فهرست کتاب


امثال و حکم برای همه

میرزا ابراهیم صنیع السلطنه‏

حکایت صد و بیست و دوم رب شهره لااصل لها

بسا آوازه شهرت که حقیقتی ندارد
گویند که از کوهی، صدای سهمناکی بر می خاست و در اطراف می پیچید، و هر که در آن نزدیکی بود می ترسید و بر خود می لرزید که آیا این حمله تیب دشمن است یا نعره توب خار شکن؟ عاقبت، جماعت مستمع، با یکدیگر مجتمع شده بر استفهام و استعلام همت گماشتند و قدم جرات و جلادت پیش گذاشتند. بعد از تحمل زحمات و اتلاف اوقات، معلوم شد که موشی ضعیف از سر کوه سنگ می ریزد و آن صدای مهیب و عجیب را بر می انگیزد.
نتیجه
بسیار واقع می شود که قضیه جزئیه، به وقایع مهمه کلیه، شهرت می یابد. پس در هر مسئله تا خود آن را درست تحقیق نکنیم، نباید تصدیق نماییم، و همچنین برای امور ناقابل نباید متحمل مشقات فوق العاده بشویم که کل شی ء سماعه اعظم من عیائه یعنی هر چیزی شنیدن آن از دیدن آن بزرگتر است.

حکایت صد و بیست و سوم لا تاسفن علی ما فاتک ابدا

البته تاسف مخور بر آنچه از تو فوت شده
در امثال آمده که درخت توت، ماهوت - و مرغابی، برنج - و شبپره، وجه نقد آوردند و با یکدیگر شراکت کردند و برای تجارت، سفر دریا نمودند. در وسط دریا بودند که بادی برخاست و آب را به موج آورد و کشتی شرکا را با تمامی مال التجاره غرق کرد تو هر سه تاجر با دست خالی جان از دریا به در برده در بیابان در بدر شدند. هنوز که هنوز است خفاش بر شکسته از ترس طلبکار، تا هوا تیره و تار نشود، بیرون نپرد؛ و مرغابی مفلس بیچاره، در کنار دریا آواره است که شاید مال خود را از دریا بیرون آورد؛ و درخت توت بینوا، ساز و برگی دور خود جمع کرده به امید آن که ماهوت از دست رفته را تحصل کند.
نتیجه
هر چه از دست رفت، نباید که شخص بر او غم بخورد؛ زیرا که غم فایده ای ندارد. پس قبل از فوت هر امر، اهمال نباید کرد و بعد از فوت او افسوس نشاید خورد ابدا.

حکایت صد و بیست و چهارم ان للاعمال جزاء فاتق العواقب

به درستی که به جهت هر عمل، جزایی است؛ پس از عواقب آن بترس
کرکسی را گویند بیمار شد و آنچه دوا کرد شفا ندید. نزد مادر آمد که ای مهربان! به جهت من دعایی بکن و از خدا شفایی بخواه که گویند خداوند دعوت مادر را درباره اولاد اجابت فرماید. مادرش جواب داد که ای فرزند دلبند! تو در ایام صحت، چقدر از قربان های او را هلاک نمودی و چقدر از مرغان او را ربودی؛ بعضی را بال و پر کندی و برخی را بر خاک در افکندی! روزی که قدرت داشتی جای آشتی نگذاشتی، امروز که ناتوان و بیماری، روی سؤال نداری! اگر بخواهم پای شفاعت پیش گذارم، جرات این جسارت ندارم! تو باید گوشه بگیری و به درد خود بمیری.
نتیجه
در ایام قدرت و ثروت، ما باید ملاحظه ایام عجز و مسکنت خود را بنماییم؛ و در وقت توانایی، از ناتوانان دستگیری بکنیم؛ و با جمیع مخلوقات، به ادب و مهربانی رفتار نموده محبوب قلوب همه باشیم.