فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و بیست و هشتم البطنه تذهب الفطنه

شکم پرستی، دانایی را زایل می نماید
گویند غازان شکم پرست و کلنگان قناعت پیشه، در مزرعه ای پر دانه می چریدند و دانه بی زحمت بر می چیدند؛ اتفاقا صاحب مزرعه و برزگران برسیدند و به جانب ایشان دویدند. کلنگان سبکبار پریدند و غازان سنگین بار به جای خود خزیدند؛ اینان گرفتار شدند و مقتول، و آنان آزاد شدند و دلشاد.

شکم بند دستت و زنجیر پای - شکم بنده، نادر پرستند خدای

نتیجه
بسیار اشخاص ملاحظه می شود به واسطه شکم، خود را در مهالک و مخاطر می اندازند، یا خود را ذلیل و خوار و خفیف می سازند، چنان که گفته اند: عدو الانسان بطنه پس ما باید به قلیل خود قناعت کنیم و چشم به سفره ارباب کرم میندازیم و آبرو را فدای نان شکم نسازیم. چقدر پست فطرتند اشخاصی که عیش خود را منجر به غذای لذیذ و لباس لطیف دانسته، از لذت روحانی علم و فکر و فضایل انسانیت باز مانده اند.
اولئک کالا نعام بل هم اصل سبیلا.

حکایت صد و بیست و نهم افضل العلم معرفه الانسان نفسه

بهترین علوم، معرفت انسان است به نفس خود
خر درشت پیکری را گویند که بر سگی کوچک اندام و لاغر، حسد می برد که چرا او نزد صاحب ما معزز و محترم و مقرب و مکرم است، که لقمه مخصوص می گزیند و محل نزدیک می نشیند و التفات خاص می بیند! همانا باعث آن است که گاهی بز بازی می کند و گاهی اسب تازی، وقتی بوزینه بند باز است و عنتر رقاص و هنگامی کبوتر معلق زن است و باز غواص، در دامن صاحب می جهد و بوسه بر سر و ریشش می زند، او را می خنداند و مقرب می شود، و او را مسخره می کند، محترم می گردد من خود چرا چنین نکنم، از که کمترم؟ این خیال، در خاطر خر مخمر شده بود، که صاحب در رسید و بر صندلی نشست؛ خر موقع را مناسب دانست، بنای جست و خیز و عر و ستیز را گذاشت؛ گاهی می خوابید و سر بر می داشت و گاهی می غلطید و گرد و خاک بر می افراشت و گاهی دم را حرکت می داد و سر بر زمین می نهاد.
صاحب متعجبانه می خندید و سر این بازی زا نمی فهمید! آخر، آن خر احمق کم کم، نرم نرم، نزدیک تر آمده، یکبار دستی بلند کرده و در دامن صاحب بنشست! فریاد صاحب بلند و نوکران جمع شدند و صاحب بیچاره را از دست الاغ رقاص خلاص و به ضرب تازیانه و شلاق، آن مقلد خاص را قصاص نمودند.
نتیجه
چقدر اشخاص به واسطه تقلید و محاکاه از دیگران، خود را مسخره و مضحکه ساخته اند و چون از حد خود تجاوز کرده، خود را مورد اهانت نموده اند. پس ما باید حد خود را بدانیم و موقع سخن و اندازه مراتب را ملاحظه کنیم که مبادا سبب توهین خود و غیر بشویم.

حکایت صد و سی ام اذا سلمت من الاسد لا تطمع فی صیده

اگر از شیر، سالم ماندی طمع در صید او مکن
گویند گرگی ظالم را، استخوان حیوان مظلومی در گلو مانده بود، به نوعی که نفسش به سختی تردد می نمود. به طیور و وحوش، اعلان کرد که هر که آن را بر آرد به نحوی که مرا نیازارد، دستمزدی وافر و هدیه ای فاخر به او عطا نمایم. حیوانات مال اندیش از خوف جان خویش، هر چند طمع داشتند قدم پیش نمی گذاشتند؛ لیکن لک لک نادان دراز گردن، بعد از آن که به او سوگند داد، پایی پیش نهاد و تحمل زحمت فوق طاقت کرد و آن استخوان را از گلویش بر آورد؛ پس مطالبه اجر به جهت آن همه زجر نمود. گرگ وفا پیشه، زبان به جواب آن خطا اندیشه گشود که ای ناسپاس نمک ناشناس، سرت را سالم از گلوی ظالم بیرون آورده، باز طلبکاری هدیه جداگانه می نمایی و بی خجلت به تقاضای انعام لب می گشایی؟ وقتی که سرت در دهانم بود و سینه ات به سر زبانم، دندان بر گلویت نفشردم و لقمه لذیذ را فرو نبردم! جانت بهترین تحفه و سلامتت خوشترین هدیه است، گمان نمی برم هیچ کار فرمایی چنین مزد و عطایی به کارگری داده باشد.
نتیجه
به وعده مقتدرین، هنگام سختی و تنگنا، چندان نباید اعتماد نمود و با آن نوع مردم، باید کمتر مراوده و معاشرت نمود، که در کف شیر نر غیر از رضا و تسلیم چاره ای نیست.