عمار یاسر

نویسنده : جواد محدثی

پیش گفتار.

هیچ چیز به اندازه عظمت روحهای بزرگ، انسان را تحت تاثیر قرار نمی دهد.
جوان، در پی الگویی است که با معیار و راهنما قرار دادن آن، به چگونه بودن و هیچگونه زیستن خود، شکل و جهت دهد.
بزرگان نیز چنین اند؛ اما این ویژگی تاثیرپذیری از سر مشقها، در سنین کودکی و نوجوانی بیشتر است.
تاریخ اسلام، سرشار از چهره هایی است که هر کدام دنیایی از عظمت و پاکی و قهرمانی را در خود دارند. اصحاب با ایمان و فداکار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران با اخلاص امیر المومنین (علیه السلام) و شاگردان و اصحاب خود ساخته امامان دیگر، هر یک به نوبه خود، ارزشها را به ما الهام می دهند و روح ما را به تعالی و عروج می کشند.
اما عمار یاسر در این میان از بارزترین شخصیتهای مومن و وفاداری و فداکار در راه حق و رسالت و ولایت است. تاریخ شهامتهای مسلمانان صدر اسلام و جانبازیهای یاران عاشق علی (علیه السلام) به حماسه های این بار همیشه در پیکار امیر مومنان، آراسته است.
نوشته ای که پیش روی شماست، مروری است بر مراحل مختلف زندگی عمار.
امید است که جوانان پاکدل و شرافت دوست و سلحشور امت ما، در حضور و متجاوزان در صحنه های دفاع از حق و مبارزه با زشتیها و زشتکاران و متجاوزان، به اسوه هایی همچون عمار یاسر، اقتدا کنند؛ همو که محبوب پیامبر و علی (علیه السلام) بود و مورد ستایش پروردگار و آیات قرآن کریم.
اینک این شما، و این هم صفحات نورانی زندگینامه این شهید راه حق و ولایت.
قم - جواد محدثی. بهار 1367.

خاندان شهادت

گاهی حوادث، بستر مناسبی برای رشد و شکوفایی انسانها می گردد و دست تقدیر، ناخواسته برای انسان سعادتی جاویدان را رقم می زند.
سرگذشت مسلمان شدن عمار نیز چنین بود.
پس از خشکسالی و فقری که سالیان طولانی یمن را فرا گرفته بود، زندگی دوباره جان می گرفت یاسر به همراه دو برادرش، برای یافتن برادر دیگرشان که در اثر قطحی از آنان جدا شده بود به مکه آمدند و پس از جستجوهای بسیار که از یافتن او مایوس شدند، تصمیم گرفتند برگردند. ولی... یاسر برنگشت و در مکه ماند(1).
مدتها گذشت. یاسر با ابو حذیفه مخزومی رئیس قبیله مخزون، هم پیمان گردید و با یکی از پاکترین کنیزان او، به نام سمیه ازدواج کرد عمار ثمره این ازدواج بود(2).
عمار بزرگ می شد و جامعه را ستم فرا گرفته بود و مردم چشم به راه ظهور مصلحی الهی بودند که آنان را از آن تیره روزی نجات دهد.
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به نبوت مبعوث شد. عمار، همراه با پدر و مادرش از اولین کسانی بودند که مسلمان شدند و در رکاب پیامبر، پر افتخارترین حماسه های مقاومت و صبر و فداکاری را آفریدند.
صحرای گرم و سوزان حجاز، شنهای تفتیده صحرا و آفتاب داغ نیمروز، شاهد صبر و قهرمانانه یاسر و سمیه، این پیرمرد و پیرزن نستوه و مومن بود. شکنجه هایی که این زن و مرد، در راه ایمان و عقیده اسلامی خود متحمل می شدند دل سنگ را آب می کرد و رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) هر روز با دیدن آنان در شکنجه گاه، نوید بهشت به آنان می داد و دعوت به پایداری و صبر می کرد(3) مشرکان قریش با دیدن این صحنه، بر شکنجه ها می افزودند ولی اینان، همچنان چشم به لبان پیامبر دوخته، مشتاق شنیدن کلام خدا از زبان رسول الله بودند.
صبر و مقاومت خاندان یاسر، مشرکان را به ستوه آورد و در نهایت، یاسر و سمیه زیر بی رحمانه ترین شکنجه ها و شلاقهای ابوجهل و ایادی او به شهادت رسیدند و اینان، اولین شهیدان اسلام بودند که به ملکوت اعلا پیوستند و صفحات تاریخ اسلام را با خونشان رنگین نمودند(4).
عمار، فرزند جوان این دو قهرمان که خود تقیه نمود و نجات یافت شاهد شکنجه شدن و شهادت پدر و مادر خویش به دست جلادان بود و چون قدرت دفاع از خود و پدر و مادرش را نداشت، متحمل ضربه های روحی شدیدی می شد. عمار در زیر شکنجه ها، ناچار شد برای حفظ جان خویش، سخنی را که مشرکان می خواستند بگوید، ولی قلبش مالامال از ایمان و عشق به خدا بود. او را وادار کردند که کلامی کفر آمیز بر زبان بگوید. هر چند خودش در رویارویی با پیامبر خدا شرمنده شد، ولی آیه قرآن نازل شد و رفتار تقیه آمیز او را ستود و بر ایمان قلبی او گواهی داد(5).

هجرت به حبشه و مدینه

عمار، جزء اولین گروهی بود که به دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حبشه مهاجرت کردند، تا هم از آزار قریش در امان باشند و هم در آن جا به تبلیغ اسلام بپردازند.
پس از هجرت پیامبر اسلام، به مدینه، عمار هم همراه جمعی از مهاجران به آن حضرت پیوست و در ساختن مسجد مدینه، با پیامبر و مسلمانان همکاری کرد. در ساختن مسجد که مسلمانان، سنگها را از اطراف می آوردند، عمار به اندازه دو نفر سنگ حمل می کردند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود:
عمار! این قدر به خودت زخمت مده.
عمار: دوست دارم در ساختن این مسجد بیش از این کار کنم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستی به شانه عمار زد و فرمود:
تو اهل بهشتی، و گروهی ستمکار تو را می کشند(6).