فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و سی ام اذا سلمت من الاسد لا تطمع فی صیده

اگر از شیر، سالم ماندی طمع در صید او مکن
گویند گرگی ظالم را، استخوان حیوان مظلومی در گلو مانده بود، به نوعی که نفسش به سختی تردد می نمود. به طیور و وحوش، اعلان کرد که هر که آن را بر آرد به نحوی که مرا نیازارد، دستمزدی وافر و هدیه ای فاخر به او عطا نمایم. حیوانات مال اندیش از خوف جان خویش، هر چند طمع داشتند قدم پیش نمی گذاشتند؛ لیکن لک لک نادان دراز گردن، بعد از آن که به او سوگند داد، پایی پیش نهاد و تحمل زحمت فوق طاقت کرد و آن استخوان را از گلویش بر آورد؛ پس مطالبه اجر به جهت آن همه زجر نمود. گرگ وفا پیشه، زبان به جواب آن خطا اندیشه گشود که ای ناسپاس نمک ناشناس، سرت را سالم از گلوی ظالم بیرون آورده، باز طلبکاری هدیه جداگانه می نمایی و بی خجلت به تقاضای انعام لب می گشایی؟ وقتی که سرت در دهانم بود و سینه ات به سر زبانم، دندان بر گلویت نفشردم و لقمه لذیذ را فرو نبردم! جانت بهترین تحفه و سلامتت خوشترین هدیه است، گمان نمی برم هیچ کار فرمایی چنین مزد و عطایی به کارگری داده باشد.
نتیجه
به وعده مقتدرین، هنگام سختی و تنگنا، چندان نباید اعتماد نمود و با آن نوع مردم، باید کمتر مراوده و معاشرت نمود، که در کف شیر نر غیر از رضا و تسلیم چاره ای نیست.

حکایت صد و سی و یکم کن ابن من شئت و اکتسب ادبا

باش پسر هر که می خواهی، ولی کسب ادب نما
روباهی و سوسماری در شان و شوکت خود مفاخره و در حسب و نسب خود مشاجره داشتند و بر علو مقام خود، رایت بینه و برهان می افراشتند. سوسمار چون از شخص خود دلیلی محکم اقامه نتوانست نمود، متمسک به اجداد شد که جدم فلان بود و جده ام بهمان، روباه گفت: از پوست پیس و طبیعت خسیس تو، مرتبه ات معلوم و از لواحق احوال، سوابقت مفهوم می گردد.
نتیجه
چندی قبل، جمعی از شاهزادگان را شنیدم در مجلسی از بزرگی خردمند، پرسیدند که پدرت کیست و اسباب بزرگیت چیست؟ گفت: دیگران به من بزرگ شوند، نه من به دیگران؛ یعنی پسران بی هنر به پدران هنرمند افتخار کنند، و پدران چنان از پسران چنین انزجار دارند.
پس ما باید سعی کنیم تا به واسطه کسب فضایل و حسن اخلاق و قابلیت و ادب، خود را بزرگ سازیم نه به نسب و ذهب و مال و منصب و مکسب.

حکایت صد و سی و دوم غمره الموت اهون من مجالسه من لا تهویه

سختی مرگ آسان تر است از مصاحبت شخصی که او را دوست نداری
دو گلدان یکی سفالین و دیگری زرین، در رود روان افتاده و به طرف دریای قلزم می رفتند. گلدان زرین با خود زمزمه می کرد که کی ترسم تا زمانی که صاحب من از غرق من مستحضر شود از صدمه سنگ شکسته شوم یا از غفلت او به دریا پیوسته گردم. گلدان سفالی می گفت: من نزدیک آیم و تو را محافظت کنم؟ آن گلدان زرین گفت از نزدیکی تو هزار بار بیشتر می ترسم تا از شکستن و غرق شدن! خواهشمندم که خود را از من دور و مرا از دوری خودتان مسرور دارید.
نتیجه
ما با هر که معاشر شدیم نباید او را رفیق طریق خود شماریم؛ بسا می شود که معاشرت و مؤانست دو نفر با یکدیگر به واسطه اتفاقی یا اجبار واقع شده و در باطن کراهت داشته باشند.