش او زمزمه کرد.
شب 21 رمضان سال 41 هجری بود. علی (علیه السلام) در آخرین ساعات عمر خویش، عباس را به آغوش گرفت و به سینه چسبانید و به این نوجوان دلسوخته، که شاهد خاموش شدن شمع وجود علی بود، فرمود: پسرم، به زودی در روز عاشورا، چشمانم به وسیله تو روشن می گردد؛ پسرم، هر گاه روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه فرات وارد شدی، مبادا آب بنوشی در حالی که برادرت حسین (علیه السلام) تشنه است(11).
این نخستین درس عاشورا بود که در شب شهادت علی (علیه السلام) آموخت و تا عاشورا پیوسته در گوش داشت.
شاید در همان لحظات آخر عمر علی (علیه السلام) که فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آینده بودند، حضرت به فراخور هر یک، توصیه هایی داشته است. بعید نیست که دست عباس را در دست حسین (علیه السلام) گذاشته باشد و عباس را سفارش کرده باشد که: عباسم، جان تو و جان حسینم در کربلا! مبادا از او جدا شوی و تنهایش گذاری!
عباس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاک و عنایتهای ویژه علی (علیه السلام) و مادرش ام البنین برخوردار شده بود. ام البنین هم نجابت و معرفت و محبت به خاندان پیامبر را یکجا داشت و درولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود.
از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیت ممتاز و مورد احترامی داشت. این که زینب کبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عباس و برادرانش را به این مادر داغدار تسلیت گفت(12) و پیوسته به خانه او رفت و آمد می کرد و شریک غمهایش بود، نشان احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهل بیت بود.

فصل جوانی

از روزی که عباس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمومنین و امام حسن و امام حسین را در کنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.
چهارده سال از عمر عباس در کنار علی (علیه السلام) گذشت، دورانی که علی (علیه السلام) با دشمنان درگیر بود. گفته اند عباس در برخی از آن جنگها شرکت داشت، در حالی که نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پر شور و قهرمان که در همان سن و سال حریف قهرمان و جنگاوران بود. علی (علیه السلام) به او اجازه پیکار نمی داد،(13) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدان شجاعت نمایی نمی داد. اینان ذخیره های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عباس می بایست جان و توان و شجاعتش را برای کربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.
برخی، جلوه هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفین نگاشته اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان می دهد.
مگر برادرزاده اش حضرت قاسم سیزده ساله نبود که آن حماسه را در رکاب عمویش آفرید و تحسین همگان را برانگیخت؟ مگر پدرش علی بن ابی طالب (علیه السلام) در جوانی با قهرمانان نام آور عرب، همچون مرحب در جنگ خیبر و عمروبن عبدود در جنگ خندق درگیر نشد و آنان را به هلاکت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسین و محمد حنیفه و زینب و کلثوم نبود؟ مگر نیاکانش از ناحیه در قبیله کلاب همه از سلحشوران و تکسواران عرصه های رزم و شجاعت و شمشیر زنی و نیزه افکنی نبودند؟ عباس، محل تلاقی دو رگ و ریشه شجاعت بود، هم از سوی پدر که علی (علیه السلام) بود و هم از طرف مادر. و اما آن حماسه آفرینی در سن نوجوانی:
در یکی از روزهای نبرد صفین، نوجوانی از سپاه علی (علیه السلام) بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانه های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام کسی جرات نکرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یکی از مردان سپاه خود را به نام ابن شعثاء که دلیر مردی برابر با هزاران نفر بود صدا کرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم را با ده هزار نفر برابر می دانند، چگونه فرمان می دهی که به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه کنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنان را می فرستم تا او را بکشد.
گفت: باشد. یکی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان کشته شد. دیگری را فرستاد، او هم کشته شد. همه پسرانش یک به یک به نبرد این شیر سپاه علی (علیه السلام) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.
خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی که می گفت: ای جوان، همه پسرانم را کشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله کرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان رد و بدل گشت. با یک ضربت کاری جوان، ابن شعثاء به خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همه حاضران شگفت زده شدند. امیرالمومنین او را نزد خود فرا خواند، نقاب از چهره اش کنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند که او قمر بنی هاشم عباس بن علی (علیه السلام) است(14).
نیز آورده اند در جنگ صفین، در مقطعی که سپاه معاویه بر آب مسلط شد و تشنگی، یاران علی (علیه السلام) را تهدید می کرد، فرمانی که حضرت به یاران خود داد و جمعی را در رکاب حسین (علیه السلام) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در کنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.
اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعه خونین محراب کوفه اتفاق افتاد. وقتی علی (علیه السلام) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگنانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمومنین (علیه السلام) بود. بی شک این اندوه بزرگ، روح حساس او را به سختی آزرد. اما پس از پدر، تکیه گاهی چون حسین (علیه السلام) داشت در سایه عزت و شوکت آنان بود. هرگز توصیه ای را که پدرش در شب 21 رمضان در آستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست که در عاشورا و کربلا حسین را تنها نگذارد. می دانست که روزهای تلخی در پیش دارد و باید کمر همت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق در کربلا شود تا به ابدیت برسد.
ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی که برادرش امام حسن مجتبی (علیه السلام) به امامت رسید، حیله گری های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجر بن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سخت گیری به آل علی ادامه داشت.
در منبرها و عاظ و خطبای وابسته به دربار معاویه، پدرش علی (علیه السلام) را ناسزا می گفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن که امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر بر جانش نشست.
پس از آن که امام مجتبی (علیه السلام) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملکوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا و علی مرتضی را تکرار کردند و غمهایشان تجدید شد. خانه امام مجتبی پر از شیون و اشک شد. عباس بن علی نیز از جمله کسانی بود که با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاک عزا بر سر و روی خود افکند و از جان صیحه کشید(15).
اما چاره ای نبود، می بایست این کوه غم را تحمل کند و دل به قضای الهی بسپارد و خود برای روزهای تلخ تری آماده سازد. امام حسن مجتبی (علیه السلام) را غسل دادند و کفن کردند.
عباس در مراسم غسل پیکر مطهر امام حسین (علیه السلام) با برادران دیگرش (امام حسین و محمد حنیفه) همکاری و همراهی داشت(16) و شاهد غمبارترین و تلخ ترین صحنه مظلومیت اهل بیت بود. آنگاه که تابوت امام مجتبی را وارد حرم پیامبر کردند تا تجدید دیداری با آن حضرت کنند، مروانیان پنداشتند که می خواهند آن جا دفن کنند و جلوگیری کردند و تابوت امام حسین (علیه السلام) را تیرباران نمودند. در این صحنه ها بود که خشم جوانان غیرتمند بنی هاشم برانگیخته شد و اگر سید الشهدا (علیه السلام) آنان را به خویشتن داری و صبر دعوت نکرده بود، دستهای که به قبضه های شمشیر رفته بود زمین را از خون دشمنان بدخواه سیراب می کرد. عباس رشید نیز در جمع جوانان هاشمی، جرعه جرعه غصه می خورد و بنا به تکلیف، صبر می کرد.
می خواست که شمشیر برکشد و حمله کند، اما حسین بن علی نگذاشت و او را به بردباری و خویشتن داری دعوت کرد و وصیت امام مجتبی (علیه السلام) را یاآور شد که گفته بود خونی ریخته نشود(17).
این سالها نیز گذشت. عباس بن علی (علیه السلام) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا (علیه السلام) و در کنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا می زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.
عباس چند سال پس از شهادت پدر در سن هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لبابه، دختر عبدالله بن عباس ازدواج کرده بود. ابن عباس راوی حدیث مفسر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی (علیه السلام) بود. شخصیت معنوی و فکری این بانو نیز در خانه این مفسر امت شکل گرفته به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای عبیدالله و فضل پدید آمد(18) که هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروجان قرآن گشتند. از نودگان حضرت اباالفضل (علیه السلام) نیز کسانی بودند که در شمار روایان احدایث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند(19) و این علوی که در وجود عباس تجلی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقویم کرد که همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند(20).
آن حضرت، در مدینه و در جمع بنی هاشم می زیست و زمان همچنان می گذشت تا آن که سال شصت هجری رسید و حادثه کربلا و نقش عظیمی که وی در آن حماسه آفرید. به این بخش از زندگی الهام بخش او در آینده آشنا خواهیم شد.
عباس در همه دوران حیات، همراه برادرش حسین (علیه السلام) بود و فصل جوانی اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی هاشم شکوه و عزتی داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمع حدودا سی نفری، در خئمت و رکاب امام حسن و امام حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شکوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیت عباس سخن بود.
آن روز هم که پس از مرگ معاویه، حاکم مدینه می خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین (علیه السلام) مطرح کند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس بن علی (علیه السلام) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند که اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ای شوند. کسانی هم که از مدینه به مکه و از آن جا به کربلا حرکت کردند، تخت فرمان اباالفضل (علیه السلام) بودند(21).
اینها، گوشه هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن که حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه وار به آتش عشق حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد - درود خدا و همه پاکان بر او باد.