فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و بیست و هفتم الحاسد عات علی ربه و باغ علی عباده

حسود از حکم خدا سرکش است و بر بندگان خدا نا خوش
گویند شخصی طماع و مردی حسود، هر دو به حضور سلطانی دانا رفتند که از او چیزی سؤال نمایند. سلطان فرمود: باید یکی از شما سؤال کند، من به او همان و به دیگری مضاعف آن بدهم. شخص اول به طمع افتاد که نوبت را باید به دوم داد تا هر چه اول از مال و دولت طلب نماید، دو برابر قسمت من بیفزاید! چون نوبت به حسود رسید و دو چندان یافتن رفیق را فهمید، با خود بسی پیچید و فایده را در آن دید که خواهش کند یک چشم او را بکند تا او اعور و رفیقش اعمی؛ یعنی یکی یک چشم و دیگری نابینا شود...
نتیجه
طماع همیشه دشمن خود و حسود دشمن دیگران است؛ چه بد شخصی است حسود که راضی نیست به نعمت خدا برای بندگان خدا و بی سبب دشمن خلق خدا است.

حکایت صد و بیست و هشتم البطنه تذهب الفطنه

شکم پرستی، دانایی را زایل می نماید
گویند غازان شکم پرست و کلنگان قناعت پیشه، در مزرعه ای پر دانه می چریدند و دانه بی زحمت بر می چیدند؛ اتفاقا صاحب مزرعه و برزگران برسیدند و به جانب ایشان دویدند. کلنگان سبکبار پریدند و غازان سنگین بار به جای خود خزیدند؛ اینان گرفتار شدند و مقتول، و آنان آزاد شدند و دلشاد.

شکم بند دستت و زنجیر پای - شکم بنده، نادر پرستند خدای

نتیجه
بسیار اشخاص ملاحظه می شود به واسطه شکم، خود را در مهالک و مخاطر می اندازند، یا خود را ذلیل و خوار و خفیف می سازند، چنان که گفته اند: عدو الانسان بطنه پس ما باید به قلیل خود قناعت کنیم و چشم به سفره ارباب کرم میندازیم و آبرو را فدای نان شکم نسازیم. چقدر پست فطرتند اشخاصی که عیش خود را منجر به غذای لذیذ و لباس لطیف دانسته، از لذت روحانی علم و فکر و فضایل انسانیت باز مانده اند.
اولئک کالا نعام بل هم اصل سبیلا.

حکایت صد و بیست و نهم افضل العلم معرفه الانسان نفسه

بهترین علوم، معرفت انسان است به نفس خود
خر درشت پیکری را گویند که بر سگی کوچک اندام و لاغر، حسد می برد که چرا او نزد صاحب ما معزز و محترم و مقرب و مکرم است، که لقمه مخصوص می گزیند و محل نزدیک می نشیند و التفات خاص می بیند! همانا باعث آن است که گاهی بز بازی می کند و گاهی اسب تازی، وقتی بوزینه بند باز است و عنتر رقاص و هنگامی کبوتر معلق زن است و باز غواص، در دامن صاحب می جهد و بوسه بر سر و ریشش می زند، او را می خنداند و مقرب می شود، و او را مسخره می کند، محترم می گردد من خود چرا چنین نکنم، از که کمترم؟ این خیال، در خاطر خر مخمر شده بود، که صاحب در رسید و بر صندلی نشست؛ خر موقع را مناسب دانست، بنای جست و خیز و عر و ستیز را گذاشت؛ گاهی می خوابید و سر بر می داشت و گاهی می غلطید و گرد و خاک بر می افراشت و گاهی دم را حرکت می داد و سر بر زمین می نهاد.
صاحب متعجبانه می خندید و سر این بازی زا نمی فهمید! آخر، آن خر احمق کم کم، نرم نرم، نزدیک تر آمده، یکبار دستی بلند کرده و در دامن صاحب بنشست! فریاد صاحب بلند و نوکران جمع شدند و صاحب بیچاره را از دست الاغ رقاص خلاص و به ضرب تازیانه و شلاق، آن مقلد خاص را قصاص نمودند.
نتیجه
چقدر اشخاص به واسطه تقلید و محاکاه از دیگران، خود را مسخره و مضحکه ساخته اند و چون از حد خود تجاوز کرده، خود را مورد اهانت نموده اند. پس ما باید حد خود را بدانیم و موقع سخن و اندازه مراتب را ملاحظه کنیم که مبادا سبب توهین خود و غیر بشویم.